چپتر 76: ۷
0چهرهاش در خواب بهطرز غافلگیرکنندهای جوان و کاملاً متناسب با سنش بود. لِنا نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد،منطقه اما خیلی زود دوباره اخم کرد. دلیل اینکه اینقدر راحت به خواب رفته بود، چیزی فراتر از خستگی ناشیاختصاص از محاصره بود. نالههای شبحوار لژیون با پراکنده شدن گروه بزرگشان فروکش کرده بود. و سیرینها هم دیگر نبودند.
در چند روز گذشته، او در منطقهای میجنگید که جیغهای کابوسوار اشباح مکانیکی در شعاع چند کیلومتری مدام در گوشش میپیچید. این موضوعآدم فشار روانی شدیدی به او وارد میکرد. بدتر از آن، او به نبردهای محاصرهای عادت نداشت. به چالش کشیدن یک استحکامات نفوذناپذیر ودوشش انجام حملات بیاثرِ پیدرپی، روح و روان آدم را فرسوده میکرد. خستگیاش آنقدر شدید بود که بهمحض پیدا شدن فرصت، فوراً به خواب رفت.
...چرا؟
لِنا لبهایش را محکم روی هم فشرد. بارها و بارها عکس این قضیه اتفاقاول افتاده بود. لِنا غم، درد و احساس گناهی را که بر دوشش سنگینی میکردشوراهای با او در میان میگذاشت، و شین آن را میپذیرفت و به او دلداری میداد.
اما چرا شین هیچوقتمیکشد نمیگفت که درد میکشد؟هولوگرامی چرا به او تکیه نمیکرد...؟
یک نقشه هولوگرامی روی میزشدیدی صدفکاریشدهای که با آبنوس صیقلیمحاصرهای پوشانده شده بود، ظاهر شد.
«در پی حملات اخیر لژیون،میپذیرفت خط دوم و منطقه تاکتیکیمیکشد سپاه اول زرهی سقوط کردهاند.»
این جلسه توجیهی در کاخ سلطنتی پادشاهی متحد روآ گراسیا، در اتاق کنفرانسی که به شوراهای جنگی اختصاص داشت، برگزارکاخ میشد. افسران نظامی و اعضای اشراف که مسئولیت عملیاتهای نظامی را بر عهده داشتند، در آن حضور یافته بودند. حتیعهده کسانی که هنوز در خط مقدم بودند نیز بهصورت هولوگرامی ظاهر شده و به نقشه سهبعدی روی میز نگاه میکردند.
خطوط هولوگرامی نقشه، شکل یکی از مناطق جنگی پادشاهی متحد را ترسیم میکرد: گوشهای از رشتهکوه جسد اژدهامنطقه در منطقه شمالی کشور. ارتش پادشاهی متحد در شمال مستقر بود، در حالی که لژیون در امتداد جنوبجنگی صفآرایی کرده بود. بین این دو ارتش، زمین پستی قرار داشت که بهعنوان میدان نبرد خط دوم عمل میکرد.
تا الان، نیروهای پادشاهی متحد به سمت قله کوه شمالی عقب رانده شده و مجبور بهنفوذناپذیر عقبنشینی به اردوگاه نیروهای ذخیره خود شده بودند. نیروی اصلی لژیون پایگاه کوه شمالی را پوشش دادهچرا بود و بیشتر نقشه با نقاط قرمزی که نشاندهنده نیروهای دشمن بود، به رنگ زرشکی درآمده بود.
«لژیون در حال حاضر مشغول ایجاد یک اردوگاه پیشروی در این منطقه است. طبق برآوردهای اسپرِ گروه ضربت، یک گردان ازظاهر دشمن در این اردوگاه حضور دارد. نیروهای شناسایی ما گزارش دادند که این گردان گروهی از واحدهای زرهی است که عمدتاًجنگی از شیر و دایناسوریا تشکیل شدهاند. با اطمینان میتوان گفت که آنها در حال آماده شدن برای آغاز یک حمله دیگر هستند.»
این یکی از تاکتیکهای بارز لژیون برای در هم شکستن خطوط دشمن بود. آنها با فرستادن تمرکزی از دایناسوریا که قدرتسلطنتی آتش خیرهکنندهای داشتند، به دفاع محیطی فشار میآوردند و سپس با واحدهای اضافی، جبهه را سرکوب میکردند. آنها این تاکتیک را بارهایافته و بارها علیه پادشاهی متحد، فدراسیون، ائتلاف و حتی پس از نابودی دیوارهایشان توسط مورفو، علیه جمهوری سن مگنولیا تکرار کرده بودند.
«اگر آنها از نیروهای کمکی ما در رشتهکوه جسد اژدها عبور کنند، میدان نبرد بعدی در دشتهای جنوبی خواهد بود. اینها زمینهای کشاورزیسقوط پادشاهی متحد هستند و در واقع شریان حیاتی ما محسوب میشوند. اگر شعلههای جنگ آن منطقه را هم ببلعد... با اینکه از گفتن اینعهده حرف بیادبانه متنفرم، اما در حالی که ممکن است اعلیحضرت و قلعهشان جان سالم به در ببرند، کار خود پادشاهی متحد تمام خواهد بود.»
تنشی که حتی با استانداردهای این کشور نظامیگرا نیز غیرقابلتحمل بود، بر فضای شورای جنگی سایه افکنده بود.حملات در این مقطع، عملاً هیچ میدان نبردی وجود نداشت که نیروهای ذخیره آنها بتوانند به آن عقبنشینی کنند.روی اگر موقعیت خود را حفظ نمیکردند... اگر نمیتوانستند زمینهای بیشتری را پس بگیرند، هیچ آیندهای در انتظارشان نبود.
«و همچنین مسئله افت دما به دلیل تداخل اینتاگسفلیگه وجودمیکشد دارد که از اوایل بهار ادامه داشته است. اگر تاشده تابستان فکری به حالشان نکنیم، زمینهای کشاورزی جنوب نابود خواهند شد.»
پادشاه که بر تختآبنوس خود در دورترین نقطه اتاقاخیر نشسته بود، آه کوتاهی کشید.
«پس پادشاهی ما فقط یک ماه و نیم دیگر برایصدفکاریشدهای زنده ماندن وقت دارد. لژیون لعنتی... نگهداشتن همیشگی آن مگسهایشانسپاه در هوا باید فشار قابلتوجهی به خودشان هم وارد کند.»
لژیون انرژی خود را عمدتاً از طریق تولید انرژی خورشیدی تأمین میکرد. با وجود تمام سازگاریشان، حتی آنهاحملات هم برای حفظ حضور خود در شمال که نور خورشید در آن کمیاب بود، و بهویژه در طولروی زمستان، با مشکل مواجه میشدند. به همین دلیل بود که آنها به ژنراتورهای انرژی زمینگرمایی نیز متکی بودند.
و بالهای اینتاگسفلیگه تنها میتوانست آنها را تا ارتفاع معینی بالا ببرد. برای اینکه بتوانند آسمان جنوب پادشاهی متحدپوشانده را پوشش دهند، باید به باد و قابلیتهای پرتاب دوربرد قنطورس تکیه میکردند. این بدان معنا بود که آنهاگراسیا به پایگاهی با قابلیت پرتاب آنها نیاز داشتند، و تعداد مکانهایی که اجازه چنین کاری را میدادند، محدود بود.
یکی از این مکانها پایگاه مستحکم لژیونشده بود که مسئولیت تولید ذخایر بزرگ برقاول زمینگرمایی آنها را نیز بر عهده داشت.
«کوهستان نیش اژدها... ما باید بهنمیکرد هر قیمتی آن پایگاه را نابودصیقلی کنیم. و آن هم خیلی زود.»
«به فرمان شما، اعلیحضرت. ما باید از میان دفاع لژیون عبور کنیم، کنترل کوهستان را به دست بگیرییم وبیاثرِ استقرار اینتاگسفلیگه را متوقف کنیم. با این کار، تولید واحدهای آنها را نیز مختل خواهیم کرد... اگر نتوانیم اینبارها کار را انجام دهیم و همچنین آنها را از جبهه دوم بیرون برانیم، کشور ما هیچ آیندهای نخواهد داشت.»
پادشاه یک بارمیگذاشت سر تکان داددلداری و سپس پرسید:
«گروه ضربت چطور، ظفر؟»
ولیعهد که فرمانده کل نیروهای جبهه دوم بود، سر تکان داد.آبنوس واحدی که از کشور همسایهشان قرض گرفته بودند، بهعنوان محور اصلی عملیاتسقوط تسخیر کوهستان نیش اژدها عمل میکرد. آن تیغه هنوز هم تیز بود.
«افسران آنها در پیشبینی عملیات راهی پایتخت شدهاند، در حالی که نیروی اصلیشان در حال حاضر در حالحملات انجام وظیفه ذخیره است. ما باید منتظر بمانیم تا تدارکات آنها توسط فدراسیون تجدید شود... با این حال، آنهافشرد شمشیر قاطع ما برای مبارزه با اشباح مکانیکی هستند. استفاده غیرضروری از آنها فقط باعث کند شدن تیغهشان میشود.»
«آنها میتوانندمیان مستقر شوند،شین درست است؟»
اشاره او هم به تیغه استواری بود که فدراسیون به آنها قرض دادهسپاه بود و هم به پرندگان مرگی که پادشاهی متحد با بیمیلی به آنها افتخارکنفرانسی میکرد. ظفر لبخند کمرنگی زد، مانند شمشیری که از غلاف بیرون کشیده شده باشد.
«البته.»
«...در مورد جایگزین کردن جاگرناتهایی که تو عملیات پایگاه قلعه رویچ از دست دادیم، باید بتونیم تو محموله برنامهریزیشده بعدی تعدادروح مورد نیازمون رو بگیریم. فدراسیون هنوز داره جون میده تا تدارکات رو تأمین کنه و خسارات ناشی از حمله همهجانبه روافتاده پوشش بده، واسه همین مازاد یا همچین چیزی نداریم، اما سرهنگ ونزل تونست هر چیزی که لازم داشت رو ازشون بگیره.»
با وجود اینکه او مسنترین درجهدار در میان آنها و کاپیتان واحدهای انحصاری وارگوسهولوگرامی و همچنین اسکادران نوردلیخت بود، برنهولت همچنان بهعنوان دستیار شین خدمت میکرد. چند میز بهسقوط اتاق آورده شده بود و برنهولت در حالی که شین روبهرویشان ایستاده بود، صحبت میکرد.
در حالی که عملیات تسخیر کوهستان نیش اژدها در حال بازنویسی بود، به لِنا و بقیه افسران،کردهاند همراه با گروه پردازشگرهای ارشد شین، برنهولت و فرماندهان اسکادران دستور داده شده بود تا به پایتختافسران بازگردند. اتاق عمومی ویلای امپراتوری که بهعنوان پادگان آنها عمل میکرد، بهعنوان دفتر مشترک کاپیتانها نیز استفاده میشد.
از آنسوی پنجره، منظرهای برفی بهنمیکرد چشم میخورد؛ منظرهای نامتناسب با توجه بهپوشانده اینکه تابستان تقریباً از راه رسیده بود.
«شورای جنگی کلهگندهها باید بهزودی تموم بشه و احتمالاً بهمحض اینکه تدارکاتمون رو بگیریم، عملیات شروعنفوذناپذیر میشه. اوضاع حسابی متشنجه، حتی اینقدر دورتر از خط مقدم. البته کاملاً مطمئنم که وضعیت جنگ اونقدرچرا خرابه که نمیخوان بشینن و منتظر بمونن تا تدارکات ما از فدراسیون برسه... اما با این حال...»
شین تنها کاپیتان حاضر در اتاق عمومی بود؛ بقیه همگی برای انجام کارهاینقشه خودشان بیرون رفته بودند. برنهولت پس از اینکه با بیحوصلگی به اطراف اتاق نگاهاول کرد و یک بار دیگر مطمئن شد که فقط شین حضور دارد، ادامه داد:
«...حالت خوبه، پسر؟»
«...منظورت چیه؟»
«این رو از من نپرس. الان یکم بهتر بهنبردهای نظر میرسی، اما اون موقع که پایگاه قلعه روحملات پس گرفتیم و تو دستور عقبنشینی دادی؟ صدات میلرزید.»
شین لبهایش را روی هم فشرد. بقایای سیرینها که در دشت برفی افتاده بودند، این واقعیت که او مجبورپوشانده بود از روی آنها رد شود و بدنهایشان را زیر پاهایش له کند؛ این مانند تجلی مسیری بود کهگراسیا او برای رسیدن به جایگاه امروزش طی کرده بود، مسیری که بر روی اجساد رفقای قربانیشدهاش ساخته شده بود.
آن موقعمیز با خودشآبنوس فکر کرده بود:
همه انسانها هیولا بودند.
هشتاد و ششها فهمیده بودند چیزی که در پایان سفر طولانیشان انتظارشان راچالش میکشید، پاداش «غرور» مقدسشان، کوهی از اجساد خندان بود. و با این حالآنقدر غرور تنها چیزی بود که داشتند. حالا دیگر نمیتوانستند آن را تغییر دهند.
«...این موضوعمیان روی عملیاتشین تأثیری نمیذاره.»
«آره، تو این شکی ندارم،صیقلی اما... واو، واقعاً حالت گرفتهست. باورممنطقه نمیشه به همین راحتی اعتراف کردی.»
«.........»
لعنتی.
در حالی که شینشین چهره در هم کشید،هیچوقت برنهولت به حقه کوچکش خندید.
...چه اعصابخردکن.
«ببین، من فقط خیالم راحت شد که میبینم برای یک بار هم کهپوشانده شده مثل همسنوسالهای خودت رفتار میکنی، میفهمی؟ حتی ما مزدورها هم وقتی اونتوجیهی مسیر محاصره رو دیدیم شوکه شدیم. احتمالاً برای شما بچهها خیلی سختتر بوده.»
«شماها چی؟»
«خب، ما وارگوسها انسانجانور هستیم. ما دلمون نمیخواد مثل اون عروسکها بمیریم، امانقشه بازم از مرگِ پوشالی بهتره. اوه، مرگ پوشالی چیزیه که ما به مردنسپاه مثل یه پیرمرد که تو راحتیِ تختخوابش تو خواب غزل خداحافظی رو میخونه، میگیم.»
«انسانجانور؟»
برنهولت هر از گاهی وارگوسها را اینطور صداهولوگرامی میزد. جانورانی در قالب انسان... و همیشه ایناخیر را با کمی غرور میگفت. برنهولت سر تکان داد.
«آره، این اسمی بود که قبلاً روی آدمهایی که از شهرها و روستاهاچالش بیرون مینداختن، میذاشتن. باهاشون مثل گرگ رفتار میکردن، نه آدم؛ این جماعت نمیتونستن بینشدید انسانها زندگی کنن و لیاقت این رو نداشتن که باهاشون مثل آدم رفتار بشه.»
«فکر کنم بهشمیگذاشت میگن قانون سالیک...؟ اینمیداد یه مفهوم خیلی قدیمیه.»
«اگه قرار به پرسیدن باشه، من بایدشده بپرسم تو از کجا همچین چیزی رواول میدونی... میدونم خوره کتابی، اما بازم عجیبه.»
«ریشههای رایدن با این ذهنیت "انسانجانور" گره خورده، واسهمیز همین آره، در موردش شنیدم. ظاهراً اجدادش از این ایدئولوژیتاکتیکی متنفر بودن و از امپراتوری به جمهوری نقل مکان کردن.»
«ها. پس واسه همینه که به ستوان یکم شوگا میگن وِروولف. اگه اون اهلکشیدن امپراتوری باشه، اجدادش باید از یکی از گروههای وارگوس بوده باشن... و بعدش سر ازپیدا جمهوری درآوردن، جایی که باهاشون مثل حیواناتی تو قالب انسان رفتار شد. عجب شانس گندی.»
«.........»
