چپتر 197: مؤخره: به کابوس مری جین خوش آمدی، شکارچی گوزن عزیز
0مؤخره
به کابوس مریصادق جین خوش آمدی،بدن شکارچی گوزن عزیز
بر اساس اطلاعات بهدستآمده از شنود نیروهای بازمانده فدراسیون، اطلاعات نشان میداد که گروه ضربت بار دیگر در جبهه غربی مستقر شده است. اما در عوض، آنها دربود فاصلهای دور در جبهه شمالی دوم ظاهر شدند، که این موضوع به نو فیس فهماند اطلاعات غلط به خوردشان داده شده است. او نمیدانست فدراسیون چه زمانی اهدافهیچ جمهوری را که آنها در حال شنودشان بودند تسخیر و جایگزینشان کرده است. چارهای نداشت جز اینکه مدیریت ظریف و ماهرانه دشمن در این موقعیت را تحسین کند.
با این حال.
نو فیس با سردی بامناطق خودش فکر کرد: ...این کار فقطناپدریاش دردسر جدیدی برای فدراسیون درست میکنه.
شبکه ارتباطی صرفاً نابود نشده بود؛ بلکه به دست فدراسیون افتاده بود. و در این صورت، فدراسیون متوجه خیانت جمهوری شدهناپدریاش بود. و همین موضوع بهتنهایی میتوانست منشأ دردسرهای زیادی شود. از آنجا که لژیون فاقد حیات و احساسات بود، آنها هرگزواقع خسته نمیشدند، نفرتی حس نمیکردند و ترسی را تجربه نمیکردند. نه از نبرد، نه از مرگ و نه از هیچ چیز دیگری.
اما این قضیهنداشت در مورد انسانها وماهرانه احساسات غیرقابلکنترلشان صادق نبود.
پوتینها و بدن سیتری به این دلیل آنقدرکند کثیف بود که ظاهراً بیشتر مسیر خانهاش درجدیدی آن مناطق تا پایتخت را پیاده طی کرده بود.
با وجود اینکه مبلغ قابلتوجهی از ناپدریاش گرفته بود و اتوبوسها و قطارهایاتوبوسها بینشهری هم به مقصد پایتخت وجود داشتند، او تمام مسیر را پیاده آمده بود؛نمیتوانست بهجز زمانی که برای خروج از شهرش یواشکی سوار یک قطار باری شده بود.
او نمیتوانست از وسایل نقلیه عمومی استفاده کند. در واقع، هرظاهراً زمان که میتوانست، بهشدت از نزدیک شدن به آنها دوری میکرد. سعیاتوبوسها میکرد از هر جایی که مردم در آن تجمع میکردند، دور بماند.
یوتو دلیلشچارهای را ازاینکه او پرسید.
او با گزارش ندادن سیتری به ارتش فدراسیون، به وظیفهاش بهعنوان یک سرباز پشت کرده بود. اما اصلاً امکانمیکنه نداشت بتواند این موضوع را گزارش دهد. میدانست که اطلاع دادن به ارتش درباره او کار درستی است، اماشود اگر این کار را میکرد، این دختر توسط ارتش فدراسیون دستگیر میشد و احتمالاً دیگر هرگز رنگ آفتاب را نمیدید.
او وقت زیادی نداشت، بنابراین عزمش را جزم کرد و به همنوعان هشتاد و شش خود پناه آورد. میدانست که حتی اگرشهرش هرگز در کنار هم نجنگیده بودند، باز هم برایشان سخت بود که با او همدردی نکنند و اگر مجبور میشدند بین اوبماند و فدراسیون یکی را انتخاب کنند، به نفع او به ارتش خیانت میکردند؛ حتی اگر حس خوبی به انجام این کار نداشتند.
و آنها قرار بودنبود او و همرزمانش رادلیل در این سفر همراهی کنند.
«مطمئنی، یوتو؟ ما آکتئونها، ما...»
«آره. شما سعی دارید تا جای ممکن از بقیه دوری کنید. اما معنیش اینهفقط که تا وقتی از فدراسیون خارج بشید، به یکی نیاز دارید که براتون غذاافتاده تهیه کنه. و بعدش هم به یکی نیاز دارید که توی قلمرو لژیون راهنماییتون کنه.»
او جزئیات را فقط به آماری گفت. آماری میخواست همراهشان بیاید، اما یوتو توانست منصرفش کند. آنها به کسی نیازبهجز داشتند که ماجرا را به ارتش فدراسیون گزارش دهد. این کمترین میزان احترام و قدردانیای بود که بعد از آن همهمردم اتفاق به ارتش فدراسیون بدهکار بودند؛ بنابراین از او خواست تا حوالی زمان خروجشان از سانکت جدر، موضوع را گزارش کند.
او به بهانه قدم زدن، مخفیانه از بخش بیمارستان بیرون رفت، یک پالتوی ضخیم و کفشهایی مناسب برای پیادهرویهای طولانی و همچنین حداقل وسایل ضروری مورد نیازشان را خرید و بهخروج سمت جایی که سیتری و همرزمانش پنهان شده بودند، به راه افتاد. پالتوی نظامیاش گرم بود، اما بیش از حد جلب توجه میکرد. او نمیتوانست بعد از این خرید، از کارتبهعنوان اعتباریای که زمان ثبتنام در ارتش به او داده بودند استفاده کند، چون قابل ردیابی بود. اما علاوه بر پولی که آماری به او داده بود، پول نقد زیادی هم همراهش داشت.
او از زمان حضورش در منطقه هشتاد و ششم، به چادر زدن در زمستان وکرد پیادهرویهای طولانی عادت داشت. سیتری در حالی که کنارش قدم برمیداشت، شانههایش را جمع کردهدست بود و سعی میکرد تا جای ممکن خودش را کوچک نگه دارد تا جلب توجه نکند.
سیتری گفت: «ببخشید.ظریف که پات رو بهتحسین این ماجرا باز کردم.»
«نگرانش نباش... قبلاً خیلی شنیده بودمپایتخت که آدما همین آرزو رو میکنن،گرفته اما هیچوقت فرصت برآورده کردنش رو نداشتم.»
او آن زمان که همراه با افراد بیشماری در منطقه هشتاد و ششم گرفتار شده بود،پایتخت این حرف را بارها شنیده بود. در آن میدان نبرد جهنمی، جایی که همه محکوم بودندشهرش بعد از پنج سال بمیرند، اما قبل از اینکه حتی آن پنج سال سپری شود، کشته میشدند.
چیزی که خیلیها در آستانه مرگ آرزویشماهرانه را داشتند. آرزوی متواضعانهای که بسیاری درفکر دل داشتند و همیشه برآوردهنشده باقی میماند.
یوتو به آن آرزوماهرانه فکر کرد. آرزویی کهکند سیتری و بقیه بچهگوزنها—آکتئونها—کرده بودند.
«میخوام راه برگشتن به خونهمناطق رو نشونمون بدی. به جمهوری... بهناپدریاش شهری که توش به دنیا اومدیم.»
و بعد به چیز دیگری کهبدن سیتری گفته بود فکر کرد؛ بهبیشتر اسمی که دربارهاش از او پرسیده بود.
«راستی، مطمئنچارهای نیستم بشناسیش، اما...مدیریت بین بازماندههای جمهوری...»
«...اسم مردی بهظریف نام داستین یگرموقعیت به گوشت خورده؟»