چپتر 19: بدون عنوان
0پایتخت فدراسیون، سنت یِدر، دستکم دویست کیلومتر درگوشهای شرق خط مقدم شرقی جمهوری قرار داشت ونسیم در این زمستان غرق در سفیدیِ ساکتی بود.
شین به جاده اصلی میدان رسید، ایستاد و به برج ناقوس تالار شهر که در میان برفهایراه رقصان تار به نظر میرسید، نگاه کرد. برف روی جاده آسفالت از قبل پارو شده بود. درخت صنوبرآشنا بزرگی در وسط میدان و روبهروی مغازهها قرار داشت که به نظر میرسید برای کریسمس تزئین شده است.
مدتها بود کهمیکرد فکر میکرد دیگر هرگزدید برف را نخواهد دید.
مدتها بود که تصور میکرد جسدش در گوشهایامپراتوری ناشناخته از میدان نبرد افتاده و برفی کهمیتکاند رویش تلنبار شده، آرامآرام با نسیم بهاری آب میشود.
اما حالا، در گوشهای از یک خیابان شلوغ ایستاده بود و عابرانبرفی پیاده از کنارش در رفتوآمد بودند. دیگر صدای جنگ به گوش نمیرسید.عابران سرش را بالا گرفت و احساس کرد که این وضعیت برایش جالب است.
آه طولانیای کشید و مه سفیدی که در هوا شکل گرفت، دقیقاً شبیه همان مهی بود کهراه آن زمان در میدان نبرد دیده بود؛ وقتی در میدان روبهروی کلیسای متروکه و پوشیده از برف ایستادهآشنا بود. با این حال، پالتوی ضخیمی که خریده و پوشیده بود، خیلی گرمتر از لباسهای آن زمانش بود.
یک بار سرش را تکانهرگز داد و دوباره در مسیرگوشهای پوشیده از برف به راه افتاد.
کتابخانه پایتخت امپراتوری در خیابان مرکزی پایتخت فدراسیون قرار داشت. سیستم گرمایشیاش روشن بود و شین در حالیماه که پالتویش را درمیآورد و برفهای رویش را میتکاند، وارد کتابخانه شد. یک ماه از ورودش میگذشت وارتفاع کمکم داشت با کتابدارها آشنا میشد. با آنها سلام و احوالپرسی کرد و به سمت ردیف کتابها قدم زد.
سالن بزرگ کتابخانه پایتخت امپراتوری پنج طبقه ارتفاع داشت، با قفسههایی که تا سقف میرسیدند و سالنهای جانبیای که به صورت شعاعی در اطراف آن ساختهکنارش شده بودند. طاق گنبدیشکل آن در بالا، الگوی مارپیچ پیچیدهای را به نمایش میگذاشت که صورتهای فلکی تابستانی را شکل میداد. برای شین که هرگز توجه خاصیمتروکه به تاریخها نداشت، چه برسد به اینکه تعطیلاتی داشته باشد، آرامش منحصربهفردِ یک کتابخانه خلوت در یک «روز معمولی» چیزی بود که نمیتوانست به آن عادت کند.
«همم.»
ناگهان جلوی قفسه کتابهای کودکان که هرگز توجه زیادی به آن نکرده بود، ایستاد. چند کتابتلنبار مصور در این قفسه کوتاه قرار داشت که جلدشان رو به بیرون بود. یکی از آنها برایشگوش آشنا به نظر میرسید؛ دستش را دراز کرد و کتابی را که کمی کهنه شده بود، برداشت.
با خود کتاب آشناییمسیر نداشت. چشمانش روی تصویرامپراتوری روی جلد خیره ماند.
اسکلتی بیسر کههرگز یک شمشیر بلندتصور را بالا برده بود.
برادر...
با بیخیالی صفحات را ورق زد، اما نمیتوانست محتوای داستان را به یاد بیاورد. یادش میآمدتلنبار که قبلاً آن را جایی دیده است، اما خود داستان چیز خاصی نبود، یا شاید همجنگ اشتباه میکرد. داستان درباره قهرمان عدالتی بود که به ضعیفان کمک میکرد و شر را شکست میداد.
اما همانطور که این کتابِراه ساده را میخواند، انگار صدایسیستم برادرش در گوشش طنینانداز میشد.
دستی بزرگ صفحات را ورق میزد. پیش ازگوشهای آنکه متوجه شود، خاطراتش عمیقتر شد. هر شب،نسیم به برادرش التماس میکرد تا آن را برایش بخواند.
و آنمتروکه برادر دیگرحال در کنارش نبود.
—ببخشید.
آخرین کلمات، و پشتِ آن سایه دستنیافتنیکتابخانه که او را ترک میکرد، دقیقاً مثلپالتویش آخرین باری که او را زنده دیده بود.
ناگهان متوجه صدای قدمهایینخواهد شد که در فاصلهگوشهای کمی از او متوقف شدند.
نگاهش را برگرداند و دختری حدوداً پنج، شش سالهگرمتر را دید. دخترک کلاهی پشمی به سر داشت وافتاد چشمان درشت و نقرهایاش کاملاً گرد و باز شده بود.
متوجه شد که دختر به کتاب توی دستش خیره شده است، پس کتاب را بسترویش و با یک دست به سمتش دراز کرد. دخترک خجالتی به نظر میرسید و بعد ازصدای کمی مکث، با ترسولرز دستش را دراز کرد، کتاب را گرفت و برگشت تا فرار کند.
کمی بعد، پسری همسنمسیر و سال شین، دخترکامپراتوری را پیش او برگرداند.
با دیدن موها و چشماندید نقرهایرنگ پسر از پشت عینک،نبرد چهره شین برای لحظهای خشکش زد.
یک سلنا... یک آلبا.
اینجا منطقه هشتاد و ششمِ جمهوری نبود و پسریجسدش که روبهرویش ایستاده بود هم اهل جمهوری نبود. شیننسیم این را میفهمید، اما باز هم احساس بیقراری میکرد.
«بابت بیادبیداد خواهرم ازتمسیر عذر میخوام.»
«...اوه، اشکالی نداره. نمیخوندمش.»
پسر ابروهایش را بالا داد.
«اینطوری نمیشه. وقتی کسی بهت کمک میکنهدید یا چیزی بهت میده، باید ازش تشکر کنی.رویش این چیزیه که باید از بچگی یاد بگیری.»
با گفتن این حرف، ضربه آرامی به کمر دخترک زد و هلشروشن داد تا جلو برود. دختر بعد از کمی مکث، با صدای خیلیمیشد آرام و ترحمانگیزی چیزی زیر لب زمزمه کرد و دوباره تاتیتاتیکنان دور شد.
«آه، هی!...دیگر ای بابا،نخواهد جداً که.»
وقتی زن کتابدار باحال عصبانیت به او خیرهخیلی شد، پسر فوراً ساکت شد.
با دیدن کتابدارِ مو مشکی و چشمسبزی که داشتجسدش پسر سلنا را دعوا میکرد، شین کمی جا خورد. دوبارهبهاری به خودش یادآوری کرد که به سرزمینی بیگانه آمده است.
پسر با بیمیلی آهی کشیدراه و به سمت شین برگشتسیستم و سرش را پایین انداخت.
«ممنونم. ببخشید کههرگز تو رو هم قاطیجسدش مسائل تربیتی خونوادگیمون کردم.»
پسر با جدیت عذرخواهی کرد و ترکیب این رفتارگرمتر با موها و چشمان نقرهایاش، شین را به یادافتاد آخرین کنترلکنندهاش انداخت؛ کسی که هرگز او را ندیده بود.
«اشکالی نداره. برادرمیکرد بزرگتر بودن بایدنخواهد کار سختی باشه.»
«خیلی خجالتیه.داد واقعاً نمیدونممسیر به کی رفته.»
شانههایش را با بیحالی پایین انداختتصور و بعد در حالی که سرش رارویش کج میکرد، کمی گیج به نظر رسید.
«امم، نمیدونم میتونم اینوحال بپرسم یا نه، ولیخیلی اخیراً زیاد میبینمت. مدرسه نمیری؟»
در حال حاضر، فدراسیون شش سال آموزش اجباری داشت و هرگونه تحصیلات بیشتر کاملاً اختیاری و با هزینهنسیم شخصی بود. دلیلش این بود که این سیستم نُه سال پیش اجرا شده بود و بسیاری از مناطقِبالا دور از پایتخت، منابع آموزشی و معلم کافی نداشتند و گاهی حتی ساختمان مدرسه هم در آنها پیدا نمیشد.
برای شین، شهروند فدراسیونی که متولد این کشور نبود و سالها بهروشن عنوان یک هشتاد و ششی در اردوگاههای کار اجباری و میدان نبرد زندگیآنها کرده بود، کاملاً طبیعی بود که هرگز در هیچ مدرسهای درس نخوانده باشد.
ارنست گفته بود که شین تا بهارِجسدش پیش رو به این مکان عادت میکند وآرامآرام هنوز وقت دارد تا به آیندهاش فکر کند.
«تو چی؟»
«ها؟»
«چون گفتی تو ساعتهایمسیر مدرسه منو دیدی، یعنیامپراتوری خودتم اکثراً اینجایی، مگه نه؟»
پسر لبخند معذبی زد.
«آه، آره، من مدرسه نمیرم.پالتوی راستش، نمیتونم برم. بههرحال نجیبزادههایلباسهای سابقِ اینجا تقریباً طرد شدن.»
پس از انقلاب مدنی،دیگر طبقه نجیبزادگانِ فدراسیون بهتصور دو دسته تقسیم شدند.
نجیبزادگانی که در کشاورزی انبوه، صنایع سنگین و هرگونه تولیداتی که شریان حیاتی کشور را در دست داشتند دخیل بودند، با وجود لغو شدن القاب و امتیازات مالیاتیشان،سمت به کسبوکار خود ادامه دادند. تجارت آنها مستقیماً با قدرت نظامی کشور در ارتباط بود و اگر به هرجومرج کشیده میشد، جنگ علیه لژیون مسیر خطرناکی پیدا میکرد.میداد به همین ترتیب، پسران نجیبزادگانی که به جای به ارث بردن کسبوکارها، افسر شدن در امپراتوری قدیم را انتخاب کرده بودند نیز، اکثراً تصمیم گرفتند در ارتش فدراسیون بمانند.
سایر نجیبزادگان این امتیاز را داشتند که به عنوان شهروندان عادی به زندگی خود ادامه دهند، اما پیدا کردناما کار برایشان اغلب دشوار بود؛ چرا که به کار سخت عادت نداشتند و مردم عادی هم از آنها کینه بهجالب دل داشتند. وضعیت برخی از نجیبزادگانِ ردهپایینتر که ثروت کمتری داشتند، حتی ممکن بود از مردم عادی هم بدتر باشد.
«واسه همین فکر کردمحال شاید تو هم مثل منگرمتر باشی... ببخشید که فضولی کردم.»
شین با دیدنمیکرد چهره شرمنده پسر،نخواهد دستش را تکان داد.
«اشکالی نداره.داد من اهلمسیر اینجا نیستم.»
قصد داشت بگوید اهل فدراسیون نیست، اما از طریق مکالمات قبلیاش میدانست که شهروندان سنت یِدر ناخودآگاه آن را به معنای «اهل پایتخت امپراتوریعابران قدیم نبودن» تفسیر میکنند. توضیح دادن اینکه او یک هشتاد و ششی است، دردسر زیادی داشت؛ چرا که هر جای دیگری غیر از پایتخت، بهزمان عنوان «مستعمره» در نظر گرفته میشد. هیچکس خیلی عمیق به این توضیحات گیر نمیداد و شین هم تمام این مدت همین جواب را تحویلشان میداد.
