چپتر 108: تفنگ در قلعه بلند
0میگویند هیچ آموزشی مثل تجربه نبرد واقعی نیست. و با اینکه حقیقتی در این حرف نهفته است، یگانی که منحصراً درطرف نبردهای واقعی شرکت کند، در درازمدت متوجه افت عملکرد خود خواهد شد. یک سرباز نمیتواند بدون تمرین، تمام مهارتهایش را درکدامشان میدان نبرد به نمایش بگذارد. آموزش و تمرین مناسب برای موفقیت ضروری است، چه در مهارتهای فردی و چه در تاکتیکهای یگانی.
و به این ترتیب، گروه ضربت هشتاد و ششم خود را در زمینهای تمرین پایگاه روستکامر یافت. این زمینهای مانور بر اساسقدیمی شبیهسازی دقیقی از جبهه غربی فدراسیون ساخته شده بودند؛ ترکیبی از مناطق جنگلی و شهری. مناطق جنگلی بخش جداشدهای از یک جنگلوزن واقعی بودند. مناطق شهری نیز روی یک منطقه جنگلزداییشده ساخته شده و از روی یک شهرک دژ نظامی قدیمی امپراتوری الگوبرداری شده بودند.
در بخشی از این زمینهای مانور، داربست فلزی نوساز یک ساختمان قرار داشت که قرار بود میدانقدیمی نبرد بعدی لشکر اول زرهی گروه ضربت باشد. تیرآهنهای فلزی دقیقاً به اندازهای پهن بودند که بتواننددقیقاً اندازه و وزن یک جاگرنات را تحمل کنند. آنها با الگوهای هندسی و منظمی چیده شده بودند.
دو سلاح زرهی چندپا روی این شبکه از تیرآهنهای عمودی و افقی میدویدند. نشانهای شخصی آنها، یکی اسکلتآوردن بیسری بود که بیلی روی دوش داشت و دیگری دو تفنگ سرپر متقاطع—متصدی کفن و دفن شین ویافته آنا ماریای اولیویا. اولیویا از طرف اتحاد والد به عنوان مربی آموزشی به گروه ضربت اعزام شده بود.
هر دو یگان برای به دست آوردن موقعیتهای برتر رقابت میکردند و هرگاه یکی دست بالا راشین میگرفت، تعادل دیگری را به هم میزد. نبردی با سرعت سرگیجهآور بود و هر کدامشان تمام اجزایهرگاه یگان خود را—که برای نبردهای با تحرک بالا توسعه یافته بودند—تا مرز نهایی عملکردشان تحت فشار قرار میدادند.
این یک نبرد تنبهتن آزمایشی بود و اولیویا نقش یک حریف فرضی را بر عهده داشت. کابینهای فلدرس معمولاً بقا را بر راحتی ترجیح میدادندبخشی و همین باعث میشد بسیار تنگ باشند. اما در مورد اشتولنورم، این ویژگی به شکل خاصی برجسته بود. اسکلت بیرونی شخصی، بخش زیادی از همان فضایمنظمی اندک داخل را اشغال میکرد. کابین خلبان هیچ فضایی برای صفحهنمایشهای نوری نداشت و به همین دلیل، اطلاعات نوری را مستقیماً روی شبکیه چشم خلبان میتاباند.
با این حال، اولیویا نه با استفادهشهری از بینایی فیزیکیاش، بلکه از طریق آیندهبینیاش،جنگلزداییشده متصدی کفن و دفن را تعقیب میکرد.
آیندهبینی. بدون وجود یک خاندان سلطنتی برای متحد کردن قلمرو کوهستانیاش و با توجه بهاعزام اینکه اشراف قلمروهای کوچکی که خاک آن را تشکیل میدادند در حفظ خلوص خط خونی خودکدامشان ناکام مانده بودند، تنها یک قبیله در اتحاد والد این قدرت فراحسی را حفظ کرده بود.
در مورد اولیویا، او تنها میتوانست سه ثانیه از آینده شخصی و نزدیک خود را ببیند. دامنه قدرت او به پدیدههای آیندهاشاتحاد بستگی داشت، اما میتوانست تا چند ده متر گسترش یابد. او تنها زمانی میتوانست آینده را پیشبینی کند که به طور فعالرا—که از قدرتش استفاده میکرد—قبیلهاش این کار را «باز کردن چشمها» توصیف میکردند—و تواناییاش در زمان احساس خطر به خودی خود فعال نمیشد.
این چیزی نبود که اولیویا بتواند با افراد خارج از قبیلهاش در میان بگذارد، اما حقیقت ماجراروی این بود که این قدرت فراحسی آنقدرها هم که انتظار میرفت مفید نبود. استفاده مداوم از آن،لشکر او را به شدت خسته میکرد و نمیتوانست در طول عملیاتها همیشه «چشمهایش را باز نگه دارد».
با این وجود، چه در برابر یک انسان و چه در برابر لژیون، اولیویاجنگلزداییشده به ندرت شکست میخورد. یا حداقل خودش اینطور فکر میکرد. سه ثانیه آیندهبینی... دانستن اینکهلشکر یگان دشمن در سه ثانیه آینده چه کار خواهد کرد، یک مزیت تاکتیکی باورنکردنی بود.
اما شین میتوانست این مزیت را با آیندهبینی ناخودآگاهی که از تجربه رزمی وسیع واعزام سرعت واکنش فراانسانیاش نشأت میگرفت، جبران کند. انگار میتوانست بوی خون را پیش از ریختهسرگیجهآور شدن حس کند. او حس شهود غیرقابل توضیحی داشت، گویی حس ششمی در کار بود.
ضربهای بر سر اولیویا فرود آمد. از آنجا که این یک جلسه تمرینی بود، تیغه فرکانسبالا طوری تنظیم شده بود که نلرزد، اما اگر اینمربی یک نبرد واقعی بود، اولیویا نمیتوانست با آن درگیر شود و شمشیر به شمشیر شود. از آنجا که نبرد واقعی نبود، او آن را بانهایی یک ضربه افقی از نیزه فرکانسبالای غیرفعالش دفع کرد. او نمیتوانست ریسک کند و «چشمهایش را ببندد». بدون نگاه مداوم به آینده، او حریف شین نمیشد.
شین با استفاده از شتاب ضربه دفعشدهاش، مسیر تیغهاش را به یک برش موربجداشدهای تغییر داد. با دیدن قصد آنا ماریا برای پریدن و دور شدن، یگانش را مجبورساختمان کرد با پای راست جلوییاش یک قدم اضافه بردارد و برد حملهاش را افزایش داد.
اولیویا پرش به عقبش را که یک بلوف بود لغو کرد و برای جاخالی دادن از حمله، به پهلو رفت. متصدی کفن و دفنساختمان با استفاده از پاهایش به عنوان محور، چرخید و طول برش افقیاش را گسترش داد. همه اینها حرکات شدیدی بودند که حتی رگینلیف را کهچندپا برای مانورهای با تحرک بالا ساخته شده بود، به ناله و اعتراض وامیداشت. با این حال، مهارتهای شین امکان چنین حرکات ماورایی را فراهم میکرد.
