چپتر 146: پیوست
0تپانچه را از غلاف روی پای راستش بیرون کشید و با دستنیست چپش گلنگدن را عقب کشید. با این یکی لازم نبود نگران ضامنتکان باشد. تپانچهای دوکاره بود، اما عقب کشیدن گلنگدن، چخماق را مسلح میکرد.
با نیروی فنر، گلنگدن سر جایش برگشت و اولین گلوله را اززمین خشاب بیرون کشید و داخل جانلوله فرستاد. همین چند حرکت ساده، تپانچهطور را از یک تکه فلز ۸۴۵ گرمی به ابزاری برای آدمکشی تبدیل کرد.
در امتداد لوله، مگسک و شکاف درجه قرار داشت.میتوانست با نگاه از میان آنها، میتوانست اهداف انساننمایی راشلیک که روبهرویش ردیف شده بودند ببیند. با خونسردی شلیک کرد.
به سمت هر کدام سه تیر شلیک کرد و مطمئن بود که هیچکدام خطا نمیرود.خونسردی بعد از انداختن پنج هدف، ضامن گلنگدن بالا پرید. خشاب را درآورد و شلیک رادرآورد متوقف کرد. شین بعد از اینکه مطمئن شد تپانچه خالی است، سلاح را پایین آورد.
شیدن که به دیوارهی غرفه تکیه دادهداد بود و به داخل سرک میکشید، ازآمد روی شگفتی سوت کوتاه و زمختی کشید.
«بدک نبود عزرائیل کوچولو. اینکهکوچولو همهی تیرها رو فقط با یهخفنه تپانچه به هدف بزنی، واقعاً خفنه.»
آنها در زمین تمرین پایگاه روستکامر فدراسیون، یعنی مقر فرماندهی گروه ضربت هشتاد و ششم بودند. به طور دقیقتر، درکدام میدان تیر. شین بیتوجه به او، خشاب خالی را بیرون انداخت، گلنگدن را جلو داد و خشاب جدیدی جا زد.آورد گلنگدن را عقب کشید تا جانلوله را چک کند و بعد از اینکه مطمئن شد گلولهای داخلش نیست، به حرف آمد.
«...فکر میکردم بعد ازنگاه تعمیر دستکاریش کرده باشن،اهداف ولی انگار اینطور نیست.»
شیدن سر تکانمیدان داد و بعد شانهایداد بالا انداخت: «همم؟ اوه...»
بعد از نبرد با مورفو، شین تپانچهاش را دور انداخته بود، امازمین شیدن آن را برداشته بود. وقتی فدراسیون او را پیدا کرد، ازطور سرپرست قانونیاش خواست کارگاهی پیدا کند تا این تپانچه را تعمیر کنند.
«البته تو فکرش بودم. مثلاً بدنهاش رومیان دست نزنم ولی کالیبرش رو بکنم ۴۰شده میلیمتری... یا حالت رگبار بهش اضافه کنم.»
پس واقعاً به آن فکر کرده بود. شین اخم کرد. اصلاً دلششده نمیخواست هیچکدام از این قابلیتها روی اسلحهاش پیاده شود. درست است که خودشانداختن آن را دور انداخته بود، اما باز هم از این ایده خوشش نمیآمد.
«ولی خب، هیچکدوم از اینا جلوی لژیون به دردی نمیخوره. این اسلحه فقط به درد خودکشی میخوره، برای همین با خودمولی گفتم نیازی به این کارا نداری. گذشته از این...» لبخند ناگهان از روی لبهای شیدن محو شد: «با اینکه خیلی قدیمیه،فکرش ولی حسابی تمیز و سالمه. معلوم بود برات خیلی ارزش داره، برای همین تصمیم گرفتم همونجوری که هست بهت پسش بدم.»
«...»
با شنیدن این حرف، شین به تپانچه خیره شد و وزن آشنایش را در دستانش حس کرد. وقتی فدراسیون نجاتشان داد، او و دیگر اعضای اسکادران پیشتاز دارایی چندانی نداشتند، اماپرید شین نتوانسته بود خودش را راضی کند که از این اسلحه دل بکند. خوشبختانه با وجود مقررات سختگیرانهی ارتش فدراسیون، مهمات این تپانچه با سلاحهای کمری سازمانی آنها یکی بود؛ بنابراینتمرین توانست به استفاده از آن ادامه دهد، حتی اگر به قیمت شنیدن غرولندهای بقیه تمام میشد... پس بله، شاید گفتن اینکه او به این تپانچه دلبستگی داشت، چندان هم بیراه نبود.
«فکر کنم همینطور باشه.»
بعد از مبارزه با مورفو، به بهانهی خراب شدنش آن را دورنیست انداخته بود. اما حالا که به آن فکر میکرد، با خودش گفتتکان که احتمالاً باید بابت تعمیر و پس دادنش از او تشکر کند.
