چپتر 32: تولد لِنا
0«لِنا. تولدت مبارک.»
رایدن این را گفتبهت و ناگهان یک ساکباید خرید پارچهای بزرگ بیرون آورد.
روی آن طرح یک گربه خالدار صورتی روشن گلدوزی شده بود. با اینکه طرح بامزهایاینا داشت، اما به نظر میرسید کاربرد دیگری داشته باشد. جنس پارچهاش محکم بود و بیشترطرف به درد زنهای خانهدار میخورد که میخواستند بروند خرید، تا اینکه بخواهد یک هدیه باشد.
«خیلی ممنونم.اینا حالا که حرفشبخوری شد، مگه امروزه...»
از بس ایننمیکنی اواخر سرش شلوغ بود،سبد پاک فراموش کرده بود.
«آره... پسصورت امروز همبهت حسابی زحمت بکش.»
...چرا؟
البته، ظاهراً رایدن این ساکبخوری خرید را دقیقاً برای همینطعم منظور به او داده بود.
«آه، اینجایی، لِنا. بیا.»
لِنا داشت از راهرو میگذشت که سئو صدایشباید کرد. او یک آلبوم عکس از مناظر مختلف کهمثل روبانی دورش پیچیده شده بود را به دستش داد.
«چـ... چون دفعه پیششیطنتآمیزی ازت هدیه گرفتم، اینمخشک برای تشکره. فقط همین.»
کورنا در حالی که بیدلیل سرخفردریکا شده بود، یک قاب عکس با طرحجواهرات یک بچهگربه بامزه را به او داد.
«بوی خیلی خوبی میده، برایلبخند همین میذارمش روی میزت... اینطوری خیالممعطر راحته که گمش نمیکنی، مگه نه؟»
آنجو لبخند شیطنتآمیزی زد. او یکاینه سبد قلبشکل پر از گلبرگهای خشکجعبههایی و معطر رز به لِنا داد.
«پس در این صورت، چیزیسبد که من بهت میدم اینه.صورت اینا رو باید با چای بخوری.»
فردریکا جعبههایی از شیرینیهای شکری بافردریکا طعم رُزوود به او داد که مثلجواهرات جواهرات در کنار هم چیده شده بودند.
«بیا، لِنا. اینم ازآنجو طرف من. کاش میشدقلبشکل یه مهمونی هم بگیریم.»
آرنت چند سنگ قیمتی کوچک قرمز و نقرهای،باید به همراه یک گردنبند چوکر ظریف که ازرُزوود گلهای نارنجی درست شده بود، به او داد.
«سرهنگ، تولدتون مبارک.لبخند از این اتفاقهاقلبشکل هم گهگاهی میافته.»
هدیه گرته یک رژچای لب قرمز شرابی با لوگویشکری درخشان یک برند معروف بود.
«آه، سرهنگ. به نظرآنجو میرسه حسابی سرتون شلوغه.قلبشکل اِهم، این از طرف زیردستتونه.»
داستین که بیدلیل خجالتزدهبهت به نظر میرسید، یک ستچای دستمال پارچهای به او داد.
«آآآه علیاحضرت. مطمئنم یه شخص خاااااصقلبشکل عمراً از این چیزا بهت نمیده،بهت پس فعلاً همین رو دستت کن!»
شیدن این را گفت وبخوری در حالی که بیدلیل ریزریز میخندید،رُزوود یک انگشتر میناکاریشده به او داد.
«سرهنگ میلیزه.گمش شنیدم کهآنجو امروز تولدتونه.»
«این هدیه کوچیک برای قدردانی ازاینه زحمات شماست. توی فدراسیون ست چایخوری کمشیرینیهای پیدا میشه. پیدا کردنش واقعاً سخت بود.»
سرلشکر ریچارد و رئیس ستاد ویلیام هم به دلیلیمعطر نامعلوم به مقر فرماندهی آمده بودند. هدیه آنها یکبخوری قوطی چای سنتزشده و یک ست چایخوری چینی سفید بود.
«پی!»
حتی فیدو هم به او هدیه داد. هدیهاش یک شاخهخشک گل لیرا بود که از جنگل پشت مقر چیده بود؛ گلیفردریکا که پیدا کردنش در این فصل از سال واقعاً نادر بود.
هر چند قدمی که برمیداشت، یک نفر جلویش را میگرفتبخوری و با او احوالپرسی میکرد. با هر نفری که تولدشچیده را تبریک میگفت، به تعداد هدایای توی دستش هم اضافه میشد.