داستان پشت نام شخصی رایدن این بود که وقتی شین برای اولین بار او را دید، بسیار وحشیتر بودتوجیهی و عادت داشت به هر کسی که سر راهش قرار میگرفت پرخاش کند و حمله کند. این نام بیشترمسئولیت یک توهین بود. به نظر میرسید برنهولت متوجه طفره رفتن شین از نگاه کردن به او نشد و ادامه داد:
«...بگذریم. ما وارگوسها یهجورایی مثل گرگینههاییم: طردشدههای بیوفایی که تو حومه امپراتوری رها شدن. امپراتوری برعکس رعیتها، با رها کردن ما به حال مرگ چیزی رو از دست نمیداد،پادشاهی واسه همین همیشه وقت جنگ میرفت سراغ استخدام ما و مرتباً جیرههایی میفرستاد تا ما رو مطیع نگه داره. یه طبقه از جنگجوهای رعیت که هم تو زمان جنگسهبعدی و هم صلح از معافیتهای مالیاتی و آذوقه برخوردار بودن؛ اون ما وارگوسها بودیم... هرچند به لطف همین موضوع، شهروندان عادی دیگه نمیخواستن هیچ کاری با ما داشته باشن.»
و به این ترتیب، حتی زمانی که امپراتوری سرنگون شد و فدراسیون جای آن را گرفت، شکاف بین وارگوسهای سابقپیدرپی و بقیه مردم باقی ماند. وارگوسها تابعیت فدراسیون را نداشتند اما با این حال ساکن فدراسیون بودند. آنها اجازه ورودقضیه به آکادمیهای افسری یا مدارس آموزش نظامی را نداشتند، اما با این مردمانِ میدان نبرد همچنان بهعنوان نیروهای مزدور رفتار میشد.
بنابراین، آنها انسانجانور بودند.شین حیواناتی که دیگر نمیتوانستندهیچوقت در میان انسانها زندگی کنند.
«...تا حالا به اینآبنوس فکر نکردی که اینظاهر ایدئولوژی رو ریشهکن کنی؟»
«نه واقعاً. مانمیگفت نسلهاست که سربازنمیکرد مزدوریم. اینجوری برامون راحتتره.»
برنهولت در حین صحبت کاملاً خونسرد بود، بدونبدتر شور و حرارت یا نارضایتی خاصی. لحن او روشنانجام میکرد که واقعاً به چیزی که میگوید باور دارد.
«قرنهاست که ما هیچ کاری جز جنگیدن نکردیم. عطش نبرد تو رگهای ما جریان داره، میفهمی؟ پس منطقیهصیقلی که با شهروندان کنار نیایم و نتونیم زندگی مسالمتآمیز تو شهر رو هم تحمل کنیم... در نهایت، گرگهامتحد تا روزی که بمیرن گرگ میمونن. ما نمیتونیم انسان باشیم و از همون اولش هم نمیخوایم انسان باشیم.»
«.........»
تنها چیزی کهنمیگفت داریم غرور است. ونقشه این قابل تغییر نیست.
برنهولت با نگاه کردن به شین که ساکت شده بود، ناگهان لبخند زد. اوکشیدن موهای خاکستری فولادی و چشمان طلایی داشت. درست مطابق با توصیفی که مرد از خودشپیدا داشت، او به نوعی شین را به یاد یک گرگ پیر میانداخت. بیرحم و سنگدل.
«اون روی بانمکت رو از دست نده، میشنوی چینمیگفت میگم؟ شما هشتاد و ششها که نمیخواین در نهایتصیقلی تبدیل به چیزی بشین که انسان نیست، مگه نه؟»
«خب، همونطور که حتماًآبنوس میدونید، هدف ما همچنانظاهر نابودی پایگاه کوهستان نیش اژدهاست.»
اتاق عمومی در کاخ برای برگزاری شورای جنگی آماده شده بود. ویکا در حالی صحبت میکرد که یک نقشه هولوگرامی ازاول میدان نبرد روی میز شیک پارکت ظاهر شد و چندین پنجره هولوگرامی دیگر از پایانههای اطلاعاتی سیار به نمایش درآمدند. علاوه براعضای ویکا و لِنا، گرته بهعنوان فرمانده گروه ضربت نیز حضور داشت، و همچنین کاپیتانهای اسکادرانهای گروه ضربت و افسران ستاد هنگ ویکا.
«تلفات گروه ضربت تو نبرد قبلیوارد نباید این مأموریت رو به خطر بندازه.چالش تلفات هنگ من هم تو محدوده قابلقبولیه.»
«بله.»
البته این بدون در نظر گرفتن سیرینهای بسیاری بود که از دست رفته بودند. سربازان هنگسقوط ویکا به نظر میرسید به اندازه هشتاد و ششها از این مصیبت آسیب روحی دیده بودند.برگزار کنترلکنندههایی که از نظر عاطفی به زیردستان خود وابسته بودند، بهطور ویژهای روحیهشان را باخته بودند.
با این حال، به نظر نمیرسید ویکانقشه توجه چندانی به ناآرامی سربازان داشته باشد وظاهر تقریباً بیش از حد خونسرد به نظر میرسید.
«مشکل تو نیروی اصلی ارتش پادشاهی متحده. دست اونا برای حفظ خط در برابر خط مقدمنفوذناپذیر لژیون کاملاً بستهست. این شامل تدارکات هم میشه. نمیتونیم انتظار داشته باشیم مثل دفعه قبل یهرفت نیروی انحرافی اعزام کنن. این یعنی نمیتونیم عملیات حملهای رو که قبلاً طراحی کرده بودیم، اجرا کنیم.»
لِنا با احساسات متناقضی به صدا و حالت آرام او نگاه کرد. او میدانست که ویکا هم در تلاش است تا به اقدامات متقابلمنطقه فکر کند و فقط به این دلیل اینگونه رفتار میکند که میداند ابراز نگرانی در حال حاضر هیچ فایدهای برایشان ندارد. با این حال،نظامی با وجود این، نمیتوانست جلوی این احساس را بگیرد که واکنش او غیرطبیعی است. در تضاد با لِنا، گرته با لحنی بیتفاوت به حرف آمد.
«مهم نیست چطور از دفاع لژیون عبور کنیم، ما باید هفتاد کیلومتر رو طی کنیم... نه، حالاکردهاند که به جبهه دوم عقبنشینی کردیم، میشه نود کیلومتر. از ما انتظار میره که این مسافت روافسران طی کنیم و پایگاه کوهستان نیش اژدها رو سرکوب کنیم. باید از صفر به این موضوع فکر کنیم.»
یک پنجره هولوگرامی جدید باز شد که تعداد کل نیروهای لژیون را نشان میداد. نمادهایظاهر واحدها یک آرایش مستطیلی بلند و ضخیم را روی نقشه تشکیل میدادند. با نگاه بهمتحد آن، لِنا چهره در هم کشید. این در مورد تمام نبردهای آنها صدق میکرد، اما...
«ما لژیون هستیم، زیرا شمارمانشدیدی بسیار است. این کلمات قطعاًمحاصرهای حقیقت دارن. نیروهای اونا خیلی گستردهست.»
لژیون هم از نبرد قبلی جان سالم به در نبرده بود، اما تعدادشان تغییری نکرده بود. آنهاآبنوس موفق شده بودند در آن بازه زمانی کوتاه، نیروهایی را که از دست داده بودند جایگزین کنند.سلطنتی توانایی وایزل در تولید انبوه واحدها در امنیتِ خطوط پشتی لژیون، مثل همیشه سریع و اعصابخردکن بود.
آنها باید از تلاش برای نفوذ مستقیم به خطوط مقدم لژیون اجتناب میکردند. این ایدهزرهی بهسادگی غیرممکن بود. هرگونه تلاش برای استفاده از نیروی بیرحمانه برای باز کردن راه ازاختصاص میان دفاع دشمن، نیازمند داشتن ارتشی بود که چندین برابر بزرگتر از ارتش آنها باشد.
گزینه جدا کردن آرایش دشمن برای وارد کردن یک ضربه متمرکز به نقطهای که نیروهایشان پراکندهتر بوددوم وجود داشت، اما محدودیتهایی هم در کار بود. گروه ضربت فقط به اندازه یک تیپ بود و هرشوراهای تلاشی که ممکن بود برای تقسیم نیروی اصلی دشمن انجام دهند، احتمالاً نتایج موردانتظار را در پی نداشت.
در همان لحظهفشار بود که فکری بهمیکرد ذهن لِنا خطور کرد.
«نظرتون درمیان مورد پیادهسازیشین هوایی چیه...؟»
اگر لژیون میتوانستصدفکاریشدهای این کار را انجامشده دهد، چرا آنها نتوانند؟
«غیرممکنه. لژیون تو قلمروهای پادشاهی متحد هم اشتاخلشواینهولوگرامی مستقر کرده. علاوه بر این، تعداد اینتاگسفلیگههای مستقراخیر تو اینجا خیلی متراکمتر از جمهوری یا فدراسیونه.»
اینتاگسفلیگهها علاوه بر پارازیت الکترومغناطیسیشان، قادر به انجام اقدامات تهاجمی علیه هواپیماها نیز بودند. آنها دور یک هواپیماحملات جمع میشدند و مستقیماً به داخل موتور آن پرواز میکردند و آن را از داخل نابود میکردند. اینروی تهدید، همراه با اشتاخلشواین و توپهای ضدهوایی آنها، نفوذ به حریم هوایی لژیون را بهطرز باورنکردنی دشوار میکرد.
«پس شاید یه موتور موشک...»
«پادشاهی متحد هیچ نوع موتور موشکی نداره که بتونه وزن نیروی پیشرو رو تحمل کنه.» ویکا حرف او را قطع کردسلطنتی و سرش را بالا آورد. «سرهنگ ونزل. سال گذشته، تو عملیات انقیاد مورفو، فدراسیون از یه وسیله نقلیه بالدار اثر سطحیحضور برای انتقال نیروی پیشروی کاپیتان نوزن استفاده کرد. در نهایت سقوط کرد، اما آیا فدراسیون احیاناً یکی دیگه از اونا داره؟»
لِنا با شنیدن کلمات ویکا با تعجب پلک زد. این اولین باری بود که چنین چیزی میشنید.دوم یک وسیله نقلیه بالدار اثر سطحی؟ پرواز در ارتفاعی درست بالای سطح زمین و مستقیماً به داخل قلمروشوراهای لژیون؟ زمانی که شین و گروهش تحت فرماندهی مستقیم گرته بودند، از نظر اندازه فقط یک اسکادران بودند.
آیا گرته که همیشه شبیه یکوارد بزرگسال بالغ و مسئولیتپذیر به نظر میرسید،چالش واقعاً چنین کار بیملاحظهای انجام داده بود؟
«فقط یه واحد ناختسِهرِر وجود داره... همون وسیله نقلیه بالدار اثر سطحی که گفتید. و توصدفکاریشدهای اون عملیات سقوط کرد. تمام نمونههای اولیه و موادی که توسعهدهنده داشت برده و اوراق شدن.توجیهی هیچی باقی نمونده. و حتی اگه وسیله نقلیه هنوز سالم بود، ما فقط همون یکی رو داشتیم.»
«و حتی همون هم نمیتونست اونقدرپوشانده وزن رو تحمل کنه. احتمالاً خلبانهای کافیسپاه هم برای هدایت بیشتر از یکی نداشتید.»
«من خودم تو اون عملیات خلبانیش رو بر عهده داشتم، اما هیچ تجربهای تو پروازظاهر تو آسمون پادشاهی متحد ندارم. و با اینکه ممکنه بیادبانه به نظر برسه، شک دارممتحد کشور شما هم خلبانی داشته باشه که بتونه چیزی غیر از هواپیمای ترابری رو هدایت کنه.»
«اعتراف میکنم که جتهایروانی جنگنده و بمبافکنهای ما تونبردهای آشیانههاشون فقط دارن خاک میخورن.»
ویکا آهی کشید و بهطورمیپذیرفت ضمنی تأیید کرد که آنهامیکشد خلبان ندارند. سپس لِنا پرسید:
«نمیتونیم با استفاده ازآبنوس موشکها یا توپخونه یهظاهر مسیر تهاجم باز کنیم؟»
«سیستمهای هدایت موشکها تو این شرایط کار نمیکنن و توپخونه سنگین همصیقلی آسیب مؤثر کافی به دایناسوریا وارد نمیکنه. اون چیزا میتونن مستقیماً از وسطجلسه آتیش اسکورپیونها عبور کنن. این همون کاریه که تو حمله همهجانبه انجام دادن.»
«......»
پس قدرت آتش خام هم جواب نبود، هرچند خودش هم میتوانست این را حدس بزند. درصدفکاریشدهای حالی که سکوت بر اتاق حاکم شد، لِنا به مغزش فشار آورد. چیزی... باید چیزی وجودتوجیهی میداشت. راهی برای انتقال جاگرناتها یا باز کردن یک مسیر به کوهستان نیش اژدها. باید راهی میبود...
چشمان لِنامیز با درکآبنوس موضوع گشاد شد.
شاید بتونیم...
ویکا با تیزبینیفشار متوجه تغییر حالتوارد چهره لِنا شد.
«به نظر میرسهمیگذاشت ایده درخشانی تودلداری سرت داری، میلیزه.»
«نه...» لِنا صادقانه نمیتوانست ایدهاش را درخشان توصیف کند. «اما فکرمنطقه میکنم بهتر از اینه که گروه ضربت همینطوری حمله کنه. وپادشاهی سیرینها چطور؟ باید بدونم برای این نبرد میتونیم روی چندتاشون حساب کنیم.»
ویکا پوزخند زد. چهرهاش کمی رنجیدهخاطرنمیکرد به نظر میرسید، گویی لِنا سؤالیصیقلی پرسیده بود که جواب واضحی داشت.
«هنوز متوجه نشدی؟ اون دخترا سلاح هستن. و وقتی پای جنگ در میونچالش باشه، آدم باید کمیت رو به کیفیت ترجیح بده. اگه ما قادر بهآنقدر تولید انبوهشون نبودیم، واقعاً نمیشد اونا رو سلاحهای پیشرفته در نظر گرفت، مگه نه؟»
صدای تقتق پوتینهای نظامی روی زمین از پشت سر شین طنینانداز شد. قدمها نسبت به سرعتی که داشتند، کاملاً تهاجمیشده به نظر میرسیدند. با قضاوت از روی طول گامهای شخصی که نزدیک میشد، آنها کوچکتر از شین بودند؛ با اینکنفرانسی حال، بهطور قابلتوجهی سنگینتر بودند، گویی اسکلت و اندامهایشان کاملاً فلزی بود و با عضلات و پوست مصنوعی پوشانده شده بود.
شین میتوانست احساس کند که ریتو که پشتظاهر سرش میآمد، آب دهانش را قورت داد و باکردهاند تلوتلو خوردن یک قدم از آن شخص فاصله گرفت.
«از دیدنهیچوقت دوباره شمامیکشد خوشحالم، عالیجناب ریپر.»
شین در راهروی پارکتشده به عقب چرخید تا به دختر نسبتاً قدبلند نگاه کند. موهایش سایهنفوذناپذیر آتشینی از رنگ زرشکی داشت، خیلی قرمزتر از آن که طبیعی به نظر برسد. او یونیفرم سرخیچرا پوشیده بود که مختص آن دخترها بود و یک کریستال شبهعصبی بنفش در پیشانیاش تعبیه شده بود.
او با همان صدایی صحبت کرددلداری که آن کلماتی را که شین بهوضوحنقشه به یاد میآورد، به زبان آورده بود.
«حالا بیایید، همگی. بفرمایید.»
«...لودمیلا.»
لرزشی در صدای شین بود. او نمیتوانست سرمای درون قلبش را مهار کند، اما دختر مکانیکینفوذناپذیر در پاسخ فقط به او لبخند زد. لبخندی برازنده که هیچ توجهی به وحشت افراد ایستادهرفت در برابرش نداشت؛ لبخندی که دقیقاً با همان چهرهای که او به یاد داشت، زده شد.
«بله، شناسه واحد من لودمیلاست. این افتخار به مننمیگفت داده شده که دوباره مستقر بشم. میتونید هر طورصیقلی که مایلید از من استفاده کنید و دورم بندازید.»
