چپتر 183: پیشدرآمد: سرزمین مقدس ماری آبی
0پیشدرآمد
سرزمین مقدس ماری آبی
مِله در منطقه ویژه شهری ماریلازولیا، واقع در شمال امپراتوری گیاد زندگی میکرد. او هر روز از صبح تا شب را به بازی با بچههای همسنوسال خودش که در همانتامین بلوک زندگی میکردند، میگذراند. بهترین دوستش اوتو که در همان طبقه زندگی میکرد. میلها و یونو از طبقه پایین. ریله و هیسنو از ساختمان بغلی و همچنین کیاهی که برایزندگیِ همه آنها مثل یک برادر بزرگتر بود. هر بلوک یا پارک مخصوص به خودش را داشت، یا منطقه جنگلی کوچکی که روی رودخانههای خشکشده در حومه شهر ساخته شده بود.
ماریلازولیا در قلمرو تولیدی شمنو، در مرز ولفزلند قرار داشت. در مقایسه با سایر قلمروهای تولیدی مشابه که جوامع کشاورزی معمولی بودند و ظاهرشان در یک قرن گذشته تغییری نکرده بود،فرماندارانشان شهر ماریلازولیا احتمالاً شبیه به دنیایی کاملاً متفاوت به نظر میرسید. جادههای سنگفرش و تمیز که حتی یک ذره گرد و غبار هم در آنها دیده نمیشد. هر بلوک از ساختمانهازنی به شکلی یکدست و هماهنگ ساخته و رنگآمیزی شده بودند و در کنار هم مجتمعهای آپارتمانی بتنی و مدرنی را شکل میدادند. فروشگاههای بزرگشان همیشه پر از کالا و اجناس گوناگون بود.
مِله، اوتو و بچههای این شهر هرگز پابرهنه راه نرفته بودند. آنها کفش، نان مرغوب، گوشت تازه و لباسهای زیبا داشتند. ثروتی که بهلطف این قلمروها اختصاص مییافت، به طور فعال و با اولویت به شهر آنها داده میشد. به لطف اقتدار خاندان میالونا، یعنی فرماندارانشان؛ و تلاشهای خانداننام روهی، محافظان شهر، زادگاه شگفتانگیز آنها از یک جامعه کشاورزی معمولی به شهری ثروتمند تبدیل شده بود که انرژی نوین و فراوانی را تامین میکرد.
نیروگاه بزرگ واقع در حومه شهر، منطقه ویژه شهری و کل قلمرو را رونق بخشیده بود. این نیروگاه، یعنی نیروگاه راشی، تنها یادگار از نام قدیمی شهر بود؛ شهری که به افتخار همسر فرماندارِ دونیروگاه نسل پیش، به ماریِ آبیپوش یا همان ماری لازولیا تغییر نام داده بود. زنی که زندگیاش را وقف تحقیق و برنامهریزی برای ساخت این نیروگاه کرده بود. او بود که پدربزرگها و مادربزرگها و اجدادنجات مِله و دوستانش را از زندگیِ شخم زدن زمینها و رسیدگی به خوکها نجات داد. او بود که این تأسیسات را بنا کرد تا در آینده، غذا، بهداشت و شغل این کودکان را تضمین کند.
دختری از ورودی پارک دست تکان داد. موهایش به رنگ شکلاتیِ دودی بود؛ رنگی مختصِ کایرنها، نژادیعنی اصیل از مردمان فروجینیا که بر این سرزمین حکومت میکردند. تارهای قهوهای موهایش به شکل دو دماسبیبخشیده بسته شده بود و هر کدام با یک روبان توریِ بزرگ، فانتزی و دستبافت تزئین شده بود.
«مِله، بچهها، پس اینجا بودین.»
«آه، پرنسس!»
«پرنسسه!»
«پرنسس نوئل!»
مِله و دوستانش با خوشحالی فریادپابرهنه زدند و به سمت دختر دویدند.گوشت او نوئل بود، دخترِ رئیس خاندان روهی.
«پرنسس نیام از خاندان میالوناراه یه فیلم بهم قرض داده.گوشت بیاید بریم با هم تماشاش کنیم.»
«فیلم! منمرغوب میخوام فیلمتازه رو ببینم!»
«هورا!»
مِله و بقیه با هیجان به دنبال نوئل راه افتادند. نوئل زیبا و باهوشلباسهای و پرنسسِ محبوبِ همه شهر بود و برای مِله و بقیه، یک رهبر قابلاعتمادخاندان نیز به حساب میآمد. همه در روستا به هر چه که او میگفت گوش میکردند.
«شاهزاده، فیلمه درباره چیه؟»
«درباره لویاتانهاست... همون هیولاهای دریایی که بلایداشتند جون همسایههامون تو کشورهای ناوگان شدن. خیلیاولویت بزرگن و راحت میتونن کشتیهاشون رو غرق کنن!»
