چپتر 137: و نیزن پیش رفت و موشها و کودکان به دنبالش رفتند
0«نه... امکان نداره...!»
هیچکس نمیتوانست میچیهی را سرزنش کند، وقتی واحدش، هوالین، با بهت و حیرت یک قدم به عقب برداشت. در آن لحظه، تمام جاگرناتها بلافاصله مبارزه را متوقفزندهای کردند. رجینلیفها قابلیت پیوند داده داشتند. تا زمانی که در فاصله کوتاهی از یکدیگر قرار داشتند، حتی تحت تداخل الکترومغناطیسی هم میتوانستند دادهها را به اشتراک بگذارند.منظرهی به این ترتیب، اعضای گردان او که در کنارش جمع شده بودند و گردان خود ریتو که در همان نزدیکی میجنگیدند، همگی آن تصاویر را دریافت کردند.
تصویر جسد یک دختربچه درمیخورد داخل لیانو-شو که هوالین تازهنبود آن را نابود کرده بود.
آنها تصور میکردند که اینها پهپادهای کمکی متصل به فلدرس اصلی تئوکراسی هستند. آنقدر کوچک بودند که هیچکس باور نمیکرد واقعاًهشتاد انسانهای زندهای داخلشان باشند. اما آن دختر احتمالاً یک خلبان بود. به خاطر وضعیت وحشتناک و متلاشیشدهی بدنش، به سختی میشدچنین تشخیص داد که او یک انسان است. روی سرش که تا حدودی قطع شده بود، دو گیسوی بلوند به چشم میخورد.
البته، این منظرهی هولناک چیزی نبود که کاملاً با آن ناآشنا باشند. جاگرناتهایی که زمانی برای جنگ باشدنشان لژیون استفاده میکردند، در اصل تابوتهای متحرک بودند، بنابراین تمام هشتاد و ششها پیش از این تکهتکه شدندلخراش بدن همرزمانشان با گلولههای تانک، سوختنشان با موشکهای ضدتانک یا متلاشی شدنشان زیر آتش مسلسل سنگین را دیده بودند.
پس از تماشای مکرر چنینلیانو فجایعی، این منظرهای بود کهآنها از ندیدن دوبارهاش خوشحال میشدند.
پس چیزی که باعث شد همگی خشکشان بزند، وضعیتچیزی دلخراش جسد نبود. بلکه این حقیقت بود که بدن اینتابوتهای کودک خردسال، آنها را به شدت به یاد خودشان میانداخت.
با وجود اینکه خودشانمیخورد خالق این صحنه بودند،چیزی هشتاد و ششها خشکشان زد.
پیوند داده به سختی توانسته بودششها بر تداخل غلبه کند و آنگلولههای تصاویر را به وانادیس هم مخابره کند.
«...خدای من.»
لِنا زبانش بند آمده بود. این دیگر خیلی زیاد بود. دقیقاًکاملاً به این دلیل که جمهوری سن مگنولیا نیز با هشتاد و ششهاششها دقیقاً همین رفتار را داشت، باورش برایش تا این حد سخت بود.
سلاحی که گفته میشد یکالبته پهپاد خودران است، در واقعکاملاً توسط انسانها هدایت میشد. توسط کودکان.
آیا چیزیتابوتهای مضحکتر از اینهشتاد هم وجود داشت؟
تا جایی که لِنا میدانست، تنها کشوری که با موفقیت یک ماشین جنگی کاملاًپهپادهای خودران ساخته بود، امپراتوری فقید گیاد بود. حتی پادشاهی متحد که مدل ماریانا، یعنی پایهباشند و اساس هوش مصنوعی لژیون، در آنجا اختراع شده بود، از باروشکا ماتوشکاها استفاده میکرد.
تئوکراسی از نظر تکنولوژی نسبت به آن دو کشورچیزی ضعیفتر بود و به همین دلیل غیرممکن بود که درتابوتهای طول یازده سال گذشته توانسته باشند یک پهپاد کاربردی بسازند.
اما با این حال، طول لیانو-شو تنها صد ونبود بیست سانتیمتر بود. حتی از فردریکا هم کوچکتر بود. بنابراینمتحرک لِنا متقاعد شده بود که هیچکس نمیتواند داخل آن باشد.
اما اگر خلبان کودکی کوچکتر از فردریکاپیش بود که در اوایل نوجوانیاش قرار داشت،سوختنشان یا حتی اسونیا که نزدیک ده سالش بود...
«...!»
اندازه کوچک لیانو-شو به این دلیلالبته بود که یک فلدرس موقتی بودناآشنا که با عجله سرهم شده بود.
«اونا رو کوچیک ساختن چون از همون اول قصد داشتن بچهها رو توشونبرای بذارن...! اینطوری سطح مقطع واحد کم میشه و تو مصرف مواد اولیه صرفهجوییبدن میکنن! این... وحشتناکه! دارن از آدما... از بچهها... مثل قطعات پهپاد استفاده میکنن...!»
هیلنا در برابرمتحرک اتهام لِنا باششها بیتفاوتی شانهای بالا انداخت.
«ما هیچوقت نگفتیم که لیانو-شوها پهپادهای بدون سرنشین هستن. و توتصور به عنوان یه سرباز جمهوری، کسی که هشتاد و ششها روکوچک مجبور کرد تا قطعات پهپاد باشن، حق نداری از ما انتقاد کنی.»
«که چی؟! این دلیل نمیشه کهالبته شما بتونین همینطوری... محض رضای خدا،ناآشنا شما دارین بچهها رو میذارین تو فلدرس...!»
«ما چارهای نداریم...چشم تئوکراسی تقریباً هیچمنظرهی سرباز بالغی براش نمونده.»
تمام کسانی که از او پیروی میکردند. افسران ستاد سپاه.بدن فرماندهان لشکرها، هنگها و گردانها. و خلبانانِ معدود واحدهای باقیماندهآتش از فلدرسهای واقعیشان، یعنی فاه-ماراس نوع ۵. همه به جز آنها...
«سربازای کشور ما... نیزههای خدای ما، تشات،نابود همونطور که ما صداشون میزنیم... تو این یازدهکمکی سال جنگ تقریباً تا مرز انقراض پیش رفتن.»
فردریکا در حالی کهچشم داخل محفظهی تنگ کنترل پایچیزی تراورشوان نشسته بود، اخم کرد.
«بهت نگفتم چون نپرسیدی، ولادیلنا. به هشتادهولناک و ششها و برنهولت و وارگوسها هم نگفتم.لژیون فکر میکردم فهمیدنش برای همهتون خیلی ناخوشایند باشه.»
زاشیا با تلخی سرش را تکان داد، در حالی که چشمان ارغوانیاش ازتانک نفرت کدر شده بود. او داخل کابین خلبان آلکونوست خود با زره نازکشچنین نشسته بود که در منارهی یک بنای مذهبی در خرابههای شهر پنهان شده بود.
«آره... شاهزاده ویکتور قاطعانه بهم دستور داد تا زمانی کهآنها نیازی نیست، حرفی ازش نزنم... در واقع، به خاطر اینههستند که این کشور به شدت متفاوته که اعلیحضرت نتونستن بیان اینجا.»
فردریکا گفت: «نویریا خونریزی رو ممنوع کرده. دست بلند کردن روی همنوع و ریختن خونش، گناهی محسوب میشه که هرگز پاک نمیشه. این فقط در مورد شخاها، یعنیهمرزمانشان پیروان دین نویریا صدق نمیکنه، بلکه شامل اوراتا و مردم تئوکراسی هم میشه. هیچکس نباید خون کافران، افراد گروههای قومی مختلف و ملتهای دیگه رو بریزه. همه و همهخردسال تحت حمایت مقدس نویریا هستن. حتی اگه کسی، هر کسی که میخواد باشه، شمشیرش رو علیه تئوکراسی مقدس بالا ببره، یه شخا هرگز نمیتونه برای تلافی بهش ضربه بزنه.»
«اما همهی کشورها برای حفظ امنیت شهروندانشون به ارتش نیاز دارن. اولش اونابرای سربازایی رو از کشورهای غربی استخدام کردن، اما بازم اونا مردم یه کشور دیگههمرزمانشان بودن. سرزمین مادریشون رو به تئوکراسی ترجیح میدادن و قابل اعتماد به نظر نمیرسیدن.»
«بنابراین تئوکراسی متوجه شد که لازمه ارتشی از مردم خودش سازماندهی کنه. با این حال نویریا دین ملیشونه. همهی مردمش از احکام اون پیروی میکردن و بنابراینفجایعی هیچکدوم از شهروندان تئوکراسی اجازه نداشتن خون انسان دیگهای رو بریزن. برای همین، برای حل این تناقض، تصمیم گرفتن که سربازایی که از تئوکراسی دفاع میکنن، جزولِنا شهروندانش به حساب نیان. اونا به عنوان سلاحهای زنده و متحرکی در نظر گرفته میشن که توسط الههی زمینِ این دین فرستاده شدن تا از شخاها دفاع کنن.»
از این رو، نیزههای خدا به وجود آمدند: تشات. آنها نه به عنوان انسان، بلکه به عنوان تسلیحاتاصلی الهی در نظر گرفته میشدند. بنابراین با وجود اینکه در تئوکراسی متولد شده بودند، احکام دینی شامل حال آنهامتلاشیشدهی نمیشد. آنها شخا نبودند، پس اجازه داشتند بدون خدشهدار کردن ایمان تئوکراسی، با خشونت در برابر هر مهاجمی بایستند.
«تئوکراسی خودش رو یه سرزمین مقدس میدونه. سرزمینی که نمیتونه دست خداناآشنا رو به خون آلوده کنه. به همین دلیله که هم پادشاهی متحدپیش و هم امپراتوری قدیم زمانی تئوکراسی رو یه کشور دیوانه خطاب میکردن.»
«امپراتوری گیاد، پادشاهی متحد روآ گراسیا و بقیهی کشورها همگی نظامیگرا بودن و قدرت رزمی رو نماد افتخار میدونستن. اونا احتمالاً آموزههای تئوکراسی رو که داشتن ارتشهمرزمانشان رو گناه میدونست، غیرقابل قبول میدیدن. جمهوری سن مگنولیا به دموکراسی خودش افتخار میکرد، جایی که دفاع ملی وظیفهی مردم بود و نماد میهنپرستی محسوب میشد. اوناحقیقت هم احتمالاً اعمال تئوکراسی رو غیرطبیعی میدونستن. کشور ما دیدگاه یکسانی در مورد جنگ نداره، و همین باعث میشه ما مثل یه عده آدم طردشده به نظر برسیم.»
کشور دیوانه، نویریاناروس. هیلنا فقط شایعاتی دربارهی اینکه کشورش چگونه دیده میشود شنیده بود. تا جایی که بهشدنشان یاد داشت، غرب دور به خاطر صفوف لژیون و اختلال اینتاگسفلیگه از سایر ملتها جدا شده بود. ودلخراش به همین دلیل، این ارزشهای آن کشورهای دیگر بود که برای هیلنا عجیب به نظر میرسید، نه ارزشهای تئوکراسی.
«اما برای مردم این سرزمین... این قوانین اصلاً عجیب به نظر نمیرسن. تو تئوکراسی، خانوادهای که توش به دنیا میای، حرفهیآنقدر آیندهت، چشمانداز ازدواجت و بقیهی زندگیت رو تعیین میکنه. سرنوشت هر کس تو بدو تولد مشخص میشه. و به همین دلیلهداد که بچههایی که تو کارگاههای تشات به دنیا میان، خدمت کردن به عنوان نیزههای الهه رو سهم طبیعی خودشون از زندگی میدونن.»
رژیم تئوکراسی، خطوط خونیای را که دارای ویژگیهای فیزیکی خاصی بودند، به حرفههایی که بیشترین تناسب را با آنها داشتند پیوند میداد. بنابراین برای حفظ قدرت ارتشبدن خود، کسانی که ویژگیها و خصوصیاتی داشتند که آنها را برای سرباز بودن مناسبتر میکرد، به طور دورهای در اختیار کارگاههایی قرار میگرفتند که در آنها بسیاریبلکه از زنان تشات به عنوان اسلحهساز خدمت میکردند. اما در غیر این صورت، هیچ تفاوتی بین خانوادههای شخا و کارگاههای تشات وجود نداشت. یک سازوکار کاملاً متمایز.
«ما مثل جمهوری رفتار نمیکنیم که هشتاد و ششها رو به عنوان احشام انساننما برچسب زد. تشاتها ممکنه انسان دیده نشن، اما به عنوان پیامآوران الهی در نظر گرفته میشن. تو زندگی روزمرهشونمتلاشی با احترام و تکریم باهاشون رفتار میشه. کسانی که افسر میشن وظیفهی دیپلماسی رو بر عهده دارن و تحصیلات عالی لازم برای این کار براشون فراهم میشه. شخاها هیچ قدرت نظامیای از خودشونغلبه ندارن، پس اگه ما تشاتها از نحوهی برخوردی که باهامون میشد ناراضی بودیم، خیلی وقت پیش شورش میکردیم و تئوکراسی رو سرنگون میکردیم... اما نه ما و نه اجدادمون ناراضی نبودیم. قرنهاست که نبودیم...»
تئوکراسی به افرادمتحرک اجازه نمیداد آزادانه حرفهیپیش خود را دنبال کنند.
اصلاً چنین مفهومی در این کشور وجود نداشت. بنابراین هیچ تفاوت عملیای بیناینها شهروندان و طبقهی جنگجوی تشات وجود نداشت. برای کشورهای دیگر، این موضوع بسیار غیرعادیزندهای به نظر میرسید، اما خود شخاها و تشاتها رفتار با خودشان را بد نمیدانستند.
با در نظر گرفتن تمام این موارد، اینهولناک نتیجهی آموزش آنها بود. و آموزش از جهاتیلژیون میتوانست به عنوان شستوشوی مغزی در نظر گرفته شود.
و بهبلوند این ترتیب،میخورد آنها ناراضی نبودند.
پس از ده سال جنگ، بیشتر شخاهای بالغ در جنگ لژیون کشته شده بودند و حتی افراد مسنتر که به عنوان نیروی ذخیرهدیده دیده میشدند نیز از بین رفته بودند. این امر تئوکراسی را به وضعیتی رساند که چارهای جز اعزام شخاهایی که در حالت عادیاینکه هنوز در حال گذراندن آموزشهای رزمی بودند به خطوط مقدم نداشت. و حتی حالا هم، شخاها از سهم خود در زندگی پشیمان نبودند.
«...تا اینکهجسد اون دکترینداخل لغو شد.»
از دیدگاه شخاهای سپاه سوم ارتش، کلمات هیلنا و آتشی که درناآشنا آنها میسوخت، به عنوان یک محکومیت به نظر میرسید. به خصوص برایپیش افسران کنترل، افسران ستاد و خلبانان فاه-ماراس که از او بزرگتر بودند.
اکثریت نیروهای تئوکراسی خلبانان لیانو-شو بودند؛ کودکانی کمتر از ده سال. اما کسانی که فرماندهی آنها را بر عهده داشتند همگیهشتاد جوان بودند، در بهترین حالت در اواسط نوجوانی یا حدود بیست سالگی. افراد بسیار کمی در کل سپاه از این سنچنین بزرگتر بودند و بقیه همگی مرده بودند. یازده سال جنگ با لژیون آنها را تا مرز فروپاشی کامل فرسوده کرده بود.
و به آنها گفته شده بود که این سرنوشت آنهاست. اینکه از برگزیدگان پاک وموشکهای بیعیب محافظت کنند و از قدیسهای که به عنوان ژنرال آنها ایستاده بود اطاعت کنند. وخوشحال اینگونه زندگی میکردند. با این باور که این سرنوشتشان است، مطیعانه و با احترام فرمان میبردند.
در کنار قدیسهی جوانی کهلیانو آنها را رهبری میکرد، زیرا اینتصور سرنوشت او بود که چنین کند.
و باگیسوی این حالچشم آن دکترین...
«با حملهی گستردهی سال گذشته، تنها موهبتهای الهی بازمانده، نوزادان بودن. و این نشون داد که روزهای تئوکراسی بهمتحرک شماره افتاده. قدیسهها دور هم جمع شدن تا در مورد یه راهحل بحث کنن، و تصمیم گرفتن دکترین روسنگین کنار بذارن. اونا تصمیم گرفتن شخاها رو که تا الان به خاطر ایمانشون هرگز نجنگیده بودن، به خدمت سربازی دربیارن.»
...توسط کسیتابوتهای جز خودبنابراین تئوکراسی لغو نشد.
هیلنا صحبت میکرد، چشمان طلاییاش مانند ستارهها، با خشمی آسمانی میسوخت و نگاهش مانندپهپادهای شعلههای فروزان بود. او تقریباً به طور غریزی بازوی راستش را در هوا تکان دادباشند که باعث شد زنگولهی شیشهای باتوم فرماندهیاش به صدا درآید و ابریشم آستینش خشخش کند.
«با اصرار بر اینکه این سرنوشت تشاتهاست، ما رو تا مرز انقراض پیش بردن. اما وقتی نوبت بقیه رسید که برن روی سکوی اعدام، ادعا کردنشدن این سرنوشت نبوده که اونا رو به اونجا کشونده. بعد از اینکه گفتن این نقش الههدادهی ماست که تو میدون جنگ زندگی کنیم و از اینبزند به عنوان بهانهای برای دزدیدن همهچیز از ما استفاده کردن، این جسارت رو داشتن که حتی همون سرنوشت رو هم از ما بگیرن! که ردش کنن!»
آن سرنوشت همهچیز را از هیلنا گرفت. حکم سرنوشت همان چیزی بودجاگرناتهایی که نسلهای متوالی از شخاها را در طول قرنها وادار کرد تا خودشدن را به خون آلوده کنند و به جای هموطنانشان روی شمشیر دشمنانشان بیفتند.
تنها چیزی که برایشان باقی مانده بود، سرنوشت زندگی در میدان جنگ بود.تانک و سرنوشت کلمهی سنگینی بود. آنقدر وزن داشت که باعث میشد این حقیقت کهفجایعی اساساً همهچیز از آنها دزدیده شده بود، در مقایسه با آن بیاهمیت جلوه کند.