در سرزمینهایی که امپراتوری در گذشته بر آنها حکومت میکرد، فرهنگهای مختلفی از مناطق گوناگون وجودمسیر داشت که شامل ارزشها، آدابورسوم و زبانهای متفاوتی میشد و با پایتخت امپراتوری قدیم تفاوت زیادی داشتند.کمکم پسر با درک این مفاهیمِ ضمنیِ غیرضروری، نفس راحتی کشید و برقی از کنجکاوی در چشمانش درخشید.
«ولی خیلی عجیبه که یه اونیکسنخواهد و پیروپ تو پایتخت به دنیا نیومدهافتاده باشه... آه، بازم بابت گستاخیم معذرت میخوام.»
پسر با شرمندگی سرش را پایینافتاد انداخت و لبخندی روی لبها و درحالی چشمان سفیدش از پشت عینک نقش بست.
«من یوجیندیگر لانتز هستم.نخواهد از دیدنت خوشحالم.»
«—اوضاع کلاً از این قراره. اوناضخیمی یک ماهه که اینجان و کمکمبار دارن به این مکان عادت میکنن.»
ارنست به نوجوانان گفته بود که «این کشور را با دقت تماشا کنید و آرامآرام بهتلنبار آینده فکر کنید.» او به آنها اجازه داده بود آزادانه در خیابانها قدم بزنند، اما نمیتوانستجنگ وقتی تازه از سرزمینی بیگانه آمده بودند، به همین راحتی آنها را به حال خودشان رها کند.
در چند روز اول، چند راهنمای همسن و سال را مأمور کرده بود تا آنها را همراهی کنند و با محیط آشنایشان سازند.آشنا راهنماها از دور مراقبشان بودند و گزارش کارهایشان را برای منشی میفرستادند. منشی هم این توده عظیم از گزارشها را جمعآوری میکرد و بهگنبدیشکل ارنست میداد. ارنست در حالی که چشمانش هنوز به مانیتور روی میز کارش دوخته شده بود، مشغول خواندن این اسناد الکترونیکی بود و گفت:
«آره. همین دیروز رفت سراغ قفسه تاریخ جنگ، و دو روز پیش هم فلسفه. سه روزنسیم پیش رفت قبرستون کشتهشدگان جنگ، ولی امروز بنا به دلایلی یه کتاب مصور برداشته... اما خب، فکرسرش کنم دوست پیدا کردنش اتفاق خوبی باشه. امروز وقتشه که برنج با لوبیای آزوکی درست کنیم، نه؟»
«وقتی حتی نمیدونی چهحال شکلیه، پختنش یه اشتباهخیلی محضه. این کارو نکن.»
«تازه، با این وضع میتونی امروز بری خونه؟ رایدنجسدش یه دست لباس عوضی آورد اینجا و حتی شکایتنسیم ترزا رو هم بهت رسوند. داری چیکار میکنی با خودت؟»
منشی شرقیِ آیزنی بامسیر لحنی بیتفاوت این راامپراتوری گفت، اما ارنست اهمیتی نداد.
«من لباس عوضی خواستم چون تو دفتر ماشین لباسشویی هست، واسه همین هر روز همون کتنسیم و شلوار رو میپوشم، و ترزا هم احتمالاً فقط به خاطر همین داره بهم غر میزنه.نمیرسید آه، ولی امروز حتماً میرم خونه، پس شماها هم باید برگردین! هر چی نباشه امشب شب کریسمسه!»
«خب، پس بابتش ممنون.»
«چون فرصت کمیابیه، فکر کنم باید چنددید تا کادو بخرم. نمیدونم جمهوری هم رسم کادورویش دادن تو شب کریسمس رو داره یا نه.»
«احتمالاً آره... ولی هیچمسیر ایدهای ندارم که اون بچههامرکزی اصلاً یادشون هست یا نه.»
«اگه یادشون رفته، بهترهنخواهد کاری کنیم دوباره یادشون بیاد...ناشناخته خب پس. چی باید بخرم...»
چشمان ارنست روی صفحه نمایش ثابت ماند و لبخند پرشوری رویزمانش لبهایش نقش بست. با این حال، از آنجا که هنوز درگیر کارهایگرمایشیاش اداری بود، به نظر میرسید نتواند هدیه درست و حسابیای آماده کند.
تقریباً یک ماه از ورودشان به سنت یِدر میگذشت و به نظر میرسید نوجوانان کمکم دارند به لذت بردن از سبک زندگی آرام خود عادت میکنند.عابران رایدن به عنوان پیک موتوری پارهوقت کار میکرد، اَنجل در کلاس آشپزی شرکت میکرد، سئو با یک دفتر طراحی در دست بیرون میرفت، کرِنا از تماشای ویترینوقتی مغازهها لذت میبرد و شین هم از کتابخانه و موزه بازدید میکرد. به نظر میرسید که آنها کمکم داشتند با یکی دو نفر آشنا یا دوست میشدند.
خدا رو شکر،
او بادیگر تمام وجودنخواهد اینطور فکر کرد.
هیچکدامشان حرفی از پیوستنِ دوباره به ارتش نمیزدند. به نظر میرسیدزمانش بالاخره از ظلمی که کشورشان بر آنها تحمیل کرده بود... و همچنینگرمایشیاش از ذهنیت یک جنگجو که مجبور به یادگیریاش شده بودند، فرار کردهاند.
آنها دیگرفکر «هشتاد ودیگر ششی» نبودند.
«...از شروع بهار،دوباره دیگه وقتشه کهافتاد به خواستههاشون فکر کنیم.»
در آنسوی پنجرهها، به نظر میرسیدتصور زمستان طولانیِ کشور شمالی در انتظاربرفی بهار و نوری است که میتابید.
تمام شب برف بارید و ظهر روز بعد متوقفگرمتر شد. آسمان صاف و به رنگ آبیِ بکری بودافتاد که بر میدانِ ساختهشده از آجرهای سفید و خاکستری میتابید.
سئو قدمهای آهستهاش رادیگر متوقف کرد و بهتصور آسمان آبی خیره شد.
شاخههای سیاه، خشک و پژمردهای در بالای درختامپراتوری بزرگ ساکورا در وسط میدان وجود داشت و آسمانوارد صاف و دوردستِ زمستانی از پشت آنها پیدا بود.
به نظر میرسید این شاخهها درتصور حال تکهتکه کردن آسمان هستند، طوری کهرویش انگار هر لحظه ممکن بود فرو بریزند.
نگاهش را پایین آورد و صفحه هولوگرافیکخریده تلویزیونی را در کنار خیابان دید کهداد در حال پخش زنده یک جلسه بود.
با دیدن ارنست که با یک کت و شلوار معمولی و عینک در حال سخنرانی پشت تریبون بود، سئو احساس کرد یک جای کار میلنگد. اوعابران قهرمانی بود که انقلاب را رهبری کرده بود و در دهمین سال ریاستجمهوریاش به سر میبرد، اما برای سئو، او فقط عموی عجیبی بود که گهگاه بهوقتی خانه سر میزد، زمان خاموشی را تعیین میکرد، به بچههایی که دیر به خانه برمیگشتند غر میزد و مثل بچهها سر کنترل تلویزیون با فردریکا دعوا میکرد.
خیلی وقتها پیش میآمد که اخبارِ در حال پخش به یک انیمه دختر جادویی تغییر میکرد، یاوارد پخش زنده فوتبال جای خود را به تصاویری از یک گردان نظامی میداد؛ این اتفاقات اغلب برای شینطبقه و رایدن میافتاد و معمولاً به آنها گفته میشد: «نمیتونیم فقط یه نیم ساعت با هم انیمه ببینیم؟»
سئو با بیتفاوتی به سخنرانی گوش داد که به نظر میرسید در مورد وضعیت فدراسیون در جنگ است. معرفی میدانهای نبرد مختلف، تحلیل وضعیت جبههها و چشماندازهایرفتوآمد آینده در آن مطرح میشد. اگرچه احتمالاً خود ارنست کسی نبود که تحلیلها را انجام میداد، اما دستکم اطلاعاتی از میدانهای نبرد مختلف وجود داشت. این واقعاًپوشیده با جمهوری که پنج سال تمام با یک گزارش تکراری فریب خورده بود و تازه توسط آخرین کنترلکنندهشان متوجه واقعیت شده بودند، زمین تا آسمان فرق داشت.
اخباری که پخش میشد و شین در حین کتاب خواندن به آن گوش میداد، احتمالاً دقیق بود. در پایان آن، اخبار قطعاً لیستی ازروشن کشتهشدگان عملیات را نشان میداد. حتی پایینترین درجات نظامی هم ثبت میشدند و همه شهروندان، صرفنظر از اینکه کشتهشدگان را میشناختند یا نه، یک دقیقهقفسههایی سکوت میکردند. این چیزی بود که در فدراسیون و همچنین کشورهای همسایه در ده سال پیش انتظار میرفت، فقط سئو هرگز از آن خبر نداشت.
اون خوکهایفکر سفیدِ جمهوریدیگر واقعاً احمقن،
او در حین گوش دادن اینطور با خود فکر کرد و احساسروشن بیقراری و بیطاقتیِ شدیدی به او دست داد. نمیتوانست به همین سادگی بهآنها همین شکل باقی بماند و نمیتوانست به همین سادگی در این مکان بماند.
بنابراین، با خود فکر کرد،
همونطور که انتظار میرفت، ما،
دفتر طراحی را زیر بغلش زد و در میدانی قدم زد که آنقدر تمیزبرفی بود که حتی یک تکه زباله هم در آن به چشم نمیخورد. هوا واقعاًکنارش خیلی سرد بود و هیچ علاقهمندِ دیگری به طراحی را در این خیابان ندید.
میگفتند در جریان انقلاب مدنیِ ده سال پیش، در این شهر جنگ در گرفته است. در طول مسیر، آجرهایی به چشم میخوردند که کاملاً نو به نظر میرسیدند و بخشهایی از پل روی رودخانهپنج شهر مشخصاً سوخته بودند. ناقوس کلیسای جامع باستانی که بر اثر بمباران توپخانهای متروکه شده بود، همچنان همانجا قرار داشت. دیوارهای سنگیِ فروریخته با پیچکهایی که رویشان رشد کرده بود، منظرهای چشمگیر در اینخلوت شهر پرجمعیت به جا گذاشته و حالوهوای یک یادگار جنگی را به نمایش میگذاشت. سئو با کنجکاوی در گوشهای نشست و مشغول طراحی شد و کشیش پیری هم بیدلیل به او مقداری شیرینی داد.
صدای قدمهایی از دورنخواهد نزدیک شد و وقتیگوشهای برگشت، اَنجل را دید.
«پس اینجایی. گفتی امروز میری سمتضخیمی میدان جمهوری، واسه همین فکر کردمبار باید همین دور و بر باشی.»
«آه، آره. هیچوقت فکر نمیکردمهرگز میدان جمهوری دقیقاً روبهروی سفارتگوشهای قدیم جمهوری باشه... چیزی شده؟»
اَنجل بلوزی شیک، پالتویی با رنگ ملایم، دامن بلندِ پفدار و چکمههای بلندی پوشیده بود. سئو بعد از اینکهورودش مدتها او را با لباس استتار دیده بود، عادت نداشت او را با چنین تیپی ببیند. برای بقیه همسقف همینطور بود؛ با اینکه ظاهرشان نامتعارف به نظر نمیرسید، اما انگار یک جای کار با فضای بیرون همخوانی نداشت.