این دقیقاً همان چهره و حالتی بود کهظاهر آنها شاهد خرد شدنش در مسیر محاصرهای بودندسقوط که از بقایای آلکونوستها و سیرینها تشکیل شده بود.
ریتو با وحشت و صدایی گرفتهنمیکرد گفت: «"استفاده کنید و دور بندازید"...؟صیقلی چطور میتونی این رو با لبخند بگی...؟!»
اما حالت چهره لودمیلا تغییری نکرد. اومیکرد ریتو را به خاطر ترسش مقصر ندانست واستحکامات هیچ پشیمانیای هم برای کارهای گذشتهاش نشان نداد.
«خدمت کردن باعث افتخارشین ماست. پس لطفاً هر کارینمیگفت که میخواید با ما بکنید.»
«.........»
سیرینها مثل لژیون بودند؛ مثل گوسفندهای سیاه، چوپانها و سگهای گله. آنها سلاحهایی بودند که با شبیهسازی شبکههای عصبیتاکتیکی کسانی که در نبرد کشته شده بودند، ساخته شده بودند. ساختار مغز، دادههای رزمی و شبهشخصیتهای آنها همگی باداشت خیال راحت در پادشاهی متحد ذخیره میشدند، جایی که میتوانستند دقیقاً مانند تمام سلاحهای مدرن، به تولید انبوه برسند.
شین همه اینها را میدانست. در مقایسه با لودمیلایی که چند روز پیش شاهد مرگش بودند، این لودمیلا فقطبیاثرِ در شبهشخصیت، همراه با دادههای رزمی و احتمالاً همان خاطرات چند روز قبل از عملیات مشترک بود. به اینبارها معنا، شین از نظر فنی نمیتوانست این دو لودمیلا را یک شخص در نظر بگیرد. و با این حال...
میفهمم... این... وحشتناکه...
او این موضوع را هولناک مییافت. همین چند روز پیش، این دختر مرده بود... بدنش درسقوط هم شکسته در میدان نبرد افتاده بود. اما در حمله بعدی، او دوباره به خط مقدمبرگزار برمیگشت و مثل قبل میجنگید. با ظاهری دقیقاً مشابه. با همان صدا، حالت چهره، خاطرات و رفتارها.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
این دخترها که مانند هشتاد و ششها با آنها بهعنوان وسایل یکبارمصرف رفتار میشد، مدام از جا بلند میشدند و به دلروان نبرد میزدند. چیزی که باید یک مرگ یگانه میبود، در عوض تا زمانی که لازم بود روی یک حلقه تکرار میشد. زندگیاحساس آنها چیزی بیشتر از زباله در نظر گرفته نمیشد. و خود آنها کسانی بودند که این طرز فکر را در سر میپروراندند.
برای انسانها که در سطحی، همیشه رویمیداد چگونگی و چرایی مرگ خودشان وسواس داشتند،هولوگرامی این بزرگترین کفرگویی قابلتصور به نظر میرسید.
رفتار با مرگ فقطآبنوس بهعنوان مرگ. خالی ازظاهر معنا. خالی از ارزش.
آنها با این ایده روبهرو شده بودند که نیازیمیز نیست هیچ اهمیت یا ارزشی برای آن وجود داشتهمنطقه باشد؛ یا در این مورد، برای زندگی پیش از مرگ.
«...درسته.»
در حالی که لِنا در راهروی متصلکننده اتاقهیچوقت کنفرانس کاخ به ویلای امپراتوری که بهعنوان پادگانصدفکاریشدهای آنها عمل میکرد قدم میزد، لرشه از کنارش گذشت.
«...آه.»
«اوه، ببینیدهیچوقت کی اینجاست،میکشد بانو رینای خونین.»
لِنا سر جایش ایستاد و لرشه بدون هیچ احساس خاصی در صدایش به او سلام کرد. اندامهایی که او در نبرد قبلی از دستفرسوده داده بود، دستنخورده و به بدنش متصل بودند و هیچ نشانهای از سایر جراحاتی که در آن نبرد برداشته بود، وجود نداشت... همچنین هیچمیان اثری روی گردنش نبود که ثابت کند سرِ قطعشدهاش تنها بخش از وجود اوست که از اتفاقات اخیر جان سالم به در برده است.
لرشه مشت راستش را در مرکز سینهاشمیداد فشرد؛ سلام نظامی مرسوم پادشاهی متحد کههولوگرامی با گذاشتن دست روی قلب انجام میشد.
«اولین واحد سیرین، لرشه، همونطور که میبینید یک بار دیگه کاملاً عملیاتیه. من قصداول دارم با پشتکار بهعنوان یه تیغه درخشان برای پادشاهی متحد و گروه ضربت هشتادشوراهای و ششم خدمت کنم. لطفاً هر طور که صلاح میدونید از من استفاده کنید.»
«میفهمم... این، اِهم...نمیگفت سریعتر از چیزینمیکرد بود که فکر میکردم.»
لِنا عمداً کلمه «تعمیرات» را ازوارد قلم انداخت. با این حال، لرشه کهچالش ظاهراً آشفته نشده بود، فقط لبخند زد.
«من میگم که بیشتر از زمان دلخواه طول کشید. من فقط میتونم تمام اعضای بدنم رو تو کارگاه اعلیحضرت جایگزین کنم... بقیه سیرینها قطعات یدکیشون از قبل توزرهی کارخونههای تولیدی و پایگاههای خط مقدم مونتاژ شده و فقط لازمه که شبهشخصیتها و جدیدترین دادههای رزمیشون قبل از فعالسازی نصب بشه. اونا میتونن تقریباً بلافاصله دوباره مستقر بشن،بودند حتی اگه بدنهاشون کاملاً نابود شده باشه؛ مثل نبرد اخیر. در واقع، چندین سیرین با شناسه و ظاهر یکسان وجود دارن که بهطور همزمان تو واحدهای مختلف مستقر شدن.»
«.........»
برای لِنا، این ایده عمیقاً ناراحتکننده بود، اما لرشه موجودیت آنها را بهعنوان سلاحشده با غرور در صدایش توصیف میکرد. این بهوضوح روشن میکرد که پادشاهی متحد اینسلطنتی دخترها را فقط بهعنوان اجزای سلاح میدید. آنها بهتر از کالاهای صنعتیِ تولید انبوه نبودند.
داشتن قطعات و واحدهای یدکی در حالت آمادهباش در کارخانهها و پایگاهها در مورد سلاحهای مدرن امری عادی بود. رگینلیفها تعدادروح مشخصی واحد یدکی داشتند که برای هر اسکادران و گردان کنار گذاشته شده بود. شین احتمالاً نمونهای نسبتاً منحصربهفرد بود، اماافتاده حتی در بخش هشتاد و ششم نیز، او یک یا دو یدک از جاگرنات شخصی خود، متصدی کفن و دفن، آماده داشت.
با این حال، دیدن اینکه همان منطق درهیچوقت مورد این دختران که تا این حد شبیه انسانهاآبنوس بودند اعمال میشود، برای لِنا مانند نقض اخلاقیات بود.
«...درد نداره؟»
«منظورتون چیه؟»
پاسخ دادن به سؤالش با این همه خونسردی، لِنا رامحاصرهای از حرف زدن بازداشت. لرشه شاید به دیدن واکنش افراد بهروح این شکل عادت داشت، زیرا لبخند معناداری زد و ادامه داد:
«فکر میکنید گلولههای توپ وقتی تو کارخونه یا انبار نگهداری میشن، از درد فریاد میکشن؟ یا حتی تو لحظه قبل ازظاهر انفجارشون؟ انسانها فقط به این دلیل از چشمانداز جنگ دوری میکنن که موجودیتشون برای نبرد ساخته نشده. اما ما سیرینها سلاحجنگی هستیم. ما برای نابودی دشمن خلق شدیم. مردن همراه با دشمنانمون مایه افتخار ماست. ما اون رو نفرتانگیز نمیدونیم. در واقع...»
لرشه نگاهش را به سمت یک شمشیرشده تزئینی و قدیمی که روی دیوار پشت سرزرهی لِنا به نمایش گذاشته شده بود، حرکت داد.
«...اون شمشیر خیلی ترحمانگیزتر از چیزیه که ما بتونیم باشیم. اون برای بریدن دشمن و خرد شدن تو بحبوحه نبرد ساختهاول شده. اما هرگز به سرنوشتش عمل نخواهد کرد. پیشرفتهای تکنولوژیکی جنگ اون رو منسوخ کرده و به یه وسیله تزئینی تقلیلشنظامی داده که باید برای همیشه شرمش رو برای دیدن همه به نمایش بذاره... همین موضوع در مورد شما هم صدق میکنه.»
آن کلمات غیرمنتظره لِنا را به مکث واداشت و تنهامحاصرهای کاری که میتوانست انجام دهد این بود که به دختری کهروح کمی از او کوتاهتر بود خیره شود، قبل از اینکه بگوید:
«به حال ما دلسوزی میکنی؟»
لرشه با کمری صافآبنوس ایستاد و سر تکان دادناخیر خشک و وظیفهشناسانهای تحویل داد.
«در واقع. انسانها از جنگ متنفرن و از مرگی که به وجود میاره میترسن. و با این حال شما تو میدان نبرد باقی میمونید... شما از من پرسیدید که آیا دردروآ میکشم، اما من باید همین سؤال رو از شما بپرسم. برخلاف ما، اگه شما بمیرید، اون پایان موجودیت شماست. کارهای خیلی زیادی هست که آرزو دارید انجام بدید و شامل نبردشکل نمیشن. زمان شما تو این دنیا برای چیزی بیشتر از فقط جنگ در نظر گرفته شده، با این حال شما اون رو با جنگیدن هدر میدید. آیا این یه موجودیت دردناک نیست؟»
«...شاید حقموضوع با تو باشه.شدیدی با این حال...»
پاسخ به این سؤال که آیا درد داشت، مشخصاً بله بود. اگر هیچ چیز دیگری هم نبود، لِنا نمیتوانست ادعا کند که از بودن درتاکتیکی میدان نبرد هیچ لذت یا شادیای میبرد. او احتمالاً هرگز نمیتوانست مانند سیرینها در نبرد قبلی، خود را به دل جنگ بیندازد و طوری بخندداشراف که گویی آن سرنوشت بیرحمانه تنها چیزی بود که همیشه آرزویش را داشتند. حقیقت این بود که او آرزو میکرد کاش اصلاً مجبور به جنگیدن نبود.
با این حال.
افکارش به سمت شین و دیگرنمیکرد پردازشگرهای اسکادران پیشتاز رفت که آنصیقلی زمان با آنها صحبت کرده بود...
«...هشتاد و ششها انتخاب کردن کهوارد تو این میدان نبرد زنده بمونن. وچالش من انتخاب کردم که در کنارشون بجنگم.»
لرشه بامیان کنجکاوی سرششین را کج کرد.
«عجب، عجب... حدس میزنم چیزی کهپوشانده تو خیابونها میگن راسته. هر چی بهسپاه چیزی نزدیکتر بشی، درست دیدنش سختتر میشه.»
چشمان سبزش نور خورشید راتکیه با شفافیتی منعکس میکردند که باآبنوس چشم یک انسان واقعی متفاوت بود.
«منظورت چیه...؟»
«من بر این باورم که عالیجناب ریپرمیداد و بقیه هشتاد و ششها، در واقعهولوگرامی هیچ تمایلی به حضور تو میدان نبرد ندارن.»
«...همه واقعاً دارنصدفکاریشدهای روی این موضوعپوشانده غصه میخورن، مگه نه؟»
با وجود اینکه به فردریکا گفته شده بود مخلوط کردن گلبرگهای شیرینشده و میوهای که همراه با چایش سرو میشد دراول پادشاهی متحد بیادبی محسوب میشود، او توجه چندانی به این هشدار نکرد. ظاهراً یکی از پیشکاران مسنتر از او خوشش آمدهنظامی بود و مرتباً یک وعده بسیار بزرگ از انواع مختلف چاشنیهای شکردار را در بشقاب کوچک و نقرهای او قرار میداد.
چای او از قبل پر از گلبرگ بود، اما فردریکا به آن دست نزده بود و در عوض هنگام صحبتپیدرپی کردن با حالتی متفکرانه به درون فنجان خیره شده بود. رایدن که روبهروی او نشسته بود، ابرویی بالا انداخت. آنهاقضیه در اتاق آفتابگیر ویلا بودند، اما باغ در حال حاضر با چیزی جز برف خفهکننده و تکرنگ احاطه نشده بود.
«...آره. ضربه بدی بود.»
او جاده محاصرهای را که مجبور بودند از روی آن عبور کنند و از بقایای آلکونوستها وکردهاند سیرینها ساخته شده بود، و تصویری که تداعی میکرد را به یاد آورد. به نظر میرسید ریتو ونظامی همچنین برخی از پردازشگرهای جوانتر بهطور ویژهای تحتتأثیر آن قرار گرفته بودند، هرچند احساساتشان را به زبان نمیآوردند.
اما تأثیرات این رویداد آسیبزا بر هر یک از آنها بهراحتی مشهود بود. گزارشهایشان پر از اشتباهات جزئی و غلطهایسپاه املایی بیشتری نسبت به حالت معمول بود. بسیاری از پردازشگرها حتی آموزش ابتدایی هم ندیده بودند و در خواندن ومیشد نوشتن بهترین نبودند. با این حال، حتی با در نظر گرفتن این موضوع، آنها بسیار بیشتر از حد معمول اشتباه میکردند.
آنها قادر به تمرکز روی کار پیش رویشان نبودند. ذهنشان جای دیگری بود وکشیدن باعث میشد نتوانند روی کاری که دستانشان انجام میداد تمرکز کنند. آنها حتی زمانیبهمحض که با مسائل مرگ و زندگی سروکار داشتند، کارهای اداری خود را بهدرستی بررسی نمیکردند.
«در مقایسه،میان به نظر میرسهمیپذیرفت تو حالت خوبه.»
«آره، چون اونجا نبودم تاصیقلی اتفاق افتادنش رو ببینم. فقطدوم وقتی همهچیز تموم شد، دیدمش.»
او شاهد فداکاری سیرینها برای تشکیل آن مسیر محاصره نبود و مجبور نشده بود برای بالا رفتن، از روی بقایایسپاه مکانیکی آنها قدم بردارد. اما حتی سایر هشتاد و ششهایی هم که آنجا نبودند تا وقوع آن را ببینند و فقطافسران در حین مبارزه با نیروهای باقیمانده دشمن بهطور تصادفی با این منظره روبهرو شده بودند، از دیدن آن متزلزل شده بودند.
این واقعیت که او به آن اندازه آشفتهبدتر نشده بود، احتمالاً به این دلیل نبود کهنفوذناپذیر فقط بعد از وقوع حادثه آن را دیده بود.
نه، احتمالاً به این دلیل بوددلداری که... او در میان آنها تیغهای بودنقشه که کمتر از همه ساییده شده بود.
رایدن تا دوازدهسالگی در داخل هشتاد و پنج بخش جمهوری پناه داده شدهسپاه بود. و این بدان معنا بود که او بسیار کمتر در معرض کینهتوزی جمهوریکنفرانسی قرار گرفته بود و مهربانی انسانی بیشتری نسبت به بسیاری از رفقایش دیده بود.
من احتمالاً چیزهای زیادی رو تو بخشنقشه هشتاد و ششم از دست دادم، اما...شده اما هنوز چیزهایی هستن که از دستشون ندادم.
فردریکا با احتیاط بهروانی او نگاه کرد، گویی درنبردهای حال بررسی نوعی زخم بود.
«و... وقتیمیان اونا رو دیدیمیپذیرفت چه فکری کردی؟»
«دلم نمیخوادمیز عاقبتم مثلآبنوس اونا بشه.»
پاسخش کوتاه بود و تنها پس از پایانهولوگرامی صحبتش متوجه شد که لحنش چقدر تند بوده است.دوم او بهآرامی نوچ کرد تا فردریکا صدایش را نشنود.
ما واقعاً بهفشار بنبست خوردیم. فقط تامیکرد الان متوجهش نشده بودیم.