اما تئوکراسی آن سرنوشت را باطل کرد. آنها آن را تحقیر کردند، بیارزش خواندند و با آن مانند چیزیتئوکراسی رفتار کردند که میتوان آن را با یک هوس از بین برد. آنها آنقدر برای جان خود ارزش قائل بودندسختی که حتی پس از دریغ کردن هر چیز دیگری از هیلنا و شخاها، بار دیگر همهچیز را از آنها گرفتند.
«و این غیرقابل بخششه. ما زیر بارش نمیریم. نه مایی که همهچیزمون به اسم جنگ دزدیدهلژیون شد. سرنوشت ما، جنگیدن تا آخرین نفس، تنها چیزیه که برامون باقی مونده. اگه اونا موفقموشکهای بشن حتی همین رو هم از ما بگیرن... اونوقت ما واقعاً همهچیز رو از دست دادیم.»
و به این ترتیب،میخورد اگر گزینهی جایگزین ازچیزی دست دادن تمام داراییهایشان بود...
«بذارین تئوکراسی سقوط کنه. بذارین همهچیز نابودپیش بشه. اگه جونشون اینقدر براشون عزیزه، بذارین هلاکموشکهای بشن. بذارین جنگ تا ابد ادامه پیدا کنه.»
بگذارید هرجسد امیدی برایداخل بقا فرو بریزد.
بگذارید دستگیسوی درازشدهی رستگاریچشم قطع شود.
بگذارید همهچیزبلوند و همهکس برایالبته همیشه نابود شوند.
«این بار، مامتحرک کسایی هستیم کهششها همهچیز رو ازشون میگیریم.»
برای محافظت از تنها چیزی که برایشان باقی مانده بود؛ وظیفهشان به عنوان سرباز، حتی در حالیفلدرس که داشت از چنگشان خارج میشد. این روش آنها برای جبران کار کشوری بود که آنها راخاطر بزرگ کرده بود تا با جنگ زندگی کنند و نفس بکشند و سپس آنها را دور انداخته بود.
یک شاهکارگیسوی عظیم ازچشم خودکشی دستهجمعی.
آینه شکست.
لرزی بر اندام کورنا افتاد.
«اینطور نیست...»
غرورِ جنگیدن. غروری که هشتاد و ششها به آنچیزی چنگ میزدند، حتی زمانی که از هر چیز دیگریاصل محروم شده بودند. این احساس تقریباً کاملاً یکسان بود.
آنها همهچیز را در میدان نبرد از دست داده بودند و غروری که آنها رالژیون در آن جهنم زنده نگه میداشت، تنها چیزی بود که به آنها شکل، هدف وسوختنشان هویت میبخشید. در نهایت، حتی به آنها اجازه داده نمیشد آرزوی چیز دیگری را داشته باشند.
این احساس تا حد آن تمایلششها تاریک، ضعیف و ناگفته برای اینکهگلولههای جنگ هرگز تمام نشود، دقیقاً مشابه بود.
اما با وجوددختربچه تمام این شباهتها،تازه باز هم متفاوت بود.
«اینکه بذارم همهچیزبلوند و همهکس بمیرن... اینمنظرهی چیزی نیست که من...!»
این چیزی نبود که اوالبته میخواست. اما شاید زمانی بودکاملاً که دقیقاً همین احساس را داشت.
آن قدیسهی جوان توهمی وسواسگونه را با خود حمل میکرد که از غرور میدان جنگ زاده شدهمتلاشی بود و به هیچ چیز دیگری چنگ نمیزد. تا اینکه در نهایت، همهچیز و همهکس را کنار گذاشت.بزند این همان چیزی بود که کورنا به آن تبدیل میشد، اگر واقعاً هیچچیز جز میدان جنگ را نمیخواست.
به عبارت دیگر، هیلنا کسی بودتازه که کورنا میتوانست باشد. و درک ایناینها موضوع باعث شد کورنا به خود بلرزد.
این موضوع او را از خواستهی خودش آگاه کرد ونبود در نتیجه نتوانست آن را انکار کند. آرزوی نابودی آینده، حتیبنابراین اگر آیندهای را که او آرزویش را داشت در هم میشکست.
«...نه.»
او با ناامیدی سرش را تکان داد. نه.تکهتکه او این را نمیخواست. حتی اگر زمانی آرزویشضدتانک را داشت، در این لحظه، نمیخواست همهچیز نابود شود.
او نمیخواستجسد چنین آرزوییداخل داشته باشد.
«ما... ماگیسوی هیچوقت همچینچشم چیزی رو نمیخوایم...!»
گیلویزه با آهی حرف هیلنا و لِنا را قطعنبود کرد و گفت: «نمیگم نمیتونم باهات همدردی کنم، اما اینمتحرک چه ربطی به کاری داره که الان داری انجام میدی؟»
این سطحی از خودخواهی بود که او اصلاً تحمل شنیدنش را نداشت. اگر هیلنا یک بچه نبود،متلاشی حتی نمیخواست با او احساس همدردی کند. او واقعاً باید یک کودک آسیبدیده و ترحمانگیز میبود. اماخشکشان فریاد زدنهای نمایشی در مورد زخمهایش و استفاده از آنها به عنوان توجیه، واقعاً چه فایدهای داشت؟
«برای ما، ارتش فدراسیون، صادقانه بگم هر چی که الان گفتی اصلاً به ما ربطیکمکی نداره. اگه جنگ داخلی تو تئوکراسی چیزیه که میخوای، پس بفرما، همدیگه رو تیکهتیکه کنین. خودتدختر قبلاً گفتی. میتونستی تشاتها رو جمع کنی و اونا رو تو شورش علیه کشورت رهبری کنی.»
اگر آنها آنقدر برای سرباز تحت فشار بودند که مجبور میشدند کودکان خردسال را به میدان جنگ بفرستند، تئوکراسیتابوتهای در برابر ارتش سپاهی که علیه آنها میشد، ناتوان بود. در واقع، آنها حتی نیازی به شورش فعالانه نداشتند. تنهاسنگین کاری که باید میکردند این بود که به لژیون اجازهی عبور بدهند و بگذارند آنها تئوکراسی را برایشان خاکستر کنند.
اما هیلنابلوند هیچکدام از اینالبته کارها را نکرد.
«چرا سربازای فدراسیون رو درگیر میکنی؟ چرا هشتاد و ششها رو درگیر میکنی... آدماییسوختنشان که دقیقاً مثل شما باهاشون رفتار شده؟ چرا اون نمایش رو راه انداختی، ازمنظرهای ما خواستی پناهنده بشیم و طوری نشون دادی که انگار تئوکراسی به ما خیانت کرده؟»
هیلنا با کنجکاوی به او نگاه کرد.نابود سرگرد گونتر، درسته؟ فرمانده هنگ آزاد میرمکولئو... چطورکمکی یک فرمانده میتواند تا این حد کندذهن باشد؟
«من گفتمگیسوی همهکس وچشم همهچیز، نگفتم؟»
همهچیز. مطمئناً او فکرمیخورد نمیکرد که منظورش فقطچیزی گرفتن جان تئوکراسی است.
«اگه ما کشورمون رو به خاطر اینکه نمیخواستیم جنگ رو ازمون بگیرن به ویرانی میکشوندیم... بهضدتانک خاطر همچین دلیلی ما رو احمق فرض میکردن. هیچکس برامون گریه نمیکرد. اما همه با هشتاد وباعث ششها همدردی میکنن. همه دلشون براشون میسوزه، و اگه بمیرن، همه به یادشون اشک میریزن، مگه نه؟»
او شنیده بود که وقتی جنایات منطقهی هشتاد و ششم برملا شد، در کشورهای دیگرکمکی دقیقاً همین اتفاق افتاد. جمهوری که آن تراژدی را به هشتاد و ششها تحمیل کرده بود،دختر چنان لکهی ننگی بر پیشانیاش خورد که شاید هرگز نتواند خود را از آن پاک کند.
«اونا سربازای بچهای هستن که همه خیلی دلشون براشون میسوزه و از روی مهربونی رفتن تا به تئوکراسی کمک کنن. اما اونهشتاد تئوکراسی بهشون خیانت کرد و به خاطر مقاومت، اونا رو از دم تیغ گذروند. طعم تلخی تو دهنتون به جا میذاره، نه؟فجایعی این باعث میشه همه از خشم بسوزن، اشک تلخ بریزن و تئوکراسی رو بینهایت سرزنش کنن. یه تراژدی واقعاً لذتبخش و ایدهآل، نه؟»
«پس این کارچشم رو کردی تا اسمهولناک تئوکراسی رو لکهدار کنی.»
«آره. و...»
بگذارید تئوکراسیجسد مورد نفرتداخل همه قرار بگیرد.
بگذارید آبروگیسوی و شرافتشانچشم خاکستر شود.
بگذارید برچسببلوند خائن بهمیخورد آنها زده شود.
بگذارید هر اعتمادمتحرک و ایمانی کهششها دارند از بین برود.
باشد که هرگز کمکی نیابند.
باشد کهگیسوی لژیون تمامچشم وجودشان را ببلعد.
باشد کهبلوند همه ازمیخورد خیانت آنها بترسند.
و... باشد کهمتحرک فدراسیون ایمان مردمشششها را از دست بدهد.
«...اگه شهروندان فدراسیون، رژیم فدراسیون رو به خاطر قربانی شدن اون سربازای بچه سرزنش کنن،کمکی دولت کشور شما از خیانت محتاط میشه و تو اجرای عدالت تردید میکنه... همهی کشورهایاما دیگه قدرت دفاع از خودشون رو از دست میدن و یکی پس از دیگری سقوط میکنن.»
هیلنا این کلمات را تقریباً با امیدواری به زبانچیزی آورد. انگار که در حال رویاپردازی بود. مانند دختریاصل که سعی داشت آیندهی دلخواهش را به واقعیت تبدیل کند.
«و اگه این اتفاق بیفته،البته همهچیز میتونه تموم بشه... تمام بشریتناآشنا میتونه به سمت انقراض کشیده بشه.»
پس از سکوتیمتحرک طولانی و بهتزده،ششها گیلویزه آهی کشید.
«...یه چشمانداز خام. حتی بچگانه.»
هیلنا اعتراف کرد: «خب، از اونجایی که لِناهولناک متوجه قضیه شد، اونا میتونن بعداً سوابق ارتباطاتلژیون رو بررسی کنن، که ممکنه تئوکراسی رو تبرئه کنه.»
صحبت کردن به گونهای که به رجینلیفها و واناگاندرهای فدراسیون اجازه میداد همهچیز را ضبط کنند، برای هیلنا نتیجهی معکوسبنابراین داشت. او تقریباً اعتراف کرد که سعی داشته طوری نشان دهد که انگار تئوکراسی قصد غصب سربازان فدراسیون را داشتهتماشای است. اگر تنها خواستهاش به حداکثر رساندن تعداد تلفات بود، نباید از جان لِنا و افسران کنترل در مرکز فرماندهی میگذشت.
«اما در هر صورت، تا زمانی که کسی قربانی بشه، همهچیز یکیه...گلولههای اگه تعداد زیادی از هشتاد و ششها بمیرن، و فدراسیون این فایل ضبطشدهمکرر رو پیدا کنه، باید خیلی امیدوار باشی که باورش کنن. چون برای من...»
هیلنا خندید.
«...چیزی بیشتر ازبلوند یه بهونهی ضعیفالبته به نظر نمیرسه.»
آرزوی هیلنا آنقدر بچگانه بود که لِنا نتوانست جلوینبود تمسخر خود را بگیرد. مانند یک الههی بیرحم وتابوتهای سنگدل که شمشیر قضاوت و محکومیت را در دست داشت.
«هیلنا. همهی اینا با این فرضه کهپیش بعد از اینکه تیپ اعزامی رو ازسوختنشان بین بردی، فدراسیون اصلاً به حرفات گوش بده.»
صدای هیلناجسد از رویداخل سوءتفاهم لرزید.
«ارتباطات بیسیم توبلوند این میدون جنگ بهمنظرهی خاطر پارازیت مسدود شده.»
«آره. درست مثلچشم جمهوری که از هرهولناک طرف مسدود شده بود.»
و فردریکا که آن را دیده بود، صحبت کرد. او که از تواناییاش برای نگاهموشکهای کردن به گذشته و حال هر کسی که با او صحبت کرده بود استفاده میکرد،دوبارهاش از قدرتش برای زیر نظر گرفتن سپاه دوم ارتش تئوکراسی از قبل استفاده کرده بود.
«به نظر میرسه دارنداخل میان، ولادیلنا. سوارهنظامی کهکرده منتظرش بودی تقریباً رسیده.»
سپس صدایی در سراسر میدان جنگ طنینانداز شد. این صدا از طریق بیسیم که هنوز پارازیت داشت نبود، بلکهتابوتهای با صدای بلند از یک بلندگو پخش میشد. پر از نویز بود، چرا که داخل بلندگو به خاطر قرار گرفتنسنگین در معرض خاکستر و غبار آسیب دیده بود، اما طنین خاصی داشت. مانند صدای چکیدن آب در یک کوزهی سفالی.
«من فرمانده سپاه دوم ارتش،البته ای تافاکا، و اولین ژنرالکاملاً مقدس، توتوکا هستم که صحبت میکنم.»
قرار بود این گروه هنوز خیلی دور باشند. اوشدن از طریق بلندگوهای پرقدرت واحد شناسایی که برای جنگشدنشان روانی در نظر گرفته بودند، در حال پخش پیام بود.
«ما بیانیهی فدراسیون رو شنیدیم وتازه پذیرفتیم. ما تیزهوشی و حسن نیت شمااینها رو مطلوب میدونیم، ملکهی خردمند گروه ضربت.»
هیلنا باگیسوی حیرت نفسشچشم را حبس کرد.
«چرا...؟! چطور فدراسیونچشم تونست اینقدر سریعمنظرهی واکنش نشون بده؟!»
هیلنا فقط ارتباطات رادیویی را مختل کرده بود. اما فدراسیون هرگز دربارهی آن تکنولوژی به تئوکراسی چیزی نگفته بود. وآتش از آنجایی که فدراسیون در مخفی نگه داشتن این اطلاعات بسیار مصمم و قاطع بود، لِنا حدس میزد که آنها ازشدت چیزی محتاط هستند. به همین دلیل، او هیچچیز به هیلنا نگفت، حتی زمانی که هیلنا با او با مهربانی رفتار میکرد.
آنها همچنین از افشای توانایی شین و وجود سیرینها منع شده بودند. ویکا، شاهزادهی پادشاهی متحد، شرکت نکرد و درهستند عوض زاشیا را به جای خود فرستاد. و در نهایت، زلنه، که از بردن او به کشورهای ناوگان ابایی نداشتند،میشد به اینجا در تئوکراسی آورده نشد. دانستن تمام اینها کاملاً روشن میکرد که لِنا نباید به فرماندهان این کشور اعتماد میکرد.
او میدانست که هیلنا و تشاتها با او با احترام رفتار میکردند، اما بابرای این وجود، لِنا قبل از هر چیز، فرمانده تاکتیکی گروه ضربت بود. ملکهی خونآلود آنها.گلولههای هشتاد و ششها همرزمان و زیردستان او بودند و حفظ امنیت آنها اولویت اولش بود.
«ما تکنولوژیای داریم که هرگز در موردش بهتون نگفتیم به اسم پارا-رِید.جاگرناتهایی یه دستگاه ارتباطی که میتونه حتی از طریق پارازیت اینتاگسفلیگه هم ارتباطتکهتکه برقرار کنه. فدراسیون از همون اول تمام این وضعیت رو زیر نظر داشته.»
و این به روشی که آنها پیشبینی نمیکردند مفید واقع شد؛ فدراسیون توانست با دولت تئوکراسی تماس بگیرد و به آنها فشار بیاورد تا ازمکرر طولانی شدن جنگ جلوگیری کند و مانع از تلفات شود. علاوه بر این، برای جلوگیری از عبور پیامهای فدراسیون از قلمرو لژیون، این پیامها بایدغلبه از طریق پادشاهی متحد رله میشدند. این بدان معنا بود که روآ گراسیا نیز اخبار اتفاقاتی را که در اینجا رخ داده بود دریافت کرده بود.
از نظر دیپلماتیک، حتی اگر جنگ در همان لحظه متوقف میشد، تئوکراسی به خاطر اینکه بهمتصل یکی از ژنرالهایش اجازه داده بود چنین کار رسواییآوری انجام دهد، همچنان در موقعیت خطرناکی قرار داشت.خلبان اما از آنجایی که فدراسیون کاملاً از شرایط آگاه بود، احتمالاً تئوکراسی با هیچ تحریمی مواجه نمیشد.
«نقشهت کاملاً نقش بر آب شد، هیلنا.منظرهی تو باختی. تئوکراسی سقوط نمیکنه. تو ازبرای فدراسیون به عنوان پیشگام جاهطلبیهای بچگانهت استفاده نمیکنی.»
«...»
«به سربازات دستور بدهبنابراین تسلیم بشن. لطفاً. دیگهتکهتکه جنگیدن هیچ فایدهای نداره.»
فرمانده سپاه دوم ارتش ادامهلیانو داد. صدای او نیز بهآنها طرز وحشتناکی جوان به نظر میرسید.
«تسلیم شو، رِز. همین الان این کار رو بکن ونبود مجازاتت اونقدرها هم سنگین نخواهد بود... تئوکراسی خونریزی رو ممنوعمتحرک کرده. ما نمیخوایم شاهد جنایاتی باشیم که علیه هموطنانمون انجام میشه.»
اما هیلنابلوند ناگهان با تحقیریالبته آشکار لبخند زد.
«الان اینو میگی، بعد از تمام کارایی که انجام شده...؟ اگههمرزمانشان میخوای این قضیه تموم بشه، همین الان و همینجا آموزههاتون روسنگین کنار بذارین. اونا به هر حال ممکنه فردا دور ریخته بشن.»
