چپتر 170: ۱۰.۱۱
0روز عملیات به علاوه ده
«هیچوقت فکرش روکردن نمیکردم که آخرش مجبورقدیسیم بشیم برگردیم به جمهوری.»
«برای یه بازگشتخودشان پیروزمندانه به وطن،اینکه خیلی مزخرفه، نه؟»
سپیدهدم بود. در حالی که آسمان شبِ میدان نبرد آرامآرام در تاریکی لاجوردیرنگی ذوب میشد، پردازشگرها پس از پایانمردم جلسه توجیهی پیش از اعزام، پاهایشان را روی زمین کشیدند. آنها در یکی از پایگاههای عملیاتی پیشرو در جبههبابا غربی فدراسیون بودند؛ پایگاهی که بیشتر آن در اشغال یک واحد زرهی بود که در دفاع متحرک شرکت داشت.
پشتیبانی از تخلیه شکنجهگران خودشان، یعنی جمهوری. با وجود اینکه به این سربازان کودک دستور داده شده بود تامیکنه برای دفاع از شهروندان جمهوری بجنگند، هیچ اثری از نارضایتی یا نگرانی در چهرههایشان دیده نمیشد. در واقع، آنها درکاش حال گپ زدن بودند و این ماموریت امدادی را بهانهای کرده بودند تا شوخی کنند و با صدای بلند بخندند.
«راستش، اگه اون حمله گستردهپسر رو هم حساب کنی، این دومینباره باریه که جمهوری رو نجات میدیم.»
«واو، ما خیلی خفنیم. فکرش رو بکن،این دو بار کسایی که باهات بدرفتاری کردنبجنگند رو نجات بدی. پسر، ما رسماً قدیسیم.»
«برای ما تو اسکادران لایکائون، اینتبدیل سومین باره، پس فکر کنم ایندمت ما رو تبدیل به اَنجل میکنه.»
«آره، اون اولین ماموریتت بود.»
«دمت گرم.»
«کارت عالی بود، آرکاَنجل میچیهی.»
«فکر میکنی مردم جمهوری این دفعه واقعاًاَنجل عوض میشن؟ شاید برای یه بار همکارت که شده یه کم قدردانی نشون بدن؟»
«کاش یه کم درستوحسابیترباهات رفتار میکردن، مثلاً مثل لِنارسماً و داستین، میفهمی چی میگم؟»
«نه بابا.»
«عمراً همچین اتفاقی بیفته.»
«پسر، عجب سفر مزخرفی.»
سربازان کودک بدون کوچکترین نشانی از نارضایتی، نگرانی یا حتی اضطراب ازلایکائون اینکه چگونه ورق جنگ به ضررشان برگشته بود، به حرفهایشان ادامه دادند.گرم آنها گپ میزدند، شوخی میکردند و با خنده از کنار همهچیز میگذشتند.
«دوباره همدیگه رو دیدیم، سروان نوزن! اونقدیسیم چاپلوس پرروی تو امروز کجاست؟! حالا کهتبدیل بهش فکر میکنم، اصلاً اسمش رو نپرسیدم!»
تجسم واقعی رنگ سرخ، با موهایی به رنگ خون، پیراهنی زرشکی، تاجی یاقوتی و شنلی ارغوانیاثری که ظاهرش را تکمیل میکرد، آنجا ایستاده بود. کسی که به عنوان نماد شانس هنگ آزادبلند میرمکولئو از دوکنشین برانتولوت، یعنی اسونیا برانتولوت شناخته میشد، با هیجانی پرجنبوجوش با او صحبت میکرد.
«...»
شین نگاهش را از او گرفت و توجهش را به فرمانده هنگ آزاد میرمکولئو، سرگردفکر گیلوایز گونتر معطوف کرد. شین کمبود خواب نداشت، اما هنوز اول صبح بود. شاید میتوانستمردم با فردریکا کنار بیاید، اما اصلاً حوصله سروکله زدن با یک بچه جیغجیغو را نداشت.
او در حالی که دستش را بالا آورده بود تا سر دخترک کوچکی راتبدیل که با جیغوداد به سمتش میآمد عقب براند، پرسید: «شنیدم با وجود اینکه یهدفعه واحد تهاجمی هستین، حتی هنگ آزاد شما رو هم تو خط مقدم مستقر کردن؟»
گیلوایز سر تکان داد و شاهزادهاشاینکه را با گرفتنِ عجیبی که بهشده طرز غافلگیرکنندهای خشن بود، دور کرد.
گیلوایز جواب داد: «به لطف تلاشهای رئیس ستاد، حملهآره غافلگیرانهشون با کمترین تلفات تموم شد، اما این بهمیکنی اون معنی نیست که هیچ کشته و زخمیای نداشتیم.»
آن دو در حال حاضر در خط مقدم کنونی جبهه غربی، یعنی آرایش سوم خط سانتیس-هیستوریکس ایستاده بودند.اَنجل این مکان در ابتدا دارای سنگرهای بتنی، موانع ضدتانک بتنی و سکوهای توپ ضدتانک بود. با عقبنشینی خطوط مقدم،نشون این موانع با یک میدان مینِ پخششونده که با عجله اما با تراکم بالا آماده شده بود، تقویت شدند.
علاوه بر این، داربستهای آهنی آورده بودند و آنها را به موانع ضدتانک و ردیفی از توپهای ضدتانک تبدیل کردهدمت بودند. سنگرهای بتنی مسلح بیشتری نیز در حال ساخت بود. آنها در تلاش بودند تا حداقل استحکاماتی را که یکمثلاً آرایش ذخیره به آن نیاز داشت، با بیشترین سرعت ممکن برپا کنند. چنین کارهایی در سراسر خط سانتیس-هیستوریکس در جریان بود.
نیروهای پیادهنظام به عنوان نیروی اصلی در سراسر این آرایش مستقر شده بودند، در حالی که واحدهای زرهی، ازچهرههایشان جمله هنگ آزاد میرمکولئو، در حال ایجاد خط دوم بودند. استراتژی اصلی جبهه غربی حتی پس از عقبنشینی بدونگسترده تغییر باقی مانده بود: دفاع متحرک. این موضوع گواهی بر این بود که نیروهای زرهی چقدر برای فدراسیون اهمیت داشتند.
«هنگهای آزادِ بقیه قلمروها هم به جبهههای دیگه ملحق شدن. فکر کنم تو و گروه ضربتت تنها نیرویی باشین که هنوز بهعوض عنوان یه واحد تهاجمی عمل میکنه.» گیلوایز پس از گفتن این حرف، لبخندش کمرنگ شد. «تو عملیات قبلی، شاهزاده اون برج مسسفر درایور رو پیدا کرد. با این حال، ما نتونستیم بهموقع جلوش رو بگیریم. این حسرت داره از درون نابودمون میکنه. این... خیلی ناامیدکنندهست.»
«...بله.»
شین و گروهش هم احساس میکردند که نتوانستهاند بهموقع جلوی این اتفاق را بگیرند. هرچه باشد، آنها بیش از یک ماهگرم قبل از اسونیا و گیلوایز یک مس درایور دیده بودند. در طول عملیات مناره سراب، و در طول اولین اعزام گروهلِنا ضربت در عملیات هزارتوی زیرزمینی شاریته. اگر میتوانستند موشکهای ماهوارهای را پیشبینی کنند، اگر میتوانستند این فاجعه را از همان زمان ببینند...
شین با تلاش فراوان احساساتی را کهاین دوباره در درونش میجوشید سرکوب کرد، اما گیلوایزهیچ با تیزبینی متوجه آن شد و اخم کرد.
«...حالتون خوبه، سروان؟ با اینهمهکنم تغییری که تو وضعیت پیشاولین اومده، حتماً تحت فشارین. مخصوصاً ملکهتون.»
«بله... اما سعی میکنیمباهات احساساتمون رو قاطی این قضیهرسماً نکنیم. ما وسط یه عملیاتیم.»
شین آهی کشید. برخی از پردازشگرها که بهتازگی از جراحاتشان بهبود یافته بودند، تواناییتبدیل هدایت یک رگینلیف را داشتند، اما نه آنقدر که بتوانند وارد نبرد شوند. بنابراین،دفعه آنها به جای جنگیدن، به عنوان خلبان برای افسران کنترل و فرماندهان تاکتیکی خدمت میکردند.
شین از دور میتوانست یکی از همین واحدها، یعنی گریمالکینِ ساکی را ببیند کهبجنگند سایبانش را میبست؛ در حالی که لِنا داخل آن بود. اتفاقاً فرمانده تیپ، گرته،کرده خودش در حال هدایت یک رگینلیف بود و مارسل شریک بدشانس او محسوب میشد.
ساکی گزارش داد که آمادهسازیها کامل شده است. شین بااولین شنیدن این کلمات، مثل کلیدی که زده شود، تغییر حالتدفعه داد، سرش را بالا آورد و با سردی جواب داد:
«میفهمم چی میگین... من خوبم.»
اولین پرتوهای نور دربدی آسمان دمید و بااسکادران آن، عملیات آغاز شد.
«پرتاب روشکنجهگران شروع میکنیم.یعنی آرمی فوریوز، آتش!»