«لطفاً یه کمکی بهم بکن.دید یه سری وسیله دارم کهنبرد باید ببرم و تنهایی نمیتونم.»
«اوه، باشه... مطمئنی تنهاییحال از پسم برمیام؟ بهخیلی کس دیگهای هم زنگ زدی؟»
طبیعتاً، کرِنا ومیکرد فردریکای بچه از ایندید کارِ بارکشی معاف بودند.
«رایدن... سرداد کاره. شینمسیر احتمالاً وقتش آزاده.»
در واقع،دیگر همه آنها هردید روز بیکار بودند.
سئو دستش را به سمت گوشواره رویخریده گوش راستش برد و در حالی کهداد سعی میکرد پارا-رِید را فعال کند، گفت:
«فعالسازی.»
اما انگشتانش فقط درمسیر هوا لغزیدند و گوشوارهامپراتوری سخت را لمس نکردند.
«...»
آه، آره،
سئو ساکت شد. اَنجل در حالی که موبایلی راجسدش از جیبش درمیآورد، جلوی خندهاش را گرفت و سئونسیم هم با قیافهای عبوس، موبایل خودش را بیرون کشید.
«خدای من، این وسیله واقعاً خیلی "راحته". باید هر روز اینوگرمایشیاش با خودت اینور و اونور ببری، اگه بقیه روشنش نکنن نمیتونیکتابدارها باهاشون تماس بگیری، و همه هم باید شمارههاشون رو ذخیره کنن.»
برخلاف چیزی که در ابتدا گفته بود، سئو باناشناخته کلماتی طعنهآمیز که با حالت چهرهاش همخوانی داشت، حرفشمیشود را ادامه داد. اَنجل هم به دنبال آن ریزخندهای کرد.
«ولی با پارا-رِید هم،حال وقتی کنترلکننده عوض میشد، بایدگرمتر مخاطبها رو تغییر میدادیم، نه؟»
«اون خوکهای سفید... خب، خیلی دردسر داشت. اونتصور خوکهای سفید میتونستن هر کاری که دلشون میخوادتلنبار بکنن، ولی همیشه یه مشت چرتوپرت تحویلمون میدادن.»
طوقی که پارا-رِید نامیده میشد، برای کنترل پردازشگرها و راحتیِ جمهوری طراحی شده بود؛ آنها همچنین مطمئن شده بودند که گوشوارههای حاوی دادههای قابلتغییر،میشد به راحتی قابل درآوردن نباشند. هنگام درآوردن آنها هیچگونه ضدعفونیای انجام نمیشد و حتی وقتی فدراسیون آنها را درآورده بود، باز هم جای زخم رویمارپیچ گوشهایشان باقی مانده بود. خود سئو اهمیتی نمیداد، اما حتی او هم با دیدن جای زخم روی گوشهای اَنجل و کرِنا از کوره در میرفت.
واقعیت این بود که کنترلکنندهشان... یا دقیقتر بگوییم، کنترلکنندهای که مسئول تماس با شین بود، مدام عوض میشد واما این تقصیر آنها نبود. علاوه بر این، آخرین کنترلکنندهشان یک شاهزادهخانمِ ضعیفِ همسنوسال خودشان بود که حتی او هم اینجالب وضعیت را تحمل کرده بود؛ در مقایسه با او، بقیه کسانی که نمیتوانستند تحمل کنند، واقعاً ضعیف به نظر میرسیدند.
«این بچههای فدراسیون واقعاً کنجکاون که همچینخریده چیزی رو میخوان. ما اینهمه مدت ازش استفادهدوباره کردیم و خودمونم نمیدونیم این کوفتی اصلاً چیه.»
«ولی واسه منطقه جنگی خیلی مفیده، مگه نه؟ ما توگوشهای این سمت هم اینتاگسفلیگه داریم. هرچند در مورد "جاگرنات"، احساسمیشود میکنم اون تابوت متحرک اصلاً ارزش بررسی کردن رو نداره.»
وسایل حفاظتیای کهدوباره به فدراسیون آوردهافتاد بودند، دیگر پیششان نبود.
میگفتند «جاگرنات» و پارا-رِید برای بررسی به آزمایشگاه تحقیقاتی بردهنبرد شدهاند. از بین وسایل دیگر، هیچچیزِ باارزشی برای یادگاری نگهحالا داشتن وجود نداشت و آنها هم به فدراسیون داده شده بودند.
«...راستی، به نظر میرسید شین دلش میخواستخریده اسلحهش رو نگه داره. فدراسیون به شهروندای عادیدوباره همچین اجازهای نمیداد، واسه همین درخواستش رد شد.»
فعلاً ارنستفکر آن را پیشهرگز خودش نگه میداشت.
«شاید درست نباشه بگیم ارزش یادگاری نگه داشتن رومرکزی داره. هرچی باشه اون کلت آدمای زیادی رو کشته. اینورودش تنها کاریه که شین هیچوقت نذاشته کس دیگهای انجامش بده.»
حتی رایدن هم که بیشترین زمانتصور را با او گذرانده بود، هرگز فرصترویش انجام این کار را پیدا نکرده بود.
سئو آهی کشید:
«خب، این یه حقیقته که اون میتونهدید تمام مدت صداشونو بشنوه، ولی... واقعاً دلم میخوادرویش شین بتونه یکم بیشتر از زندگیش لذت ببره.»
سئو تصور میکرد که همرزمش، کسی که میتوانست صدایمرکزی ارواحِ رهانشده و انتقامجو را بشنود، بیش از حدماه در بندِ مردگان یا خود مرگ گرفتار شده است.
برای مثال، او کسی بوددید که همرزمانش را که ازنبرد درد هذیان میگفتند، خلاص میکرد.
او بود که به همرزمانش قول داده بود تا پایانلباسهای عمر همراهیشان کند؛ از جوخه اولیهاش گرفته تا اسکادران پیشتاز،امپراتوری همرزمانی که در کنارش جنگیده و او را تنها گذاشته بودند.
مغزهایشان توسط لژیون برداشته شده بودنخواهد و در حالی که به «گوسفند سیاه»افتاده تبدیل میشدند، نالههای مرگ را تکرار میکردند.
و همچنین، سر برادرش بود... که سالهاکتابخانه پیش مرده بود، اما تا زمان شکستپالتویش اخیرش همچنان به او چنگ انداخته بود.
اَنجل چشمان آبیاش رانخواهد پایین انداخت و درگوشهای افکار عمیقی فرو رفت.
«شاید بعضی چیزا فقط بهپالتوی این خاطر به سرانجام میرسنلباسهای که ما تو بندشون گرفتاریم.»
«...منظورت چیه؟»
«گرفتار بودن، به عبارت دیگه، یعنی مجبور باشی بمونی. شاید بهگرمایشیاش خاطر این بود که هدفش کشتن برادرش بود، که شین تونستکتابدارها تو این میدون نبرد دووم بیاره، و تو این دنیا زنده بمونه.»
و چیزی که او را مجبور به ماندن میکرد، ضجههای مردگانِافتاده بیشماری بود که نفرینهایشان در جای زخم روی گردنش گره خوردهشلوغ بود... و از قضا، برادر مردهاش که مسبب این زخم بود.
«ما هشتاد و ششی هستیم. ما باید تو اون میدون نبرد میمردیم، پس از یه جهاتی،مسیر این یه چیز اجتنابناپذیر بود. این در مورد شین هم صدق میکنه، کسی که تمام مدتمیگذشت به فکر برادرش بوده. ولی حالا، دیگه هیچی نداره تا باهاش اونو به یاد بیاره... یکم نگرانشم.»
«...»
سئو هنوز همدوباره معنیِ پشت اینافتاد کلمات را نمیفهمید.
اَنجل در مشاهده کردن مهارتدید داشت. بنابراین، برای سئو سختنبرد بود که حرفش را رد کند.
«خودت چی، اَنجل؟»
«ها؟»
«تو هم باید تو اون میدون نبردکتابخانه میمردی، ولی زنده موندی. اون پیرمرده میخواد بهدرمیآورد آیندهمون فکر کنیم... ولی خودت بهش فکر کردی؟»
لبهای گلرنگِدیگر اَنجل درنخواهد هم رفت.
آها، پسمتروکه اونم کمکمحال داره آرایش میکنه،
این چیزی بودمیکرد که سئو بانخواهد خود فکر کرد.
«هنوزم میخوای بشنوی؟»
سئو ناگهان لبخندی زد.
البته.
«فکر کنم.»
«مثلاً... به این فکر کردم که چی میشد اگه دایا هنوزگرمایشیاش زنده بود، چی میشد اگه یکم بیشتر صبر میکردم. نتیجه بازمکتابدارها همونه. کاری که باید بکنیم، و کاری که میخوایم بکنیم، ما—»
«آره.»
سئو حرفش راپوشیده ادامه داد وضخیمی سر تکان داد.
«منم همینطور. فکر کنمدیگر بقیه هم همینطور باشن.تصور این تمام چیزیه که داریم.»
بله.
لحظه کوتاهی سکوت بین آن دوتصور حاکم شد. در این سکوت، درک متقابلرویش و پیوندی وجود داشت که آرامشبخش بود.
اَنجل ناگهانمتروکه دستهایش راحال به هم کوبید.
«بههرحال، اینا به کنار.»
«آه، آره.داد باید وسایلومسیر ببریم، مگه نه؟»
آنها فراموش کرده بودند.
او شماره ذخیرهشده شین را پیدا کرد و دکمه تماسلباسهای را فشار داد. بارها و بارها تماس گرفت... اما بعدامپراتوری از مدت طولانیای هیچ جوابی نیامد، پس سئو اخم کرد:
«—جواب نمیده!»
†
مدتها بود که شین خوابِ شبی راجسدش میدید که برادرش تقریباً او را کشته بودآرامآرام و به سختی چیز دیگری به یاد میآورد.
اما هنوز هم میفهمید.
که این یک خواب است.
«—میدونم این خواسته خیلی بزرگیه.»
کایه در فضایی بسته با مه سفیدی که در حرکت بود،افتاده لبخند میزد. او یکی از اعضای اسکادران پیشتاز بود که در جبههایستاده شرقی منطقه هشتاد و ششم جمهوری جنگیده و همانجا کشته شده بود.
موها و چشمانش مشکیِ شرقی بود و لباس استتارگرمتر صحرایی به تن داشت که از انبارهای متروکه جمهوریافتاد به دست آورده بود، و موهایش را دماسبی بسته بود.
سر کوچکش در جای همیشگیاشهرگز نبود، بلکه تمیز از گردن قطعناشناخته شده و در دستانش قرار داشت.
آن چهره لبخند میزد.
«شماها تا آخر مسیر اومدین وتصور ما رو هم تا آخرش با خودتونرویش آوردین. میتونی ما رو فراموش کنی... ولی.»
افراد بیشتری هم بودند که بدون اینکه منتظرخیلی همراهی او بمانند، رفته بودند. این شخص بیشتر ازراه اینکه خود کایه باشد، صرفاً نمایندهای از آنها بود.
اجساد، برخی در حال مرگ و برخی مرده، توسط لژیون ربوده شده بودند،افتاده سرهایشان برای خوانده شدن برداشته شده و در داخل واحدهای رزمی ذخیره شده بودپیاده و به همرزمان منحرفِ «گوسفند سیاه» در میان گوسفندان سفیدِ لژیون تبدیل شده بودند.
«ما درک میکنیم، ولی هنوزم درد میکشیم. موندن تو اینسیستم دنیا به این شکل واسهمون خیلی دردناکه. ما همین الانشممیگذشت مردیم، و میخوایم به همونجا برگردیم. پس شین، خدای مرگِ ما.»
