چپتر 25: بخش اول
0«──فلایویلهای ۱ و ۲ رومتصل فعال کنید، هیچ مورد غیرعادیای"ناختزهرر" در پست فرعی موقت شناسایی نشد.»
«خنکسازی ریل منجنیق رو شروعگرفته کنید. در حال انتقال واحد خنککننده،──مردم ۲۳ درصد و در حال افزایش.──»
«سایبان رو آزادشبانه کنید. پرتاب ریلقفلهای منجنیق رو شروع کنید.»
وورروم، صدای سنگینی در دوردستها و ارتفاع بالامفصلی طنینانداز شد. شین که داخل کابین «متصدی کفنتصمیم و دفن» چرت میزد، سرش را بالا آورد.
صفحهنمایشهای نوری سهطرفه با دوربین خارجی واحدمفصلی مادر همگامسازی شدند و دریچه منجنیقی کهپیش زیر زمین پنهان شده بود، آرامآرام نمایان شد.
آسمان مستطیلشکلی که از پایین مجرا دیده میشد، آبی تیره و منحصربهفردِ گرگومیش را داشت. خورشیدی که هنوز رخاعماق نشان نداده بود، از آن سوی افق میتابید و شب در حال محو شدن بود تا آسمان لاجوردی، صاف وقرار بینظیری را شکل دهد. ستارههای پاییزی با نامهای ناشناخته، در حالی که رنگ میباختند، درخشش ضعیفی از خود ساطع میکردند.
ریل منجنیق مثل یک دهنکجی به آسمانها، تااول دل سپیدهدم امتداد یافت و با غرش فلزعملیات در هوای شبانه، قطعاتش به هم متصل شدند.
«قفلهای مفصلی از اولشبانه تا آخر متصل شدن.مفصلی "ناختزهرر"، آمادهسازی پرتاب تکمیل شد.»
†
یک ماه پیش بود که تصمیم عملیات نفوذهیولا به منطقه «لژیون» گرفته شد و یک هفته بعدجلوی از آن، آن هیولا را به آنها نشان دادند.
«──مردم بهشهوای میگن کرکرهایقطعاتش که باز نمیشه.»
آنها جلوی کرکرههایی در اعماق آشیانه آزمایشی ۱۰۲۸ مقراول لشکر بودند و همانطور که گرته گفته بود، تانفوذ به حال کسی باز شدن آن را ندیده بود.
پشت کرکرههای ضخیم ضد انفجار، شیبی با بیش از صد متر عرض قرار داشت و گرته جلوینفوذ پنل آسانسور ایستاده بود و پایین رفتنش در تاریکی را تماشا میکرد. این آسانسورِ بهطور غیرعادی بزرگ، حتیآشیانه با حضور ۱۵ پردازشگر، خدمه تعمیر و نگهداری، تیم کنترل و اعضای تیم تحقیقاتی هم همچنان جادار بود.
«این آشیانه برای نگهداری هواپیماهای آزمایشی امپراتوری استفاده میشه. بعد از شروعبهش جنگ، ارتش مجبور شد کل پایگاه رو رها کنه. رونمایی و پروازهایلشکر آزمایشی این هواپیماهای آزمایشی انجام شده و فقط تولید انبوهشون باقی مونده.»
«فکر کنم اینا رو تو این تأسیساتمفصلی زیرزمینی گذاشتن چون محرمانهن، اما چرا آزمایشِپیش این پرندههای آزمایشی اینقدر به مرز نزدیکه؟»
«برخلاف مشخصات جتهای جنگنده یا بمبافکنها که باید محرمانه میموندن، خواسته ارتش برای این عروسک این بود که نامرئی باشه. منطقه پرواز آزمایشیبعد باید یه جای وسیع و خالی باشه و اینجا غیر از ولفسلند هیچ جای دیگهای با این ویژگیها پیدا نمیشه. زیرزمینی بودن آشیانه برایپشت جلوگیری از حملات هواییه و زیرزمین برای نگهداری و ساخت تأسیسات مرتبط مناسبتره. به لطف همین موضوع، تاوزندفوسلر هیچوقت نتونست اونا رو پس بگیره.»
به جز آمایزه، سنسورهای «لژیون» بهشدت ضعیف بودند. اگر پای یک لباس میدانی یاپیش یک واحد جنگی در میان بود، قضیه فرق میکرد، اما آنها احتمالاً هرگز نمونههای اولیهایکرکرهای را که در اعماق کرکرههای ضد انفجار و پارتیشنها پنهان شده بودند، کشف نکرده بودند.
«تأسیسات مرتبط؟»
«در اصل باندهای پرواز، یا منجنیقهای متصل به اونا... اونا دقیقاًآمادهسازی همون کاری رو میکنن که ارتش ازشون میخواد. اگه وزن زیادی بهشونهیولا اضافه کنیم، برای به پرواز درآوردنشون به یه منجنیق الکترومغناطیسی نیاز میشه.»
آسانسور بافلز غرش خفیفیشبانه متوقف شد.
در آن فضای تاریک، گرته با حالتی آشنا آنها را از پلهها پایین برد وتصمیم صدای چکمههایشان تا دوردستها پیچید. از نظر طول، عرض و ارتفاع، فضای بسیار بزرگی بود.باز تمام چراغها به صورت یکپارچه روشن شدند و نور سفید الئیدی فوراً چشمهایشان را زد.
در حالی که پشتشلژیون به آن هیولا بود،هیولا گرته به سمت آنها چرخید...
پردازشگرها و خدمه تعمیر و نگهداریقفلهای که برای اولین بار آن را میدیدند،ماه همزمان نفسهایشان را در سینه حبس کردند.
برای لحظهای، هیچکسهوای نمیتوانست ظاهر کامل آنقفلهای هیولا را درک کند.
آن چیزهوای به طرزقطعاتش وحشتناکی عظیم بود.
عرض آن واقعاً نزدیک به صد متر بود؛ بزرگتر از سی-۵ فریزربرگ. اسکلت خاکستریکرکرهای تیره آن ساختار مسطح یک جت رادارگریز را داشت و شبیه یک هواپیمای بزرگگفته بومرنگشکل بود که اژدهایی در حال پرواز با بالهای کاملاً باز را تداعی میکرد.
«این نمونه اولیهشبانه ناوچهی اثر سطحی،قفلهای یعنی ایکسسی-۱ "ناختزهرر"ـه.»
نام ناآشنای این ماشین احتمالاً ازمتصل یک افسانه باستانی نشأتگرفته از منطقهآمادهسازی جنوب شرقی فدراسیون گرفته شده بود.
نام خونآشامی که از گور برخاستهقفلهای بود، سایهاش را در سراسر گورستان میکشیدماه و ناقوس کلیسا را به صدا درمیآورد.
برای یک پرنده نظامی کهگرفته قرار بود در آسمانها پروازدادند کند، واقعاً نام نامناسبی بود.
گرته ادامه دادشبانه و دو نقطهقفلهای ابهام را توضیح داد.
«این یه شیء پرنده با شکل عجیبه که با سر خوردن نزدیک به سطح زمین، نیروی بالابرنده میگیره. سرعت ناوبری و ظرفیت بارگیریش مثل یه هواپیماست و پایینتربهش از هر موشک کروزی پرواز میکنه، بنابراین نه رادار و نه موشکهای ضدهوایی نمیتونن بهراحتی بهش ضربه بزنن... در اصل، برای حملونقل بار انبوه در مسیرهای پروازی تعیینشدهپنل توی ولفسلند ساخته شده بود. ظرفیتش ۲۵۰ تنه، اما اگه از تمام فضا استفاده بشه، تا ۳۰۰ تن هم ممکنه. میتونه چهار جوخه "وانارگاند" رو همزمان بارگیری کنه.»
گرته باهوای گفتن این حرف،متصل پوزخندی وحشیانه زد.
«میشه هر ۱۵ "رگینلیف" رو توش بار زد...هیولا خیلی بهتر از یه هلیکوپتر ترابریه. گزینه امنتری برایجلوی فرستادن شما بچهها به جاییه که "مورفو" قرار داره.»
سرعت کروز بالایی داشت، میتوانست در ارتفاع پایین وآخر زیر برد رادار پرواز کند و در مقایسه با صدایلژیون هلیکوپتر بیصدا بود. واقعاً خطر را به شدت کاهش میداد.
اما با این وجود.
با شنیدنهوای این حرف، سئومتصل ابرویی بالا انداخت.
«پس میگی پرواز دادن این چیز روی زمین مشکلیآنها نداره؟ چند متر بالاتر از سطح زمین یعنی اونقدر پایینهاعماق که ممکنه به یه ساختمون یا خونه برخورد کنه، درسته؟»
خطرات دیگری هم وجود داشت.
«این منطقه تحت کنترل "لژیون"ـه، اما این بار داریم تو خاک"ناختزهرر" امپراتوری سابق میجنگیم. برخلاف آدما، "لژیون" خونه یا خیابون نمیسازه، پسهفته با وجود اینکه الان منطقه اوناست، احتمالاً چشمانداز محیط تغییر زیادی نکرده.»
به عنوان سلاحهای زمینی، اگر قرار بودمفصلی فقط به خاطر یک نمنم باران ازپیش کار بیفتند، دیگر جنگی برای جنگیدن باقی نمیماند.
«نزدیک خطوط مقدم، وایزلها یا آتوماریاهای زیادی وجود ندارنآنها و علاوه بر اون، ستوان نوزن میتونه موقعیتشون روکرکرههایی دقیقاً مشخص کنه. فقط کافیه موقع پرواز ازشون جاخالی بدیم.»
«...من میتونم جاشون روقطعاتش مشخص کنم، اما نمیتونماول نوع واحد رو تشخیص بدم.»
«همین هم از سرمون زیاده. بهمتصل عبارت دیگه، فقط باید از مناطقیآمادهسازی پرواز کنیم که "لژیون" اونجا نیست.»
آنها در ارتفاع پایین پرواز میکردند و به این راحتیها رهگیری نمیشدند، اما اگر هر واحدعملیات «لژیون» سر راهشان بود، سرنگون میشدند. در ارتفاع چند متری از سطح زمین، حتی یک توپجلوی تانک که قادر به شلیک رو به بالا نبود هم میتوانست آن را به راحتی ساقط کند.
«آره، و برای برگشت هم به یهبعد منجنیق نیاز داریم، پس سفر برگشت چیکرکرهای میشه؟ نمیتونه پرواز کنه و برگرده، مگه نه؟»
«عملیات اولیه برای اسکادران نوردلیخت این بود که نیروهای اصلی برشآمادهسازی گردونن. در این صورت، فقط باید با استفاده از "رگینلیف"های پشتیبان اینهیولا چیز رو برگردونیم. بهتر از اینه که منتظر یه هلیکوپتر ترابری بمونیم.»
با شنیدن اینهوای حرف، رئیس پیرمتصل مکانیکها اخم کرد.
«خانمجان، امیدوارم اون چیزیقطعاتش نباشه که دارم بهشاول فکر میکنم، اما خلبان کیه؟»
گرته با حالتیمنطقه بازیگوشانه دستانش راهفته از هم باز کرد.
«من.»
†
«──فکر نمیکنمهوای نیازی باشه شمامتصل هم بیاین، سرهنگ.»
با شنیدن لحن بیروح شین، گرته کهبعد روی صندلی خلبانِ «ناختزهرر»ِ در حال پرتابکرکرهای نشسته بود، با لحنی سرخوشانه جواب داد.
«کی غیر از من میتونه این عروسک رو به پرواز دربیاره؟ بیشتر خلبانهای نیرویپیش هوایی قدیم کشته شدن و من تنها کسیام که تجربه پرواز آزمایشی با این "ناختزهرر"کرکرهای رو داره... شانس آوردم که شرکتم یه شبیهساز پرواز داشت که یه گوشه خاک میخورد.»
این زمزمه شوم باعث شد چندمتصل نفری ناله سر دهند، اما گرتهآمادهسازی بیتفاوت ماند و شین هم اهمیتی نداد.
«حالا که حرفش شد،قطعاتش شما قبلاً خلبان نیرویاول هوایی بودین، سرهنگ دوم.»
«...کاملاً مشخصهنفوذ که تازهلژیون یادت اومده، ستوان.»
در واقع، از آنجایی کهمتصل شین علاقهای به این موضوع"ناختزهرر" نداشت، آن را فراموش کرده بود.
«در این صورت، حدس میزنم این یکی رو هم فراموش کرده باشی. من هنوزم با فرستادن شما بچهها به میدون جنگگرفته مخالفم... شاید جنگیدن تا آخرین نفس برای شما هشتادوششها یه جور افتخار باشه، یه جور هویت شخصی، اما من نمیتونم ازهمانطور این موضعم کوتاه بیام. اگه قراره بجنگیم، منم کنار شما میجنگم و مطمئن میشم که بتونین تا آخرش بجنگین. این مسئولیت منه.»
«...»
«شما به این کشور اومدین و با اینکه با سرزمین مادری ایدهآلتون فاصله داره، یه چیزی هستجلوی که میخوایم همیشه یادتون بمونه. تو این کشور، هیچکس نمیخواد شما تو جنگ بمیرین؛ ما نمیخوایم شماانفجار بمیرین. این در مورد من، فرمانده لشکر و همه افراد جوخه... و این آقا هم صدق میکنه.»
«──خیلی وقتههوای همو ندیدیم، نه؟متصل حال همگیتون چطوره؟»
صدایی آرام و غافلگیرکننده باعث شد شینقفلهای پلک بزند. این صدا از طریق پارا-رِیدماه نبود، بلکه از ارتباطدهنده خارجی «ناختزهرر» پخش میشد.
«اینجا چیکار میکنی، ارنست؟»
«نه، ببین، من فرمانده کل قوای فدراسیونم. از اونجایی که این بحرانیه کهمیگن بقای مردم و مرزها و همچنین کشورهای همسایه رو درگیر کرده، من اینجامهمانطور تا نظارت کنم. علاوه بر این، شماها نقطه عطف این عملیات هستین. بله.»