سکوتی بین آنها حاکمداخل شد، پیش از آنکه فرماندهبود سپاه دوم ارتش آهی بکشد.
«بسیار خب... دومین ژنرال مقدس، هیملناده رِز، فرمانده سپاه سوم ارتش، شیگا تورا، و تمامجنگ زیردستان شما. دین نویریا و تئوکراسی مقدس نویریاناروس بدینوسیله شما رو به عنوان شورشی میشناسه. ماسوختنشان از این پس مجازات جنایات شما رو اعمال خواهیم کرد. شما بدینوسیله به مرگ محکوم میشید.»
«...!»
لِنا دندانهایش را روی هم فشرد. فرمانده سپاه باشدن سردی ادامه داد، شاید از احساسات او بیخبر بود یازیر شاید به سادگی تصمیم گرفته بود آنها را نادیده بگیرد.
«تمام واحدهای فدراسیون و تیپ اعزامی، شما آزادید کهبود با اونا وارد درگیری بشید. فدراسیون در قبال تلفاتیاصلی که ممکنه به شورشیان وارد کنید، پاسخگو نخواهد بود.»
پاسخ گیلویزه دلهرهآور بود، گویی میخواست بگویدمنظرهی برای اینکه بدانند در این مورد مقصربرای شناخته نمیشوند، نیازی به تأیید او ندارند.
«دریافت شد. بهمون اجازه بدینالبته با سرکوب شورشیان قبل از اینکهناآشنا حتی برسین، یه خودی نشون بدیم.»
اما در مقابل، لِنا به هشتاد و ششها دستور نداد آنها را نابود کنند،سوختنشان با وجود اینکه اولین ژنرال مقدس به آنها اجازه داده بود. آیا واقعاً اینمنظرهای تنها راه بود؟ آنها ممکن بود دشمنانشان باشند، اما هنوز انسان بودند. کودک بودند.
حتی اگر مجبور به جنگیدن بودند،تازه اگر فقط میتوانستند هیلنا را اسیر کنند،اینها شاید میتوانستند تلفات را به حداقل برسانند...
هیلنا با پوزخندی گفت، انگار که نیتمنظرهی او را خوانده باشد: «به خودت زحمت نده.جنگ تشاتها فقط از صدای یه قدیسه اطاعت میکنن.»
صدای او ناامیدانه بود، مانند صدای یک پیرزن شکستخورده. حتی طنین آن خنده و صدالژیون نیز منحصربهفرد بود، مانند صدای چکیدن قطرات آب. بیشباهت به لحن اولین ژنرال مقدس نبود. آنموشکهای کیفیت صدای منحصربهفردی که قدیسهها داشتند، باید همان چیزی میبود که تشاتها از آن اطاعت میکردند.
لِنا مشتهایش را گره کرد. در این صورت، اگر میتوانستند با سپاه دوم ارتش و ژنرالضدتانک آنها تجدید قوا کنند، صدای او میتوانست به آنها دستور توقف بدهد. او قبلاً دستور توقف جنگباعث را نداده بود، اما امکان نداشت که او تنها کسی باشد که بتواند همهچیز را متوقف کند.
زیرا اگر اینطور بود، در صورت کشته شدن یک فرمانده سپاه در جنگ، هیچکس برای به دست گرفتن موقعیت او باقی نمیماند. با درنمیکرد نظر گرفتن این موضوع، هیلنا نمیتوانست تنها بازماندهی خانوادهاش باشد. تئوکراسی نمیتوانست چنین ریسکی بکند. اینکه دستور آتشبس هنوز صادر نشده بود، میتوانست بهقطع سادگی به دلیل کیفیت پایین صدای پیام به خاطر آسیبدیدگی بلندگو باشد، تا حدی که صدایش برای دستور توقف به اندازهی کافی واضح نبود.
اما شاید اگر از سیستمهایمیخورد ارتباط بیسیمی استفاده میکردند کهنبود تئوکراسی همیشه از آنها استفاده میکرد...
او باید این موضوع را بامنظرهی سپاه دوم ارتش تأیید میکرد و برایبرای این کار، آنها باید تجدید قوا میکردند.
«وانادیس به تمام واحدها. محاصرههشتاد رو بشکنین. ما باید بابدن سپاه دوم ارتش همکاری کنیم...»
اما ناگهان صدایی به او پاسخ داد. صدای کسی بودآنها که از طریق پارا-رِید به او میرسید. صدای یک هشتادهستند و شش... نه، شاید نمایندهی تمام صداهای هشتاد و ششها بود.
«نه.»
صدایی بیپروا،بلوند وحشتزده، ترسیده...میخورد و بچگانه بود.
«نه. بهم شلیک نکن.»
در تضادجسد با مجبورم نکنلیانو بهشون شلیک کنم.
لِنا نفسش را حبسچشم کرد و سپس دندانهایشهولناک را محکم روی هم فشرد.
درست است. باید بهم شلیک نکن میبود. هشتاد و ششها زمانی به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شده بودند که همسن خلبانان لیانو-شو بودند،پیش اگر نگوییم جوانتر. در آن سنین حساس، آنها در معرض خشونت و آزار کلامی قرار گرفته بودند و با آنها مانند زندانیان یادوبارهاش احشام رفتار میشد. افرادی با یونیفرمهای آبی پروسیِ سرزمین مادریشان، زمانی که آنها به آن کوچکی بودند، اسلحههایشان را به سمتشان نشانه رفته بودند.
بله، کشیش هم همین را به او گفته بود. کودکانی در سنین هفت یا هشت سالگی درمتلاشی معرض خشونت طاقتفرسایی قرار گرفته بودند که در برابر آن ناتوان بودند. باید تجربهی تکاندهندهای بوده باشد.خشکشان برخی از آنها شاهد قتلعام خانواده و دوستانشان بودند و دیده بودند که والدینشان جلوی چشمانشان جان میدهند.
هشتاد و ششها نمیتوانستند جلوی همپوشانی تصویر خودشان و وحشتی راتصور که بر روحشان حک شده بود با سربازان جوان مقابلشان بگیرند.کوچک آنها نمیتوانستند خودشان را راضی کنند که به آنها شلیک کنند.
آنها نمیتوانستند جلوی شنیدنش رامیخورد بگیرند. گریهی خودِ جوانترشان کهنبود التماس میکرد به آنها شلیک نکنند.
«نه... حتیبلوند اگه اینطورمیخورد هم نبود...»
شین معتقد بود که در هر صورت نمیتواند خودش را راضی به شلیک کند، چه سرباز بالغی باشد و چه سرباز کودکی همسن خودش. اومکرر هنوز هم میتوانست خونسردی خود را حفظ کند، آن هم فقط به این دلیل که او و گردان هوابرد در حال جنگ با هالسیون بودند ووانادیس با هیچ حریف انسانیای روبرو نبودند. اما او هرگز تصورش را هم نمیکرد. روبرو شدن با یک انسان در میدان جنگ... کشتن یک همنوع در جنگ.
شلیک به شخص دیگر برای شین مفهوم غریبی نبود. او به تعداد بیشماری از همرزمانش که به شدت مجروح اماهستند هنوز زنده بودند، شلیک کرده بود. او به آنها رهایی از طریق مرگ را هدیه داده بود. زمانهایی در میدانمیشد جنگ منطقهی هشتاد و ششم و در واقع، حتی در فدراسیون، هر زمان که لازم بود، این کار را انجام میداد.
اما او هرگز انسانی را از روی کینه نکشته بود... کسی که او را به عنوان یک دشمن میدید. تصورمتحرک آن تا عمق وجودش را سرد میکرد. اولین باری که مجبور شد به یکی دیگر از هشتاد و ششها شلیکدیده کند تا او را بکشد، ترسیده بود. عمل نشانه رفتن یک ابزار قتل به سمت شخص دیگر، او را بیمار میکرد.
بنابراین مجبور بودن به انجام این کار، بدونچیزی قصد دادن آرامش مرگ به کسی یا جلوگیریاستفاده از برده شدن آنها توسط لژیون، غیرقابل تصور بود.
جنگیدن تا آخرین نفس. آنها قبلاً این کلمات را بارها به زبان آورده بودند، بدون حتی ذرهایمتلاشی نگرانی یا احساس گناه. اما حالا شین متوجه شد که آنها فقط به این دلیل میتوانستند اینخشکشان کار را انجام دهند که در تمام این مدت، در برابر لژیون قرار داشتند؛ ارواح مکانیکی و بیجان.
«ما نمیتونیم بهشوندختربچه شلیک کنیم. ما نمیتونیمنابود با... آدمای دیگه بجنگیم.»
در حالی که رجینلیفها بیحرکت ایستاده بودند، نبرد هنگ میرمکولئو علیه لشکر هشتمجاگرناتهایی سپاه سوم ارتش تئوکراسی و هنگ کمین هر لحظه شدیدتر میشد. در واقع،شدن به نظر میرسید که کفه ترازو به نفع میرمکولئو در حال سنگینی است.
«حتی بعد از یه کمین و محاصره، وچیزی حتی با فلدرسهایی که برای این میدون جنگِ خاکستریاصل بهینهسازی شدن، این تمام کاریه که از دستشون برمیاد.»
نبرد آنقدر یکطرفه بود که گیلویزه نتوانست جلوی خودششدن را بگیرد و این جملهی خشمگینانه را به زبان نیاورد.زیر آنها داشتند دشمن را له میکردند. این یک قتلعام بود.
واناگاندر نمیتوانست با دقت مضحک و بالای شیر یا دایناسوریا برابریتصور کند، اما با این حال مفتخر به این بود که سلاحکوچک زرهی اصلی فدراسیون، وارث یک قدرت نظامی و ابرقدرت فعلی جهان باشد.
این دستگاه به یک برجک قدرتمند ۱۲۰ میلیمتری و صفحات فولادی ضخیم ۶۰۰ میلیمتری مجهز بود.لژیون قدرت خروجی عظیم آن اجازه میداد تا وزن کامل پنجاه تنیاش با سرعتی نزدیک به صدموشکهای کیلومتر در ساعت حرکت کند. از بسیاری جهات، احتمالاً یکی از قدرتمندترین سلاحهای زرهی بشریت بود.
تئوکراسی از جنگ بیزار بود و به همین دلیل فاه-ماراسکاملاً را صرفاً برای اهداف دفاع شخصی توسعه داده بود. چنینبنابراین واحدهای دفاعی و سلاحهای موقتیای مانند لیانو-شو حریف واناگاندرها نمیشدند.
فاه-ماراسها در تلاش برای پیدا کردن موقعیت خود، مانند ماهیهایی که به ساحل افتاده باشند، روی خاکستر دست و پا میزدند. واناگاندرهاسنگین مانند گرگهای گرسنه به آنها نزدیک شدند و با شلیکهای از فاصلهی نزدیک آنها را از بین بردند. لیانو-شوها که لولههای سلاحشان خالیوجود شده بود، در برابر غرش توپهای ۱۲۰ میلیمتری بدون خان، جیغ مسلسلهای چرخان ۱۲.۷ میلیمتری و صدای مسلسلوار تفنگهای تهاجمی سنگین، بیدفاع بودند.
«دشمن سرکوب شد.دختربچه اونا اونقدر بیدفاعن کهنابود تقریباً حالگیریه، ماک ترتل.»
«اونا برتری محیطی و عددیمیخورد دارن، اما ازش استفاده نمیکنن.نبود ناهماهنگن و مهارت کافی ندارن.»
«اونا مثل یه مشت موش اسباببازیان. تنهاهولناک کاری که میکنن اینه که دور خودشونجنگ میچرخن و حتی یه ذره هم فکر نمیکنن.»
«موشها رو دستکم بگیر و گازت میگیرن. بیاحتیاطی نکنین، مخصوصاًبدن در مورد فاه-ماراسها. توپ اصلیشون اونقدر قوی هست که اگه ازمسلسل پهلو یا پشت بهتون ضربه بزنه، یه واناگاندر رو سوراخ کنه.»
فاه-ماراسهای زیادی مستقر نشده بودند و بنابراین تهدید بزرگی به حساب نمیآمدند. با این حال، برخلاف لیانو-شو که آنقدر کوچک بود که فقط یک کودک میتوانست خلبانش باشد، فاه-ماراس یکاما سلاح زرهی واقعی بود که از قبل از جنگ لژیون مورد استفاده قرار میگرفت. خلبانان آنها تشاتهای مسنتر بودند، اگرچه بر اساس آنچه هیلنا گفته بود، بیشتر آنها در اواخرجاگرناتهایی نوجوانیشان بودند. و از آنجایی که بزرگتر بودند، تجربهی رزمی بیشتری داشتند و هم به عنوان قویترین منبع قدرت آتش نیروهای زرهی دشمن و هم به عنوان فرماندهان آنها عمل میکردند.
این نکات باعث شد واناگاندرها آنها را جدا کرده و آتش خود را روی آنها متمرکز کنند. واصل در واقع، گیلویزه در حالی صحبت میکرد که ماک ترتل با یک فاه-ماراس که به آن شلیک کرده بودآتش روبرو شد. روی زمین مچاله شده بود و دود سیاه از پهلوی منفجرشدهی بلوک کابین خلبانش به هوا برمیخاست.
گروهی از لیانو-شوها در حالی که آرایششان از هم پاشیده بود، دورجاگرناتهایی ماک ترتل جمع شدند. آنها نه برای انجام یک ضدحملهی سریع عجله میکردندشدن و نه از ترس اینکه هدف بعدی باشند، برای پناه گرفتن فرار میکردند.
آنها به سادگی آنقدر غافلگیر شده بودند که سر جایشان خشکشان زده بود، یا شاید از ترس آرایششان را شکستند. برخیمسلسل از لیانو-شوها حتی با بیاحتیاطی برگشتند و به واحد دشمنی که فرماندهشان را شکست داده بود، خیره شدند. مانند کودکان خردسالیاد و معصومی که به اطراف نگاه میکنند تا متوجه شوند خواهر یا برادر بزرگترشان به تازگی در جایی ناپدید شده است.
گیلویزه با تلخیدختربچه متوجه شد. پستازه به خاطر اینه.
این بخشی از دلیلی بود که او و هشتاد و ششها در ابتدا لیانو-شوها را با پهپاد اشتباه گرفته بودند. نه تنها برای خلبانی یک فرد معمولی بیش ازگلولههای حد کوچک بودند، بلکه تکتک اعمالی که انجام میدادند نیز به طرز وحشتناکی کند و خشک بود. احساس میشد هر کاری که انجام میدادند، از حرکت به جلو گرفتهشدت تا شلیک سلاحهایشان، با تأخیر زمانی همراه بود. انگار هر عمل آنها نیاز به دستور صریح داشت. این فقدان انعطافپذیری چیزی نبود که از یک سرباز آموزشدیده انتظار میرفت.
مانند موشهای مکانیکی کوکی،میخورد که قادر به فکرچیزی کردن برای خودشان نبودند.
در داخل آن توپهای ضدتانک زشت، چیزیپیش جز کودکان خردسال و نوزادان نبودند؛ کسانیسوختنشان که فقط نام سرباز را یدک میکشیدند.
«به تمام واحدها. فاه-ماراسها مغز متفکر واحدهای دشمن هستن و لیانو-شوها چیزی بیشتر از موشهاییکمکی نیستن که با صدای فلوت اونا حرکت میکنن. اونا نمیتونن بدون کسی که بهشون دستور بدهدختر حرکت کنن. تمرکزتون رو بذارین رو از بین بردن فاه-ماراسها و بعد لیانو-شوها رو نابود کنین.»
«دریافت شد.»
طولی نکشید که واحدهای شنگرفیرنگ دور پرندگان بزرگتر مرواریدی-خاکستری جمع شدند. همانطور که گیلویزه پیشبینی کرده بود، لیانو-شوهاتابوتهای بدون فرماندهانشان در حالت وحشتِ بهتزده و سراسیمهای فرو رفتند. فریادهایی از بلندگوهای خارجی آنها بلند شد. هنگ نمیتوانستمسلسل بفهمد آنها چه میگویند، اما از فریادهای کودکانهشان مشخص بود که به کودکانی گیج، سردرگم و وحشتزده تبدیل شدهاند.
کمکم کنین. نجاتممتحرک بدین. برادر. خواهر. تنهامپیش نذارین. نمیخوام تنها باشم.
برای یک ثانیه، گیلویزه نفسش را حبس کرد. حتی بدونآنها نگاه کردن، میتوانست احساس کند که اسونیا پشت سرش مچالههستند شده است. او با سرکوب آن احساس، دستوراتش را تکرار کرد.
«جاروشون کنین.»
این جارو کردن به رقابتی برای سرعت در میان گروهانها و گردانهای جداگانهی هنگ میرمکولئو تبدیل شد. آنها بر سربنابراین اینکه چه کسی میتواند سریعتر پیشروی کند و دشمنانشان را سرکوب کند، با هم میجنگیدند. میدان جنگ به یک شکارگاه تبدیلمکرر شد، جایی که همه بر سر طعمه و افتخار با هم رقابت میکردند. تشویق و خنده جبههی خاکستری را پر کرد.
رگباری از گلولههای ۱۲۰ میلیمتری ایپیافاسدیاس با سرعت ۱۶۵۰ متر بر ثانیه در هوا حرکت میکردند که قادر به شکافتن صفحات فولادی زرهی ۶۰۰ میلیمتری بودند.چنین آنها در واقع تودههای متحرکی از انرژی جنبشی بودند. حتی اگر موفق به نفوذ به زره فلدرس نمیشدند، نیروی پشت آنها همچنان بدن شکنندهی انسانِ داخل آنخدای را تکهتکه میکرد. حتی یک جسد هم در پی انفجار باقی نمیماند و مهاجمان را از اینکه مجبور شوند شاهد بقایای کودکان باشند، در امان نگه میداشت.
دیدن اینکه هشتاد و ششها ضعف نشاننابود میدهند و از جنگیدن اجتناب میکنند، تنهاپهپادهای باعث تحریک نیروهای هنگ میرمکولئو برای پیشروی شد.