رایدن نگاهش را برگرداند، چرا که نمیتوانست با چشمان کوچک و قرمزرنگ اونقشه روبهرو شود. احساس میکرد آن نگاه زرشکی میتواند مستقیماً درون او را ببیند واول بیرحمانه هر دروغ و بلوفی را که ممکن بود سعی کند سرهم کند، بسوزاند.
«...میدونم میخوای چی بگی. اگه همچین احساسی دارم، پس بایددوم در موردش چیکار کنیم؟ قراره چه کار متفاوتی انجام بدیمکاخ تا عاقبتمون مثل اونا نشه؟ اما منم هیچ ایدهای ندارم.»
سیرینها با هشتاد و ششها تفاوت داشتند. این موضوع قطعی بود. اما چطور متفاوت بودند؟ هشتاداخیر و ششها چه کار متفاوتی میتوانستند انجام دهند که از تبدیل شدنشان به اجساد فراموششده روی تلیاتاق از لاشهها جلوگیری کند؟ این سؤالی بود که رایدن و احتمالاً رفقایش نیز پاسخی برای آن نداشتند.
در واقع...
او لبهایش رامیگذاشت در یک پوزخنددلداری تلخ جمع کرد.
«"دلم نمیخواد بدونم"، احتمالاًآبنوس جواب صادقانهتری به سؤالته. ازاخیر اعتراف بهش متنفرم، اما این...»
شین هم درنمیگفت یک مقطعی چیزی شبیهنقشه به این گفته بود.
«نمیخوای به یاد بیاری؟»
خانوادهاش. زادگاهش. آیندهای که آن زماندلداری بهطور مبهم در موردش رؤیاپردازی کردهنمیکرد بود. دورانی که در آن خوشحال بود.
رایدن گفته بود نه، و شین هم احتمالاً همین احساس را داشت؛ هیچکدامشان نمیخواستنداول به یاد بیاورند. نه، دقیقتر بگوییم، آنها اصلاً نمیخواستند به آن فکر کنند. آنهاشوراهای نمیخواستند به آیندههایی فکر کنند که با گستاخی جرئت کرده بودند در نظر بگیرند.
هر چه باشد،نمیگفت یک هشتاد و ششنقشه باید باور میداشت که...
«...این چیزی نیستفشار که ما اجازه آرزومیکرد کردنش رو داشته باشیم.»
«ظاهراً اونا قراره همینشین روزا در مورد جزئیاتهیچوقت عملیات بعدی تصمیم بگیرن.»
آنها به کاخ سلطنتی بازگشته بودند تا منتظر بمانند تا جزئیات مأموریت بعدیشان مشخص شود. اما از زمان بازگشتشان، به نظر میرسید بقیهمتحد افراد حاضر در کاخ با تحقیر و سردی به آنها نگاه میکنند. این واقعاً تقصیر هشتاد و ششها نبود که پادشاهی متحد مجبورکسانی شده بود به جبهه دوم خود عقبنشینی کند، اما این واقعیت پابرجا بود که آنها اعزام شده بودند و به هیچچیزی نرسیده بودند.
تئو کسی بود که به حرف آمد، در حالی که در یکی از اتاقهای ویلای امپراتوری کهدوم بهعنوان پادگان آنها عمل میکرد، نشسته بود. طبیعی بود که بقیه به آنها به چشم حقارت نگاهکنفرانسی کنند. از آنجا که گروه ضربت سعی میکرد از درگیریهای غیرضروری جلوگیری کند، آنها بیشتر در ویلا میماندند.
آنها میدانستند که افراد دیگر فقط آنها را بهعنوان دیوانههای تشنهعادت به خون میبینند، و از زمانی که تصمیم گرفتند به ارتش بپیوندند،آدم این را هم میدانستند که در درجه اول بهعنوان سلاح دیده میشوند.
«منظورم اینه که اونا نمیتونن بذارن ما هشتاد و ششهامیکشد برای همیشه وبال گردنشون باشیم. هر چی باشه پادشاهی متحدشده واقعاً تو وضعیت سختی قرار داره... اما با این حال...»
او سرش را بالا آورد وپوشانده با شخصی که با بیحوصلگی بهتاکتیکی بیرون از پنجره نگاه میکرد، صحبت کرد.
«حالت خوبه، کورنا؟»
«چی؟ منموضوع خوبم؛ مگهروانی معلوم نیست؟»
کورنا با لحنی تندتر از چیزی که احتمالاً قصدش را داشت پاسخ داد. او از زمانی کهآبنوس پایگاه قلعه رویچ را پس گرفته بودند، اینگونه شده بود... از زمان آن یورش، او مدام مانندسلطنتی یک گربه بدخلق و مجروح که تلاش هر کسی را برای نزدیک شدن پس میزد، عصبی بود.
همین موضوع در مورد شین، رایدن، آنجو و خود تئو نیز صدق میکرد... در واقع درسقوط مورد تمام هشتاد و ششها صدق میکرد، هرچند به درجات مختلف. کورنا چشمان طلاییاش را بهبرگزار سمت تئو باریک کرد و با خشونت به او چشم دوخت، گویی از سکوتش آزردهخاطر شده بود.
«ما باهیچوقت اون چیزامیکشد فرق داریم.»
با آن واحدهای پردازشگر سلاحهای بدونسرنشین؛ سیرینها.میکرد سیرینهایی که با غرور میخندیدند در حالیکشیدن که خرد میشدند و در هم میشکستند.
«ما مثل اونا نیستیم. منظورم اینه که این کاملاًنمیگفت واضحه، مگه نه؟ نمیفهمم چرا همه اینقدر سر اینصیقلی قضیه به هم ریختن. اونا... سیرینها... اونا ما نیستن.»
اما تئو میتوانست صدای ساییده شدن دندانهای او را کهدوم پشت این کلمات به هم فشرده میشدند، بشنود. او درکاخ حالت انکار صحبت میکرد، گویی میخواست خودش را متقاعد کند.
«اون کوههیچوقت اجساد... اونا بدنهایتکیه مرده ما نبودن.»
«درسته.»
سیرینها و هشتاد و ششها با هم تفاوت داشتند. آن دخترانی که بهنقشه چشمانداز زیر پا له شدن میخندیدند، نمایانگر آیندهای نبودند که هشتاد و ششها بایداول مشتاقانه منتظرش میبودند. او این را میدانست. این... همان چیزی بود که باید میبود.
«اما میدونی، یهجورایی... چی ما رو اینقدر متفاوت میکنه؟اخیر ما هشتاد و ششها نمیدونیم، و فکر میکنم... واسهجلسه همینه که نمیتونیم انکارش کنیم. منم همین احساس رو دارم...»
مرگ آنها سرانجام فرا میرسید. و وقتی فرا میرسید، آیا هشتاد و ششها میتوانستند باظاهر غرور بخندند؟ در حالی که مرگهای بیمعنایی را تجربه میکردند؟ آنها بهشدت از این احتمالمتحد آگاه شده بودند. و هیچ راه ملموسی برای انکار آن نداشتند. به همین دلیل بود که...
«فکر کنم همهمون فقط... ترسیدیم.»
حتی شین هم ترسیده بود... حتیدلداری کورنا که لبهایش را محکم روینمیکرد هم فشرد و نگاهش را دزدید.
«حالتون خوبه، ستوان دومآبنوس اما...؟ اِهم، منظورم اینهظاهر که... آنجو. دوباره متوقف شدی.»
آنجو که با آن صدای ناشیانه و خجالتزده به خود آمده بود، سرشپوشانده را از روی میز دفتر مشترک بلند کرد. او سند الکترونیکی مربوط بهتوجیهی تسلیحات و تدارکات جوخهاش را بست و قبل از پاسخ دادن شانه بالا انداخت.
«یهجورایی ازموضوع قبل همچینروانی حسی داشتم، اما...»
با نگاه به سمتی که صدا از آن میآمد، با چشمان نقرهای و موهای مرواریدیرنگی روبهرو شد که هنوز کاملاً به آنها عادت نکردهمنطقه بود. آنها متعلق به تنها عضو گروه ضربت بود که یونیفرم مردانه آبی پروسیِ جمهوری را به تن داشت. او کمی کوتاهتر از دایانظامی بود و هر بار که آنجو سعی میکرد با او چشم در چشم شود، به نظر میرسید همیشه برای یک ثانیه نگاهش را گم میکرد.
«...تو واقعاً ازصدفکاریشدهای این موضوع ککت همشده نگزیده، مگه نه، داستین؟»
او هم در کنار آنها از مسیر محاصره بالا رفته بود. در همین حال، لِنا، ویکا و فردریکامنطقه تنها از طریق صفحه نمایش مرکز فرماندهی شاهد وقوع آن بودند، در حالی که آرنت و گرته اصلاًجنگی حضور نداشتند و تنها پس از پایان نبرد درباره آن شنیدند. هیچکدام از آنها جزو هشتاد و ششها نبودند...
«اینطور نیست که قبلاً کوهیشدیدی از اجساد ندیده باشم، مثل زمانعادت حمله همهجانبه. منظورم اینه که، اِهم...»
در جریان حمله همهجانبه تابستان گذشته، جمهوری بیشترین آسیب را دیده بود. کل کشور توسطمیز نیروهای لژیون بلعیده شده بود و آن هم در طول تابستان. دیوارها و میادین مینیکردهاند که آنها ساخته بودند توسط لژیون محاصره شده بود و جمهوری هیچ راه فراری نداشت.
ماشینهای کشتار هیچ اسیری نمیگرفتند و بین پرسنل نظامی ودوم غیرنظامیان فرقی قائل نمیشدند. آنها بیشتر جمعیت دهمیلیونی جمهوری راکاخ قتلعام کردند... حتی زمانی برای سوزاندن بقایای آنها وجود نداشت.
«ممکنه بیادبانه به نظر برسه، اما نمیفهمم چرا شماها اینقدر از این موضوع آشفته شدین.ظاهر عملیات وحشتناکی بود، اما، اِهم... میدونید. وقتی نمونههای مغز رو دیدیم، اون همه اسکلت اونجامتحد بود. سیرینها که بدتر از اونا نبودن، واسه همین صادقانه نمیفهمم چرا اینقدر اذیت شدین.»
ذهن داستین به کشف شین در جریان عملیات هزارتوی ترمینال زیرزمینی شاریته بازگشت. نمونهها مانند اشیاء معمولی از سر افراد زنده استخراج شدهآدم بودند. سرها شکافته شده و مغزها استخراج شده و بدون حتی ذرهای از کرامت انسانی در استوانهها قرار گرفته بودند. و با وجود مشاهدهسنگینی چنین چیز وحشتناکی، شین حتی پلک هم نزد. نگاه زرشکی او بدون ذرهای احساس از روی بدنها گذشت، گویی آنها واقعاً فقط اشیاء بودند.
این همان سردیای بود که او را شایسته لقبش میکرد: جناب ریپر. اما در عملیات اخیر، او متفاوت بود. او تماشا کرداخیر که آن دختران مکانیکی با خوشحالی به درون پرتگاه میپرند و مسیر محاصره را با بدنهایشان تشکیل میدهند. مطمئناً منظره هولناکی بود، امابرگزار تفاوت چندانی با اجسادی که در ترمینال دیده بودند نداشت. و با این حال برخلاف آن زمان، شین از خود تردید نشان داد.
«...میفهمم. تومیز واقعاً باآبنوس ما فرق داری.»
خیره شدن به آن کوه لاشهها مانند خیره شدن به آینده خودشان بود. آنها به سوی مرگ خودمنطقه میشتافتند و اصرار داشتند که غرورشان آنها را به این کار وامیدارد، در حالی که تمام مدت میخندیدند.جنگی و اگرچه داستین از آن شوکه شده بود، اما نمیتوانست بازتابی از خودش را در آن تصویر ببیند.
حتی اگر آنها مناظر یکسانی را میدیدند، داستین و آنجو چیزها را متفاوت میدیدند. حتی اگر آنها در یک میدانپیدرپی نبرد بودند و داستین مشتاقانه انتخاب میکرد که در همان مکانی که آنجو میجنگد بجنگد، یک هشتاد و شش و کسیاتفاق که هشتاد و شش نبود با هم تفاوت داشتند. حتی اگر هر دوی آنها دیگر وطن یا جایی برای بازگشت نداشتند.
داستین سرشمیان را پایینشین انداخت: «...متأسفم.»
«نباش. نباید بهصدفکاریشدهای خاطر این موضوعپوشانده عذرخواهی کنی... اما...»
چیزی که میخواست از او بپرسد یک سؤال بیرحمانه بود. احتمالاً به نظر میرسید که دارداخیر او را بهعنوان یک شهروند جمهوری سرزنش میکند. و با اینکه قصدش این نبود، آنجو همچنان یکاتاق هشتاد و شش بود و داستین اهل جمهوری، بنابراین احتمالاً شبیه به یک اتهام به نظر میرسید.
«...داستین، فکر میکنی اون عامل گمشدهای که باعثبدتر میشد ما هم مثل تو بشیم چیه؟ مانفوذناپذیر باید به چی چنگ بزنیم... تا عادی بمونیم؟»
«.........»
داستین پس از شنیدن این سؤال نگاهش را دزدید. این یک سؤال صادقانه بوداول و احتمالاً حالت اتهامآمیز نداشت. اما همچنان شکاف بین آنها را ملموستر میکرد. اینشوراهای خلأ غیرقابلتوصیف در نگاه او، در کلمات او را، بیش از حد روشن میکرد.
«فکر میکنم اشتباه متوجه شدی... اینطور نیستنقشه که فکر کنم شماها عادی نیستید یا همچینظاهر چیزی؛ این فقط یه تفاوت تو ارزشهاست. اما...»
داستین برای لحظهای مکث کردشدیدی تا کلمات مناسب را پیدامحاصرهای کند و دوباره به حرف آمد.
«...من فکر میکنم روشی که الان داریدمیداد باهاش زندگی میکنید، یهجور شکنجهست. انگار داریدهولوگرامی با میل خودتون، خودتون رو به بند میکشید.»
ما هشتاد و شش هستیم.
اینگونه بود که آنجو گاهی خودش و دیگران را برای او توصیف میکرد. آنها نامیظاهر را که جمهوری با قصد تحقیر به آنها تحمیل کرده بود، گرفتند و آن را ازروآ آنِ خود کردند و با غرور درآمیختند. اما از دیدگاه داستین، این نام یک نفرین بود.
آن غروری که آنها به دوش میکشیدند، در عین حال نفرینی بود که آنها را مانند غل و زنجیر میبست. بین این غرورآدم و یک نفرین، تفاوتی بهنازکی یک تار مو وجود داشت. زندگی کردن به خاطر چیزی و زندگی کردن برای تبدیل شدن به چیزی؛دوشش این به آنها هدفی میداد، اما در عین حال نفرینی بود که مانع از آن میشد تا بتوانند به هر دلیل دیگری زندگی کنند.
داستین معتقد بود که هر کسی تا حدودی در بند چیزی زندگی میکند. مانند خون یک فرد.آبنوس یا زبان، جامعه یا احساسات او. ارزشها و گذشتهای که به زمان حال او منتهی شده است.سلطنتی مهم نیست که یک فرد چقدر باور داشته باشد که از این چیزها رهاست، آزادی مطلق وجود نداشت.
و با این حال...
«هر وقت شماها خودتون رو هشتاد و شش صدا میزنید، برای من این حسشده رو داره که انگار دارید میگید نمیتونید هیچچیز دیگهای جز هشتاد و شش باشید.سلطنتی انگار دارید میگید نمیتونید امیدوار باشید که چیزی غیر از اونی که الان هستید، باشید...»
سوتلانا ایدیناروهک هفت سال از پدرش، یعنی پادشاه،بدتر بزرگتر بود و این او را به عمهنفوذناپذیر ویکا تبدیل میکرد. و مانند ویکا، سوتلانا یکی از
اسپرهای خط خونی ایدیناروک بود—یک آمیتیستوس از نسل قبلی. اتاق پذیرایی او پنجرهاینقشه نیمدایره با قابی تزئینشده به شکل یک بادبزن تاشو داشت. نور ضعیف خورشیدسپاه که از باغ یخزده به داخل میتابید، بهسختی از شیشههای دوجداره عبور میکرد.
