چپتر 61: دژ قوها
0پایگاه دیدهبانی رویچ در جبهه جنوبی پادشاهی متحد. تصویری تمامعیار از یک دژ تسخیرناپذیر. این پایگاه که بر فراز کوههای صخرهای بنا شده بود، از هر طرف با صخرههای شیبدار و پرتگاههایی احاطه میشد که ارتفاعشان در کمترین حالت صد متر و در بیشترین حالت به سیصدنگاهی متر میرسید و قلههایی لوزیشکل در شمال و جنوب داشت. سطح صخرهها که بهطور مشخصی سفیدِ برفی بود، حالا شفاف و تیز به نظر میرسید و برف و بورانی که شیبها را پوشانده بود، آن را ضخیمتر میکرد. نزدیک به قله دیوارههای صخرهای، حصارهایی از لایههای بتنآرمه وفعلی صفحات زرهی کشیده شده بود. صد متر دورتر از قله شمالی، کوه بزرگ دیگری قرار داشت که بهعنوان تکیهگاه یک گنبد سایبان ضخیم و تقویتشده عمل میکرد؛ سایبانی که از دل صخره تراشیده شده بود و قله را میپوشاند، درست شبیه به قویی که بالهایش را گشوده باشد.
تنها دروازه ورودی پایگاه و جادهای که به آن ختم میشد، روی شیبی در شمال غربی قراردنبال داشت و روی یک مسیر پرپیچوخم و شیبدار ساخته شده بود. بر فراز این جاده مارپیچ کهیخچالهای شبیه به رودههای یک حیوان به سمت بالا میرفت، لولههای تهدیدآمیز چندین برجک توپخانه به چشم میخورد.
«اینجا در اصل یکی از دژهایاما مرزی ما بود، اما الان داریمبرخورد ازش بهعنوان موقعیت دیدهبانیِ برخورد استفاده میکنیم.»
سوراخهایی روی سایبان پوشاننده قله به چشم میخورد که آن را شبیه به یک جفت بال در حالمیتابید پوسیدن کرده بود. ویکا با دنبال کردن ستونهای نور خورشید که در گرگومیش روزهای برفی به پایین میتابید،بخش لِنا و گروهش را راهنمایی میکرد. منظره شگفتانگیزی بود که از فرسایش کوهها توسط یخچالهای طبیعی شکل گرفته بود.
لِنا درحالیکه قدم در جای پای او میگذاشت، به بخش سطحی پایگاه دژ نگاهی انداخت. این دژ قرار بود بهعنوان پایگاه گروه عملیاتی برای عملیات در رشتهکوه جسد اژدها عمل کند. از آنجا که اینتوسط مکان در ابتدا یک قلعه نظامی بود، دیوارهای حائل فضای داخلی آن را به بخشهای کوچکتری تقسیم میکردند. یک راهپله مارپیچ که برخلاف عقربههای ساعت میچرخید، به سمت برجک اصلی قلعه که در مجاورت کوهراهپله شمالی ساخته شده بود، بالا میرفت. برجکهای قلعه که این روزها بهعنوان برجهای دیدهبانی از آنها استفاده میشد، تا حدی در دل کوه ساخته شده بودند و چشماندازی وسیع از میدان نبردِ اطراف دژ ارائه میدادند.
در انتهای شیب ملایم و دور از دیدرس فعلی آنها، آرایش توپخانهای ارتش پادشاهی متحد درویکا شمال و مناطق مورد مناقشه در جنوب قرار داشت. در شرق و غرب نیز اردوگاههای زرهی پادشاهیتوسط متحد مستقر بودند. آخرین سپر این کشور، یعنی رشتهکوه شمالی، حالا به جولانگاه لژیون تبدیل شده بود.
علاوه بر سایبانی که جلوی نور خورشید را میگرفت، دیوارهای حائل ضخیم و بلندی که پایگاه را بهبال بخشهای مختلف تقسیم میکردند، به بخش سطحی فضایی تاریک و خفهکننده میدادند. شین با چشمانی نیمهباز به اطرافشگفتانگیزی نگاه میکرد، شاید با این فکر که اگر نبردی در اینجا در بگیرد، اوضاع این مکان چگونه خواهد شد.
«دیدهبانیِ برخورد؟»
«این پایگاه توی بلندترین نقطه این اطرافه. مثل همه پایگاههای قدیمی، تجهیزاتیپوشاننده برای حملات هوایی نداره، اما خوشبختانه لژیون از نبردهای هوایی استفاده نمیکنه،گرگومیش که یعنی بسته به شرایط، حتی این پایگاه قدیمی هم هنوز قابل استفادهست.»
گرچه لژیون از نیروهای ضدهوایی استفاده میکرد، اما نیروی هوایی مختص به خود را نداشت. لژیونهای قادر به پروازستونهای به سلاح مجهز نبودند و بر اساس سوابق گذشته، از موشکهای دوربرد نیز استفاده نمیکردند. به نظر میرسید ایندرحالیکه محدودیت دیگری بود که بر آنها اعمال شده بود. بنابراین پادشاهی متحد از این نقطه ضعف نهایت استفاده را میکرد.
برف بهآرامی از آسمانیدژهای که باید متعلق به اواخرازش بهار میبود، به پایین میبارید.
آنها از راهپلهای که به طبقه سوم برج دیدهبانی میرسید بالا رفتند؛ راهپلهای کهخورشید بنا به دلایلی یک مسیر مارپیچ و باریک بود. پس از عبور از سهطبیعی دریچه ضد انفجار و رسیدن به بخش مسکونی زیرزمینی، صدای زیری به آنها خوشامد گفت.
«خوش اومدید، اعلیحضرت.»
«آره، سلام لودمیلا.»
دختری قدبلند با موهای قرمزِ شعلهمانند و بهطرز عجیبی درخشان، به ویکا خوشامد گفت. پشت سر اوجفت گروهی از دختران حضور داشتند که مانند او، یونیفرمهای قرمز تیره به تن داشتند. یونیفرمهای پادشاهی متحد لباسهاییمنظره یقهدار به رنگ بنفش و مشکی بودند. از سوی دیگر، یونیفرمهای زرشکی تیره منحصراً توسط سیرینها پوشیده میشدند.
به عبارت دیگر، تمام دختران حاضر در آنجا انسان نبودند. سرهایشان با موهایی در طیفهای مختلفی از آبی، سبز و صورتی تزئین شدهشگفتانگیزی بود، با درجهای از شفافیت و درخشندگی که هیچ رنگ مویی قادر به ایجاد آن نبود. کریستالهای شبهعصبی بنفشرنگی که وظیفه عملکرد پارا-رِیداژدها و سرکوب افکار را بر عهده داشتند، در عمق پیشانیهایشان تعبیه شده بود. این کریستالها مستقیماً به هسته مغز مصنوعی آنها متصل بودند.
لِنا درحالیکه به اطراف نگاه میکرد، پلک زد. نبوغ ویکا واقعاً مرزهای ماوراءالطبیعه را رد کرده بود،کرده چرا که میتوانست دخترانی بسازد که هیچ تفاوتی با انسانها نداشتند. اما آیا این قدرت واقعاً بدونکوهها هیچ هزینهای به دست آمده بود؟ این فکر او را نگران میکرد. اما گذشته از این موضوع...