حالا میبینین؟ هشتاد و ششها واقعاً جنگجو نیستن. اونا بزدلایی هستنکاملاً که ذرهای اراده ندارن. اما ما جنگجوهای واقعی هستیم. وارثان واقعیهشتاد خون نجیب و غرور امپراتوری، قهرمانان دلاوری که برای شجرهنامهمون افتخار میارن.
آنها با صدای بلند میخندیدند، بر سر اینکه چه کسی میتواند بیشترینجاگرناتهایی کشته را به نام خود ثبت کند رقابت میکردند و نام خود راشدن با فریاد از طریق بلندگوهای خارجیشان به رهبران دشمن در فاه-ماراسها اعلام میکردند.
مانند اشرافزادگانی که برای شکار تفریحیششها بیرون رفته باشند، یا شوالیههای دورانگلولههای قدیم که در میدان جنگ میتاختند.
عطش خونیِجسد دیوانهوار بر میدانلیانو جنگ سایه افکند.
با دیدن این صحنه، هشتاد و ششها بیحرکت ایستادند. نه از ترس قتلعامی کهبرای توسط این شوالیهها انجام میشد، بلکه از وحشت نسبت به رویداد تکاندهندهای که پیش رویگلولههای آنها در حال وقوع بود. این دیگر یک نبرد نبود. یک قتلعام بود. کشتار یکطرفه.
بازآفرینی زندهای از لحظهایمیخورد که زخمهای خودشان بر جسمنبود و روحشان حک شده بود.
زمانی که هشتاد و ششها به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند، اسلحهها دقیقاً به همین شکل بهمتلاشی سمتشان نشانه رفته بود. آنها در آن زمان متوجه این موضوع نبودند، اما کسانی که این کار رابزند میکردند سربازان کشور خودشان بودند؛ افرادی که در حالت عادی وظیفهی دفاع از آنها را بر عهده داشتند.
ناگهان همان سربازان، آنها را به بادنابود آزار فیزیکی و کلامی گرفتند و با تحقیرکمکی و کینه سلاحهایشان را به سمتشان نشانه رفتند.
آنها مردم را میکشتند تا دیگران را مجبور کنند و بترسانند تا تسلیم شوند. برخی دیدند که آنها انسانهای زنده و نفسکش را از رویتکهتکه تفریح شرورانه یا حس شوخطبعی بیمارگونهای با گلوله میکشند. قربانیان میتوانستند والدین یا خواهر و برادرشان باشند، شاید دوستان یا همسایگانشان. و آنها در برابرباعث آن خشونت پوچ ناتوان بودند. تنها کاری که از دستشان برمیآمد این بود که مورد تجاوز قرار بگیرند و تحت تأثیر آن همه اتفاقات غافلگیر شوند.
«...نه. این نه. نه!»
آنها نمیتوانستند با آنها بجنگند. نه باپیش انسانها... نه با کودکان. آنها نمیتوانستند خودِسوختنشان گذشتهشان را بکشند. و مهمتر از آن...
«...ما باید جلوی اینو بگیریم.»
آنها باید به این جنایت پایان میدادند. آنهاهولناک نمیتوانستند تحمل کنند که ببینند این تصاویر از خودِاستفاده گذشتهشان اینگونه تا حد مرگ زیر پا له میشوند.
آنها باید متوقفشچشم میکردند. این بار،منظرهی آنها باید متوقفش میکردند.
قتلعام شنگرفیرنگ ادامه داشت. اشرافزادگان پیروپ با خوشحالی، مشتاقانه و مست از هیجان تشویق میکردند. مانند پسرانی کهشدنشان در دشتهای آرام بهاری میدویدند. آنها مجبور بودند، وگرنه نمیتوانستند تحمل کنند. آنها باید پیروز میشدند. این نقش آنهابلکه بود. اولین نقشی که به شکستخوردههای بیمصرف و دورگهای مثل آنها داده شده بود و آخرین فرصتشان برای جبران.
تا جایی که به یاد داشتند، بیارزش تلقی میشدند. آنها همگی شکستخوردهمیکردند بودند. با وجود تلاشهای گستردهای که برای تولد آنها انجام شده بود، کهواقعاً شامل ارزش چندین نسل از زادگیری گزینشی بود، آنها هنوز هم دورگه بودند.
آنها به خاطر بینتیجه گذاشتن تمام آن تلاشها مورد نفرت و سوءاستفاده قرار میگرفتند. سهم آنها از زندگی این بود که زیر دستششها اشرافیت امپراتوری و پایبندی آنها به خلوص خون زندگی کنند. زندگی زیر دست کسانی که به آنها از بالا نگاه میکردند و آنهاندیدن یا خون دورگهشان را مسخره میکردند. آنها را بیارزش میخواندند. انگل. سگهای ولگرد انسانی که حتی از سگهای شکاری هم ارزش کمتری داشتند.
آنها هیچ عزت نفس، هیچ محبت و هیچ آیندهای پیش رو نداشتند. به عنوان فرزندان دورگه، خانوادههایشان هرگز آنها را بههشتاد رسمیت نمیشناختند و هیچکس به شکستخوردههای زادگیری گزینشی هیچ کمک یا حمایتی ارائه نمیکرد. آنها به عنوان مایهی ننگی دیده میشدند کهفجایعی نباید در انظار عمومی نشان داده میشدند و از ترک خانههایشان منع شده بودند تا هرگز در معرض دید دنیا قرار نگیرند.
تنها چیزی که داشتند آن نیمی از خون پیروپ بود که در رگهایشان جریان داشت و این خیال خام کهآتش آنها سزاوار آن خون هستند. اینکه آنها وارثان شایستهی خط خونی جنگجویان پیروپ بودند که زمانی بر قاره حکومت میکردند.خردسال اینکه آنها جنگجویانی جسور، قدرتمند و نجیب بودند. این رویا که خودِ بیمصرفشان روزی به عنوان قهرمانان تجلیل خواهند شد.
و سپس زمانی فرا رسید که به آنها گفتهبود شد فرصتی به آنها داده میشود تا این اتفاق بیفتد.تئوکراسی آخرین فرصت برای نشان دادن اینکه آنها پیروپهای مغروری هستند.
و آن هنگ آزاد میرمکولئو بود. اولینمنظرهی و تنها فرصتی که به آنها دادهبرای شد تا وجود خود را اثبات کنند.
بنابراین آنها باید آن را ثابت میکردند. ثابت میکردندنبود که جنگجویانی شایستهی ردای قهرمانی هستند. آنها باید این رامتحرک به دنیا و از آن مهمتر، به خودشان ثابت میکردند.
آنها باید خیال خام خود، آرمانهای خود و چیزی را که به آنها هدفسوختنشان میداد، ثابت میکردند. آنها به خون جنگجوی خود افتخار میکردند. شکست در تبدیل شدنمنظرهای به قهرمان، خیانتی به آن هویت بود. آنها نمیتوانستند اجازه دهند چنین اتفاقی بیفتد.
بنابراین آنها باید پیروز بیرون میآمدند. و یک پیروزی سادهآنها کافی نبود. آنها باید به چنان شکل قاطع و چشمگیری پیروزآنقدر میشدند که تمام دنیا چارهای جز توجه به آنها نداشته باشد.
و به این ترتیب شوالیهها در حالیمنظرهی که در جستجوی طعمه در سراسر میدان جنگجنگ میتاختند، صدایشان را به خندههایی پرهرجومرج بلند کردند.
اسونیا در میان این میدان جنگ هولناک نشسته بود، در حالی که از کشیدن ماشهی سلاح زرهیای که در آن بود منع شدهپیش بود و در عین حال، نمیتوانست از شور و شعف نبرد خوشحال شود. برای او، این فقط وحشتناک به نظر میرسید. او رنگپریدهدوبارهاش و لرزان نشسته بود، اما نمیتوانست چشمانش را از آن بردارد. به عنوان دخترِ دوشس بزرگ برانتولوته، او اجازه نداشت از نبرد روی برگرداند.
«شاهزاده خانم! دارین اینوبنابراین میبینین، شاهزاده خانم؟! نبردتکهتکه ما به نظرتون چطوره؟!»
او با چشمانی پر از اشک سر تکانکرده داد و گفت: «اَ... البته که میبینم! اونمتصل اولین پرتاب نیزه تو اون خندق، آره؟ تیلدا، زیگفرید!»
او در حالی که با افتخار تشویق میکردند، نام معاون فرمانده و خلبانش را صدا زد.لژیون او تماشا کرد که چگونه واناگاندر پنجاه تنی بیرحمانه یک لیانو-شو را له کرد و بهموشکهای راحتی بلوک کابین خلبانش را شکافت. او مایع قرمزی را دید که از لاشهی آن بیرون میزد.
«آمبرواز، اسکار، شما کارتون عالی بود که اونا رونبود یکی پس از دیگری کشتین. این میشه هشت تاتابوتهای فرمانده دشمن، آره؟ و شما هم فوقالعادهاین، لودویگ، لئونهارت...»
«شاهزاده خانم، کافیه.»
گیلویزه با دیدن تلاشهای شجاعانهی اوتازه برای تحسین شوالیههایش با وجود نگه داشتناینها اشک و حالت تهوع، به حرف آمد.
«حتی اگه چیزی نگی، قلبت باالبته اوناست... مجبور نیستی به خودت فشارناآشنا بیاری تا بیشتر از این کاری کنی.»
«اَ... اما، برادر،چشم این نقشیه کهمنظرهی ‹پدر› بهم سپرده.»
او متوجهتابوتهای شد که باهشتاد عصبانیت نوچی کرد.
«چرا باید اینقدر روی نقشت وسواس داشته باشی...؟ این چیزی بیشتر از قلادهیاینها یه برده نیست. اونا این آرزوی قهرمان شدن رو به ما تحمیل کردن وزندهای طوری نشون دادن که انگار این چیزی بوده که ما از همون اول میخواستیم.»
شوالیهها و قهرمانانی که در اشعار حماسی از آنها سروده میشد، آرمانهای والای نجابت و عدالت را بالااصل میبردند. آرمانهایی که هیچ جایی در دنیای واقعی نداشتند. آنها بزرگ شده بودند تا فقط آرزوی آن رازیر داشته باشند و نه هیچ چیز دیگری... و در واقع، این به تنها آرزوی آنها تبدیل شده بود.
سکوت وحشتناکی بر آن دو حاکم شد، مانند لحظهی ترسناکِ قبل از شکستن شیشه. گیلویزهلژیون با وحشت برگشت و با چشمانی گشاد به اسونیا خیره شد. چهرهی دوستداشتنی او عاریسوختنشان از هرگونه احساسی بود و صدایی که از لبانش خارج میشد شبیه صدای یک پیرزن بود.
«...چرا باید اینو بگی؟»
چشمان طلاییاش خالی بود و تنها قادرنابود به انعکاس نور بود، مانند آینههایی که ماهکمکی کاملی را نشان میدادند که در آنجا نبود.
«‹پدر› حرفش رو زده. و علاوه بر این، این تنها نقشکاملاً ماست. اگه نتونیم این کار رو بکنیم، واقعاً هیچ چیز دیگهایهشتاد برامون باقی نمیمونه. این یه نقش خیلی حیاتی، مهم و والائه!»
«...اسونیا.»
«این در مورد تو هم باید صدق کنه، برادر! باید بکنه! همهی ما، تکتکسوختنشان ما، باید این نقش رو کامل کنیم! این تمام چیزیه که داریم. من، تو، بقیه...ندیدن هیچ چیز دیگهای به نام ما نیست. چرا باید بگی که ما باید متوقف بشیم؟!»
«چون...»
«این رو از من نگیر! و نقش خودت رو هم دور ننداز، برادر! چون این کار به معنی رها کردن ماست. تنها چیزایی کهپیش ما داریم این نقش و همدیگهایم. به همین دلیله که ما همیشه با همیم، مگه نه؟ تو هم همین احساس رو داری، مگه نه،خوشحال برادر؟ ما فقط همینیم. سگهای ولگردی که هیچ چیز دیگهای به ناممون نیست جز رفیقایی که تو زخمهامون شریکن و تو همون لونهها زندگی میکنن!»
«...»
شنیدن گریههای اومتحرک باعث شد دندانهایش راپیش روی هم فشار دهد.
نه، اسونیا، اون... اونم دیگه قدرت مخالفت باهاش روبود نداره. این از وقتی که خیلی کوچیک و جوون بودیمتئوکراسی به اون، به ما، تحمیل شده. ما دیگه توانی نداریم.
همانطور بود که او میگفت. تنها راه پیش روی آنها راهی بود که در آن نقشهای دادهشده به خودتابوتهای را ایفا میکردند. هنگ آزاد میرمکولئو قرار بود چیزی بیشتر از یک مهره در چنگاندازی دوشس بزرگ برانتولوته برایمسلسل قدرت نباشد. و اگر ثابت نمیکردند که مفید هستند، بار دیگر مجبور میشدند به عنوان سگهای ولگرد بیمصرف زندگی کنند.
بنابراین برای جلوگیری از بازگردانده شدن اجباری اسونیا و همرزمانشکاملاً به خوکدانی، او باید به آنها کمک میکرد تا تبدیلبنابراین به شمشیری شوند که افتخار بیشتری برای خانوادهشان به ارمغان میآورد.
...تو روباه مادهی وحشتناک.
«در نهایت، تنها راه ما... اینه کهنابود بذاریم این نفرین ما رو به همپهپادهای گره بزنه و ما رو به جلو برونه.»
«امم، سرگرد گونتر...»
کورنا با کمرویی لبهایش را از هم باز کرد. کسانی که مسئول حرکت دادن اینلژیون توپ غولپیکر و با عجله ساختهشده بودند، در وضعیتی نبودند که به پیامهایی که خطاب بهموشکهای آنها نبود گوش دهند، اما کورنا، توپچی، در آن لحظه کار زیادی برای انجام دادن نداشت.
«صدای اون رو میشنوم. اونهشتاد دختره که نماد خوشیمنیه... اسونیا،بدن درسته؟ بیسیم رو روشن گذاشته.»
اسونیا چند بار از طریق بیسیم با فردریکا و تیم کنترلتصور تراورشوان ارتباط برقرار کرده بود و ظاهراً تنظیمات بیسیم را روی همانباور فرکانس نگه داشته بود و به اشتباه آن را روشن کرده بود.
کورنا میتوانست بشنود که گیلویزه زبانش بندمنظرهی آمده بود. او با عجله ارتباط رابرای قطع کرد و لحظهای بعد دوباره وصل شد.
«ستوان دوم کوکومیلا، متأسفم، اما میشه لطفاً هر چیزی رو که الانجاگرناتهایی شنیدی فراموش کنی؟ اگه بقیه بفهمن که من با وجود سنم باتکهتکه شاهزاده خانم دعوا کردم یا اینقدر ضعیف عمل کردم، بازتاب بدی برام داره.»
او در تلاشی برای بیاهمیت جلوه دادن موضوع گفت:شدن «آره، به کس دیگهای نمیگم...» و طوری سر تکان دادزیر که انگار میخواست نشان دهد این موضوع اهمیتی ندارد. «اما...»
«اما؟»
«فقط اینکه، همم، متأسفم.»
گیلویزه جابلوند خورده بهمیخورد نظر میرسید.
«...دقیقاً برایتابوتهای چی داریبنابراین عذرخواهی میکنی؟»
«اگه من زیردستت بودم و میشنیدم که اون حرفبود رو میزنی، عذرخواهی میکردم. و... کس دیگهای هم هستاصلی که باید دقیقاً به همون دلیل ازش عذرخواهی کنم.»
«...»
«نمیخوام ترکم کنن. اما نمیخوام اونا رو هم به خودمکاملاً زنجیر کنم. نمیخوام اونطوری نفرینشون کنم. اما... کاملاً مطمئنم کهبنابراین منم دقیقاً همونطوری رفتار کردم که اسونیا الان رفتار کرد.»
انگار اسونیا نوعی نفرین خوانده بود تا گیلویزه را به خود گره بزند، درست همانطور که سربازانمتلاشی میرمکولئو اسونیا را نفرین کرده بودند تا به آنها متصل بماند. آنها همرزم بودند، برادرانی که زخمهایخشکشان یکسانی را حمل میکردند، بنابراین آن زخمها باید پیوند آنها میبود. نفرینی در قالب غرور، از زخمهای مشترکشان.
دقیقاً مثل...
کورنا به شین گفته بود که نیازی به تغییر ندارد، اما در حقیقت، تنها کاری که کرده بود این بود کهبنابراین به او التماس کند همانطور بماند. هشتاد و ششها به جنگیدن تا آخرین نفس افتخار میکردند. اما در جایی از مسیر،مکرر فراموش کرده بودند که این غرور تنها چیزی نیست که باید برایش زندگی کرد؛ که آنها چیزهای بیشتری برای زندگی کردن داشتند.
برای اولین بار، او متوجه شد که توسط نفرینی به نام غرور در جای خود گرفتار شده است. ومتحرک نه تنها این؛ در مقطعی، او شروع به تلاش برای گره زدن دیگران با آن نفرین کرده بود. اوسنگین همرزمانش را گره میزد و شین را گره میزد تا آنها او را در جستجوی خوشبختی شخصیشان رها نکنند.
«پس متأسفم... متأسفم کهبنابراین سعی کردم پاهات رو ببندمشدن تا نتونی بری. و، اسونیا؟»
کورنا پاسخی دریافت نکرد، اما با این فرض کهبود صدایش شنیده میشود، ادامه داد: «میدونم سخته، اما ازاصلی زخمهات برای گروگان گرفتن برادر بزرگت استفاده نکن... لطفاً.»
اونقدر محکم بهش نچسب که نتونه فرار کنه... حتیچیزی اگه به نظر میرسه ممکنه سعی کنه ترکت کنه.اصل چون این کاری نیست که اون سعی داره انجام بده.
اگرچه او برای انجام این کار کمی احساس بزدلی میکرد، اما قبل از دریافت پاسخ، دستگاه رِیداصل را خاموش کرد. حتی در حالی که آنها صحبت میکردند، شین در حال جنگیدن بود و کودکان درزیر حال مرگ بودند. او در چنین زمانی فرصت صحبت با گیلویزه را نداشت. بنابراین یک نفس عمیق کشید.