کایه در حالی که این لقب بدنامجسدش را صدا میزد، لبخند زد؛ لقبی که خودآرامآرام شین هرگز با آن احساس ناراحتی نکرده بود.
روی چمنهای سرسبزِ زیر پایشان، هشت ریل قطارخیلی وجود داشت. میشد سایه خاکستریِ «جاگرنات» و «لاشخورِ»مسیر رهاشده را در میان مه غلیظ سفید دید.
این همان شب پاییزی درهرگز دو ماه پیش بود، زمانی کهناشناخته وارد منطقه تحت کنترل لژیون شدند.
«میتونی اینجا کمکمون کنی؟»
«گوسفندان سیاه» صرفاً شبیهسازینخواهد خامی از مغز مردگانگوشهای بودند و هیچ شخصیتی نداشتند.
و حتی «چوپانها» که تواناییپالتوی تفکری در حد انسانها داشتند،لباسهای نمیتوانستند با آنها ارتباط برقرار کنند.
بنابراین، دختری که روبهرویش بود کایه نبود،دید و تجسمی از بقیه هم نبود... اینبرفی فقط اراده و حسرتِ باقیمانده خود شین بود.
آن زمان، تنها چیزی که برایش اهمیت داشتامپراتوری دفن کردن برادرش بود و نمیتوانست به بقیهمیتکاند اهمیت بدهد، پس آنها را پشت سر گذاشت.
«—آره.»
«...شین.»
شین شنید که کسی نامش را صدا میزند و چشمانش را بازنبرد کرد. خودش را در بخش مطالعه کتابخانه پایتخت امپراتوری دید که رویشلوغ یک میز هشتنفره ولو شده بود. خودش را جمعوجور کرد و نشست.
یوجین که روبهرویش نشسته بود، آرنجهایش را روی میز گذاشته بود و سرش را رویدرمیآورد دستانش تکیه داده و به جلو خم شده بود؛ چشمان سفیدِ نقرهایاش از پشت عینککتابها لبخند میزدند. خواهر کوچکش آن اطراف نبود، احتمالاً داشت در همان نزدیکی یک کتاب مصور میخواند.
«حتی اگه خورشید در حال غروب کردن باشه،گوشهای اگه به خوابیدن ادامه بدی کتابدار دعوات میکنه.نسیم هرچند واقعاً نور اینجا آدمو خیلی راحت میکنه.»
سالن مطالعه در بلوک جانبی، استفاده فراوانی از نور طبیعی میکرد؛ نور خورشید بر پنجرههای شیشهای ضخیم و قدیمیِ روی سقف میتابید و نورِ ملایمشده از طریق الگوهای شیشههای رنگی کهورودش روی آنها حک شده بود، کل سالن مطالعه را روشن میکرد. میگفتند در تابستان، برگهای درخت نارون بزرگ بیرون، نور را مسدود و پخش میکنند. در بعدازظهر، اتاق به خاطر نور خورشیدنمایش گرم و راحت میشد و میشد دید که روی میزهای دیگر در این سالن مطالعه باریک و طولانی، بسیاری از پسران و دخترانِ همسنوسال بعد از خواندن یا مطالعه کردن چرت میزدند.
«تمام شب بیدار بودی؟»
«اصلاً.»
سالها بود که اینطور نشده بود. با اینکه زمانهایی پیش میآمد که ناگهان به خوابآرامآرام میرفت، که احتمالاً به خاطر فشار بیش از حدِ ناشی از تواناییاش بود، اما این اولینگوش بار بود که در حضور یک فرد تقریباً کاملاً غریبه، اینطور از حال میرفت و میخوابید.
اینجا واقعاً خیلی آروم شدهم.
شین بافکر بیتفاوتی اینطوردیگر فکر کرد.
هیچ سروصدایی از آشیانه نمیآمد، هیچ صدای شلیکی ازمرکزی دور به گوش نمیرسید و نیازی نبود نگران تحرکات اطرافورودش باشد. او داشت آرامآرام به این سبک زندگی عادت میکرد.
تنها چیزی که در گوشش باقی مانده بود، نالههایناشناخته در حال مرگِ ارواح مکانیکی بود که در خطوطمیشود مقدمِ دوردست تکثیر میشدند و مانند سیل به جلو میخروشیدند.
سپس یوجین به جلو خمپالتوی شد و چشمان سفیدِ نقرهایاشلباسهای حالتی شیطنتآمیز به خود گرفت.
«دیگه وقتشه. میخوای بریم ببینیمش؟ تو بالاترین طبقه این سالنگوشهای یه تراس هست و خیلی کم پیش میاد کسی بدونه کهاما میشه از اونجا رفت بیرون. یکم دوره، ولی میتونی واضح ببینیش.»
«...چی رو ببینم؟»
«رژه رو. تو شب کریسمس. امروز سپاه زرهیگوشهای بیست و چهارمِ ارتش غربی شرکت میکنه. احتمالاًنسیم میتونی نسل سوم و جدیدترین "وانارگاند" رو ببینی.»
«...»
یوجین با دیدنمیکرد بیتفاوتی شین، سرشنخواهد را کج کرد.
«ها؟ هیچ علاقهای بهش نداری؟»
«نه...»
در واقع، او تعجب کردهپالتوی بود که این شخص روبهرویشلباسهای اینقدر به این چیزها علاقه دارد.
جدای از ظاهر آلباییاش که شین را جاگذاشته بود، جثه لاغر و رفتار صادقانهاش باعث میشد به نظر برسد کهمیشود هیچ آشناییای با میدان نبردِ خشن و بیرحم ندارد. دستهایش به خاطر کارهای خانه کمی زبر شده بود و مشخصبرایش بود که مدتهاست قلم به دست گرفته است. کاملاً واضح بود که در استفاده از اسلحه یا اعمال خشونت بیتجربه است.
«فکر میکردم... تودوباره به این چیزاافتاد علاقهای نداشته باشی.»
با شنیدن اینهرگز حرف، یوجین باتصور خوشحالی لبخند زد:
«آره، تصمیم گرفتم به ارتش ملحق بشم. جزوی ازگرمتر سپاه زرهی بشم. واسه همین رفتم که یاد بگیرم...افتاد فکر میکردم تو هم تو این زمینه مثل من باشی.»
شین درست روز قبل در حال خواندن تاریخ جنگ بود و قبل از آن هم خاطرات سربازان مشهور دوران امپراتوریمیشود را خوانده بود. یوجین با دیدن اینکه شین به همان بخشی سر میزند که خودش میرفت، با خود فکر کردهبرایش بود که شاید او هم دلش میخواهد به مدرسه ویژه افسری ملحق شود... از آنجایی که نمیتوانست به مدرسه برود.
اینطوری فکر میکردم، ومسیر به خاطر همین احساسامپراتوری نزدیکی بیشتری بهت داشتم،
این چیزی بود که پسر آلباتصور گفت. علاوه بر این، او مدتها بودرویش که دلش میخواست با شین حرف بزند.
«اینجا تو پایتخت همهچیز خیلی آروم بوده، ولی جنگ تو مرزها ادامه داره، و کی میدونه کِی قراره پاشونکتابخانه به اینجا برسه. من حاضرم هر کاری بکنم تا جلوی این اتفاقو بگیرم... تا از خواهر کوچولوم و اینسلام شهر محافظت کنم. تازهش هم... دلم میخواد ببرمش تا دریا رو ببینه. واسه همینه که میخوام این جنگو تموم کنم.»
«...»
صدای کایه کهدوباره در خواب شنیدهافتاد بود، دوباره طنینانداز شد.
«میتونی اینجا کمکمون کنی؟»
میدان نبردِ دوردست.
میدان نبردی که سالها در آن سپریدید کرده بود و قسم خورده بود تابرفی آخرین لحظه در آن به پیشروی ادامه دهد.
در این لحظه، اومسیر در آن مکانی کهامپراتوری آرزویش را داشت نبود.
مدتها بود کههرگز فضای داخل دیوار بزرگجسدش را فراموش کرده بود.
چرا که آن مردم تمایلی به روبهرو شدن با واقعیت نداشتند وبار ابزار محافظت از خودشان را از دست داده بودند و به شکلیروشن ترحمانگیز در هشتاد و پنج منطقه جمهوری در رکود و پوسیدگی فرو میرفتند.
و حالا، او که خودشهرگز هم دچار رکود شده بود،گوشهای به مرزهای دیوار بزرگ بازگشته بود.
«...فکر کنم.»
نالههای لژیون هرگز متوقف نمیشد. آنهاتصور مدام در گوشش زنگ میزدند وبرفی تا انتهای قاره را در بر میگرفتند.
او مدام به دنبال اجسادپالتوی عظیم و تحریفشده جمهوری میگشت کهزمانش در میان آنها مخلوط شده بودند.
اما نمیتوانست صدای اودیگر را بشنود، چرا کهتصور شاید هنوز زنده بود.
آیا او همچنان ردپایمسیر آنها را دنبال میکردامپراتوری و با دشمن میجنگید؟
«...استراحت دیگه کافیه.»
این را به آرامیحال با خود زمزمه کردخیلی و یوجین صدایش را نشنید.
«آه، یهفکر پیام اومد.دیگر از طرف شینه.»
«ها، چرا به تومسیر جواب داد!؟ من کهامپراتوری اینهمه بهش زنگ زدم!»
«همم... فکر کنم بهنخواهد خاطر اینه که خیلیگوشهای زیاد بهش زنگ زدی...»
کرِنا با شنیدن تشویقهای پرشورپالتوی و سروصدای رژه در آنلباسهای سوی جاده، سر جایش ایستاد.
او نگاهی انداخت و در دیدرسش که توسط دو ساختمان بلندِ دو طرف به یک مستطیل تقلیل یافته بود، بدنههای فولادیرنگ و عظیمی را دید که به آرامیکنارش در خیابان اصلی به جلو میرفتند، و در جایش خشکش زد. توپ عظیم ۱۲۰ میلیمتری اعصابخردکن بود و پس از آن شاسی بلند، یک برجک لخت و بدنهپوشیده اصلی قرار داشت. با کوبیده شدن وزن عظیم این واحد زرهیِ هشتپا بر روی کاشیهای سنگی، صدای دلهرهآوری از موتور و بسته قدرت متصل به آن ایجاد میشد.
ماشینهای هشتپایی کهدوباره صدای قدمهای بلند وکتابخانه نویز موتور ایجاد میکردند.
مدتی طول کشید تا به یاد بیاورد که اینها لژیون نیستند وبرفی نفس راحتی کشید. دستی که به طور غریزی به سمت شانهاش رفته بود،پیاده جایی که روزگاری تفنگ تهاجمیاش را روی آن میبست، به سر جایش برگشت.
«...زهرهترک شدم.»
در هر صورت، این واحد اغلب در اخباری که شین و رایدن تماشا میکردند دیده میشد. ظاهراًآرامآرام به آن «وانارگاند» میگفتند؛ سلاح اصلی فدراسیون. این ماشین دارای توپ اصلی و زرهی همتراز با شیرنمیرسید بود و با «جاگرنات» که حتی از گرگ خاکستری هم ضعیفتر بود، زمین تا آسمان فرق داشت.
احتمالاً یک رژه بود. «وانارگاند»های بهخوبی صیقلخورده و سربازان فدراسیون که لباسهای پرزرقوبرقِ رژه بهدرمیآورد تن داشتند، با پخش شدن مارش نظامی به جلو حرکت میکردند. شهروندانی که در دوکتابها طرف خیابان اصلی ایستاده بودند، برای عقاب دوسرِ سیاهوقرمز روی پرچم فدراسیون دست تکان میدادند.