«اینها... همهشون زن هستن.»
«اگه مرداصل میساختمشون فقط حسمرزی چندشآوری بهم میداد.»
حتی ویکا هم متوجهجفت نگاه سردی شد کهکرده لِنا به او انداخت.
«البته که شوخی میکنم. حداقل، نصفش شوخیه... وقتی برای اولین بار ازشون رونمایی کردیم، خطوط مقدم هنوز عمدتاً دست مردها بود، برای همین اونهاگرگومیش رو زن ساختیم تا بشه از بقیه تشخیصشون داد. الان دیگه وضعیت جوری نیست که بتونیم سختگیری کنیم، و از اونجایی که زنها وانداخت دخترها هم بهعنوان سرباز خدمت میکنن، اینکه رنگ موی سیرینها کاملاً با انسانهای معمولی فرق داشته باشه، در نهایت ایده مفیدی از آب دراومد.»
آیا اصلاً نیازی بودموقعیت که آنها از همانمیکنیم ابتدا شبیه انسان باشند...؟
اما به محض اینکه این فکر از ذهن لِنا گذشت، غرق در شرم شد. فقط بهپوشاننده این دلیل که آنها مکانیکی بودند و «مغز انسانی» آنها چیزی بیشتر از یک کپی نبود، اوگروهش با چیزی که برای خودش شخصیتی داشت—حتی اگر فقط یک شخصیت مصنوعی بود—مثل یک ماشین رفتار میکرد.
احتمالاً او در درک این ضرورت که آنها باید شبیه انسانها باشند نیز مشکل داشت؛ انسانهایی که مدیریتشان سختتر بود و در کنترل رفتار بدتر عمل میکردند. لِنا تصور کرد چه میشد اگر روزی ازمیگذاشت خواب بیدار میشد و میدید به یک حشره غولپیکر و چندشآور تبدیل شده است. وضعیت روانی او احتمالاً بسیار فراتر از یک سردرگمی و ناامیدی ساده میرفت. داشتن شش پا، بالهایی روی کمر، چشمهای مرکببرجهای و شاخکهایی بهعنوان اندامهای حسی. این احساسی بود که هیچ شباهتی به انسان بودن نداشت و ذهن انسان نمیتوانست شوک ناشی از آن را برای مدت طولانی تحمل کند و در نهایت کاملاً دیوانه میشد.
...ری هم احتمالاً همین وضعیت را داشت. همان مرد جوانی که برادر کوچکش را بسیار دوست داشت، اما پس از تبدیل شدن به یک لژیون با اومیتابید روبرو شد و سعی کرد جانش را بگیرد. او هم ممکن بود دقیقاً همین حس را تجربه کرده باشد. غرایز بدن دایناسوریای او—لژیونی که بیش از حدجسد با یک انسان تفاوت داشت—احتمالاً او را عذاب میداد. اینکه میل و اشتیاقش برای دیدن دوباره برادر کوچکترش به یک قصد قاتلانه و خونخوارانه تبدیل شده بود...
میخواست نظر ویکا را در این باره بپرسد، اما این چیزی نبود که بتواند جلوی شین مطرح کند. حتیستونهای اگر نامهای خاصی را از قلم میانداخت، شین باهوش بود و در نهایت متوجه میشد که او درباره چهدرحالیکه چیزی صحبت میکند... و حتی اگر هم متوجه نمیشد، لِنا احساس میکرد که نباید حرفی از آن به میان بیاورد.
درست در همان لحظه کهمرزی نگاهی دزدکی به سمت اوموقعیت انداخت، شین شروع به صحبت کرد.
«...تنها چیزهایی که اونها روبال از انسانها متمایز میکنه، یونیفرم، رنگکردن مو و کریستالهای شبهعصبی روی پیشونیشونه؟»
«اگه منظورت از نظر کمکرسانی تو میدون نبرده، نوع واحدی که خلبانیش رو بر عهده دارن اساساً متفاوته، پس این هم یه وجه تمایز دیگهست. بدتر ازمیتابید اون، هر کسی که بخواد زخمهاشون رو درمان کنه خیلی زود متوجه میشه. اونها تقریباً بهطور کامل مکانیکی هستن و اونقدر سنگینن که بشه فهمید. دادههای اصلی ساختاراژدها مغزشون توی کارخونه تولید ذخیره میشه و از سوابق مبارزاتشون هم مرتباً بکآپ گرفته میشه، بنابراین حتی اگه توی میدون نبرد رها بشن هم مشکلی پیش نمیاد... همچنین...»
ویکا با غرور پوزخند زد.
«...اگه جای تو بودم دستکمشون نمیگرفتم، ریپر.الان این دخترها برای جنگ ساخته شدن. توی اینسوراخهایی زمینه به این راحتیها از انسانها شکست نمیخورن.»
«—اوه، شین. رایدن و فردریکا هم که هستن.کرده شما امروز منتقل شدید. گفتن "خوش اومدید" یه کم...پایین عجیب به نظر میرسه، ولی خب، خیلی وقته ندیدمتون.»
سئو از جایی که در گوشه یکی از میزهای بلند داخل اتاق نشسته بود، برایشان دست تکان داد و آنجو وستونهای کورنا که روبهروی او نشسته بودند، به عقب برگشتند. آنها در کافهتریای سوم پایگاه دژ رویچ بودند که در حال حاضرجای مملو از جمعیت بود؛ برخی یونیفرمهای آبیفولادی فدراسیون را به تن داشتند و برخی دیگر یونیفرمهای بنفش و مشکی پادشاهی متحد را.
تمام عملکردهای پایگاه دژ در طبقه زیرزمینی که در بستر صخرهای کوه ساخته شده بود، متمرکز بودند و کافهتریاهای متعدد آن همگی در بخش مسکونی زیرزمینی قرارگروهش داشتند. سقفِ روشنِ آنجا بسیار بلند بود، اما نبود پنجره باعث میشد این فضای مستطیلشکل حس خفگی به آدم بدهد. یک آسمان لاجوردی بهشکلی هنرمندانه روی سطحکند سقف نقاشی شده بود و روی دیوارها، مزارع آفتابگردانی به چشم میخورد که هنرمند بهوضوح حسرتشان را میخورد. تمام اینها شین را به یاد یک زندان میانداخت.
پس از اینکه هر کدام سینیهایشان را ازداریم غذا پر کردند، شین، رایدن و فردریکا نشستندپوشاننده و کورنا با کنجکاوی سرش را کج کرد.
«شنیدم سرهنگ ونزل و، امم، آرنت بود...؟ همونکرده دختره که سرگرد فنیه. به هر حال، شنیدمروزهای اون دو تا تو پایتخت موندن، اما لِنا چی؟»
«اون داره با افسرانداریم فرمانده و افسران ستادبرخورد پادشاهی متحد غذا میخوره.»