رگینلیفها با کمک شنل فریگا در پشت خطوط لژیون که درماموریتت برابر نیروهای جبهه غربی صفآرایی کرده بودند، فرود آمدند. نیرویی ازعوض لشکر چهارم زرهی گروه ضربت اولین کسانی بودند که به زمین نشستند.
«سویو توکانیا، بنشی، باباهات موفقیت فرود اومد. کنترلپسر منطقه رو حفظ میکنیم.»
همزمان، نیروی اصلی فدراسیون حملهای را آغاز کرد. آنها شروع به پاکسازیفکر نیروهای لژیون در اطراف راهآهن سریعالسیر کردند و ریلها را تا خط فازمیچیهی آکواریوس، واقع در شصت کیلومتری نقطه مرجع زودیاک در جبهه غربی، ایمن ساختند.
و در آن شکاف...
«بزن بریم!سومین کاتوبلپاس، پیشفکر به سوی حمله!»
لشکر سوم زرهی کنعان از این شکاف عبور کرد. بهقدیسیم دنبال آنها لشکر دوم زرهی گروه ضربت پیش میرفت کهآره وظیفه تامین امنیت جاده منتهی به جمهوری را بر عهده داشت.
«کارمون رو با پاکسازی مسیر تا نقطه نود کیلومتری،لایکائون خط فاز کپریکورن، شروع میکنیم و لشکر چهارم زرهیاولین رو اسکورت میکنیم. واحد توپخانه، مستقیم به صورت دشمن بکوبین!»
اسونیا ناگهان از روی صندلی توپچی با وحشت فریاد زد و باعثشده شد گیلوایز در کابین خلبان از جا بپرد. هنگهای آزاد میرمکولئو درزدن حال حاضر درگیر نبرد نبودند، اما قطعاً در میانه یک عملیات قرار داشتند.
«برادر! بازم یادمباره رفت اسم اونتبدیل نماد شانس رو بپرسم!»
«...اوه...»
گیلوایز شانهای بالا انداخت. مشکلش این بود؟ علاوه برلایکائون این، فراموش کردن او هیچ ربطی به اینجا نداشت؛ اگرماموریتت هم با آن لحن میپرسید، شین جوابی به او نمیداد.
«شاهزاده، لطفاً دفعه بعد کهوجود دیدیمشون، مؤدب باش و به جایداده سروان، خودت اسمش رو ازش بپرس.»
نیروهای ارتش فدراسیون توانستند تا نقطه سی کیلومتری، یعنی خط فاز پایسیز را حفظ کنند. لشکرآرکاَنجل سوم زرهی کنعان تا خط دویست و بیست و یک کیلومتری، خط فاز لیبرا، پیشروی کردمثلاً و لشکر دوم زرهی سیری مسیر را تا نقطه سیصد کیلومتری، خط فاز کنسر، پاکسازی کرد.
تنها نودبار کیلومتر تا جمهوریبدرفتاری باقی مانده بود.
«بسیار خببدرفتاری نوزن، بقیهشبدی با تو!»
«فهمیدم.»
لشکر اول زرهی شین و لِنا وارد نبرد شد. آنها شروع به باز کردن مسیری از میانمیچیهی قلمروهای لژیون کردند و به سمت حاشیه هشتاد و پنج منطقه جمهوری، به سوی دیوار گران مورلِنا در امتداد منطقه هشتاد و سوم پیش رفتند. خط فازی نزدیک به نقطه چهارصد کیلومتری، یعنی اریز.
صفوف آنها تنها از رگینلیفها و لاشخورها تشکیل شده بود و هیچلایکائون وسیله نقلیه دیگری آنها را همراهی نمیکرد. در بدترین حالت، مجبور میشدندگرم پای پیاده برگردند، بنابراین وانادیسِ کند و تنبل را با خود نیاورده بودند.
نیروی اعزامی هماهنگ با آنها عمل کرد، به سمت گران مور رفت تا بهتبدیل استقبالشان بیاید و راه را از طرف دیگر برایشان باز کند. آنها نقطه سیصددفعه و شصت کیلومتری، خط فاز تاروس را ایمن کردند و به راهپیمایی خود ادامه دادند.
گران مور در حال پدیدار شدن بود. در حالی که متصدی کفن وشهروندان دفن و رگینلیفها زیر درخشش صبح پاییزی با سرعت پیش میتاختند، اولین قطاریامدادی که از فدراسیون به مقصد جمهوری در حرکت بود، بهسرعت از کنارشان گذشت.
«میتونم یه سؤالی بپرسم، سرلشکر؟ از قبل به همهآره پناهندههای جمهوری گفته شده بود که تو منطقه هشتاد ومردم سوم جمع بشن، درسته؟ پس اون دود از کجا میاد؟»
«خزانه اسناد تو دفترباهات دولتی منطقه بیست وپسر چهارم رو آتیش زدن.»
سرلشکر ریچارد آلتنر به عنوان فرمانده نیروی اعزامی امداد، در یک پست فرماندهی در نقطه ساکرا، واقع در ترمینال راهآهن سریعالسیرگرم شهر سابقِ ایلکس در منطقه هشتاد و سوم حضور داشت. برای اطمینان از اینکه نیروهای حداقلیِ باقیمانده در جمهوری بتوانند از آنهاداستین محافظت کنند، کل جمعیت جمهوری بر اساس زمان حرکتشان به منطقه هشتاد و سوم و سه منطقه اطراف آن منتقل شده بودند.
منطقه هشتاد و سوم یک منطقه صنعتی بود و کسانی کهداده قرار بود در روز دوم آنجا را ترک کنند، باید شبواقع را در پادگانهای متروکه یا خوابگاههای منطقه هشتاد و سوم میگذراندند.
با این حال، همانطور که گرته اشاره کرد، با ایستادن در تالاردمت شهر که به یک پست فرماندهی موقت تبدیل شده بود، میشد ستونیشاید از دود را دید که از آنسوی منظره شهر به هوا برمیخاست.
ریچارد جلوی میز بزرگی ایستاده بود که پر از اسناد کاغذی و نقشهها بود وفکر بقیه اطلاعات در پنجرههای هولوگرامی نمایش داده میشدند. ریچارد در حالی که تنها چشمش رامردم به هولوگرامهایی دوخته بود که هر لحظه میتوانست آنها را خاموش کند، با پوزخندی طعنهآمیز گفت:
«دارن همین کار رو تو منطقه اول هم انجام میدن. ظاهراً اونقدر کاغذبازی برای دور ریختن وجودآره داشته که نتونستن تا زمان تخلیه از شر همهشون خلاص بشن. گفتن تا درست قبل از آخریننشون قطارِ روز سوم طول میکشه... باید سخت باشه که کشوری باشی که به اسناد کاغذی وابسته است.»
گرته پرسید: «نکنه دارنیعنی تو این گیرودار مدارکسربازان جرمشون رو هم میسوزونن؟»
«ما نمیذاریم قسر در برن. پارسال که نجاتشون دادیم، از تمام چیزهایدمت مهم کپی گرفتیم. دولت جمهوری درخواست کرد که بعضی از اسناد ضروریشاید باهاشون منتقل بشه، برای همین بهشون اجازه دادیم اصل اونها رو ببرن.»
ریچارد به گروهی از کامیونهای ترابری دربدی روبهرو اشاره کرد که بار مصالح ساختمانیباره داشتند و در حال دور شدن بودند.
این اولین صبح از عملیاتی بود که قرار بود سه روز بیوقفه ادامه داشته باشد. تمام غیرنظامیانآره نظامی فدراسیون که اولویت بالایی داشتند، زودتر با اولین قطار رفته بودند. اکنون وظیفه آنها سوار کردننشون شهروندان جمهوری به قطارهای تخلیه بود که قرار بود در طول مدت عملیات، رفتوبرگشتهای متعددی داشته باشند.
در این مقطع زمانی، تخلیه سیاستمداران، مقامات عالیرتبه دولتی و اشراف قدیمی ساکن منطقه اولهیچ بدون مشکل به پایان رسیده بود. سلناها که در مناطق دوم تا پنجم زندگی میکردند وصدای همچنین ژنرالها و افسران میدانی در حال سوار شدن به قطار یا منتظر قطار بعدی بودند.
«و لابهلای اون نسخههای اصلی،کنم اسناد دیگهای هم قاطی شده بود.ماموریتت مثلاً پروندههای پرسنلی هشتاد و ششها.»
«ما اونها رو به اسم تحقیقات فرستادیمبدی به فدراسیون. اون پروندهها برای ما یه گنجینهست؛فکر تحت هیچ شرایطی نمیذاریم جمهوری بهشون آسیبی بزنه.»
این مدرکی بود که ازپسر شرارت جمهوری و عدالتِ رحیمانهسومین فدراسیون به کشورهای دیگر خبر میداد.
یکی از هشتاد و ششهایی که دربارهاش بحث میکردند، یعنی شین، در سکوت پشت سر گرته ایستاده بود و ازدیده واقعیت کثیفی که این دو بزرگسال از آن حرف میزدند، کمی احساس انزجار میکرد. او آرزو میکرد کاش حداقل سعیکنی میکردند حقیقتِ حرفهایشان را کمی تلطیف کنند. و در عین حال، خیالش راحت بود که با لِنا به اینجا نیامده است.