با این حال...
آنها دهها بار با هم درگیر شدند، آنقدر نزدیک به هم ایستاده بودند که میتوانستند نفس یکدیگر را حس کنند. پسطرف از گذراندن مدت زمانی طولانی در وضعیت تمرکز بالا که درک انسان از زمان را خرد میکرد، متصدی کفن و دفنکدامشان اولین کسی بود که متوقف شد. این تنها یک لحظه کوتاه بود که صرف پر کردن ریهها از هوای تازه شد.
این هماندقیقی فرصتی بود کهفدراسیون اولیویا منتظرش بود.
آنا ماریا به جلو یورش برد و از فاصله نزدیک به متصدی کفن و دفن کوبید. هر دو یگان بین تیرآهنهای داربست پرتابنوساز شده و به پایین سقوط کردند. شین در سن جوانی هجده سالگی بود؛ با اینکه به پایان سالهای نوجوانیاش نزدیک میشد، هنوز یکمنظمی نوجوان بود. بدن او هنوز کاملاً بالغ نشده بود. از نظر قدرت بدنی و استقامت، مرد بالغی مثل اولیویا نسبت به او برتری داشت.
دو ماشین زرهی در حالی که دست و پایشان در هم گره خورده بود، یک طبقه سقوط کردند. آنها مانند دو حیوان که بهبالا جان هم افتاده باشند، به زمین افتادند. از آنجا که اولیویا نقش یک دشمن فرضی را بازی میکرد، از طریق بیسیم یا پارا-رِید به شینعهده متصل نبود. اما وقتی ضربه سقوط تمام هوای ریههای خلبانش را خالی کرد، به نظر میرسید متصدی کفن و دفن از درد خشکش زده است.
اما خیلی زود پاهای بلندش را طوری تکان داد که انگار میخواست به حریفش ضربه بزند و آناآنا ماریا را مجبور کرد با پریدن جاخالی دهد. پاهای رگینلیف به عنوان یک سلاح ثابت، به شمعکوب مجهزمیگرفت بودند. اولیویا تخمین میزد که برخورد مستقیم آنها به کابین خلبان، احتمالاً یگان او را از کار میانداخت.
متصدی کفن و دفن با استفاده از چهار پایش به عقب پرید و دور شد. شین احتمالاًروی میخواست در حالی که آسیب ناشی از سقوط هنوز روی یگانش تأثیر میگذاشت، بین خودش و اولیویالشکر فاصله ایجاد کند و ترجیح میداد از راه دور با توپ ۸۸ میلیمتریاش بجنگد. با این حال...
«—نمیذارم این کار رو بکنی.»
حرکات شین کند بود. هر چه بود، آسیب هنوز رویش تأثیر داشت.والد پرش متصدی کفن و دفن کُند بود و فاقد مهارت و شدت قبلیمیگرفت شین بود، و اولیویا به راحتی آن را در دید خود قفل کرد.
ماشه.
توپ ۱۰۵ میلیمتری آنا ماریا همچون جانوری غرید و لیزری نامرئی رها کرد. از آنجا که این تمرین با مهمات جنگی نبود، توپ لیزریالگوبرداری را شلیک کرد که برای ردیابی هوایی و توپخانه در نظر گرفته شده بود، اما آتش خروجی و صدای توپ برای شبیهسازی شلیک واقعیآنها توپخانه ساخته شده بودند. آتش خروجی میدان دید آنا ماریا را پوشاند و غرش مهیب توپ، صدای موتور یگان دشمن را در خود غرق کرد.
اولیویا توجهش را به صفحه رادار معطوف کرد، اماجداشدهای متوجه شد که نقطه چشمکزن متصدی کفن و دفن هنوزالگوبرداری آنجاست. ظاهراً شلیک فقط به یک پایش اصابت کرده بود...
اولیویا «چشمهایش را باز کرد»، موقعیت متصدی کفن و دفن را در سه ثانیه آینده تأیید کرددست و توپ آنا ماریا را به سمت جایی که ایستاده بود نشانه رفت. شعلهها ناپدید شدند وتحرک وقتی نگاهش را به زمان حال برگرداند، سایه سفید یگان دشمن در مرکز مگسک او قرار داشت.
پای راست جلویی متصدی کفن و دفن آسیب دیده و بیحرکت بود. حتیسرپر با وجود از دست دادن بخشی از تحرکش، توپ ۸۸ میلیمتریاش را روی آنایگان ماریا ثابت نگه داشته بود... و سایبان یگان باز مانده بود. شین داخلش نبود...
...او فرار کرده بود.
اولیویا به اطراف نگاه کرد و او را پنهان در پشت یک سازه سنگی یافت که از ماهها جلسات تمرینیبخشی در حال فرو ریختن بود. او یک زانویش را روی زمین گذاشته بود و یک تفنگ تهاجمی را به سمت آناتحمل ماریا نشانه رفته بود. لوله آن به رنگ آبی درآمده بود—نشانهای برای یک تفنگ خالی که در مانورهای تمرینی استفاده میشد.
از آنجا که اولیویا در این سناریو نقش یک حریف فرضی را بازی میکرد، در اصلیگان در حال ایفای نقش یک لژیون بود. و از آنجا که لژیون اسیر نمیگرفت، شین یگاناجزای آسیبدیدهاش را رها کرده بود اما تصمیم درستی گرفته بود که ارادهاش برای جنگیدن را تسلیم نکند.
با این وجود، چون این یک تمرین بود، نیازی به ادامه نبرد پسسرپر از این نبود. یا بهتر است بگوییم، جنگیدن بیشتر فقط منجر به آسیبهای بیموردیگان میشد. اولیویا «چشمهایش را بست» و آماده شد تا پایان وضعیت را اعلام کند.
اما پیش ازجبهه آنکه بتواند کاریساخته کند، شین شلیک کرد.
البته تفنگش خالی بود و یک تفنگ تهاجمی در برابر بیشتر انواعروی لژیون بیتأثیر بود. حسگرهای روی زره جلویی آنا ماریا برخورد لیزر ردیاب بهقرار یگان را تشخیص دادند، اما قضاوت کردند که هیچ آسیبی وارد نکرده است.
اما ثانیهای بعد، هشداری به اوشین اطلاع داد که یگانش هدف قراروالد گرفته است... توسط متصدی کفن و دفن؟!
«چی...؟!»
پیشآگاهی اولیویا غیرفعال شده بود، بنابراین دیگر نمیتوانست آینده را ببیند. این اتفاق او را کاملاً غافلگیر کرد.منطقه حتی با وجود خالی بودن کابین خلبان، برجک تانک ۸۸ میلیمتری متصدی کفن و دفن لیزر تشخیص بالستیکزرهی خود را ساطع کرد. حسگرهای زره پهلوی آنا ماریا «برخورد» یک گلوله ۸۸ میلیمتری ایپیافاسدیاس را تشخیص دادند.