تغییر نکن. منو جا نذار.
آره، من همچین آرزویی داشتم.
او از تمایل تاریکی که درالبته پسِ ذهنش در حال شکلگیری بود آگاهجاگرناتهایی بود. احتمالاً هرگز از بین نمیرفت. اما...
میخوام دریابلوند رو بهتمیخورد نشون بدم.
او برای خودش آرزویی پیدا کرده بود. و کورنا برایش خوشحال بود. بخشی از وجودش واقعاًضدتانک و صادقانه میخواست شاهد تحقق آن باشد. او سرش را بالا آورد و دندانهایش را رویمیشدند هم فشرد و در برابر سرگیجهی ناگهانی و ترسناکی که بر او چیره میشد، مقاومت کرد.
جلو رفتن هنوز هم او را میترساند. از همان دوران کودکیاش از حرکت به سمت جلو وحشت داشت. چون ممکن بود فراتر از قدم بعدی، همان لوله تفنگی که پدر ودختر مادر و خواهرش را از او گرفت، در کمین او هم باشد. این احتمال وجود داشت که در قدم بعدی، کینه و بدخواهی انسانها دوباره سر برآورد و آماده باشد تاجنگ بار دیگر همهچیز را از او بگیرد. و این امکان کاملاً وجود داشت که یک بار دیگر طرد شود، آسیب ببیند و برای انجام هر کاری بیش از حد ناتوان باشد.
اما با این وجود.
«بیاین بریم جلو.»
این صدا از طریق تشدید حسی در سراسر میدان نبرد خاکستری طنینانداز شد. صدایی بود سرشار از عزم و اراده، حتی اگرسنگین رگههایی از ترس در آن نهفته بود. میچیهی با حالتی گیج و مبهوت نام آن شخص را زیر لب زمزمه کرد. باورشمیانداخت سخت بود. سخت بود باور کند این همان دختری است که بعد از عملیات قبلی آنقدر در هم شکسته و افسرده شده بود.
«کورنا.»
«بیاین بریم جلو. باید شین رو نجاتمنظرهی بدیم. باید شانا رو شکست بدیم. وبرای لیانو-شوها... باید اونها رو هم نجات بدیم.»
فکر میکرد خونسردیاش را به دست آورده، اما صدایش هنوز میلرزید. هنوز هم میترسید. این ترس فلجکننده بود. گرفتن چنینبنابراین تصمیم مهمی وحشتناک بود. هرچه نباشد، جان همه در میان بود. اگر اشتباه میکرد چه؟ اگر شین و گردان هوابرد،تماشای و لِنا و ریتو و میچیهی، و بقیه نیروی اصلی تیپ—اگر همه آنها به خاطر حرفهای او کشته میشدند چه؟
این فکر اومتحرک را تا سرششها حد مرگ میترساند.
اما با این حال...
«اگه اون قدیسه یا هر چی که هست باهاشون حرف بزنه، باید اون بچهها رو متوقف کنه، مگه نه؟ پس بیاید قدیسه سپاه دومپیش رو بیاریم اینجا. ما میریم به موقعیت شلیک تراورشوان، بعد از اینکه شانا رو شکست دادن، شین رو سوار میکنیم و با سپاه دومخوشحال تجدید قوا میکنیم تا اختلال الکترونیکی رو از بین ببریم. اگه این کار رو بکنیم، جنگ با اون بچهها تموم میشه... میتونیم متوقفش کنیم.»
ما میتونیم به قتلعاممیخورد خونین بچههایی که درستچیزی مثل خودمون هستن پایان بدیم.
«ما... ما دیگه نمیتونیم به خودکشی ادامه بدیم. بایدشدن همهچیز رو متوقف کنیم. هم این نبرد رو، وشدنشان هم این جنگ احمقانهای که ما رو اینجا گیر انداخته!»
با شنیدن فریاد او، کسی زمزمه کرد. این زمزمه بیشترآنها از آنکه جوابی به او باشد، حرفی بود که بههستند خودش میزد، انگار که میخواست چیزی را برای خودش تأیید کند.
«...درسته. بیاین بریم.»
سپس شخص دیگری هممیخورد به او پیوست. یاچیزی شاید هم، همه بقیه بودند.
«بیاین بریم.»
به خاطر دوستانشان. به خاطر رفقایشان، هرچقدر هم که دور باشند. به خاطر تشاتها کهکمکی نمیتوانستند آنجا را ترک کنند. و از همه مهمتر—به خاطر خودشان. شاید نتوانسته بودند خودِ کوچکترشاندختر را در گذشته نجات دهند، اما حالا میتوانستند کودکانی را که درست روبهرویشان بودند نجات دهند.
اگر میتوانستند دست یاری به سوی آنها دراز کنند، هرچند که اینناآشنا کمک ناچیز باشد، حتی با وجود اینکه در کودکیِ خودشان هیچکس برایپیش نجاتشان نیامده بود... پس این کار، نجاتی برای خودشان هم محسوب میشد.
«بیاین بریم.»
برای نجات رفقایمان.متحرک برای نجات کسانیششها که در گذشته بودیم.
«بیاین بریم!»
با شنیدن فریادها وچشم تشویقهای هشتاد و ششها، لِناچیزی لبهایش را روی هم فشرد.
بیاین بریم.
در این صورت، وظیفهبنابراین او این بود که راهشدن را برای پیشروی باز کند.
«سرگرد گونتر. ما به سمت موقعیت شلیک تراورشوان میریم. کمکمون کنید محاصرهمیکردند رو بشکنیم. میخوام شکاف رو در جهت ساعت سه خودتون، جایی کهنمیکرد لشکر هشتم سپاه سوم و هنگ کمین به هم متصل میشن، عریضتر کنید.»
اگر میخواستند راهپیماییشان را از سر بگیرند، نبرد با تشاتهای واحدهای سپاه سوم و سربازان کودک اجتنابناپذیر بود. لِنا نمیتوانست قتلبنابراین کودکان را نادیده بگیرد و از این رو، انداختن بار این نبرد بر دوش گیلویز و هنگ میرمکولئو برایش دردناک بود. اماچنین اگر هشتاد و ششها احساس میکردند که این خط قرمزی است که نمیتوانند از آن عبور کنند، لِنا به آن احترام میگذاشت.
او نمیتوانست جان سربازان کودک خارجیمنظرهی را بالاتر از جان یک واحد همپیمانبرای فدراسیون و همچنین زیردستان—و رفقای—خودش قرار دهد.
گیلویز، البته، لبخند تلخی زد.
«پس داری مؤدبانه ازداخل ما میخوای که کثیفکاریهاتکرده رو انجام بدیم، رینای خونین؟»
لِنا بیدرنگ گفت: «بله. من به این موضوعهولناک واقفم، و دستورم به قوت خودش باقیه، سرگرد.لژیون به عنوان ملکهای که اونها تحت فرمانش هستن.»
این گناه را بر دوش خودت بگذار تا هشتاد و ششها مجبور به انجامش نشوند. آن را در گوشت و خونت،هشتاد در اعماق روحت حک کن تا قلب هشتاد و ششها دستنخورده باقی بماند. من بیرحمیِ سنجش جان رفقایم در برابر جانچنین دیگران را به دوش خواهم کشید. اجازه نخواهم داد هشتاد و ششها این انتخاب را بکنند، و نه با آن عذاب بکشند.
چون من ملکهمتحرک هشتاد و ششهاششها هستم—و همرزم آنها.
پوزخند طعنهآمیز گیلویز عمیقتر شد.
«این یه مشکله، سرهنگ میلیزه. از همون اول این من بودم که گفتم این کار رو میکنیم. اگه تو ملکه هشتاد و ششها هستی،پیش پس منم برادر بزرگتری هستم که هنگ میرمکولئو رو رهبری میکنه. اینکه بذاریم یه غریبه مثل تو تقصیر خواهر و برادرهای کوچیکترم رو گردنخوشحال بگیره، به غرور ما لطمه میزنه... خیلی بد میشه اگه بذاریم فقط به خاطر اینکه تو بهمون دستور دادی، مسئولیت این قتلعام رو گردن بگیری.»
«...»
«ما میپذیریم، ملکه نقرهای. همگی،هشتاد ما دستوراتمون رو گرفتیم، پس پیشهمرزمانشان به سوی نبرد. میرمکولئو، تمام واحدها!»
«روم حساب میکنم،دختربچه کاپیتان شوالیههای شنگرفی.تازه تمام واحدهای گروه ضربت!»
هر دو دستوراتشان را صادر کردند. کاپیتان شوالیههایهولناک شنگرفی به لشکر مورچهگیرهایش، و ملکه نقرهای به ارتشاستفاده اسکلتهایش که به نام یک والکری مزین شده بودند.
«برای این والکریهاچشم مسیری از میانمنظرهی ابرها باز کنید!»
«با تمام سرعت بهبنابراین پیشروی ادامه بدید و تراورشوانشدن رو به موقعیت شلیکش برسونید!»
به نظر میرسید نیروی اصلی، محاصره سپاه سوم را شکسته و پیشرویاش را ازپهپادهای سر گرفته است. شین از روی حرکات لژیون متوجه این موضوع شد، حتی باداخلشان وجود فاصلهای که از خطوط مقدم تئوکراسی داشت و در حال مبارزه با هالسیون بود.
نیروهای خط مقدم لژیون از نبرد بامنظرهی لشکرهای سپاه سوم دست کشیدند و به سمتجنگ خرابههای شهری که در آن میجنگیدند، حرکت کردند.
«لِنا، یه واحد لژیونمیخورد داره تو مسیر پیشرویچیزی نیروی اصلی جمع میشه.»
واحد لژیون کوچکتر از حد پیشبینی بود. از آنجا که سپاه سوم پیشروی آنها را متوقف کرده بود، او فرضآتش را بر این گذاشته بود که لژیون گروه بسیار بزرگتری را برای رهگیری نیروی اصلی گروه ضربت میفرستد. شاید سپاه دومشدت نیرویی فرستاده بود که لژیون را مهار میکرد، یا شاید نبرد لژیون با سپاه سوم هنوز ادامه داشت. در هر صورت...
«و فکر میکنم اونها نمیتونن از درگیرینابود با سه تا از اونها اجتناب کنن.پهپادهای به نیروی اصلی بگو برای نبرد آماده بشن.»
شین با تواناییاش موقعیت لژیون را تشخیص داد و بر اساس آن، لِنا مسیری راجنگ محاسبه کرد که منجر به برخورد آنها با کمترین تعداد ممکن از واحدهای لژیون میشد. اماسوختنشان با این وجود، خط دفاعی رگینلیفها که از تراورشوان محافظت میکرد، خیلی زود از هم پاشید.
آنها در قلمرو لژیون میجنگیدند و حتی اگر تعداد دشمنان کمتر از حد انتظار بود، آرایش خاکستریِ فلزی همچنانمتحرک به همان بزرگی و تهدیدآمیزیِ نام لژیون بود. با اولویت قرار دادن حفظ سرعت تراورشوان، هر اسکادران رگینلیف ازسنگین تیم جدا میشد تا در حالی که آنها در پهنه خاکستری میدان نبرد میتاختند، حواس نیروهای لژیون را پرت کند.
آنها با شور و حرارت بیشتری نسبت به قبل میجنگیدند. همین چند لحظه پیش،سوختنشان بسیاری از هشتاد و ششها شجاعت یا توانایی حرکت به جلو را از دستمنظرهای داده بودند و بقیه نسبت به کسانی که این کار را میکردند، احساس تردید داشتند.
اما حالا راهشاندختربچه را پیدا کرده بودند.نابود شجاعتشان را یافته بودند.
سیستم ناوبری اینرسی هشداری داد و به همه اطلاع داد که تراورشوان به موقعیت شلیک خود رسیده است. درست در همان لحظه، هوالینِ میچیهی در هم مچاله شد و هر دو پای جلوییاشضدتانک از کار افتادند. سراسر بدنش در هم کوبیده و آسیب دیده بود. هیچ رگینلیف سالمی در اطراف تراورشوانِ دستنخورده باقی نمانده بود تا یک گردان را تشکیل دهد. بقیه همه رفته بودند تاتوانسته زمان بخرند یا دشمن را مهار کنند. بر اساس تعداد کسانی که هنوز به تشدید حسی متصل بودند، تلفات زیادی نداده بودند، اما این نبردی در اعماق قلمرو لژیون بود. آنها زیاد دوام نمیآوردند.
«...برای همینهبلوند که باید...میخورد همینجا متوقفش کنیم...»
این نبردها. جنگ با هالسیون، و این درگیری بیفایده با سپاه سوم تئوکراسی. دیدن مرگ کودکان در برابر چشمانش، یادآوری دردِ دیدن مرگدیده خانواده، دوستان و رفقایش—همه اینها باعث میشد احساس ناتوانی شدیدی کند. از این حس متنفر بود. انگار زخمهایش را برای تماشای تمام دنیا بهخالق نمایش میگذاشت. انگار میخواست بگوید هر کسی و همه کس ممکن است آسیب ببینند و این کاملاً طبیعی است. این شرمآور و وحشتناک بود.
میچیهی در حالی که هنوز به شدت نفسنفسکرده میزد، یک بار با شدت بازدمش را بیرونمتصل داد و نفس دیگری کشید و فریاد زد.
«کورنا، چشم امیدمون به توئه!»
فکری گذرا از ذهن میچیهی عبور کرد. اگر این جنگ—این عملیات—میتوانست به پایانبرای برسد، او دلش میخواست روزی از سرزمین اجدادیاش دیدن کند. البته هیچ فامیلبدن یا آشنایی آنجا نداشت. آن مکان را آنقدر خوب نمیشناخت که دلتنگش شود.
اما این هنوز هم آرزوی اوششها بود. آرزویی که خودش آن را پیداتانک کرده و برای خودش تصمیم گرفته بود.
در منطقه هشتاد و ششم، آنها هیچ آیندهای نداشتند، بنابراین حداقل باید خودشان تصمیمپهپادهای میگرفتند که چگونه زندگی کنند و چگونه بمیرند. این هم همانطور بود. او آرزوییداخلشان برای خودش تصمیم گرفته بود. آینده خودش، که با دستان خودش انتخاب شده بود.
حالا دیگر آرزوی مرگ در پایان نبردهایش چیزی بود که نمیتوانستکاملاً انجام دهد. شاید، حتی نام هشتاد و شش هم پس ازهشتاد پایان یافتن تمام این جنگها معنای خود را از دست میداد.
اما با این وجود. حتی اگر غرورشان، فداکاریهایشان و زخمهایی که باجاگرناتهایی خود حمل میکردند بیمعنی میشد... او نمیخواست به آدم رقتانگیزی تبدیل شودتکهتکه که نمیتواند راه زندگی خودش را تعیین کند. آرزوها یا آینده خودش را.
«بیاین اینتابوتهای نبرد روبنابراین تموم کنیم!»
پنج ریلگان هالسیون ناگهان گردان هوابرد را نادیده گرفتند و در جهتی غیرمنتظره چرخیدند. برجکهایکمکی سنگین با صدای جیرجیر بلندی چرخیدند و در حالی که به سمت جنوب متمایل میشدند،اما جرقههایی به اطراف پاشیدند. داشت به سمت تراورشوان نشانه میرفت—نزدیک شدن آن را تشخیص داده بود.
تراورشوان عظیم بود، به بزرگی مورفو، و یک نمونه اولیه بود. به هیچ وجهبرای نمیتوانست اقدام به فرار کند. رگینلیفها بلافاصله شروع به بمباران هالسیون کردند، با اینهمرزمانشان قصد که فلز مایع آن را پراکنده کرده و در شلیکش اختلال ایجاد کنند.
این سلاحی بود که بشریت تنها پس از مدتها انتظار و صبر به میدان نبرد معرفی کرده بود. یک سلاح جدید که در پایگاهتکهتکه داده لژیون ثبت نشده بود. اما ریلگانها بلافاصله آن را به عنوان تهدیدی فوریتر از رگینلیفها تشخیص دادند و برای سرنگونی آن وارد عمل شدند.باعث با این حال، مواد منفجره قوی که پیدرپی آن را بمباران میکردند، الکترودهای آنها را از بین برد و هالسیون را مجبور به عقبنشینی کرد.
مایع نقرهای در اثر انفجارها به هواپیش پرتاب شد و در میان شعلههای آتشسوختنشان درخشید، گویی مانند قطرات خون در هوا میرقصید.
اما مهمات رگینلیفها رو به اتمام بود. اگر تراورشوان نابود میشد، هیچ راهی برای پایان دادن به این نبرد وجود نداشت.آنقدر و به همین دلیل گردان هوابرد با تمام توان به سمت آن شلیک میکرد. همه نفسهایشان را در سینه حبس کرده بودندانسان و فکر میکردند شاید موفق شده باشند. اما انگار که آن مکث لحظهای را پیشبینی کرده باشد، یکی از ریلگانها سر برآورد.
یوهانا. ریلگانی که در اصل شانا را در خود جای داده بود. ریزماشینهای مایع که از هر پنج برجکتابوتهای پاشیده شده بودند، بین ریلهای آن جمع شدند. استفاده از تمام این مایع برای بازسازی یک ریلگانِ واحد، سریعترمسلسل از آن بود که هر قطره به ریلگان مربوط به خود برگردد و قطعات ازدسترفته را از درون ترمیم کند.
انتخاب هالسیون درست بود. یوهانا با استفاده از همان یک لحظهای که بمبارانبرای فروکش کرد، آمادهسازی خود را برای شلیک مجدد به پایان رسانده بود. رشتههایبدن جریان الکتریکی با جیغی گوشخراش بر روی لوله نیزهمانند آن به رقص درآمدند.
«نمیذارم!»
در لحظه بعد، سایکلوپس جلوی لوله پرید. او ترجیح میداد ریلگانی را که در اصل شانامتصل را در خود جای داده بود دوباره نابود کند تا اینکه اجازه دهد تراورشوان آن رااحتمالاً از بین ببرد. او خودش را بالا کشید و بار دیگر شکاف روی برجک را هدف گرفت.