او نگاهش را از آنها گرفت و به بیرون پنجره خیره شد؛دمت جایی که قطاری در حال ترک سکوی حرکت بود. سپس ریلها جابهجا شدندقدردانی و به قطار بعدی اجازه دادند تا روی سکو بلغزد و متوقف شود.
تحت هدایت پلیس نظامی فدراسیون، سربازان و افسران نظامی به زور وارد قطار شدند و مانند سیلابی به داخل واگنها سرازیر گشتند. در سکوی روبهرو کهعالی برای پیاده شدن در جمهوری در نظر گرفته شده بود، قطار دیگری تازه از راه رسیده بود که پس از پیاده کردن پناهندگانش در کشور دیگر، کاملاًبیفته خالی بود. این قطار منتظر جابهجایی ریل بود. این قطار که بهتنهایی چند ده واگن را یدک میکشید، بهزودی تعداد بیشماری از پناهندگان را با خود میبرد.
در همین حال، میدان روبهروی ترمینال ایلکس پر از اتوبوسهای پارکشدهای بود که افراد بیشماری را بیرون میریختنداولین که اکنون منتظر قطارشان بودند. آنها نیز افسران جمهوری بودند که یونیفرمهای آبی پروسی به تن داشتند. اینهاکاش ژنرالها و افسران میدانی بودند که برای قطارهای صبح تا ظهر برنامهریزی شده بودند؛ یعنی دقیقاً همین الان.
آنها تحت نگهبانی سربازان جمهوری، که احتمالاً افسران گروهانیکودک بودند که با قطارهای بعدازظهر و عصر تخلیه میشدند،نگرانی از میدان خالی گذشتند و در سکوت وارد ایستگاه شدند.
آنها شهروندانی را که قرار بود از ایشان دفاعآره کنند پشت سر میگذاشتند و حتی نیمنگاهی هم بهمیکنی دعواهایی که بین شهروندانِ رهاشده و سربازانِ نگهبان درمیگرفت، نمیانداختند.
در مقابل، افسران سالخورده با رسیدن به سکو، شروع به شکایت از شلوغی قطارها کردند کهکنم تا به حال تجربهاش را نداشتند. شین نتوانست جلوی خودش را بگیرد و کمی برای پلیسهایواقعاً نظامی فدراسیون که مجبور بودند با چهرههایی بیتفاوت شکایات آنها را نادیده بگیرند، احساس دلسوزی کرد.
گرته در حالی که به همان سمتی که شینلایکائون نگاه میکرد خیره شده بود، گفت: «سربازهای جمهوری زودتر ازماموریتت بقیه تخلیه میشن. اونها حق ندارن از هیچچیزی شکایت کنن.»
سرلشکر آلتنر با حرص نفسش را بیرون داد وکودک گفت: «تو قطارهای صبح هم چند تا شکایت شنیدم.نگرانی از اینکه قطارهای لوکس گیرشون نیومده بود، ناراضی بودن.»
مضحک بود. الان وقت لوسبازی نبود واَنجل آنها از همان ابتدا هیچ حقی برایکارت شکایت از ارتش یک کشور دیگر نداشتند.
«بیشترین کاری که کردیم این بود که به سیاستمدارها واگن مخصوص خودشون رو دادیم. اگه خواسته دیگهای دارن، برامون مهمآره نیست. ما اینجا نیستیم که بهشون یه سفر دلپذیر و راحت هدیه بدیم. ما قطارهایی رو در اختیارشون گذاشتیم که میتونستیمرفتار ازشون برای جابهجایی پرسنل و وانانگاندهای خودمون استفاده کنیم. اگه از نحوه پذیرایی یا ترتیب رفتنشون شکایتی دارن، میتونن همینجا بمونن.»
«پس ازبدرفتاری ترتیب رفتنبدی هم شکایت داشتن...»
«آره، داشتن. مقامات دولتی و اشراف سابق با اولین قطارها فرار کردن. اونها قبل از اینکه شهروندها متوجه بشن رفتن و افسرهاواقع رو طوری تنظیم کردن که وقتی پناهندهها میتونستن ببیننشون، اونجا رو ترک کنن. اونها رو سپر بلای خودشون کردن و خشم شهروندانیمیدیم رو که به ته صف رونده شده بودن، به سمت اونها منحرف کردن... فکر کنم عادت کردن که تقصیرها رو گردن بقیه بندازن.»
درست مثل زمانی که ارتش تمام خشم و نفرتی را که باید متوجه آنها میشد، به هشتاد و ششها تحمیل کرد. دولت کاریمیشن کرد که افسران نظامی اینطور به نظر برسند که «عجله دارند تا شهروندان را رها کنند و پشت سر بگذارند.» یک دشمن آشکار... کاریکوچکترین کردند که خشم شهروندان در وهله اول روی آنها متمرکز شود. به این ترتیب، مقامات عالیرتبه از دیدرس و از خشم مردم دور میماندند.
«پس فقط میتونم امیدوار باشم که مقامات عالیرتبهپسر کسی رو پیدا کنن که بتونن تمام خشمشونکنم رو سرش خالی کنن. مثلاً همون شوالیههای وطنپرستشون.»
شوالیههای وطنپرستِ اصیل و تماماً سفیدپوست سان ماگنولیا؛ گروهی که از فدراسیون میخواستند هشتاد و ششها را بازگرداند تا بتواندمت از آنها برای دفاع ملی جمهوری استفاده کرد. آنها تقاضا داشتند که وظیفه دفاع از کشور که فدراسیون بر دوشمثلاً شهروندان جمهوری گذاشته بود، به وضعیت پیش از حمله گسترده بازگردد. این شعارِ آنها، حمایت مردم را برایشان به همراه داشت.
شین و دوستانش آنها را بلیچرها مینامیدند. تمام تلاشهایشان با شکست مواجه شده بود و تمام حمایتهانارضایتی را از دست داده بودند؛ نه تنها هشتاد و ششها به جمهوری بازگردانده نشدند، بلکه اکنون حملهراستش دیگری از سوی لژیون آنها را مجبور کرده بود سرزمینشان را رها کنند. و در این تخلیه، بلیچرها...
گرته پرسید: «آخرشباره با مقامات عالیرتبهتبدیل تخلیه شدن، نه؟»
«برخلاف ارتش جمهوری که بیکفایته اما بیقدرت نیست، مقامات عالیرتبهقدیسیم هم بیمصرفن و هم ضعیف. این یعنی مقصر دونستن اونهاآره خیلی راحته، مخصوصاً وقتی که نزدیک و تو دیدرس باشن.»
شین با شنیدن این حرف، بهشدت احساس ناامیدی کرد. او احساس انزجار میکرد؛ نه از آنها، بلکه ازاولین خودش. چطور زمانی اصرار داشت که دنیا و بشریت زیبا نیستند؟ او فکر میکرد تمام راههایی را کهکاش انسانها میتوانند زشت و زننده باشند دیده است، اما هنوز زشتیهای بسیار زیادی از او پنهان مانده بود.
اما حالا داشت متوجه میشد که دیگراین هیچکس قرار نیست آن حقایق زشت را ازهیچ او پنهان کند؛ او دیگر یک بچه نبود.
«همونطور که میبینی، عاقلانه کار کردی کهاَنجل سرهنگ میلیزه رو با خودت نیاوردی. اگه شهروندهاعالی میدیدنش، کی میدونه ممکن بود چی بهش بگن؟»
برای او، اینجا وطنش بود. این شهر بخشی از کشورش بود ولایکائون این آلباها هموطنانش بودند. شنیدن این توهینها از زبان آنها در این لحظهکارت که کشور در حال فروپاشی بود، قطعاً زخمهای عمیقی بر قلبش حک میکرد.
ریچارد با گفتنکردن این حرف، چشمش راقدیسیم به سمت شین چرخاند.
«اما همین موضوع در مورد شما هشتاد و ششها هم صدق میکنه. فکرششهروندان رو نمیکردم که بین اینهمه آدم، گروه ضربت رو برای کمک به جمهوری بفرستن.بهانهای سرزمین مادری باید واقعاً به بنبست خورده باشه که به این کار متوسل شده.»
وقتی ریچارد با تنها چشمشکنم به گرته نگاه کرد، اواولین با بیخیالی شانهای بالا انداخت.
«نقش گروه ضربت فقط کمک به پشتیبانی از عقبنشینیه. مدیریت اقامتگاهها و راهنمایی پناهندهها وظیفه دولت جمهوریه. پلیسهایاَنجل نظامی هم مسئول هدایت اونها به داخل قطارها هستن. اگه اتفاقی بیفته و مجبور بشیم باهاشون تعامل داشتهقدردانی باشیم، میتونیم بسپریمش به اسکادران نوردلیخت. اونها با شهروندها در تماس نخواهند بود، پس نباید مشکلی پیش بیاد.»
ارتش فدراسیون تنها کمترین دخالت را در تخلیه جمهوری داشت. آنها نه وظیفه و نه اختیار این را داشتند که شهروندان یک کشورعالی دیگر را به کاری بگمارند، به آنها دستور دهند یا مجبورشان کنند. شهروندان جمهوری، مردم فدراسیون نبودند. سربازان فدراسیون میتوانستند برای تخلیه غیرنظامیانبابا خودشان به مکان امن، تا مرز استفاده از زور پیش بروند، اما نمیخواستند و نمیتوانستند همین رفتار را با شهروندان جمهوری داشته باشند.