ارنست آهی کشید و با لحنقفلهای مردی صحبت کرد که ده سالتکمیل رهبری کشور را بر عهده داشت.
«آینده فدراسیون، کشورهای اطراف و خود بشریتقفلهای به عملکرد شما بستگی داره، اسکادران نوردلیخت.ماه "مورفو" رو نابود کنید... من ازتون نتیجه میخوام.»
«مفهومه.»
«و همچنین... یهمنطقه چیز دیگه. این مأموریتبعد بالاترین اولویت رو داره.»
شین به جلو نگاه کردمتصل و به نظر میرسید ارنست"ناختزهرر" با جدیت سر تکان میدهد.
«زنده برگردین. همهتون.»
عجیب به نظر میرسید.
صدایش ساختگی و پرمدعا بود.
انگار این حرفشبانه را بیشتر برای خودشمفصلی میزد تا برای آنها.
«...تمام تلاشمون رو میکنیم.»
«نه، این کافیشبانه نیست. مطمئن بشینقفلهای که همهتون زنده برمیگردین.»
حس ناخوشایندنفوذ و عجیبی درگرفته فضا باقی ماند.
اما رئیسجمهور موقت وقطعاتش ناپدری قانونی آنها با لحنیآخر متفاوت و بهشدت صادقانه گفت:
«مگه قرار نیست به جنگیدن ادامه بدین؟ تو این فدراسیون، جنگیدن"ناختزهرر" به معنای مردن تو میدون نبرد نیست، بلکه به معنای زندههفته موندن تا پایان جنگه. بنابراین، مطمئن بشین که همهتون زنده برمیگردین... تکتکتون.»
«بله. مطمئنهوای میشیم کهقطعاتش همه زنده برگردن.»
ارنست ارتباط را قطع کرد و بابعد خودش زمزمه کرد. او در مقر لشکرکرکرهای ارتش غربی، روی صندلی فرمانده نشسته بود.
در این لحظه، او کتوشلوار تولید انبوهی را کهآخر به عنوان رئیسجمهور موقت به نمادش تبدیل شده بود،منطقه درآورده و یونیفرم نظامی فولادیرنگ فدراسیون را به تن داشت.
در همین خط مقدم غربی بودمتصل که برای اولین بار با آنهاآمادهسازی روبهرو شد، هرچند در مکانی متفاوت.
او برای نظارت بر گزارشها به خط مقدماول آمده بود و فهمید که چند جوان از سرزمینینفوذ بیگانه از دست یک «دایناسوریا»ی شکارچیِ سر نجات یافتهاند.
دلش برایشان سوخت.
امیدوار بود بتواند به جایمتصل فرزندی که خودش نمیتوانست داشته"ناختزهرر" باشد، به آنها خوشبختی ببخشد.
اما مهمتر از آن،
ناگهان لبخندی سرد وقطعاتش توخالی در چشمان زغالیرنگاول رئیسجمهور فدراسیون نقش بست.
این کشوری بود که نمیتوانست کودکانهفته آسیبدیده را نجات دهد. این کشوری بودمیگن که کودکان نمیتوانستند در آن شاد باشند.
دنیایی که برای منافع خودش کودکان را به کامآخر مرگ میفرستد، چیزی نیست که او به آن باورمنطقه داشته باشد. بشریت باید آرمانهای خودش را داشته باشد──.
ارنست آهی طولانی کشید.
او آهی طولانی و آتشین کشید،قفلهای مثل اژدهای آتشی که از همهچیزتکمیل در این دنیا خسته شده است.
انگار میخواست همهچیزمنطقه را در اینهفته دنیا به آتش بکشد.
«اگه اینطورهوای نشه، این دنیامتصل رو نابود میکنم.»
شمارش معکوس روی صفحهنمایش اصلیقطعاتش اتاق فرمان، به پنج دقیقه آخر"ناختزهرر" قبل از شروع عملیات رسیده بود.
ارنست به رئیس ستاد که پایینترقفلهای از او نشسته بود نگاهی انداختتکمیل و به آرامی سر تکان داد.
†
سال ۲۱۴۹هوای تقویم ستارهای،قطعاتش ۹ اکتبر. بیامانتی۱.
رئیسجمهور موقت روی صندلی فرمانده و سپهبد روی صندلی معاون فرمانده نشسته بودند. با دیدن سر تکان دادن آنها،منطقه رئیس ستاد شروع به صحبت کرد. او یونیفرم فولادیرنگ به همراه کلاه نظامی فدراسیون را به تن داشت، دستانش رویمقر قبضه شمشیری بود که به زمین تکیه داده بود؛ یک شمشیر نازک در بند و غلاف به جای باتوم فرماندهی.
«──همه مبارزان، توجه کنید.»
صدای رئیس ستاد در تمامگرفته نیروهای جبهه غربی، جایی که ارتباطات──مردم بیسیم اکیداً ممنوع بود، طنینانداز شد.
«از این پس، تمام نیروهایمتصل ارتش غربی باید به سمت"ناختزهرر" منطقه تحت کنترل "لژیون" پیشروی کنن.»
تکتک افراد با شنیدن آن صدای سردقفلهای و بیروح، در حالی که نفسهایشان راماه در سینه حبس کرده بودند، بهشدت مضطرب ماندند.
اهداف عملیات، تأکیدات و وظایف هر گردان قبلاول از اعزام توضیح داده شده بود و درعملیات این مرحله، نیازی به تکرار دوباره آنها نبود.
هدف نیروهای غربی، نیروهای پادشاهیگرفته متحد و نیروهای اتحاد والد،دادند سرکوب و بازپسگیری کریدور بود...
و نیروهای ویژه قرار بود به عنوانمفصلی پیشگام عمل کنند و با نفوذ بهپیش پشت خطوط دشمن، «مورفو» را نابود کنند...
این اساساً عملیاتی علیه تمامقطعاتش قوای ارتش «لژیون» بود. آنهاآخر اجازه عقبنشینی یا شکست نداشتند.
«این بزرگترین نبرد برای بشریته که نه تنها سرنوشت فدراسیون گیاد ما، یا متحدانمون در پادشاهی متحد روآ گراسیا و اتحاد والد رو درگیر میکنه، بلکه بر سرنوشتمیگن کشورهای دوست و همسایهای که ممکنه صداشون به ما نرسه هم تأثیر میذاره. همه شما سپرهای محکمی برای محافظت از هموطنانمون و شمشیرهای برندهای هستین که کلید آیندهآسانسور بشریت رو باز میکنن. خدای جنگ به بردهها اهمیتی نمیده، بلکه به جنگجویان برکت میبخشه. زیر پرچم شاهین دوسر، با این ذهنیت که ممکنه کشته بشین، پیشروی کنین.»
«خبردار!»
در ده کیلومتری شرق خطوط مقدم،قفلهای نیروهای توپخانه لوله توپهایشان را درتکمیل یک صفِ واحد ردیف کرده بودند.
هویتزرهای یدککش ۱۵۵ میلیمتری شبیه نیزههایی بودند که آسمان را میشکافتند. توپهای خودکشش ۱۵۵ میلیمتری، توپهایشان را روی گاریها سوارلژیون کرده بودند. هویتزرهای قدیمی ۱۰۵ میلیمتری و چند هویتزر ۲۰۳ میلیمتری که قبل از لغو تولید ساخته شده بودند، درلشکر آنجا صف کشیده بودند. سیستم موشکانداز چندگانه ۴۰ خشاب کانتینری پرشده داشت که به سمت آسمان تاریک غرب نشانه رفته بودند.
«مأموریت ما پوشش دادن به نیروهای خودیه! در حالی که"ناختزهرر" نیروهای خودی پیشروی میکنن و تو گلولای میغلتن، وظیفه ماگرفته اینه که اون تیکهآهنهای قراضه رو با خاک یکسان کنیم!»
این طعنه به پیادهنظامهای زرهی و لباسهای میدانی اشاره داشت که نمیتوانستند سرشان راکرکرهای بلند کنند، چون زیر آتش سنگین دشمن غرق میشدند و مجبور بودند در حمامگفته گل و خون بجنگند. بمبافکنها به زور لبخند میزدند و چهرههایشان کاملاً خشک شده بود.
فرمانده توپخانه به همه نگاه کرد. زیر کلاهاول نظامیاش موهای بلند مشکی قرار داشت و دختر عینکینفوذ با فریم مشکی نیمی از صورتش را پوشانده بود.
«برای رفقامون تو خط مقدم، برای جنگجویانی که قراره جلوتر برن، جرئت نکنین شلیکماه رو متوقف کنین! برام مهم نیست موشکها تو هوا منفجر بشن یا یه اَنجل تومیگن آسمون پرواز کنه، فقط به شلیک کردن ادامه بدین! ──همه نیروها، آماده شلیک به اختیار!»
و درهوای خطوط مقدم، درمتصل پادگان سپاه زرهی.
«──به محض اینکه بمباران اولیه تموم بشه، نوبت ماست که حمله کنیم! نکنه الان ترس برتون داره!جلوی هر کدوم از شما گندهلاتها که کم بیاره، باید نامهای رو که برای عشقش نوشته بلند برای همهشیبی بخونه! اون بچهنَنههایی هم که هیچ عشقی منتظرشون نیست، باید حرفایی که میخواستن به ماماناشون بزنن رو بخونن!»
صدای خشن سپاه زرهی از طریق بلندگوها طنینانداز شدآخر و «وانارگاند»های آمادهبهکار به آرامی بلند شدند. موتورهای خودروهای پیادهنظاملژیون که پیادهنظامهای زرهی را حمل میکردند، شروع به غرش کردند.
با چرخش سریعتر پاورپکها، صدای جیغ گوشخراشی به گوش رسید که باآمادهسازی صدای مقطع و منحصربهفرد موتور دیزلی همراه شد و در آسمان لاجوردیهیولا سپیدهدم که هنوز ردپای غلیظی از شب را در خود داشت، رسوخ کرد.
لینک داده قطع شده بود، زیرا به دلیل وجود آینستاگفلیگه، تمام ارتباطات در مناطقپیش تحت کنترل «لژیون» بیفایده بود. فرمانده جوان که به اواخر دهه بیستسالگیاش نزدیک میشد،میگن نگاهی به جوخهاش در سنسورهای نوری سهطرفه انداخت و در میکروفون بلندگو فریاد زد.
«کی میخواد هیولاهای جمهوری اینجا از مابعد محافظت کنن... این جنگ ماست! به اونکرکرهای دیوونههای جنگی غرور سربازای فدراسیون رو نشون بدین!»
فرمانده جوخه نیروهای زرهی در تاریکی بنفش واول سیاه در حال رجزخوانی بود و رهبر پیادهنظامهایعملیات زرهی روی خودروی پیادهنظام چهره در هم کشیده بود.
«جداً که،فلز بچهها همهجا اینقدرقطعاتش کلهشق و داغن...»
اسکلت زرهی واحد به مسلسل سنگین محبوب ۱۲.۷ میلیمتری مجهز بود. او نقابی را که صورتش را میپوشاند برداشت تاگرفته چهره مربعیشکل مردی حدوداً چهلساله را نشان دهد. زیردستانش اغلب او را دست میانداختند و میگفتند بیشتر شبیه یک کارمند خستههمانطور است که با قطار رفتوآمد میکند تا یک سرباز کارکشته. حتی در این لحظه هم بیحال و خوابآلود به نظر میرسید.
در فضای تاریک بارگیری عرشه، او نگاهی بههیولا شبحهای خشن و زمخت پیادهنظامهای زرهی زیردستش انداخت وجلوی بدون هیچ اثری از ترس و تهدید صحبت کرد...
«خب بچهها، کلمات خفنی مثل غرور یا افتخار روآخر بذارین برای بقیه. مثل همیشه، فقط به این فکرمنطقه کنین که چطور میخوایم زنده برگردیم... اما در هر صورت،»
او نگاهی به عکس همسر و فرزندش که به داخلآخر اسکلت زرهیاش چسبانده شده بود انداخت و در حالی کهلژیون مثل همیشه مات و مبهوت به نظر میرسید، شانهای بالا انداخت.
«اگه قراره زنده برگردیم، به یه خونهمفصلی نیاز داریم که بهش برگردیم. بیاید امروز همتصمیم به محافظت کردن ادامه بدیم، از خودمون، و،»
جوانانِ ملبس به لباسهای میدانی که روبهرویش بودند میدانستندآنها که اولین کسانی خواهند بود که له میشوند، باکرکرههایی این حال حاضر بودند از میان موانع «لژیون» هجوم ببرند.
و جوانانی هم بودند که میدانستند راه برگشتیاول برایشان نیست و میدانستند که پیشگامانِ این حمله هستند،نفوذ اما حاضر بودند به اعماق خاک دشمن فرستاده شوند.
رهبر جوخه پیادهنظام زرهی نتوانست در برابر چنین غماول متناقضی لبخند نزند. سنسورهای نوری با تصویر شبکیه چشم اومنطقه همپوشانی پیدا کردند و شمارش معکوس برای عملیات ادامه یافت.
۱۰ ثانیه تاشبانه شروع عملیات. ۳،قفلهای ۲، ۱ ──.
«تا رفقاموننفوذ بتونن بهلژیون سرزمین مادریمون برگردن.»
──صفر.
رئیس ستاد و رئیس ستاد جبهه غربی به ارنست نگاه کردند که او در جواب سرتصمیم تکان داد و با لحنی سرد شروع به صحبت کرد. ارنست یونیفرم و کلاه خاکستری فولادینمیشه به تن داشت و بارانیاش که آستینهایش آویزان بود، مثل یک شنل روی دوشش افتاده بود.
«عملیات رو شروع کنید.»