«شنیدم تو نبرد قبلیتآبنوس چی شده، ویکای عزیزم.ظاهر درگیری خیلی وحشتناکی بوده.»
توانایی خط خونی ایدیناروک، تقویت هوش و خلاقیت فرد بود. این توانایی قدرت ذهنیای به فرد میبخشید که به نظر میرسید منطق و محدودیتهای تکنولوژیجلسه معاصر را نادیده میگیرد. اما به هر دلیلی، به نظر میرسید این توانایی اختراع در هر زمان فقط در یک نفر تجلی پیدا میکند. هرگاه یکبودند آمیتیستوس جدید متولد میشد، به نظر میرسید آمیتیستوس قبلی ناگهان توانایی اختراع خود را از دست میدهد. به همین دلیل، همیشه فقط یک آمیتیستوس وجود داشت.
در طول سالها، اسپرهای ایدیناروک نظریههای متعددی درباره دلیل این موضوع مطرح کردند، اما هیچکدام آنقدر علاقهمندانجام نبودند که عمیقتر به این مسئله بپردازند. یک آمیتیستوس بهتنهایی میتوانست در دنیای انسانها آشوب به پا کند.محکم اگر دو یا سه نفر از آنها همزمان وجود داشتند، پادشاه احتمالاً برای حفظ تاجوتختش به مشکل برمیخورد.
«استانیا رو دیدم... اعلیحضرت از ترس رنگش پریده بود.نمیگفت با اینکه میدونست خودش تو رو به میدون نبردصیقلی فرستاده... تو واقعاً هیچ بویی از احترام به پدر نبردی.»
«اوه، ومیز شما نگرانمآبنوس نشدید، عمه سوتلانا؟»
سوتلانا لبخندی زد. اجزای صورتش لطیفتر از چیزی بود که ازآبنوس جثه کوچکش انتظار میرفت و خیلی شبیه به یک دختر جوانزرهی به نظر میرسید. باورش سخت بود که او از پادشاه بزرگتر است.
«مارهای ایدیناروک مثل ما بهراحتی تو میدون نبرد کشته نمیشن. ما هر گوشه و کنار این دنیا رو میشکافیم و یافتههامون رو کالبدشکافی میکنیم. حتیخستگیاش وقتی نابودی به جون تمام آفرینش بیفته، ما مارهای سمی پوزخند میزنیم و این پدیده رو تماشا میکنیم. مردن قبل از اینکه دنیا به پایانشین برسه، بزرگترین مایه شرمساری ماست... اگه میمردی، خودم با دستای خودم بقایات رو نگه میداشتم. آه، نظرت چیه با دندههات یه گیره مو درست کنم؟»
ویکا بیصدا لبخند زد. او بهخوبی آگاه بود که ماری است که از احساساتهولوگرامی انسانی فاصله گرفته. اما روبهرویش سوتلانا بود که با محبت سر سگی را کهزرهی روی دامنش استراحت میکرد، نوازش میکرد. نه، سر یک سگ نبود—جمجمه یک سگ بود.
ویلای او در اعماق باغ کاخ سلطنتی پنهان بود و همین اتاق پر از حکاکیهایزرهی فراوانی بود که شبیه عاج صیقلخورده یا مرجان سفید به نظر میرسیدند. همه آنها از پرندگان،داشت گربهها و سگهای شکاری موردعلاقهاش و همچنین دایهای که به او نزدیک بود، ساخته شده بودند.
در ازای هوش برترشان، به نظر میرسید بسیاری از اسپرهای ایدیناروک فاقدصیقلی چیزی حیاتی هستند: حس اخلاقیات و همدلیشان. اینکه ویکا از حقوق جانشینیکردهاند تاجوتخت محروم شده بود، اصلاً در تاریخچه خط خونی سلطنتی چیز عجیبی نبود.
اتاقی که در حال حاضر بهعنوان سالن ملاقات کاخ استفاده میشد—اتاق بزرگی پر از بالهای پروانه—توسط اولین پادشاه ایدیناروکبیاثرِ ساخته شده بود، یک آمیتیستوس که به پادشاه دیوانه معروف بود. او تمام ثروت کشور زمستانیشان را صرف پرورشبارها هزاران هزار از آن پروانهها در یکی از گلخانههایشان کرده بود، فقط برای اینکه ناگهان همه آنها را بکشد.
«هرطور شما بخواید، عمه سوتلانا. برای همینه که تونمیگفت این مقطع نمیتونم به لژیون ببازم. اومدم تا ازتونصیقلی کمک بخوام. لطفاً در اسلحهخونهتون رو به روم باز کنید.»
سوتلانا با شیطنتصدفکاریشدهای و کمی محبتپوشانده چشمانش را ریز کرد.
«هنوز خیلی خامی، ویکای عزیزم.»
ویکا که از این حرف جا خورده بود، با چهرهای بیتفاوت به اوچالش خیره شد. سوتلانا با همان لبخند روی لبانش به بالا نگاه کرد، مژههایشآنقدر سایه سنگینی روی چشمان بنفشش میانداختند که سایه آبیتری نسبت به چشمان ویکا داشتند.
«میدونم که تو قلبت، از سربازبازی متنفری... لرچنلید، فکر کنم اسمش همین بود، نه؟هولوگرامی اون دختر که مثل یه چکاوک طلایی بود، اینقدر برات عزیزه؟ اون پرنده آوازخوانزرهی کوچولو خیلی وقت پیش مرده، اما حرفاش هنوز هم تو رو در بند کشیدن.»
«آره... همونطور کهصدفکاریشدهای پدر برای قلب شماشده اینقدر عزیزه، عمه سوتلانا.»
استانیا.
پادشاه خواهر و برادرهای متعددی داشت، امااین تنها کسی که اجازه داشت او رابدتر با نام مستعارش صدا کند، سوتلانا بود.
لبخند عمهاش عمیقتر شد.
«انگار همینطوره... خیلی خب. هر کاری میخوای بکنپوشانده و هر چی دلت میخواد بردار. هر چی باشه،زرهی هیچوقت نمیتونم درخواست پسر برادر عزیزم رو رد کنم.»
«یه کنفرانس بزرگ؟»
«آره. جزئیات عملیات مشخص شده، بنابراین فقطاین باید تو این کنفرانس بزرگ برای گرفتن تأییدیهنبردهای به اعلیحضرت، نخستوزیر و مجلس سنا مراجعه کنیم.»
شین به نقشه هولوگرافیک عملیات خیره شد. او هرگز آنها را در منطقه هشتاد و ششاستحکامات ندیده بود، اما در نهایت در طول مدتی که در فدراسیون بود به آنها عادت کرد.فوراً لِنا در حالی که شین به نقشه نگاه میکرد و حرفهایش را تکرار میکرد، سر تکان داد.
«به عبارت دیگه، باید جزئیات عملیات رو برای مقامات مهم پادشاهی متحد توضیح بدیم. ولیعهد که مسئولزرهی جبهه دومه، بیشترِ ارائه رو بر عهده میگیره، اما من هم باید به بعضی از سؤالات جواببرگزار بدم. هر چی باشه، من افسر فرماندهِ اسکادرانی هستم که قراره عملیات کوهستان دندان اژدها رو انجام بده.»
شین چند لحظهشده مکث کرد تا فکرمنطقه کند و سپس گفت:
«جزئیات جبهه دوم... اینا جزئیاتی هستن که باید برای فرمانده یهشدیدی سپاه یا شاید حتی کل ارتش محفوظ بمونن. گمانم این... چیزیهنفوذناپذیر که یه فرمانده گردان اصلاً نباید بدونه. باید اینطوری برداشت کنم، درسته؟»
نیازی بهاین حضور او نبود،روانی حتی بهصورت تشریفاتی.
«آره... و ضمناً، سیرینها هم برای این عملیات دوبارهشده مستقر میشن، اما تو با این قضیه مشکلی نداری؟سقوط منظورم اینه که... با توجه به اتفاقات دفعه قبل.»
«شخصاً ترجیحپوشانده میدم اسکادران پیشتازاخیر رو همراهی نکنن.»
لِنا با تعجب سرش را بالا آورد. او ایرادی درروانی این نمیدید که شین طوری صحبت کند که انگار میخواهد ازاستحکامات سیرینها دوری کند. در واقع، تقریباً انتظار چنین چیزی را داشت.
«حضورشون برات طاقتفرساست؟»
«نه، فقط نمیتونمهولوگرامی اونا رو ازآبنوس لژیون تشخیص بدم.»
لژیون از ریزماشینهای مایعی استفاده میکرد که بر اساس شبکههای عصبی کشتهشدگان جنگ ساخته شده بودند، در حالی که مغز سیرینهاگراسیا از نورونهای مصنوعی بازتولیدشده از مغز کسانی ساخته شده بود که جانشان نجات نیافته بود. هر دو از این نظر یکسانکسانی بودند که هنوز درگیر آخرین افکار مردگان بودند. توانایی شین هنگام درک هر دوی آنها بهعنوان ارواح، هیچ تمایزی قائل نمیشد.
«میتونه گیجکننده بشه، مخصوصاً تو درگیریهای نزدیک... هرچند وقتی بهشون عادت کنم،وارد تا حدودی میتونم صداها رو از هم تشخیص بدم. پس اگه ممکنه،حملات ترجیح میدم تو یه گروهان مشخص باشن یا بهعنوان پیشاهنگهای جوخهمون عمل کنن.»
«.........»
لِنا آهی اغراقآمیز کشید.
«منظورم این نبود. نپرسیدم که آیا بهمنطقه عملیات لطمه میزنه یا نه. میخواستم بدونمجلسه که آیا اذیتت میکنه؟ تو سطح شخصی.»
شین از این سرزنش غیرمنتظرهگوشش او چند بار پلک زد. حتیشدیدی اگر سؤالش را اینطور بیان میکرد...
«اونا مثلاین لژیون هستن... دیگهروانی بهشون عادت کردم.»
توانایی شین برای شنیدن صدای ارواح از همان ابتدا برد وسیعی داشت و او دائماً صدای تعداد بیشماری از لژیون را میشنید. اضافه شدنپادشاهی چند صدای دیگر به این همهمه، تغییر چندانی در فشاری که به او وارد میکرد ایجاد نمیکرد. درست مانند افرادی که کنار دریا زندگیکسانی میکردند و در نهایت دیگر صدای غرش امواج را نمیشنیدند، شین هم احساس نمیکرد که صدای مداوم ارواح فشار زیادی به او وارد میکند.
لِنا برای لحظهای ساکتظاهر شد. این یک سکوتتاکتیکی کوتاه و تقریباً قهرآمیز بود.
«مدام اینو میگی شین، اما... تو بعد از نبردفشار تو ترمینال زیرزمینی جمهوری از حال رفتی و خوابتنداشت برد. و همینطور بعد از اینکه پایگاه رو پس گرفتیم.»
«مستقر شدن سگهای گله تو نبرد ترمینال باعثمیکرد شد حجم صداهاشون بیشتر بشه، برای همین اوناستحکامات درگیری... منظورم اینه که اینطور نیست که شبا نخوابم.»
او واقعاً شبها بدون مشکلصدفکاریشدهای میخوابید، و این موضوع زمانی کهاخیر خسته میشد، بیشتر به چشم میآمد.
«میدونم، ولی منظورم این نیست... مندوم فقط نگرانم چون تو هیچوقت توسقوط همچین مواقعی بهم نمیگی که خستهای.»
سپس کمی مکث کرد و بهمیپیچید جلو خم شد، انگار از آنوارد لحظه برای جمع کردن شجاعتش استفاده میکرد.
«چند روزاین پیش بافشار لرچه صحبت کردم.»
با شنیدن ناگهانی این نام، چهره شین در هم رفت. لرچه. او و پرندگانتاکتیکی مکانیکیاش تحت تسخیر نالههای مردگان بودند. او بار دیگر کوه لاشهها را که ازاتاق بدنهای آنها تشکیل شده بود، به یاد آورد. صدای خنده هنوز در گوشش میپیچید.
و به یادشده آورد که لرچه بهمنطقه او چه گفته بود.
تو اینشعاع فرصت رو داریگوشش که زنده بمونی.
غرورش در نهایت او را به بخشیوارد از آن کوه اجساد تبدیل میکرد—و حتیچالش آن غرورش هم برای یک سرباز سطحی بود.
تو هنوز همهولوگرامی میتونی با یه نفرصیقلی خوشبختی رو پیدا کنی.
تغییر در رفتار او شیناخیر را غافلگیر کرد. و با اینزرهی حال، نمیتوانست حرفهایش را انکار کند.
حقیقت این است که...
فکر دیگری تقریباً در ذهنش شکل گرفت،وارد اما در آخرین لحظه آن را سرکوب کرد.کشیدن او اجازه نداشت به آن کلمات فکر کند.
اگه بهش فکر کنم، من...
«اون گفت کهشده تو واقعاً نمیخوایدوم تو میدون نبرد باشی—»
«منم میتونمشعاع همین رو دربارهگوشش تو بگم، لِنا.»
حرفش را قطع کرد. نمیخواست به آن فکر کند. و مهمتر از آن، نمیخواست این کلمات را از زبان لِنا بشنود. نمیخواست او بهآدم غرورش شک کند. جنگیدن تا آخرین نفس، معنای هشتاد و شش بودن بود، و او از این متنفر بود که لِنا، از بین تمامسنگینی آدمها، به او شک کند. و حتی اگر هشتاد و ششها متوجه میشدند که آن غرور چقدر بیمعنی است... این تمام چیزی بود که داشتند.
شین تازه بعد از اینکه حرف او را قطع کردظاهر متوجه شد که واقعاً حرفی برای ادامه دادن ندارد، اماجلسه با این حال از فرصت استفاده کرد و ادامه داد:
«لِنا... تا حالا به این فکر کردی کهتاکتیکی دیگه نمیخوام بجنگم...؟ منظورم اینه که میفهمم توکاخ با میل خودت جنگیدن رو انتخاب کردی، اما...»
با دیدن چشمان او که برای لحظهای تیره شد، بهسرعت حرفش را اصلاح کرد. شین هیچچیز درباره او نمیدانست... اوکشیدن هرگز حتی تلاشی برای شناختنش نکرده بود. این را در قلعه برفی روی صخره متوجه شده بود. او چه آرزوییلبهایش داشت؟ تا به حال برای چه جنگیده بود؟ چطور میتوانست در وجودش دلیلی پیدا کند که از بشریت ناامید نشود؟
شین حتی حالاموضوع هم میخواست جوابشدیدی این سؤالات را بداند.
«...اما با این حال، تو اون مسیر محاصره رو دیدی. و دیدی که جمهوری چطورسپاه به ویرانی کشیده شد... تا حالا با خودت فکر نکردی که دیگه بسمه؟ تا حالا حسجنگی نکردی که دیگه نمیخوای ادامه بدی...؟ چطور تونستی... به خودت بقبولونی که همچین حسی نداشته باشی؟»
لِنا میدانست که انسانها میتوانند چقدر پست و وحشتناک باشند. او بهخوبیسقوط میدانست که دنیا میتواند جای شرورانهای باشد، که دنیای بشریت کاملاً ازشوراهای چیزهای زیبا ساخته نشده است. با این حال، او از آن ناامید نشد.
«بهخاطر اینه که...؟ همم، خب.گوشش بهخاطر اینه که این دنیا چیزاییشدیدی داره که ارزش دوست داشتن دارن؟»
برای لحظهای متوقف شد و تردید کرد.وارد به زبان آوردن این کلمات برایش سخت بود،کشیدن چون به نظرش بیش از حد توخالی میآمدند.
شین میدانست که آدمها میتوانند نجیب و مهربان باشند، مثل کشیشی که از او و برادرش در اردوگاه بازداشت منطقه هشتاد و شش محافظت کرد؛ مثل فرماندهگراسیا اولین اسکادرانش که در کنار او جنگید و مرد و وظیفه همراه کردن تمام همرزمانش به مقصد نهاییشان را به او سپرد؛ مثل دوستش از آکادمی افسراننگاه ویژه که برای سلامتی خواهرش میجنگید؛ مثل افسران فدراسیون که او را به جلو هل دادند، حتی با وجود اینکه قرار بود در قلمرو دشمن گرفتار شوند.