«هر چی باشه اون یه افسر فرماندهست.استفاده وقتی پای دورهمیهای اجتماعی و اینجور چیزهاپوسیدن وسط باشه، باید نقشش رو بازی کنه.»
«آره راست میگی... وقتی به عقباما نگاه میکنم، اون موقعی هم کهبرخورد تازه اومده بود فدراسیون همینطوری بود.»
آنجو درحالیکه صحبت میکرد، دستش را به سمت چند شیشه کوچک در وسطنور میز دراز کرد که حاوی مربا، عسل و دیگر چاشنیهای مشابه برای مالیدنتوسط روی نان بودند. او شانهای بالا انداخت و مربای توت را پیشنهاد داد.
به نظر میرسید این حقیقت داشت که پادشاهی متحد به آخر خط رسیده است. گرچه اوضاع به بدی منطقه هشتادکردن و ششم نبود، اما بیش از نیمی از غذای داخل سینیهایشان را غذاهای مصنوعی و بیمزه کارخانههای تولیدی تشکیل میداد.درحالیکه اگر ابزارهای تولید غذای آنها از بین میرفت... آنوقت قطعاً نمیتوانستند از زمستان پیشِ رو جان سالم به در ببرند.
درحالیکه شین در سکوت گوشت طعمدارشده با خامه ترش و پوره سیبزمینیاش را میخورد، با وجود اینکه واقعاً تلاشی برای گوش دادن نمیکرد، میتوانست صداهایی را از میزهای دیگرمنظره بشنود. اگر پردازشگرهای گروه عملیاتی را کنار میگذاشتیم، نیروهای این پایگاه عمدتاً سیرینها بودند، اما اینطور هم نبود که کاملاً بدون نیروی انسانی باشد. کنترلکنندههای سیرینها، پیادهنظامهایی که بهعنوان نیروهاینظامی دفاعی پایگاه خدمت میکردند، خدمه تعمیر و نگهداری، تیمهای ارتباطات و یک جوخه توپچی که مسئولیت کار با توپخانههای ثابت پایگاه را بر عهده داشتند نیز در آنجا حضور داشتند.
طبق قوانین پادشاهی متحد که تصریح میکرد تنها ویولاهاازش مشمول خدمت اجباری هستند، اکثر سربازان چشمانی بنفش داشتند.بال رایدن درحالیکه به آنها نگاه میکرد، اخمهایش در هم رفت.
«توی پایتخت میگفتن تنها تفاوت بین شهروندها وکرده رعیتها وظایفشونه، اما... وقتی به عمق قضیه نگاهروزهای میکنی، به نظر میرسه که اصلاً اینطور نیست.»
گرچه هیچ تفاوتی در منوی غذایی که به آنها ارائه میشد وجود نداشت، اما ویولاها سر یک میز با افرادِکردن دارای رنگها و گروههای قومی متفاوت نمینشستند. نشان درجه سربازانِ رعیت حاکی از آن بود که آنها فقط سربازان صفردرحالیکه و درجهدار بودند، و حتی در میان شهروندان نیز تفاوت درجه و خصومت آشکاری بین آیولاها و تافهها دیده میشد.
سربازان ویولا با سردیِ قابلتوجهی به دیگران نگاه میکردند و با آنها حرف میزدند. «نه تنها رعیتها، بلکهکردن حالا سربازهای خارجی هم دارن پا به میدونهای نبرد ما میذارن. اسفناکه. سرزمین پدری شجاع ما مایه شرمساریشکل شده.» آنها این حرفها را میزدند، با وجود اینکه افسران خارجی در جمهوری و فدراسیون از نجیبزادگان بودند.
سئو رویش را از آنهامرزی برگرداند، اما از گوشه چشم نگاههایدیدهبانیِ بیتفاوت و دزدکی به آنها میانداخت.
«برخلاف جمهوری، اینجا تمام نژادهایبال باکلاس اونهایی هستن که تودنبال ارتش ثبتنام میکنن... یه جورایی عجیبه.»
«...؟ مگه تو فدراسیون هم همینطور نیست؟دیدهبانیِ تو گیاد هم نجیبزادهها میجنگن. بیشتر افسرهایبال فعلی همون نجیبزادههای سابق هستن، مگه نه؟»
در دوران باستان، خدمت نظامی با حق رأی گره خورده بود. تنها کسانی که میجنگیدند حقویکا گرفتن تصمیمات سیاسی را داشتند. تنها کسانی که میجنگیدند میتوانستند بالاتر از کارگران زمین قرار بگیرند.کوهها در آن دوران، خدمت نظامی نه بهعنوان یک وظیفه، بلکه نوعی امتیاز در نظر گرفته میشد.
«منظورم اینه که آره، ولی این چیزی نبود که میخواستم بگم... قضیه اینه که توسوراخهایی فدراسیون حق انتخاب داری، اما تو پادشاهی متحد، اوضاع مثل جمهوریه. رنگی که باهاش به دنیامیتابید میای، جایگاهت تو جامعه و وظایفت رو مشخص میکنه... اما اینجا این جایگاهها برعکس شدن. عجیبه.»
«.........»
شین ناگهان باالان خود فکر کرد:موقعیت شاید به همین دلیله.
رنگ و گروه قومیای که در آن متولد میشدی، جایگاهت را در جهان تثبیت میکرد—وظایفی که باید انجام میدادی از همان لحظهگرگومیش تولد مشخص میشد. فقط چنین کشوری میتوانست به ایده استفاده مجدد از اجساد برای جنگ برسد و استفاده از عروسکهای مکانیکیِ ساختهشدهسطحی برای جنگ را تأیید کند. هرچه باشد، شهروندان همان کسانی بودند که میجنگیدند و بنابراین بقایای آنها نیز برای تلاشهای جنگی پیشکش میشد.
در همان لحظه، دختری با موهای صورتی که به نظر میرسید در اوایل نوجوانیاش باشد، به میز سربازانبال پادشاهی متحد نزدیک شد. او با چهرهای بیاحساس که چندان با ویژگیهای جوانانهاش همخوانی نداشت، چیزی را گزارششگفتانگیزی داد. بدون اینکه لبخند کنترلکنندهای را که با او صحبت میکرد پاسخ دهد، برگشت و از آنجا دور شد...
سیرینها غذا نمیخوردند. برای اینکه بستههای انرژیشان بیدلیل هدرویکا نرود، معمولاً در یک آشیانه مخصوص نگهداری میشدند، مگرمیتابید زمانی که در حال انجام عملیات یا آموزش بودند.
«...درباره سیرینها چیزی شنیدید؟»
«آره، تا حدودی. اوه، ولی مراقب باش. کنترلکنندههاشون دوست ندارن بشنونجفت که کسی مثل یه شیء دربارهشون حرف میزنه. اونها یه جوراییگرگومیش مثل معشوقه یا خواهر کوچیکترشون یا همچین چیزی بهشون محبت میکنن.»
«انگار کنترلکنندهها تویکی این کشور واقعاً برایالان پهپادهاشون ارزش قائلن، هاه.»