«آتییییییییییییییییش!!»
با صدور فرمان، تمام هویتزرها و سیستمهای موشکاندازاول چندگانه از منطقه توپخانه شلیک کردند و خمپارههایعملیات ۱۲۰ میلیمتری از سوی پیادهنظامهای زرهی پرتاب شدند...
لگد عظیم سلاحها طوفانی از شن بهقفلهای پا کرد. موشکها با صدای زوزه ازماه کنارشان گذشتند و به آسمان پرتاب شدند.
رگبار آتش، تمام آسمان شرقی را مثل دیواری از فلز پوشاند و نورماه باقیمانده ستارهها را محو کرد. پس از رسیدن به نقطه اوج سهمیِ مسیرشان،──مردم با انفجارها و امواج شوکدهنده کرکنندهای به مناطق تحت کنترل «لژیون» برخورد کردند.
«──دستور پیشروی صادر شد!لژیون خیلی خب، بیاین کارشونهیولا رو تموم کنیم، حرومزادهها!!!»
«از اون احمقهای مهاجمقطعاتش عقب نمونید! اگه میتونیداول حتماً دمار از روزگارشون دربیارید!»
به نظر نمیرسید نیروهایشبانه توپخانه در عقب، قصدمفصلی توقف حملاتشان را داشته باشند.
آنها فقط به شلیک کردن ادامه دادند، بدون اینکه به داغ شدن بیش از حد لولهها اهمیتی بدهند و جابهجایی پایگاهها را فقطهیولا اتلاف وقت میدانستند. هر دقیقه، هر ثانیه، هویتزرهای کالیبر بزرگ به بمباران ادامه میدادند و در میان این سروصدا، «وانارگاند»ها راهپیمایی خود راپشت در آرایشهای گوهای آغاز کردند. در یک چشم به هم زدن، آنها با حداکثر سرعت پیشروی کردند و پیادهنظام مثل سایه به دنبالشان رفتند.
پاورپکها و موتورها غرشهای وحشیانهای سر دادندبعد و جریان تاریک و کدر فولاد درکرکرهای سپیدهدم در سراسر میدان نبرد به حرکت درآمد.
†
فاصله بین منطقه تحت کنترل «لژیون» و انسانها، منطقه مورد مناقشه"ناختزهرر" نامیده میشد. پهپادها در حالت آمادهباش ماندند و شبح آنها درهفته تاریکی سپیدهدم نمایان شد. یک واحد آمایزه به آسمان شرقی نگاه کرد.
سنسورهای پیچیده و قدرتمند آن، برقیقفلهای را در آسمان دوردست، همانجایی کهتکمیل به آن نگاه میکرد، تشخیص دادند.
به دنبالنفوذ آن، انفجارلژیون مهیبی رخ داد.
در آسمان بالای سر سلاحهای متحرکِ شکارچی، خوشهای از ترکشهای خودآهنگر پراکندهتکمیل شده بود که رادارهای مجزای خود را مستقر کرده و با سرعتآنها ۳۰۰۰ متر بر ثانیه، مثل پتکی بر سر واحدهای «لژیون» فرود میآمدند...
انفجارهایی که آنقدر قدرتمند بودند که بتوانند «دایناسوریا» را متلاشیآخر کنند، مدام رخ میدادند. خود زمین به لرزه درآمده بود.لژیون رسوبات قهوهای-خاکستری به آسمان پرتاب شدند و پردهای را تشکیل دادند.
چیزی درهوای حال شکافتنقطعاتش آن پرده بود.
پهپادهایی که به زحمت توانسته بودند زندهبعد بمانند، توسط دستهای از «وانارگاند»ها که مثلکرکرهای گرگهای درنده به سمتشان هجوم میآوردند، قتلعام میشدند.
†
صفحهنمایش اصلی پست فرماندهی در مقر مشترک، نیروهایی رااول نشان میداد که شجاعانه میجنگیدند، به همراه آیکون جوخههایینفوذ که در حال حرکت و درگیری با دشمنان بودند.
«لژیون»هایی که متقابلاً میجنگیدند، از مجموع ارتشهای سه کشور بیشتر بودند. پهپادها از نظرپیش عددی برتری داشتند، اما نیروهای خودی دشمن را بیرون کشیده بودند تا آنها رامیگن در هم بشکنند و همانطور که آیکونهای آبیرنگشان نشان میداد، به پیشروی ادامه دادند.
«!! دارننفوذ حرکت میکنن...لژیون طعمه رو قاپیدن...!»
واحدهای «لژیون» که در منطقه تحت کنترل منتظر بودند، به صورتآمادهسازی موجوار هجوم میآوردند، احتمالاً برای رهگیری. کنترلکننده چرخید، سر تکان دادنبعد رئیس ستاد را دید و با لحنی قاطع در اینترکام صحبت کرد.
«واحدهای خط مقدم "لژیون" با موفقیت به تلهمفصلی افتادن. فاز دوم رو شروع کنید.──مقر لشکر به اتاقعملیات کنترل ۱۰۲۸، (لیرادر). "ناختزهرر"، لطفاً پرتاب رو انجام بدین!»
«──خیلی خب، بزن بریم!»
چهار موتور روی دو بال «ناختزهرر» غرشهای مافوق صوت یکدادند موتور جت را سر دادند و طنینانداز شدند و قدرت عظیمآزمایشی منجنیق الکترومغناطیسی، این واحد ۶۰۰ تنی را به جلو پرتاب کرد.
«...!»
برای هشتادوششها که به بلند شدن از زمین در ناوهای ترابری یا تحرک بالایماه ماشینهایشان عادت داشتند، این هنوز هم شتاب وحشتناکی بود. امواج الکترومغناطیسی صفحهنمایش اصلی را پرمیگن از نویز کرد و لحظهای بعد، آسمان آبی روشن سپیدهدم در برابر چشمانشان ظاهر شد.
«ناختزهرر» با سرعت زیاد از باند پرواز عبور کرد،آخر در یک چشم به هم زدن به نقطه اوجمنطقه رسید و همراه با باد در آسمانها به پرواز درآمد.
جو به رنگ آبی تیره درآمده بود و علفزارها کهدادند روی صفحهنمایش ظاهر میشدند، در میان سپیدهدم سرد پاییزی درآشیانه خواب فرو رفته بودند، اما در یک لحظه، فرسنگها عقب ماندند.
تا این حد سریع بود.
و آنها میدانستندهوای که در ارتفاعمتصل بسیار پایینی پرواز میکنند.
«این... اینهوای از چیزی کهمتصل فکر میکردم ترسناکتره...!»
«اصلاً کی پیشنهاد دادلژیون با این بریم!؟ اون آدمآنها عجیبغریب عقل تو کلهش نیست!!»
گرته که روی صندلیقطعاتش خلبان نشسته بود، داشتاول از ته دل میخندید.
او برخلاف همیشه، با صدای بلند وقفلهای تیزی میخندید. شاید آدرنالین بیش از حدی درپیش خونش ترشح شده بود، چون حسابی سرخوش بود.
نمیتوانست احساساتش را سرکوبقطعاتش کند، انگار بعد ازاول مدتها به کازینو برگشته بود.
«چه افتخاریه که شما احمقهای نترس این حرف رو میزنین! فقط جهتبهش اطلاع، این عروسک میتونه ۸۰۰ کیلومتر در ساعت پرواز کنه. تا هدفلشکر ۱۰۰ کیلومتر دیگه راهه... تا میتونین از این سواری نهدقیقهای لذت ببرین!»
†
در ارتفاع ۲۰ هزارشبانه متریِ آسمان، بر فرازمفصلی قلمرو تحت کنترل «لژیون».
تمام خطوط مقدم مجاور سه کشور در حالاول ارسال گزارش درگیری با دشمن بودند و آنعملیات واحد «لژیون» با ولع آنها را جمعآوری میکرد.
این واحد، واحدمنطقه خواهرِ آینستاگفلیگه بود،هفته واحد نوع ایواک (رابه).
اشتاخلشواین و آینستاگفلیگه برتری هوایی مطلقی را برای «لژیون» تضمین میکردند و واحد ایواک میتوانست حرکات مختلف تمام نیروهای انسانیگرفته را در فواصل دور تشخیص دهد. طول بال ۱۲۲ متری آن پوشیده از پنلهای خورشیدی بود و این کلاغ نقرهایبودند تا زمانی که مورد اصابت قرار میگرفت یا عمرش به عنوان یک پهپاد به پایان میرسید، به پرواز ادامه میداد.
همچنین دارای تواناییهای فرماندهی و تحلیلی از طریقمفصلی اطلاعات مخابرهشده توسط آینستاگفلیگه بود و فرمانهای مناسبتصمیم را به واحد «لژیون» تحت امر خود میداد.
از طریق ذهن کندویی، وضعیت را تحلیل کرده وآخر بلافاصله تصمیمگیری میکرد. قدرت جنگی تحت فرمان آن محدود بودلژیون و برای واکنش، نیاز به درخواست از شبکه گسترده داشت.
رابه این گزارش را به عمیقترین بخش منطقه تحت کنترل لژیون، به شبکهمیگن گسترده واحد فرماندهی اصلی ارسال کرد و در حالی که به آرامی بالهایشهمانطور را در آسمانهای بلند کج میکرد و دور میشد، به تعقیب دشمنِ مهاجم پرداخت.
«مفهوم شد.──بدون چهره به تمام واحدهای شبکه بزرگ شماره ۱. ما تهاجم فدراسیون، پادشاهی متحد و اتحاد رو تأیید کردیم.»
این اعلان از واحد فرماندهی شبکه بزرگ شماره ۱ صادر شد که بر ارتش «لژیون» کهعملیات فدراسیون، جمهوری، پادشاهی متحد و اتحاد را از هم جدا میکرد، نظارت داشت. صدای الکترونیکی درجلوی هوا مخابره شد. این پچپچی بین ماشینها بود، نه صدای انسان بود و نه کلمات انسانی.
این شپرد با نام مستعار «بدون چهره» بود. چهرهای که همسر و دخترش میتوانستندکرکرهای بشناسند از بین رفته بود، اما ایمان انسانیای که داشت هنوز پابرجا بود. تربیتگفته این شبح در زمان حیاتش، باعث میشد از چنین تمسخر و طعنهای لذت ببرد.
واحد فرماندهی به اینقطعاتش نتیجه رسیده بود کهاول این یک پیامد قابلانتظار است.
سلاحهای هوایی و هدایتشونده دشمن مسدود شده بودند و آنها توپ دوربردی با قدرت مشابهپیش نداشتند. دشمن چارهای جز فرستادن کل ارتش برای جنگیدن نداشت. به نظر میرسید ارتشهای سهکرکرهای کشور قصدی برای کاهش تلفات خود نداشتند و منتظر بودند تا توسط ریلگان خاکستر شوند.
برخلاف کشور خودش که ترجیح داد درونمفصلی دیوارهایش پنهان شود، رویای شیرینی ببیند وپیش زمانی که دیوارها کاملاً ویران شدند، نابود شود.
اما با اینمنطقه وجود، نبرد علیه جمهوریبعد به آرامی پیش میرفت.
دو ماه پیش، در طی اولین حرکت،مفصلی زمانی که برنامههای نابودی خود را علیه هرتصمیم چهار ارتش آغاز کرد، با شکست مواجه شد.
زیرا به نظر میرسید ارتش فدراسیون زمان شروع حملهاول را پیشبینی کرده بود. آمادگیها با عجله انجام شد،نفوذ اما آنها موفق شدند مقاومت کافی از خود نشان دهند.
بدون چهره میدانست.
او گزارشی از کشور قدیمیاش،گرفته خطوط مقدم در برابر جمهوریدادند سن مگنولیا دریافت کرده بود...
یک منطقه نبرد ویژه وجود داشتقفلهای که در آن هر حمله وتکمیل کمینی به طور کامل پیشبینی میشد.
و ریلگان با تداخل الکترومغناطیسیِ آینستاگفلیگه، در خط مقدم در برابر فدراسیون مستقرتکمیل شد و حمله خود را از فاصله بیش از صد کیلومتری آغاز کرد.دادند با این حال، مورد ضدحمله قرار گرفت و موقعیتش به وضوح قفل شد. شاید،
تأخیر در برنامهشبانه باید در اینقفلهای روز جبران میشد.
دشمنان باید نابود میشدند.
«تمام واحدها، فاز آمادهباش رو لغو کنید. الگوریتم تاکتیکی به حالت نبرد نابودی تغییر یافت.»
غرایز قاتلانهای که توسط برنامه طراحی شده بود، به آنها دستور میداد حتی زمانی که دلیلی وجود نداشت بجنگند.لژیون این یک قانون درگیری بود که امپراتوریِ نابودشده در پهپادها نصب کرده بود؛ غریزهای برای ادامه قتلعام هر چیزیمقر که به عنوان متحد ثبت نشده بود و ادامه دادن به نبرد، اگر کسی برای توقف آن فرمانی نمیداد.
.
واحد فرماندهی دیگرشبانه به این موضوعقفلهای منسوخشده فکر نمیکرد.
زبان انسانی مدتها پیش، زمانی کهمتصل او سالها قبل در میدان نبرد منطقهتکمیل هشتادوششم مرده بود، از بین رفته بود.
«نابودی رو شروع کنید.»
†
«نیروهای خط مقدم پیشروی خودشون رو شروعقفلهای کردن. ماشین فرماندهی به تمام وسایل نقلیه!ماه ما هم داریم میریم جلو! آماده حرکت بشین!»
نیروهای متحرک در خطوط مقدم در حال درگیری با دشمنان بودند و نیروهای توپخانه قرار نبود بهنفوذ جنگجویان حمله کنند، بلکه هدفشان نیروهای کمکیای بود که از پشت فرستاده میشدند. البته، اگر نیروهای متحرکاعماق به پیشروی ادامه میدادند، نیروهای پشتیبان هم مجبور میشدند توپهای سنگین را به میدان نبردِ سوزان بکشانند.
