چپتر 11: پیشدرآمد
0برف در سکوت میبارید.
دانههای سفید برف که از آسمان تاریک فرومیریختند و در سکوت، همچون یأسی شومنظامی روی هم تلنبار میشدند، به شکلی بیرحمانه زیبا و در عین حال وهمانگیز بودند.شهروندیشان زمستان بیرحم که دنیا را یکدست سفیدپوش کرده بود، اشکها و نالههایش را منجمد ساخت.
ری داخل «جاگرنات» دراز کشیده بود؛ درحالیکه دریچه کابین از جا کنده شده بود، بهمادرشان آسمان نگاه میکرد و امیدوار بود دستکم در همین حالت بمیرد. او در سکوت تماشا میکردبرمیآمد که چطور دانههای سفید برف از آن سوی آسمان پایین میآیند و به آرامی رویش مینشینند.
«...شین.»
ری دهساله بود که برادرش بهازش دنیا آمد. او برادر کوچکش بود،مخروبه همان برادری که همیشه آرزویش را داشت.
برادر کوچکش همیشه به پدر و مادرشان میچسبید، و حتی بیشتر از آنها، به خود او. اینتولیدی برادر کوچک عاشق خودشیرینی و جلب توجه بود و حسابی هم گریه میکرد. ری همیشه کنارش بود،کرد از پس هر کاری برمیآمد و همیشه از او محافظت میکرد. ری برای برادر کوچکش یک قهرمان بود.
وقتی ری هفدهساله شد، جنگ درگرفت.آمد او، به همراه پدر و مادرآرزویش و برادر کوچکش، دیگر انسان محسوب نمیشدند.
درحالیکه کشور خودشان با اسلحه تهدیدشانبردند میکرد، مثل احشام در کامیونها چپاندهکوچیکم شدند و آنها را به زور بردند.
شین از ترس مدام گریه میکردازش و به ری چسبیده بود. ریمخروبه برادر کوچکش را در آغوش گرفت.
من از برادر کوچیکم محافظت میکنم. مهمصدمه نیست چی بشه. مهم نیست کی بخوادنظامی بهش صدمه بزنه، من ازش محافظت میکنم.
اردوگاه کار اجباری آنها یک پادگان نظامیبرادر مخروبه بود، با یک کارخانه تولیدی، وپدر سیمخاردارها و مینهای وحشتناک. همین و بس.
وقتی به آنها اطلاع دادند که درترس صورت خدمت در ارتش میتوانند حقوق شهروندیشان رانیست پس بگیرند، پدرشان اول از همه ثبتنام کرد.
«حداقل بهترهبخواد که اولصدمه شماها برگردین خونه.»
این را بانیست لبخندی گفت، وبهش دیگر هرگز برنگشت.
پدرش مرد. وقتی خبردهساله مرگ او رسید، مادرشکوچکش فرم ثبتنام را پر کرد.
حقوق شهروندیای که باید به آنها تعلق میگرفت، هرگز داده نشد. پاسخ دولتمیکنم این بود که چون فقط یک نفر خدمت کرده، فقط همان یک نفر آنمخروبه را دریافت میکند. اما مادرش دو فرزند داشت که باید از آنها محافظت میکرد.
سرانجام، مادرش هم مرد.صدمه با دریافت خبر مرگ او،اجباری ری فرم ثبتنام را گرفت.
ری تنها در اتاق ایستاده بود، قلبش ازبزنه چنان خشمی پر شده بود که دیدش راکارخانه تار میکرد. او فرم ثبتنام را در دست داشت.
وعده اعطای حقوق شهروندی به خانوادهها دربرادر ازای ثبتنام یکی از اعضا در ارتش،پدر به راحتی زیر پا گذاشته شده بود.
این دولت، این مشت آلبا،زور این دنیا، تا کجا حاضرآغوش بودند آنها را به تباهی بکشانند؟
چرا، چرا جلوی مامانصدمه رو نگرفتم، حتی وقتیکار که داشتم متوجه قضیه میشدم...؟!