کورنا این کلمات را با انزجار به زبان آورد... شین نمیتوانست اوستونهای را سرزنش کند. حتی در یک سلطنت استبدادی که ارزشی برای برابریفرسایش یا آزادی قائل نبود، کنترلکنندهها با آن دختران مکانیکی مانند انسان رفتار میکردند.
در همین حال، جمهوری که برابری و آزادی روی پرچمش حکسوراخهایی شده بود، نهتنها با هشتاد و ششها مانند موجوداتی غیرانسانی رفتارنور میکرد، بلکه حتی به خودش زحمت رهبری آنها را هم نمیداد.
این نوعی از طنز تلخ بودبرخورد که فقط آنها، یعنی هشتاد وبال ششها، میتوانستند آن را درک کنند.
حتی لِنا هم نمیتوانست.
انسانها روشی داشتند که با افراد دیگر مانند اشیاء یا حیوانات رفتار میکردند،نور درحالیکه همزمان به اشیاء و دامها طوری محبت میکردند که گویی انسان هستند.توسط حتی او هم نمیتوانست آن بیرحمیِ ذاتاً انسانی و بهشدت کنایهآمیز را درک کند.
وقتی ویکا بیرون آمد،داریم لِنا را دید وبرخورد شانههایش را پایین انداخت.
«تقریباً وقت خاموشیه... رفتن به اتاق یه مرد تو این وقتجفت شب، تو رو بیش از حد آسیبپذیر میکنه، میلیزه. وقتی اینطوریگرگومیش اینطرف و اونطرف میری، باید نوزن رو کنار خودت داشته باشی.»
«یه چیزی هست که باید ازتاما بپرسم... چیزی که نمیخوام بقیه، بهخصوص سرواناستفاده نوزن، دربارش بشنون. میتونیم خصوصی صحبت کنیم؟»
به همین دلیل بود که او تصمیم گرفته بود الان، پس از اینکه شین به اقامتگاهشروزهای برگشته بود، به آنجا بیاید. ویکا بیتوجه به او، به سمت اتاق خودش رفت. به نظرقدم میرسید هنگام نوشتن و خواندن عینک میزند. او درحالیکه عینک نسبتاً سادهاش را برمیداشت، صحبت کرد.
«لرچه، یکی رو صدا کن بیاد، فقط نوزنبرخورد نباشه... آره، ایدا خوبه. صداش کن. اوه، و تو،کرده حواست باشه تا وقتی لرچه برمیگرده در بسته نشه.»
«چشم، قربان.»
«به فرمان شما، اعلیحضرت.»
«ویکا...!»
ویکا که هنوز هم آگاهانه اعتراضات لِنا را نادیده میگرفت، از سربازی که در حال عبور بود خواستویکا تا در را نگه دارد و لرچه با عجله رفت. پس از مدتی طولانی، شیدن که ظاهراً دوش سرپاییطبیعی و سریعی گرفته بود، به همراه لرچه پیدایش شد. ویکا با نگاهی به او، چهرهای مردد به خود گرفت.
«.........ببخشید. قصد نداشتم مزاحمموقعیت بشم... یا حداقل باید اینطوریسوراخهایی بگم، ولی داشتی چیکار میکردی؟»
شیدن با وجود اینکه درمرزی حضور یک شاهزاده بود، باموقعیت نارضایتی تمام رویش را برگرداند.
«اینکه تو وقت آزادم چیکاربال میکنم به تو ربطی نداره...دنبال لعنتی، اصلاً گوش نمیدی، مگه نه؟»
«نه، گوش نمیدم. یه مدت نقش سگ نگهبانبرخورد میلیزه رو بازی کن. شاید زن باشی، اماپوسیدن اگه هیچچیز دیگهای هم نباشی، از من قویتری.»
«خب، حرفهات رو بشنو، شاهزاده.دیدهبانیِ دعوای تنبهتن یه چیزه، اما اونجفت پینههای روی دستت از کجا اومدن؟»
«شکار تواصل این کشوردژهای یه سرگرمی محبوبه.»
«واو، ترسناکه، ترسناکه. فکر کنم بهتره حواسمپوسیدن به رفتارم باشه تا یه وقت مثلخورشید یه شکار وحشی باهام رفتار نکنی، هاه؟»
شیدن به حالت شوخی هر دو دستش را بالا برد و همانطور که از او خواسته شده بود، مانند یک سگ شکاری تنبل روی مبل پنجنفرهایپایین ولو شد. در مقابل، لِنا مؤدبانه نشست و ویکا روبهروی آنها قرار گرفت. یک میز کوتاه آنها را از هم جدا میکرد. لرچه فنجانهای چای چینیعملیات سفید و سینی خاتمکاریشده با صدف را که پر از شیرینی بود روی میز گذاشت و سپس به عقب اتاق رفت. آنگاه ویکا شروع به صحبت کرد.
«خب؟ اگه این چیزیه که نمیخوای نوزناستفاده بشنوه، پس درباره همون قضیهست، درسته...؟ پسپوسیدن چرا من؟ من که دربارهاش اطلاعاتی ندارم.»
«نه، تو احتمالاً... دردژهای مورد این موضوع، بین تمامازش کسانی که میشناسم مطلعترین هستی.»
چیزی که در جمهوری از دستحال رفته بود و در فدراسیون پشتستونهای دیوار ضخیمی از محرمانگی نظامی پنهان میشد.
«تواناییهای فراحسی.»
چهره ویکاداریم ناگهان خالی ازدیدهبانیِ هرگونه احساسی شد.
«توانایی سروان نوزن برای شنیدن صدای لژیون. توانایی دستیار روزنفورتموقعیت برای دیدن گذشته و حال آشنایانش. این تواناییها مزایای تاکتیکی بزرگیکرده ارائه میدن... اما به کسانی که اونها رو دارن آسیبی نمیرسونن؟»
این شامل ویکا، اسپرِ خاندان ایدیناروک نیز میشد.کرده به همین دلیل، لِنا مطمئن نبود که پرسیدنروزهای این سؤال از او ایده خوبی باشد یا نه.
«اوه... پس این چیزیه که میخواستیموقعیت بدونی. میفهمم چرا کسانی که قدرتهایپوشاننده فراحسی ندارن ممکنه اینطوری فکر کنن.»
ویکا پاهایش راازش روی هم انداخت،برخورد مثل همیشه بیتفاوت.
«بهعنوان یک اصل، پاسخ سؤال تو منفیه. تواناییهای ماوراءالطبیعه همیشه برای رهبران جهت هدایت تودهها ضروری بوده. این موضوع از زمانهای بسیار دوردنبال حقیقت داشته—از دورانی که نجیبزادگان واقعاً پادشاه بودند. برای یک اسپر، توانایی فراحسیاش به اندازه حواس پنجگانه دیگرش طبیعیه. آیا یک موجود زنده کهپای توانایی بینایی داره، فقط با دیدن به بدنش آسیب میرسونه؟ همین ایده اینجا هم صدق میکنه. به اصطلاح، هیچ بهایی برای پرداختن وجود نداره.»