افسری که هدایت برجک «وانارگاند» را بر عهده داشت، با کرِنا چشم تو چشم شد و برایش دست تکان داد.حالا کرِنا جا خورد، اما او هم دستش را بالا آورد و تکان داد. افسر جوان که احتمالاً چند سالی ازطولانیای او بزرگتر بود، با لبخندی مغرورانه و تعظیمی شوخطبعانه، پیش از آنکه پشت ساختمان ناپدید شود، با او خداحافظی کرد.
این کشور همچنان در حال جنگ با لژیون بود ولباسهای «وانارگاند»ها سلاحهایی بودند که برای مبارزه با آنها استفاده میشدند.امپراتوری با این حال، صحنهی روبهرویش بسیار صمیمی و دلپذیر بود.
خیابانهای شلوغ منظرهی خوشایندی داشتند، اما کرِنادید هنوز به مکانهای پرجمعیت عادت نکرده بود.برفی رویش را برگرداند و به راه افتاد.
با به دست آوردن این زندگی آرام و باثبات، به آن عادت کرده بودپالتویش و از آن لذت میبرد. هرچند در ابتدا، با وجود اینکه نه جنگی درسمت کار بود و نه وظایف روزمرهای، احساس رخوت و فرسودگی میکرد و کلافه شده بود.
همرزمانش هم علایقی در زندگیشان پیدا کرده بودند وناشناخته با چند نفری دوست شده بودند. لیست دوستان درمیشود ترمینال قابلحمل او نیز در حال طولانیتر شدن بود.
آنها ازمتروکه همان ابتدا تصمیمشانپالتوی را گرفته بودند.
اینکه با زیر نظر گرفتن این کشور،دید دربارهی آیندهشان تصمیم بگیرند. و تصمیم نهاییبرفی هر چه که بود، به آن احترام بگذارند.
جلوی فروشگاه موردعلاقهاش ایستاد و به انعکاس خودش در ویترین مغازه خیره شد. دختری که درمیتکاند تصویر میدید، پیراهن یکتکهای شبیه به عکس مجلهها پوشیده بود و شنلی از خز مصنوعی به تنبزرگ داشت. پاشنهی چکمههایش کمی بیش از حد بلند بود و داشت سعی میکرد به آنها عادت کند.
وقتی تازه به این شهر آمده بود، لباسهایی را میپوشید که ترزا، منشی ارنست، و دخترهای همسنوسالشبهاری برایش انتخاب کرده بودند، اما اخیراً خودش لباسهایش را انتخاب میکرد. چرخی زد تا ببیند بانمک شده استگرفت یا نه. فروشندهی مسنتر از پشت ویترین خندید و انگشت شستش را به نشانهی تأیید برایش بالا برد.
خوشحال شد. اما کمیحال هم خجالت کشید. سرشخیلی را پایین انداخت و دوید.
لباسهایی که دوست داشت را انتخاب میکرد. به خودش میرسید. هر چه میخواستافتاده میخرید و آزادانه قدم میزد. دیگر نیازی نبود نگران این باشد که فرداعابران میمیرد، یا غصهی نبردهایی را بخورد که قرار بود با آنها روبهرو شود.
...بله.
این یک رؤیا بود.
صدای تشویقهای پشت سرش محو شد و تنها صدای بلندلباسهای مارش گروه موسیقی در فضا پیچید، صدایی که سکوت سنگینامپراتوری و آسمان آبی، کمرنگ و بلندِ بالای سرش را میشکافت.
میگفتند فراتر از این آسمانهرگز آبی، تاریکی بیپایانی است کهگوشهای انسانها نمیتوانند در آن زنده بمانند.
این چیزی بود که در میدان نبرد هشتاد و پنج منطقه شنیده بود. شاید آن را ازوارد کوجو در اسکادران پیشتاز شنیده بود که برخلاف ظاهرش، در نجوم مهارت داشت، یا شاید از رهبرپنج زنِ اولین جوخهای که به آن اعزام شده بود، یا شاید هم از شین، کمی بعد از آشناییشان.
فراتر از آسمانهرگز آبی، کفنی ازتصور تاریکی کشیده شده بود.
آسمان، دریاها، این آبیِحال مسحورکننده، پردهای بود که دنیایگرمتر پس از مرگ را میپوشاند.
...شاید به همینمیکرد دلیل بود که بهشتدید در آسمانها قرار داشت.
کرِنا سرداد جایش ایستادمسیر و برگشت.
صدای مارش همچنان با صدایدید بلند به گوش میرسید، گویینبرد به آن سوی آسمانها اعلام میکرد:
امروز، در اینپوشیده لحظه، همهی شماضخیمی با ما بازخواهید گشت.
جمعیت برای لحظهای سکوت کرد و سربازان بازنشستهتصور با یونیفرمهایشان ایستادند؛ «وانارگاند» که به نشانهی مرگتلنبار سیاهپوش شده بود، بیصدا به مسیرش ادامه میداد.
روی قسمت جلوی برجک عددی نوشته شده بود که نشاندهندهی تعداد کشتهشدگانروشن و مفقودین از زمان رژهی قبلی بود. عدد حیرتآوری بود. این عددمیشد فقط نشاندهندهی چند اسم نبود؛ نشاندهندهی تعداد آدمهایی بود که باید زنده میماندند.
و خیلیهای دیگر هم بودنددید که روزگاری مثل آنها بودند،نبرد همرزمانشان، که در خط مقدم میجنگیدند.
هرچند زندگی فعلی لذتبخشحال بود، اما برای آنهاخیلی فقط یک رؤیای گذرا بود.
و قرارفکر بود از اینهرگز رؤیا بیدار شوند.
†
«برگشتم... اوه.»
رایدن که کار پارهوقتش تمام شده بود، با دیدن تاریکیلباسهای چراغهای راهرو با گیجی پلک زد. معمولاً وقتی این موقعامپراتوری برمیگشت، ترزا چراغهای دم در و راهرو را روشن کرده بود.
به گفتهی او، بچههادیگر باید تا الان برمیگشتندتصور و چراغها باید روشن میبود.
چراغهای اتاق نشیمن در انتهای راهرو روشن بود و فردریکاسیستم روی مبل بزرگ نشسته بود و در حالی که خرسمیگذشت عروسکیاش را بغل کرده بود، بیحرکت و تنها مانده بود.
این عروسک چیزی بود که شین بدون فکر خریدهناشناخته بود. فردریکا آنقدر به او اصرار کرد که چیزیمیشود برایش بخرد تا اینکه شین این عروسک را گرفت.
فردریکا هیچوقت تنهایی بیرونحال نمیرفت و به نظرخیلی میرسید به مدرسه هم نمیرود.
«خوش اومدی.»
«برگشتم... بقیه نیومدن؟ ترزا کجاست؟»
«رفته خرید،دیگر هنوز برنگشته.نخواهد چیزی شده؟»
آهی کشیدمتروکه و کمیحال احساس نگرانی کرد.
ناگهان صدای غار و غور بلندی از جایی به گوش رسید. رایدن بهافتاده فردریکا که منبع صدا بود نگاه کرد. صورت فردریکا سرخ شده بود وعابران عروسک را محکمتر در آغوش فشرد. بالاخره با صدای خیلی ضعیفی شکایت کرد:
«رایدن... گشنمه.»
«ها؟ ...اوه.»
رایدن نگاهی به ساعت دیواری انداخت و دید که تقریباً وقت شام است.تکان با اینکه او و بقیه به خاطر نبردها و شبیخونها به زمانهای نامنظمپالتویش غذا خوردن عادت داشتند، اما بچهای مثل فردریکا با این قضیه مشکل پیدا میکرد.
«یه لحظه صبر کن.»
رایدن وسایلش رادوباره زمین گذاشت وافتاد به آشپزخانه رفت.
برخلاف غذاهای مصنوعی جمهوری که هم در داخل وناشناخته هم در خارج از دیوار بزرگ یکسان بودند، فدراسیونمیشود محصولاتی داشت که از مزارع یا کشتزارها به دست میآمدند.
رایدن در یخچال را باز کرد، دید چه غذاهایی میتواند بپزد، مواد را شست، خرد کرد،مسیر با هم مخلوط کرد و در ماهیتابه تفت داد. فقط باید مطمئن میشد که فردریکا چیزیمیگذشت برای خوردن دارد و اگر ترزا در این فاصله برمیگشت، میتوانست آن را به عنوان پیشغذا بگذارد.
چشمان فردریکا در حالی که ازنخواهد گوشهای تماشا میکرد، برق میزد، انگارنبرد که شاهد اجرای یک طلسم بود.
«فکر نمیکردم بتونی آشپزی کنی!»
«خب، اگهدیگر خیلی سختنخواهد نباشه آره.»
حتی اگر خودش هم نمیخواست، این مهارتیخریده بود که باید در میدان نبرد یاد میگرفت،دوباره جایی که فقط باید روی پای خودش میایستاد.
...حداقل برایفکر بیشتر آدمادیگر اینطور بود.
«دفعهی بعد اگه فقط شین خونه بود، بهشامپراتوری بگو گشنته تا یه چیزی برای خوردن بخرهمیتکاند و بیاره. ولی با این لحن باهاش حرف نزن.»
فردریکا به دلایلهرگز نامعلومی به طرز عجیبیجسدش خوشحال به نظر میرسید.
«خب، پسمتروکه شینی توحال آشپزی افتضاحه؟»
رایدن در دوران کودکیاش از فهمیدننخواهد کارهایی که بزرگترها نمیتوانستند انجام دهند، ذوقافتاده میکرد. با یادآوری گذشتهاش، شانهای بالا انداخت.
«اینطور نیستداد که نتونه. فقطراه خیلی سرسری میگیرتش.»
مثلاً نمک غذا را یک جا زیاد میریختگوشهای یک جا کم، یا پوست تخممرغ قاطی غذانسیم میشد، یا سوپ را بیش از حد میجوشاند.
با اینکه در هر صورت غذا غیرقابلخوردن نبود، اما طعمش بدون شک افتضاح میشد و خود شین هم هیچ قصدی برای بهتر شدن نداشت. به همین خاطر، فرقی نمیکردوارد در کدام جوخه باشد، شین معمولاً از آشپزی معاف میشد. به دلایلی، تنها مهارتی که در آن تبحر داشت استفاده از چاقو بود و هنر نهاییِ خرد کردن پیاز بدونگنبدیشکل گریه کردن را به کمال رسانده بود. اما از وقتی به فدراسیون آمده بودند، یک غذاساز داشتند که این کار را انجام میداد و دیگر نیازی به آن مهارت نبود.
شاید در بقیهی کارها بیخیال بود چون تمام تلاشش را روی جنگیدن و فرماندهی میگذاشت.رویش این چیزی بود که رایدن قبلاً فکر میکرد، اما با توجه به اینکه سبک زندگیبودند شین حتی ذرهای تغییر نکرده بود، به نظر میرسید این فقط بخشی از شخصیتش است.
«که اینطور. قطعاً اون کسیهراه که تمام توانش رو برایسیستم کشتن برادرش گذاشت... رایدن، اون چیه؟»
«...تا حالا تخممرغ خام ندیدی؟»
رایدن با یکپوشیده دست تخممرغی را شکستخریده و در کاسه انداخت.
به نظر میرسید کنترلکنندهی قبلیشان یک پرنسس شیک وجسدش اتوکشیده بود، اما حتی او هم میدانست تخممرغ چیست. هرچندبهاری اینکه میدانست چطور تخممرغ بشکند یا نه، جای شک داشت.