اما با توجه به وضعیت جنگ، آنها میخواستند ایمنی غیرنظامیاندستور خود را در اولویت قرار دهند. سربازان، بخشهای لجستیک، ارتباطات،دیده ترابری و پلیس نظامی ارتش جمهوری، همگی با اولین قطارها رفتند.
«اما نظر سرهنگ ونزل به کنار، دلم میخواد بدونم تو درماموریتت این باره چی فکر میکنی، سروان نوزن... راحت باش و حرفعوض دلت رو بدون هیچ ملاحظهای بزن. هر چی بگی گوش میدم.»
آیا هشتاد و ششها از اینکه مجبورندبدی جمهوری را نجات دهند ناراضیاند؟ شین پیشباره از دادن پاسخ، مکثی کرد تا فکر کند.
«با توجه به اینکه برای این عملیات فقط هفتاد و دو ساعت وقت داریم،تبدیل نمیتونیم زمانمون رو سر بحثها و درگیریهای بیمورد هدر بدیم. از این نظر، فکردفعه میکنم مستقر کردن ما تو جایی که با شهروندان جمهوری تماس نداشته باشیم، منطقیه.»
«...همم؟» ریچارد درخودشان حالی که غافلگیر شدهاین بود، ابرویی بالا انداخت.
شین با بیتفاوتی ادامه داد؛ طوری که انگار واقعاً واولین از صمیم قلب هیچ علاقهای به این موضوع نداشت ودفعه صدایش نشان میداد که چقدر کم به جمهوری اهمیت میدهد.
«حرف دیگهای برای گفتن ندارم. هیچ شکایتی هم نیست. این یه ماموریتهلایکائون و ما سربازیم. این همون روشیه که ما برای برگشتن به جمهوریگرم انتخاب کردیم... این انتخابی بود که بهمون اجازه دادن داشته باشیم. پس...»
پس...
«من از همون اول هم نه میخواستم و نه انتخاب میکردم که از مردم جمهوری انتقام بگیرم. از همون موقعی کهنمیشد تو منطقه هشتاد و ششم بودم، خیلی کم بهشون اهمیت میدادم و الان حتی از اون موقع هم کمتر برام مهمن.باریه دلم نمیخواد نجاتشون بدم، اما دلم هم نمیخواد مردنشون رو ببینم. برای همین، تا جایی که ممکنه درگیر نشدن باهاشون، برام کافیه.»
او دیگر هیچ خشمی نسبتکنم به آنها در دل نداشت؛اولین نه کینهای و نه زخمی.
«ما دیگه قرار نیستباهات بذاریم اونها سد راهپسر زندگیمون بشن؛ حتی تو خاطراتمون.»
نمایشگر ساعت در صفحه نوری رگینلیفِ تورو، یعنی جابروک، نشانسومین میداد که از ظهر گذشته است. وقت آن بود کهدمت افسران ردهپایین جمهوری، یعنی افسران گروهان و خانوادههایشان، سوار قطار شوند.
لژیون هیچ حملهای به آنسوی گران مور انجام نداد. آنها به منطقه هشتاد و سومهیچ یا سه منطقه اطراف آن نیز یورش نبردند. هم پیشاهنگی اولیه شین در منطقه وکنند هم گشتهای وانانگاندِ نیروی اعزامی نشان میداد که امروز چیزی جز یک بعدازظهر پاییزیِ آرام نیست.
با این حال، تورو چیزی دید که این منظره را به هم میزد: بحثهای بیوقفهایعالی که در میدان ترمینال ایلکس درمیگرفت. بین غیرنظامیان و سربازان، یا بین سربازان و افسران اداریمیکردن که تخلیه را هدایت میکردند. شهروندان جمهوری به جان هم افتاده بودند و بیوقفه بحث میکردند.
افسران گروهانی که از میدان نگهبانی میکردند، تخلیه خود را آغاز کردند؛ در حالی که حصاری موقت دورِ میدانِمیکنه سنگفرش سفید کشیده شده بود و افسران اداری جای آنها را میگرفتند. داخل میدان پر از سربازانی با یونیفرمهایبدن نظامی آبی پروسی بود و در حاشیه بیرونی میدان، غیرنظامیانی با لباسهای معمولی به حصار چسبیده بودند و توهین میکردند.
میدان تنها یک دروازه داشت و در دو طرف آن تپههایی از کیفهای مسافرتی چیده شده بود. یکاولین افسر جوان که آنجا ایستاده بود، آلبوم قطوری را که با خود حمل میکرد در میان آن تپه انداختنددرستوحسابیتر و او با عصبانیت شروع به فریاد زدن بر سر نگهبان دروازه کرد که آن را دور انداخته بود.
آنها تنها هفتاد و دو ساعت برای تخلیه میلیونها نفر فرصت داشتند. به مدت سههیچ روز، قطارها یکی پس از دیگری از راه میرسیدند تا فقط پر از آدم شوندکنند و بروند. این بدان معنا بود که هیچ جایی برای چمدان و بار وجود نداشت.
غیرنظامیان تنها مجاز بودند وسایل شخصی همراهشان را ببرند و از قبل به آنها گفته شدهآرکاَنجل بود که هیچ باری با خود نیاورند. اما مردم اصرار داشتند وسایلشان را بیاورند و مجبور میشدندمثل آنها را در اینجا رها کنند؛ به همین دلیل این تپههای کیف و چمدان شکل گرفته بود.
آلبومی که مرد جوان با خود داشت، با بیرحمی دور انداختهاسکادران شد. و به احتمال زیاد، یک یادگاری ارزشمند بود. این امکانماموریتت وجود داشت که این آلبوم تنها خاطره باقیمانده از خانوادهاش باشد.
مرد جوان با گریه پرخاش کرد، اما نگهبان دروازهلایکائون که یک افسر اداری جوان بود نیز آنقدر آشفته وماموریتت جاخورده به نظر میرسید که در آستانه گریه کردن بود.
تورو از درون جابروک تماشا میکرد. او به این دلیل تماشا نمیکرد که میخواست در تخلیه به آنها کمک کند. ارتشنمیشد فدراسیون قصد نداشت و حتی اجازه هم نداشت در روند تخلیه دخالت کند، مگر برای هدایت پناهندگان به داخل قطار. او صرفاًنجات کار دیگری برای انجام دادن نداشت، زیرا فرمانده عملیات، شین، در پست فرماندهی موقت بود. بنابراین تصمیم گرفت تخلیه را تماشا کند.
با این حال، تنها ایستادنِ بیسروصدای یک رگینلیف در آن نزدیکی کافی بود تا ترسی درآرکاَنجل دل پناهندگان بیندازد. در نهایت، افسر جوان بدون هیچ دلیل مشخصی نگاهی به جابروک انداخت ومثلاً از خیر آلبومش گذشت. از طرف دیگر، افسر اداری به نشانه تشکر سرش را خم کرد.
این اتفاق قبلاً هم چند باری افتادهبدی بود و دیدن اینکه او سرش راباره برایش خم میکرد، حس بسیار عجیبی داشت.
«...گذشته از این، چرا خوکهایپسر سفید وقتی اوضاع اینقدر خرابهسومین اینجوری به جون هم افتادن؟ رقتانگیزه.»
او فریاد دیگری شنید؛ ناسزای دیگری که آسمان پاییزی را درید. این بار صدابجنگند از بیرون میدان میآمد؛ جایی که غیرنظامیانی که منتظر نوبتشان برای سوار شدن به قطارشوخی بودند، نشسته بودند. صداهایی از آنجا فریاد میزدند و با سرزنش و انتقاد دادوبیداد میکردند.
«چرا شما باید اول سوار قطار بشین؟ چرا سربازها باید اولماموریتت برن؟ ما ازتون حمایت کردیم و شما حتی قبل از حملهعوض گسترده هم هیچ غلطی نکردین! شما هیچوقت لژیون رو شکست ندادین!
«شما هیچوقت ازکسایی ما که شهروندانتونکردن هستیم محافظت نکردین!»
صدای کوبیده شدنِ محکمی روی حصار، فریادها را ساکت کرد. دستی از لابهلای شکافهای حصار بیرون خزید، یقه یکی از غیرنظامیانی راکارت که فریاد میزد گرفت و او را به سمت خود کشید. او سربازی از داخل حصار بود. او سربازی بود که قرارمیفهمی بود اول از همه فرار کند و شهروندان بیدفاع را پشت سر بگذارد، اما با این حال با غرور و تکبر فریاد زد.
«شماها بودین که نجنگیدین!» او با فریاد این را گفت، در حالی که چشمان نقرهایاش از خشم و نفرتی سرکوبنشده شعلهور بود. «نه تو حمله گسترده و نه بعدش! شما تمام بار جنگبخندند رو انداختین رو دوش ما! ما رو مجبور کردین ازتون محافظت کنیم، در حالی که خودتون مثل مرغای سرکنده اینور و اونور میدویدین و جیغ میکشیدین! وقتی ما اون بیرون داشتیم میمردیم، شماآره فقط غر میزدین، و حتی وقتی سر و کله فدراسیون پیدا شد، از سربازی فرار کردین! به ما میگین بیمصرف؟! شماها هیچوقت نجنگیدین یا به کسی کمک نکردین! شما فقط وبال گردن بودین!»