«اما در مواردی مثل سروان نوزنحال چی، که تواناییش نسبت به چیزی کهنور در ابتدا میتونست انجام بده تغییر کرده؟»
«این اتفاقیه که افتاده؟ خب، میفهمم.موقعیت من هم فکر میکردم این روش عجیبیجفت برای تجلی توانایی خط خونی مایکا باشه.»
لِنا با چهرهای گیج و سردرگم به او نگاه کرد، بنابراینجفت ویکا توضیح داد که آن قبیله مادر شینی است. ظاهراً اینگرگومیش موضوع در پرونده پرسنلی که ویکا دریافت کرده بود، ذکر شده بود.
«واقعاً همچین موردی نادره... اما اگه بعضی وقتا خیلی میخوابه، احتمالاً به ایناستفاده خاطره که داره ناخودآگاه تعادل بین فشار و استراحتش رو حفظ میکنه. اگهنور میگفت حالش خوب نیست، داستان فرق میکرد، اما فکر نمیکنم الان جای نگرانی باشه.»
«شاید... حقسوراخهایی با توجفت باشه، اما...»
ویکا سرش را کمی کج کرد، مثلدیدهبانیِ مار بزرگی که به حیوان کوچک و ناشناختهایحال چشم دوخته باشد. بدون ذرهای گرما یا احساس.
«پس بذار یه سؤال بپرسم.دیدهبانیِ اگه بهت بگم که این موضوعجفت روش تأثیر منفی میذاره، چیکار میکنی؟»
لِنا که بهیکی نظر غافلگیر شدهاما بود، پلک زد.
«ها؟»
«اول از همه، اگه در این مورد میپرسی، اصلاً چرا نوزن روپوشاننده با خودت نیاوردی؟ اگه فکر میکنی ممکنه تأثیر منفی روش داشته باشه،گرگومیش این خودش بهترین دلیله که اونم تو این مکالمه حضور داشته باشه.»
«...آره، ولی...»
او یکی از هشتادوششها بود؛مرزی دلیل وجودیش این بود که هرگزدیدهبانیِ از مواجهه با مرگ فرار نکند.
«...سروان نوزن احتمالاً...پوشاننده بازم حاضر نمیشه میدونپوسیدن نبرد رو ترک کنه.»
ویکا یک بارالان پلک زد وموقعیت مکث طولانیای کرد.
«داری میگی... اون یه هشتادوششِ بیچارهست که جنگ بهطور جبرانناپذیریپوشاننده درهمشکستهش و دیگه نمیتونه درست تصمیم بگیره؟ و تو، یهنور انسان عادی و خوشقلب، حق داری بهجاش این تصمیم رو بگیری؟»
لِنا با حرکتی خشک سرش را بالا آورد. احتمالاً با چهرهایدیدهبانیِ رنگپریده و جدی به او نگاه میکرد. لبان ویکا با خندهای ریزدنبال کج شد، اما در چشمان بنفشش ذرهای نشاط و خوشحالی دیده نمیشد.
«واقعاً که مغروری.پوشاننده درست مثل خودحال الهه برف سفید.»
الهه برفی که نیمی از هر سال پادشاهیبرخورد متحد را در بر میگرفت. الههای زیبا، بیرحم وکرده مغرور که هرگز کوچکترین اهمیتی به دغدغههای مردم نمیداد...
«آره، تو واقعاً تجسم برف دستنخورده و پاکی. اما آیا این بهت حقحال میده که ادعا کنی هر رنگ دیگهای کثیفه؟ مسلماً نوزن هم مثل اون سگگروهش نگهبانِ اونجا و در کل مثل بقیه هشتادوششها، از یه لحاظ دچار کمبود شدیده.»
وقتی لِنا بیاختیار به سمت او نگاه کرد، شیدن با بیتفاوتیِدیدهبانیِ تمام چایش را مینوشید. لِنا یکجورهایی میدانست با اینکه همین الان بهدنبال او توهین شده بود، اما ذرهای هم به روی خودش نیاورده است.
«این... منظورمسوراخهایی اینه کهجفت آره، اما...»
فوران ناگهانی احساساتی که در وجود لِنا جوشید، باعث شد دستهایش که روی پاهایشبال قرار داشتند، مشت شوند. احساس میکرد چیزی قلبش را میفشارد و سرش گیج میرفت.لِنا انگار توده چسبناکی از احساسات راه گلویش را بسته بود و نمیگذاشت نفس بکشد.
بالاخره فهمید چراازش چنین چیزی رابرخورد از ویکا پرسیده بود.
«احساس میکنم اگه سروان نوزن...مرزی اگه شین رو به حال خودشدیدهبانیِ رها کنیم، خودش رو نابود میکنه...»
و اینسوراخهایی موضوع او رابال به وحشت میانداخت.
«وقتی سگهای گله معرفی شدن، اون روزهای متوالی میخوابید. و همیشهسوراخهایی میگفت "زود بهش عادت میکنم." و خب، پزشک هم بهش اجازهنور داد به خدمت برگرده. اما اگه فشار از این بیشتر بشه...»
فقط شین میتواند واقعاً صدای مردگان را بشنود. من نمیتوانم در به دوش کشیدن این بار به او کمک کنم. نمیتوانم درگرگومیش دردش شریک شوم. پس اگر این فشار بیشتر شود، ممکن است این بار واقعاً بدون اینکه کسی متوجه شود، پودر شود وسطحی از بین برود. و این... مرا به وحشت میاندازد. مضطربم میکند. دلم میخواهد قبل از اینکه کار به آنجا بکشد، کاری بکنم.
«...با این حال...»
صدای ویکا آرام بود.
«اینکه تنهایی غصه این چیزا رو بخوری، به هیچکس کمکی نمیکنه. اگه اذیتت میکنه، بایدحال سعی کنی در موردش با خودش حرف بزنی. و اگه نگران این قضیهای... دفعه بعدراهنمایی که اومدی پیش من، اونو هم با خودت بیار. هر کمکی از دستم بربیاد میکنم.»
«...بله.»
ویکا سپس به پشتی مبلیمرزی که رویش نشسته بود تکیهموقعیت داد و سرش را کج کرد.
«اما تو واقعاً اینقدر وقت آزاد داری که نگرانویکا بقیه باشی؟ اونم با وجود وطن تو و اونمیتابید عشقش به رنگ سفید، با اینکه پرچمش اینقدر رنگارنگه.»
«...پس میدونی.»
«البته که میدونم. اصلاً خبر داری مجبور شدم چند تا سرباز رو آروم کنم تا حضورت تو اینجا پذیرفته بشه...؟ شاید جمهوری ربطی به توسعه لژیون نداشته باشه، اما تو وضعیتفرسایش فعلی، منفورترین کشور دنیاست. هیچ کشوری نیست که جمهوری رو یه قاتل شیطانیِ همنوع ندونه، و این همون نشان قابیلیه که هر جا بری و بجنگی، با خودت حملش میکنی. ننگ یهداخلی کشور تنبل که با وجود داشتن فرصت جبران از طریق خدمت تو گروه ضربت، فقط تعداد انگشتشماری افسر فرستاده... واقعاً فکر نمیکنم تو موقعیتی باشی که بخوای نگران حال کس دیگهای باشی.»