«منطقه توپخانه رو ببرینلژیون جلو! وقتشه اون کپههیولا آهنقراضهها رو همونجا منفجر کنیم─!»
دختر فرمانده جوخه، ماشین فرماندهی را به خطوط مقدم برده بود و با همجوخهایهایش سوار یک ماشیننفوذ بزرگتر و جادارتر شده بود و در حالی که میکروفون بیسیم ماشین را در دست داشت، همهاعماق را تشویق میکرد. با این حال، احساس شومی به او دست داد و به بالا نگاه کرد.
در آن لحظه، هویتزرهای سیاه ومتصل ضخیم و موشکها آسمان آبی را شکافتندتکمیل و در سکوت آسمان غربی را پوشاندند.
آنها انفجارهای ضدهوایی اسکورپیونز بودند. آمایزهها دارای رادارهای ضدتوپِ بسیار قدرتمندی بودند وماه جهت پرتاب را در عرض ۲ دقیقه دقیقاً مشخص میکردند و به اسکورپیونز کهبهش از طریق لینک داده متصل بودند، اجازه میدادند با دقت آنها را ساقط کنند.
«! جاخالی بدین──────!!»
همانطور که فریاد میزد، سرعتش کم شد. به نظر میرسید همهچیزآمادهسازی کش آمده است و در آخرین لحظه، فرمانده توپخانه مات وبعد مبهوت به گلوله ۱۵۵ میلیمتری که درست روی سرش میافتاد خیره شد.
«سروان!»
راننده ماشین فرماندهی به سمتش پرید ومفصلی او توسط آن جثه عظیم از ماشینپیش به بیرون پرت شد و روی زمین افتاد.
مهمات فرود آمد.
هویتزرهای ضدتانک و ضدنفر به صورت منحصربهفردی شلیک میکردند و انفجارآمادهسازی برخورد با سرعت ۸۰۰۰ متر بر ثانیه، ترکشها و شعلههای آتش راهیولا با سرعت بالا پخش میکرد و کل منطقه توپخانه را ویران میساخت.
حتی یک «وانارگاند» هم با اصابتمتصل مستقیم مهمات ۱۵۵ میلیمتری پودر میشدآمادهسازی و ماشین فرماندهی متلاشی شده بود...
عینک با فریم مشکی به خاطرقفلهای موج انفجار افتاده بود و در حالیماه که در هوا پرواز میکرد، کجومعوج شد.
فرمانده توپخانه در حالی کهگرفته راننده رویش افتاده بود، بادادند نگاهی خالی به اطراف خیره شد.
وقتی مواد منفجره روی زمین منفجر میشدند، دراز کشیدن در حالی که پاهاماه رو به انفجار باشد میتوانست آسیب را به حداقل برساند. چگالی بدن انسان──مردم بسیار بیشتر از هواست و میتواند به عنوان سپری در برابر ترکشها عمل کند.
فرمانده روی زمین دراز کشیده بودمتصل و به لطف بدن راننده که ازتکمیل او محافظت میکرد، آسیب کشندهای ندیده بود...
اما رانندهایهوای که سپرقطعاتش بلایش شده بود،
خلبانی که اومنطقه را پوشانده بود،هفته ناگهان سنگین شد.
فرمانده تقریباً زیر وزن آن بدنقفلهای له شده بود، در نهایت خودشتکمیل را بیرون کشید و نفسنفس زد.
«──سرجوخه.»
به احتمال زیاد،
چیزی کهنفوذ پیش رویشلژیون بود، راننده بود.
او برای لحظهای گیج شد و سپس فوراً عینکش را با لنزهای خردشده از کنارش برداشت. آرایشنفوذ نیروهای توپخانه دیگر وجود نداشت و نیروهای تحت امر او به جهنمی از ضایعات فلزی و گوشتهای سوختهآشیانه تبدیل شده بودند. او به اطراف نگاه کرد و چون میکروفونش را نداشت، با تمام توانش فریاد زد.
او بوی تعفن گوشت و خون راقفلهای استشمام کرد، اما بدون اینکه خم بهماه ابرو بیاورد، با چشمانی ترسناک نگاه کرد.
«──گزارش خسارت!هوای نبرد هنوزقطعاتش تموم نشده!!»
پرده نازکی از تاریکی سپیدهدم را پوشانده بود و امواج علفزار──مردم مانند دریایی در میان طوفان بود. شبنم عصرگاهی و جرقهها به اطرافمقر پرواز میکردند و رنگهای متلاطم فولاد و زنگار هوای شب را میشکافتند.
در یک طرف پیادهنظام زرهی «وانارگاند»ها و تانکهای پیادهنظام قرار"ناختزهرر" داشتند، در حالی که طرف دیگر شامل واحدهای «لژیون»، شیرها، گراوولفهاهفته و آمایزهها بود. این یک هرجومرج و گردابی از درگیریها بود.
علفزارها هیچ مانعی نداشتند و این بدان معنا بود که شیرها و دایناسوریاها با داشتن قدرت آتش و تحرک برتر، کاملاً در موقعیت برتری قرار داشتند. پیادهنظام زرهی میدانستند که کاملاً در مضیقه هستند، با اینآشیانه حال واحدهای فدراسیون باید وارد این میدان نبرد میشدند و با استفاده از برتری عددی دشمن را در هم میشکستند، از یک متحد به عنوان طعمه برای دور زدن دشمن استفاده میکردند و برتری دشمن راتعمیر از بین میبردند. یک طرف مدام سعی میکرد به پشت سر طرف دیگر برسد، در حالی که طرف دیگر قرار نبود اجازه دهد چنین اتفاقی بیفتد. جای تعجب نداشت که با چنین تحرکی، هرجومرج به وجود بیاید.
و در میان نقاط کورمتصل بیشماری که شکل گرفته بود، آنآمادهسازی چیزها در آنجا پنهان شده بودند.
فرمانده جوخه در صندلی عقبگرفته «وانارگاند» بود و آن را در──مردم دیدِ باریک سنسور نوری متوجه شد.
یک شبح مینیاتوری انسانی داشتمتصل از لبه زره، کنار برجک"ناختزهرر" لباس میدانی چندپا بالا میخزید.
این چیزی بود که نباید در یک میدان نبرد حضور میداشت؛ شبح یک کودک نوپایپیش سهساله. برای لحظهای، فرمانده متوجه نشد چه اتفاقی دارد میافتد و به آن چیز کهکرکرهای خودش را بالا میکشید خیره شد. همهچیز از کمر به پایینِ آن از بین رفته بود.
هیچ راهی وجود نداشت که یکقفلهای انسان در آن وضعیت بتواند حرکت کند.ماه این به وضوح یک ضربه کشنده بود.
به عبارتنفوذ دیگر، آنلژیون انسان نبود.
یک مینِ پهپادی بود.
ظاهر غیرمنتظره کودکانه آن، مدل اولیهای بود کهمفصلی ده سال پیش، زمانی که هنوز تعدادی ازتصمیم شهروندان در خطوط مقدم حضور داشتند، استفاده میشد...
پشت برجک، زیر لولهقطعاتش مسلسل سنگین بود. اگر بهآخر آنجا میرسید، کار تمام بود.
ماشین کشتار با اندازه وگرفته شبح یک کودک نوپا دردادند حال خزیدن از روی توپ بود.
سر بیچهرهاش داشت به داخل سنسور نوری نگاه میکرد.آخر صدای کودکانهی تولیدشده، با وجود اینکه اصلاً دهانی رویمنطقه آن وجود نداشت، به طرز عجیبی واضح و قابلتشخیص بود...
──ما، مان.
«...لعنتی،»
«نه نه نه، اینطوری نمیشه...»
به دنبالهوای آن، جرقهقطعاتش رعدآسایی رخ داد.
اسکلت خارجی زرهی در مقایسه با «وانارگاند»هایی که بیش از ۵۰ تن وزن داشتند، بسیارپیش سبک بود و حداکثر ۱۰۰ کیلوگرم وزن داشت. این اسکلت خارجی روی برجک پرید. مدارکرکرهای ارتباطیِ تماسی فعال شد و به دنبال آن صدای مبهم و احمقانهای به گوش رسید:
«نمیتونم بذارم جوونترهاشبانه زودتر بمیرن. پدرقفلهای و مادراشون گریه میکنن.»
نه زمانی برای بالا آوردن مسلسل سنگین ۱۲.۷ میلیمتری برای سرنگون کردن آن وجود داشت و نه زمانی برای لگد زدن و پرت کردن آنبودند چیز. پیادهنظام زرهی روی لباس میدانی پرید و خودش را روی مین پهپادیِ ضدتانک انداخت. وزن آن بسیار سبکتر از «وانارگاند» بود، اما مین پهپادیِغیرعادی نابالغ نتوانست این وزن را تحمل کند. دستهایی که زره را گرفته بودند فوراً آن را رها کردند و همراه با پیادهنظام زرهی روی زمین غلتیدند.
پس از آن، برقی درخشید.
«سروان...!؟»
مواد منفجره میتوانستند زره ضخیم «وانارگاند» رامفصلی بشکافند. از یک بدن شکننده انسانی همراهپیش با آن زره نازک، چیزی باقی نمیماند.
شیء کوچکینفوذ از جلوی سنسورهایگرفته نوری پرواز کرد.
لبههایش در حال سوختن بود.متصل این یک عکس خانوادگی از"ناختزهرر" پدر و مادر و فرزندانشان بود.
لعنتی...!
زمانی برای گاز گرفتن لبها یاقفلهای مشت کوبیدنِ با عصبانیت به داخلتکمیل کابین وجود نداشت. نبرد هنوز ادامه داشت...
در هر صورت، او باید پیادهنظامهای زرهی راهیولا که فرماندهشان را از دست داده بودند، دوباره جمعجلوی میکرد... یا حداقل کاری میکرد که بقیهشان زنده بمانند...
«واحد ۰۲ و ۰۳،قطعاتش دنبال من بیاین! پیادهنظاماول زرهی، دنبالمون بیاین! ...لعنتی!»
فرمانده در حالی کهشبانه این کلمات را به زباناول میآورد، میکروفون را خاموش کرد.
او به آسمانشبانه تاریکِ آنسوی «دایناسوریا»هایقفلهای پیش رویش خیره شد.
شما بچهپرروهای هشتادوشش هنوز نرسیدین...!؟
†
اخبار حمله ارتش فدراسیونشبانه از طریق ارتباطدهنده بیسیمِمفصلی باز، به «ناختزهرر» رسیده بود...
دستگاه رِید هنوز در مرحله آزمایشی بود و برای تولید انبوه آماده نشده بود. بنابراین، اسکادرانعملیات نوردلیخت تنها نیروی مجهز به آنها باقی ماند. شین داخل «جاگرنات» در حالت آمادهباش بود و باکرکرههایی دقت گوش میداد و پیامها و نویزهای ناشی از آینستاگفلیگههای مستقر در سراسر میدان نبرد را میشنید.
گردان زرهی ۲۲۵ به خط فاز زینک رسیده و تا رسیدن نیروهای خودی موقعیتش رو حفظ میکنه. گروهان پیادهنظام ۴۱۷ اینجاست، جوخه پزشکیمقر ۱۳۹ داره میاد اونجا. لطفاً مجروحان رو به عقب بفرستین. اینجا گردان زرهی ۳۲ـه، فرمانده کشته شده. معاون فرماندهی رو بر عهده میگیره.میکرد گروهان پیادهنظام ۷۷۵ پایگاه توپخانه ۸۲۸ رو پیج میکنه. لطفاً پشتیبانی آتش رو ادامه بدین. آره، مهم نیست. همهش رو بریزین رو سر ما.
پیامهایی که در میان غرشها و دیوانگی میدان نبرد ردوبدل میشدند، همگی بهماه شکل فریاد و غریو بودند. جیغها، دادها و فریادها از آن سوی خط──مردم به گوش میرسیدند و نعرههایی که طنینانداز میشدند، بر این صداها غلبه میکردند.
درندهخوییِ آن تنها موییشبانه با جنون فاصله داشت؛مفصلی این یک اراده شجاعانه بود.
سپس رایدن زمزمه کرد:
«──فدراسیون اینجا پا پس نمیکشه...»
فدراسیون بارها و بارها توسط امواج واحدهای «لژیون» فرسوده میشد، اما با این وجود، ارتش فدراسیون یک اینچ هم عقبنشینی نمیکرد.هفته در واقع، آنها لباسهای میدانی خود را مانند گُوِه به امواج دشمن سرازیر میکردند و نیروهای پشتیبان مدام به جلو فشارگرته میآوردند، پیشگامانی را که در حال تکهتکه شدن بودند نادیده میگرفتند و برای باز کردن راه پشتی، به پیشروی ادامه میدادند.
آنها عقبنشینی نکردند. به نظر میرسید اگر یک قدماول به عقب برمیداشتند چیزی را از دست میدادند ونفوذ مهم نبود چقدر تحت فشار باشند، پا پس نمیکشیدند.
در واقع، اگر عقبنشینی میکردند، چیزهایی را از دست میدادند. اگر خط مقدم فعلیپیش را از دست میدادند و به «مورفو» اجازه میدادند وارد آن فضا شود، چیزیمیگن که باید از آن محافظت میکردند و پشت سرشان بود، در تیررس ریلگان قرار میگرفت.
بنابراین، آنها عقبنشینی نمیکردند،لژیون حتی یک اینچ، حتی اگرآنها بدنهایشان توسط توپها متلاشی میشد.
این نبردی بودشبانه که هیچکدام از هشتادوششهامفصلی ندیده بودند، حتی شین.
چنین نبردیفلز در منطقه هشتادوششمقطعاتش جمهوری وجود نداشت.