آنها با هم درگیر شدند و فحش دادند. شهروندان مو نقرهای با سربازانی که همرنگ خودشان بودندمیچیهی بحث میکردند. زشتی این صحنه، قلب تورو را از احساسی تلخ پر کرد. قبل از شروع عملیات،لِنا کورنا گفته بود که هشتاد و ششیها مجبور نیستند کسانی باشند که این وضعیت را تحمل میکنند.
خوکهای سفید هر مشکلی رابدرفتاری به گردن دیگران میانداختند، حتیقدیسیم به گردن همنوعان خوک سفید خودشان.
اگر به نفعشان بود، خوکهای سفید میتوانستند هر کسی،لایکائون حتی آدمهای خودشان را به یک طردشده تبدیل کننداولین و آنها را از هرگونه رفاقت یا برادری محروم سازند.
آنها هیچ قصدی برای به دوش کشیدن بار مشکلات یا جراحات، جنگ یا مرگ نداشتندهیچ و با کمال میل این بار را به دوش هر کس دیگری میانداختند. و حتیکنند وقتی این کار را میکردند، مثل قربانیها رفتار میکردند و غیرمسئولانه حقوقشان را طلب میکردند.
این... خیلی زشت بود.
زمانی که در منطقه هشتاد و ششم بود، از خوکهای سفید کینه به دلباره داشت و حتی بیشتر از آنها تحقیرشان میکرد. و هنوز هم همین حس را داشت.میکنی اما طرز رفتار الان خوکهای سفید، واقعاً بیش از حد زشت بود. خیلی رقتانگیز بود.
آنها حتیبدرفتاری ارزش تحقیربدی کردن هم نداشتند.
«خیلی عجیبه. وقتی اینقدر حقیروجود میشن، حتی کینه به دل گرفتنداده ازشون هم احمقانه به نظر میرسه.»
هنگامی که آنها از حضور سرلشکر آلتنر مرخص شدند و از میان پست فرماندهیکارت پر سر و صدا عبور میکردند، شین ناگهان سؤالی را از سه فرمانده عملیاتکاش دیگر پرسید که در طول آن مکالمه از طریق پارا-رِید با او در ارتباط بودند.
«میدونم قبلاً چیکسایی گفتم... ولی شما همبدی نباید یه چیزی میگفتین؟»
سویو جواب داد:کردن «اوه، آره... منم بیشترقدیسیم همین حس رو داشتم.»
«تا وقتی جلوی چشممون نباشن، مشکلیاینکه نداریم. نمیخوایم نجاتشون بدیم، اما معنیششده اینم نیست که دلمون بخواد بمیرن.»
کنعان گفت: «تازه، برای ما، یعنی هشتاد و ششیهایی که جزو اسکادران پیشتاز شما نیستن، این چیز جدیدی نیست نوزن. وقتی تو حمله گسترده سال پیش جنگیدیم،بدن معنیش محافظت مستقیم از خوکهای سفید بود. و این بار، مردم جمهوری چارهای جز جنگیدن ندارن. با این وضعیت افتضاح جنگ، اگه با گریه و زاری برن پیشبرگشته فدراسیون تا بهشون رحم کنن، فکر نمیکنم رفتار خیلی بهتری از رفتاری که با ما داشتن باهاشون بشه. و راستش رو بخوای، همین احتمالاً براشون مجازات کافیایه. حقشونه.»
«موافقم، ولی... وقتی لِنا، آنتبدرفتاری یا داستین میتونن صدات روقدیسیم بشنون، این حرف رو نزن.»
«اوه، معلومه. دلم نمیخواد یه شخص خاص بااسکادران بیل سرم رو قطع کنه یا یه شخصمیکنه خاص دیگه تصادفاً یه موشک سمتم شلیک کنه.»
آن «شخص خاص» دوم حتماً اشاره به آنجو داشت. حالا که شین به آن فکر میکرد، به یاد آوردچهرههایشان که هرگز یک قوطی رنگ باز یا پای خامه را به سمت داستین پرتاب نکرده بود. یک نفر پیشنهادگسترده داده بود که از مرخصیشان در ماه اکتبر به عنوان فرصتی برای پرتاب چیزی به سمت او استفاده کنند.
...اما از طرفی، اینکه فقط به یاد بیاورند تا بعداً این کار راگرم انجام دهند، شبیه یک فال بد بود، بنابراین شین با خود فکر کردنشون که حداقل بعد از اتمام این مأموریت باید یک سطل آب یخ رویش بریزند.
«اوه، آره، راستی یادم افتاد نوزن. بذار رایدن ورسماً بقیه یکم آب روت بپاشن. عملیات که شروع شده،اَنجل ولی حداقل بذار قبل از شروع عقبنشینی غسلت بدن.»
شین گفت: «آره... حتماً. انجام ندادن این کار مثل یه نشونه شوم برای مرگه، واَنجل با وجود سرهنگ که داره یه رگینلیف رو کنار ما هدایت میکنه، این نشونه شوم خیلیمیشن بزرگتر به نظر میرسه. اگه اتفاقی بیفته، عذاب وجدانش میمونه برای من. و البته برای سرهنگ.»
سیری گفت: «شوگا و بقیه میخواستن تو مرخصیت این کار رو بکنن،شده ولی بهشون میگم که برنامه افتاده جلو. ما هم رو اون بچههاییزدن که اینطرف با هم تیکوپیک دارن آب میپاشیم. یه جورایی رو اعصابمه.»
شین ساکت شد. او نمیدانست که آنها قصد داشتند همین کارماموریتت را با او هم بکنند. به علاوه، سیری در آخر حرفشعوض شاید کمی بیش از حد حقیقت را به زبان آورده بود.
شین با این امید که حداقلکردن همین یک خواسته را بپذیرند، اعتراض کرد:سومین «...فقط لِنا رو قاطی این قضیه نکنین.»
«اوه، معلومه. چیکردن میگی؟ ما عقلمون بیشترقدیسیم از این حرفا میرسه.»
«دختر لاغر وخودشان ضعیفی مثل اون. اگهاین سرما بخوره چی؟ طفلکی.»
سویو با لبخندی طعنهآمیز و لحنی کمی تلخ گفت: «تازه،اولین فکر کنم سرهنگ تا همینجاشم به اندازه کافی غسل دادهدفعه شده، مثلاً چند وقت پیش... و تو جریان حمله گسترده.»
«به هر حال، بیایم سر بحث خودمون. اون موقع واقعاً حس خوبی داشت. خوکهای سفید جوری رفتار میکردن که انگار اونا نژاد برترن و ما پستتریم، اماآرکاَنجل با شکسته شدن گران مور، اونا هیچ قدرتی نداشتن. اگه ما اونجا نبودیم تا ازشون محافظت کنیم، لژیون تیکهتیکهشون میکرد، و اونا اونقدر احمق بودن که حتیعجب اینو نمیدیدن و فقط جیغوجیغ میکردن... حس خوبی داشت. از یه طرف حقشون بود، اما از طرف دیگه، اینکه میدونستیم جونشون کاملاً تو دستای ماست، خیلی کیف میداد.»
آنها میتوانستند هر طور که میلشان میکشید، رهایشان کنند یاسومین نجاتشان دهند. اگر به آنها توهین میکردند، میتوانستند بزرگوارانه نادیده بگیرندگرم یا بهشان بربخورد و آنها را جلوی لژیون بیندازند. یک همچین...
«...چطور بگم؟ ما همیشه قدرت این رو داشتیم کهکودک هر جور دلمون میخواد باهاشون بازی کنیم، ولی این کارچهرههایشان رو نکردیم. این بهمون حس قدرت مطلق میداد. کیف داشت.»
لذت تاریکسومین قوی بودن وکنم تسلط بر اطرافیان.
«برای دو ماه، میتونستیم هر چقدر که دلمون میخواست از ایناسکادران امتیاز سوءاستفاده کنیم. اونقدر طولانی که ازش خسته بشیم. برای همینماموریتت فکر کنم دیگه نیازی نداریم که اون حس رو تجربه کنیم.»
«...»
«برای همین برامون سؤال بود که گروه شماسربازان با این قضیه مشکلی نداره؟ چون شما هیچوقتاثری فرصت این رو نداشتین که خودتون رو خالی کنین.»
«راستش منم میتونم همین سؤال رو از تو بپرسم، سیری. توماموریتت از محافظت از خوکهای سفید حالت به هم خورد و رفتیعوض برای خودت یه جای دیگه پایگاه زدی... با این قضیه مشکلی نداری؟»
وقتی آن دو نفر این سؤال را از او پرسیدند، به نظر میرسید که سیری شانهایکنم بالا انداخته است. در طول حمله گسترده، او از ایده قرار گرفتن تحت فرماندهی لِنا، یعنیواقعاً تحت فرماندهی جمهوری، متنفر بود و موقعیتی تحت فرماندهی خودش در جبهه جنوبی ایجاد کرده بود.