شین فقط میتوانست آنها را بهعنوان استثنائاتی بر این قاعده ببیند، اما میدانست که لِنا طور دیگری فکرپادشاهی میکند. شاید این فقط تفاوت در میزان تجربهشان از خوبیهای ذاتی بشریت بود. یا شاید، مسیرهایی که برای رسیدنداشتند به اینجا طی کرده بودند و چیزهایی که در طول راه دیده بودند، بهسادگی تا این حد متفاوت بود.
لِنا از این سؤالات ناگهانی بامیپیچید تعجب چند بار پلک زد ووارد سپس با خوشحالی به جلو خم شد.
«این حرفااین یهو ازفشار کجا اومد؟»
«...تو کسی بودی که این بحث رو شروعپوشانده کردی، لِنا. ازم پرسیدی که آیا میتونم یاداول بگیرم این دنیا رو دوست داشته باشم یا نه.»
«ببخشید؛ فقط یه کم غافلگیر شدمدوم چون خیلی ناگهانی بود، اما... خوشحالمسقوط که این موضوع رو پیش کشیدی. خب...»
لِنا لبخندشعاع زد ومدام چشمانش را بست.
«فکر میکنم فقط این نیست که چیزایی باارزش برای دوست داشتن وجود داره. مسئله اینه کهاستحکامات زیباییهای دنیا اونقدر هست که بر زشتیهاش غلبه کنه—فضیلتهای کافی برای جبران نقصهاش وجود داره، وفوراً همین باعث میشه بتونم دوستش داشته باشم. اینطور نیست که چون ظلم کافی ندیدم ناامید نشدم. فقط...»
لِنا مکث کردهولوگرامی و سعی کرد کلماتصیقلی مناسب را پیدا کند.
«...من میخوام باور کنم... میخوام باور کنم که اینسپاه دنیا هنوز هم میتونه به جایی تبدیل بشه کهپادشاهی آدما بتونن توش زندگی شاد و آرومی داشته باشن.»
اینها کلماتی بودند که شین انتظار شنیدنشان را نداشت. اینطور نبود که اومیکرد زیباییهای بیشتری را در طول زندگیاش تجربه کرده باشد که به او اجازهپیدرپی دهد خوبیهای ذاتیای را در دنیا ببیند که شین قادر به درکش نبود.
«میخوای باور کنی، هان...؟»
...باور به دنیای زیباییمیز که هنوز دور از چشمشده و دور از دسترس بود.
«آره. چون میخوام خوشحال باشم. میخوام بقیه هم خوشحال باشن. و نمیخوام تو دنیایی زندگیتوجیهی کنم که این اتفاق نمیتونه توش بیفته. نمیخوام تو دنیایی زندگی کنم که همه مجبورنافسران تسلیم کینه و پوچی بشن. من از خود مفهوم همچین جایی متنفرم، و برای همینه که...»
یک دنیای عادلانه و مهربان. او به کلماتی فکر کرد که لِنا یک بار وقتی زیر آسمانعادت پرستاره در آن شب برفی کنار هم ایستاده بودند، به او گفته بود. او از دنیایی صحبتبهمحض میکرد که در آن حسن نیت و مهربانی پاداش داده میشد، انگار که برای آن دعا میکرد.
آرزوی او این نبود که بهشدیدی آدمهای مهربان پاداش داده شود، بلکه میخواستنداشت همه، بهطور برابر، طعم خوشبختی را بچشند.
«و برای همینه که... اینطور نیست که نتونستم ناامید بشم. مسئله اینه که نمیخوام ناامید بشم. نمیخوام اعتراف کنم که میدونتوجیهی نبرد و نحوه رفتار جمهوری با منطقه هشتاد و شش، چهرههای واقعی بشریت هستن. و نمیخوام بپذیرم که این وضعیت هرگزعهده نمیتونه تغییر کنه. چون در اون صورت هیچکس خوشبختی رو پیدا نمیکنه. من میخوام خوشحال باشم... و میخوام تو هم خوشحال باشی...»
«.........»
شین نمیتوانست چنین احساسی داشته باشد. او هیچ آیندهای برای امیدواری نداشت. او میتوانست حتی بدون دنبال کردن خوشبختی هم زندگی کند. درانجام ذهنش، او میجنگید چون میخواست دریا را به لِنا نشان دهد، اما این احتمالاً با تصور لِنا از خوشبختی متفاوت بود. او نمیتوانست آرزویاتفاق آینده یا خوشبختی را داشته باشد، و بنابراین نیازی نداشت به این دنیا ایمان داشته باشد. او هیچ دلیلی برای دوست داشتن آن نداشت.
او بهطور مبهمی با خود فکر کرد که او و لِنا واقعاً از اساس با هم تفاوت دارند.انجام نه لزوماً از نظر تجربیات فردی و مسیرهایی که در زندگی طی کرده بودند. دیدگاه آنها به زندگیمحکم و نحوه تعاملشان با دنیا کاملاً متفاوت بود. شیوه بودنشان، شرایط شخصیشان—تکتک جنبههایشان مثل شب و روز بود.
لِنا گفته بود که او این موضوع را پیش کشیده است. و شاید هم همینطور بود، از این نظر که او واقعاً سعی کردهپادشاهی بود طرف مقابل را درک کند. اما دریافت پاسخ سؤالاتش تنها باعث شد شکاف بین آنها بسیار واضحتر شود. آنها برای درک واقعی یکدیگرکسانی بیش از حد از هم دور بودند... آنقدر دور که حتی اگر دستشان را به سوی هم دراز میکردند، دستانشان هرگز به هم نمیرسید.
شین هیچ راهی برای دانستن این موضوع نداشت که لِنا همزرهی بعد از عملیات هزارتوی زیرزمینی شاریته به همین نتیجه رسیده بود. حتیکنفرانسی اگر آنها در یک مکان ایستاده بودند، شکاف بینشان همچنان پابرجا بود.
لِنا بیخبر از آشوب درون قلب شین، لبخند زد. لبخندشروانی تمام ظرافت یک گل را داشت. بله، مانند یک نیلوفرکشیدن نقرهای که حتی در میان گلولای با افتخار شکوفه میدهد.
«من میخوام تو هم خوشحال باشی... برایوارد همینه که باید به این دنیا باورچالش داشته باشم. برای همینه که دوستش دارم.»
او با وجود ناامیدی، امیدوار بود کهصیقلی این خوشبختی—لذتی که خودش نمیتوانست آرزویش را داشتهسپاه باشد—به دنیایی که لِنا دوستش داشت، عطا شود...
وقتی اسکورت ویکا خیلی زودتر از موعد برای کنفرانس بزرگ رسید، فقط برای اینکهجلسه به دلیلی لِنا را بهزور به اتاق دیگری ببرد که در آن تعداد زیادیبرگزار از بانوان دربار منتظرش بودند، لِنا مشکوک شد که یک جای کار بهشدت میلنگد.
«اِمم، ویکا؟»
او را در یونیفرم همیشگی پادشاهی متحد پیدا کرد، با این تفاوت که این بار برای یک مراسم سفارشیسازی شدهبیاثرِ بود. او روبانهای درجه استانداردش را نداشت، بلکه چندین مدال و نشان و یک نوار بزرگ حمایل پوشیده بود که بهطورقضیه مورب از روی شانهاش به پایین امتداد داشت. او همچنین بهجای نشان یقهاش، نشان تکشاخ پادشاهی متحد را بر سینه داشت.
«این... یه کنفرانسه، درسته؟»
«درسته.»
او با خونسردی سر تکانگوشش داد و لِنا با چشمانیروانی اشکآلود به او فشار آورد.
«پس چرااین من باید اینروانی چیز رو بپوشم...؟!»
او لباسی با پارچه روییِ نازک پوشیده بود که به شکلی شیک گلدوزی شده بود و لبههای بلند،سقوط پرزرقوبرق و روانی داشت. حریر نقرهای و شفاف بهزیبایی آستر لاجوردی زیرش را تکمیل میکرد. یقه و آستینهایافسران بلند لباس با مهرههای کریستالی به شکل دم طاووس تزئین شده بود و هر بار که حرکت میکرد، میدرخشید.
با اینکه مطمئناً لباس را شیک و زیبا میدانست، اما هیچ ایدهای نداشت که چرا مجبور به پوشیدنشپادشاهی شده است. با وجود تمام آن مهرههای کریستالی، وزن لباس تقریباً به اندازه یونیفرمش بود. لبه دامن یونیفرمشعهده به اندازه همین لباس کوتاه بود، اما پوشیدن این تیپ هنوز هم او را مضطرب و بیقرار میکرد.
اما حتی بیقراری هم در این لباس یک چالش بود، زیراشدیدی پاشنههایی که پوشیده بود نازکتر و بلندتر از چیزی بود کهنفوذناپذیر به آن عادت داشت. لبه ابریشمی لباسش با صدای بلندی جرنگجرنگ میکرد.
ویکا بااین چهرهای گیج بهروانی لِنا نگاه کرد.
«...فکر کنم خیلی بهت میاد. شکایتی داری؟ اوه،پوشانده حتماً ناامید شدی که نوزن اینجا نیست تااول اینو ببینه. میتونم همین الان صداش کنم بیاد—»
«مسئله این نیست! شـ-شین هیچ ربطی به این موضوعسپاه نداره! نه، منظورم اینه که، چرا؟! چرا باید بهجایپادشاهی یونیفرمم با یه لباس مجلسی برم به یه کنفرانس نظامی؟!»
«...؟ خیلی طبیعیه که زنها تو مراسمهای رسمی لباس مجلسی بپوشن، حتی اگهمیکرد پرسنل نظامی باشن. شاید یه کنفرانس نظامی باشه، اما پدر و برادرم هم توشروح شرکت میکنن. راستش رو بخوای، بیشتر شبیه یه شورای امپراتوریه تا یه شورای نظامی.»
لحنش نشان میداد که اصلاً قصد دست انداختن او را ندارد. در واقع، به نظر میرسید اصلاً نمیفهمد چرا لِنا چنین سؤالی ازروان او میپرسد. به عبارت دیگر، در پادشاهی متحد، لباس رسمی یک زن لباس مجلسی بود، حتی اگر پرسنل نظامی بود. با توجه به اینکهدوشش آنها سربازان زن را به میدان نبرد نمیفرستادند، احتمالاً این یک رسم تاریخی در این کشور بود. آنها فقط بهعنوان افسران عالیرتبه خدمت میکردند.
اما با این حال، شرکتصدفکاریشدهای در یک کنفرانس نظامی باظاهر یک لباس مجلسی پرچین و شکن...؟
لِنا دختر خانوادهای از اشراف سابق بود، بنابراین به پوشیدن لباسهای مجلسی عادت داشت. اما یونیفرمهاکاخ و لباسهای مجلسی برای مناسبتهای متفاوتی پوشیده میشدند و حالات روحی متفاوتی را میطلبیدند. اگر هیچچیز دیگریاشراف هم نبود، لِنا نمیتوانست تصور کند که با یک لباس شب در یک شورای جنگی شرکت کند.
«سرهنگ ونزل...!»
او برای کمک نگاهش را به سمت گرته چرخاند، اما این افسر که خودش هم یک لباس مجلسی خاکستری به تنپیدرپی داشت، فقط شانهای بالا انداخت. از آنجایی که قرار بود با پادشاه ملاقات کند، او از قبل چند لباس مجلسی بااتفاق خود آورده بود. لباس او یقهای بلند و عجیب و لبهای کوتاه داشت که حس اقتدار و شبحی مردانه به او میبخشید.
اگر قبل از رفتنشان این موضوع را بهپوشانده لِنا میگفتند، او هم لباسی شبیه به آناول آماده میکرد. لباسی زیبا بود و یادآور یک یونیفرم.
«خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو. ما تو عملیات قبلیموناول شکست خوردیم، پس احتمالاً باید از انجام هر کاری کهروآ باعث تحقیرمون بشه دوری کنیم. گذشته از این، خیلی بامزه شدی.»
«...اوه. پس تو جمهوری و فدراسیون، زنها یونیفرم رو بهعنوان لباس تمامرسمیشونوارد هم میپوشن. برای همین بود که تو، ایدا و روزنفورت وقتی اولینحملات بار منو دیدید، با اینکه تو یه محیط نظامی بودیم، یونیفرم تنتون بود.»
به نظر میرسید ویکا بالاخرهروانی متوجه تفاوت فرهنگها شده است.نبردهای او با رضایت سر تکان داد.
«حداقل ما تو مراسمها و رویدادهای رسمی چیزیپوشانده جز یونیفرمهای تمامرسمی نمیپوشیم، اعلیحضرت. هرچند، زنها برایاول مهمونیهای بعد از مراسمها—یا برای عروسیها—لباس مجلسی میپوشن.»
«میفهمم. در این صورت، بعد از این همه زحمتی که برای دوختنش کشیدیم، این لباستوجیهی هدر نمیره... میتونی کل این ست رو نگه داری میلیزه، پس وقتی برمیگردی خونه باافسران خودت ببرش. تصور میکنم تا زمانی که کسی رو برای همراهیت پیدا کنی، به دردت بخوره.»
«کسی برای...»
لِنا از کنایه او سرخ شد.شدیدی گذشته از والدینش، تنها کسی که یکنداشت زن را با لباس مجلسی همراهی میکرد...
...دوستپسر یا شوهرش بود.
«مـ-من همچین کسی رو ندارم!»
«برای همین گفتم تامدام زمانی که اون شخص روفشار پیدا کنی. یا بهتره بگم...»
به نظر میرسیدموضوع ویکا با نگاهیشدیدی ترحمآمیز به او مینگرد.
«بعید میدونم ممکنهولوگرامی باشه، اما نگوآبنوس که هنوز متوجهش نشدی؟»
«متوجه چی؟!»
«میفهمم، پس متوجه نشدی. این واقعاًمیپیچید مایه تأسفه... حتی میتونم بگم آزاردهندهست. اینکهمیکرد فکر کنم هر دوی شما اینطوری هستید...»
ویکا سرش را تکان داد؛ این تأسفیوارد بود که لِنا نمیتوانست آن را درکچالش کند—یا شاید، از درک آن امتناع میکرد.
با وجود اینکه مقامات عالیرتبه افراد پرمشغلهای بودند، ادامه حیاتظاهر پادشاهی متحد به موفقیت عملیات پیش رو بستگی داشت. پس ازتوجیهی یک سری بحثهای طولانی، کنفرانس بزرگ بالاخره به زمان استراحت رسید.
لِنا که در گوشهای از اتاق بزرگ کنفرانس نشسته بود، آهی کشید. بیشتر مقامات اتاق را ترکسلطنتی کرده بودند، بنابراین فقط چند نفر در اطراف حضور داشتند. گرته در حال صحبت با افسران نظامی حاضرعملیاتهای برای تبادل اطلاعات بود و ویکا با گفتن اینکه با عمهاش کار دارد، آنجا را ترک کرده بود.
به نظر نمیرسید کسی تمایلی به تعامل با یک افسر جمهوری داشته باشد. جمهوری کشوری بود که نفسهای آخرش را میکشید و واحدانجام او نیز شکست دردناکی را متحمل شده بود. با این حال، لِنا از اینکه کسی با او صحبت نمیکرد، ناراحت نبود. این کنفرانسی بوداتفاق که اعلیحضرت پادشاه در آن حضور داشت و بیشتر افراد حاضر مقامات ارشد بودند. اگرچه نیازی به گفتن نبود، اما او مرعوب شده بود.
در همان زمان بودفشار که شخصی با حفظمیکرد فاصلهای مؤدبانه در کنارش ایستاد.
«عذر میخوام، بانوی من.میز افتخار همصحبتی با خودتونپوشانده رو به من میدید؟»
لِنا پاسخ داد: «بله، البته...»اخیر و چرخید تا با آن شخصزرهی روبهرو شود، اما بلافاصله خشکش زد.