برای اولین بار در دوئلهایش با شین، اعلانی مبنیجداشدهای بر اینکه یگانش آسیب فلجکنندهای دیده است، تصویری راامپراتوری که روی شبکیه چشم اولیویا تابیده میشد پر کرد.
«اون یکم... نه،متقاطع—متصدی اون حرکتت خیلیشین نامردی بود، اما...»
این زمین مانور با عجله برای مأموریت بعدی آماده شده بود، بنابراین چندان بزرگ نبود. آنها زمینشین را برای یگان بعدی که قرار بود از آن استفاده کند خالی کردند و برای گزارش پسهرگاه از عملیات به یک چادر رفتند. وقتی وارد چادر میشدند، اولیویا اینطور با شین صحبت کرده بود.
شین گفت: «بالاخره یهغربی راهی پیدا کردم کهبودند تواناییت رو دور بزنم، سروان.»
اولیویا در حالی که به شین خیره شده بود، سرش رانیز تکان داد: «اگه این یه نبرد واقعی بود، میمردی. تو میدونستیفلزی با اینکه هنوز زندهای من متوقف میشم، چون این فقط یه تمرینه...»
شین حالت چهرهای آرام و بیتفاوتشین به خود گرفت که با روحیهوالد پسرانه و تسلیمناپذیرش تضاد زیادی داشت.
اولیویا پرسید: «تو واقعاً جنبه باختن نداری، مگهبیسری نه؟ هنوزم سر اتفاقی که تو اولین جلسهدفن تمرینیمون تو اتحاد افتاد کینه به دل داری؟»
«شما اون موقع جدی نبودین، سروان. به جایبودند لباس زرهی پروازتون، لباس فرم میدانی تنتون بود... اعترافروی میکنم که این موضوع اصلاً به مذاقم خوش نیومد.»
«اوه... خب، اون موقع مادربزرگ ازجنگلی ناکجاآباد پیداش شد و بهم گفتروی برم با فلدرس فدراسیون دوئل کنم.»
مادربزرگ مذکور، سپهبد بلکفن ایجیس، فرمانده ارتش دفاعماریای شمالی اتحاد والد بود.
اولیویا ادامه داد: «خب، حالا که تلافی کردی، نظرت چیهدوش کلکت رو لو بدی؟ البته اگه قراره بگی تا زمانیاولیویا که بهم نبازی و نمیری لو نمیدیش، قضیه فرق میکنه.»
شین بادقیقی لبخندی زورکیغربی شانهای بالا انداخت.
«متأسفانه، اون... یکی از حالتهای شلیک باتری اصلیه. از یه صدای خارجی از پیشضبطشده به عنوان ماشهقدیمی برای شلیک استفاده میکنه. با توجه به اینکه صدای ثبتشده، صدای شلیک تپانچه و مسلسله، میتونم بگم برایاندازهای موقعیتی برنامهریزی شده که خلبان مجبور میشه ماشینش رو رها کنه و به سلاح گرم اولیهاش متکی بشه.»
«فلدرس فدراسیونسرپر به اینجورکفن ویژگیها مجهزه؟ نه...»
صدای اولیویا قطع شد و بعد سرش رابیسری تکان داد. آن تنظیمات حالت شلیک با صدایدفن خارجی احتمالاً به این دلیل اضافه شده بود که...
«احتمالاً فقط رگینلیفجبهه اینطوریه. این تنظیماتساخته تو نبرد عادی بیفایدهست.»
نبرد فلدرسها اتفاقی کرکننده بود. شامل غرش شلیک توپها، مواد منفجره قوی، زوزه بستههای قدرتشهرک و صدای شلیک مسلسلهای سنگین پیادهنظام زرهی و فریادهایشان میشد. صدای شلیک مسلسل در مقایسهاول با صدای انسان بسیار بلند بود، اما در چنان میدان نبردی به راحتی گم میشد.
حتی در جلسه تمرینی مثل این،شین آن ویژگی کاربرد چندانی نداشت مگروالد اینکه شرایط بسیار خاصی فراهم میشد.
«این ویژگی اضافه شد چون یه بار تو موقعیتبیلی مشابهی قرار گرفتم... اما تا حالا واقعاً ازش استفادهآنا نکرده بودم. نه تو تمرین و نه تو نبرد واقعی.»
«فکر میکردم که استفاده نکرده باشی. با این حال، یهمناطق ویژگی به این سختی رو کشیدی وسط فقط برای اینکهشهرک از من جلو بزنی. تو واقعاً جنبه باختن نداری، میدونستی؟»
«فرض رو بر این گذاشتم که تواناییت کار نمیکنهجداشدهای مگه اینکه فعالانه سعی کنی آینده رو ببینی، برای همینالگوبرداری سعی کردم از این موضوع به نفع خودم استفاده کنم.»
لبخند اولیویا ناگهان محو شد. این واقعیت که او نمیتوانست آینده را ببیند مگر اینکه فعالانه برایدست این کار تلاش کند، چیزی بود که به هیچکس خارج از قبیلهاش نگفته بود. این موضوع درتحرک مورد شین و سایر هشتاد و ششیها نیز صدق میکرد، حتی اگر آنها همرزمانش در یک یگان بودند.
«...چی باعثافقی شد فکرنشانهای کنی قضیه اینطوریه؟»
«هیچکس تو تمرینات نتونست ازت جلو بزنه، از جمله خودم. اما تو وقتهای آزادمون، وقتی تیپینیز به سمتت پرید جا خوردی و یه بار هم تو راهرو نزدیک بود بخوری به فردریکا... اینبعدی باعث شد فکر کنم که تو همیشه آینده رو نمیبینی، حتی قبل از اینکه به دردسر بیفتی.»
اولیویا بیصدا دستهایشبودند را به نشانهجنگلی تسلیم بالا برد.
«حرف زیادی برای گفتن نیست، اما... تسلیم. با ایناولیویا حال...» سپس پوزخندی زد. «کاش میتونستی این جسارت وآوردن دقت نظرت رو در مورد سرهنگ میلیزه هم نشون بدی.»
شین ازافقی جا پریدنشانهای و خشکش زد.
«...مطمئن نیستم منظورت چیه.»
اولیویا در حالی که لبخندش عریضترجنگلی میشد گفت: «اوه، پس میتونم واضحتر بگم؟منطقه اون شب، خیلی افسرده به نظر میرسیدی.»
شین با پیگیری مصرانه او در مورد این موضوع، با عصبانیت آب دهانش را قورت داد. اون شب.آوردن شین احساساتش را به لِنا اعتراف کرده بود و لِنا در پاسخ او را بوسیده و بعد، به هربودند—تا دلیلی، فرار کرده بود. او در آن زمان به شدت گیج شده بود و افسردگی بعداً به سراغش آمد.