«بابت اینکه همبدک تعمیرش کردی و همتیرها پسش دادی، ازت ممنونم.»
«یعنی میخوای ازم تشکر کنی،داشت ولی قرار نیست واقعاً کلمهی ممنونانساننمایی رو به زبون بیاری، مگه نه؟»
شیدن این را با پوزخند و نگاهی شیطنتآمیز گفت،انساننمایی اما شین چنان سرد به او خیره شد کهکدام جلوی سرک کشیدنِ بیشترش را گرفت. بعد از مکثی پرسید:
«یادگاری یکیدقیقتر از همتیمیهایبیتوجه قدیمیت بود؟»
«بود؟»
لحن عجیبی در آن جواب بود که باعث شد شیدن به چهرهی شین خیره شود. او طفرهخونسردی نمیرفت. واقعاً به نظر میرسید شین نمیداند چطور جواب بدهد. با اینکه این تپانچه مربوط به دورانشین حضورش در منطقه هشتاد و ششم بود و قاعدتاً باید خیلی وقت پیش آن را گرفته باشد.
«فکر کنم ازم متنفر بود. میدونم که مناهداف ازش متنفر بودم... اینکه فقط خون امپراتوری توشلیک رگهام نبود، باعث میشد بقیه مدام بهم گیر بدن.»
«...آه.»
شیدن ناگهان چهره در هم کشید و غرولندی کرد که باعث شد شین نگاهی به او بیندازد. چشممقر سفید و برفی شیدن گواهی بر داشتن رگ و ریشهی آلباستر بود، در حالی که چشم دیگرش نیلی بود.آمد او به هتروکرومی مبتلا بود، پدیدهای نادر، و یکی از چشمهایش متعلق به یک آلبا بود—ستمگرانِ هشتاد و ششها.
پس احتمالاً اودرجه هم چیز مشابهی رامیان از سر گذرانده بود.
این موضوع باعث نشدنگاه شین احساس نزدیکیِ خاصیاهداف به او پیدا کند، اما...
«صبر کن، وایسا. اگه اینطوریه، پسجلو چرا جوری رفتار میکنی که انگار تپانچهایحرف که اون یارو بهت داده خیلی مهمه؟»
«...مطمئن نیستم. فکر کنمعزرائیل یادمه که یه چیزی دربارهیبزنی به عهده گرفتن نقشش گفتم.»
نقشِ خلاص کردنِ همرزمانی که امیدی به نجاتشان نبود امااهداف نمیتوانستند بمیرند. و از وقتی این نقش را بر عهدهکدام گرفته بود، هرگز آن را به کس دیگری واگذار نکرده بود.
شین تا پیش از آن هرگز تپانچهای نداشت. وقتی آن شخص مرد، شین این تپانچه را گرفت و با آنمطمئن شلیک کرد و همزمان، آن نقش را هم به ارث برد. و از آن به بعد، دقیقاً از همین تپانچهدیوارهی استفاده کرده بود. حتی یک بار آن را دور انداخته بود، اما باز هم راهش را به دستان او پیدا کرد.
پس وقتی کسی از او میپرسید که چرا اینقدر برایش عزیز است، نمیتوانست دلیل قانعکنندهای بیاورد. اماتعمیر میتوانست این را بگوید—آن زمان برایش سنگین بود. برای دستهای آن موقعش بیش از حد بزرگ بودوقتی و در مقایسه با یک تفنگ تهاجمی، لگد متفاوتی داشت. لگدی که نمیتوانست کاملاً به آن عادت کند.
اما بالاخره در یک جایی، به وزن و لگدش عادت کردخفنه و همقدِ آن مرد شد. آیا به سن او هم رسیده بود؟ششم شین نمیدانست. هرگز از او نپرسیده بود و احتمالاً هیچوقت هم نمیفهمید.
«اما فکر کنم دیدنِ رفتار کاپیتان تو اون روزهامیتوانست بود که بهم یاد داد چطور با این اسلحهشلیک شلیک کنم... بهم اراده داد تا ازش استفاده کنم. پس—»
آخرین گلوله برای وقتیهنگاه که داری میمیری. اینطوریاهداف میتونی خودت رو راحت کنی.
این تنها کاریه کهبیتوجه هیچوقت... هیچوقت نباید بذاریجدیدی کس دیگهای برات انجام بده.
نیازی نبود آنقدرها هم هوای شین را داشته باشد، اما با این حال آن حرفها را زد.یعنی همان کاپیتانِ جوخه، با آن نگاهِ طعنهآمیزش. شین هرگز اسم کامل یا سنش را نفهمید. و حالا،داخلش تنها چیزی که میتوانست به خاطر بیاورد، همان چند کلمه و حالت چهرهاش در آخرین لحظاتِ زندگیاش بود...