او یونیفرمی به رنگ بنفش تیره به تن داشت و نشان تکشاخوارد پادشاهی متحد جایگزین نشان درجهاش شده بود. موهایش قهوهای مایل به قرمز بودبیاثرِ و با یک روبان بلند و یک گیره موی زمردی بسته شده بود.
و در نهایت، یک جفتروانی چشم بنفش امپراتوری داشت که لِنامحاصرهای اخیراً به دیدنشان عادت کرده بود.
«ا-اعلیحضرت ولیعهد...!»
«بله، اما لطفاً راحت باشید. من فقط اومدم تا بهعنوان یه برادر بزرگتر بهتونجلسه سلام کنم و ازتون بابت حمایت از ویکا تشکر کنم. دوست داشتم فرمانده عملیات هشتادمیشد و شش رو هم صدا کنم بیاد، اما متأسفانه ماهیت این کنفرانس همچین اجازهای نمیده.»
ولیعهد، زافار، با لبخندی متین به او نگاه کرد. او و ویکا از یک مادر متولد شده بودند و بهکشیدن همین دلیل این دو بسیار شبیه به هم بودند. اما از نظر قد و عرض شانه، زافار فیزیکی داشت کهلبهایش بیشتر یادآور یک مرد بالغ بود، و همچنین چهرهای خونسردتر و سیمای کسی را داشت که مسنتر و عاقلتر است.
«مطمئنم اون براتون انواع و اقسام دردسرها رو درست میکنه،نبردهای مثل اینکه مجبورتون کرده تنهایی تو این کنفرانس شرکت کنید...بیاثرِ اون پسر یه جورایی غیرقابلپیشبینیه، اما امیدوارم بتونید باهاش کنار بیاید.»
کلمات و لبخند او باعث شد لِنا با تعجب به اواخیر نگاه کند. آنها به نوعی او را به یاد حالت چهره وسلطنتی لحن ری میانداختند، زمانی که سالها پیش با او ملاقات کرده بود.
«اعلیحضرت، شما چه—؟»
«زافار کافیه، سرهنگ میلیزه.»
«...شاهزاده زافار، شما،موضوع اِمم، چه احساسی نسبتوارد به شاهزاده ویکتور دارید؟»
در کشمکشهای قدرت خاندان ایدیناروک، ویکا بخشی از جناح زافار بود. به نظر میرسید ویکا به روش خودشسقوط به برادر مادریاش احترام میگذاشت و او را میپرستید. لِنا این را میدانست. او میتوانست این را از نحوهنظامی صحبت کردن ویکا درباره او بفهمد. اما نمیتوانست با اطمینان بگوید که زافار چه احساسی نسبت به ویکا دارد.
با وجود اینکه این یکی از سنتهای پادشاهی متحد بود، آنها باز هم پسری را که تنهاسلطنتی ده سال داشت به میدان نبرد فرستاده بودند، جایی که در زمان بحران بهراحتی ممکن بود بهمسئولیت حال خود رها شود. و این کار بدون بازگرداندن حق او برای رسیدن به تاجوتخت انجام شده بود.
بخشی از وجودش در این فکر بود که آیا خانواده سلطنتیشدیدی ویکا را—که سیرینها را ساخته بود، سلاحهایی که توهینی به بشریتنفوذناپذیر بودند—بهعنوان مردی توانا میدیدند، اما در اعماق قلبشان او را منفور میدانستند.
اما با نگاه بهفشار مردی که روبهرویش ایستادهمیکرد بود، و حالت چهرهاش...
«اون برادر کوچیکتر و عزیز منه... هرچند باپوشانده توجه به این سؤالتون، فرض میکنم بهعنوان یهاول غریبه تو این سرزمینها، اونو خیلی عجیب میبینید.»
«.........»
عجیب حتی نمیتوانستکیلومتری ذرهای از آنمیپیچید را توصیف کند.
«همم. گروه عملیاتیموضوع با همکاری سیرینهای شاهزادهوارد ویکا عمل میکنه، پس...»
«آااه، درسته. من دیگهمیز تا الان بهشون عادتپوشانده کردم، اما... بله، میفهمم.»
زافار برایپوشانده فکر کردنظاهر مکث کرد.
«سرهنگ، شماشعاع با فاجعهمدام بابل آشنا هستید؟»
لِنا از این سؤال ناگهانیروانی و ظاهراً بیربط گیج شده بود،محاصرهای اما سر تکان داد و گفت:
«...در حد همونهولوگرامی چیزایی که توآبنوس مدرسه یاد میدن، بله.»
روزگاری در گذشته، بشریت برج بزرگی ساخت تا به جایگاه خداوند در آسمانها برسد. این جاهطلبی خشمسلطنتی خداوند را برانگیخت و او نفرینی بر بشریت نازل کرد و آنها را مجبور ساخت تا بهمسئولیت زبانهای مختلف صحبت کنند. این امر باعث ایجاد زبانهای متعدد شد و به منشأ درگیریهای انسانی تبدیل گشت.
این داستانی از عهد عتیق بود. زمانی که جمهوری سه قرن پیش خانواده سلطنتی را منسوخ کرد، مذهب را نیز که بهعنواننفوذناپذیر پشتوانهای برای فرمانروایی سلطنتی عمل میکرد، ممنوع ساخت. به همین دلیل، بیشتر داستانهای کتاب مقدس اغلب در جمهوری بازگو یا سینه به سینهعکس منتقل نمیشدند. بسیاری از مردم در جمهوری حتی با وجود اینکه تولد مقدس سالانه جشن گرفته میشد، از پیشینه مذهبی آن بیخبر بودند.
«تو اسطورههایی که قبل از کتاب مقدس وجود داشتن، بشریت برج رو ساخت تا دعاهایشان به آسمانها برسه، اما خدایان بهاشتباه فکر کردنروان بشریت داره سعی میکنه بهشون حمله کنه و به همین دلیل اونا رو نفرین کردن. حتی خدایان هم برای رسیدن به درک کاملگناهی بین خودشون تقلا میکردن. پس براشون سخت بود که موجودات ناقصی مثل انسانها رو درک کنن. شاید کنایهآمیز باشه... اما به هر حال...»
صدای زافار محو شد و به آسمان نگاهپوشانده کرد، انگار به برجی که از آرزوهای مردماول در سرزمینی دوردست ساخته شده بود، خیره شده بود.
«...از نظر من، این واقعیت که بشریت بهمحض اینکه نتونستن همدیگه روسقوط درک کنن، شروع به دعوا با هم کردن، خیلی قابلتوجهست. این یعنی اوناجنگی وقتی به یه زبان مشترک صحبت میکردن هم واقعاً به هم اعتماد نداشتن.»
انسانها عادت به درگیریهای داخلی داشتند، اما این ناشی از تواناییشدیدی صحبت کردن و توافق نبود. این از فقدان اعتماد نشئت میگرفت.نفوذناپذیر آنها به یکدیگر نگاه میکردند و نمیتوانستند چیزی شایسته اعتماد پیدا کنند.
لِنا احساس کرد این کلمات مانند خنجری در قلبش فرو رفت. زافار احتمالاً چنین قصدی نداشت. هیچ راهیانجام وجود نداشت که او از گفتگوهای لِنا با شین خبر داشته باشد، زیرا او هرگز شین را ندیده بود.روی اما با این حال، لِنا نمیتوانست جلوی این احساس را بگیرد که زافار دارد درباره آن دو صحبت میکند.
«حتی اگه دو نفر ناگهان شروع به صحبت با زبانهای مختلف میکردن، خواستههاشون باید یکی میبود. اگه اونا این واقعیت رو میدونستن، حتی اگه تواناییمتحد برقراری ارتباط رو از دست میدادن، باز هم به همدیگه باور داشتن... و در مورد ما هم همینطوره. حتی اگه اون یه مار خونسرد باشه،مقدم تا زمانی که دوستم داشته باشه، منم عشقش رو جبران میکنم. میتونم به اون محبت باور داشته باشم، حتی اگه به هیچچیز دیگهای باور نداشته باشم.»
حتی اگر ویکا ازظاهر هر نظر دیگر کاملاًتاکتیکی با او متفاوت بود.
«ممکنه اون نفهمه چی باعث ناراحتی آدما میشه یا چرا احساس غم میکنن. اما میفهمه کی من و پدر ناراحت میشیماستحکامات و سعی میکنه باعث غصهمون نشه... و همین برام کافیه. ممکنه اون بر اساس همون منطق و ارزشهایی که من بهشونروی پایبندم زندگی نکنه، اما باز هم سعی میکنه به روش خودش منو دوست داشته باشه... اون برادر کوچیکتر و عزیز منه.»
«.........»
و لِنا درهولوگرامی تضاد با این موضوعصیقلی چگونه رفتار کرده بود؟
این منو... خیلی ناراحت میکنه.
شین و بقیه هشتاد و ششها از دنیا ناامید شده بودند و آن را مکانی بیرحم وعادت سرد میدانستند. آنها اعتماد و انتظاراتشان از دنیا را کنار گذاشته بودند. آنها شادیهایی را که میتوانستندبهمحض به یاد بیاورند و همچنین خوشبختی آیندهای را که ممکن بود مشتاقانه منتظرش باشند، رها کرده بودند.
این موضوع لِنا را غمگین میکرد. اما چیزی که حتی غمانگیزتر بود این بود که شین نمیتوانست درک کند چرا اینپیدرپی موضوع او را ناراحت میکند. بهخاطر نحوه رفتارش—مانند یک هیولای معصوم در کالبد انسانی—شکاف بین آنها بهاندازه همیشه عمیق بود. ایناتفاق به او درد میداد و باعث میشد از خود بپرسد که آیا آنها هرگز به درکی متقابل خواهند رسید یا خیر.
من میخوام که اونمیز منو درک کنه. کاشپوشانده اون بیشتر شبیه من بود...
او ناخودآگاه شروع به آرزوی چنین چیزی کرده بود. او ادعا کرده بود که میخواهد هشتادکاخ و ششها را درک کند، در حالی که در حقیقت، هرگز تلاشی برای درک آنها نکردهاعضای بود. حتی اگر نمیتوانست آنها را درک کند، میتوانست سعی کند به چیزی که بودند احترام بگذارد.
اما در عوض، او بهسادگیگوشش آرزو میکرد که آنها اوروانی را درک کنند. بهطور یکطرفه.
تو واقعاً متکبری.
بله. متکبرنقشه و مغرور.میز خودحقپندار و کوتهفکر...
«...شاهزاده زافار.»
او لبهای رژزدهاش را گاز گرفت و ناامیدانه سعی کرد لحنششدیدی را ثابت نگه دارد، که برعکس باعث شد صدایش عجیب به نظرانجام برسد. زافار با مهربانی وانمود کرد که متوجه این موضوع نشده است.
«بله؟»
«اگه شما و شاهزاده ویکتورصدفکاریشدهای تا این حد با هم فرقاخیر دارید، چطور... رابطهتون رو حفظ میکنید؟»
«اوه، این خیلی سادهست. سر بعضی چیزا من کوتاه میام، در حالی که از بعضی چیزای دیگه حاضر نیستم دست بکشم. تو بعضی موارد، منجنگی به نظر اون احترام میذارم، در حالی که تو موارد دیگه، مجبورش میکنم با طرز فکر من سازگار بشه. هر دوی ما به حریم همدیگهخطوط احترام میذاریم تا زمانی که به یه نقطه توافق برسیم. آدما معمولاً اینطوری با هم تعامل میکنن... هرچند، سالها طول کشید تا به اینجا برسیم.»
«این... بله،شعاع درسته... حقمدام با شماست.»
ممکن بود شکافی بین آنها وجود داشته باشد. ممکن بود دنیامحاصرهای را به روشهای متفاوتی ببینند. اما اگر سعی میکردند کمکم یکدیگرروح را درک کنند، آنگاه مطمئناً او یک روز میتوانست در کنارش بایستد.
و چیزهایی وجود داشت که او میتوانست به آنها باور داشته باشد... چیزهایی که او حتی تازرهی دو سال پیش، قبل از اینکه واقعاً رودررو با هم ملاقات کنند، قادر به باور کردنشان بود.برگزار زمانی که آنها هنوز ظالم و مظلوم بودند... زمانی که بیش از حد با هم تفاوت داشتند.
او مشتهایش راشده زیر آستینهای لباسدوم مجلسیاش محکم گره کرد.
«خیلی ازتون ممنونم، اعلیحضرت.»
«معمولاً، آداب و رسوم ایجاب میکنه که شما رو تانبردهای پادگان همراهی کنم، اما متأسفانه، هنوز اینجا کار دارم. منبیاثرِ یه اسکورت خبر کردم، پس تا وقتی برمیگردید با اونا بمونید.»
زمان حضور لِنا در کنفرانس بزرگ به پایان رسید. ویکا لِنا را نه به سمت خروجیاول محوطه کاخ، بلکه به جادهای که از داخل محوطه میگذشت هدایت کرد. این یک مسیر سنگفرششدهاختصاص کوچک بین باغها بود که به ویلای امپراتوری که گروه عملیاتی از آن استفاده میکرد، منتهی میشد.
در تضاد کامل با فضای داخلی گرم و روشن کاخ، تاریکی سرد یک شبجلسه زمستانی بر باغ سایه افکنده بود. لِنا که بهخوبی از سرمای استخوانسوز آگاه بود،برگزار در محوطه بین فضای داخلی کاخ و باغ ماند و به اطراف نگاه کرد.
شب بهطرز غافلگیرکنندهای روشن و پرستاره بود. لِنا میتوانست همان ستارههایی را ببیند که قبل از تسخیر پایگاه قلعه رویچ همراه با شینانجام به آنها خیره شده بود. در آن زمان، به نظر میرسید شین میخواست چیزی به او بگوید اما در نهایت ساکت شد. او تصوراتفاق کرده بود که شین بعداً به او خواهد گفت، اما با وقوع نبرد محاصره بلافاصله پس از آن، آنها هرگز به آن موضوع برنگشتند.
شین آن موقع سعی داشتروانی چه چیزی به او بگوید؟ سعیمحاصرهای داشت چه چیزی را بیان کند؟
...آیا پرسیدن این موضوعمیز از او در حالپوشانده حاضر کار درستی بود...؟
ویکا صدای آرامی از خود درآورد. لِنا محو تماشای آسمان بود، اما ویکا متوجه چیزی درکاخ جاده برفی شد. ظاهراً او دید در شب استثناییای داشت، بیشباهت به دید یک گربه نبود. اواشراف ماری بود که میتوانست دنیا را همانطور که هست ببیند، بدون اینکه نیازی به نور داشته باشد.
«اوناهاش. خیلیشعاع خب میلیزه. امشبگوشش خوب استراحت کن.»
ظاهراً برنامهای برای صحبت با کسی که برای برگرداندن او به ویلا آمده بود نداشت، زیرااستحکامات بهسرعت چرخید و رفت. در حالی که دور میشد، قدمهایش هیچ صدایی روی فرش ضخیم ایجاد نمیکرد.رفت لِنا بیشتر از صدای خشخش لباسهایش و کمرنگ شدن بوی ادکلنش میتوانست بفهمد که او رفته است.
و بلافاصله پس از رفتن ویکا، صدای خرد شدن برف زیر قدمهای سبکی بهتاکتیکی گوشش رسید. حتی او، با وجود اینکه معمولاً هنگام راه رفتن هیچ صدایی تولیداتاق نمیکرد، نمیتوانست هنگام قدم گذاشتن روی جادهای از برف شکننده از این صدا جلوگیری کند.
با دیدن قامت او که دردوم نور ستارگان منعکسشده از برف بزرگترسقوط میشد، چهره لِنا از خوشحالی درخشید.
«شین!»
«شین!»
شین از درون تاریکی باغ برفی بهصیقلی لِنا که با دیدن او لبخند میزد،تاکتیکی نگاه کرد. او در جای خود ایستاد.
آااه...