برای هشتادوششها، جمهوری سرزمین مادریشان نبود ومفصلی آلباها که قرار بود به کشورشان خدمتپیش کنند، هرگز قدم به میدان نبرد نگذاشتند.
«محافظت... هان؟»
خانوادهها. زادگاه. هموطنان. آرمانهای کشور.
پناهگاه آرامشی که باید درقطعاتش آن ساکن میبودند، جایی کهآخر تمام اینها از آن ریشه میگرفت.
صدای پسرک سلناییشبانه را میشنید کهقفلهای دیگر زنده نبود.
──میخوام خواهرنفوذ کوچولوم رولژیون ببرم دریا.
او با در دل داشتنمتصل چنین امیدهایی جنگید... و حتی"ناختزهرر" با وجود آنها، جان داد.
──پس تو برای چی؟
شین نتوانست بپرسد،
او هیچ دلیلی برایلژیون جنگیدن نداشت، هیچچیزی برای محافظتآنها کردن نداشت، و این یعنی،
پیامها بیوقفه مخابره میشدند.
جوخهای در منطقهای خاص منزوی شدهمتصل و تحت محاصره حملات قرار گرفته بود،تکمیل و صداها در ارتباط بیسیم طنینانداز میشدند.
دووم بیارید. دوومشبانه بیارید. فقط یه کممفصلی دیگه، تا وقتی که،
تا وقتی که اونلژیون هشتاد و ششهای لعنتی سلاحآنها نهایی «لژیون» رو نابود کنن.
این اتفاق بیفته، ما بردیم.
کسی خندهای عصبی سرشبانه داد که در نهایتمفصلی توسط پارا-رِید دریافت شد.
«اونا منتظرن ماشبانه "مورفو" رو نابود کنیم،مفصلی نه؟ در این صورت،»
«فکر کنم باید به خواستهشون جواب بدیم... مگههیولا نه؟ خب، حالا که اونا دارن سخت تلاشنمیشه میکنن، ما هم باید تمام سعیمون رو بکنیم.»
شین با شنیدن اینقطعاتش گپ و گفت سرخوشانهاول از همرزمانش، جوابی نداد.
چرا که متوجه حرکات جدیدیقطعاتش از سوی نیروهای «لژیون» شدآخر که به سمتشان در حرکت بودند.
«──سرهنگ،»
«آره، میبینمش...نفوذ میخوان راهمونلژیون رو ببندن.»
«امکان جاخالی دادن هست؟»
«سخته. اینفلز عروسک تو دورقطعاتش زدن خیلی ضعیفه.»
این هواگرد زمینی ویژگی منحصربهفردی داشت که نزدیک بهآخر زمین پرواز میکرد و نمیتوانست به اطراف کج شود. بالژیون اینکه امکان هدایت سکانش وجود داشت، اما زمان زیادی میبرد.
گرته با گفتن این حرف، اهرم کنترل را بالا کشید. بالابر حرکت کرد و «ناختتسرر» سرش را بالا آورد. با وجود اینکه۱۰۲۸ هواگرد همچنان به مناسبترین شکل ممکن نزدیک به زمین پرواز میکرد، اما نمیتوانست ارتفاعش را بالا ببرد. این وسیله سرعتش را فدایتاریکی ارتفاع کرده بود و در یک لحظه، به ارتفاعی رسید که میشد آن را در حال پرواز در آسمان در نظر گرفت.
هواگرد به دل آسمانی پرواز کرد که توسط اشتاخلشواین و"ناختزهرر" آینستاگفلیگه از چنگ انسانها ربوده شده بود، به دل آسمانگرفته خطرناکی که میتوانست هدف رادارها و آتش ضدهوایی قرار بگیرد.
«چی...»
«حتی اگه همهتون رو همینجا پیاده کنم، باز همآخر باید با اون چیزایی که برای بستن راهتون میانمنطقه بجنگید. پس دیگه آوردن این عروسک هیچ فایدهای نداشت.»
صدای هشدار در آن سوی دستگاه رِید به صدا درآمددادند که به وضوح نشان میداد هدف قرار گرفتهاند. این هشدارآشیانه به خاطر شناسایی شدن توسط رادار، پیش از شلیک اشتاخلشواین بود.
همزمان، با باز شدنقطعاتش دریچه بار در عقب، صدایآخر غرش عمیقی به گوش رسید.
«به بخش تحقیقات گفتم محض احتیاط این رومفصلی آماده کنن. به نظر میاد تصمیم درستی بود. ببخشید،عملیات یه چیز سرهمبندیشدهست، اما باید بتونیم ازش استفاده کنیم.»
پردازشگرها ناگهان متوجه شدند که «رگینلیف»هایشان به فضای بار بسته"ناختزهرر" نشدهاند، بلکه روی پالتهای محکمی قرار دارند. همچنین، ریلهای راهنمای فلزیهفته و مقاومی دیدند که به سمت دریچه بار کشیده شده بود.
«آه، نگران من نباشید. قرار نیست سقوط کنم، و یه ماشین یدکیبهش هم با خودم آوردم... مگه نگفته بودم که منم قبلاً خلبان بودم؟لشکر شما هشتاد و ششها تنها کسایی نیستید که از کند بودن "وانارگاند" ناراضیان.»
۱۵ پردازشگر و ۱۶ واحد «رگینلیف»قفلهای آنجا بود. یک واحد بدون خلبانتکمیل در انتهاییترین بخش فضای بار قرار داشت.
«...سرهنگ، دو گروهان از دشمنا سر راهمون هستن که احتمالاً واحدهای"ناختزهرر" اصلیشون "شیر"ها باشن. اگه میخوایم حواسشون رو پرت کنیم نیازی بههفته درگیری نیست، اما محض برخورد با دشمن حتماً تو جنگلها پنهان بشید.»
«اوه، ممنون.هوای اما... من رومتصل دستکم نگیر، بچه.»
شین هاج و واجلژیون ماند و حرفش قطع شد.آنها گرته با صدای بلند خندید.
به دلایلی،هوای این لحظه حسمتصل نوستالژی خاصی داشت.
«خب پس، تا بعد──خدا بهمراتون!»
گرته با یک جمله قدیمی برای آرزوی موفقیتاول در سفر، حرفش را تمام کرد و ارتباطعملیات پارا-رِید قطع شد. همزمان، قفل ریلهای محافظ باز شد.
با سایش فلزات روی هم، جرقهها و صدای گوشخراشی بهدادند هوا برخاست. ۱۵ واحد «رگینلیف» و فیدو از روی ریلها پایینآزمایشی افتادند و بلافاصله به دل آسمانِ در حال طلوع پرتاب شدند.
سلاحهای زمینی «رگینلیف» قطعاً هیچ قابلیتی برای رهایی از جاذبه نداشتند. آنها در حین سقوط به آسماننفوذ نگاه کردند و توانستند شبح سیاه «ناختتسرر» را ببینند که با پسزمینه آسمان طلایی در حال دور شدنآشیانه بود. آتش توپهای ضدهوایی از کنارش در آسمان میگذشت و شهرهای درخشان و نقرهایرنگ در دوردست دیده میشدند.
هرچه به مرکز شهر نزدیکتر میشدند، تراکم ساختمانها بلندتر میشدآخر و پلهای هوایی زیادی بینشان به چشم میخورد. کمی دورتر، کینههایگرفته طنیناندازی وجود داشت که توجه شین را به خود جلب کرد.
──همینه؟
پس از آن، چترهای نجاتی کههفته روی پالتها نصب شده بودند باز شدندمیگن و سرعت واحدها به شدت کاهش یافت.
واحد تکان ناشی از شتاب را در پشت خود حس کردآمادهسازی و کمربند ایمنی چهارنقطهای شین را به عقب کشید. او سرشبعد را بالا آورد و در همان لحظه، پالت روی زمین فرود آمد.
«ناختتسرر» با افزایش ارتفاع سرعتش را کم میکرد، و چتر نجات هم سرعت سقوط واحد را به شدت کاهش داده بود، اما سقوط باهیولا این سرعت حتی برای یک فرود سخت هم نسبتاً ناامن بود. داخل پالتها ضربهگیرهایی وجود داشت، با این حال تکان شدیدی واحد را لرزاندکرکرههای و حتی پردازشگرها که به تحرک بالای «رگینلیف» عادت داشتند، تنها توانستند این شوک را تحمل کنند و مراقب باشند زبانشان را گاز نگیرند.
پالت چند رد سوختگیقطعاتش سیاه روی علفزارهای سبز بهآخر جا گذاشت و متوقف شد.
قفلهای خودکار باز شدند و ۱۵ واحد «رگینلیف» تلوتلوخوران وارد منطقه تحت کنترلمیگن «لژیون» شدند. به نظر میرسید حتی هوش مصنوعی هم گیج شده بود، چراهمانطور که حسگر نوری فیدو قبل از پایین پریدنش کمی به سمت عقب متمایل بود.
شین سر گیجش را تکان داد و به بالا نگاه کرد. دشتهای بایر با جنگلیتصمیم در آن میانه تغییر شکل داده بودند، جایی که رد دود سیاهی به خاطر سوختنباز سوخت جت به هوا بلند میشد. کمی بعد، رگبار عظیمی از آتش بر سرشان باریدن گرفت...
†
«! ارتباطمون باشبانه "ناختتسرر" قطع شد! سیگنالمفصلی "ناختتسرر" از دست رفت!»
کنترلکننده جوخه آزمایشی ۱۰۲۸ با فریادی از سر عذابآنها گزارش داد و ستاد فرماندهی لشکر بلافاصله درخواست تأیید کرد.اعماق رئیس ستاد ارتش غربی شخصاً در حال بررسی آن بود.
«وضعیت اسکادران نوردلیخت چطوره؟»
«قبل از قطع شدن سیگنالقطعاتش تو هوا بودن. تمام واحدهاآخر سالمن، تو ۵ کیلومتری هدف... اما،»
کنترلکننده در حالی که لبش را میگزید گزارش داد. «رگینلیف» سرعتآمادهسازی زمینی فوقالعادهای داشت و در حالی که «ناختتسرر» توجه «لژیون» رابعد به خود جلب کرده بود، وارد حومه کرویتسبرک شد. با این حال...
«ستوان نوزن همین الان درگیری رو گزارشبعد کرد—جوخه در حال حاضر با نیروهای "لژیون"کرکرهای که از "مورفو" محافظت میکنن درگیر شده!»
†
چهار مجموعه از توپهای تانک ۱۵۵ میلیمتری و توپهایاول فرعی هممحور ۷۶ میلیمتری، همراه با هشت مسلسل چرخشی ۱۴منطقه میلیمتری، به صورت متراکم خیابانها را به گلوله بسته بودند.
به محض ورودشان به شهر، دستهای از «دایناسوریا»ها منتظرشان بودند"ناختزهرر" و شین چشمانش را ریز کرد. «لژیون» قطعاً قصد داشت ازهفته سلاح تاکتیکیاش محافظت کند، اما مقابله با آنها واقعاً دشوار بود.
«رگینلیف»ها خیلی بهتر از تابوتهای آلومینیومی جمهوری بودند، اما زرهشان نمیتوانست در برابر قدرت تخریب غیرمنطقی سلاحهای ۱۵۵کرکرههایی میلیمتری مقاومت کند. توپهای «دایناسوریا»ها به هر طرف میچرخیدند و ماشینهای نقرهایرنگی را که جاخالی میدادند، به حاشیهبیش میراندند. «دایناسوریا»ها با پشتیبانی سیستم بارگیری خودکار بسیار قدرتمندشان، در تعقیب «جاگرناتها» به شلیک سریع موشکهایشان ادامه میدادند.
دیوارها سوراخ شدند، تیرآهنها از هم گسستند و ساختمانها فرو ریختند، که توسط خطوطپیش مستقیم گلولهها تکهتکه میشدند. در میان آوار، جوخهای به رهبری برنو سعی کرد مسیرشمیگن را کج کند و نزدیک شود، اما ۸ توپ به سمتشان نشانه رفته بود.
«متصدی کفن وهوای دفن» درست پشتمتصل سرشان فرود آمد.
تیغه فرکانس بالا از ارتفاع و با سرعت روی زره پشتی «دایناسوریا» فرود آمد و سپس با بریدن واحد دومگرفته در کنار آن، به کارش ادامه داد و بعد توپی به سمتش شلیک کرد. کمی بعد، «روباه خندان» از ساختمانبودند در حال ریختنی بیرون پرید، پشتکی زد و دو گلوله دیگر شلیک کرد و دو «دایناسوریا»ی باقیمانده را نابود کرد.
«──شین! موج بعدی داره میاد!»
شین بدون اینکهشبانه نیازی به گفتنقفلهای باشد، این را میدانست.
«متصدی کفن و دفن» و «روباه خندان» به ترتیب به چپ و راست پریدند و دو مسلسل به جایی کهلژیون بودند شلیک کردند. فدراسیون حتی برای پیادهنظام خود زره فراهم میکرد و گلولههای معمولی ۷.۶۲ میلیمتری به تنهایی بیاثر بودند.لشکر آمایزه اسلحههای معمولی ضعیف را رها کرد و به جای آن به سراغ اسلحههای ۱۴ میلیمتری ضد زره سبک رفت.
لحظهای بعد، «جاگرناتها»ی پشتیبان به جایی کهمفصلی دو واحد اول خالی کرده بودند پریدند وتصمیم تمام سلاحهایشان را به سمت دشمنان شلیک کردند.
«گرگینه» از میان شکاف «دایناسوریا»های سقوطکرده بیرون آمد، در حالی که «جادوگر برفی» از پناهگاه آوار ظاهر شد و «هفتتیرکش» سیمی به سمتمقر دیوار شلیک کرد و از آن بالا رفت. هر سه مسلسلهای سنگین روی بازوهایشان را شلیک کردند. آمایزهها که از همان ابتدا زرهمیکرد نازکی داشتند، فوراً تکهتکه شدند و اسکادران نوردلیخت دوباره با پیشتازی «متصدی کفن و دفن» از آنها عبور کرد و به پیشروی ادامه داد.