«اوهوم. ترزا میگفت آشپزخونه قلمرو خدمتکاراست وکتابخانه هیچوقت نمیذاشت بیام تو. پس تخممرغها تو همچیندرمیآورد بستههایی بستهبندی میشن... و با گرما سفت میشن؟»
«بسته نیست، پوستهست... تونخواهد واقعاً هیچ ایدهای ازگوشهای دنیای بیرون نداری، نه؟»
«خب...»
فردریکا خواست چیزیمیکرد بگوید، اما حرفینخواهد برای گفتن پیدا نکرد.
خب، بعید بود چیزی بگوید.
رایدن با این فکر، نگاهشدید را پایین آورد و چشمانشنبرد را برای او ریز کرد.
حسی به او میگفت. احتمالاً همرزمانش همخریده همین فکر را میکردند. هیچوقت زیاد بهداد آن توجه نکرده بودند و پیگیر ماجرا نشدند.
«به هر حال، الان تو...»
درِ اتاق نشیمندوباره غژغژی کرد وافتاد شین بیسروصدا وارد شد.
«...فردریکا، امیدوارمدیگر تو آشپزینخواهد کمک کرده باشی.»
فردریکا جا خورد، در حالی که رایدن با بیخیالی به شینزمانش نگاه کرد. بعد از چهار سال با هم بودن، به اینسیستم توانایی شین که بدون هیچ صدای پایی ظاهر میشد، عادت کرده بود.
«اگه تو داری این حرفهرگز رو میزنی، پس حتماً آخرالزمانگوشهای شده. خوش اومدی... چقدر وسیله دستته.»
شین وقتی بیرون میرفت چیز اضافهای با خودش نمیبرد وسیستم به نظر میرسید فقط برای قدم زدن رفته بود. با اینکمکم حال، کیسههایی در دست داشت که حسابی سنگین به نظر میرسیدند.
پشت سر او، اَنجل، سئو و ترزا برگشتند، درناشناخته حالی که پاکتهای کاغذی بزرگ یا کیفهای خنککننده درمیشود دست داشتند. رایدن یکی از ابروهایش را بالا داد.
«...چه خبره؟»
«ترزا رفته بود خرید، ولی وقتی رسید اونجا ماشینشجسدش خراب شد. خریدش تموم شده بود، ولی وسایلش اونقدرنسیم زیاد بود که نمیتونست بیاردشون، بعد من رو دید.»
«اَنجل هم نمیتونست زیاد کمکراه کنه، برای همین به من زنگگرمایشیاش زد، منم به شین زنگ زدم.»
سئو این را گفت، کیفدید خنککنندهی بزرگ را زمین گذاشتنبرد و با تنبلی شانههایش را چرخاند.
«ببین چی میگم ترزا. دفعهی بعد اگه رفتیخیلی خرید، بهمون زنگ بزن. به شین یا منمسیر بگو. ما بیکاریم، میتونیم تو آوردن وسایل کمک کنیم.»
«کدوم خدمتکاری اجازه میدهدیگر بچههایی که داره بهشونتصور خدمت میکنه وسایل رو بیارن؟»
«تو دقیقاً داری بهمسیر ما خدمت نمیکنی. بیشتر بهمرکزی اون پیرمرد جالب خدمت میکنی.»
«منم همین حس رو دارم.»
«اصلاً اینطورمتروکه نیست. بههرحال اونپالتوی یه پدر نیست.»
ارنست اگر آنجا بود احتمالاًهرگز به گریه میافتاد. و در همینناشناخته لحظه، کرِنا، آخرین نفرشان هم برگشت.
«آه.»
به دلیلی، در ورودی اتاق نشیمن ایستاد. شاید به این خاطر بود کهرویش همه به او نگاه میکردند، یا شاید چون میخواست وقتی هر پنج نفرشانکنارش جمع شدند چیزی بگوید، اما دید که چهار نفر دیگر از قبل آنجا هستند.
«خوش اومدی، کرِنا.»
«آه، اِهم، برگشتم... خب.»
چشمان طلاییِ گربهمانندشدوباره دودو میزدند، اماافتاد خیلی زود آرام گرفتند.
عزم راسخشدیگر بر بیقراریِنخواهد درونش غلبه کرد.
و رایدن آه کوتاهی کشید.
آه، این یکی هم همینطوره؟
چشمان سرخِ خونین بامسیر آرامش به کرِنا کهامپراتوری ایستاده بود نگاه کردند.
چشمان ساکتدیگر و سردشنخواهد ملایم شدند.
«کارت تموم شد، نه؟»
به نظر میرسید آن صدا ونخواهد آن کلمات کرِنا را ترغیب میکردند،نبرد و او سرش را تکان داد.
«آره. فکر کنمدوباره هر چی کهافتاد میخواستم رو دیدم.»
شین احتمالاً از قبل برای اینتصور برنامهریزی کرده بود و فقط منتظربرفی بود تا بقیه تصمیمشان را بگیرند.
اما بقیه همپوشیده حتماً همین فکرضخیمی را کرده بودند.
پس او به حرف آمد.
لبهایش لبخندی طبیعی بهمسیر خود گرفتند، لبخندی حاکیامپراتوری از افتخار به خودش.
«بیاین برگردیم.دیگر به همونجایی کهدید بهش تعلق داریم.»
†
ارنست بالاخره کارش تمام شد و به اقامتگاه خصوصیاش برگشت که مدتینبرد بود به آنجا سر نزده بود؛ صدای صحبت کردن جوانها را شنید وایستاده از اینکه میشنید دارند به سبک زندگی فدراسیون عادت میکنند، نفس راحتی کشید.
شاید میشد این را خوششانسی دانست که آنها در سن مدرسه در اردوگاهحالی کار اجباری بازداشت شده بودند. بیشتر بچهها در آن سن درک اولیهای از شعوراحوالپرسی اجتماعی و دانش اقتصادی داشتند، مثل اینکه چطور خرید کنند و چطور رفتار کنند.
شین و رایدن نسبت به کسانی که شرایط مشابهی داشتند، آموزش بهتری دیده بودند که احتمالاً به خاطر سرپرستهایشاناما بود. به نظر میرسید سئو، اَنجل و کرِنا هیچ آموزش رسمیای ندیده باشند، اما با توجه به اینکه میتوانستندبرایش دفترچهی راهنمای آن سلاحِ پرنقص را بخوانند و مسیر پرتابهها را محاسبه کنند، احتمالاً از بیشتر شهروندان فدراسیون باهوشتر بودند.
فدراسیون برای مدت طولانی به عنوان یک امپراتوری و تحت یک دیکتاتوری نظامی اداره میشد، که در آن آموزش عالی فقط به عدهی معدودی اختصاص داشت، بهدرمیآورد همین خاطر بسیاری از بچههای عوام هرگز آموزش ندیدند و بیشتر شهروندانش حتی نمیتوانستند اسم خودشان را بنویسند. این موضوع مخصوصاً در مستعمراتش رواج داشت. ارنست پیشصورت از انتخابات رسمی به عنوان رئیسجمهور موقت انتخاب شده بود و اکنون در دهمین سال ریاستش به سر میبرد، که بخشی از آن به همین دلیل بود.
برای ارنست که زیر بار سرگیجهآورِنخواهد وظایف اداری جان میکند، ورق زدن بروشورهایافتاده دبیرستانها و هنرستانها نوعی تفریح محسوب میشد.
به نظر میرسید شین به یادگیری علاقه دارد و بهتر بود وارد مدرسهای با سطح بالاتر شود. رایدنماه ظاهراً به ور رفتن با ماشینآلات علاقه داشت و شاید یک هنرستان تخصصی در این زمینه برایش مناسب بود.قفسههایی برای سئو، اَنجل و کرِنا هم، از اینکه با در نظر گرفتن شخصیتهایشان برنامهریزیهای مناسبی انجام دهد، لذت میبرد.
گذشته از این، فرزندِ «او» هرگز فرصتجسدش به دنیا آمدن پیدا نکرد و او هیچوقتآرامآرام فرصت فکر کردن به این چیزها را نداشت.
امیدوار بود که آنهاحال همینطور ادامه دهند و دوبارهگرمتر به بچههایی عادی تبدیل شوند.
اینکه به مدرسه بروند، با دوستانشان بخندند، غصهی آینده و عشقشان را بخورند، به اینرویش فکر کنند که آخر هفته کجا بروند و درگیر مسائل غیرضروری دیگر شوند. با اینکهبودند آنها این تجربیات کودکی را از دست داده بودند، اما هنوز برای شروع دوباره دیر نبود.
همچنین، او توانایی مهیا کردن این شرایط را داشت. شاید سوءاستفاده از قدرت بهپالتویش حساب میآمد، اما مسئلهی بیاهمیتی بود. شاید به او اجازه داده میشد برای بچههاییسمت که به او پناه آورده بودند کارهایی انجام دهد تا از خوشبختیشان مطمئن شود.
اما یکدیگر چیز بودنخواهد که نگرانش میکرد.
او برای هر کدامشان اتاقهای شخصی در نظر گرفته بود و به آنهاتکان پول توجیبیای در حد یک خانوادهی ثروتمند میداد، اما وسایل شخصیشان هیچوقت بیشتر نمیشد.درمیآورد او هرگز به جز وسایل کاملاً ضروری، هیچ چیز اضافهای در اتاقشان ندیده بود.
زمانی، داشتن هرگونه امید وهرگز آرزویی برای آنها ممنوع بود،گوشهای به جز بودن در کنار همرزمانشان.
بنابراین حداقل از این به بعد، میتوانستند هر چهمرکزی دوست دارند انتخاب کنند و آن را در دستانشانماه بگیرند و لذتِ به دست آوردن را تجربه کنند...
این چیزیدیگر بود کهنخواهد او فکر میکرد.
پس وقتی به خانهای که مدتی بود به آن سر نزده بود برگشت، گفتگویی رودررو با هر پنج نفرشان داشت.امپراتوری همهشان گفتند که میخواهند در ارتش خدمت کنند و به میدان نبردی که از آن فرار کرده بودند برگردند. باسمت شنیدن این حرف، پوشهها و کاغذهایی که ارنست در دست داشت از میان بازوانش لیز خوردند و روی زمین پخش شدند.
«چـ-چرا؟!»
با شنیدن فریاد او، آنها فقط نگاههایی گیج و سردرگم به همروشن انداختند. با اینکه توانسته بودند با این صداقت حرف دلشان را بزنند، اماآنها او اصلاً در حال و هوایی نبود که از این بابت خوشحال شود.
«میپرسی چرا؟»
«مگه قبلاً نگفته بودیم؟حال اگه حق انتخاب داشتهخیلی باشیم، تو ارتش ثبتنام میکنیم.»
«آخه...»
او این را از آنها شنیده بود. بازجوها این موضوعسیستم را گزارش داده بودند و وقتی تازه به این خانه اسبابکشیکمکم کرده بودند، خودش شخصاً این را از زبان آنها شنیده بود.
او تصور کرده بود که آنها هیچجسدش چیز از این دنیا نمیدانند و بهتلنبار همین دلیل خدمت در ارتش را انتخاب کردهاند.
تصور کرده بود که آنها از صلح و ثباتِ این دنیا خبر ندارند.تکان چون به آنها لقب تحقیرآمیز هشتاد و ششیها را داده بودند و آنها ازدرمیآورد رؤیاهای آیندهشان و اینکه مثل آدمهای عادی با آنها رفتار شود، دست کشیده بودند.