او فکر میکرد لِنا هم همین احساس را دارد. وگرنه چطور میتوانست آن بوسه را توضیحدفن دهد؟ اما هیچ تضمینی نداشت که این فقط خیالات خام خودش نباشد و اگر لِنا همرقابت احساس مشابهی داشت، پس چرا فرار کرد؟ اما اگر احساس مشابهی نداشت، چرا او را بوسید...؟
و به این ترتیب، ذهنش درگیر یک چرخه باطل شده بود و تا آخر شب دمغ مانده بود. البتهجنگلزداییشده همه متوجه افت روحیهاش شده بودند. رایدن، تئو، ویکا، داستین، مارسل... و البته اولیویا. دقیقتر بگویم، همه آنها او رادقیقاً به باری که در محوطه هتل برپا شده بود بردند و سعی کردند کمک کنند تا از شوک خارج شود.
در ضمن، لِنا پس از فرار، با چشمانی گریان پیش آرنت دویده بود. آرنت که کلافه شده بود، در نهایت اوداربست را در بار رها کرد. دخترهای دیگر هم او را دیدند—آنجو، کورنا، شیدن، گرته و حتی رئیس ستاد. ریتو و فردریکاکنند برای ورود به بار خیلی جوان بودند، بنابراین در حالی که با طعنه از لِنا انتقاد میکردند، با بقیه در رزونانس بودند.
به عبارتسرپر دیگر، تمامکفن آشنایانشان خبر داشتند.
روز بعد، هر دو تا حدودی آرام شده بودند. شین متوجهدیگری شده بود که لِنا به این دلیل فرار کرده که ازاتحاد کلمات ناگهانی او گیج شده بود و تصمیم گرفت منتظر پاسخش بماند.
به جز اینکه... با وجود اینکه درک میکرد لِنا اکنون که مرخصیشان تمام شده بود،جنگل مشغول وظایفش به عنوان فرمانده تاکتیکی است... اما احتمالاً، شاید، امکان داشت از این واقعیتقرار که یک ماه گذشته بود و لِنا کل ماجرا را بلاتکلیف رها کرده بود، ناراحت باشد.
آیا الان وقتبودند مناسبیه که بخوام سرشهری این قضیه قهر کنم...؟
اولیویا با نگاه به شین کهشین اصلاً متوجه نبود همین الان هم بهعنوان شدت قهر کرده است، لبخند زورکی زد.
«من هنوز باید به آموزش لشکر دوم زرهی برسم، برایدوش همین نمیتونم تو اعزام بعدی همراهیتون کنم. اما تو رواولیویا خدا، تا وقتی برمیگردی یه فکری به حال این قضیه بکن.»
شین با چشمانی نیمهبازغربی با تندی گفت: «بابودند اجازه شما، سروان؟ خفه شین.»
اولیویا با پوزخندیبودند خونسرد گفت: «خب، منشهری رو ببخش، سروان نوزن.»
یک نبرد آزمایشی بین فلدرسها در زمینهای مانور در حال انجام بود.والد جیغ بلند بستههای قدرت، صدای جرنگجرنگ پاهای فلزی که در خاک فروبالا میرفتند و غرش مهیب برجکهای ۸۸ میلیمتری محوطه را پر کرده بود.
آنجا مکان بینقصی براینشانهای مکالمهای بود که نمیخواستیبیسری دیگران به آن گوش دهند.
رایدن و سه نفر دیگر، شین را که چهترکیبی خوب و چه بد توجهات را به خود جلبمنطقه میکرد در چادر رها کرده و جای دیگری جمع شدند.
آنجو در حالی که بطریمناطق آب آشامیدنی را به لبهایش نزدیکنیز میکرد گفت: «...ممکنه جنگ تموم بشه.»
رایدن گفت: «راستش رو بخوای،دفن هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسهطرف که این حرف رو بزنیم.»
پایان جنگ لژیون. اگر اطلاعات مورد نیازشان را به دست میآوردند و وجودسرپر مقر مخفی را کشف میکردند، ممکن بود این اتفاق بیفتد. و با قراراعزام گرفتن این واقعیت در برابرش، احساس سرگیجهآور و مضحکی بر رایدن چیره شد.
جنگ از زمانی که او نوزاد بود وجود داشت. این جنگ بهشهری اندازه هوایی که تنفس میکرد و خورشیدی که بر او میتابید، بخشالگوبرداری ثابتی از زندگیاش بود. و حالا ممکن بود به همین سادگی... تمام شود؟
آنجو با لحنی که رگههایی از خوشحالی دربخش آن بود پرسید: «اگه تموم بشه میخوایم چینظامی کار کنیم؟ فکر میکنی چه اتفاقی برامون میافته؟»
تئو با گیجی سرش را کج کرد: «همم. واقعاً کی میدونه؟ اصلاًوالد نمیتونم تصورش کنم. اما هی، به نفع شین میشه، مگه نه؟ گفتبالا میخواد دریا رو به لِنا نشون بده و حالا این اتفاق میافته.»
«میخوام دریا رو بهت نشون بدم.» کورنا با لبخندی ملایم چشمانشدیگری را بست و این کلمات را طوری به زبان آورد کهاتحاد انگار بیتی از یک شعر متین بود. «آره. امیدوارم این اتفاق بیفته.»
یک ماه پیش در بار، رایدن از دهان شین شنیده بودجنگلی که زیر آتشبازی این حرف را به لِنا زده است. اوقدیمی این موضوع را به کورنا، تئو و آنجو منتقل کرده بود.
«...آره.»
لِنا در آخر همهچیز را خرابشین کرده بود، اما خب... شین حالاوالد حالش خوب میشد. به جز اینکه...
رایدن گفت: «منم به اندازه شینیکی از این وضعیت متنفرم. دلم نمیخوادتفنگ اگه مجبور نیستیم از فردریکا استفاده کنیم.»
اینکه او سرنوشت فدراسیون... سرنوشت بشریت را به دوش بکشد. چنگ زدن بهبخش معجزه راحت و بیدردسری که اینطور از هیچ ظاهر شده بود... اگر اینگونه تصمیمفلزی به پایان دادن به جنگ میگرفتند، چطور میتوانستند بگویند که تا پای جان جنگیدهاند؟
با این حال، چشمپوشی از توالی خاموشی و تلاشجداشدهای برای نابودی لژیون با نیروی بیرحمانه هم ایده درستی نبود.الگوبرداری این کار فقط منجر به مرگهای بیشمار و قابلاجتنابی میشد.