«خب... همونطور که گفتی، اون موقع، فکر مردن برای محافظتسومین از خوکهای سفید اصلاً به دلم نمینشست. برای همین حاضردمت نشدم زیر دست سرهنگ میلیزه کار کنم... هوم، ولی الان...»
«...الان راستش حس میکنمیعنی تمام اون خشم یهسربازان جورایی از بین رفته.»
ریتو و اعضای اسکادران کلیمور در طول حمله گسترده از ایده جنگیدن زیر پرچم جمهوریعالی خوششان نمیآمد و ترجیح دادند به جای لِنا، تحت فرماندهی سیری قرار بگیرند. بنابراین برایرفتار ریتو و اعضای اسکادرانش، این اولین باری بود که برای محافظت مستقیم از شهروندان جمهوری میجنگیدند.
ریتو تحت فرماندهی گردان دوم از لشکر اول زرهی بود که درلایکائون بیرون از گران مور مستقر شده بودند. آنها در یک آرایش باریکگرم و طولانی در امتداد هر دو طرف راهآهن سریعالسیر مستقر شده بودند.
اسکادران کلیمور به طور خاص در نزدیکی خط فاز آریس مستقر شده بود، به عبارت دیگر،میکنه نوار مستقیمی که دقیقاً در کنار گران مور قرار داشت. در حال حاضر، آنها مسئولیت محافظتشاید از این نوار را بر عهده داشتند تا بقیه اسکادرانها کار تأمین تدارکاتشان را تمام کنند.
با این حال، لژیون هنوز هیچ نشانهای از حمله نشان ندادهداده بود، بنابراین فعلاً فقط باید تماشا میکردند که پناهندگان جمهوری مثلواقع احشام سوار قطار میشوند، که این موضوع مشکل چندانی برایشان ایجاد نمیکرد.
«منظورم اینه که اصلاً بهکنم خاطر کارایی که با مااولین کردن نبخشیدمشون... احتمالاً هیچوقت هم نمیبخشم.»
کارهایی که با آنها کرده بودند. خانوادههایی کهپسر کشته شدند، سرزمینهای مادری که دزدیده شدند، رفقاییکنم که مجبور شدند تا پای جان و مرگ بجنگند.
آنها را از آزادی و حقوقشان محروم کرده بودند، قلبهایشان را چنان عمیق زخمی کرده بودند که نمیتوانستند بدون اینکه ترسی فلجکننده وجودشان را فرا بگیرد،میکنی به آینده نگاه کنند. حقیقت این بود که ریتو و رفقایش، و در واقع تمام هشتاد و ششیها، برای به دست آوردن دوباره آرزوها و آیندهشانسفر نیازی به تحمل این همه رنج و عذاب نداشتند. و کسانی که آنها را مجبور به قرار گرفتن در این موقعیت کرده بودند، همین مردم بودند.
بنابراین ریتو هرگز، هیچوقت آنها را نمیبخشید؛ هر چقدر هم که گریه و التماس میکردند، هیچچیز نمیتوانست آنها را از این گناه پاکحال کند. حتی اگر رویهشان را تغییر میدادند، ریتو احتمالاً هرگز این احتمال را که جمهوری بتواند ذرهای شادی به دست بیاورد، نمیپذیرفت. حتیخفنیم حالا هم معتقد بود که آنها سزاوار این هستند که تا آخرین نفس تحقیر شوند، حسرت بخورند، رنج بکشند و زندگی فلاکتباری داشته باشند.
اما او نمیخواست با دستهایکنم خودش آنها را به سمت اینماموریتت سرنوشت هل بدهد. گذشته از این...
«اونا خودشون به دستباهات خودشون مجازات شدن. همونپسر موقع تو حمله گسترده.»
...یورش لژیون خانوادههایشان را قتلعام کرده و خانههایشان را از آنها گرفته بود. همهتبدیل آنها بیرحمانه و به طرز وحشتناکی توسط آن موج خروشان فلزی در هم شکستهدفعه شدند. و این اتفاق با سقوط بیهوده و ویرانی یکباره جمهوری به پایان رسید.
پس از سقوط گران مور، بازماندگان جمهوری مجبور شدند دو ماه صبر کنند تا ارتشهیچ فدراسیون به دادشان برسد. آنها روزها را در حالی که داخل دیوارها گیر افتاده بودند،کنند سپری کردند و در حالی که هیچ راه فراری نداشتند، زیر بار ناامیدی له شدند.
با این حال، شهروندان جمهوری خودشان این دو ماه ناامیدی را بر سرگرم خود آوردند. این نتیجه یک دهه حبس کردن خودشان در رویایی کوچک و شیرین،بدن روی برگرداندن از واقعیت جنگ و از دست دادن توانایی دفاع از خودشان بود.
ریتو و هشتاد وباهات ششیها دیگر نیازی نداشتند ناامیدیرسماً بیشتری به آنها تحمیل کنند.
«ما حتی نیازی نداریم خودمون ازشون انتقام بگیریم. اونا تاوان بیلیاقتی خودشون رو دادن، تاوان حماقتمیکنه و بیمسئولیتیشون رو، به خاطر اینکه تو حمله گسترده این همه مدت هیچ کاری نکردن. اما حتیقدردانی بعد از اون هم اصلاً پشیمون نشدن. برای همین... الان دارن تاوان اون رو هم پس میدن.»
قطاری پر از پناهنده از کنارشان گذشت و در دوردست ناپدید شد. این یک آرایش ساده بود که شاملچهرههایشان واگنهای باری مخصوص احشام میشد، واگنهایی که هیچ اهمیتی به راحتی مسافرانشان نمیدادند. پناهندگان باید مثل چمدان در آنگسترده واگنها چپانده میشدند، بدون توجه به این احتمال که ممکن است برخی از آنها در این فرآیند آسیب ببینند.
خاطره دوران کودکیاش که مجبور شده بوداَنجل دقیقاً همین تجربه را از سر بگذراند،کارت مانند نویزی در قلب ریتو به صدا درآمد.
احساس میکرد باید پیش خودش بگوید که حقشان است، اماقدیسیم این کار را نکرد. ولی در عین حال، نمیتوانست تصویرآره دردناک کودکی خودش را با آنها منطبق کند. چون در نهایت...
«اونا حتی بعد از این هم پشیمون نمیشن. مثل همیشه به این حرفشون ادامه میدناَنجل که یه نفر دیگه مقصره که بهشون کمک نکرده. اونا مدام خودشون رو تو شرایطعوض وحشتناک قرار میدن و همیشه هم تقصیر خودشونه. برای همین نیازی نیست من ازشون انتقام بگیرم.»
اگر هیچ پشیمانی یا توبهای نشان نمیدهند، بگذاریدسربازان خودشان را به سمت غم و اندوه سوقاثری دهند. و هرگز از این سرنوشت فرار نخواهند کرد.
«و ما هم نیازی نداریم خودمونتبدیل رو مجبور کنیم که به یادشوندمت بیاریم. الان دیگه میتونیم رهاشون کنیم.»
درست همانطور که تورو بحث و جدل در ترمینال را تماشا میکرد، کورنا هم از همانکنم نزدیکی، از داخل هفتتیرکش آن را میدید. او از رگینلیف خود پیاده شد و به بحثواقعاً شهروندان جمهوری چشم دوخت؛ نه از روی خوشحالی یا کنجکاوی، بلکه برای کنار آمدن با احساسات خودش.
او تماشا کرد،کردن گوش داد ورسماً به آرامی آهی کشید.
...واقعاً؟
این همون چیزی بود که اینهمه مدت ازش میترسید؟آره این آدما الان خیلی ضعیف و ناچیز به نظرمیکنی میرسیدند. مثل سگهای ترسیدهای که با درماندگی زوزه میکشند.
همیشه فکر میکرد او کسی است کهبدی در دام آنها گرفتار شده. اما کسانیباره که واقعاً گرفتار شده بودند، خوکهای سفید بودند.
آنها حتی حاضر نبودند با چیزی که واقعاً از آن میترسیدند روبهرو شوند: لژیونی که تهدیدشانمیکنه میکرد. آنها فقط روی برمیگرداندند؛ هم از لژیون و هم از ترسشان نسبت به آنها. وشاید نتیجه این کار گران مور بود. اردوگاههای کار اجباری. منطقه هشتاد و ششم و هشتاد و ششیها.
آنها آدمهای زیادی را کشتند تا آن دیوارهای احمقانه را بسازند، اما فقط تا آنجا پیشاثری رفتند که به خودشان دروغ بگویند. در نهایت، جمهوری هرگز واقعاً با اینکه لژیون چقدر وحشتناکبلند است روبهرو نشد. حتی الان هم نه. و حتی در آخرین لحظات هم با آنها روبهرو نمیشدند.
آنها مدام از این تهدید روی برمیگرداندند و حالا هیچ ایدهایماموریتت نداشتند که چطور با آن مقابله کنند. و به همین دلیل زندانیمیشن این تهدید بودند. حتی الان هم نمیتوانستند به تنهایی یک قدم بردارند.
و حتی نمیتوانستند ببینند کهبدرفتاری کار خودشان بود که آنهاقدیسیم را به این روز انداخته بود.