فیدو که در عقب در حالتقفلهای آمادهباش بود، دوباره به بقیه ملحقتکمیل شد. کمی بعد، برنو و جوخهاش برگشتند.
«حالتون خوبه، گروهبان؟»
«ما باید این رو بپرسیم. اون تحرک دیوانهوارتون دیگه چی بود... آره، ما هیچپیش آسیبی ندیدیم، ستوان. با توجه به اینکه خط دفاعی دشمن اینقدر فشردهست، به نظر میادکرکرهای حتی با اون گوشهای جهنمی تو هم چارهای جز جنگیدن و باز کردن راهمون نداریم.»
با وجود اینکه شین توانسته بود مکانها و حرکات «لژیون»دادند را دقیقاً مشخص کند، اما از آنجا که قرار بودآشیانه به مناطق به شدت محافظتشده نفوذ کنند، نبرد همچنان اجتنابناپذیر بود.
شهر قدیمی کرویتسبرک، مانند شهرهای دروازهای دیگر کشورها، محلی بود که راهآهنهای کشورهای همسایه در آن جمع میشدند ولژیون در کنار شبکه راهآهن، طراحی شهر تأکید نادری روی این موضوع داشت. آسمانخراشهای شیشهای و فلزی همهجا به چشممقر میخوردند و پلهای هوایی متعددی مانند یک شهر مکانیزه از میانشان میگذشتند و حال و هوایی آیندهنگرانه ایجاد میکردند.
تکتک موقعیتهای آنجاهوای پر از واحدهایمتصل پنهان «لژیون» بود.
گراوولفها پنجرههای شیشهای ساختمان را زیر پا له میکردند و مانند بهمن موجموج پایین میآمدند. شیرها روی پلهای هوایی بزرگراههاگرفته میتاختند. حسگرهای قدرتمند آمایزهها در حالی که از میان شکافهای ساختمان بیرون میخزیدند، برق تاریکی از خود ساطع میکردند. موشکهای ضدهمانطور زره اسکورپیونز از بالای ساختمانها به سمتشان پرواز میکردند. ۱۵ «جاگرنات» از میان آنها میجهیدند و در میان ویرانههای ساختمان میتاختند.
شین مرثیه شوالیه فردریکا را دنبال کرد و از میان شکافهای──مردم «لژیون» گذشت تا در کوتاهترین زمان ممکن به سمت مرکز شهر برود،مقر جایی که گفته میشد پایانه راهآهن پرسرعت قدیمی در آن قرار دارد.
«──میکشمت.»
او به سمت مرثیه روحی میرفتمتصل که به شنیدنش عادت داشت، روحیآمادهسازی پر از پوچی و تشنه به خون.
«همهتون رو میکشم.»
شین به نزدیک شدن ادامه داد. مرثیه «مورفو» شبیه به رعد و برق یاکرکرهای غرش توپ یک تانک بود و تأثیر آن به شدت در بدنش طنین میانداخت. اینکسی غرش رعبآور اعضای بدنش را به لرزه درآورد و شین دندانهایش را روی هم سایید.
شاید،
فقط با بیرونهوای ریختن این عطش خونقفلهای عظیمش احساس آرامش میکرد.
او فقط داشت به یک ماشین جنگی فاسد تبدیلآخر میشد و اجازه میداد جنون جنگ و خونسردی اومنطقه را ببلعد تا دیگر نیازی به فکر کردن نداشته باشد.
نیازی نبود نگران چیزیلژیون باشد که میتوانست بههیولا بازیابی هویتش کمک کند.
شاید برادرشهوای هم در آنمتصل زمان همینطور بود.
و به این ترتیب، شکیقطعاتش مانند یک صخره سخت درآخر سینهاش بالا و پایین پرید.
چه میشد اگر قبل از رسیدن به برادرش میمرد؟ چه میشد اگر تنها در آن منطقه هشتاد و ششم بدون اینکههفته بتواند یک کشتار متقابل انجام دهد، جان میداد؟ چه میشد اگر بدنش آنقدر متلاشی میشد که نمیتوانستند سرش را ببرند؟ آیا برادرشگفته با از دست دادن هدفش، در نهایت مانند این روح به هیولایی پر از کینه و بدخواهی علیه تمام دنیا تبدیل میشد؟
اگر قبل از اینکه بتواند روح برادرش را بکشدآنها او را از دست میداد، و هدفی را که برادرشاعماق بود گم میکرد، آیا او هم به همین روز میافتاد؟
«من همهچیزهوای و همهکسقطعاتش رو میکشم...!»
خطالرأس ساختمانها شکست. همه بهقطعاتش فضای بازی رسیدند که آسمانِآخر بالای سرش کاملاً باز بود.
در آن لحظه، هشتاد و ششهاقفلهای و وارگوسها که دیگر همهچیز راتکمیل در نبرد دیده بودند، مبهوت ماندند.
«...واو.»
«اینقدر... بزرگ...؟»
آنها در یک میدان ترافیکی بودند، کف بتنی و چراغهای فلزی خیابان بهتکمیل طور یکنواخت در مقابلشان ردیف شده بودند. با وجود اینکه صبح بود، آسمانِدادند زیر آینستاگفلیگه تاریک مانده بود و به رنگ نقرهای رنگپریدهای درآمده بود. زیر آن،
آن چیز درازشبانه و عظیمالجثه فقط بهمفصلی پهلو آنجا افتاده بود.
زیر شیشهای مات، در میان ایستگاه گنبدیشکلی شبیه به یک پیله شیشهای چمباتمه زده بود. بدنهنمیشه اصلی آنقدر بزرگ بود که میتوانست یک خانه معمولی را ببلعد و کالیبری که داشت میتوانستکرکرههای یک انسان کامل را در خود جای دهد. در این لحظه، به صورت افقی قرار گرفته بود.
به وضوح شبیه اژدهای هفتسرمتصل در مکاشفات یوحنا بود. مقیاس آنآمادهسازی چیز هر کسی را دیوانه میکرد.
حضورش به تنهایی این حسقطعاتش را القا میکرد که هرآخر چیزی توسط آن له خواهد شد.
خاطره کودکیای که شینقطعاتش زمانی داشت و فراموش کردهآخر بود، در ذهنش نقش بست.
او قبل از اینکه بهگرفته اردوگاه کار اجباری فرستاده شود، چنین──مردم تصویری را در موزهای دیده بود.
این نمونه اسکلت یک نهنگ بود،قفلهای جانور اولیه دریا، که زیر سقفتکمیل سالن پهناور موزه به نمایش درآمده بود.
آنقدر عظیم بود که شینِ خردسال تصور میکردمفصلی اینها استخوانهای یک موجود زنده نیستند. او نمیتوانستتصمیم شنا کردن چنین موجود عظیمی را تصور کند.
آنقدر بزرگ بود کهقطعاتش در مقیاسی کاملاً متفاوت قرارآخر داشت، احتمالاً ابعادی کاملاً مجزا.
او با حبس کردن نفسشگرفته به بالا نگاه کرد و از──مردم چنین حضور طاقتفرسایی احساس ترس کرد.
او این احساسشبانه را از خودقفلهای دور کرد و گفت:
«──اتاق کنترل ۱۰۲۸ (قرارگاه لائرادر).قطعاتش ما تو پایانه بزرگراه کرویتسبرک هستیم."ناختزهرر" هدف تأیید شد. آماده درگیری میشیم.»
«قرارگاه لائرادر تأیید میکنه... واحد پیشاهنگقفلهای پادشاهی متحد رسیده. به نظر میادتکمیل یه توپ راهآهنه. اما واقعاً بزرگه...!!»
«...ستوان!»
صدای تاهوای حدودی مضطربقطعاتش برنو طنینانداز شد.
نورهای شبحوار آبیرنگی روی حسگرهای نوری،متصل در فضای داخلی گنبد شیشهای مات،آمادهسازی احتمالاً روی راهآهنهای چندخطه تازهتأسیس دیده میشد.
غرش آن از صدها متر دورتر شنیده میشد، در حالی که توپتکمیل دراز و عظیم روی پشتش شروع به چرخیدن کرد. صدای نالهای از حرکتدادند آن در فضای داخلی به گوش میرسید که در آسمانهای نقرهای طنین میانداخت.
«داره حرکتنفوذ میکنه!؟ تعمیراتشلژیون تموم شده...؟!»
«"لژیون" همیشه فراتر ازقطعاتش انتظارات ما بوده، اما چراآخر همیشه تا این حد مضحکه...!»
...نه.
زیر تنه «مورفو» زائدههای متعددی شبیه به پا وجود داشت کهآمادهسازی قادر به حرکت نبودند. به نظر میرسید تحرک توپ راهآهن رابعد نادیده گرفته و تعمیرات توپش را در اولویت قرار داده است...
شین احساسنفوذ کرد یکلژیون جای کار میلنگد.
...موقع تعمیر اون چیز.
آیا ممکن بود پاهایی را که وزن کلمفصلی بدن را تحمل میکردند دور انداخت و توپیتصمیم را که از قبل سنگین بود جایگزین کرد؟
مرثیههای بیشمار «لژیون»شبانه ناگهان مانند جزرقفلهای و مد محو شدند.
قبل از اینکه شین بتواند دلیلش را بپرسد، جوابش را گرفت.──مردم او به نگاهی که به او خیره شده بود نگریست و۱۰۲۸ متوجه شد که «مورفو» از بالا به او زل زده است.
یک صدا.
صدای فرمانده «لژیون»، «شپرد» بهقطعاتش نظر میرسید درست در کنارآخر شین است، متمایز از سایر صداها.
فریادهای انتقامجویانه «مورفو» بر طوفانمتصل نالههای «لژیون» که در سراسر"ناختزهرر" شهر پراکنده بود غلبه کرد،
ناپدید شد.
و در همان زمان، در دوردست، همان غرش اتفاق افتاد. غرشی پر از عطش خونتصمیم نسبت به بشریت، نسبت به تمام دنیا. این غرش تشنه به خون یک شوالیه بود،باز کسی که با شین همخون بود و ظاهرش در زمان حیات نامشخص باقی مانده بود.
شخص دیگریفلز در پارا-رِیدشبانه ظاهر شد.
صدای جیغ دختری که نبایدمتصل در میدان نبرد میبود، به"ناختزهرر" اعماق صدای همگامشده نفوذ کرد.
«──عقبنشینی کن، شینی!»
فردریکا بودهوای که بایدقطعاتش در پایگاه میماند.
«اونی که روبهروته کیری نیست!»
درک این موضوع،شبانه همراه با ترس، درمفصلی ستون فقراتش بالا رفت.
طعمه شدی.
شین تکانی خوردشبانه و ناگهان بهقفلهای جهت دیگری نگاه کرد.
چشمان سیاه و یخزده بازقطعاتش شدند، به آرامی بالا آمدندآخر و به آنها خیره شدند.
شین روی گوشهای ازقطعاتش صفحه اصلی، به سمت شکافآخر باریکی بین ساختمانها زوم کرد.
سایه عظیمی در بالای برجگرفته عظیم در افق ظاهر شددادند و بر آنها سایه افکند.
برج زیر وزن عظیم آن خرد شد و در بالای آن، آنتکمیل چیز سرش را مانند مار عظیمی از یک افسانه باستانی شرقی بالا آورد،دادند در حالی که توپ عظیم روی پشتش به سمت آنها نشانه رفته بود.
«همه نیروها!فلز همین الانشبانه جاخالی بدید ──...»
آنها شاهد درخشش دهانه توپ بودند، یامفصلی بهتر است بگوییم، چیزی که به نظر میرسیدتصمیم یک تخلیه الکتریکی به شکل یک قوس باشد.
شلیک ریلگان در مسیر پایینی پرتابهفته شد و به معنای واقعی کلمهبهش بخشی از کل شهر را منفجر کرد.
†
«پیل رایدر به بدونشبانه چهره. برنامه شلیک ازمفصلی پیش تعیینشده تکمیل شد.»
کیریا، در بدن جدیدی کهمتصل به آن پیوند زده شده"ناختزهرر" بود، به واحد فرماندهی گزارش داد.
«دشمن منحصربهفرد با اسم رمز "بالیگر"هفته با موفقیت فریب داده شد. بهبهش نظر میرسد دشمن نابود شده است.»
آنها، «چوپانها»، سالها پیش فردی منحصربهفرد را شناسایی کردهآخر بودند، کسی که میتوانست تمام کمینها و پیشرویها را بالژیون دقتی حیرتانگیز تشخیص دهد و واحد فرماندهی را پیدا کند.
این واحد برای اولین بار در خطوط مقدم شرقی جمهوری ظاهر"ناختزهرر" شده بود. در طول این یک سال، از منطقه تحت کنترلهفته «لژیون» عبور کرده و به خطوط مقدم غربی فدراسیون رسیده بود.
واحدهای متعددی شناسایی نشدند، بنابراین به عبارت دیگر، این مهارت یا دانشیتکمیل نبود که بتوان آن را به صورت انبوه تولید کرد یا انتقالآنها داد. شاید این یک موهبت بود، تواناییای که تنها مختص همان دشمن بود.
آن واحد تهدید عظیمیلژیون بود و نابودیاش بایدهیولا در اولویت قرار میگرفت.
خوشبختانه، کیریا دو بار واحدی را که باید توسط آن"ناختزهرر" دشمن هدایت میشد شناسایی کرده و دو بار با آنگرفته جنگیده بود. دادهها ناکافی بودند، اما ارزش تجزیه و تحلیل داشتند.
با اینفلز حال، آن دشمنقطعاتش نقاط ضعفی داشت.
«نتایج تحلیل درست است──بالیگرقطعاتش قادر به شناسایی واحدهایاول پشتیبان در حالت سکون نیست.»