کورنا زمزمه کرد: «درسته. نمیتونیم بذاریم فردریکا تنهایی این کار رو بکنه... اما این به اون معنی نیست کهموقعیتهای دلم یورشهای دیوانهوار بیشتری به خطوط دشمن میخواد، جایی که به زور میتونیم پایگاه دشمن رو نابود کنیم. دیگهمرز از راه رفتن رو طناب باریک خسته شدم. گور بابای اینطوری مردن. اما... آیا این واقعاً جنگ رو تموم میکنه؟»
معجزهای که به همین سادگی در دامانشاناسکلت میافتاد... لحن او مردد به نظر میرسید.متقاطع—متصدی اگر همه اینها یک کلک بزرگ بود چه؟
«شاید اون مقر مخفی رو پیدا نکنیم. شاید لژیون به دستورات فردریکا گوش نده. شایدجنگل همه اینا یه تله باشه که اون زن، زلنه، برای... امم، گول زدن شین پخته.قرار پس فکر کنم منظورم اینه که، کی میدونه واقعاً همهچیز خوب پیش میره یا نه...؟»
رایدن اخم کرد. کورنا تازه به تمام شک و تردیدهایشان اشاره کرده بود.منطقه اما با این وجود، شین، ارنست و مقامات ارشد فدراسیون هم حتماً بهداشت این موضوع فکر کرده بودند. اما لحنی که کورنا این حرف را زد...
تئو لبهایش را از هم بازشین کرد و با پوزخندی تلخ، انگاروالد که میخواست بگوید چاره دیگری نداشتند، گفت:
«کورنا... یه جوریمیدویدند حرف میزنی انگار دلتاسکلت نمیخواد جنگ تموم بشه.»
کورنا از نگاه کردن به چشمانساخته او طفره رفت و به اندازهشهری یک کودک گمشده درمانده به نظر میرسید.
«...اینطور نیست.»
لِنا پس از بازگشت از یک ماه حضور در مرکزطرف آموزشی که بیشتر از پایگاه روستکامر به سانکت جدر نزدیکبرتر بود، با چمدان قدیمیاش در دست، از دروازه ورودی عبور کرد.
در حالی که شین و لشکر اول زرهی گروه ضربت در ماه گذشته دوره آموزشی خود را میگذراندند، لِناماریای به عنوان فرمانده تاکتیکی آنها، برنامه آموزشی فدراسیون را پشت سر گذاشته بود. بازگشت به پایگاه اصلیاش دقیقاً حسمیزد بازگشت به خانه را داشت، اما آنجا هنوز هم پایگاهی متعلق به یک یگان ویژه و کاملاً محرمانه بود.
او کارت شناساییاش را در دروازه نشان داد و دروازه بازجنگلی شد. چمدانش را به فیدو که ظاهراً به عنوان باربر آنجاقدیمی بود سپرد و با ترس شروع به نگاه کردن به اطراف کرد.
یک ماه از شب مهمانی در اتحاد میگذشت... زمانی که شین زیر نورمنطقه آتشبازی به او اعتراف کرد... و او هنوز جواب شین را نداده بود.داشت با وجود گذشت این همه زمان، هنوز برای گفتنش بیش از حد میترسید.
او تمام مسیر برگشت از اتحاد را عملاً در حال فرار از شین گذرانده بود و نمیتوانست خودش راموقعیتهای راضی کند تا با او روبرو شود. اگر فقط همین بود، میشد آن را پذیرفت. اما این واقعیت که اونهایی تقریباً به محض بازگشت به پایگاه، برای گذراندن دوره فرماندهی آنجا را ترک کرده بود؟ این احتمالاً خیلی بد بود.
به دلیل نقص در ارتباطات، لِنا—خیلی دیر—فهمیده بود که باید این دوره آموزشی را بگذراند کهدفن قرار بود صبح دو روز پس از بازگشتش آغاز شود. او زمان کمی برای صحبت با شینمیکردند داشت و مرکز آموزشی آنقدر از پایگاه دور بود که نمیتوانست به روستکامر رفت و آمد کند.
به همین دلیل، او پاسخش را برای بیش از یک ماهجنگلی بلاتکلیف رها کرده بود. حتی خودش هم باید اعتراف میکرد کهقدیمی هیچ بهانهای در دنیا نمیتوانست در این وضعیت از او دفاع کند.
او صدای قدمهایی را روی چمنها—یا بهترشهری است بگوییم، بوتهزارهای جنگل قطعشده—شنید که بهجنگلزداییشده او نزدیک شدند و سپس متوقف شدند.
«خوش اومدی، لِنا.»
«از دیدنت خوشحالم، اعلیحضرت.»
«سلام، آرنت. شیدن... امم.»
آرنت با روپوش آزمایشگاهی ظاهر شد و شیدن لباس پرواز بهنیز تن داشت، انگار که تازه از تمرین برگشته بود. لِنا با عصبانیتنوساز به اطراف نگاه کرد... فقط آنها دو نفر بودند. شین آنجا نبود.
با اینکه تازه بررسی کرده بود ببیند آیا شین آنجا نیست... با اینکهعنوان بخشی از وجودش از اینکه مجبور نبود او را ببیند خیالش راحت شده بود...میزد این واقعیت که شین به دیدنش نیامده بود، هنوز هم او را مضطرب میکرد.
«الان شینافقی داره چینشانهای کار میکنه...؟»
آرنت با پررویی سرشغربی را از لِنا برگرداندبودند و گفت: «برام مهم نیییست.»
«آرنت...؟!»
آرنت کلماتش را شمردهشمرده بیان کرد و مثل بچهها لب برچید: «بعد از اون همهاعزام آمادهسازی. بعد از اینکه اینهمه مدت مثل ترسوها ازش فرار کرد، شین بالاخره بهت اعترافسرگیجهآور کرد. و تو جوابش رو ندادی. فرار کردی و قایم شدی. برای همین. برام. مهم. نیست.»
«ببین، من واقعاًمیدویدند بابتش متأسفم. پس لطفاًاسکلت این حرف رو نزن...!»
اما آرنت گوش نمیداد،غربی بنابراین لِنا برای کمکبودند رو به شیدن کرد.
«شیدن...!»
«ببین، همون موقع هم بهت گفتم. باید همون شب یواشکی میرفتی تو اتاقعنوان دروگر کوچولو و میپریدی روش. یا میتونستی وقتی برگشتی به پایگاه این کار رومیزد بکنی. راستش اینجا راحتتر هم بود. شین یه اتاق کاملاً اختصاصی برای خودش داره.»
«من—من نمیتونمافقی این کارنشانهای رو بکنم...!»
آرنت وسط حرفشان پرید: «فکر نمیکنی این کار یه کممناطق زیادی عجولانهست؟ منظورم اینه که هتل یه چیزی بود، اماشهرک اینجا دیوارها نازکن. پردازشگرهای دیگه تو اتاقهای بغلی نمیتونن بخوابن.»
«دیوارها تو پادگانهای منطقه هشتاد وجنگلی ششم از اینم نازکتر بودن. الانروی دیگه کسی به این چیزا اهمیت نمیده.»