شکست ارتش جمهوری در ابتدای جنگ. سقوط گران مور. و چه کسیفکر مقصر این اتفاقات بود؟ هشتاد و ششیها بودند؛ ارتش بود که ازآرکاَنجل آنها محافظت نمیکرد؛ غیرنظامیانی بودند که بیکار نشسته بودند و هیچ کاری نمیکردند.
هر بار، مهم نبود چه اتفاقیاینکه میافتد، یک نفر دیگر، هر کسشده دیگری، همه به جز خودشان، مقصر بودند.
شاید زندگی کردن به این شکل آسان بود... اماآره زندگی به این روش به این معنا هم بودمیکنی که آنها هرگز راهی برای خروج از مشکلاتشان پیدا نمیکردند.
کورنا در حالی که آنهابدرفتاری را تماشا میکرد، زمزمه کرد: «آره،اسکادران من خوبم. الان دیگه... حالم خوبه.»
دیگه نمیترسم. شاید از خوکهای سفید جمهوری متنفر باشم و هیچوقت کارایی که باهام کردن رو فراموش نکنم،اولین اما دیگه ازشون نمیترسم. چیزی که واقعاً ازش میترسیدم زخمهام بود؛ خودِ کوچیکترم که نتونست از پدر وکاش مادرش، خواهرش و تمام رفقاش محافظت کنه. از ناتوانی خودم تو رها کردن خودم و دوستام از شر مشکلاتمون.
اما نه این خوکهای سفید احمق، که نمیتوننسربازان از خودشون دفاع کنن ولی دست از نالهاثری کردن برای بیعدالتیهایی که در حقشون شده برنمیدارن.
آنها هیچ قدرتی نداشتند که کورنا بخواهد از آن بترسد.اولین و حالا که این را میدانست، شاید هرگز آنها رادفعه نمیبخشید، اما دیگر نیازی نداشت که هرگز به آنها اهمیت بدهد.
«من تا الان همیشه با شینکردن و بقیه جنگیدم تا زنده بمونم. منسومین قویم و اینو میدونم، پس شماها چی؟»
شما خوکهایبدرفتاری سفید ناچیزبدی و بیقدرت.
«دیگه از شما نمیترسم.»
دیوارهایی که مرز منطقه هشتاد و ششم را تشکیل میدادند در طول حمله گسترده کاملاً تخریب شده بودندمیکنی و تنها چند ساختمان و سکوی دیدهبانی از آنها باقی مانده بود. جادوگر برفی روی یکی از آنهامیفهمی مستقر بود و آنجو در حال حاضر به زره آن تکیه داده بود و به بیرون دیوارها نگاه میکرد.
قطارهایی که به سمت فدراسیون میرفتند و از آن برمیگشتند، از آنجا عبور میکردند. ردیفهایی از وسایل نقلیه به رنگ فلز سیاه، یعنیدمت کامیونهای ترابری و واناگاندرهایی که از آنها محافظت میکردند، در امتداد هر دو طرف ریلهای راهآهن سریعالسیر در حرکت بودند. آنها شجاعانه زیرداستین آفتاب در حال غروب سفر میکردند و از کامیونهایی که بارشان تجهیزات و تدارکات ارزشمندی بود که باید به فدراسیون بازگردانده میشد، محافظت میکردند.
انفجارهای متناوبی در دوردست شنیده میشد که از سمت منطقه هشتادم میآمد. این صدای مواد منفجره پلاستیکی بود کهماموریتت توسط مهندسان رزمی کار گذاشته شده و منفجر میشدند. اگر بقایای گران مور دستنخورده باقی میماند، یک مورفو میتوانسترفتار در داخل هشتاد و پنج منطقه پناه بگیرد. به همین منظور، فدراسیون دیوارهای نزدیک به آن را تخریب کرده بود.
چشمان آبی و شفاف او در امتداد آسمان پاییزی حرکت کرد و به منظره شهر خیره شد. او میتوانست ردیفهایی از کارخانههای تولیدی وزدن نیروگاهها را ببیند که مانند کوههای مصنوعی و فلزی ایستاده بودند. زمانی که آنجو آخرین بار در کودکی این مکان را دیده بود، اینهابار آنجا نبودند. و فراتر از آنها، گروهی از خانههای مسکونی خاکستری و یکشکل قرار داشتند که همگی متراکم در کنار هم ساخته شده بودند.
ظاهراً از میدان روبهروی ترمینال به عنوان پارکینگ کامیونها استفاده میشد، هرچند که قبل از اینکه آیلکس آن را به اینواقعاً شکل درآورد، اینجا یک بلوک صنعتی بود. این مکان احتمالاً قبل از جنگ لژیون شیکتر بود، اما در یک دهه پسبیفته از آن، به حال خود رها شده بود و تنها میدانی از سنگ سفید و سنگفرشهای ترکخورده از آن باقی مانده بود.
«...»
آیا دلش میخواست به اینجا برگردد؟ خب، نه واقعاً. این حس بازگشت به خانه را به او نمیداد و احساس دلتنگی خاصیکارت هم نمیکرد. اینجا فقط کشوری بود که در آن به دنیا آمده بود. در مقایسه با منطقه هشتاد و ششم و اینکه چقدرمیگم سرسبز بود، اینجا خیلی یکنواخت به نظر میرسید و حالا دیگر بیشتر به سانکت جدر در فدراسیون و شهرهای همسایهاش عادت کرده بود.
بنابراین اگر خانهایخودشان برای بازگشت داشت، دراین حال حاضر آن خانه...
آنجو با لبخندی زمزمه کرد.
بدرود، سرزمینیبار که فقط دربدرفتاری آن متولد شدم.
«خداحافظ... جایی که توش زندگی میکنم،رسماً جایی که دلم میخواد اونجا باشم...فکر جایی که بهش میگم خونه، اینجا نیست.»
مدرسه پیرزن آلبا، جایی که رایدن در کودکی در آن پنهان شده بود،شهروندان در منطقه نهم قرار داشت؛ کمی متمایل به شمال مرکز بخشهای اداری وامدادی کاملاً دور از منطقه هشتاد و سوم که در حاشیه جنوب شرقی قرار داشت.
از آنجا که این میتوانست آخرین باری باشد که آنها این مکان را میدیدند، رایدن فکر کرد کهمیکنی میتواند چند عکس برای پیرزن آلبا، لِنا و بقیه آلباها بگیرد. اما حالا که از واحدش پیاده شده ومیگم در حاشیه منطقه هشتاد و سوم فرود آمده بود، رایدن میدید که رفتن به آن فاصله دور غیرممکن است.
با خودش فکر کرد: شاید عکس گرفتن ازپسر همین اطراف بهتر از هیچی باشه؟ و دوربینکنم دیجیتالش را به سمت خیابانهای متروکه نشانه رفت.
این یک منظره شهری تحریفشده بود و نگاه کردن به آن قلب را به درد میآورد. هنوز هم ردپایماموریتت درگیریها در خیابانها دیده میشد که احتمالاً مربوط به حمله گسترده بود. خرابههای ساختمانها در وضعیتی اسفناک در امتداد جادهمیکردن افتاده بودند و به جای آنها ساختمانهای پیشساخته در یک آشفتگی تنگ و کثیف در کنار هم ردیف شده بودند.
این تأسیسات برای اسکان شهروندان جمهوری ساخته شدهسربازان بود، کسانی که از داشتن سرزمینی بسیار وسیعتر،اثری به زندگی محدود در داخل دیوارها رسیده بودند.
مدرسه پیرزن آلبا در منطقه نهم بود که یک منطقه مسکونی نسبتاً مرفه و جادارتر از اینجا بود. و بر اساسواقعاً آنچه لِنا و آنت گفته بودند، منطقه اول حفظ مناظر را بر پذیرش پناهندگان ترجیح میداد. ساکنان آن، ساخت ساختمانهای بلندمرتبهبیفته را حتی در طول جنگ ممنوع کرده بودند. آن هم با وجود پناهندگان بیشماری که از شرایط اسفناک زندگیشان شکایت داشتند.
نحوه تغییر و تحریفباهات جمهوری توسط جنگ، فقط بهرسماً هشتاد و ششیها ختم نمیشد.
رایدن که نمیتوانست انگیزهای برای عکس گرفتن از اینلایکائون پارک عمومی کوچک و غمانگیز پیدا کند، دوربینش را پایینماموریتت آورد، اما یکی از اعضای اسکادرانش را در آنجا دید.
«کلود؟»
او سروان دسته چهارم، کلود نات بود. باد پر از گرد و غبار باکارت موهای قرمزش بازی میکرد و چشمان نقرهایاش که پشت عینکش پنهان شده بود، بهکاش نحوه تابش نور خورشید به مجسمهای که در اصل یک ساعت آفتابی بود، نگاه میکرد.
با شنیدن صدای رایدن،باهات کلود نگاهی به اوپسر انداخت و پلک زد.
«رایدن... اوه. داریکردن برای اون معلمرسماً پیرزن عکس میگیری؟»
«و لِنا و آنت... ووجود کشیش. ممکنه آخرین باری باشهدستور که اینجا رو میبینیم. تو چی؟»
«آره... با خودم گفتمفکر برای آخرین بار یهمیکنه نگاهی به اینجا بندازم.»
