---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

86 - هشتاد و شش

چپتر 36: تعطیلات زمستانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 36: تعطیلات زمستانی

0

تعطیلات زمستانی با تابستان فرق دارد. هم‌اما​ کوتاه‌تر است و هم به خاطر اتفاقات‌تغییر​ مختلف، اصلاً شبیه تعطیلات به نظر نمی‌رسید.

قبل از پایان سال، اتاق دایا حسابی به هم ریخته بود و بعد از کلی تلاش بی‌وقفه برای تمیز کردنش، بالاخره تسلیم شد. حالا در حالی که در مسیر مدرسه‌تازه‌ای​ قدم می‌زد، خمیازه‌اش را فرو خورد و نور خورشید چشمانش را می‌زد. در روزهای آخر سال، مجبور شده بود به خانه مادربزرگش در مزرعه برود و با بچه‌های فامیل پوکر، بازی‌های‌گفته​ ویدیویی، کاروتا و هانافودا بازی کند؛ زندگی‌اش در چند روز گذشته حسابی زیر و رو شده بود. در میان هوای سوزان ژانویه، نور طلایی و شفاف خورشید صبحگاهی به چشمانش می‌تابید.

دایا در حالی که‌آوردند​ اشکِ گوشه چشمش را پاک‌تازه‌ای​ می‌کرد، متوجه قامت ظریفی شد.

آن شخص موهای بلند نقره‌ای مایل به آبی داشت و‌داشته​ یک نیم‌پالتوی آبی پاستلیِ قشنگ به همراه دامن فرم مدرسه پوشیده‌اما​ بود که برای این هوا کمی زیادی سرد به نظر می‌رسید.

«اوه، آنجو.»

«آه، دایا. صبح بخیر... نه.»

آنجو بعد‌تبریکات​ از گفتن این‌اینکه​ حرف مکث کرد.

دایا هم روبه‌روی او ایستاد.

هر دو نفس عمیقی کشیدند.

«سال نو مبارک.»

«امیدوارم امسال‌تبریکات​ هم هوامو‌آوردند​ داشته باشی.»

آن‌ها تبریکات رسمی‌نفس​ سال نو را‌مبارک​ به جا آوردند.

با اینکه آمدن سال جدید حس و‌اما​ حال تازه‌ای داشت، اما لزوماً به این معنا‌نگاهی​ نبود که قرار است همه‌چیز یک‌دفعه تغییر کند.

با نگاهی به اطراف،‌آنجو​ می‌شد صحنه‌های مشابهی را‌حرف​ در مسیر مدرسه دید.

ظاهراً شین و لِنا با هم به معبد رفته بودند، و کایه، کورنا و شیدن هم برای اولین خریدهای سال نو بیرون رفته‌دید​ بودند. احتمالاً آن‌ها هم تبریکات سال نو را رد و بدل کرده بودند. همان‌طور که گفته شد، خود دایا هم از آن دسته‌امروز​ افرادی بود که به زادگاهش برگشته بود. آنجو هم به زادگاهش رفته بود و امروز اولین روزی بود که دوباره دوستانش را می‌دید.

آن‌ها شانه به شانه‌عمیقی​ هم به مسیرشان به‌امسال​ سمت مدرسه ادامه دادند.

آنجو شال‌گردنی دور گردنش پیچیده بود؛ هدیه کریسمسِ‌لزوماً​ سال گذشته... یعنی همین ده روز پیش. دایا‌اطراف​ متوجه شال‌گردن شد و چهره‌اش از خوشحالی باز شد.

از طرف دیگر، جاکارتیِ کوچکی هم از کیف دایا آویزان‌کرد​ بود. این جاکارتی هدیه آنجو بود و با دیدنش لبخند‌داشته​ درخشانی روی لب‌های دختر نشست، اما دایا متوجه این موضوع نشد.

«فکر کنم سال‌رسمی​ دیگه نتونیم مثل‌آمدن​ الان این‌قدر بی‌خیال باشیم.»

«امتحانات خیلی‌ایستاد​ مهمن! ولی... مراقب‌کشیدند​ باش سرما نخوری.»

آنجو این‌اینکه​ را گفت‌جدید​ و ریز خندید.

«فقط نگران سرماخوردگی هستی؟ وقتی‌صبح​ جزو شاگرداول‌ها باشی، معلومه که‌کرد​ می‌تونی این‌قدر خیالت راحت باشه.»

«آه...»

دایا در حالی که‌عمیقی​ سرش را می‌خاراند، چهره‌اش‌امسال​ را در هم کشید.

شاید برای همه غافلگیرکننده به نظر می‌رسید، اما دایا یکی از‌قرار​ دانش‌آموزانِ درس‌خوان و ممتاز بود. اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، او آن‌قدر‌شین​ خوب بود که در امتحانات مستمر همیشه جزو بیست نفر اول می‌شد.

ناگفته نماند، با وجود اینکه آنجو همیشه لبخند به‌مکث​ لب داشت، اما در هر امتحان بر سر کسب‌امسال​ بالاترین نمره در بین دختران، با لِنا رقابت می‌کرد...