رسیدگی به یوهانا به اومیخورد سپرده شده بود. او گفتهنبود بود که این کار را میکند.
بنابراین اینبلوند بار، بهمیخورد قولش عمل کرد.
و به این ترتیب شیدن در دیدرس یوهانا ظاهر شد. او با فعال کردنسوختنشان و رها کردن پایلدرایورهایش برای پرتاب خود به بالا، وضعیتش را در هوا تغییرمنظرهای داد و مگسک توپ اصلی سایکلوپس را روی اعماق دهانه ۸۰۰ میلیمتری لوله قفل کرد.
پس کالیبر ۸۰۰ میلیمتری—یهداخل توپ دوربرد، هان؟ تکتیراندازیکرده هیچوقت نقطه قوتت نبود.
تو یکی حرف نزن. تومیخورد هم از توپ ساچمهای استفادهنبود میکردی. تو هم تکتیرانداز نبودی.
فکر کرد صدایچشم سردی را میشنودمنظرهی که جوابش را میدهد.
همیشه ازت متنفرمتحرک بودم، از همون روزپیش اولی که همو دیدیم.
این لحن یخزده شانا بود. اولین چیزی که وقتی با هم آشنا شدند گفت. آنها در آن زماناصلی همیشه با هم دعوا میکردند. حتی بعد از اینکه همه به جز آنها در اولین بخش منطقه هشتادوحشتناک و ششم که به آن اختصاص داده شده بودند مردند، باز هم به بحث و جدل ادامه دادند.
دفعه بعد،گیسوی من جسدتچشم رو خاک میکنم.
وقتی اونبلوند موقع برسه، منالبته برات قبر میکنم.
در آن زمان، او زیاد از شانا خوشش نمیآمد. شانا هم ازگلولههای او متنفر بود. به همین دلیل بود که همیشه با هم سرتماشای شاخ میشدند. مهم نبود چه اتفاقی بیفتد، همیشه با هم رقابت میکردند.
اما اگر یکی از آنها میمرد، دیگرینابود برایش قبر میکند. این تنها کاری بودپهپادهای که تحت هر شرایطی برای یکدیگر انجام میدادند.
«تنها کسی کهبلوند حق داره تو رومنظرهی به آرامش برسونه... منم.»
ماشه.
برجک توپ ۸۸ میلیمتری سایکلوپس یک لحظه زودتر از یوهانا غرش کرد. گلولهایتانک که شلیک کرد درست در همان لحظه به الکترودی که در میان ریلهاچنین در حال طغیان بود برخورد کرد و باعث شد مدارها از کار بیفتند.
برجک یوهانا، لوله سی متریاش—و سایکلوپس کهنابود درست روبهروی آن قرار داشت—همگی در انفجارپهپادهای مهیب ریلگان ۸۰۰ میلیمتری به هوا رفتند.
«...احمق.»
شین این اتفاق را دید. شین پس از دریافت خبر نزدیک شدن تراورشوان، وارد عمللژیون شده بود تا بار دیگر هالسیون را بیش از حد داغ کند. و او این اتفاقموشکهای را دید. پارا-رِید شیدن... خاموش شد. نقطه چشمکزن سایکلوپس از روی دیتا لینک ناپدید شده بود.
اما آنها وقت نداشتند تا برای تأیید زنده ماندن او زمانهمرزمانشان صرف کنند. چهار ریلگان باقیمانده در صورت تأمین ریزماشینهای مایع بیشتر،سنگین میتوانستند دوباره شلیک کنند. و این کار فداکاری شیدن را بیمعنی میکرد.
او با استفاده از تیغههای فرکانس بالای خود برای دریدن هالسیون، شکافی را که در آن ایجاد کردهاصلی بودند بزرگتر کرد. نمیدانست چقدر طول میکشد تا ریلگانها را دوباره فعال کند. سه واحد سرکوب سطحی، متصدیوحشتناک کفن و دفن، آنا ماریا، و شش واحد در جوخههای آنها همگی همزمان به سمت هالسیون شلیک کردند.
بارانی از آتش، موشکهای ضد زره سبک و گلولههای ضدتانک شدیدالانفجار (HEAT) شکم این هیولا را پر کرد. غول فولادی بار دیگر به زانو درآمد.
«کورنا!»
بیا اینتابوتهای مبارزه روبنابراین تموم کنیم!
«آره، میدونم.»جسد کورنا سر تکانلیانو داد. «میچیهی، بچهها.»
از اینجاگیسوی به بعد، نوبتمیخورد درخشش او بود.
«تراورشوان، استقرار در موقعیت شلیک!»
صدای باز شدن چند قفل سنگین به گوشش رسید و دو جاذب لگد گاوآهنشکل مانند بالهای یک پرنده در دو طرف برجک بازدیده شدند. قاب عظیم در زمین فرو رفت، خود را در موقعیت ثابت کرد و گرد و غبار اطرافش را به شکل ابری بزرگاینکه به هوا بلند کرد. با گشودن چهار بال عظیمش، حالت یک پرنده آبزی را به خود گرفت که گردنش را دراز کرده است.
یک نمایشگر متصل به کلاهخود به طور خودکار جلوی چشمانش پایین آمد. این نمایشگر برایکمکی هدفگیری دقیق در نظر گرفته شده بود و به سیستم کنترل آتش تراورشوان متصل بود.اما لوله بلند و باریک—همان گردن پرنده آبزی—در حالی که زاویه شلیکش با دقت تنظیم میشد، لرزید.
کورنا به واکنش فوری رگینلیف عادت داشت و به همین دلیل تراز افقی وبرای سپس عمودی ریلها به طرز وحشتناکی کند به نظر میرسید. سیستم خنککننده آنلاین شد.همرزمانشان خازن متصل شد. مدارهای اصلی و فرعی هر دو به طور عادی کار میکردند.
<<هشدار. قرار گرفتن در معرض رادار از یک ردپای حرارتی ثبتنشده در فاصله پانزده کیلومتری، شمال-شمال غربی تشخیص داده شد.>>
او باجسد صدایی خشن زمزمهلیانو کرد: «اینو میدونم.»
هالسیون یک واحد لژیون مجهز به ریلگانمنظرهی بود. به عبارت دیگر، جانشین مورفو. البته کهجنگ یک سیستم رادار برای دفاع از خود داشت—
<<هشدار رفع شد. امواج رادار متوقف شدند.>>
«—کورنا!»
به محض اینکه توجهش را به هشدار معطوف کرد، صدایینبود او را صدا زد. و او بلافاصله فهمید که کیست.متحرک او هرگز صدای او را با کس دیگری اشتباه نمیگرفت.
شین.
«ریلگانهای هالسیون همگی از کار افتادن، و ما دوباره بیش از حدگلولههای داغش کردیم، برای همین نمیتونه حرکت کنه! زمان تخمینی تا فعال شدنتماشای مجددش صد و هفتاد ثانیهست... ببخشید، اما برای بقیهش روی تو حساب میکنم.»
او با رگههایی از خجالتلیانو در صدایش سر تکان داد:آنها «دریافت شد—میتونی روم حساب کنی.»
صد و هفتاد ثانیه. زمان بارگیری مجدد تراورشوان دویست ثانیه بود، به این معنی که او زمانی برای شلیکتابوتهای دوم نداشت. اما مشکلی نبود. یک شلیک تمام چیزی بود که نیاز داشت. حالا دیگر چیزهایی مثل اینکه اگرمسلسل شکست بخورد چه میشود، یا اضطراب ناشی از درک اینکه این بار نمیتواند اشتباه کند—هیچکدام از اینها در ذهنش نبود.
گردان هوابرد مجبور به نبردی طولانیتر از حد انتظار شده بود. اما با این وجود، آنها ناامیدانه جان خود را به خطر انداختند تاتکهتکه آن صد و هفتاد ثانیه را برای او بخرند. با خیانت سپاه سوم، تیپ اعزامی تنها مانع باقیماندهای بود که در راه شکست لژیونمیشدند بر سر راهش قرار داشت. اما با وجود تمام آن اتفاقات غیرمنتظره، رفقایش باز هم راه را برای رسیدن او به موقعیت برنامهریزیشدهاش باز کردند.
همه جانشان را به خطر انداختند تا به کورنا کمکبدن کنند به اینجا برسد—پس حالا تنها کاری که باقی ماندهآتش بود این بود که او دشمن را از پا درآورد.
همین و بس.
دریافت شد—میتونی روم حساب کنی.
او با لبخندی متوجه شد که در گذشته بارها و بارها همین کلمات را به شین گفتهاصل بود. در میدان نبرد منطقه هشتاد و ششم، او مرتباً این جواب را میداد. بارها و بارها،شدنشان شین به او تکیه کرده بود، روی او حساب کرده بود، و او انتظاراتش را برآورده کرده بود.
او واحدهای فرمانده لژیون را سرنگون کردهپیش بود. واحدهای ناظر. بقایای رفقایشان را کهسوختنشان مجبور شده بودند به ارواح مکانیکی تبدیل شوند.
در این صورت، حداقل در میدان نبرد، او تمام این مدت، از همان زمان، در حال نجات دادناصلی شین بوده است. یا شاید از همان ابتدا این کار را میکرده است، از زمانی که قلبش را بهمتلاشیشدهی روی او باز کرد و از او تشکر کرد که دردِ ریپرِ آنها بودن را به دوش کشیده است.
صدای بوق الکترونیکی به صدا درآمد. سیستم کنترل آتشچیزی به او اطلاع داد که مسیر پیشبینیشده شلیکش روی هدفتابوتهای قفل شده است. اما هنوز نه. هنوز کمی انحراف داشت.
این جنگ همهچیز را از او گرفتههولناک بود. و به همین دلیل بود کهجنگ دیگر نمیتوانست چیز دیگری را از دست بدهد.
او مگسک را دوباره تنظیمهشتاد کرد و سپس، انگار کهبدن در حال دعا باشد، زمزمه کرد.
«بیا تمومش کنیم. بیاداخل این جنگ رو باکرده دستهای خودمون تموم کنیم.»
او ماشه را کشید.
تراورشوان—اولین ریلگانی که بشریت تا به حال به میدان نبرد معرفی کرده بود—غرش کرد. مقدارلژیون مضحکی از انرژی الکتریکی، که قادر به تأمین برق یک شهر کامل بود، گلولهای راسوختنشان به پیش راند که در سراسر زمین به پرواز درآمد تا غول مکانیکی را سرنگون کند.
تخلیه قوس الکتریکی، سرزمین خاکستری را مانند رعد و برقی درخشان سفید کرد.تانک بالهای جمعشده تراورشوان و قاب فلزی غولپیکرش نور را منعکس کردند و سیاه شدند.فجایعی برای یک ثانیه، به رنگ آبنوس خالص درآمد—شایسته نامش به عنوان قوی سیاه مرگ.
صدایی کرکننده، ماننددختربچه خرد شدن شیشههایتازه بیشمار، آسمان را شکافت.
به دلیل گرمای اصطکاک ناشی از گلوله، که در کسری از ثانیه به سرعت ۲۳۰۰ متر بر ثانیه رسید، ریلهای تراورشوان شروعهشتاد به ذوب شدن کردند و لگد شلیک آنها را تکهتکه کرد. جرم متقابل از پشت تراورشوان به بیرون فوران کرد تا لگدفجایعی را خنثی کند، اما جرم متقابل نتوانست به درستی جرم را مهار کند و همراه با قطعات ریلها روی زمین خاکستری پراکنده شد.
آسمان خاکستری را شکافت، مانند گلهای رنگارنگ شعله که زمانی درناآشنا آسمان شب میدان نبرد دیده بود. قطعات پراکنده اشعههای خورشید راششها به خود گرفتند و رنگینکمانی از نور منشوری را منعکس کردند.
و پیش از آنکه آخرین قطعه رویپیش زمین بیفتد، پیکان صاعقه در دوردست، درسوختنشان پیکر عظیم غول فولادی فرو رفته بود.
فردریکا گفت: «برخورد تأییدداخل شد. اونم یه برخوردکرده مستقیم. کارتون عالی بود... کورنا.»
«آره.»
هالسیون تلوتلو خورد. ترکهایی روی آن ایجاد شد که از سوراخ غولپیکری که مستقیماً در آن ایجاد شده بود، نشأت میگرفت. به دلیلپیش ناتوانی در تحمل وزن خود، شروع به از دست دادن یکپارچگی ساختاریاش کرد. مثل دیدن فرو ریختن یک مجسمه بزرگ بود که پیوندهای خشکخوشحال خود را از دست داده است. با عظمت یک هیولای افسانهای، و با سرعتِ مورد اصابت خشم یک خدا قرار گرفتن، از هم پاشید.
در حالی که از طریق صفحهنمایشی که روی چشمیهایش مستقر شده بود بهتانک آن نگاه میکرد، فکری از ذهنش گذشت. حقیقت این بود که در تمامچنین این مدت وضعیت همینطور بوده، اما او تا همین الان متوجه آن نشده بود.
وقتی کودکی بود که به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شد، وقتی پدر و مادر و خواهرش مردند، نمیتوانستاصلی مقابله کند. او خیلی جوان بود، خیلی ناتوان بود، و برای هرگونه مقاومتی بیش از حد ضعیف بود.وحشتناک هر اتفاق پوچ و غیرمنطقیای که ممکن بود برایش بیفتد، چیزی بود که او در برابرش کاملاً درمانده بود.
اما حالاگیسوی همهچیز فرقچشم کرده بود.
سالها گذشته بود. او بزرگتر شده بود و دیگر یک کودک ناتوان نبود. او قدرت، ابزاراستفاده و از همه مهمتر، اراده مقابله را داشت. برای مبارزه با لژیون و ناامیدیای که آنهاضدتانک به همراه میآوردند. در برابر هر اتفاق غیرمنطقیای که ممکن بود سعی کند گریبانش را بگیرد.
اگر میخواست به اینبنابراین قتلعام پایان دهد، میتوانستتکهتکه آن را تمام کند.
اگر آرزو داشت از آیندهای که شین میخواست—آیندهای کهبود خودش میخواست—محافظت کند، میتوانست از آنها در برابر هر کینهایتئوکراسی که بشریت ممکن بود به سمتشان نشانه برود، دفاع کند.
مردم و دنیا بیرحم و سنگدل بودند. بدخواه و غیرمنطقی.نبود اما با این وجود، او در برابر آنها میایستاد، هرچهمتحرک بادا باد. او حتی از آینده پیش رویشان هم محافظت میکرد.
تو بیکار نشستی ومیخورد کشته شدن پدر وچیزی مادرت رو تماشا کردی.
آره. و از اون موقعهشتاد تا حالا داره عذابم میده.بدن من از اون موقع... ترسیده بودم.
اما حالا میتونم ازشونداخل محافظت کنم. بابا، مامان،کرده و خواهرم... و منِ گذشته.
تداخل الکترومغناطیسی که میدان نبرد را مسدود کرده بود، برداشته شد. لیانو-شوهایی که به تجهیزات پارازیت مجهز بودند،اصل یا نابود شده بودند یا از کار افتاده بودند. و بدون اینکه یک دقیقه بیشتر صبر کنند، طرفزیر فدراسیون شروع به پارازیت انداختن روی فرکانسی کرد که هیلنا برای ارسال دستورات به سپاه سوم استفاده میکرد.
طولی نکشید که صدای قدیسه دیگریمنظرهی در میدان نبرد طنینانداز شد و بربرای روی امواج رادیوییِ حالا پاکشده سوار شد.
«من نام حقیقی الهه زمین، 'ششها ' را میخوانم! ای نیزههای بیخدایگلولههای سپاه سوم، مناجات خود را متوقف کنید!»
این کلمات در طول آموزش در روان تمام تشاتها القا شده بود تا از شورش آنها جلوگیریفلدرس کند و آنها را مجبور میکرد بدون توجه به ارادهشان هرگونه مبارزهای را متوقف کنند. این یکخاطر اقدام ایمنی بود که قبلاً هرگز استفاده نشده بود، اما در نهایت، نقش خود را ایفا کرد.
پس از آن، فرمانده دو واحد فدراسیون صحبت کرد ونبود پیامی را رساند که اگر سپاه سوم تصمیم میگرفت دستورات اولینبنابراین ژنرال مقدس را رد کند، امکان نداشت به گروه ضربت برسد.
«وانادیس به تمام واحدهای گروهالبته ضربت. پس از بازیابی امن گردانناآشنا هوابرد، به قلمرو تئوکراسی عقبنشینی کنید.»
«لاکپشت قلابی به تمام واحدهای هنگ میرمکولئو. تمام خصومتها با سپاههمرزمانشان سوم رو متوقف کنید و در بازیابی گردان هوابرد کمک کنید.سنگین برای از بین بردن لژیون با سپاه دوم همکاری کنید، و—»
لحن صدای گیلویز با صدای زنگدار ونابود نقرهای لِنا در تضاد بود. هیلنا آنچنانپهپادهای غرق در ناامیدی شد که روی زمین افتاد.
ای زمین.گیسوی ای الههچشم بیسر و بالدار.
«چرا من رو رها کردی...؟»
در همان زمان بودبنابراین که ارتباطی از طرفتکهتکه لِنا به او رسید.
«هیلنا. تو باختی... لطفاًداخل از این فرصت استفادهکرده کن و تسلیم شو.»
هیلنا نتوانست جلوی پوزخند تمسخرآمیزش را در برابر نگرانی واضحنبود و واقعی در صدای او بگیرد. کسی که خودش رامتحرک ملکه آغشته به خون مینامید، چقدر میتوانست تظاهر به دلسوزی کند؟
«این رحم و مروته، ملکه؟البته بعد از اینکه شمشیرم روکاملاً به سمت تو و شوالیههات گرفتم؟»
«نه.»
لحن لِنا آرامدختربچه و ملایم، اما درنابود عین حال قاطع بود.
«تنها چیزی که میخوام اینه که بار آرزوت و سایه مرگت رو روی دوش هشتادجنگ و ششها نذاری. اونها قهرمان نیستن. اونها بچههایی هستن که از این جنگ زخم خوردن...تانک کسانی که تمام تلاششون فقط اینه که خودشون رو زنده نگه دارن... درست مثل تو.»
