چپتر 172: بلافاصله پس از سقوط پادگان پیشتاز
0متوجه شد که ازدنیا یک جایی به بعد، همهجاهیچچیز در سکوت فرو رفته است.
دیگر هیچ صدایی در آشیانهٔ پایگاه خط مقدم به گوشتبدیل نمیرسید. نه غرش شلیکها و انفجارهای لژیون، و نه صدایدستکم خدمهٔ تعمیر و نگهداری که در حال مبارزه با آنها بودند.
با افکاری که از شدت خونریزی تار ودختر مبهم شده بود، با خودش فکر کرد: ریتو وهمین بقیه... اون پردازشگرهای جوون یه جوری تونستن فرار کنن.
—یعنی اون بچهها زندهپیشتاز میمونن؟ اگه هیچکس دیگهایزباله هم زنده نموند، حداقل اونا...
اسکادران پیشتاز، آخرین محل دفع زباله در جبههٔ شرقی منطقهٔ هشتاد وعزیزانش ششم؛ جایی که پردازشگرها همیشه بعد از دورهٔ ششماههشان به آنجا فرستادهکار میشدند تا بمیرند. ای کاش حداقل آخرین پردازشگرهای این اسکادران زنده بمانند.
چون ما خدمهٔ تعمیر و نگهداری همینجا میمیریم. مایی که یه گوشه نشستیمنیست و تماشا کردیم چطور بچههای بیشماری از طرف وطنشون فرستاده شدن تا بهچشمانتظارش دست اون هیولاهای قراضهٔ لعنتی قتلعام بشن. تنها سرنوشت ما اینه که همینجا بمیریم.
حرفهایی که یک بار ریپربزنه به او گفته بود، حالا بهتوسط تنها راه نجاتش تبدیل شده بود.
—هیچ لژیونیاونا نیست کهپیشتاز صدات بزنه.
اگر همسر و دختر ازدسترفتهاش، دستکم توسط لژیون تسخیرهیچچیز نشده بودند، پس حتماً در آن دنیا چشمانتظارش بودند.میرفت همین برایش کافی بود. دیگر به هیچچیز نیاز نداشت.
اگر عزیزانش هنوز در این میدان نبرد گرفتار نبودند، پس اگر او همنیست به آن دنیا میرفت... اگر قبل از اینکه این هیولاهای قراضهٔ وحشتناک اوچشمانتظارش را با خود ببرند، کار خودش را تمام میکرد، میتوانست دوباره در کنارشان باشد.
همین برایش کافی بود.
یا حداقل، فکراسکادران میکرد که همینمحل برایش کافی است.
در حالی که به زحمت تپانچه را رویکافی شقیقهاش نگه داشته بود، سرش را بالا گرفتگرفتار و به لژیونی که روبهرویش ایستاده بود نگاه کرد.
اما ناگهان، فکری از ذهنش گذشت. همسر و دختر عزیزش به عنوان هشتاد و شش به میدان نبرد تبعید شده و مردهتسخیر بودند، بیآنکه هرگز به لژیون تبدیل شوند. و او و بقیه خدمه تعمیر و نگهداری بالاخره به پایان برحقی میرسیدند که به خاطرکار فرستادن آن سربازان کودک به کام مرگ، سزاوارش بودند. اما در وهله اول، این گناهی نبود که فقط آنها باید به دوش میکشیدند.
این جمهوری بود که خانوادهاش را به میدان نبرد فرستاده بود. و شهروندانی که هشتاد و ششها رابرایش روانه میدان نبرد کرده بودند، هنوز بدون کوچکترین دغدغهای به زندگیشان ادامه میدادند. و اگر ریتو و بقیهتمام زنده میماندند، آن شهروندان هم ممکن بود با چسبیدن به آنها مثل انگل، جان سالم به در ببرند.
نجات ندادن هشتاد و ششها یکمحل گناه بود، اما فرستادنشان به کامهشتاد مرگ هم به همان اندازه جنایت بود.
و گناهان باید مجازات میشدند.چشمانتظارش به عبارت دیگر، گناهان شهرونداننیاز جمهوری باید با تقاص روبهرو میشد.
او بایدبمیریم انتقام خانوادهاشبار را میگرفت.
نه...
میخوام با دواسکادران تا دستای خودممحل انتقامشون رو بگیرم.
تپانچه از دستان بیحسش سر خورد و افتاد. در حالی که به لژیون چشممیدان دوخته بود، زمزمه کرد. بالاخره میتوانست بمیرد، اما قرار نبود به جایی برود کهدوباره خانوادهاش آنجا بودند. بالاخره میتوانست جوابشان را بدهد، اما گذاشت همه چیز هدر برود.
«...منو ببخشید.»