چپتر 7: بخش دوم
0شش ماه از سربازی اجباریاش میگذشتبعد که رایدن به اسکادران او منتقل شدبچهها و با آن خدای مرگ برخورد کرد.
آخرین نفر از دوستانش که همزمان با اوسال به خدمت گرفته شده بودند، درست یک روزکار قبل از انتقالش در جوخهای دیگر کشته شد.
پیش از اعزام، اولحظه در منطقه هشتاد وهرگز پنج مخفی مانده بود.
کسی که او را پنهان کرده بود،همیشهِ یک پیرزن آلبا بود که در گذشته مدیریتصورتی یک مدرسه شبانهروزی خصوصی را بر عهده داشت.
او تا جایی که میتوانست بچههای هشتاد و ششی رادولت پنهان میکرد؛ چه دانشآموزان خودش بودند و چه بچههایی کهبرمیآمد همان حوالی زندگی میکردند. همه را در خوابگاهها مخفی کرده بود.
بعد از پنج سال، بالاخره یک نفر دهنلقی کرد. دولت سربازانی فرستاد تا بچهها را بهکار اردوگاههای کار اجباری ببرند. پیرزن هر کاری از دستش برمیآمد کرد تا جلویشان را بگیرد؛ اوگرفت به وجدان و عدالت انسانی آنها التماس کرد، اما تنها پاسخی که گرفت تمسخر و تحقیر بود.
سربازها بچهها را سوار کامیون حمل دام کردند وحتی طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، راه افتادند. پیرزنمیدادند دنبالشان دوید و تا آخرین لحظه دست از تقلا برنداشت.
او هرگز حتی یک کلمه حرف زشت هم به زبانکوره نیاورده بود. هر وقت رایدن و بقیه فحش میدادند، همیشهِفریاد خدا با دستپاچگی و از کوره در رفته، عصبانی میشد.
اما همین پیرزن بود کهخوابگاهها با صورتی غرق در اشکدولت و درهمرفته از خشم، فریاد زد:
«برین به درک، آشغالهای عوضی!!!»
آن فریاد خشن، همراه با تصویر اوبرنداشت که روی جاده افتاده بود و زارنیاورده میزد، هنوز در ذهن رایدن تازه بود.
کسی که به او «خدای مرگ» میگفتند، فرمانده جوخهاشدستپاچگی و همسنوسال خودش بود. با توجه به تجربیات قبلیدرهمرفته رایدن، دیدن بیخیالیِ بیشازحد او عجیب به نظر میرسید.
او هیچوقت برنامه گشتزنی نمیچید و با وجود اینکه ممکن بود لژیون در آن حوالی کمین کرده باشد، تنهاییدستش در خرابهها پرسه میزد. حتی وقتی رادار هیچ سیگنالی دریافت نمیکرد، دستور حمله میداد. هرچند هر بار میتوانست بادام دقتی خیرهکننده فرماندهی کند، اما این رفتار بیحال و سست او از نظر رایدن چیزی شبیه به خودکشی بود.
کاسه صبرحوالی رایدن لبریزمیکردند شده بود.
با اینکه تمام دوستانِ همخدمتیاش کشته شده بودند، اما تا آخرین نفسزشت جنگیده بودند. پیرزن آلبا خطر کتک خوردن تا سر حد مرگ را بهمیشد جان خریده بود تا با تمام وجود از رایدن و بچهها محافظت کند.
اما این پسری که حالا جلویش ایستادههمیشهِ بود، انگار به هیچچیز اهمیت نمیداد؛ نه جانصورتی رایدن برایش مهم بود و نه جان بقیه.
دو هفته بعد از ورودش به جوخه، صبرش تمام شد. آنسربازانی روز هم فرمانده طبق معمول دستور گشتزنی نداد و رایدن بحثیبگیرد را شروع کرد که خیلی زود به درگیری فیزیکی کشیده شد.
با توجه به تفاوت هیکلهایشان، رایدن توانست جلوی شدت مشتش را بگیرد، اما همان ضربه هم شینِ قدبلند وکاری لاغراندام را به عقب پرتاب کرد. رایدن به او که روی زمین خاکی افتاده بود خیره شد و فریادحمل زد: «مسخرهبازی رو تمومش کن!» با این حال، شین فقط با آن چشمان سرخرنگش، بیتفاوت به او خیره شد.