«...داداش.»
شین بود.
نیا اینجا. برو یهشدند جای دیگه. فقط نزدیکمدام من نیا. اصلاً حوصلهتو ندارم.
«داداش، مامان کجاست؟»
مگه قبلاً بهتنیست نگفتم؟ چند بار دیگهصدمه باید اینو تکرار کنم؟
او از حماقتشین برادر کوچکش بهآمد شدت خشمگین شد.
«چرا مامان مرد؟»
با یک صدای تق،صدمه احساس کرد طناب کشیدهایکار در قلبش پاره شد.
تو.
همهش تقصیر توئه.
گردن شین را گرفت، او را به زمین کوبید و آنگرفت گردن باریک را فشرد. همین الان بشکن. تیکهتیکه شو. خشم تماماردوگاه ذهنش را فرا گرفته بود و در همان حال فریاد زد:
«همهش تقصیر توئه!»
آره، به خاطر شین بود که مامان مرد. مامان مجبوراردوگاه شد به خاطر یکی مثل اون بمیره، این برادر احمقیوحشتناک که باید ازش محافظت کنم، تا بلکه آدم حسابش کنن.
او گناهان برادرش را فریادبرادرش زد و احساس آرامش عجیبیبرادری کرد. حالا این درد رو بکش.
وقتی دیگهکامیونها نتونستی تحملشدند کنی، بمیر.
«—داری چیکار میکنی، ری؟!»
کسی شانهاش را گرفت و به عقبصدمه کشید؛ محکم به زمین خورد و تازهنظامی آن موقع بود که به خودش آمد.
من، الان، چیکار کردم؟
در میان هوشیاری مبهمش، دید که ردای سیاه کشیش بین آنها قرار گرفت؛ او داشتنیست وضعیت شین را که کاملاً بیجان افتاده بود، بررسی میکرد. دستهایش را به سمت سوراخهایسیمخاردارها بینی شین برد، گردنش را لمس کرد و با وحشت، بلافاصله عملیات احیا را شروع کرد.
«...پدر...»
«برو بیرون.»
صدای زمزمهٔ کشیش را شنید وآمد با گیجی به او نگاه کرد.آرزویش شین بیحرکت روی زمین افتاده بود.
کشیش با چشمان نقرهایاش نگاهیزور به ری که مات و مبهوتگرفت مانده بود انداخت و فریاد زد:
«میخوای بمیره؟! برو بیرون!»
در آن کلمات،نیست کینه و خشمبهش آشکاری موج میزد.
ری تلوتلوخوران از اتاق بیرونبرادرش رفت، چند قدمی سکندری خوردبرادری و بعد روی زمین افتاد.
«آه...»
آلباهایی که در نبرد شکست خورده بودند، هشتاد و ششها را سرکوب میکردند و هشتاد و ششها نیز به هشتاد و ششهای ضعیفترمیتوانند از خودشان ظلم میکردند. این چرخهٔ آزار و اذیت چیزی بود که ری همیشه از آن بیزار بود. او از کسانی که نمیتوانستند دردفرم و بیعدالتی را تحمل کنند یا با آن روبهرو شوند و با پستی تمام دقدلیشان را سر ضعیفتر از خود خالی میکردند، متنفر بود.
اما حالا خودشنیست هم دقیقاً همانبهش کار را کرده بود.
مرگ والدینش، اعمال شرمآور جمهوری، بیرحمی دنیا و درماندگی خودش؛ این عوامل باعث شده بودند نتواند نفرتحتی و خشم فزایندهاش را مهار کند. با این حال، کسی که خشمش را بر سرش خالی کرد،قهرمان برادر کوچکش بود که بسیار ضعیفتر از او بود؛ همان کسی که باید از او محافظت میکرد.
وقتی متوجه گناهش شد، از ترسبردند به خود لرزید، سرش را میانکوچیکم دستانش گرفت و در خود مچاله شد.
«آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!»
من باید...مهم به جاش ازبخواد اون... محافظت میکردم.