«...»
«در مورد دستگاه رِید، من مطالب تحقیقاتیای که هنریتا پنروز بهمون داده بود رو بررسی کردم. از جمله نتایج آزمایشهایگروهش انسانی که روی هشتادوششها انجام شده... اگه فشار خیلی زیاد بشه، میتونه به مغز کاربر آسیب برسونه و روی ذهنشگروه تأثیر بذاره. و حتی با دونستن این موضوع، فکر نمیکنی همگامسازی با یه نیرویی به اندازه یه تیپ، یه کم زیادهرویه؟»
«دقیقاً به اندازه یهداریم تیپ نیست. من فقطبرخورد با فرماندههای جوخه همگامسازی میکنم.»
«بازم تعدادشون برای یه بار همگامسازی خیلی زیاده. از اونجایی که اونا فقط بلدن تو گروههای کوچیک بجنگن،کردن گروه ضربت به آرایش غیرمعمولی از اسکادرانها تقسیم شده. تو پادشاهی متحد، ما به هیچکس اجازه نمیدیم توشکل طول عملیات با این تعداد آدم همگامسازی کنه. شک دارم فدراسیون هم همچین اجازهای بده، چه برسه به جمهوری.»
سپس با نگاهی سرد در چشمان بنفش امپراتوریاش گفت که خودش یک استثناست؛ نشانیمیکنیم از شجرهنامه نوابغی که هزار سال سینه به سینه منتقل شده بود. چشمان بنفشگرگومیش خاندان ایدیناروک، اعضایی که میتوانستند بیدرنگ اختراعاتی خلق کنند که دنیا را متحول میکرد.
«پارا-رِید تکنولوژیایه که قدرت فراحسی رو تو کسایی که فاقد اون هستن بازتولید میکنه. اگه بخوامروزهای از همون مثالی که قبلاً زدم استفاده کنم، مثل دستگاهیه که بهزور به انسانها قدرت دیدنقدم اشعه ماوراءبنفش رو میده. اگه چیزی قرار باشه تأثیرات منفی روی کاربرش داشته باشه، اون چیز پارا-رِیده.»
«این... اما بازم،الان من یه فرماندهام.موقعیت پس چارهای ندارم...»
اگر میخواست در کنارموقعیت هشتادوششها بجنگد، مجبور بودمیکنیم از آن استفاده کند.
«این خطریهاصل که حاضرمدژهای به جون بخرم.»
ویکا آهیسوراخهایی بلند و حاکیبال از تسلیم کشید.
«تو مثل یه قدیسه با کمال میل لطفت رو نثار بقیه میکنی، حتی بابال اینکه احتمال میدی این نگرانیت بیمورد باشه و بابتش عذاب میکشی. اما وقتی پایلِنا خودت وسط میاد، اینقدر بیاهمیت از کنارش میگذری. واقعاً که دیگه امیدی بهت نیست... لرچه.»
«هرچه شما امر کنید. با اینبرخورد حال... با وجود حرفی که میزنید،بال مهربانی شما حد و مرزی نداره، اعلیحضرت.»
«خفه شواصل و دخالتدژهای نکن، بچه هفتساله.»
لرچه در حالی که ریزریز میخندید، از دری در انتهای اتاق که به نظر میرسید به یک اتاق خواب ختم میشود عبور کرد وفرسایش با چیزی در دستانش برگشت. پس از گرفتن آن، ویکا آن را به سمت لِنا پرتاب کرد، اما لِنا نتوانست بهموقع آن را بگیردآنجا و با دستپاچگی در دستانش با آن کلنجار رفت. شیدن که از کنار تماشا میکرد، دستش را دراز کرد و بهراحتی آن را گرفت.
«دستگاه پشتیبانی فکری، سیکادا. اینازش برای کنترلکنندههای سیرینها ساخته شده تاسوراخهایی فشار همگامسازی حسی رو کاهش بده.»
بالهای زنجره — سیکادا.
برخلاف چیزی که از نامش برمیآمد، دستگاهی شبیه به چوکر بود که با نخهای نقرهای با تهرنگ بنفش روشن تزئین شدهکرده بود و الگوی توری ظریفی را تشکیل میداد. در مرکز آن یک کریستال شبهعصبی به رنگ بنفش روشن قرار داشت کهشکل با بررسی دقیقتر، به نظر میرسید با ظرافت از همان نخهای نقرهای که از آن امتداد یافته بودند، بافته شده است.
«متأسفانه استفاده ازش بهطور رسمی تو ارتش پادشاهی متحد تأییددنبال نشده، اما امن بودنش ثابت شدهست. تنها دلیلی که موردگروهش استفاده قرار نگرفت این بود که سربازها باهاش مخالف بودن.»
مخالف بودند؟
«تو همداریم ازش استفادهموقعیت میکنی، ویکا؟»
«نه؟»
مکث عجیبی به وجود آمد.
«اِهم... این دستگاهیهالان که قراره فشار پارا-رِیددیدهبانیِ رو کم کنه، درسته؟»
«همینطوره، اما برای من هیچدیدهبانیِ فایدهای نداره، و برای بقیهپوشاننده کنترلکنندهها حتی از اینم بیفایدهتره.»
«چرا؟»
ویکا با جدیت تمام پاسخبال داد: «پوشیدن این توسط یهدنبال مرد چه دردی رو دوا میکنه؟»
«امم...»
لِنا متوجه منظورش نشد.
ویکا سیکادا را از دستان لِنا گرفت، آن را به یک پایانه اطلاعاتی متصلمیکنیم کرد، چیزی در آن تایپ کرد (عینک قبلاً درآوردهاش اکنون دوباره روی صورتش بود)گرگومیش و پس از برداشتن دوباره عینکش، آن را دوباره به سمت لِنا پرت کرد.
«فرمتش رو تغییر دادم، پس میتونی تو اون اتاقکویکا انتظارِ اونجا امتحانش کنی. اندازههاش هم باید ریست شدهمیتابید باشه... نگران نباش، اون تو هیچ دوربین مداربستهای نیست.»
«اوه... خب، خیلی ممنون.»
«وقتی به گردنتازش وصلش کنی بایدبرخورد خودش فعال بشه... راستی...»
با بسته شدنیکی در اتاقک، ویکااما رویش را برگرداند.
«...یه، امم، یه قلقیجفت برای پوشیدنش هست. خب...کرده برات آرزوی موفقیت میکنم.»
اتاقکی که لِنا وارد آن شد، درست مانند بقیه بخشهای پایگاه زیرزمینی،پوشاننده عایق صدا ساخته شده بود، به این معنی که هیچ صدایی نمیتوانست بهروزهای آن وارد یا از آن خارج شود. با این حال، با وجود این...
«ها... عه، آآآآآآآآآآه؟!»
...جیغ لِنا سکوت اتاق فرمانده رااما درهم شکست، چرا که کمی ازبرخورد حد تحمل عایق صدا فراتر رفته بود.