درسته. اینو میدونستم. با این حال، بازم میخواستم با هم سقوط کنیم. منبرای برای هیچکدوممون رستگاری نمیخواستم. اگه میتونستیم این کار رو بکنیم، من... و تشاتهابدن ثابت میکردیم که نمیتونیم خودمون رو نجات بدیم. بیاحتیاطی ما تقصیر خودمون نبود...
لِنا پس ازمتحرک لحظهای مکث، دوبارهششها لب به سخن گشود.
«متوجه یه لشکر از سپاه سوم شدم که وظیفه داشت لژیون رو مهاراینها کنه در حالی که نیروی اصلی تیپ اعزامی در حال پیشروی به سمتانسانهای موقعیت شلیک بود. اونها به وظیفه قبلیشون پایبند موندن و با لژیون جنگیدن.»
«...؟ منظورت چیه—؟»
«اونها حتی بعد از اینکه نقشهت لو رفت هم به این کار ادامه دادن، هیلنا. زیردستانت بیشتراصل نیروهای لژیون رو مهار کردن. و احتمالاً این کار رو کردن تا جلوی لژیون رو بگیرن که سدزیر راه نیروی اصلی نشن. تا هشتاد و ششهای بیشتری کشته نشن، و تا بار گناه تو سنگینتر نشه.»
«...؟!» هیلنا بامتحرک شنیدن این کلمات غیرمنتظرهپیش چشمانش را گشاد کرد.
«تو نمیخواستی چیز دیگهای ازت گرفته بشه، مگه نه؟ سربازانت خیلی دوستت دارن، هیلنا. وقتی اونهامتصل اینقدر بهت اهمیت میدن، از خودت متنفر نباش. سربازانت رو که اینقدر برات ارزش قائلن، با مردنخلبان خودت محروم نکن. بذار با این حقیقت که تونستن ازت محافظت کنن، احساس کنن پاداششون رو گرفتن.»
ارتباط قطع شد. و انگار که این سیگنال آنها باشد، چند مرد با یونیفرمهای خاکستری مرواریدی—سربازانیلژیون که زیردستان او نبودند—به مرکز فرماندهی هجوم آوردند. بازوبندهایشان نماد یک پرنده شکاری را داشت. تشاتهایموشکهای سپاه دوم. همه آنها تفنگهای تهاجمی داشتند که شروع به نشانه رفتن به سمت او کردند.
اما قبل از اینکه بتوانند کاریمنظرهی کنند، هیلنا باتوم فرماندهیاش را رهاجاگرناتهایی کرد و به آرامی زانو زد.
چرا من رو رها کردی،هشتاد الهه زمین؟ چرا زیردستانم، وطنمبدن رو رها کردی؟ مهم نیست...
«من نمیتونمجسد زیردستانم روداخل رها کنم.»
آنها... تنها آنها مرا رها نکردند. حتی وقتیهولناک همه کس و همهچیز مرا رها کردند، وقتیلژیون بقیه دنیا به من پشت کردند، آنها ماندند.
«سخت جون میکنی، خودت میدونیالبته شیدن؟ هر کس دیگهای جای توناآشنا بود با کاری که کردی میمرد.»
«این اولین چیزیه که بهم میگی؟ ترجیح میدمتکهتکه اینو از زبون کسی که از مأموریت شناسایی ویژه—بامتلاشی نرخ بقای صفر درصد—جون سالم به در برده، نشنوم.»
زبان شیدن با وجود اینکه غرق در خون بود، مثلآنها همیشه تند و تیز بود. با این حال، هنوز روی پاهایآنقدر خودش ایستاده بود، بنابراین برای یک فرد مجروح، نسبتاً سرحال بود.
چند نفری طول کشیده بود تا کانوپی کج و کوله سایکلوپس را باز کنند، اما به محض اینکه این کار را کردند، او بدون هیچ مشکلی بیرون آمد. شین به داخل نگاهموشکهای کرد و با چشمانی نیمهباز به شیدن خیره شد. او واقعاً وقتی پای جان سالم به در بردن از موقعیتهای مرگبار به میان میآمد، شانس شیطان را داشت. شین تقریباً از دستخالق خودش عصبانی بود که وقتی به نظر میرسید سایکلوپس در کنار شانا منفجر شده، خونسردیاش را از دست داده بود. نه اینکه هرگز به زبان بیاورد که چقدر نگران او شده بود.
«خب، ریپربلوند کوچولو، اوضاعمیخورد نبرد چطوره؟»
«تموم شد.تابوتهای منتظر واحدبنابراین بازیابیمون هستیم.»
با نابودی هالسیون، به نظر میرسید واحدهای لژیون که قبلاً برای کمک به سمت خرابههای شهر هجوم میآوردند، تصمیم گرفتهاند به قلمرو خود عقبنشینینمیکرد کنند. هر واحد لژیون که هنوز در مسیر واحد بازیابی باقی مانده بود، توسط هنگ میرمکولئو و سپاه دوم در حال پاکسازی بود. آنها همچنینگیسوی پاکسازی مینهای خودکششی باقیمانده در خرابههای شهر را به پایان رسانده بودند و دیگر هیچ واحد دشمنی در اطراف شین و گردان هوابرد وجود نداشت.
شیدن سر تکان داد، زیر لب گفت «جدی؟» و بدنش را کش و قوس داد.جنگ البته، از آنجا که تمام بدنش کوفته و کبود شده بود، در اواسط کار ازتانک درد فریاد کشید و در حالی که از وضعیت نامناسبش خلاص میشد، ناله پرانرژیای سر داد.
«آآآخ، لعنتی!بلوند دیگه عمراً ازالبته این دیوونهبازیها دربیارم!»
«لطفاً درنیار. به اندازهبنابراین کل عمرم از برنهولتتکهتکه در موردت شکایت شنیدم.»
هرچه نباشد، او حسابی دیوانهبازیلیانو درآورده بود. شین سپس نگاهآنها گذرایی به سمت او انداخت.
«...خوبی؟»
او مجبور شده بود به کسی شلیک کند که آنقدرکاملاً برایش عزیز بود که تمام حس خونسردی و خویشتنداریاش رابنابراین از دست داده بود. شیدن به چشمان جدی او خیره شد.
«تو خوبی، ریپر کوچولو؟بنابراین از کِی تا حالاتکهتکه تو نگران من شدی؟»
«...فراموش کن چی گفتم.»
شین با دلخوری از لاشه سایکلوپس پایین آمد.هولناک شیدن با دیدن اینکه او با ناراحتی آشکاریلژیون رویش را برگرداند، از پشت سر صدایش کرد.
«چطور بگم؟ بهچشم نوبه خودش لذتبخشمنظرهی بود، فکر کنم.»
شین بدون اینکه بهبنابراین عقب برگردد تا بهتکهتکه او نگاه کند، ایستاد.
«میدان نبرد رو میگم. اونجا، کم و بیش جایی رو داشتم کهمیکردند بهش تعلق داشتم. برای همین با خودم فکر کردم شاید بتونم بقیهنمیکرد عمرم رو اونجا بگذرونم. چه تو منطقه هشتاد و ششم باشه چه فدراسیون.»
میدان نبرد. جایی که آنها مصمم بودند تحت هر شرایطی درکاملاً آن بمانند. آنها منطقه مرگبار هشتاد و ششم را، که منبعهشتاد اینهمه درد بود، پذیرفته بودند و حتی به آن چنگ انداخته بودند.
«...»
«اما میدونی؟ تا وقتی تو میدونششها نبرد بمونیم... این اتفاق مدام تکرارگلولههای میشه. هر کدوم از دوستامون ممکنه بمیرن.»
ترجیح میدم دیگه هیچ دوستیلیانو رو اونطور که شانا روآنها از دست دادم، از دست ندم.
«دیگه هیچوقت دلم نمیخواد مجبورمیخورد بشم همچین کاری بکنم. حالم ازکاملاً این جنگ کوفتی به هم میخوره.»
و برای همینه که...
شین چشمان خونیرنگش را برگرداند تا به اوتکهتکه نگاه کند، و شیدن با او چشم درضدتانک چشم شد و لبخند شاد و آسودهای زد.
«بیا دیگه این جنگ کوفتیلیانو رو تمومش کنیم... ما کل زندگیمونتصور رو پیش رو داریم، مگه نه؟»
گیلویز بخشی از واحد بازیابی گردان هوابرد بود. البته بخشی از آنناآشنا به این دلیل بود که میخواست بازگشت امن تمام سربازان هشتاد وپیش شش را ببیند، اما مهمتر از آن، او هدفی برای رسیدن داشت.
خرابههای شهر به زمینهای خالی و وسیعی تبدیل شده بودند که بیصدا از نبردجنگ شدیدی که در آنجا رخ داده بود، حکایت میکردند. انگار غولی بیوقفه مشتهایش راگلولههای به زمین کوبیده بود. در آنجا، آنها با شین و گردان هوابرد تجدید قوا کردند.
گیلویز تا زمانی که معاونش و واناگاندرهای تحت فرمانش بازیابی شدند، صبرگلولههای کرد. تنها پس از اتمام آن کار بود که برای نگهبانی ازتماشای منطقه رفت و واحد خود را به سمت شمالیترین نقطه خرابهها هدایت کرد.
بخش شمالی تئوکراسی—عمیقترین نقطه بخش خالی در داخل قلمرو لژیون. دورترین جایی که یک بدن انسانمتصل میتوانست بدون لباس محافظ وجود داشته باشد. توانایی اسپرِ اسونیا با نمونه اصلی فاصله زیادی داشت،احتمالاً بنابراین برد او بسیار کمتر بود. اگر او را تا اینجا نمیآورد، نمیتوانست آن را تشخیص دهد.
«پیداش کردم، برادر گیلویز.»
چشمان طلایی اسونیا در حالی که به دوردستها، به سمت شمال خیره شده بود، درخشید. توانایی اسپراصل او تنها چیزی بود که زادگیری گزینشی توانسته بود بازتولید کند، حتی اگر فقط به صورت جزئی. اوزیر یکی از معدود اوراکلهای هلیودور باقیمانده در فدراسیون و تئوکراسی بود که قادر به یافتن تهدیدات دوردست بود.
«خیلی ضعیف شده، اما ردپایی از رنگی که اسپرهایشدن تئوکراسی وقتی پیداش کردن به جا گذاشتن، وجود داره.شدنشان تهدیدی که اوراکلهای اونها پیدا کردن، در نهایت هالسیون نبود.»
«...پس واقعاً نیست. افسرانداخل ستاد فدراسیون قطعاً میدوننکرده چطور کارشون رو انجام بدن.»
اقدامات و حرکات هالسیون، صادقانه بگویم، کاملاً غیرطبیعی بود. حتی اگر متوجه این واقعیت میشد که شناسایی تئوکراسیاصل آن را کشف کرده است، به این معنی نبود که باید پیشقدم میشد و به آنها حمله میکرد.زیر نزدیکتر شد، انگار که خودش را به رخ میکشید. انگار که آنها را به آغاز خصومت با خود فرامیخواند.
تا زمانی که آنجا بود، توجه تئوکراسی باید روی آن متمرکزناآشنا میماند. هرچه نباشد، قلمرو لژیون دائماً توسط اینتاگسفلیگهها مسدود شده بود، وپیش بخش خالی و تهدید خاکستری آن، ورود هرگونه حیاتی را رد میکرد.
اما آنها آن را آنجا قرار دادند تا از جلب توجه بشریت بهتانک آن منطقه جلوگیری کنند. هالسیون یک طعمه چشمگیر بود که برای منحرف کردنچنین نگاهها از تهدید واقعیِ در کمین در اعماق قلمروها در نظر گرفته شده بود.
«باید این موضوع رو با گروهتازه ضربت در میون بذاریم. شاید اونها هماینها تو سمت خودشون چیزی پیدا کرده باشن.»
نقش زاشیا در گردان هوابرد این بودمنظرهی که به عنوان رله ارتباطی عمل کندبرای و تحلیل اطلاعات پیشرفتهای ارائه دهد. و همچنین...
«...کارتون خوب بود،چشم سیرینها. توالی خودتخریبیمنظرهی رو آغاز کنید.»
سیرینها از روز قبل مستقر شده بودند. نه در داخل آلکونوستها، بلکه فقط در فرمهای انساننمای خود. او از آنها خواستهمسلسل بود تا منطقهای به وسعت صد کیلومتر در داخل قلمرو لژیون را بررسی کنند. و حالا زاشیا این دستور را بهیاد پرندگان نامهرسان خود داد. مایه تأسف بود، اما آنها نمیتوانستند اجازه دهند تئوکراسی، یا بدتر از آن، لژیون، دستشان به آنها برسد.
هرگونه اطلاعات نوری که سیرینها درک میکردند، مخابره شده و در داخل کرولیک ذخیرهپهپادهای میشد. آنها فقط چیزها را از راه دور دیده بودند، زیرا نمیتوانستند ریسک کشف وباشند دستگیر شدن را بپذیرند، اما همین مقدار برای استفاده در تجزیه و تحلیل کافی بود.
در حالی که بهچشم تصویر در پنجره فرعیاشهولناک خیره شده بود، زمزمه کرد:
«تحسینبرانگیزه، شاهزاده ویکتور.چشم پیداش کردم. همونطورمنظرهی که انتظار داشتید.»
در برابر او تصویر داربستهشتاد یک برج بلند... ساخته شده بههمرزمانشان شکل یک منشور ششضلعی قرار داشت.
به نظر میرسید هیلنا افرادش را به دنبال خدمه تعمیر و نگهداری که در پایگاهکمکی مانده بودند، نفرستاده بود. شاید به سادگی مردان کافی برای این کار نداشت. درگیری مختصری رخدختر داد، اما خدمه تعمیر و نگهداری با موفقیت توانستند منجنیق آرمی فوریوز را ایمن نگه دارند.
تا زمانی که آنها با لِنا و خدمه کنترل تجدید قوا کردند، سپاه دوم برای نگهبانی از آنها رسیده بود و آنها با احتیاط به وانادیسشدن اجازه ورود دادند. درست زمانی که بالاخره آنقدر احساس امنیت کردند که کمی آرام شوند، خبر رسید که واحد بازیابی با گردان هوابرد تجدید قوا کرده است.دلخراش مدت کوتاهی پس از آن، پارا-رِید لِنا تماسی از فرمانده گردان هوابرد دریافت کرد و قبل از اینکه او حتی بتواند چیزی بگوید، لِنا به حرف آمد.
«شین. خسته نباشی.»
«لِنا.»
این لحن همیشگی و آرام شین بود. نبرد با هالسیونآنها کاملاً شدید بود، اما خوشبختانه، به نظر میرسید که او آسیبآنقدر جدی ندیده است. لِنا با آسودگی آهی کشید. یک لحظه بعد—
«لِنا، میتونی فیدو روچشم بفرستی اینجا؟ یه چیزیهولناک هست که باید جمعآوری کنیم.»
واقعاً؟
اولین چیزی که به اوهشتاد گفت، درست در همان لحظهبدن اول، در مورد فیدو بود؟
درست است، کار بازیابی آنها هنوز کامل نشده بود، به این معنی که آنها عملاً هنوز در وسطاصلی عملیات بودند. از این نظر، رفتار شین قابل توجیه بود، اما بین این موضوع و تمام چیزهای دیگریوحشتناک که او را به شدت تحت فشار قرار داده بود، لِنا با دلخوری به درخواست او نگاه کرد.
هرچه نباشد، اوضاع در سمت او هم بسیارهولناک سخت بود. او خودش را از خستگی هلاکلژیون کرده بود و به شدت نگران او بود.
شین سپسبلوند از طریقمیخورد تشدید حسی خندید.
«ببخشید، نتونستم جلوی خودمبنابراین رو بگیرم... اما واقعاً نیازشدن دارم فیدو رو بفرستی اینجا.»
«ای بابا...!»
«ما اینجا حالمون خوبه. هرچند شنیدمالبته مجبور شدی یه کارای دیوانهواری بکنیناآشنا و از مقر دشمن فرار کنی.»
لحن او به وضوحمیخورد طعنهآمیز بود. لِنا لبهایشچیزی را روی هم فشرد.
«...عوضی.»
«خب، من کسی نبودمداخل که درست قبل از عملیاتبود اون حرفهای حواسپرتکن رو زد.»
ظاهراً دعوای کوچک آنها از قبل از شروع عملیات هنوز به پایان نرسیده بود. لِنا ساعت روی صفحه نوری را چک کردهشتاد که نشان میداد تنها چند ساعت گذشته است. اما احساس میکرد آن بحث احمقانه را روزها پیش داشتهاند. او لبهایش را بهفجایعی لبخندی شیرین جمع کرد. و دوباره آن را گفت، این بار با حالتی بیخیالتر، در حالی که لحنش سرشار از شادی بود.
«عوضیِ مردمآزار.»
شین در جواب چیزی نگفت،هشتاد اما او میتوانست لبخندش رابدن از طریق تشدید حسی احساس کند.
«و شاید برایدختربچه گفتنش یکم زودتازه باشه، اما... خوش برگشتی.»
«آره... خوبه که برگشتم.»
شاید فیدو متوجه شده بود که او دارد با شین صحبت میکند، چون با هیجان تلوتلوخوران به سمتشتابوتهای آمد. لِنا با دیدن آن از گوشه چشمش، سوالی پرسید. او آرزو میکرد کاش میتوانستند کمی بیشتر بهآتش صحبت کردن ادامه دهند، اما نمیتوانست زمان بیشتری را برای شوخیهایی که ربطی به عملیات نداشت هدر دهد.
«پس گفتیتابوتهای چیزی هست کههشتاد باید جمعآوری کنی؟»
شین با رگههایی ازداخل تردید گفت: «درسته،» وکرده به هالسیون نگاه کرد.