«...فکر کنم تقصیردوید منه که چیزیتقلا رو توضیح ندادم.»
شین در حالی که از جایش بلند میشد،خدا خون دهانش را تف کرد. حرکاتش هنوز چابکغرق بود و به نظر نمیرسید آسیب جدی دیده باشد.
«ولی طبق تجربههای قبلیم، هیچکس تابعد وقتی خودش نشنوه حرفم رو باورفرستاد نمیکنه. فقط نمیخوام وقتم رو تلف کنم.»
«ها؟ چی داری میگی؟»
«وقتی وقتشدنبالشان رسید توضیحلحظه میدم... راستی.»
قبل از اینکه حرفشبقیه تمام شود، شین مشتخدا محکمی به صورت رایدن کوبید.
آن بدن لاغراندام به شکلی چابک حرکت کرد و نیروی خیرهکنندهای را بهبچهها ضربهاش انتقال داد. حرکت بدنش و وارد کردن نیرو کاملاً بدون هیچ حرکت اضافهایالتماس بود و رایدن را روی زمین پخش کرد، در حالی که سرش گیج میرفت.
«این به این معنی نیستهمه که دلم میخواد کتک بخورم. منمدولت کوتاه نمیام؛ میخوای دعوا کنی، پایهام.»
این بچه پررو عجب غروردست بیشرمانهای داشت. رایدن با تمامکلمه توانش به سمت او هجوم برد.
در نهایت، رایدن باخت. او آنقدر بد کتک خورد که دیگررفته توانایی مقابله نداشت. شین یک سال تجربه جنگیِ بیشتر داشت، دردرک اعمال خشونت ماهرتر بود و خوب میدانست چطور از آن استفاده کند.
هرچند رایدن حسابی شاکی بود، اما باید اعترافبالاخره میکرد که شین مهارت بالایی دارد و همین باعثببرند شد تا نظرش کمی نسبت به او تغییر کند.
«فکر کردی شخصیتزندگی اصلی مانگایی چیزیخوابگاهها هستی؟ خجالت نمیکشی؟»
وقتی سئو ماجرا را شنید، تیکهای انداخت، اما از نظر رایدن، سئو اصلاً نفهمیدهنیاورده بود قضیه از چه قرار است. شین، یعنی طرف دیگر دعوا، داشت خندهاش راغرق کنترل میکرد، ولی رایدن اهمیتی نمیداد که آن احمق دارد به چه چیزی فکر میکند.
روز بعد از درگیری، در حالیمیدادند که درد دهانش را تحمل میکرد،عصبانی به شین گفت: «بهتره برام توضیحش بدی.»
و در نبرد بعدیهمه بود که آن فریادهایبالاخره استخوانسوز ارواح را شنید.
همان لحظه بود که رایدن فهمید چرا نیازیسال به گشتزنی نبود... و چرا شین آرامش وکار خونسردیای داشت که اصلاً به سن و سالش نمیخورد.
†
با خاموش شدن چراغها، خوابگاه اسکادران پیشتاز در سکوت فروکوره رفت. رایدن روی تخت اتاقش دراز کشیده بود و درفریاد حالی که هنوز چشمانش باز بود، ناگهان صدای قدمهایی را شنید.
نگاهی به اتاق بغلی انداخت که درش کمیبالاخره نیمهباز بود. در تاریکروشنِ اتاق، شین جلوی پنجرهایاجباری که با نور ماه رنگپریده شده بود، ایستاده بود.
«داشتی با کی حرف میزدی؟»
انگار شنیده بود که شین درتقلا حمامهای طبقه پایین و رختکنِ کنارزشت آن، داشت با کسی حرف میزد.
شین فقط نگاهی به او انداخت و با تکان دادن سرش گفت: «آره.» چشمانهمین سرخ و روشنش انگار در لایهای از یخ فرو رفته بودند؛ نگاهی که خونسردیروی نامتناسب با سنش را نشان میداد، سردی و بیتفاوتیِ مطلقی که هرگز متزلزل نمیشد.
«سرگرد بود. باهاممیکردند همگامسازی کرد. چندبعد کلمهای حرف زدیم.»
«...آه، پس واقعاً باهاتمیکردند تماس گرفت. این شاهزادهخانمسال عجب دل و جرئتی داره.»