شیدن با نادیده گرفتن آن فریاد، یک فنجان چای دیگر برای خودش ریخت و با سروصدا آن را نوشید. ازگروهش زمانی که به فدراسیون آمده بود، یاد گرفته بود که این کار یک عادت بیادبانه محسوب میشود، اما آنقدر برایشگروه مهم نبود که بخواهد ترکش کند. او در همان حالت ماند و فقط چشمانش را به سمت ارباب سابقش چرخاند.
پس از ورود لِنا بهازش اتاقک، ویکا در مورد سیکادا وسوراخهایی کاربرد آن به شیدن گفته بود.
«...فقط برایداریم اطمینان میپرسم، خطرناکدیدهبانیِ که نیست، نه؟»
ویکا رو به دیوارِ روبهروی اتاقک ایستاده بودداریم و گوشهایش را گرفته بود، بنابراین شیدن مجبور شدجفت سؤالش را روی تکه کاغذی در گوشه میز بنویسد.
«آره. ما به اندازه کافی آزمایشهای حیوانی و تستهای عملیدنبال انجام دادیم. تنها دلیلی که بهطور رسمی ازش استفاده نمیشهگروهش اینه که بین سربازها محبوبیتی نداشت، همونطور که قبلاً گفتم.»
«خب... تقریباًاما میتونم حدسداریم بزنم چرا.»
فقط شنیدن در موردش باعث شده بود شیدن نظر کاملاً بدی نسبت بهحال آن پیدا کند. از آنجا که ویکا با وجود اینکه در وسط مکالمهلِنا بودند همچنان گوشهایش را گرفته بود، لرچه با کنجکاوی سرش را کج کرد.
«راستی، اعلیحضرت،اصل چرا همچیندژهای ژست عجیبی گرفتید؟»
«نمیتونی حدس بزنی؟ ببین،جفت من دلم نمیخواد خودمکرده رو به کشتن بدم.»
«که... اینطور.»
«اگه اون عزرائیلِ بیسرموقعیت از این قضیه بو ببره،سوراخهایی سر منم به باد میره.»
«چقدر وحشتناک.»
چشمان زمردین لرچه گشاد شد.
«در این صورت، جنابداریم عزرائیل شیفته بانو رینایبرخورد خونین شده! چقدر غیرمنتظره...»
ویکا و شیدن همزمان به سر موطلایی لرچه کوبیدندسوراخهایی و سپس با هم دستانشان را از درد تکانکردن دادند. هرچه نباشد، جمجمه لرچه فلزی بود. حسابی درد داشت.
«لعنتی... مغزتاصل زنگ زدهدژهای یا چی، احمق؟»
«تو همچین زمان و مکانی باید اینوپوسیدن داد بزنی؟ اصلاً اونو ولش کن... اینهمهخورشید طول کشید تا متوجه بشی، بچه هفتساله؟»
«شـ... شرمندگیاما من حدداریم و مرزی نداره...»
خوشبختانه هیچکدام ازازش این جیغودادها بهبرخورد گوش لِنا نرسید.
به پردازشگرها بخشی در بلوک مسکونی پایگاه اختصاص داده شده بود. با توجه به محدود بودن فضایجفت زیرزمینی، اتاقها برای چهار نفر در نظر گرفته شده بودند. شین روی تخت بالایی نشسته بود و چشمانشمنظره به رمانی که میخواند دوخته شده بود که ناگهان با شنیدن صدایی از دور سرش را بلند کرد.
با نالههای لژیونپوشاننده فرق داشت. صداییحال دوردست از جایی...
«...تو هماما صدای جیغداریم کسی رو شنیدی؟»
یکجورهایی احساس میکرد صدای لِناست. رایدن که اینمیکنیم سؤال از او پرسیده شده بود، از تختویکا پایینی سرک کشید و سرش را تکان داد.
«...نه؟»
پس از مدتی، لِنا با چهرهای کاملاً سرخ و یونیفرمی نامرتب از اتاقک خارج شد.گرگومیش اگر ویکا شاهزاده نبود، احتمالاً سیلی محکمی به صورتش میزد. به نظر میرسید ویکا ازگرفته این واقعیت آگاه بود، اما با لبخندی که آشکارا پر از نشاطی دروغین بود صحبت کرد.
«خوشحالم کهاما تونستم درداریم خدمتتون باشم، علیاحضرت.»
«...!»
اوه، خدا رویکی شکر که شیناما الان اینجا نیست.
شیدن در حالی که لِنا با نگاهی غضبآلود به شاهزاده خیرهکردن شده بود، این را با خود فکر کرد. لِنا سیکادا رامنظره در دستان درازشده ویکا چپاند و با عصبانیت روی پاشنه چرخید.
«من دارم میرم، ویکا.»
«بله، شببخیر.»
لِنا در راهرو قدم میزد و خجالت و خشم ازموقعیت صدای قدمهایش به گوش میرسید، اما با فروکش کردن عصبانیتش،پوسیدن در عوض غرق در پشیمانی و حس نفرت از خود شد.
داری میگی... اون یه هشتادوششِبال بیچارهست که جنگ بهطور جبرانناپذیری درهمشکستهشکردن و دیگه نمیتونه درست تصمیم بگیره؟
دوباره. دوبارهاما همون کارداریم رو کردم.
«...شیدن، آیا من...؟»
او این را بدون اینکهمرزی برگردد پرسید، اما شیدن درموقعیت پشت سرش ابرویی بالا انداخت.
«آیا من... آدم مغروریام؟»
شیدن با بیعلاقگی پوزخندی زد.
«تازه الان متوجه شدی؟»
لِنا از روی تعجب جا خورد، اماالان شیدن بدون توجه به واکنش او ادامهمیکنیم داد. انگار که فقط داشت نظرش را میداد.
«من همونطوری زندگی میکنم که دلم میخواد. و این در مورد اون شاهزاده وخورشید شین هم صدق میکنه. پس تو هم میتونی هر کاری دلت میخواد بکنی... بعضیطبیعی وقتا فقط مجبوری با یکی سرشاخ بشی. اگه پیش بیاد، خب پیش اومده دیگه.»
«...اما...»
سرشاخ شدنداریم با کسی... درکدیدهبانیِ نکردنش یعنی... من...
آشیانه هشتم پایگاه قلعه رِویچ. پرسنل گروه ضربت و پادشاهی متحد در آرایشیاستفاده منظم در بزرگترین آشیانه پایگاه که در پایینترین بخش زیرزمینی ساخته شده بود،نور ایستاده بودند. گروهی از جاگرناتها در سایه مسیرهای پیادهرو در حالت آمادهباش منتظر بودند.
«—فکر میکنم این اولین باریه که بیشتر سربازهای فدراسیون رو میبینم. من ویکتور ایدیناروک هستم، فرمانده نیروهای جبهه جنوبی پادشاهیگروهش متحد. درجات نظامی بیمعنی هستن، پس نیازی نیست درجه منو به خاطر بسپارید. به هر حال بهزودی تغییر میکنه. منگروه فرماندهی مستقیم شما رو به عهده ندارم، اما خب، میتونید منو به عنوان یکی از افسرهای مافوقتون در نظر بگیرید.»