به نظر میرسید واحدلژیون دشمن روی یک واحدهیولا «دایناسوریا»ی خاص وسواس دارد.
اما به ماشین دیگری که ازقفلهای همان جسد ایجاد شده بود واکنشی نشانماه نداد، تا زمانی که ماشین حرکت کرد.
آن واحد، واحد پشتیبان «شپرد» درمتصل حالت سکون بود، پیش از آنکه ساختارتکمیل مغزیاش بتواند از «دایناسوریا»ی نابودشده منتقل شود.
واحد فرماندهیهوای با یکقطعاتش دستور پاسخ داد.
«بدون چهره بهمنطقه پیل رایدر. نابودیهفته بالیگر را تأیید کن.»
کیریا میلهوای خاموشی برایقطعاتش پوزخند زدن داشت.
الحق که این یاروشبانه در چند ماه گذشته یکسریاول مشکلات برایشان ایجاد کرده بود.
طبق آنچه شبکه مرکزی تعیین کرده بود، یورش گسترده قبلی"ناختزهرر" در هفت روز به پایان میرسید. در آن زمان، کیریاگرفته احساس کرده بود که این فقط تمسخر کتاب پیدایش است.
اما چنیننفوذ برنامههایی نقشلژیون بر آب شدند.
کمین کاملاً برنامهریزیشده در خطوط مقدم غربی فدراسیون کاملاً لو رفت و ارتشهای سه کشور ضدحمله کردند. پس از نابودی دیوار بزرگ، قرار بودآنها کیریا به جمهوری حمله کند، اما به جبهه ضد فدراسیون کشیده شد و در اثر ضدحمله موشکهای هدایتشونده به شدت آسیب دید. کیریا ازضخیم ترس اینکه دشمن مکانش را شناسایی کند، نتوانست آگاهی خود را به واحد پشتیبان آمادهشده منتقل کند و در نهایت تقریباً یک ماه منتظر ماند.
همهچیز به این خاطر بود کهمتصل دشمنی منحصربهفرد که میتوانست حرکاتشان راآمادهسازی تشخیص دهد، در خطوط مقدم فدراسیون میجنگید.
«پیل رایدر به بدون چهره. مشخصقفلهای شده است که نیازی به اینتکمیل کار نیست. بالیگر نابود شده است.»
«────اینجا بدون چهره، دریافت شد.گرفته سریعاً از موقعیت شلیک خارجدادند شو و به منطقه خودت برگرد.»
«همف.»
او به برجیهوای که زیر پایشمتصل بود نگاه کرد.
وزن بیش از هزار تن باعث شد برج فلزیآخر محکم از پایه فرو بریزد و مانند درختی درمنطقه گردباد از جا کنده شود و روی زمین رها بماند.
──کیری.
صدای ارباب جوانش کهقطعاتش اکنون بسیار دور بود،اول در درونش دوباره بیدار شد.
او تنها و تنها اربابیقطعاتش بود که داشت، کسی کهآخر چهرهاش را به یاد نمیآورد.
چند باری پیش آمده بود که او با گریه پیش کیریا میآمد و میگفت که دستمالش روی درختی در حیاط گیر کرده است و التماسدادند میکرد که لانه روی آن را ببیند. او زمانی که خدمتکاران حواسشان نبود از درخت بالا میرفت، اما لبه لباسش به درخت گیر میکرد وشیبی در نهایت نمیتوانست پایین بیاید. هر زمان که این اتفاق میافتاد، این کیریا بود که از درخت بالا میرفت تا به او کمک کند پایین بیاید.
دیگر نمیتوانستنفوذ این کارهالژیون را انجام دهد.
این بدنهوای ماشینی نمیتوانست اینمتصل کار را بکند.
نه درفلز این دنیایشبانه بدون او.
بیا برگردیم. اینطور فکر کرد.متصل او به زادگاهش که مدتها بودآمادهسازی وارد آن نشده بود، پشت کرد.
بیا عجله کنیممنطقه و این دنیاهفته رو به آتیش بکشیم.
†
«آخ──!»
همه برایهوای لحظهای زبانشانقطعاتش بند آمد.
«بمباران در اطرافمنطقه پایانه کرویتسبرک تأیید شد.بعد احتمالاً حمله "مورفو"ست ──»
صدای غرش وشبانه همهمه اتاق فرماندهیقفلهای را پر کرد.
«غیرممکنه!»
«تعمیرات نبایدهوای تموم شده باشه!!متصل چطور شلیک کرد!؟»
«...نه،»
رئیس ستاد ناگهانشبانه زمزمه کرد و همهمفصلی به او نگاه کردند.
او در حالی که چانه زاویهدارش راقفلهای میمالید و به صفحه اصلی پر ازماه پیامهای هشدار خیره شده بود، با تأمل گفت:
«تعمیر نشده، بلکه تعویض شده... اگه دشمن از همونآخر اول یه واحد یدکی آماده کرده باشه، انتقال هسته سالملژیون به ماشین یدکی خیلی راحتتر از تعویض تمام قطعات آسیبدیدهست.»
البته اگر هزینههای هنگفت ساختگرفته دو ریلگان و دو توپدادند راهآهن را در نظر نگرفته باشند.
با این حال، «لژیون» انسان نبودند ومفصلی بنابراین زمانی که بالاترین اولویت شکست دادنپیش دشمن بود، چنین مسائلی هیچ اهمیتی نداشت.
«اون مشت آهنپاره مسخرهست...!»
«وضعیت اسکادران نوردلیخت چطوره؟»
«نامشخصه. به نظر میرسه پیشاهنگگرفته پادشاهی متحد که وارد شده بود،──مردم در اثر انفجار کاملاً نابود شده...»
سیگنالهای تصاویر قطعشده و پر ازقفلهای نویز در اطراف کرویتسبرک به تدریجتکمیل یکی پس از دیگری محو میشدند.
«پس ازفلز موشکهای هدایتشوندهشبانه استفاده کنید──»
«فایدهای نداره.»
ارنست با لحنیمنطقه بیتفاوت گفت و همهبعد به او نگاه کردند.
«قصد دارید با موشکهایقطعاتش هدایتشونده چی رو نابود کنید؟آخر ──"مورفو" از کجا شلیک کرد؟»
ژنرالها منظور این حرفهاشبانه را فهمیدند و درمفصلی جای خود خشکشان زد.
زمانی که پایگاههای عملیاتی خط مقدم مورد حمله قرار میگرفتند، رادارهای ضدآتشیتکمیل وجود داشتند که مسیر شلیکها را ردیابی میکردند و به آنها اجازهآنها میدادند تا استنتاج کنند که اولین شلیک از کجا انجام شده است.
اما این بار، آنها درگرفته داخل قلمرو دشمن بمباران شدهدادند بودند. هیچ راداری آنجا نبود.
حتی اگر میخواستندشبانه شلیک کنند، موقعیتقفلهای دشمن را نمیدانستند.
«ا-اما... عالیجناب، ما با یه توپمتصل راهآهن طرفیم! اگه ریلها رو نابودآمادهسازی کنیم، حداقل میتونیم جلوی حرکتش رو بگیریم──»
«دشمن باز هم میتونه تقریباً تمام پایگاههای خط مقدمآخر غربی رو نابود کنه، درسته؟ چند تا ریل رومنطقه میشه فوراً تعمیر کرد. این کار فقط هدر دادن موشکهاست.»
«اما حالا که اسکادران نوردلیخت شکست خورده، هیچ استراتژیآنها دیگهای برامون نمونده! جبهه غربی کاملاً در معرض آتشکرکرههایی دشمنه، پس اگه به جنگیدن و پیشروی ادامه بدیم ──...!»
«شاید از این جون سالم به در ببریم، اماآخر نمیتونیم تا ابد دوام بیاریم. میخواید یه جوخه دیگهمنطقه بفرستید؟ میدونید که هیچ راهی برای عقبنشینی نداریم، درسته؟»
«...!»
آنها دستور آمادهسازیشبانه بقیه موشکهای هدایتشوندهشانقفلهای را داده بودند.
این برنامه پشتیبان آنها در صورت شکست حمله بود، و هدف──مردم دیگر این بود که اگر ارتش اصلی فدراسیون به کرویتسبرک نمیرسید،۱۰۲۸ میتوانستند از این برای باز کردن راهی برای عقبنشینی نیروها استفاده کنند.
حتی اگر نیروهای اصلی نمیتوانستند دوباره با آنها تجمیع شوند، میتوانستندآمادهسازی تعداد واحدهای «لژیون» در حال عقبنشینی را به حداقل برسانند. نیازی نبودهیولا به سربازان جوانی که به کام مرگ فرستاده بودند بگویند که برنگردند.
ارنست با پوزخندیهوای اتاق فرماندهی رامتصل از نظر گذراند،
«پس، زیردستانتون رو فقط برای نجات جون خودتون به کشتن دادید و برنامههای پشتیبانتون هم شکست خورده. به عنوان یکگرفته انسان، این واقعاً یه عمل شنیعه. فکر میکنید من، رئیسجمهور موقت و فرمانده کل ارتش فدراسیون اجازه چنین کاری روبودند میدم؟ اینا آرمانهایی نیستن که فدراسیون باید داشته باشه. اگه نتونیم به چنین آرمانهایی پایبند باشیم، همون بهتر که نابود بشیم.»
اتاق فرماندهی بلافاصله ساکت شد.
آنچه رئیسجمهور گفت حقیقت داشت وقفلهای منطقی عقلانی بود که انسانها باید بهماه آن پایبند میبودند، عدالتی که باید میداشتند.
اما برای تحقق این آرمانها،
کسانی کههوای قادر بهقطعاتش تحقق آنها بودند،
اژدهای آتشین رویمنطقه صندلی فرمانده نشستههفته بود و پوزخند میزد،
آرمانها، عدالت چیزی جز حرفهای قشنگی برای راضی کردن عوام نبود، با این حال اینتصمیم هیولا آنها را تا حدی بالا برده بود که زندگی دیگران را به شکلی ریاکارانهباز زیر پا بگذارد و با جنونی که در قلبش آشکار شده بود، به آنها خیره شود.
«شما سالهاست که فردی مثل من رو به عنوان رئیسجمهور انتخاب کردید وتکمیل این مسئولیت بر عهده شماست. اگه نمیتونید این مسئله رو بدون متوسل شدندادند به روشهای غیرانسانی حل و فصل کنید... پس جونتون رو فدای آرمانهای من کنید.»
ناگهان، ارتباطهوای داخلی بهقطعاتش صدا درآمد.
مسئول ارتباطات که تمام این مدتهفته خشکش زده بود، نتوانست پاسخی بدهد. درمیگن عوض، رئیس ستاد خط را وصل کرد.
«...به نظر میرسه نیازی به این کار نیست.──اتاق کنترلآخر ۱۰۲۸، قرارگاه لائرادر گزارش داده که تمام واحدهای اسکادرانمنطقه نوردلیخت سالمن. اونا به مأموریتشون برای نابودی "مورفو" ادامه میدن.»
†
هشدار بههوای موقع بهقطعاتش بقیه رسید.
خوشبختانه برای آنها، «جاگرناتها» درگرفته مرکز شهر قرار داشتند ودادند توسط ساختمانهای محکمتر محافظت میشدند.
اما با این وجود، امواج انفجار «متصدی کفن و دفن» را به پرواز درآورد و در حالی که شین سرگیجهاش را در داخل کابینآنها خلبان از بین میبرد، واحدش را سر پا نگه داشت. ساختمانها فرو ریخته بودند، سنگفرشها از جا کنده شده بودند و در حالی کهضخیم او از میان گرد و غبار سفید بتن که چشمانش را کور میکرد نگاه میکرد، ویرانههای شهر به تلی از خاکستر تبدیل شده بود.
پایانه قدیمی راهآهن پرسرعت زیر آتش متمرکز توپ قرار گرفته بود و بدونتکمیل هیچ ردی ناپدید شده بود. دهانه عظیمی تا اعماق زمین حفر شده بود، ضایعات──مردم فولادیرنگ کاملاً پاره و پیچ خورده بودند و خون نقرهای نانوماشینها روی زمین میچکید.
یه طعمه... هان؟
«لژیون» یک عروسک چوبی نبود.
آنها تواناییهای خودآموزی شگفتانگیزی داشتند وقفلهای برای مقابله با تاکتیکها و سلاحهای انسانی،ماه خود را بارها و بارها ارتقا میدادند.
و «چوپانها» نیز موفق شده بودند ساختارهایقفلهای عصبی دستنخورده مردگان را جذب کنند و دارایپیش هوش و دانش زندهای برابر با انسانها باشند.
اما با این وجود، اینمتصل اولین باری بود که تواناییهای شنواییآمادهسازی ارواح شین علیه خودش استفاده میشد.
او به سمت برج در دوردست نگاه کرد،هیولا سایه عظیمی که پس از شلیک توپش بهنمیشه او خیره شده بود، و چشمانش را ریز کرد.
«اون هزارپایهوای حرومزاده دیگهقطعاتش چی بود...!؟»
«بیشتر شبیه صدپاست. پاهاش خیلیقطعاتش بزرگه و فقط داره اوناآخر رو خیلی سریع حرکت میده.»
«مهم نیست چه شکلیه... چندشآوره.»
واضح بود کهمنطقه یک حیوان گوشتخوارهفته چندپا به نظر میرسید.
بدنی عظیم و به رنگ تاریکی داشت. پاهای بیشمار بندپایان در این لحظه جمع شده بودند. توپ کالیبر ۸۰۰ میلیمتری لوله بلندی داشت که میتوانستدادند سرعت اولیه ۸۰۰۰ متر بر ثانیه را ایجاد کند. این احساس سرد و ترسناک شبیه به حشرهای بود که با وجود نداشتن هیچگونه هوش و ارادهای،بیش به طور غریزی طعمهاش را میکشد. بیرحمی این توپ سنگین شاهد هیچ مرگی نبود، اما بیشترین مرگ و میر را در میان همه آنها باعث میشد.