«اوه... پس اینطوریه.»متقاطع—متصدی آرنت با خستگیشین شانههایش را پایین انداخت.
سپس انگار که متوجه چیزی شدهیکی باشد، سؤال بعدی را پرسید. الانتفنگ دیگه کسی به این چیزا اهمیت نمیده؟
«این یعنی...؟»
«همم؟»
«...بیخیال.»
اگر واقعاً حقیقت را میشنید،شخصی ممکن بود بیش از حد درگیردیگری سر و صدای طبقات پایین شود.
لِنا با چهرهایجبهه عذابکشیده پرسید: «پـ-پسساخته باید برم به اتاقش...؟»
«...اگه جرئت این کارترکیبی رو داری، پس میتونیبخش جواب اعترافش رو هم بدی.»
«و اگه میخوای بگی، باید عجله کنی. دروگر کوچولو بین خوشامدگویی به پرسنل جدید و جلسات منظمش با زلنه حسابیبرتر سرش شلوغه. اخیراً زیاد میره به ستاد فرماندهی یکپارچه. یه چیزی درباره اینکه مقامات ارشد ارتش دارن باهاش کار میکنن تاتحت تواناییش رو کنترل کنه... راستی، میخوای باهاش بری؟ وسیله نقلیهشون خیلی سر و صدا داره، ولی میتونی همونجا جوابش رو بدی.»
«خـ-خب، من،افقی امم... هنوز کاملاًشخصی براش آماده نیستم...»
آرنت و شیدن آه کلافهای کشیدند. فیدو کهبودند همان نزدیکی ایستاده بود، صدای بیپی درآورد کهنیز احتمالاً تلاشش برای دلداری دادن یا تشویق کردن بود.
زمانی، افکار برتری نژادی بیداد میکرد و منجر به حبس هشتاد و ششیها درجنگلزداییشده اردوگاههای کار اجباری شد. اما حتی در داخل جمهوری که چنین تبعیضی به شدتبعدی تأیید میشد، افرادی بودند که از پیروی از آن آرمانهای اشتباه سر باز میزدند.
برخی رنگینپوستها را در خانههای خود پناه دادند. برخی در منطقه هشتاد و ششم ماندند. در واقع، آلباهایی بودند که سعی میکردند هر هشتاد ومیگرفت ششی را که میتوانند نجات دهند. بیشتر این هشتاد و ششیها به مقامات لو داده شدند یا در جنگ جان باختند و اکثریتشان در منطقهکابینهای هشتاد و ششم به پایان خط رسیدند. به این موضوع این واقعیت را هم اضافه کنید که اکثریت شهروندان جمهوری در حمله همهجانبه قتلعام شدند.
تجدید دیدار بین هشتاد و ششیها و معدودبیسری آلباهایی که سعی در پناه دادن به آنهادفن داشتند، باید نادر میبود. و با این حال...
«رایدن...! اوه،دقیقی خیلی خوشحالمغربی که میبینم زندهای...!»
رایدن با پیرزن احوالپرسیترکیبی کرد: «سلام، ننه. خوشحالمبخش که میبینم هنوز سرپایی.»
سالن ورودی ستاد جبهه غربی فدراسیون، طراحی داخلی بیجهت جدی و خشکی داشت.عنوان رایدن با دیدن پیرزنی که با چشمانی گریان به او چسبیده بود وتعادل این مکان در پسزمینه آنها قرار داشت، نتوانست جلوی پوزخند تلخش را بگیرد.
سر او پایینتر از چیزی بود که رایدن به یاد میآورد. او حتی پیرترمتقاطع—متصدی شده بود، اما هنوز همان پیرزنی بود که به خاطر داشت. حتی پس از شروعآوردن بازداشتها، این پیرزن معلم مدرسهای بود که به رایدن و همکلاسیهای رنگینپوستش پناه داده بود.
وقتی ارتش فدراسیون برای کمک به جمهوری از راه رسید، رایدن درباره او به آنها گفته بود و خواسته بود ببینندنظامی آیا میتوانند پیدایش کنند یا نه. اما با توجه به اینکه کشور پس از نابودی تقریبی در وضعیت هرج و مرجبتوانند قرار داشت، نتوانستند به این سرعت او را پیدا کنند. بیش از یک سال طول کشید تا محل حضور او کشف شود.
شاید خود ارتش فدراسیون هم برای بهبودی از خسارات عظیمیجنگل که در طول حمله همهجانبه متحمل شده بود به زمانبخشی نیاز داشت، بنابراین جستجوی افراد گمشده در اولویت پایینتری قرار داشت.
اما با وجود اینکه رایدن از اعتراف به آن متنفرطرف بود، تمام این افکار فقط برای فرار از واقعیت بود.برتر زیرا درست در فاصله کوتاهی از تجدید دیدار احساسی او، آنجا...
«شین...! اوه،افقی خدا رو شکر،شخصی تو هنوز زندهای...!»
«کـ-کشیش... دارن میشکنن.جبهه دندههام و ستونساخته فقراتم، دارین میشکنینشون...»
مردی مو سفید در لباس روحانیت، شین را محکم در آغوش گرفته بود. او مردی غولپیکر مثل خرس بود و عضلاتداربست برجستهاش ردای کشیشیاش را پر کرده بود. او بازوانش را دور شین حلقه کرده بود و او را در آغوشی خرسمانندکنند و قوی نگه داشته بود. این منظره نسبتاً تکاندهنده باعث شد رایدن نتواند کاملاً روی حس نوستالژی تجدید دیدار خودش تمرکز کند.
رایدن حدس زد که این همان کشیش آلبا است که در اردوگاه کار اجباری از شین و برادرش مراقبت کرده بود.رقابت نیازی به گفتن نیست که این تصویری نبود که رایدن در ذهن داشت. او کشیش را پیرمردی لاغر و مقدس تصورفشار کرده بود، نه کسی که به نظر میرسید میتواند یک آمایزه را تا سر حد تسلیم کتک بزند. مثلاً، با یک بیل.
رایدن نمیخواست تجدید دیدار آنها را قطع کند. یا بهتردوش است بگوییم، از انجام این کار میترسید. رایدن با اصراراولیویا غرایز حفظ بقای خود، نگاهش را از آن دو برگرداند.
«پسر، من خیلیجبهه برای ستوان یکم شوگاشده و سروان نوزن خوشحالم.»
«این دو مهمان به ترتیب به عنوان روحانی نظامی و کادرنیز آموزشی کمکی بخشی از این پایگاه خواهند بود، بنابراین هر وقتفلزی بخواهند میتوانند آنها را ببینند... اما واقعاً، خیلی خوشحال به نظر میرسن.»
«...میخوای بگی تو یهکفن همچین موقعیتی واقعاً داریماریای این حرف رو میزنی...؟!»