فضای عجیبی که بر هشتادوششها حاکم شد، احتمالاً سؤالی در این مایهها بود که این دیگه کیه؟ نگاه چند نفر از آنها بینخورشید ویکا و لِنا که در سکوت کنار نقشه عملیاتیِ تصویرشده ایستاده بودند، در گردش بود. معاون مدیر ارتش پادشاهی متحد با نارضایتی چشمانشسطحی را ریز کرد، انگار احساس میکرد تمام اینها بیاحترامی است، اما ویکا فقط نگاهی دزدکی به سمت لِنا انداخت و شانهای بالا انداخت.
این پسر واقعاً هم عضوی از خانواده سلطنتی این کشور شمالیجفت و هم فرمانده جبهه جنوبی آن بود. حتی در مواجهه باگرگومیش بیش از هزار نفر پرسنل، خونسردی خود را از دست نداد.
در ضمن، ویکا فرمانده ناظر سیرینها نیز بود و باموقعیت وجود اینکه در سلسلهمراتب فرماندهی زیردست لِنا محسوب میشد، اماپوسیدن همچنان قدرت مطلق را در این پایگاه در دست داشت.
«عملیات پیشرو تلاشی مشترک بین گروه ضربت هشتادوششم و سپاه زرهی یکمِ جبهه جنوبی خواهدگرگومیش بود. هدف ما تو هفتاد کیلومتری جنوب پایگاه، تو قلمروهای لژیون قرار داره؛ یعنی سرکوبگرفته کامل یه سایت تولیدی لژیون که تو کوه دندان اژدها از رشتهکوه لاشه اژدها واقع شده.»
این یک نقشه ساده بود که برای ارائه اطلاعات به نیروهایی در اندازه یک سپاه در نظر گرفته شده بود و نیروهای مستقر پادشاهی متحد و نیروی لژیونِ مقابل را نشانمنظره میداد. پایگاه تولیدی برای تأکید با یک نماد قرمز مشخص شده بود. در مقایسه با سایر مواضع تأییدشده لژیون، این یکی از عمیقترین و بزرگترینِ آنها بود. از آنجا که رشتهکوهدیوارهای جنوبی لاشه اژدها به عنوان یک دفاع طبیعی در امتداد مرزهای پادشاهی متحد-فدراسیون و پادشاهی متحد-جمهوری قرار داشت، به احتمال زیاد یکی از مقرهای اصلی لژیون برای جبهه ضد-پادشاهی متحد بود.
«گروه ضربت حمله اصلی رو رهبری میکنه و سپاه زرهی یکم به عنوان نیروی پشتیبان عمل میکنه. اگه بخوام دقیقتر بگم، سپاه زرهی یکمپایین به عنوان یه حمله انحرافی به موضع لژیون یورش میبره و نیروهای خط مقدم و ذخیره لژیون رو بیرون میکشه و درگیر نگه میداره. گروهبرای ضربت از شکافی که تو دفاعشون به وجود میاد استفاده میکنه تا نفوذ کنه و کنترل سایت تولیدی کوه دندان اژدها رو به دست بگیره.»
مطابق با این توضیح، نماد واحد زرهی ارتش پادشاهی متحد به صورت مورب حرکت کرد وپوشاننده با دور زدن اسکادران خط مقدم، به سمت مواضع متفاوتی پیشروی کرد. با حرکت نیروهای ذخیره عقبدارِگروهش لژیون، مسیر پیشروی از پایگاه قلعه به سمت سایت تولیدی کوه دندان اژدها روی نقشه ظاهر شد.
با این حال، مهمترین جزئیات، یعنی نقشه داخل پایگاه تولیدی، ارائه نشد. این موضع پس از اینکه منطقه به بخشی از قلمروهای لژیونشگفتانگیزی تبدیل شده بود، توسط آنها ساخته شده بود. جبهه انسانها نمیتوانست نقشهای از آن داشته باشد. چند تلاش برای شناسایی آن انجام شده بود،کند اما آنها تنها با زحمت فراوان به پادشاهی متحد اطلاع داده بودند که یک پایگاه تولیدی در دل کوه دندان اژدها حفر شده است.
«علاوه بر این، ما تسخیر واحد فرماندهی پایگاهِ مذکور رو در اولویت قرار میدیم، با شناسه: ملکه بیرحم. این یه آمایزه از اولین سری تولیده... یا خب، فکر کنم از نظر ظاهری خیلیفرسایش قابل تشخیص نباشه، اما یه آمایزه سفیده... با اینکه هنوز در حد یه حدس و گمانه، اما این احتمال وجود داره که واحد مذکور بتونه اطلاعاتی در مورد لژیون به بشریت بده. اینبخشهای اطلاعات ممکنه یه عامل حیاتی برای پایان دادن به جنگ باشه یا نباشه. بنابراین، ما باید تسخیرش کنیم. آسیب رسوندن بهش تا حدودی قابلقبوله، اما پردازشگر مرکزیش رو دستنخورده باقی بذارید... سؤالی هست؟»
«به عبارت دیگه، بعد از اینکه لژیون طعمه رو قاپید، ما از تو شکافشونپوسیدن هجوم میبریم، یه جوری دشمن رو شکست میدیم، ملکه مورچههاشون رو میدزدیم و بعدراهنمایی برمیگردیم... خدایی، به نظر میرسه هر کشوری که میریم، همه ایدههای مزخرفی به سرشون میزنه.»
برخلاف منطقه هشتادوششم که بیشتر اوقات با عملیاتهای رهگیری سروکار داشتند، یک عملیات تهاجمی نیازمند آمادهسازیهای قابلتوجهی بود. از آنجا که آنها باید دشمن راستونهای فریب میدادند تا فکر کند عملیات تسخیر کوه دندان اژدها یک حمله همهجانبه است، باید این تصور را ایجاد میکردند که در حال شناسایی پیشاپیشسطحی هستند تا از قدرت آتش دشمن مطلع شوند. در حالی که سئو غرولند میکرد، شین که روی آن کار متمرکز بود، نگاهش را بالا آورد.
اسکادران پیشتاز در حال حرکت از میان یک جنگل مخروطیشکلِ پوشیده از برف بود وگرگومیش با آرایش گوهایِ فشردهای از لابهلای درختان عبور میکرد. حرف سئو خطاب به کل اسکادرانگرفته زده نشد، بلکه از طریق پارا-رِید فقط به شین، رایدن، کورنا و آنجو منتقل شد.
از آنجا که خطوط مقدم پادشاهی متحد در یک منطقه کوهستانی قرار داشت، هم ارتش آنها و هم لژیون مواضع خود را در میان کوههای روبهروی هم حفظ کرده بودند و درههاشگفتانگیزی و دشتهای بین آنها به عنوان منطقه مورد مناقشه عمل میکرد. این منطقه نیز از این قاعده مستثنا نبود و هشتادوششها در حال حاضر در مسیری پیشروی میکردند که با مسیری کهفضای در طول عملیاتِ سه روز آینده طی میکردند متفاوت بود. آنها پیش از این از شیبهای ملایمی پایین آمده بودند و در حال حاضر از یک صخره ناگهانی و خطرناک بالا میرفتند.