اینها کلماتی نبودند که رایدن انتظار داشت از یک هشتادقدیسیم و ششی که مورد تبعیض جمهوری قرار گرفته بود، بشنود. وقتیاولین رایدن با تعجب به او خیره شد، کلود نگاهش را دزدید.
«برادر بزرگم یه کنترلکننده بود.»
رایدن با حیرت پرسید: «ها؟»
«برادر بزرگم از ازدواج اول پدرم به دنیا اومده بوداولین و برخلاف من، آلبا بود. و یه کنترلکننده بود. برایدفعه اسکادرانی که من و تورو قبل از حمله گسترده توش بودیم.»
آن دو نفر حتی از قبل از حمله گسترده در یکاسکادران واحد بودند. شاید به همین دلیل بود که نامهای شخصی آنها، جابروکدمت و باندرسنچ، بر اساس هیولاهای همان نویسنده داستانهای پریان انتخاب شده بود.
در هر صورت، رایدن لرزید. یک برادر کوچکتر هشتاد و ششی که توسطکنم کنترلکنندهاش فرماندهی میشد اما هرگز مورد حمایت او قرار نمیگرفت؛ یعنی برادر بزرگترمیکنی و غیرقابل بخشش او. رابطهای که باید برای هر دو طرف وحشتناک بوده باشد.
«اون باشکنجهگران آگاهی کاملیعنی کنترلکننده تو شد؟»
«برادر بزرگم، اون... من اون موقع نمیدونستم خودشه. خودش رو باماموریتت یه اسم دیگه معرفی کرد. من اون موقع مسخرهاش کردم. بعضیعوض از کنترلکنندههای دیوونه اون بیرون واقعاً از پردازشگرها اسم واقعیشون رو میپرسن...»
او را مسخره کرده بود، بیآنکه بداند اوپسر به دنبال برادر کوچکترش میگشت که به یککنم هشتاد و ششی تبدیل شده بود. به دنبال کلود.
رایدن پرسید:بدرفتاری «...برادر وبدی پدرت، اونا...؟»
پاسخ کلود با یک آه همراه بود.این انگار تمام قدرتش به همراه هوایی کهبجنگند از ریههایش خارج میشد، از بدنش بیرون میرفت.
«نمیدونم...»
«...»
«تو جریان حمله گسترده به دستگاهرسماً رِید وصل بود، ولی وقتی دنبالشفکر گشتم، نتونستم چیزی پیدا کنم، برای همین...»
و به این ترتیب او هرگز نتوانست برادر و پدرش راداده که در داخل هشتاد و پنج منطقه باقی مانده بودند، ملاقات کند.حال هرگز واقعاً با جمهوری که آنها بخشی از آن بودند، روبهرو نشد.
او فکر نمیکرد این کشور خانهاش باشد. امامیکنه با این حال، میخواست سرزمینی را که درآرکاَنجل آن به دنیا آمده بود، برای آخرین بار ببیند.
«این میتونه آخرین فرصتم باشه کهکردن بهش نگاه کنم، برای همین بالایکائون خودم گفتم باید این کار رو بکنم.»
مقصد قطارهایی که پناهندگان جمهوری را حمل میکردند، ترمینال شهر برلدفادل بود که در جنوب غربی فدراسیون قرار داشت. این مکان دروازه سانکت جدر محسوبمیچیهی میشد و مسیرهایی که از مسیر ایگلفراست و ترمینال شهر کرویتزبک در شمال و مسیر ایگلبلوم و ترمینال شهر کیرکس در جنوب میآمدند، در آنجابیفته به هم میرسیدند. از آنجا که این شهری بود که بازدیدکنندگان از کشورهای دیگر وارد آن میشدند، برای یک شهر قدیمی امپراتوری زیبا و پرزرقوبرق بود.
یک قطار پناهندگان دیگر به ساختمان زیبای ایستگاه رسید. این قطار مخصوص سربازان رده پایین بود و اولیننگرانی قطاری بود که افسران در سطح سروان را در خود جای میداد. و در میان سربازانی که یونیفرمهایاون آبی پروسی به تن داشتند و از قطار پیاده میشدند، یک پسر دوازده ساله هم به چشم میخورد.
این پیشنهادی بود که از دیدگاه بشردوستانه مطرح شده بود و به بیان عملیتر، برای کاهش احساس گناه سربازان و افسرانی کهعوض اول از همه فرار کرده بودند، ارائه شد. هر چند قطار یک بار، یک واگن اولویت را به یتیمان جنگی میداد. البته افسرانمزخرفی به فرزندان و خانوادههای خودشان اولویت میدادند و بنابراین واقعاً تنها چند واگن از این دست وجود داشت؛ تعدادی که واقعاً شرمآور بود.
و یکی از آن واگنها، بچههای پرورشگاه آن پسر را حمل میکرد. ظاهراً سربازی که در گذشته همکار پدرش بود،آره دستوراتی از بالا ترتیب داده بود تا آنها را سوار کنند و به همین دلیل او به اینجا رسیده بود.درستوحسابیتر او همچنین گفته بود که به خاطر همین موضوع، او را هم سوار آن قطار میکنند، بنابراین پسرک سپاسگزار بود.
آنها در قطارهای متفاوتی بودند، بنابراین آن شخص در حال حاضر آنجا نبود.کنم پسرک با عجله از قطار پیاده شد، همراه با گروهی از غیرنظامیان جمهوریمیکنی که از دست سربازان یونیفرمپوش فدراسیون که به آنها میگفتند عجله کنند، عصبانی بودند.
قطار خیلی زود خالی شد و پس از بازرسی طولانی واگنها، به سمتشهروندان سوزن ریل حرکت کرد. قطار در حالی که تنها رانندهاش داخل آن بود،امدادی به ریل مقابل تغییر مسیر داد و دوباره به سمت جمهوری حرکت کرد.
هنگامی که او ساختمان ایستگاه را که شبیه یک کلیسای جامع با چندین پنجره شیشهای رنگی طراحی شده بود ترک کرد، با ردیفهایی از کامیونهای ترابرینشون که جلوی ترمینال پارک شده بودند روبهرو شد. با این حال، تعداد آنها کافی نبود و هنوز پناهندگانی از قطار قبلی روی پیادهرو نشسته بودند. درورق مقابل آنها میدان زیبایی امتداد داشت که به خیابان اصلی کشیده میشد، پیادهروی آن به دلیل تخلیه شهر خلوت بود و درختان کنار جادهاش هرس نشده بودند.
یا حداقل در نگاه اول اینطور به نظر میرسید، اما پسرک متوجه شد که تمام درختانی که در دیدرس بودند در واقع مصنوعی هستند و با اضطراب آب دهانش رامردم قورت داد. درختی که در قلب میدان ایستاده بود یک بنای یادبود بود، تنهاش بزرگ، ضخیم و به رنگ نقرهای فلزی بود. برگهایش تکههای شیشه بودند. نوری که به صورت مورباضطراب از خورشید بعدازظهر پاییزی میتابید، از میان برگها عبور میکرد و از هر کدام رنگ متفاوتی ساطع میشد و نمایش نوری ایجاد میکرد که به طرز رازآلودی شبیه یک زیبابین میدرخشید.
درختان مشابهی در امتداد خیابان اصلی به عنوان درختان کنار جاده ردیف شده بودند. در پیادهرو «برگهای پاییزی»اولین تعبیه شده بود که هرگز رنگشان محو نمیشد. چیزی که پسرک اکنون میدید، درختانی بودند که نوری بهکاش آنها نمیتابید. شیشههای مات و صیقلخوردهای که شبیه میوه بودند، در نور ضعیف خورشید به طرز کمرنگی میدرخشیدند.
این شهری بود که برای استقبال از بازدیدکنندگان خارجی در نظر گرفته شده بود و توسط امپراتوری قدیمنگرانی طراحی شده بود تا شکوه و عظمت خود را به رخ بکشد. پسرک که تحت تأثیر شکوه واون عظمت تحمیلکننده پیش رویش قرار گرفته بود، قدم به میدان گذاشت و با بیقراری به اطراف نگاه کرد.
«آه، اینجایی. فعلاً بیا اینجا.»
یک نفر بازویش را کشید و او را به آرامی از صف پناهندگان بیرون آورد. وقتی سرش رااَنجل بالا آورد، یک سرباز جوان جمهوری را دید که یونیفرم فولادیرنگ آن را به تن داشت. او موهای طلایینشون و قهوهای روشن و چشمانی به رنگ یشم داشت و به نظر میرسید چند روزی از او بزرگتر باشد.
پسرک به او پلک زد. به دلایلی، دستاسکادران دیگر مرد جوان که او را نگه نداشتهمیکنه بود، مچ نداشت. آستین چپش تا خورده بود.
«هی. دوشکنجهگران ماه گذشته،یعنی مگه نه؟»
«...آقا.»
او همان پسر هشتاد و ششی بود که کمی درباره پدرش که در منطقه هشتاد و ششمتبدیل کشته شده بود، به او گفته بود. همان کسی که به او گفته بود به پدرش ایمان داشتهشاید باشد، چون او کار درستی انجام داده است. اینها کلماتی بودند که هیچکس جز مادرش به او نمیگفت.