اسکادران پیشتاز از آن دور شده بود تا درگیر شلیک تراورشوان نشود، و پس از نابودی آن، دراصل اطراف لاشهاش دوباره جمع شدند. او از طریق تواناییاش در شنیدن صدای لژیون، هنوز هم میتوانست بشنود که درآتش داخل لاشه مچالهشده به سختی کار میکند. قدرت او به او اجازه میداد تا تشخیص دهد هسته کنترل کجاست.
«بعضی از اونها منفجر شدن، امامنظرهی باید لاشه پنج ریلگان و بخشیجاگرناتهایی از هسته کنترل هالسیون رو جمعآوری کنیم.»
برای کمک به بازگشت آنها، تئوکراسی یک قطار ویژه و مجلل در نزدیکی مرزسوختنشان تئوکراسی آماده کرد که آنها را به خانه بازمیگرداند. این روش کشورشان برای نشانمنظرهای دادن قدردانی و حسن نیت به خاطر درگیر شدن نیروهای فدراسیون در رسوایی آنها بود.
این منطقه از خطوط مقدم دور بود. در اینجا، خاکستر آتشفشانی به سختی میتوانست به آسمان آبی برسد. واگنهای لوکوموتیو به آرامی درباور امتداد دشتهای پاییزی این کشور خارجی حرکت میکردند. نسیمی پر از عطر گلها، که بوی درختچههای بومی منطقه را با خود به همراهسرش داشت، از پنجره باز به داخل میوزید. آن گلها، شکوفههای کوچک و طلاییرنگی بودند که اغلب به عنوان برگ چای در تئوکراسی استفاده میشدند.
این چایی بود که لِنا در طول ماه گذشته به نوشیدن آن عادت کردهبرای بود. در طول جلسات توجیهی، یا در طول وعدههای غذایی روزانهاش در پایگاه... وهمرزمانشان در طول گردهماییای که تئوکراسی برای عذرخواهی رسمی بابت حادثه هیلنا برگزار کرده بود.
تشاتها شاید مقصر شناخته نمیشدند، زیرا آنها فقط از دستورات پیروی میکردند. اما هیلنا علیه کشورش شورش کرده بود. لِنا پرسید که بعد از این چه بر سر او خواهد آمد...موشکهای اما اولین ژنرال مقدس، توتوکا، فقط گفت که او به خاطر این کار اعدام نخواهد شد. دین، خونریزی را به عنوان یک شر مطلق ممنوع کرده بود و این تئوکراسی بود کهخالق تشاتها را مجبور به خدمت سربازی کرده بود. حتی اگر او یک جنایتکار بود، اعدام به عنوان قتل و یک گناه تلقی میشد. به همین دلیل، تئوکراسی اجازه مجازات اعدام را نمیداد.
روابط خانوادگی و قبیلهای او قطعششها خواهد شد و او در خانهاشگلولههای حبس خواهد شد. همین قدر قطعی است.
هنگامی که قدیسینی که به امور دولتی رسیدگی میکردند برای بازدید از پادگانهایی که گروهکمکی ضربت در طول سفر خود از آن استفاده میکردند آمدند، او اولین ژنرال مقدس رااما در سالن پادگان ملاقات کرد. این پاسخی بود که وقتی از او پرسید، به او داد.
او هم مثل هیلنا بسیار جوانتر از آن چیزی بود کهکاملاً درجهاش نشان میداد. به نظر میرسید حدوداً بیست ساله باشد وهشتاد موهای بلند طلاییاش را بافته بود. چشمانش نیز سایهای طلایی داشت.
شخصاً ترجیح میدادم در صورت پایان یافتن جنگ، از حبس خانگیاش عفو شود... اما نباید این را درتابوتهای حضور شما بگویم. نه بعد از اینکه جان شما را تهدید کرد. با این حال، شما از کشتن اومسلسل و کوچولوها خودداری کردید. آیا پس از آن نباید از اراده الهه زمین پیروی کنیم و جانش را ببخشیم؟
لِنا پرسیده بود: «تشاتها چطور؟»
آنها واقعاً بیگناهند. یک قدیس به آنها دستور داد و آنها مجبور به اطاعت شدند. همین و بس. پس از سازماندهی مجددکوچک ارتش، آنها برای آموزش مجدد بازگردانده خواهند شد... اما شاید زمان آن فرا رسیده باشد که در این آداب و رسوم تجدیداست نظر کنیم. شاید، لژیون راه الهه زمین برای نشان دادن این موضوع به ما باشد که دیگر نمیتوانیم به این شکل ادامه دهیم.
لِنا احساسات ژنرال را کاملاً درک کرده بود. او قصد داشت با آداب و رسومی که قرنهااستفاده بر این سرزمین حاکم بود مبارزه کند. شاید به عنوان راهی برای تبرئه هیلنا از گناهانش. خانوادهمتلاشی او از او دزدیده شده بود و نقش زن مقدس توسط جنگ به او تحمیل شده بود.
با این حال... در حالی که لِنا فکر میکرد این آغاز یک تغییر است، آغاز یک گام به جلو، اوبنابراین تمام این مدت با هشتاد و ششها بود. و برخی از آنها با ایده پشت کردن به میدان نبرد وتماشای گذراندن زندگی خود در یک قفس طلاییِ صلح موافق نبودند. بنابراین شاید، همین امر در مورد تشاتها نیز صدق میکرد.
شاید در مورد هیلنا هم صدق میکرد، کسی که گریه میکردهمرزمانشان و التماس میکرد که دیگر چیزی از او گرفته نشود—آنقدر کهسنگین حاضر بود برای این هدف، وطن خودش را هم به آتش بکشد.
«پخ.»
«ای وای!»
در حالی که از پنجره به بیرون خیره شده بود و در افکار چیزهایی که قدرتی برای تغییرشان نداشت غرقبنابراین بود، احساس کرد چیز سردی پشت گردنش را لمس کرد. لِنا با تعجب برگشت و کورنا را دید. او دوتماشای بطری نوشیدنی گازدار در دست داشت و ظاهراً سطح سرد و خیس یکی از آنها را به پوست لِنا چسبانده بود.
این یک نوشیدنی با طعم عسل و مرکبات بودشدن که مختص تئوکراسی بود. او یکی از بطریها راشدنشان به لِنا داد و روی صندلی روبهروی او نشست.
او از اودختربچه پرسید: «داری به بچههاینابود ارتش تئوکراسی فکر میکنی؟»
لِنا در حالی که دستانشمیخورد را دور بطری سرد حلقهنبود کرده بود، آهی کشید: «آره...»
کورنا بابلوند بیخیالی شانهایمیخورد بالا انداخت.
«ببین، تو نباید مجبوربنابراین باشی همهچیز رو اینطوری بهشدن دوش بکشی. فقط خستهت میکنه.»
کورنا با احساس نگاه چشمان نقرهای روی خودش، عمداً روی باز کردن بطریاش تمرکز کرد.کمکی البته کورنا هم برای آنها احساس تأسف میکرد. هیلنا و تشاتها مجبور به جنگیدن شده بودنددختر و آیندهشان از آنها گرفته شده بود. آنها مانند تصاویر آینهای هشتاد و ششها بودند. اما...
«شاید از زبون من سرد به نظر برسه، اماچیزی دیگه کاری از دست من و تو براشون برنمیاد. اونهاتابوتهای تنها کسانی هستن که میتونن سرنوشت خودشون رو تعیین کنن.»
آن زمان که هشتاد و ششها برای اولین بار توسط فدراسیون پذیرفته شدند، مورد ترحم قرار گرفتند و به آنها گفته شد که وارد قفسشدن صلح شوند. فدراسیون گفت این به خاطر خوشبختی آنهاست... اما هشتاد و ششها از آن متنفر بودند. کورنا هنوز هم از این ایده متنفر بود.خشکشان هرچه نباشد، آزادی کاملاً به انتخاب مربوط میشد—و این شامل این میشد که چه چیزی فرد را خوشحال میکند و چگونه میخواهد زندگیاش را هدایت کند.
اگر آزادی اینمتحرک بود، او میخواست خودشپیش برای خودش انتخاب کند.
و اگر به آن کودکان اجازه داده نمیشد کهبود خودشان سرنوشتشان را انتخاب کنند... احتمالاً هرگز نمیتوانستند از خاطراتتئوکراسی چیزهای بیشماری که از آنها گرفته شده بود، فرار کنند.
«گذشته از اون، مگه خودت نگفتی، لِنا؟ تو نمیتونی روی بچههای یه کشورجاگرناتهایی دیگه تمرکز کنی. تو کسی رو داری که باید درست در کنار خودتشدن تو اولویت قرارش بدی. پس بهتره باهاش مثل اولویت اولت رفتار کنی، فهمیدی؟»
«همم... منظورت...؟»
البته کهتابوتهای نیازی بهبنابراین گفتن نداشت.
صورت لِنا از خجالت سرخ شد و چشمان نقرهایاش برای لحظهای با وحشت به اطراف چرخید. بافلدرس این حال، کورنا از این موضوع چشمپوشی نمیکرد. او با چشمان درشت و طلاییاش با تهدید بهخاطر او خیره شد. او حق داشت این سوال را بپرسد. او کاملاً و قطعاً این حق را داشت.
«تو... بهش جوابت رو دادی؟»
لِنا در حالی که صورتش مثل لبوهولناک سرخ شده بود و صدایش تقریباً به طرزلژیون غیرقابل شنیدنیای ضعیف بود، جواب داد: «من... دادم...»
واکنش او روشن میکرد که دروغ نمیگوید. اتفاقاً چند دختر دیگر—آنجو، شیدن، میچیهی، میکا وموشکهای زاشیا—در همان نزدیکی نشسته بودند و در حالی که وانمود میکردند حواسشان نیست، برگشتند تادوبارهاش به گفتگوی آنها نگاه کنند. البته لِنا متوجه این موضوع شد. به همین دلیل خجالت میکشید.
اما در هر صورت، کورنا سر تکان داد. خوب است.آنها چون اگر او جوابش را نمیداد... کورنا برای انجام کاریهستند که در ادامه میآمد، به شدت تحت فشار قرار میگرفت.
«پس اولین کاری که وقتی برگشتیم خونه باید بکنی اینه کهکاملاً شین رو به یه قرار دعوت کنی. این اولین قرار توهشتاد به عنوان دوستدخترشه. باید کاری کنی که براش به یاد موندنی بشه.»
نه اینکه خودش واقعاً چیز زیادی درهولناک مورد کارهایی که دوستپسرها و دوستدخترها انجام میدادندلژیون بداند، اما ظاهراً رسم و رسوم اینطور بود.
آنجو نفر بعدی بود که به جلو خمتکهتکه شد. او هر دو آرنجش را روی پشتیضدتانک صندلی پشت لِنا گذاشت و به پایین نگاه کرد.
«در این صورت... لِنا، ستوان استر قبل از اینکه کشورهای ناوگان رو ترک کنیم بهمون یه هدیه خداحافظی داد. این یهآنقدر عطر منحصربهفرد بومی اون منطقهست که با استفاده از چیزی به اسم عنبرسائل ساخته شده. ظاهراً اون رو از لویاتانها جمعآوریداد میکنن؟ من یکمش رو گرفتم، اما بوی خیلی خوبی داره. بهمون گفت اگه به شین جواب واضحی دادی، اینو بهت بدیم.»
«...چرا ستوان استربلوند هم از اینالبته موضوع خبر داره...؟!»
جواب این بود که لِنا آنقدر مشغول فرار از دست شین بود که همه برای او بیش از حد احساس تأسف میکردند.ششها بنابراین مارسل با ستوان استر مشورت کرد، آنجو شکایت کرد و ریتو به طور تصادفی دهنلقی کرد. به این ترتیب، اسماعیل و چندندیدن تن دیگر از افسران آنجا شنیدند یا در مورد آن مورد مشورت قرار گرفتند. اسماعیل در تهیه عطر عنبرسائل برای آنها کمک کرد.
اما گذشته ازمتحرک آن، آنجو بهششها او پوزخند زد.
«ظاهراً این یه فرمونیه که لویاتانها تو فصل جفتگیری ازآنها خودشون ترشح میکنن. برای همین رسم قبیلههای دریای آزاد اینههستند که تو دوران خواستگاری یا تو شب عروسی ازش استفاده کنن.»
«آنجو؟!»
«همینطور ظاهراً پادشاه پادشاهی متحد از سه نسل پیش، تو شب اولشون اون رو تولژیون اتاق پخش کرده. این عطر اعماق آبیِ کف اقیانوس رو تداعی میکنه و وقار یهسوختنشان اژدها یا همچین چیزی رو داره. به هر حال، میگن بوی خیلی خاص و دلپذیری داره.»
شیدن با لحن تندیبنابراین گفت: «ها، پس در واقعشدن تو حس نمیبرتت؟ چقدر خستهکننده.»
میچیهی وسط حرف پرید: «اگه یه چیز رمانتیکتر میخوای، نظرت در مورد عطر گاردنیا یا یاس چطوره؟فلدرس خانواده قبیله من رسم داشتن تو شب اول با اسپری کردنش تو هوا ازش استفاده کنن. توشخاطر از همه این گلها استفاده شده که این عطر شیرین و جذاب رو با اثر محرک دارن!»
و در حالی که او به اینمنظرهی گفتگوی پر سر و صدا میخندید وبرای لبخند میزد، کورنا بیسروصدا از آنجا دور شد.
چند کوپه از قطار توسط هنگ میرمکولئو اشغال شده بود وناآشنا بقیه به گروه ضربت اختصاص داده شده بود. به هر طریقی،ششها کوپههای آنها در نهایت به کوپههای مردانه و زنانه جدا شدند.
کورنا در کشویی را که به کوپه مجاور پسرها باز میشد، باز کرد. او از قبل چک کرده بودزیر که او کجاست. پنجرههای اینجا هم باز بودند و بنابراین عطر ملایم گلها به داخل میوزید. در داخل یکحقیقت صندلی چهار نفره، او شین را پیدا کرد که در حالی که به پشتی صندلیاش تکیه داده بود، چرت میزد.
او در جریان عملیات قبلی مجروح شده بود و به محض بهبودی از زخمهایش، برای فرماندهی این عملیات هوابرد فرستاده شده بود.کوچک و این مأموریت هم به نوبه خود او را حسابی خسته کرده بود. احتمالاً از پا درآمده بود. کتابی که وسط خواندنشاست بود روی دستانش باز مانده بود و آنقدر بیدفاع به نظر میرسید که نبودن گربه سیاه روی پاهایش تقریباً غیرطبیعی احساس میشد.
او نگاهی به رایدن انداخت که صندلی روبهرو را اشغال کرده بود و فقط با حالتی طعنهآمیز ابرویی بالا انداخت و از جایش بلند شد. او کوپه را ترکگلولههای کرد، به ریتو و چند نفر دیگر از پسرهای اسکادران کلیمور که با کنجکاوی به داخل نگاه میکردند ضربهای زد و آنها را همراه خود بیرون برد. سپس برایشدت چند نفر دیگر از اعضای اسکادران پیشتاز که در همان نزدیکی نشسته بودند، مثل کلود، تورو و داستین سر تکان داد و به آنها اشاره کرد که بلند شوند.
طولی نکشید کهچشم فقط او ومنظرهی شین در کوپه ماندند.
مجبور نبودیتابوتهای این کاربنابراین رو بکنی.
او فقط به این دلیل اینجا بود که بتواند احساسات خودش را آرام کند. شین خودش نیازیفلدرس به شنیدن آن نداشت. او فقط حرفش را میزد و کار را تمام میکرد. برایش مهم نبودخاطر که او در طول این مدت بخوابد. هرچه نباشد او خسته بود، بنابراین بیدار نکردنش بهتر بود.
اما بعد سرش را تکان داد. ترس و تردیدش حتی در این مقطع هم سر برآورده بود و آنتابوتهای کلمات فریبنده را در گوشش زمزمه میکرد. اما نه. این درست نبود. او باید احساساتش را به آرامش میرساند.مسلسل باید رودررو با آنها روبهرو میشد و همهچیز را حل و فصل میکرد. فرار کردن هدف را از بین میبرد.
به آرامی صدایشچشم کرد: «شین. شین، امم...هولناک یه لحظه وقت داری؟»
در حالی که کمیبنابراین او را تکان میداد، صداییشدن از لبهایش خارج شد: «...مم.»
او پلکهایش را باز کردلیانو و چند بار پلک زد تاتصور اینکه بالاخره به کورنا نگاه کرد.
چشمان خونیرنگش. تنها رنگی که کورنا فکرمنظرهی میکرد زیباترین رنگ دنیاست. و قبل از اینکهجنگ او بتواند بپرسد چی شده؟، کورنا پیشدستی کرد.
«دوستت داشتم، شین.»
چشمان زرشکیاش یک بار پلک زدند. و سپس با تلخی وهمرزمانشان درد در هم کشیده شدند. به این دلیل بود که میدانست نمیتوانددیده و قصد هم ندارد به کلمات کورنا، به احساسات او پاسخی بدهد.
...آره. میدونم. تو از جواب دادن طفره نمیری. توبود در مورد این واقعیت که نمیتونی جواب بدی، طفرهاصلی نمیری یا دروغ نمیگی. این بخش بیرحمانه وجود توئه.
تو تا حد بیرحمانهای صادقی.
«هنوزم دوستتبلوند دارم... احتمالاً همیشهالبته دوستت خواهم داشت.»
حتی اگر بعداً در زندگیاش عاشق شخص دیگری میشد، باز هم شین را دوستسوختنشان میداشت. حتی اگر آن شخص فرضی هم او را دوست میداشت. و اگرچه حتی نمیتوانستندیدن تصور چنین چیزی را بکند، حتی اگر قرار بود با آن شخص خانوادهای تشکیل دهد...
...او همیشه،جسد همیشه شینداخل را دوست میداشت.
او برای او و دوستانش در منطقه هشتاد و ششم یک منجی بود. یک رفیق. یک برادر همرزم.اصل و واقعاً، او آرزو میکرد که ای کاش شین او را به جای هر کس دیگری انتخاب میکرد. شینآتش کسی بود که او بیش از همه برایش عزیز میداشت، کسی که بیش از همه به او وابسته بود.