آنها میدانستند، پس چرا...؟
رایدن خندهی آرامی کرد.
ارنست متوجه شد که دردید مقایسه با زمان ورودشان، لبخندنبرد او بسیار آرامتر شده است.
«ببخشید که اولش بهت شک داشتیم...ضخیمی اینجا واقعاً جای خوبیه. ولی مابار بیخیال شدیم و خیلی طولانی موندیم.»
«به اندازهی کافیمیکرد استراحت کردیم. وقتشهنخواهد که بریم جلو.»
«پس باید برگردیم،دوباره به همونجایی کهافتاد بهش تعلق داریم.»
میدان نبرد.
ارنست به آرامی سرش را تکان داد. آنها میخواستند پیش بروندزمانش و «به همین خاطر»، بازگشت به میدان نبرد را انتخاب کردهسیستم بودند. این انتخابی نبود که او بتواند با آن همدردی کند.
«پس... چرا...فکر برگردین بهدیگر میدون جنگ...»
آنها جانشان را برای جنگیدن وافتاد زنده ماندن به خطر انداخته بودند.روشن آنها از آنجا فرار کرده بودند–
شین سرش را بالا آورددید و مستقیم به ارنست کهنبرد ظاهری پرزرقوبرق داشت خیره شد.
وقتی تازه به اینجاحال آمده بود، از قبلخیلی تصمیمش را گرفته بود.
هرچند این واقعاً یک عقیدهی راسخ نبود. برای آنها، این یک نتیجهگیری بدیهیافتاده بود. از آنجا که این فرصت و زمان را داشتند، تصمیم گرفتند از اینپیاده لحظه برای فکر کردن به خودشان و مخمصهای که در آن بودند استفاده کنند.
آنها هیچ قصدیدوباره برای سازگار شدن باکتابخانه این سبک زندگی نداشتند.
و هرگز بههرگز ماندن در اینجاتصور فکر نکرده بودند.
در طول این یک ماه کوتاه، آنها از این فرصت استفادهزمانش کردند تا مطمئن شوند که این آرامش لحظهای و صلحآمیز ازسیستم جنگ بیپایان علیه لژیون، جایی نبود که باید در آن میبودند.
اینکه به جای احساس دلتنگی بهنخواهد خاطر دوری بیش از حد، ایننبرد برایشان یک احساس مبهم و دور بود.
در مواجهه با اینمسیر سبک زندگیِ آرام وامپراتوری مناسب، آنها بیتفاوت ماندند.
این شخص دست یاری به سوی این آدمهای بیکس دراز کرده بود و اینتلنبار فرصت و زمان را برایشان فراهم کرده بود. حتی در این لحظه هم داشتبودند به خاطر آنها فکر میکرد و با این ظاهر پرزرقوبرقش، حداقل لایق یک جواب بود:
«ما فقط شانس آوردیم.»
شین این توانایی را داشتهرگز که صدای لژیون را بشنودگوشهای و جایشان را پیدا کند.
در جمهوری، این آخرین کنترلکننده بودافتاد که برخلاف هموطنانش، به آنها کمک کردحالی تا از منطقهی مورد مناقشه عبور کنند.
و در انتهای میدان نبرد، وقتیتصور در تنگنا قرار گرفتند، به احتمال زیادرویش برادرش بود که به آنها کمک کرد.
آنها توانستند به فدراسیون برسند فقط به این دلیل کهلباسهای آنقدر خوششانس بودند که کمک دریافت کردند. همرزمان بیشماری کهامپراتوری مردند، این بدشانسی را آوردند که کمکی به آنها نرسید.
تفاوت آنها در همین بود.
«ما فقط تصادفاً کمک دریافت کردیم، ولی اگه به همین قانع باشیمروشن و همینجا متوقف بشیم، چطور میخوایم تو روی همرزمانمون که تا آخرینمیشد لحظه جنگیدن نگاه کنیم؟ ما هنوز نمردیم... پس نمیتونیم دست از جنگیدن برداریم.»
نام همرزمانِ کشتهشدهای که در کنارشان جنگیده بودند، روی پلاکهای آلومینیومی حک شده بود وآرامآرام در کنار فیدو قرار داشت، که هم به عنوان یک پیشکش و هم به عنوان نشانیگوش از سفرشان عمل میکرد. با این حال، او قصد نداشت آخرین قولش را زیر پا بگذارد.
او همهی آنها را بهپالتوی یاد داشت. حتی در اینلباسهای لحظه هم، آنها همراه او بودند.
این یک قول بود، قولیهرگز برای بردن آنها تا انتهای نبرد،ناشناخته و شاهد بودنِ پایان این سفر.
«لژیون هنوز وجود داره و اگه جنگ ادامه پیدا کنه ممکنه اینروشن کشور هم از بین بره. ما نمیتونیم حقیقتی که جلومونه رو نادیده بگیریمآنها و تو یه محیط به ظاهر صلحآمیز زندگی کنیم و منتظر مرگم بمونیم.»
رفتار کردن مثل خوکهای سفید چیزی بود که آنها به شدتافتاده از آن متنفر بودند و هرگز خودشان را بابتش نمیبخشیدند؛ بهشلوغ همین دلیل بود که از جمهوری سن مگنولیا دست کشیده بودند.
چون خوکهای سفید با وجود در جریان بودن جنگ، از میدان نبرد فرار کرده بودند، خودشان را با حسِکتابخانه یک صلح دروغین فریب داده بودند، مسئولیت جنگیدن را به دوش هشتاد و ششیها انداخته بودند و ابزار محافظت ازاحوالپرسی خودشان را از دست داده بودند. در این مقطع، حتی حیوانات هم از آنها قویتر بودند، چه برسد به انسانها.
در طول مأموریت ویژهی شناسایی، درنخواهد راهپیمایی مرگشان از میان مناطق تحت کنترل،افتاده آنها بارها شاهد قدرت جنگیِ لژیون بودند.
برای شین، که صدای ارواح راافتاد در گوشش میشنید، ارتش ارواح مکانیکی درحالی حال گسترش بود و بیوقفه زمزمه میکرد.
جمهوری به تنهاییهرگز قادر به مقابلهتصور با آن نبود.
حتی ممکن بودپوشیده تمام بشریت توسطضخیمی قدرت آن بلعیده شود.
و در مواجهه بادیگر این تهدید، آنها نمیتوانستند بهجسدش سادگی آن را نادیده بگیرند.
آنها هشتاد و ششیها بودند.
با وجود اینکه در میدان نبرد توسط دشمنان محاصره شده بودند، با قدرت خودشانتلنبار تا لحظهی آخر زنده ماندند. کشورشان آنها را رها کرده بود و با دوستانشان وداعصدای کرده بودند. آنها هیچ چیز دیگری جز خودشان نداشتند، که همان غرورشان، و هویتشان بود.
«ما نمیتونیم از مرگ فرار کنیم، ولی میتونیم انتخاب کنیملباسهای چطور بمیریم. حالا که در هر صورت قراره بمیریم، میخوایمامپراتوری تا آخرین لحظه بجنگیم. پس لطفاً آزادی انتخابمون رو ازمون نگیر.»
با شنیدن اینمیکرد حرف، لبخندی روینخواهد لبهای رایدن نشست.
شین حرفهای آخریدوباره برای آخرین کنترلکنندهشانافتاد به جا گذاشته بود.
«و همینطور... ما به یه نفر گفتیم کهگوشهای "ما زودتر میریم". خیلی بد میشه اگه بهموننسیم برسه و ما رو تو این وضعیت ببینه.»
شین اینمتروکه شوخی راحال نادیده گرفت.
با این حال،میکرد ارنست مدام سرشنخواهد را تکان میداد.
«اینطوری نیست. اینطوری نیست...!»
ارنست بادیگر میدان نبردنخواهد غریبه نبود.
او یک افسر امپراتوری بود. وقتی انقلاب مدنی رخ داد، او انقلابیونبار را در خط مقدم رهبری کرد. آنها خیلیها را کشتند و خیلی ازحالی آنها هم کشته شدند. افراد زیادی هم همین زخمها را در دل داشتند.
همرزمان بسیاری شجاعانه در نبرد جان باختند و بقیه زنده ماندندناشناخته و به صلح و خوشبختی رسیدند. ارنست نمونههای بسیار زیادی ازحالا سربازانی را دیده بود که با چنین عذاب وجدانِ غیرضروریای شکنجه میشدند.
مسئله این نبود.
«شما جنگ و سختی رو تجربه کردین، پس حالا که اومدین اینجا، باید ازتلنبار چیزی که به دست آوردین لذت ببرین. اگه اونایی که تو جنگ مردن واقعاًبودند همرزمانتون بودن، اونا هم همین فکر رو میکنن... نباید خودتون رو بابت این سرزنش کنین!»
نه بهمتروکه این خاطر کهپالتوی زنده مانده بودند.
نه به اینمیکرد خاطر که به صلحدید و خوشبختی رسیده بودند.
وگرنه، بشریت، مردمی که نمیتوانستند از گذشتهشانکتابخانه فرار کنند، هرگز نمیتوانستند پس از دادنِپالتویش قربانیها به شادیِ ابدی دست پیدا کنند...!
با این حال، حالت چهرهی آن پنج نفر حتی ذرهای تغییر نکرد.برفی شاید متوجه حرفهایش شده بودند، اما همچنان بیتفاوت ماندند. ارنست احساس کردعابران بیقراری ناشناختهای او را احاطه کرده است و خواست به حرفش ادامه دهد،
اما فردریکا که درحال تمام این مدت ساکتخیلی بود، بیصدا به حرف آمد:
«کافیه، ارنست.»
ارنست جاداد خورد و بهراه فردریکا نگاه کرد.
چشمان سرخِ خونینهرگز با جدیت بهتصور او خیره شده بودند،
«شاید ساختن یه لونهی امن برای یه پرندهی زخمی از روی مهربونی باشه... اما وقتی پرنده خوب میشهافتاد و میخواد پرواز کنه، به خاطر خطرات مختلفِ بیرون، اون لونه تبدیل به یه زندان میشه. اونا این همهآنها مدت تلاش کردن تا از قفس ظلم فرار کنن، و تو میخوای اونا رو تو قفس دلسوزی زندانی کنی؟»
برای لحظهای، لبهای کمرنگشدیگر به هم فشرده شدند وجسدش با کمی خشم ادامه داد:
چشمانش پر از اندوه وراه عذاب بود، مثل جانوری درسیستم قفس که به بیرون نگاه میکند.
«اینطوری هیچ فرقی بانخواهد جمهوری نخواهد داشت، که توناشناخته قطعاً این رو میدونی، نه؟»
ارنست زبانش بند آمد.
«علاوه بر این، اونا بچههای لجبازی نیستن که راه و رسم دنیانبرد رو ندونن. یه روزی، بچهها پدر و مادرشون رو ترک میکنن. به عنوانایستاده یه پدر... بهت توصیه میکنم که رهاشون کنی و رفتنشون رو تماشا کنی.»
ارنست در برابر کلمات اینراه دختر ریزنقش که سنش حتیسیستم نصف او هم نبود، ساکت ماند.
غیرمنتظره بود که این کلمات از دهانجسدش چنین بچهی کوچکی بیرون بیاید. شین سرشتلنبار را به سمت فردریکا پایین آورد و پرسید:
«لازمه تشکر کنم، پرنسس؟»
«باید بگم که فقط یههرگز لحظه جوگیر شدم، دلم میخواست یهناشناخته چیزی به این احمقِ کلهشق بگم.»
پوزخندی زد، سرشدوباره را برگرداند و نگاهکتابخانه سریعی به او انداخت.