در حالی که برنهولت با اغراق سر تکان میداد و گرته وانمود میکرد که اشکهایش را باشین دستمال پاک میکند، فردریکا با چشمانی وحشتزده به این تجدید دیدارها نگاه میکرد. آن دو واکنش اوهرگاه را نادیده گرفتند و به وانمود کردن ادامه دادند که انگار در حال نظارت بر اوضاع هستند.
هیچکدامشان نمیخواستنددقیقی خود راغربی درگیر کنند.
«با وجود اینکه سروان هیچ آموزش مناسبی ندیده بود، همیشه دانش تاکتیکی خوبی برای یهشهرک هشتاد و ششی داشت و میدونست چطور تپانچهها و تفنگهای تهاجمی رو سرویس کنه. همیشهاول برام سؤال بود چرا، اما با وجود کشیشی مثل اون به عنوان قیمش، فکر کنم میفهمم.»
«ظاهراً اون کشیشمتقاطع—متصدی پیر قبلاً سربازشین ارتش ملی جمهوری بوده.»
گویا کشیش متوجه شده بود که خشونت ممکن است وسیلهای برایدیگری دفاع باشد، اما وسیلهای برای نجات کسی نیست، و به همین دلیلوالد زندگی نظامی را رها کرده و به راه خدا روی آورده بود.
«آه، که اینطور.» برنهولت بافدراسیون وجود اینکه اصلاً چیزی نفهمیدهمناطق بود، با وقار سر تکان داد.
«...این یهشده چیزهایی رو دربارهمناطق شین توضیح میده.»
آنجو با درک اینکه شین چطور توانسته بود با وجود جثه بزرگتر رایدنعنوان و دایا، رایدن را یکطرفه کتک بزند و دایا را بیهوش کند، بهتعادل تجدید دیدار خندهدار... یا بهتر است بگوییم، دلگرمکننده او با کشیش نگاه میکرد.
«فکر کنم شین خون اشرافی امپراتوری تو رگهاشه، برایبیلی همین زندگی تو اردوگاههای کار اجباری براش خیلی سختآنا بوده. باید یاد میگرفت چطور از خودش دفاع کنه...»
هشتاد و ششیها دیر یا زود به خدمت سربازی اعزام میشدند و کسانی کهجداشدهای از خاندانهای اشرافی امپراتوری گیاد بودند، به شدت مورد تبعیض سایر هشتاد و ششیها قرارساختمان میگرفتند. آموزش مبارزه به شین، احتمالاً روش کشیش برای بزرگ کردن شین با عشق بود.
شیدن کنار آنجو ایستاده بودمناطق و با چشمانی شوکه بهجنگل شین و کشیش نگاه میکرد.
«آره، ولی اینکه بهش یاد بده چطور یه آدم رو بکشه؟اتحاد اون کشیش چه فکری پیش خودش میکرده...؟ اگه یه ذره کمتر شانسهرگاه آورده بودم، دروگر کوچولو تو اولین مبارزهمون جداً من رو کشته بود.»
«ولی نکشت، پس مشکلینشانهای نیست. باورت بشه یابیسری نه، بهت آسون گرفت.»
شیدن سردقیقی تکان داد:غربی «فکر کنم...»
آنجو با گوشه چشم به او نگاه کرد. شیدن و شین مثل کارد و پنیر بودند، اما با این وجود، شین تمام توانشنوساز را در برابر یک زن به کار نمیگرفت. شیدن این موضوع را درک میکرد، اما قرار نبود پشت جنسیتش پنهان شود. آنجو با خودچیده فکر کرد که این احتمالاً نوعی توافق نانوشته و شرافتمندانه بین آن دو بود. آنها در سطح بنیادین آنقدرها هم از یکدیگر متنفر نبودند.
«تازهش هم، اگه میمردی دیگه لازم نبودآنا نگران این باشه که دوباره بهش حملهمربی کنی. این بهترین شکل دفاعه، مگه نه؟»
«فکر میکنی مسئله اینه...؟ اوه.»
«آه، بهدقیقی نظر میرسه شینفدراسیون داره غش میکنه.»
فردریکا که نیمهگریان بود، به همراه گرته که بالاخره تصمیم گرفته بود زمان مداخلهجنگلزداییشده فرا رسیده است، با عجله به آن سمت رفتند. آن دو، کشیش پیر رابعدی از شین که به نظر میرسید هر لحظه ممکن است از حال برود، جدا کردند.
در حالی که شیدن به نوعیشین ناظر این ماجرا بود، ناگهان با چشمعنوان نقرهای و برفیاش نگاهی به آنجو انداخت.
«تو هم پدرمیدویدند و مادر نداری،یکی آنجو؟ تو جمهوری؟»
«پدرم ممکنه هنوز زنده باشه،فدراسیون اما...» صدای آنجو محو شدمناطق و بعد شانهای بالا انداخت.
این یک حرکت آرام و بیتفاوتجنگلی بود، اما با این حال به نوعیمنطقه باعث میشد او آسودهخاطر به نظر برسد.
«خیلی دلم نمیخواد ببینمش... یا، خب،شین فکر کنم در هر صورت فرقیوالد نمیکنه. اینکه زنده باشه یا مرده.»
او واقعاً نمیخواست پدرش زنده باشد و امید خاصی هم به مرگش نداشت. و اینطور هم نبود کهآنا نخواهد او را به یاد بیاورد. او از صحبت کردن درباره پدرش کینهای به دل نداشت یا بدش نمیآمدتعادل و این موضوع آنقدرها هم که ممکن است تصور شود حساس نبود. او فقط پدرش را یک غریبه میدانست.
فکر میکنی اون عاملغربی گمشدهای که باعث میشدبودند ما مثل تو باشیم چیه؟
این سؤالی بود که او در پادشاهی متحده از داستین پرسیدهنیز بود. زمانی که او به اندازه بقیه از دیدن مرگ سایرینها شوکهنوساز نشده بود، زمانی که سبک زندگی خودش را زیر سؤال نبرده بود.
حالا که به آن نگاه میکرد،شین اینطور نبود که چیزی کم داشتهوالد باشد. بیشتر شبیه این بود که...
او لبخند کمرنگی زد و بایکی خودش زمزمه کرد. حتی با دانستن اینسرپر موضوع، هنوز هم مسئله پیچیدهای بود. اما...
«...باید یهدقیقی لباس پشتباز بپوشم.فدراسیون یا یه بیکینی.»
«...میفهمم. پسشده تو ریترکیبی رو دفن کردی.»
«بله.»
شین هنگام صحبت با والدین جایگزینش، یعنی کشیش، احساس میکرد دوباره به یک کودک خردسال تبدیل شده است. به غیراولیویا از او و لِنا، کشیش تنها کسی بود که ری را زمانی که هنوز زنده بود میشناخت. و او همچنینسرعت از گناه برادرش خبر داشت... چیزی که لِنا نمیدانست و شین هم قصدی برای در میان گذاشتن آن با او نداشت.
«مدرک زیادی برای اثباتش ندارم، اما...ساخته احساس میکنم اون در آخر برایشهری آخرین بار هم من رو نجات داد.»
