چپتر 75: در جنگل گرگینهها
0نیروهای لژیون که به سمت پایگاه قلعه رویچ در حرکت بودند، مدت کوتاهی پس از بازپسگیریهیچکدام پایگاه تغییر مسیر دادند. در واکنش به این اتفاق، نیروهای کمکی پادشاهی متحد راهشان را از میانکامیون نیروهای در حال پیشروی دشمن باز کردند و کمی بیشتر از یک روز بعد به پایگاه رسیدند.
پیشروی لژیون فعلاً به لطف این نیروهای کمکی به تأخیر افتاده بود... اما ایجاد تأخیر تنها کاری بود که از دستشان برمیآمد. آنهاآلکونوستهایشان نه توان ضدحمله داشتند، نه میتوانستند لژیون را وادار به عقبنشینی کنند و نه حتی قادر به حفظ خط مقدم بودند. به عبارتارزش دیگر، نه گروه ضربت هشتاد و ششم و نه تمام نیروهای سپاه اول زرهی پادشاهی متحد، هیچکدام نمیتوانستند در این میدان نبرد دوام بیاورند.
متأسفانه، با وجود تلاشهای جانفرسای گروه ضربت و سیرینها برای بازپسگیری پایگاه قلعه رویچ، چارهای جز تخلیهجایی و رها کردن آن نبود. کامیون ترابری سفیدرنگِ واحد امداد و خودروهای ترابری سنگین و آبیفولادیِ گروهاسرار ضربت، با فضایی سنگین و ماتمزده، درست شبیه به یک کاروان تشییع جنازه، پایگاه را پشت سر گذاشتند.
لِنا که در کابین مسافربری تنگ و پرجمعیت یکیبرفی از خودروهای ترابری سنگین نشسته بود، از پشت شیشهشیبدار ضدگلوله پنجره، به منظره برفی و دلگیر بیرون خیره شد.
نگاهش روی پایگاهی که بر فراز صخرههای شیبدار بنا شده بود، ثابت ماند؛ همانجا که برای مدت کوتاهی و بهدوام شکلی تأسفبار، پناهگاهشان به دور از میدان نبرد بود؛ پایگاهی که برای بازپسگیریاش با لژیون جنگیده بودند و در نهایتآبیفولادیِ نتوانستند حفظش کنند. سپس توجهش به گوشهای از صخره جلب شد، جایی که بقایای مسیر حمله بهسختی به چشم میخورد.
آن سیرینها و آلکونوستهایشان که با کمال میل بدنهای مکانیکی خود را فدا کرده بودند تا آن پل هولناک را بسازند، حامل اسرار دولتی فوقسری پادشاهی متحدمکانیکی بودند. این موضوع بهویژه در مورد سیرینها صدق میکرد، چرا که ساختار شبکههای عصبیشان برای لژیون ارزش بینهایتی داشت. پادشاهی متحد در همان مدت کوتاهی که درممکن پایگاه مستقر بود، تلاش کرد تا جای ممکن این بقایا را بازیابی کند، اما هرچه که باقی مانده بود باید با مواد منفجره بهطور کامل نابود میشد.
آنها جانشان را در راهپناهگاهشان بشریت فدا کردند، اما کسی قرارحفظش نبود همچون انسانها برایشان سوگواری کند.
هشتاد و ششها نیز که نقششان در جریان عملیات پایگاه قلعه رویچ به همان اندازه حیاتی بود، تلفات و خسارات سنگینی را متحمل شدند. هرچند که جنگاورانی کارکشته بودند، اما باز هم مجبور شدند در شرایطصخره آبوهوایی خشن و برفی که اصلاً به آن عادت نداشتند، برای حفظ جانشان بجنگند. با وجود تمام شرایطی که علیهشان بود، در نهایت موفق شدند لژیون را به عقب برانند. اما از منظر تاکتیکی، تلاشهایشان هیچتلاش ثمری نداشت و تقریباً دستخالی از این مأموریت بازگشتند. از لحظهای که پایگاه را ترک کرده بودند، هیچکدام حتی یک کلمه هم حرف نزده بود. حس شکست مانند مهی غلیظ و خفهکننده در فضا موج میزد.
مسیر حملهای که از لاشه آلکونوستها و بدنهای درهمشکسته سیرینها ساخته شده بود، بیشک کابوسوارترین بخش این نبرد به شمار میرفت. اجساد، خندقهاوجود را پر کرده و کوهی از ویرانی ساخته بودند تا هشتاد و ششها بتوانند از صخره بالا بروند. آنجا همچون سنگقبری عظیم بود؛تشییع یادبودی برای مکانی که عروسکهای انساننما در آن له شدند و زیر دستوپای همرزمانشان جان دادند، در حالی که تا آخرین لحظه میخندیدند.