اتو با ذوقداشتند دستش را بالااختصاص برد: «من دربارهشون شنیدم!»
«اون موقعها که رودخونه روگینیاهرگز هنوز بود، لویاتانها تو مسیرشنان شنا میکردن و میاومدن بالا!»
یونو، یکی از دخترهایپابرهنه کوچکتر، از ترس خودش رامرغوب جمع کرد: «چی؟! چقدر ترسناک!»
اما نوئلمرغوب با اعتمادبهنفس سینهاشلباسهای را سپر کرد.
«نگران نباشید. اگه یکیشون پیداش بشه، پدر و لردفعال میالونا، و ارباب جوان و شاهزاده نیام فراریش میدن!فرماندارانشان البته منم به عنوان یکی از اشراف پرافتخار امپراتوری میجنگم!»
بچهها همگی باگوناگون چشمهایی درخشان بهپابرهنه او نگاه کردند.
«وای! خیلی محشره!»
مله با هیجان به جلو خم شد: «شاهزاده، منمقلمروها میخوام بجنگم!» نوئل سر تکان داد. چشمان زیبایش به رنگخاندان شکلات شیرین بود؛ او ملکه کوچک و شخصی مله بود.
«معلومه مله. تا وقتیثروتی که دنبالم بیای، ازطور پس هر کاری برمیایم!»
این فضای آرام واین صلحآمیزِ غروب امپراتوری بود؛نرفته شش ماه پیش از انقلاب.
در شمال قاره، در سواحل کشورهای ناوگان شاهکش، تودههای یخ شناور از اوایل پاییز تا پایان زمستان از سمت دریای آزاد بهداده ساحل میآمدند. سواحل شنی و سیاهی که بیوقفه آماج امواج قرار داشتند، با دیوارهایی از قطعات بزرگ یخ مسدود شده بودند. دشتهای سفیدبخشیده تا جایی که چشم کار میکرد کشیده شده بودند و یخها همچون بالههای پشتی یک اژدهای دریایی از میان آنها بیرون زده بودند.
و جایی در امتداد آن سواحل، سایهای میخزید و طوری به اطراف نگاه میکرد که گویی راهش را گم کرده است. بهفرماندارانشان رنگ برفِ یخزده میدرخشید؛ همچون درخشش مهتاب از پشت شیشهای مات و یخبسته. هیکلی باریک و ظریف داشت و دنبالهاش همچون تورافتخار و دامنِ لباس یک نوعروس روی زمین کشیده میشد. به زیبایی شاهزادهخانمِ پریان دریایی بود که در سالن ضیافتی از تودههای یخ میخرامید.
اما با قدی بیش از سه متر، بلندتر از هر شاهزادهخانمی بود؛ حتیلطف بلندتر از تنومندترین و بزرگترین جنگجوها. در سایهی تورش، سه کره چشم روی سینهاشانرژی قرار داشت؛ با عنبیههایی لوزیشکل و جلای فلزی که به رنگ پرهای طاووس میدرخشیدند.
قبیلههای دریای آزاد به آن «لوکا» میگفتند؛ زیرگونهای از لویاتانها که بر دریاهای آزاد فرمانروایی میکردند. تور و لباسش در واقع غشایی نیمهشفاف بودداده که همچون روپوشی از فلسهای زرهیاش محافظت میکرد. بخشی که شبیه به سر به نظر میرسید، یک اندامِ متمرکزکننده بود که تنها در اینراشی گونه از لویاتانها یافت میشد. این اندام امواج صوتی تولید میکرد و به جانور اجازه میداد تا به عنوان یک سونار فعال عمل کند.
وقتی یک نمونهی بالغ امواج فراصوت خود را با حداکثر توان ساطع میکرد، میتوانستداشتند پالسِ حبابیِ قدرتمندی تولید کند که قادر به درهمشکستن زرهِ کفِ کشتیهای جنگی بود؛یعنی به همین دلیل، لوکاها لقب سایرنهای آدمخوار دریای آزاد را به خود گرفته بودند.
اما لوکایی که اکنون روی یخها میخزید، شباهت چندانی به چنان موجودطور رعبآوری نداشت. نمونهای کوچک و نابالغ بود. همراه با یخها کشیده شده،روهی از دریاهای شمال دور افتاده و در نهایت به ساحل رانده شده بود.
لوکای جوان چشمانش را به سمت این دنیای ناشناختهفعال چرخاند؛ به سمت قلمرو انسانها. و سایرنِ گمشده، درست مانندتلاشهای یک پرندهی کوچکِ سهره، با صدایی ترحمانگیز نالهای سر داد.