رایدن کمی جا خورد. هندلرهای قبلی،تقلا هر کدامشان که آن صداها رازشت میشنیدند، دیگر هیچوقت با آنها تماس نمیگرفتند.
چشمانش به گردن برهنه شینفحش و آن زخم سرخی کهکوره دورش حلقه زده بود، خیره ماند.
قبلاً از زبان شین شنیده بود که آن زخم وحشتناک که شبیهفرستاد به ردِ بریدن سر بود، چطور به وجود آمده است. میدانست کهعدالت شین به خاطر همان زخم است که میتواند صدای مردگان را بشنود.
شب همچنان در سکوتمیکردند فرو رفته بود. حداقلسال برای رایدن که اینطور بود.
اما شین... همرزمش، توانایی ماوراء طبیعی شنیدن صدای ارواححتی را به دست آورده بود؛ صداهایی که هرگز محومیدادند نمیشدند. واقعاً چقدر درد و زجه را میتوانست بشنود؟
هیچکس نمیتوانست با شنیدنِ مداوم این صداها عقلش را کاملاًکوره از دست ندهد. این خدای مرگ خونسرد و بیتزلزل، احتمالاًفریاد نتیجهی احساسات سرکوبشده در قلبش و آن ذهن شکنجهشدهاش بود.
این خدای مرگ به رایدن خیره شد؛ چشمانبالاخره سرخ و خونینش انگار میتوانستند هر چیزی رااجباری که در تیررس نگاهشان قرار میگرفت، منجمد کنند.
رایدن میدانست که تمام حواس و قلب شین به آندهنلقی سوی این میدان نبرد طولانی دوخته شده است؛ چرا کهدستش بالاخره همان سَری را که دنبالش میگشت، پیدا کرده بود.
«باید بخوابم.دنبالشان بقیهی حرفالحظه بمونه برای فردا.»
«...آره، شرمنده.»
درِ اتاق تازه بسته شده بود و صدای قدمها در اتاق کناری به گوش رسید؛کار سپس صدای جیرجیر تخت فلزی بلند شد. شین همچنان جلوی پنجرهای که در نور ماه غرقگرفت شده بود ایستاده بود و بدون هیچ لرزشی در نگاهش، به میدان نبرد دوردست خیره ماند.
گوشهایش را تیز کرد؛ میتوانست ندای ارواح بیشماری را بشنود که به اندازه ستارگانِ بیانتهای آسمان، تاریکی شب را پردستش کرده بودند. نالهها، فریادها، زجهها، جیغها و زمزمههای یکنواختی که به سختی شنیده میشدند. با این حال، تمام تمرکزش رویکردند صدایی بود که از میان تمام آن همهمهها به گوش میرسید؛ صدایی از نقطهای دوردست که با چشم دیده نمیشد.
هشت سال پیش بود که برایتقلا اولین بار این حرفها را بازشت همین صدا از زبان آن شخص شنید.
آن زمان، اینوقت همان جملهای بودمیدادند که شنیده بود.
هر شب، هر بار که اینبعد صدا را میشنید، همهچیز را بهفرستاد یاد میآورد تا هرگز فراموششان نکند.
سایهای کهحوالی به سمتشمیکردند حملهور شد.
نیرو و فشار خفهکنندهای کهدست روی گردنش حس میکرد وکلمه میخواست همهچیز را در هم بشکند.
چشمان سیاهی که از پشتفحش شیشهی عینک به او خیره شدهرفته بودند؛ چشمانی لبریز از کینهای خالص.
سین. اینزندگی اسم توئه. چقدرخوابگاهها هم بهت میاد.
همهاش تقصیرحوالی توئه. همهچیزمیکردند تقصیر توئه.
همان صدا داشت از دوردستها او را فرا میخواند. پنج سال پیش،زشت پس از اینکه او در یک زبالهدانی متروکه در جایی از جبههی شرقیمیشد جان داده بود، این صدا از همان موقع مدام او را صدا میزد.
شین دستش را دراز کرد، شیشهی سرد و یخزدهیدستپاچگی پنجره را لمس کرد و با وجود اینکه میدانستدرهمرفته طرف مقابل صدایش را نمیشنود، زیر لب زمزمه کرد:
«دارم میام پیشت... برادر.»