تماشای این صحنه از روی صفحهی نمایشگر به اندازهی کافی وحشتناک بود، اما هشتاد و ششها با چشمانبقایای خودشان شاهد این اتفاق بودند. و بعد مجبور شدند از روی همان مسیر عبور کنند؛ در حالی کهفوقسری کاملاً آگاه بودند دارند روی بقایای آن دخترها قدم میگذارند و با پذیرش فداکاریِ آنها به مسیرشان ادامه میدادند.
عذاب روحیِ آنها غیرقابلوصف بود.
شین که حالا روبهروی لِنا نشسته بود نیز آنجا حضور داشت. لِنا با یادآوری چهرهی او در لحظهای که به کوه اجساد سیرینها خیره شده بود،پناهگاهشان اخم کرد. شین در آن لحظه شبیه به کودکی گمشده و سردرگم بود که انگار هر لحظه ممکن بود در میان برفها محو شود. حتی شین کهبسازند از وحشتِ منطقه هشتاد و ششم جان سالم به در برده بود و مرگ حتمی هر روز سایهبهسایهاش حرکت میکرد نیز چنین چهرهای به خود گرفته بود...
لِنا نگاهش را به بقیهی افراد داخل کابین چرخاند و پردازشگرها را تماشا کرد که در سکوت به خواب رفته بودند و نیمی از بدنشان در صندلیها فرو رفته بود. به نظر نمیرسیدکامیون هیچکدامشان به این زودیها قصد بیدار شدن داشته باشند. شین نیز با دستهایی گرهخورده در سینه و چشمانی بسته، به پشتیِ سفتِ صندلی تکیه داده بود. چهرهی همیشگی و بیش از حد آرامشروی را حفظ کرده بود، اما صورتش به وضوح رنگپریده به نظر میرسید. او هنوز نتوانسته بود خستگیِ چند روزهای را که در طول نبرد محاصره روی هم تلنبار شده بود، از تنش بیرون کند.
خوابیده، مگه نه...؟
لِنا با احتیاط دستش را دراز کرد و پتویی را که کنارش افتاده بود برداشت. دمای بدن انسان در هنگام خواب پایین میآمد و از آنجاییبدنهای که سیستم تهویهی خودروی ترابری سنگین روشن بود، با خودش فکر کرد که اگر شین سردش شود نمیتواند درست استراحت کند. او با وجود فضای تنگ وجای محدود کابین، به آرامی پتو را باز کرد. اما درست در لحظهای که جلو رفت تا پتو را رویش بکشد، چشمان سرخرنگ شین به آرامی باز شدند.
«...لِنا؟»
«وای!»
شین چند بار پلک زد و با گیجی به او خیره شد.سپس لِنا که تازه متوجه شده بود چقدر به هم نزدیک شدهاند، بیاختیار عقبمیل پرید. پتو از دستش رها شد و به آرامی روی پای شین افتاد.
«...؟ اتفاقی افتاده؟»
«نـ-نه. نه، امم...»
لِنا با سرعتی غیرعادی سر جایش نشست. کمرش را صاف کرد و دستهایشسپاه را با حالتی بیش از حد رسمی روی زانوهایش گذاشت. در نهایت، درسیرینها حالی که صورت سرخشدهاش را به سمتی نامعلوم چرخانده بود، به حرف آمد.
«فکر کردمهمانجا خوابیدی. برایتأسفبار همین من...»
«آهان...»
جوابش بیرمق بود و واکنشششیشه هنوز کمی کند به نظردلگیر میرسید. لِنا با نگرانی اخم کرد.
«حتماً خستهای.حتی بگیر یکمحفظ استراحت کن.»
«هنوز نه.همانجا هنوز توتأسفبار منطقه دشمنیم.»
شین که میدانست قرار نیستپناهگاهشان به این زودیها بخوابد، بهنتوانستند آرامی سرش را تکان داد.
«نیروهای کمکی پادشاهی متحد دارن گشتزنی و مبارزه رو مدیریتدلگیر میکنن. تعدادشون هم کاملاً کافیه، پس لازم نیست اینقدر به خودتثابت فشار بیاری، شین... اشکالی نداره. اینجا منطقه هشتاد و شش نیست.»
اینجا آن میدان نبرد متروکهای نبود که بار تمام جنگ وششم مرگ تنها بر دوش هشتاد و ششها رها شده باشد. اینجا منطقهوجود هشتاد و شش نبود؛ جایی که تمام دنیا در برابرشان ایستاده بود.
«میدونم، شاید فکر کنی ذات آدما اینطوریه که بقیه رو فدا کننسپس تا جون خودشون رو نجات بدن. ولی اینم بخشی از ذات انسانهکمال که برای محافظت از خونه و آدمای عزیزش بجنگه. پس... واقعاً اشکالی نداره.»
«.........»
شین چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و به کف ماشین خیره شد.روی پلک زدنش کند شده بود، انگار داشت با تمام توان در برابر بسته شدنبازپسگیریاش چشمانش مقاومت میکرد. نگاهش هم تار و بیهدف بود. به وضوح از پا درآمده بود.