«...فهمیدی، نه؟»
«کم و بیش.»
رفتاری داشت که مناسب سنش نبود، و همچنین نگرشی مغرورانه. او تحتنبرد مراقبت ارنست، رئیسجمهور موقت کشور بود، هرگز به مدرسه نمیرفت و هیچوقت تنهاییایستاده بیرون نمیرفت. به نظر میرسید وجود او یک راز نگه داشته شده بود.
علاوه بر این،
«لحن حرف زدنت یه ویژگی خاص داره.جسدش حس میکردم قبلاً یه جایی شنیدمش، وتلنبار چند روز پیش فهمیدم... دقیقاً مثل مادرمه.»
این بیشترین چیزی بود که در این لحظه میتوانست بهلباسهای یاد بیاورد. چهره و صدای پدر و مادرش مدتها پیشامپراتوری در میان خاطرات جنگ و صدای مردگان محو شده بود.
«به عبارت دیگه، به نظر میرسه پدر و مادرت از نجیبزادههای امپراتورینبرد بودن... شاید اگه بگردی بقیهشون رو هم پیدا کنی، ولی با توجه بهایستاده اینکه هیچ قصدی برای دیدنشون نداری، واقعاً نمیتونم با این کارت موافق باشم.»
شین که کمی غافلگیر شده بود به اوامپراتوری نگاه کرد و در چشمان سرخِ خونینِ اومیتکاند که شبیه چشمان خودش بود، صداقت محضی را دید.
«رها شده توسط کشورت، جدا شده از بستگانت، و بدون اینکه هرگز تاریخ کشورت یا فرهنگ نژادت رو به ارث ببری. قابل درکه که شاید این رو راهی برایصدای محافظت از خودت بدونی... اما چنین زندگیای برای آدما ناقص میمونه. آدما نمیتونن جایی که توش بزرگ شدن رو رها کنن، نمیتونن پیوندهای خونی رو بشکنن. کسایی که وطنشونخریده و خویشاوندانشون رو از دست دادن، و فقط با محافظت از خودشون زنده موندن، به محض اینکه راهشون رو گم کنن به راحتی فرو میپاشن... این رو یادت باشه.»
«...»
به دلایلی،فکر حرفهایش بسیار صادقانههرگز به نظر میرسید.
سخت بود تصور کرد کهراه این حرفها از دهان بچهای بیرونگرمایشیاش بیاید که تازه دهساله شده بود.
انگار که شخصاً شاهد نابودیِ یکتصور انسان بوده، و با تلخی بهبرفی روش خودش به دنبال پاسخی گشته بود.
حس آشناییِمتروکه ناگهانیای درحال ذهنش جرقه زد.
همان چشمان سرخِمیکرد خونین دوباره بهنخواهد او نگاه کردند.
برای لحظهای، چشمانش لرزیدند، اماراه آنها را بست و باسیستم عزم عجیبی دوباره نگاهش کرد:
«بنابراین، اسم واقعی من آگوستا فردریکا آدل-آدلر ـه. من آخرین ملکهی امپراتوری بزرگ گیاد هستم کهنسیم به لژیون فرمان فتح قاره رو داد... و در نتیجه همون کسی هستم که جون بستگان وسرش وطنت رو گرفت. اگه به خاطر این ازم کینه به دل داری، حاضرم به حرفات گوش بدم.»
رایدن بیصدا به حرف آمد:
«اون موقع چند سالت بود؟»
تهاجم لژیون ده سال پیش شروعافتاد شد. فردریکا که امسال تازه دهسالهروشن شده بود، آن موقع یک نوزاد بود.
او شنیده بود که در دویستتصور سال آخر امپراتوری، پادشاهی بیشتر یک عروسکرویش خیمهشببازی بود که توسط اشراف اداره میشد.
«کسایی که همه چیز رو ازضخیمی ما گرفتن جمهوری بودن. بازم میخوای الانتکان چرتوپرت بگی... ما رو احمق فرض نکن.»
«عذرخواهی میکنم.»
دختر باداد خجالت سرشمسیر را پایین انداخت.
لرزید ودیگر دوباره سرشنخواهد را بالا آورد.
«با اینکه غرورتون رو تحسین میکنم، منم یه درخواستی از شما هشتاد وتکان ششیها دارم... اگه میخواین به میدون جنگ برگردین، منم با خودتون ببرین. همچنین،پالتویش امیدوارم روح اون شوالیهی سرگردانی که تو میدون جنگ پرسه میزنه رو بکشین.»
نیازی به توضیح بیشتردیگر نبود و آنها همهتصور چیز را فهمیده بودند.
آنها به عنوان هشتاد و ششیها، نمیتوانستند جنازهی همرزمان کشتهشدهشان را پسروشن بگیرند و نمیتوانستند برایشان قبر بسازند. تنها کاری که از دستشان برمیآمد اینآنها بود که تماشا کنند چطور جنازهها توسط دشمن تکهتکه شده و برده میشوند.
«اونجا گیر افتاده؟»
فردریکا بهمتروکه آرامی سرحال تکان داد.
«به عبارت دیگه، همون لژیونیه که قبلدید از رسیدنتون به فدراسیون بهتون حمله کرد.برفی تو طول نبرد بمبارانتون کرد... درسته؟ همون "شپرد"؟»
«از کجا میدونی؟»
فقط از طریق توانایی ماوراءطبیعی شین بود که آنها میتوانستند نالههای افراد گیر افتاده در ماشینها را تشخیصمیشود دهند. فدراسیون عملاً هیچ دانشی از پارا-رِید نداشت و اینجا پایتختی دور از خط مقدم بود. او ازاحساس کجا میدانست که شوالیهاش در عمیقترین بخشهای منطقهی تحت کنترل دشمن است، در میان لژیونهایی که هنوز ندیده بود؟
با شنیدن اینپوشیده سؤال، فردریکا از دردخریده چهره در هم کشید،
«باید بگم این تواناییایه که از طریق خط خونیم بهم ارثناشناخته رسیده، که بتونم حال و گذشتهی کسایی که میبینم رو نگاهحالا کنم... عذر میخوام. زخمی که برادرت برات گذاشته... حتماً خیلی درد میکنه.»
–آخه چهداد بلایی سرمسیر گردنت اومده؟
در آن لحظه،هرگز فردریکا احتمالاً همهتصور چیز را دیده بود.
شبی کهمتروکه توسط برادرشحال کشته شد.
لحظهای که دایناسوریاییمیکرد که حاوی روح برادرشدید بود را نابود کرد.
اینکه او در سن و سالافتاد فردریکا، تصمیم گرفته بود این مأموریتروشن را تحت هر شرایطی به پایان برساند–
«من با چشمام فقط میتونم تماشا کنم. من به تنهایی نمیتونم شوالیهای رو نجات بدم که تو گوشهایمیشود از میدون جنگ تنها رها شده و داره گریه میکنه، پس لطفاً تو این راه کمکم کنین. همونطور کهوضعیت تو برادرت رو نجات دادی، و برادرت تو رو نجات داد... امیدوارم بتونین شوالیهی من رو هم نجات بدین.»
شین بهمتروکه آرامی چشمانشحال را بست.
بالاخره آن حس آشناییایدیگر که نمیتوانست از شرشتصور خلاص شود را درک کرد.
او هم همسن فردریکا بود وقتی تصمیمکتابخانه گرفت برادرش را بکشد، برادری که مردهپالتویش بود و در میدان نبرد دوردست سرگردان بود.
«–آره.»
ارنست آه طولانیای کشید.
«...فهمیدم. من فردریکا رو به عنوان نماد شانستصور میفرستم و ترتیبی میدم که تو همون اسکادران باشه...آرامآرام با این حال، یه شرط دارم که میخوام بذارم.»
با شنیدن این کلماتِ ضدحال، همهیافتاد حاضران نگاههای ناراضی و بیتفاوتی بهروشن او انداختند، اما او کوتاه نیامد.
«شما باید به عنوان افسر ثبتنامتصور کنین. به طور دقیقتر، از طریق مدرسهیرویش ویژهی افسری فدراسیون. وگرنه من موافقت نمیکنم.»
با اینکه چند نفری بودند که شرطِ اتمام تحصیلات متوسطهلباسهای را نداشتند، اما نباید مشکل چندان بزرگی میبود. بههرحال شرط سفتمرکزی و سختی نبود و تأثیر چندانی روی وضعیت جنگی فدراسیون نمیگذاشت.
ها؟ کرِنا چشمانشمیکرد را با شکنخواهد و تردید ریز کرد.
«چرا؟ درجهداد واقعاً برایمسیر ما مهم نیست.»
«نه. من طوری دارم ازتون مراقبت میکنم که انگار پدر و مادرتونبرفی شما رو به من سپردن. شکی نیست که پدر و مادرتون هم همینپیاده حس رو داشتن، و من نمیتونم تو این مورد از صلاحدید خودم بگذرم.»
«از کجامتروکه میدونی اوناحال چی فکر میکنن؟»
«میدونم... بههرحالفکر منم یهدیگر پدر بودم.»
آرزوی اینکه بچههایشاندوباره موفق شوند... اینافتاد موجودات اینگونه بودند.
«انتخابهایی که برای یه سرباز و یه افسر بعد ازنبرد بازنشستگی وجود داره خیلی متفاوته. وقتی جنگ تموم بشه، وحالا وقتی به جامعه برگردین، بهتره که گزینههای بیشتری داشته باشین.»
وقتی جنگ تمام شود.
با شنیدن این کلمات،دیگر جوانها به طرز عجیبیتصور گیج به نظر میرسیدند.
قبل از اینکه به اندازهی کافی عاقل شوند، درگیر جنگ علیهگرمایشیاش لژیون شده بودند، بازیچهی بیرحمی و جنون جنگ شده بودند، و هرگزآشنا به چیزی فراتر از زنده ماندن در آن روز فکر نکرده بودند.
چهرههایشان به وضوح نشاننخواهد میداد که به هیچگوشهای چیز فکر نکرده بودند.
نکنه حرف خیلی بیرحمانهای زدم؟
ارنست نمیتوانستفکر جلوی ایندیگر فکر را بگیرد.
در طول چهار، پنج سال در میدان نبرد، آنها با این حقیقت شکنجه شده بودند که خانوادههایشان که قبل از آنهاکمکم به میدان نبرد رفته بودند، هرگز برنمیگردند. آنها زمانی منتظر پدر و مادرهایی بودند که هرگز برنمیگشتند، کشته شدن همرزمانشان راصورت در کنارشان تماشا کرده بودند، و این فکر را در سر میپروراندند که قطعاً در زمان مشخصی، احتمالاً روز بعد، خواهند مرد.
و بنابراین، آنها درنخواهد عوض باید به عنوان یکناشناخته انسان زندگی میکردند و میمردند.
با این حال او به این بچهها که برای مردن تصمیمشان را گرفته بودند، گفته بود که به زندگی ادامهامپراتوری دهند، که زندگی طولانی و درازی داشته باشند، بدون اینکه بدانند کی میمیرند. آنها باید کاملاً برعکسِ روشی که زندگیسمت کرده بودند، زندگی میکردند، آنها که همیشه در لبهی پرتگاه زندگی کرده بودند و با چنگ و دندان زنده مانده بودند.
قطعاً آنهافکر بیرحمیِ پشت اینهرگز حرف را نمیدانستند.
«یه روزی، جنگ تموم میشه. اگه میگین میخواین تامرکزی آخرین لحظه بجنگین... پس از الان به بعد، باید بهورودش این فکر کنین که بعد از جنگ میخواین چیکار کنین.»