با این حال، شبح تاریک زیر آفتاب کدر صبحگاهی و آسمانهایی که در نقرهماه محصور شده بودند، قد علم کرده بود. چشم آبیرنگ میدرخشید و عظمتی سورئال بهبهش آن میبخشید، مانند اژدهای شیطانی که در اسطورهها خود خدا را به چالش میکشد.
حسگر نوری آبیرنگ به آرامی آوار را اسکن میکرد، احتمالاً هنوز متوجه نشده بود که آنهاعملیات زیر پوشش آوار و ساختمانها پنهان شدهاند. هیچ شکی نداشت که دشمنانش را نابود کرده استجلوی و صرفاً در حال بررسی تخریبی بود که به بار آورده بود. به وضوح مغرورانه رفتار میکرد.
«──بچهها.»
هر ۱۵ عضو از طریق پارا-رِید به هم متصل بودند و درتکمیل حالی که برخی از واحدها در اثر پرتاب آوار و امواج انفجارآنها آسیب دیده بودند، هیچکدامشان نمرده بودند. هیچکدامشان از ادامه نبرد ناتوان نشده بودند.
«تغییر هدف. موقعیت ۲۸۰، فاصله ۵۰۰۰. تغییر به HEAT ──آتش.»
به طور همزمان، شلیکهایی از کنارههای دهانههایمفصلی شهر ویرانشده و شکافهای آوار ساختمانهای صخرهمانندپیش انجام شد که روی «مورفو» متمرکز بودند.
از آنجا که اژدهای عظیم انتظار ضدحمله را نداشت، ازدادند نظریه معمول حرکت آتش پیروی نکرد و در عوض رویآشیانه برج بیحرکت ماند و توسط موشکهای ۸۸ میلیمتری بمباران شد.
با وجود اینکه موشک از APFSDS کندتر بود، کلاهک HEAT همچنان با سرعت چند ماخ حرکت میکرد. چند ثانیه طول میکشید تا اصابت آن از فاصله ۵ کیلومتری دیده شود. چیزی روی پشت «مورفو» درخشید. سیستم CIWS غرش کرد و کلاهک ۸۸ میلیمتری HEAT را سرنگون کرد. خوشه موشکی که آنجو لحظهای بعد شلیک کرد بر سر دشمن بارید، اما «مورفو» با بیتفاوتی از انفجارهای HEAT برای دفع آنها استفاده کرد.
به نظر میرسید هیچیک ازقطعاتش شلیکها به زره نفوذ نکردهآخر است... سختتر از حد انتظار بود.
شین با خونسردیشبانه تماشا کرد وقفلهای ماشه را کشید.
او در حالی که به حومه شهر ویرانشده نزدیک میشد، از توپهای تکتک متحدانش به عنوان طعمه استفاده کرده بود. کلاهکهای HEAT و ضد زره پردهای از دود تشکیل دادند، در حالی که APFSDS هوا را شکافت و در نزدیکی برجک «مورفو» فرود آمد. شعلههای انفجار باید برای لحظهای حسگرها را کند کرده باشد، چرا که اژدهای عظیم کمی مرعوب به نظر میرسید.
«...سطحی بود.»
اما با این وجود، شین نتوانست به زره آن نفوذ کند. بیشتر قدرت تخریب APFSDS به خاطر سرعتش بود و هرچه هدف نزدیکتر بود، شلیک قدرتمندتر میشد. شین با پیشبینی این موضوع به دشمن نزدیک شد، اما به نظر میرسید هنوز به اندازه کافی نزدیک نشده است.
هیچچیزی برای پوشش در برابر آتش دشمن وجود نداشت.آخر شین در حالی که چشمان خونینش تیزتر میشد، بهمنطقه این فکر کرد که چگونه به آن نزدیک شود.
†
...!؟
کیریا گلولهها را از مگسهای مزاحمِ باقیمانده دریافت کرد و از"ناختزهرر" تکان ناگهانی جا خورد. برگشت و ماشین سفیدرنگی را روی حسگرهفته نوری دید که به طور غیرمنتظرهای در حال نزدیک شدن بود.
به نظر میرسید ماشین چهارپا به دنبال سر گمشدهاش میگردد. توپ ۸۸ میلیمتری روی پشتش بودعملیات و یک جفت تیغه فرکانس بالا روی بازوهای جنگیاش نصب شده بود. کیریا آن لباس میدانی سفیدرنگکرکرههایی مخصوص نبرد نزدیک را که در این عصر نبردهای مدرنِ متمرکز بر قدرت آتش نامتجانس بود، شناخت.
اسم رمز «بالیگر»──دشمن منحصربهفردیلژیون که میتوانست تمام حرکاتهیولا «لژیون» را تشخیص دهد.
به محض اینکه علامتقطعاتش شخصی را دید، نفسشاول در سینه حبس شد.
اسکلت بیسر با بیلِ بالارفته.
شوالیه اسکلتیهوای بیسر، نشان اجدادیمتصل خاندان نوزن بود.
کتاب مصور بر اساس آن افسانه...هفته که ارباب پیر برای نوههایش کهبهش در جمهوری زندگی میکردند فرستاده بود.
امکان نداره.
اون،
ناگهان،
لذتی شنیع در درونلژیون کیریا زبانه کشید، لذتی کهآنها هرگز قبلاً احساس نکرده بود.
تو هنوز زندهای──نه.
به این روزهوای افتادی، و تامتصل الان هنوز زندهای؟
فرمانده اصلی تماس گرفت.
«بدون چهره به پیل رایدر.گرفته نیروهای دشمن توسط جوخه اسکورتدادند سرکوب خواهند شد. فوراً عقبنشینی کن.»
حال وهوای هوای کیریا فوراًمتصل خراب شد. چی؟
«پیل رایدر به بدون چهره. اینمتصل دستور قابل قبول نیست. واحد همینآمادهسازی الان دشمن را نابود خواهد کرد.»
«بدون چهره به پیل رایدر. تکرار میکنم. تیم اسکورتآخر با دشمن مقابله خواهد کرد. همین الان از منطقه نبردلژیون فعلی عقبنشینی کن. درگیری بیشتر در منطقه فعلی ممنوع است.»
آخ...!
با وجود ناامیدیهایی که کیریا احساس میکرد، هشدار نقض پروتکل به سر نانوماشینیاش سرازیر شد. برنامهایعملیات که وارد مغزش شده بود، او را از ادامه مخالفت منع میکرد. اگرچه او یک «شپرد»جلوی با شخصیت و اراده یک کشتهشده در جنگ بود، اما نمیتوانست از دستورات مافوقش سرپیچی کند.
«فاصله فعلی برای توپهای تانکِ لباسهای میدانی دشمن سودمند است. با توجه بهتکمیل تجهیزات شما، احتمال کشته شدن شما توسط بالیگر بسیار بالاست، پیل رایدر. بهدادند دلایل ذکرشده، پیل رایدر، شما مجاز به ماندن در منطقه نبرد فعلی نیستید.»
«──»
«به منطقهای که مسئولیتشلژیون را بر عهده داری عقبنشینیآنها کن. منطقهات را پاکسازی کن.»
«──.──.──.دریافت شد.»
غرایزش به عنوان یکشبانه واحد «لژیون» به او اجازهاول نمیداد کار دیگری انجام دهد.
با این حال... این میتوانست بهقفلهای عنوان یک نمایش فرعی در هدفشتکمیل برای به آتش کشیدن دنیا عالی باشد.
از میان شکافهای آوار،لژیون به واحد همتای خود کهآنها هرگز ندیده بود، نگاه کرد.
زشتی کسی که زادگاهش را از دستمفصلی داده بود، خانوادهاش توسط کشورش ربوده شده بودند،تصمیم و با این حال به زندگی ادامه میداد.
ما مثل همیم.
تو هم مثل منی،قطعاتش با هیچ جایی برایاول زندگی جز میدان نبرد.
و مننفوذ کاری میکنم کهگرفته این رو بفهمی.
کیریا بدنش را چرخاند و ازقفلهای برج پایین پرید. ریلها با فرودتکمیل آمدن وزن عظیمش روی آنها، جیغ کشیدند.
او به روح همخونیشبانه که نام و چهرهاشمفصلی را نمیشناخت، نگاهی انداخت.
بیا دنبالم.
میخوام همهچیزنفوذ رو جلو چشمتگرفته به آتیش بکشم.
چه همرزمات باشن، چه جاییمتصل که بهش برمیگردی، یا چیزایی"ناختزهرر" که انسانیتت رو حفظ میکنن.
از همیشه تنهاترت میکنم.
†
دشمن به او نگاهی انداخت.
هوشیاری شین با روحیه جنگندگیاشمتصل تیزتر شده بود و این"ناختزهرر" نگاه خیره را حس کرد.
──بیا بگیرم.
او نگاهش را برگرداند و دید که پاهای متعدد «مورفو» مانند امواج بالاماه میآیند و به شکلی وحشتناک غرش میکنند. بیسروصدا حرکت میکرد، وزن عظیمش به──مردم جلو میتاخت، به شکلی که شایسته بدن عظیمش و شتاب یک «لژیون» معمولی نبود.
صدای عجیبی به گوش رسید، در حالی که پاهای فلزی روی هشت ریل قفل میشدند، مانند بارانی که با دور شدنش فاصلهدار میشد.مقر در یک چشم به هم زدن، به سرعت شاهینی که به سمت طعمهاش شیرجه میرود شتاب گرفت. شبح شوم آن با سرعتی حرکت میکرداین که نه شیرها و نه دایناسوریاها نمیتوانستند به آن برسند، و مانند قطارهای راهآهن پرسرعت قدیمی به جلو تاخت و از شهر خارج شد.
──جرئت نکن فرار کنی.
شین چشمانش را ریزشبانه کرد و میخواست اهرممفصلی گاز را فشار دهد.
«──شین!»
صدای رایدن طنیناندازمنطقه شد و شینهفته به خود آمد.
صداهایی که ناپدید شده بودند برگشتند. مرثیههای «لژیون»،اول زوزه بستههای قدرت و محرکهای «جاگرناتها»، صدای مبارزانعملیات در پارا-رِید و سر و صدای معمول میدان نبرد.
واحدهای «لژیون» زمانی که «مورفو» توپش را شلیک کرد عقبنشینیآخر کرده بودند و در این لحظه، بازگشته بودند. او میتوانستلژیون صدای «لژیون»های نزدیک را بشنود که داشتند به آنها نزدیک میشدند.
در این لحظه، شینقطعاتش متوجه شد که دراول شرف محاصره شدن هستند.
«حالا چی؟ میریم دنبالش؟»
هدفی که به اسکادران نوردلیخت داده شده بود، نابودی «مورفو»"ناختزهرر" مستقر در کرویتسبرک بود. نه جوخه و نه ارتش غربیگرفته پیشبینی نکرده بودند و برای پیشروی بیشتر آماده نبودند، اما،
«...آره، میریم دنبالش.»
«!جدی میگی!؟»
رایدن در سکوت توجه کرد و کسی که به جایدادند او پاسخ داد برنو بود، ارشدترین گروهبان جوخه که برای کمکآزمایشی به افسر تعیین شده بود. شین با بیتفاوتی سر تکان داد.
«هدف ما نابودشبانه کردن "مورفو"ئه، نهقفلهای سرکوب کردن این شهر.»
سکوتی فوری برقرار شد.
و از طریق پارا-رِید،قطعاتش شین میتوانست صدای کوبیدناول برنو روی کنسول را بشنود.
«آه لعنتی! اگه همه عقب بمونن، میتونیم تا رسیدن نیروهایدادند اصلی دووم بیاریم! این زادگاه شما نیست که دارید براشآشیانه میجنگید، پس شما هشتاد و ششها چرا اینقدر سخت میجنگید!؟»
اصلاً اینطور نبود.
آنها نه برایهوای این کشور میجنگیدند وقفلهای نه برای آن ارتش.
آنها بههوای سادگی... برایقطعاتش خودشان میجنگیدند.
«جداً، فکر کنم این شانسگرفته گند من بود که به جوخه──مردم شما ملحق شدم! ──هی حرومزادهها، برگردید!»
با دستور برنو، ده واحد وارگوس ترمزمفصلی کردند و برگشتند. آنها به سمت صداهایپیش ارواح که در حال نزدیک شدن بودند، میرفتند.
«خوشحال باشید،فلز این همون جهنمیهقطعاتش که شماها عاشقشید!»
حتی هشتاد و ششها که میدان نبرد زادگاهشان بود، نتوانستند اینآمادهسازی انتخاب کلمات را درک کنند. شاید وارگوسها تسلیم شده بودند، چرابعد که در حالی که به تدریج پشت آسمانخراشها ناپدید میشدند، فریاد میزدند.
ماشین برنو عقبمنطقه ماند و حسگر نوریاشبعد به سمت آنها چرخید.
«ما خط رو اینجا نگه میداریم.قفلهای شما برید جلو! ناامیدکنندهست، اما ما بهماه اندازه شما هشتاد و ششها سریع نیستیم.»
آنها هم مانند هشتاد و ششها در اواخر نوجوانی خود به سربازان حرفهای تبدیل شده بودند و حداقل ده سال تجربه جنگی هشتادبعد و ششها را داشتند. با این حال، برای مدت طولانی، آنها «وانارگاند» سنگین را هدایت کرده بودند. هشتاد و ششها به لباس میدانیندیده سبکتر برای نبرد عادت داشتند و فراتر از محدودیتها پیش میرفتند، و به وضوح غرایز و تجربه وارگوسها نمیتوانست با آنها برابری کند.
«ما قرار نیستشبانه جلوی شما بچههاقفلهای رو بگیریم—موفق باشید.»