«...لِنا، تو...»
کلماتی که از میان لبانش خارجدور شد، بیشتر از آنکه خطاب به لِناتوجهش باشد، زمزمهای با خودش به نظر میرسید.
«...هنوزم میتونی اینشکلی حرفو بزنی...؟ اونم بعدبازپسگیریاش از دیدنِ اون صحنه...؟»
لِنا با شنیدن این سؤال یک بار پلک زد،برفی اما وقتی متوجه منظورش شد، سر تکان داد. شین بهبنا حرفهایی اشاره میکرد که لِنا زمانی به او گفته بود.
آیا این دنیا زیباست؟
این دنیا... آدمهایش...شکلی میتوانی یاد بگیریدور که دوستشان داشته باشی؟
«چطور میتونی اینقدر...؟»
سؤالش کوتاه بود، اما چنان لحن عاجزانهی عجیبی داشت که لِنا نتوانست جلوی لبخند محو و غمگینشصخرههای را بگیرد. شین کاملاً از این دنیا قطع امید کرده بود. در نگاه او، مسیر محاصرهای که سیرینهاگوشهای با بدنهای خودشان ساخته بودند، تجسم تمام پلیدیهای این دنیا بود که در یک نقطه جمع شده باشد.
آن پلِ ساختهشدهقادر از اجساد، نماد حقیقتدیگر تلخ این دنیا بود.
لِنا نمیخواست این راتأسفبار بپذیرد، اما شاید حق بانهایت او بود. با این وجود...
«...اشتباه میکنی. من... حتی منمپناهگاهشان نمیتونم جلوی این فکرو بگیرمنتوانستند که آدما میتونن چقدر نفرتانگیز باشن.»
لحظاتی بود که او هم از شدت انزجار نسبت به پلیدیهای این دنیا به خود میلرزید؛ از وطنش کهبنا بدون هیچ شرمی هشتاد و ششها را زجر میداد؛ از اینکه گزارشهایش مدام نادیده گرفته میشدند؛ از اینکه اعتراضاتشجایی همیشه بد برداشت میشد؛ از بیتفاوتیِ مطلقِ همه؛ و از دیدن مرگ گروهیِ زیردستانش که تکتکشان را به اسم میشناخت.
تپههای اجسادِ بینامونشانِ بیشماری کهمقدم در آن تهاجم گسترده جانهشتاد باخته بودند، جای خود داشت.
او از خودش هم منزجر بود؛ از اینکه تا وقتی بابت این سهلانگاریتوجهش سرزنش نشده بود، هرگز اسم کسی را نپرسیده بود؛ از اینکه حتی بهبدنهای ذهنش هم خطور نکرده بود که این کار چقدر عجیب و غیرانسانی است.
دنیا و آدمهایش همیشه زیبا و مهربان نبودند.جنگیده برخی از آنها چنان زننده و کریه بودندجلب که لِنا حتی نمیتوانست مستقیماً به آنها نگاه کند.
اما با این حال...
«ولی... این موضوع آزارمحفظ میده. اگه دنیا واقعاًگروه اینطوریه، همه... نه، من...»
پیش از آنکه در اوج ناامیدی سفرهی دلش را بازنتوانستند کند، مکث کرد و سرش را تکان داد. شین بدونبهسختی شک خسته بود. جسم و روحش برای ذرهای استراحت فریاد میکشید.
«ببخشید. بهتره بقیهی این بحث رو بذاریمبازپسگیریاش برای بعد... فعلاً بیخیالش شو و استراحتگوشهای کن. اگه خوابت نمیبره، فقط چشمات رو ببند.»
لِنا دست دراز کرد تا پتوی افتاده را بردارد و این بار آن را تا روی شانههای شین بالا کشید... طبیعتاً این کار باعثشکلی شد دستش به صورت او نزدیک شود. پشت دستش به گونهی شین کشیده شد و لِنا بلافاصله تمام افکار مربوط به سرمای پوست اومکانیکی را از ذهنش بیرون کرد. در عوض، لبههای پتو را بین کمر شین و صندلیاش گیر داد تا لرزشهای ماشین باعث افتادن دوبارهی آن نشود.
سپس سر جایش برگشت و به او خیرهگروه شد. شین به حرفش گوش کرد و چشمانش رانمیتوانستند بست. طولی نکشید که بدنش شل و رها شد.
آنقدر خسته بود که به سختی میتوانست چشمانش را باز نگه دارد، برای همین لِنا میدانست کهجایی قرار نیست زیاد بیدار بماند. صندلیهای این ماشینِ ترابریِ سنگین، سفت بودند و نشستن روی آنها اصلاًاسرار راحت نبود. اما با این وجود، شین به صندلی تکیه داد و در یک چشمبههمزدن به خواب رفت.