خوشبختانه، ضربان قلب و هوشیاری شین خیلی زود برگشت. اما ری نتوانست خودش را راضیمادرشان کند که با شین روبهرو شود. کشیش هم همچنان نسبت به ری محتاط بود وکاری ملاقات آنها را ممنوع کرد. از طرفی، خود ری هم از دیدن چهرهٔ شین وحشت داشت.
او فرم اعزام بهشدند خدمت را پر کرد،مدام انگار که میخواست فرار کند.
در روز اعزام، کشیش، شین را همراه خودش آورد تا رینظامی را بدرقه کنند. اما ری نتوانست هیچچیز به شین بگوید؛ باارتش دیدن نگاه وحشتزدهای که به او دوخته شده بود، قلبش شکست.
با اندوه ونیست عذاب با خودشبهش گفت: نمیتونم اینطوری بمیرم.
نمیذارم اینطوریمینشینند بمیرم. بایددهساله زنده برگردم.
این فکری بود که ری در سر داشت، در حالی کهگرفت سرسختانه میجنگید و تمام تلاشش را برای زنده ماندن میکرد؛ آناردوگاه هم در شرایطی که همرزمانش یکی پس از دیگری کشته میشدند.
اما.
دانههای برفیمهم که میباریدند،بشه سرمای استخوانسوزی داشتند.
یعنی این آخرِ خطه برام؟
ری در ذهنش اینطور فکرزور کرد، در حالی که مغزشآغوش خون زیادی از دست داده بود.
نشان شخصی روی زرهِ درهمکوبیدهاش به چشمش خورد. یکاجباری شوالیهٔ اسکلتیِ بیسر بود که از روی جلد یک کتابدادند داستان مصور الهام گرفته شده بود. قهرمانِ آن داستان بود.
به دلایلی، آن داستان برای ریبهش خیلی عجیب به نظر میرسید. اما نمیدانستپادگان چرا شینِ کوچک اینقدر دربارهاش کنجکاو بود.
یعنی هنوز اون کتابدهساله داستان رو یادشه؟ همون داستانیهمان که هر شب براش میخوندم؟
یعنی هنوزکامیونها یادشه کهشدند یکی دوسش داشت؟
چهرهٔ ری در هم رفت.
کاش روزیمهم که میرفتمبشه بهش میگفتم.
کاش واضحمینشینند بهش میگفتم کهبرادرش تقصیر تو نیست.
آن شب، ری به شینزور ناسزا گفت و بدون اینکه پشتگرفت سرش را نگاه کند، فرار کرد.
شین پس از اینکه به خاطرازش مرگ خانوادهاش سرزنش شد، دوباره درمخروبه اعماق قلبش خودش را مقصر دانست.
قلب شین تا چه حد در هم میشکست وازش نابود میشد، وقتی تا مرز کشته شدن به دستسیمخاردارها خانوادهای رفته بود که باید به او عشق میورزیدند؟
آیا هنوز هم به خاطر مرگ پدر وکوچکش مادرش گریه میکرد؟ به خاطر کاری که ری باحتی او کرد چطور؟ آیا اصلاً میتوانست دوباره لبخند بزند؟
«...شین.»
در دامنهٔ دیدش کهصدمه آرامآرام تار و سفیدکار میشد، سایهٔ سنگینی پدیدار شد.
لـ... بهِم رسیدن؟
شوالیهٔ اسکلتی در گوشهٔ چشمش باقی مانده بود. اوهمان قهرمان عدالت بود؛ کسی که به نیازمندان کمک میکرد،بیشتر ضعیفان را نجات میداد و رودررو با دشمنان قدرتمند میجنگید.
او هم میخواستچپانده قهرمانی شود که ازترس برادر کوچکش محافظت میکند.
و با اینکه خودش با دستان خودش آن تصویراجباری را نابود کرده بود، باز هم دستانش را درازاطلاع میکرد، با این حسرت که دوباره در کنار او باشد.
و اینگونه بودنیست که «آن» بهبهش آن شکل درآمد.