«خب، شین و بقیه پسرا بازم‌آمدن​ مجبورن تقلب کنن. اون پسره تو میان‌ترم‌ها‌نبود​ صددرصد از قصد اون کار رو کرد.»

«معلم پرورشی‌مون، همون ‹رئیس‌عمیقی​ ستاد›، واقعاً لبخندی داره‌امسال​ که می‌تونه آدم رو بکشه...»

این معلم جوان چنین لقبی گرفته‌تازه‌ای​ بود، چون با وجود جوانی‌اش، شخصیت‌همه‌چیز​ و لبخندش به طرز مضحکی وحشتناک بود.

در هر حال، آن‌ها هدف واقعی و خاصی در‌مکث​ زندگی نداشتند و امتحاناتشان را جدی نمی‌گرفتند. با این‌امسال​ وجود، در تلاش برای تقلب کردن حسابی زیاده‌روی می‌کردند.

گذشته از آرنت و کایه که گیر نیفتاده بودند، شین و رایدن در درس‌هایی که برایشان اهمیتی نداشت علناً تقلب می‌کردند و سئو هم به امید گرفتن نمره‌ای متوسط، فقط از روی‌شیدن​ بقیه می‌نوشت. شیدن در حین تقلب کردن امیدوار بود که جواب همه سؤالات را درست بنویسد. کورنا و هاروتو هم کلاً بی‌خیال شده بودند، چون این کارها برایشان حکم دردسر را داشت.‌پیش​ علاوه بر این، همه مجبور بودند برای مسابقات ورزشیِ قبل از امتحانات و جشنواره مدرسه که بعد از آن برگزار می‌شد، حسابی تلاش کنند. مسلماً هر کسی می‌توانست وضعیت اسفناکشان را تصور کند.

در این میان، شاهکار اصلی متعلق به ویکا بود که در تک‌تک درس‌ها نمراتی کاملاً متوسط‌اینکه​ گرفته بود. البته این موضوع اصلاً تصادفی نبود. او بارم‌بندی و ارزش نمره‌ای سؤالات را محاسبه‌صحنه‌های​ کرده بود و فقط به سؤالاتی جواب می‌داد که او را دقیقاً به نمره میانگین می‌رساندند.

این بچه‌ها در استفاده‌جدید​ از هوششان برای کارهای‌لزوماً​ بیهوده واقعاً نابغه بودند.

خود دایا از اینکه‌آنجو​ دوستانش این‌طور علنی تقلب‌حرف​ می‌کردند، کمی دلخور بود.

«خب، لِنا سر همین قضیه شاکیه. مخصوصاً‌جدید​ از دست شین. همین چند وقت پیش بهش‌همه‌چیز​ گفت که باید درس‌ها رو خوب دوره کنی.»

در همان لحظه، لِنا در حالی که‌امیدوارم​ یونیفرم مدرسه‌اش را به تن داشت، با‌رسمی​ چهره‌ای جدی از مقابل چشمانشان عبور کرد.

حداقل از نظر او، وظیفه یک‌تازه‌ای​ دانش‌آموز فقط درس خواندن بود. پس‌همه‌چیز​ جای تعجبی نداشت که چنین حرفی بزند.

«با توجه به رتبه‌بندی نتایج امتحانات، قراره‌گفتن​ از ماه ژانویه یه گروه مطالعه تشکیل بدیم.‌کشیدند​ همه باید به خودشون بیان و تلاش کنن.»

«حتی با وجود این حرف‌ها هم،‌آمدن​ شرط می‌بندم آخرش فقط تبدیل می‌شه به‌نبود​ یه دورهمی معمولی برای بازی و وقت‌گذرونی...»

ایده لِنا‌ایستاد​ احتمالاً آن‌قدرها‌عمیقی​ هم بد نبود.

به بیان ساده، این‌طور نبود‌حال​ که همه خنگ باشند و واقعاً‌قرار​ نیازی به تشکیل گروه مطالعه باشد.

آن‌ها فقط دلشان نمی‌خواست‌آنجو​ درس بخوانند تا در‌حرف​ تمام درس‌هایشان نمرات بالایی بگیرند.

دایا با تصور بی‌خیالی دوستانش نسبت‌آمدن​ به درس و اینکه لِنا چقدر‌معنا​ از دستشان حرص می‌خورد، زد زیر خنده.

«...به نظر جالب‌نفس​ میاد. ما هم‌مبارک​ می‌تونیم بیایم، آنجو؟»

آنجو در پاسخ لبخندی زد.

«البته. ولی لِنا ممکنه یه‌صبح​ کم عصبانی بشه... چون به‌هرحال‌کرد​ آخرش می‌شینیم به بازی کردن.»

سال آینده‌تبریکات​ در چنین‌آوردند​ روزهایی، مسلماً...

شاید دیگر گروه مطالعه‌ای در‌کشیدند​ کار نباشد که همه بتوانند در‌باشی​ کنار هم از آن لذت ببرند.

ناولها | novelha.net