او ناگهان به حقیقتی پی برد. چه چیزی باعث شد همهچیز در ذهنش روشن شود؟ شاید نور این اطرافچالش برای چشمانش بیش از حد روشن به نظر میرسید، چرا که او به تاریکی شب عادت کرده بود. یارفت شاید به این دلیل بود که برای اولین بار او را بهجای یونیفرمش، با لباس مجلسی و آرایش میدید.
خودش هم نمیتوانست بگوید چرا، اما ناگهان همهچیز برایش واضح شد. لِنا در میدان نبردکشیدن یا یک پایگاه نظامی نبود، بلکه در مکانی بسیار دور از آتش جنگ قرار داشت.پیدا او نه با یونیفرم، بلکه با لباسی که مختص زمان صلح بود، آنجا ایستاده بود.
او عمق و فاصله مطلق و جبرانناپذیر شکاف بینشان را به یاد آورد. دنیاهایی که آنهااول میدیدند متفاوت بود. دنیاهایی که آرزویش را داشتند متفاوت بود. که به عبارت دیگر به این معنیداشت بود که دنیاهایی که به آنها تعلق داشتند—دنیاهایی که اجازه حضور در آنها را داشتند—نیز متفاوت بود.
لِنا به من نیازی نداره.
شکلی که اکنون او را میدید، همان شکلی بود که لِنا باید میبود.میکرد لِنا هرگز به هرجومرج میدان نبرد تعلق نداشت، بلکه متعلق به دنیایی ازپیدرپی صلح و آرامش بود. او سزاوار زندگی در دنیایی عاری از درگیری بود.
میدان نبرد دنیای او نبود. او نیازیوارد به شناختن کشمکش و مرگ نداشت... پوچیچالش غیرمنطقی جنگ هیچ جایی در نزدیکی او نداشت.
و شین که تنها جنگ و سختیهایش را میشناخت، به همین ترتیب هیچ جایی در کنار او نداشت. تمام چیزیجلسه که او میشناخت درگیری بود و تنها در بحبوحه نبرد میتوانست هویت خود را بسازد. با وجود اینکه تصمیم گرفتهمسئولیت بود تا آخرین نفس بجنگد، نمیتوانست تصور کند که چه چیزی فراتر از این جنگِ به ظاهر بیپایان نهفته است...
او حتی نمیتوانست تصور کند که لِنا چه نوع دنیایی را میخواهد. او میخواست دریا راکاخ به لِنا نشان دهد—که به این معنی بود که او تنها میتوانست آیندهای را تصور کنداعضای که لِنا در آن حضور داشته باشد. اما لِنا برای زنده ماندن نیازی به او نداشت.
در واقع کاملاً برعکس بود. حضور او تنها به لِنا آسیب میرساند. لِنا میخواست همه خوشحالمحاصرهای باشند، در حالی که شین نمیتوانست تصور کند چه چیزی ممکن است ایده او از شادیآنقدر را شکل دهد. شیوه زندگی او بهراحتی میتوانست بهعنوان سلاحی برای آسیب رساندن به لِنا عمل کند.
لِنا قبلاً چندین بار اینروانی را گفته بود، اما شیننبردهای حتی نمیتوانست آن را درک کند:
این منو... خیلی ناراحت میکنه.
این واقعیت که او نمیتوانست آرزوی آینده خودش را داشته باشد، تنها به لِنا آسیب میرساند. ناتوانیسلطنتی او در درک این واقعیت ساده، شکاف بین آنها را بیش از هر چیز دیگری عمیقتر کردهمسئولیت بود. او حتی سعی نکرده بود لِنا را درک کند... حتی به آن نزدیک هم نشده بود.
لِنا گفته بود که از دست اواین غمگین است. که آسیب دیده است. و بانبردهای این حال شین همچنان به او آسیب میرساند.
گرگها نمیتوانستند در میان انسانها زندگی کنند. هیولایی از میدان نبردمحاصرهای که با پا گذاشتن روی اجساد زنده مانده بود—هیولایی که با کینهروان این دنیا آلوده شده بود—نمیتوانست در کنار این نماد پاکی قدم بردارد.
دنیاهایی که آرزویش را داشتند، دنیاهاییآبنوس که در آنها زندگی میکردند—شیوه بودنشاندوم بیش از حد با هم تفاوت داشت.
و به این ترتیب او بهدوم یک حقیقت آزاردهنده پی برد. آنها ازکردهاند همان ابتدا هرگز به هم تعلق نداشتند.
لِنا تصور میکرد که عصبی خواهد شد، اما خستگی ذهنیاش بیشتر از چیزی بود که فکر میکرد. با لبخندی زورکی از اینکه بدنشانجام با فکر نگاه کردن شین به او چقدر سفت شده بود، با عجله از پلههای سنگی که به باغ منتهی میشد پایین رفت.قضیه شین همزمان با او نزدیک شد، شاید از روی ملاحظه برای راه رفتن ناشیانه لِنا در امتداد جاده یخزده، و به او نگاه کرد.
«اومدی دنبالم.»
«آره. حتی اگههولوگرامی اینجا داخل محوطهآبنوس کاخ باشه، بازم شبه.»
با وجود اینکه تنها چند ساعت از هم جدا بودند، چیزی در لحن بیتفاوت او هنگام دادن این پاسخ به طرز عجیبی برای لِنا نوستالژیک بود. یکیداشت از نگهبانان با عجله از کاخ آمد و کتی را که لِنا ظاهراً داخل جا گذاشته بود به او داد و لِنا با کمک شین آن را رویگوشهای لباسش پوشید. او چرخید تا با شین روبهرو شود. شاید بهخاطر نور برف بود که چهره سفید و مرمرین شین، سردتر و آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
«عذر میخوام... منتظرت گذاشتم.»
«اصلاً.»
پاسخش کوتاه بود. شین که احتمالاً نگران بود لِنا مجبور شود با کفشهای پاشنهبلند در جادهای یخی راه برود، برای لحظهایتوجیهی کوتاه... نه، برای لحظهای طولانی تردید کرد و سپس بااحتیاط بازویش را به سمت او دراز کرد. لِنا برای لحظهای ازعهده این حرکت خشکش زد... او میدانست که در چنین مواقعی کمک کردن، برای یک جنتلمن جزو آداب معاشرت خوب محسوب میشود، اما...
من که...پوشانده جلف... بهظاهر نظر نرسیدم... نه...؟
لِنا در رویدادهای اجتماعی مثل مهمانیها همیشه کمی گوشهگیر بود. او بهندرت اینگونهمیکرد همراهی شده بود. اما نمیتوانست انکار کند که راه رفتن با این پاشنههاپیدرپی واقعاً سخت است... بنابراین شجاعتش را جمع کرد و پیشنهاد او را پذیرفت.
او بازوی شین را به شکلی گرفت که تقریباً بیش از حد خجالتی به نظر میرسید. او نمیتوانست خودش را راضی کند که دستش را دور بازویآنقدر شین حلقه کند، بنابراین فقط آستین او را گرفت. پس از انجام این کار، شین در حالی که لِنا در کنارش بود، شروع به راه رفتن در جادههیچوقت کرد. شین حتی کمتر از لِنا که به همراهی شدن توسط مردان عادت نداشت، به همراهی زنان عادت داشت، بنابراین راه رفتن آنها تا حد امکان معذبکننده بود.
برف زیر پاهایشان خرد میشد و آنها دو سری ردپا از خود به جا میگذاشتند. به نظر میرسید شینکردهاند سرعتش را با لِنا هماهنگ کرده است، زیرا کندتر از معمول راه میرفت. او معمولاً بیسروصدا و بدون ایجاداعضای هیچ صدایی حرکت میکرد، بنابراین شنیدن صدای قدمهای او که با قدمهای خودش هماهنگ شده بود، به نوعی رضایتبخش بود.
بله، شین داشتشده خودش را بادوم سرعت او تطبیق میداد.
او همیشه مراعات حال لِنا را میکرد، حتی بدون اینکه لِنا متوجه این موضوع شود... همیشهمحاصرهای دست یاری دراز میکرد. در حالی که لِنا آنجا ایستاده بود و از شکاف بینشان فلجآنقدر شده بود... شین با وجود فاصله، همچنان با او صحبت میکرد و سعی میکرد درکش کند.
و لِنااین میخواست پاسخ اینروانی احساسات را بدهد.
«شین، اگه من...»
اینها کلماتی بودند که او قبلاً بارها به زبان آورده بود. از زمانی که هنوز صد کیلومتر از هم فاصله داشتندگراسیا و گران مور بینشان بود. قبل از اینکه نام و چهرهاش را بشناسد—یا از سرنوشت مرگ حتمیای که در انتظارش بود خبرهنوز داشته باشد. و زمانی که دوباره به هم پیوسته بودند و لِنا فکر میکرد شین بالاخره از آن سرنوشت رها شده است.
«وقتی این جنگ تموم شد... نه، حتی قبل ازفشار اینکه تموم بشه... کاری هست که دلت بخواد انجام بدی؟چالش جایی هست که بخوای بری؟ چیزی هست که بخوای ببینی؟»
چهره شین منجمد شد.فشار سپس با لحنی بهشدتمیکرد سرد و طردکننده گفت:
«بازم این بحث؟»
اون واقعاً ازشده حرف زدن دربارهدوم این موضوع متنفره...
این کلمات همیشه برای او مانند سرزنش به نظر میرسیدند. البته قصد لِنا این نبود، امامحاصرهای آنها مانند یک محکومیت تکراری بودند. انگار لِنا به او میگفت که چون از دنیا ناامیدآنقدر شده است، چون نمیتواند دنیا را به همان شکلی که او میبیند ببیند، باعث ناراحتیاش میشود.
شین آهی کشید و با صدایی بیتفاوت به صحبتش ادامه داد. وعادت در حالی که آن صدا لِنا را از او دور میکرد، درآدم عین حال احساس میشد که او دارد درد غیرقابلوصفی را تحمل میکند.
«...نه، هیچچیزی نیست. همونطورمیز که قبلاً گفتم، فکرپوشانده نمیکنم دنیا جای زیبایی باشه.»
«بله، میتونم تصور کنم.ظاهر این... همون شکلیه کهتاکتیکی تو دنیا رو میبینی.»
لِنا با ناراحتی کلماتی را به زبان آورد که تا به الان کاملاً به آنها باور نداشت. در این دنیا، شین هیچچیزی برایانجام باور داشتن نداشت. هیچچیزی برای اینکه مشتاقانه منتظرش باشد. و لِنا نمیتوانست او را به خاطر این موضوع سرزنش کند... هرچقدر هم کهقضیه این موضوع او را غمگین میکرد، هیچکس نمیتوانست با توجه به زندگیای که شین پشت سر گذاشته بود، احساس او را محکوم کند.
او از خانواده، خانه و آزادیاش محروم شده بود. او مجبور به پذیرش سرنوشت مرگکشیدن حتمی شده بود. او مجبور بود دنیا را زشت ببیند، زیرا این تنها راهی بودپیدا که میتوانست از تسلیم شدن کامل جلوگیری کند. برای او، هیچ زیباییای در زندگی وجود نداشت.
در چشمان لِنا، این دیدگاه تاریکی بود... اما نمیتوانست بگویدظاهر که شین اشتباه میکند. اگر هیچچیز دیگری هم نبود، این فقطتوجیهی همان شکلی بود که دنیا به او نشان داده شده بود.
برای تو،پوشانده اون زخمهاظاهر غرورت بودن.
بله، زخمها. لِنا و جمهوری عمیقترین زخمهای قابلتصور را در ذهن او حک کرده بودند. و همانطور کهنداشت زیر آسمان پرستاره پایگاه قلعه فکر میکرد، نمیتوانست به او بگوید که بهسادگی از شر آن زخمها خلاصفرصت شود. او نمیتوانست بیرحمانه این را از شین بگیرد، حتی اگر آن زخمها درد زیادی برایش به همراه داشتند.
برای شین، زخمها بخشی از وجودش بودند. شاید دقیقاً به این دلیل که چیزهای زیادی از او گرفته شده بود، آن زخمها وزن بیشتری نسبتفرسوده به چیزی که لِنا تصور میکرد داشتند. در این صورت، لِنا باید زخمها و ناامیدی او را بهعنوان بخشی از وجودش میپذیرفت. ممکن بود شکافی بینشین آنها وجود داشته باشد، اما آن شکاف بخشی از چیزی بود که شین را بهعنوان یک شخص تعریف میکرد... و لِنا نمیتوانست آن را نادیده بگیرد.
چیزی در او وجود داشت که لِنا میتوانست به آن باور داشته باشد. چیزی که از زمان حضورشان در منطقه هشتاد وکاخ شش—و قبل از اینکه رودررو با او ملاقات کند—میشناخت. آن چیز قدرت او بود. غرورش. شیطنتهای کودکانهای که گاهی از خود نشانحضور میداد، و مواقعی که متناسب با سنش رفتار میکرد. و مهربانیای که به نظر نمیرسید خودش بداند آن را دارد—روی دیگر ظاهر یخیاش.
لِنا تصمیم گرفت به آن باور داشته باشد. ممکن بود آنهازرهی همیشه نتوانند به درک متقابلی برسند، اما مهم نبود چقدر فاصلهاتاق بینشان وجود دارد، او به آن بخش از وجود شین باور میداشت.
«و با این حال...»
«و با این حال...»
شین بهسختی میتوانست روی کلمات لِنا تمرکز کند.پوشانده او ناگهان در افکارش غرق شد. سؤال لِنااول ضربه فلجکنندهای به او وارد کرده بود، هرچند سهواً.
کاری هست که دلتظاهر بخواد بعد از تمومتاکتیکی شدن این جنگ انجام بدی؟
لِنا قبلاً چندین بار این را از او پرسیده بود و شینوارد هنوز هم نمیتوانست پاسخی برایش پیدا کند. نه به این دلیل کهحملات پاسخی نداشت—داشت—اما نمیتوانست خودش را راضی کند که درباره آن صحبت کند.
میخوام دریااین رو بهتفشار نشون بدم.
اما این آرزویی بود که او بهتنهایی کرده بود و دیگر نمیتوانست آن را با لِنا درزرهی میان بگذارد. او متوجه شده بود که این کار تنها به لِنا آسیب میرساند. اگر سعی میکرد همانطورمیشد که الان بود در کنارش باشد، تنها باعث درد او میشد. او نمیتوانست در کنار لِنا قدم بردارد.
و به همین دلیل بود که نمیتوانست پاسخ واقعیاش را بدهد. او نمیخواست دستی راتوجیهی که لِنا به سویش دراز کرده بود بگیرد. آرزوی لِنا، تمایل او برای رسیدن همهافسران به خوشبختی، چیزی بود که شین نمیتوانست برآورده کند. او تنها باری بر دوش لِنا میشد.
پس دیگه آرزو نمیکنممدام که دریا رو بهتموضوع نشون بدم. دیگه هرگز.
دست بر قضا، هم لِنا و هم شینمیکرد آنقدر غرق در افکارشان بودند که هیچکدام بهاستحکامات پاهایشان توجهی نکردند. و در نتیجه مستقیم این موضوع...
«...آااه؟!»
وقتی دختر مو نقرهای کنارش ناگهاندوم با جیغی هیستریک به سمت زمینسقوط تلوتلو خورد، شین به خود آمد.
«لِنا؟!»
این واقعیت که او میتوانست با وجود اینکه تا یک لحظه پیش غرق در افکارش بود، بهطور غریزی او را درپیدرپی آغوش بگیرد، بهخاطر واکنشهای فراانسانیاش بود. اما او برای یک لحظه تردید کرد. به دلایلی، او بهشدت از لمس کردن لِنا میترسید.افتاده و به همین دلیل، برای حمایت مناسب از او خیلی دیر عمل کرد و او را به شکلی ناشیانه و ناراحتکننده گرفت.
تکههایی از آبی شفاف در گوشه دیدش پرواز کردند. ظاهراً آنها روی یک تکه یخ جامد پا گذاشته وکردهاند لیز خورده بودند. در آن لحظه، شین از دختری که در آغوشش بود پرسید که آیا حالش خوب است یااشراف نه. تکه یخ آنقدر سفت بود که زیر وزنشان نشکند، و لِنا با کفشهای پاشنهبلندش روی آن پا گذاشته بود.