لِنا اصلاً انتظار نداشت که همه بخواهند تولدش را جشن بگیرند. با اینکه کمیاینه خجالت کشیده بود، اما از ته دل احساس خوشحالی میکرد. حتی سرآشپز درشتهیکل هم موقعبودند رد شدن از کنارش گفته بود: «آه، سرهنگ، امروز یه منوی مخصوص تولد براتون داریم.»
با کیفی پر ازچای هدایا که محکم در دستشکری گرفته بود، به دفترش برگشت.
ها؟
با خودش فکر کرد که چرا آجودانش، که یک ستوان دومفردریکا بود، آنجا با آن حالت عجیب ایستاده است. قامت باریک آجودان طوریکاش قرار گرفته بود که دیدِ میز کوتاه مرمر سفید را مسدود میکرد.
افسر زن عینکی با موهای قرمز وگلبرگهای چتریهایش، در حالی که هنوز در آناینه موقعیت عجیب ایستاده بود، با لحنی یکنواخت گفت:
«این دستهگل از طرف منه.»
«خـ-خیلی ممنون؟»
پس، چرا باچیزی چنین حالت مرموزیاینه آنجا ایستاده بود؟
«این وسیله یکم ظریفه، و برای یهگلبرگهای زن تا حدودی سنگینه. با خودم گفتماینه بهتره صبر کنم تا وسایلتون رو بیارید اینجا.»
«...؟»
آجودان به نگاه پرسشگر لِنا واکنشی نشان نداد، گلگلبرگهای لیرا را از فیدو گرفت، آن را داخل گلدانباید پشت سرش گذاشت و با عجله از آنجا رفت.
میز کوتاهی که تا آن لحظه پنهان بود، بالاخره جلوی چشم لِناجعبههایی نمایان شد. نیلوفرها و گلهای عجیب و غریب مختلفی داخل گلدان کریستالی قرارمهمونی داشتند و زیر نور کمرنگ خورشید، شبحی محو از گلها را شکل میدادند.
و درست همانجا، وسیله دیگریسبد هم بود که صبح هنگامصورت ترک دفترش، آن را ندیده بود.
یک پایه مربعی با طراحی کلاسیک آنجا بود، به همراه دیسکی گرد که با سنگهایچیده قیمتی کوچک تزئین شده بود، یک آینه گرد و مورب، و استوانهای که تا داخلگردنبند دیسک امتداد داشت. شبیهترین چیزی که میشد آن را بهش تشبیه کرد، یک میکروسکوپ بود.
روی میز یک پیچ کوک بزرگ هم قرار داشت، که احتمالاً متعلق به یک جعبه موسیقی بود. لِنا بدون اینکه بداند چه اتفاقی قرار است بیفتد، آن را چرخاند و صدای غژغژطرف خفیفی به گوش رسید. به دلیلی نامعلوم، ملودی خاطرهانگیزی از جعبه موسیقی پخش شد و دیسک هم هماهنگ با آن شروع به چرخیدن کرد. داخل استوانه یک آینه وجود داشت، پس احتمالاًشلوغه یک زیبابین بود. تصاویری که در آینه گرد به نمایش درمیآمدند، مانند دم طاووس یا پنجرهای پوشیده از گلهای رز باز میشدند؛ الگوهای گلدار و پرطراوتی که مدام در برابر چشمانش تغییر میکردند.
آنقدر زیبا بود که بیآنکه متوجه شود، کاملاًباید مسحورش شد. انحناهایی خاطرهانگیز داشت، همراه با نوررُزوود و رنگهای متحرکی که به اطراف سوسو میزدند.
گذر زمان را از یاد برد و حتی نفس کشیدن را فراموشبهت کرد. نمیدانست چرا فرستنده تصمیم گرفته بود چنین چیزی به او هدیهرُزوود بدهد. زیر پایه دستگاه، یادداشتی با نشان شاهین دوسر فدراسیون قرار داشت.
دستخط کمی نامنظم بود――اماچای لِنا میتوانست کلمات خوانایشیرینیهای او را تشخیص دهد.
«تولدت مبارک، لِنا.»
با خندهای ریز،چیزی لبخند کنایهآمیزی رویاینه لبهای لِنا نشست.
او به عنوان فرمانده گردان، درگیر مسائل مختلفی بود. همراهصورت با تیم تحقیقاتی و مکانیکها در آشیانه حبس شده بودجعبههایی و سخت مشغول آزمایش بهروزرسانیهای سیستم رجینلیف بود. با این حال،
«واقعاً، نمیتونستیاینا یه لحظهچای منتظرم بمونی... شین؟»
لِنا خودش هم یکآنجو بار فرار کرده بود، پسگلبرگهای این بار، از تقصیرش میگذشت.