زمانی که او در قلمرو لژیون کاملاً از پا درآمده بود،نیز یک دایناسوریا او و دوستانش را اسیر کرده بود و به سمتنوساز خطوط گشت فدراسیون سرگردان شده بود، جایی که در آنجا سرنگون شد.
او احتمالاً شین را نجات داده بود... حتی پس از دو باروالد مردن. او برای سومین بار مرد تا شین و همرزمانش را بهبالا مرزهای فدراسیون برساند. و احتمالاً آماده بود تا در این راه نابود شود.
«این... بهترین چیزیهمیدویدند که میتونستم بشنوم.یکی میفهمم... بالاخره بخشیدیش.»
اینها کلماتی بودند که شین انتظارشان را نداشت، اما با شنیدنشان، احساس کرد کشیش حق دارد. شین میخواستمنطقه او را ببخشد. او میخواست بخشیده شود، و با وجود اینکه میدانست گناهکار نیست، میخواست روح برادرش رازرهی از بین ببرد. اما به همان اندازه که میخواست این کار را بکند... میخواست ری را هم ببخشد.
«...بله.»
«پس این خیلی خوبه... تودفن واقعاً بزرگ شدی. و فقططرف در مورد قدت حرف نمیزنم.»
شین به کشیش پیرنشانهای نگاه کرد که بابیسری افتخار به او لبخند میزد.
«وقتی تودقیقی رو فرستادم بری،فدراسیون فکر نمیکردم برگردی.»
کشیش حتی الان هم میتوانست آن را به وضوح به یاد بیاورد. او هرگز نمیتوانست آن را فراموش کند. کودک خردسالیداربست که پدر و مادرش را از دست داده بود، کسی که نزدیک بود توسط برادرش کشته شود، تصمیم گرفت قدم بهکنند میدان نبرد بگذارد. پسری که تا آن زمان، نه تنها خندیدن را فراموش کرده بود—بلکه دیگر حتی نمیدانست چگونه اشک بریزد.
«اون موقع، تو تسخیر شده بودی... تسخیر ری که ازطرف قبل مرده بود. مردگان در تاریکی هادس ساکن هستن. به نظرمرقابت میرسید فکر میکردی اگه دنبالش بری، تو همون ورطه قدم میذاری.»
«...»
شاید کشیش حق داشت. این اتفاق خیلی راحت میتوانست بیفتد. شین هرگز به اتفاقات بعدی فکر نکرده بود... نه، اوشهرک هرگز آرزو نداشت ببیند بعدش چه میشود. تنها چیزی که میخواست این بود که برادرش را بکشد و بعد مثلاندازهای تیغهای از فولاد سرد بشکند. او احتمالاً از زمان آن میدان نبرد برفی در دو ماه پیش، چنین احساسی داشت.
«اما الان خوببودند به نظر میرسی.جنگلی تو واقعاً بزرگ شدی.»
«...شنیدنش از زبونمتقاطع—متصدی شما، کشیش، حسشین واقعی بودن نمیده.»
صحبت کردن با او باعث میشد شین دوباره احساس کنددوش یک کودک است... و کشیش آنقدر درشتهیکل بود که بهاولیویا نظر نمیرسید اختلاف قد بین آنها ذرهای کم شده باشد.
«برای من، تو همیشه یه بچهای... پس اگه زمانی احساسمناطق ناراحتی کردی یا نیاز داشتی با کسی حرف بزنی، همیشه میتونینظامی پیش من بیای. هر چی نباشه، من روحانی نظامی تو هستم.»
کشیش به شوخی ابروهایش را بالا انداخت و شین لبخندی زورکی زد. اما اینجنگلزداییشده حرف او را به فکر فرو برد. احساس ناراحتی، نیاز به کسی برای صحبتبعدی کردن... هر چه بود، او در حال حاضر یک دوراهی داشت. یعنی همان ماجرای لِنا.
«...پس میشهسرپر به حرفمکفن گوش بدین، کشیش؟»
«البته.»
شین مکث کرد و به اینساخته فکر کرد که چطور مشکلش راشهری خلاصه کند... و بعد نظرش عوض شد.
«...راستش، بیخیال.»
اتفاقات اخیر به او آموخته بود که به دوش کشیدن مشکلی که نمیتواند خودشمربی به تنهایی حل کند، هیچ فایدهای ندارد. یا بهتر است بگوییم، سربار دیگران بودن ایدهسرعت بدی بود. اما در این مورد، احساس میکرد تکیه کردن به دیگران کار درستی نیست.
«خب، مشکلافقی چیه؟ مسائلنشانهای عاطفیه، پسرم؟»
«...از کجا فهمیدین؟»
کشیش از ته دل خندید.
«اگه مشکلی مربوط به یه پسر نوجوان باشه، فقط میتونه یهاتحاد چیز باشه... اما خدای من... تو واقعاً شروع کردی مثل یهمیکردند پسر همسن و سال خودت فکر کنی... این خیالم رو راحت میکنه.»
او شنیده بود کهنشانهای فدراسیون خانواده آن مردبیسری را پیدا کرده است.
وقتی او را به اتاق دیگری راهنمایی کردند، تئو متوجه شد که این تجدید دیداری مثل تجدیدروی دیدار شین و رایدن نیست که بتواند اجازه دهد دیگران او را ببینند. او فهمید چرا بهلشکر او گفته بودند با وجود اینکه پیدا شدهاند، اگر خودش نخواهد به آنها اجازه دیدارش را نمیدهند.
اما وقتی شخصبودند داخل آن اتاق راشهری دید، تئو جا خورد.
«...گفتن تو بابا رو میشناختی.»
یک شهروند حقیر جمهوری، یکشخصی آلبا. پسر جوانی که به نظردیگری میرسید یازده یا دوازده ساله باشد.
فرمانده اولین اسکادرانی که تئو در منطقه هشتاد و ششم به آن اعزام شده بود. مردی که عقبمنطقه ماند و مرد تا به زیردستانش اجازه فرار بدهد. یکی از شهروندان جمهوری—یک آلباستر—که با این باور که مجبورباشد کردن هشتاد و ششیها به تنهایی برای جنگیدن اشتباه است، به منطقه هشتاد و ششم نقل مکان کرده بود.
تئو از سربازان فدراسیون خواسته بود تا دنبال خانواده اوجنگل بگردند. او فکر میکرد که کار درست این است کهبخشی به آنها بگوید فرمانده تا آخرین لحظه جنگیده است. اما...
لبهای تئو کمی لرزید. آن مرد یک همسر... و یک فرزند داشت. شخصی که انتخاب کردهیگان بود زندگیاش را با او شریک شود، پسری که میخواست آینده را به او بسپارد. اواجزای هرگز تصور نمیکرد که فرمانده تمام اینها را رها کرده تا به منطقه هشتاد و ششم بیاید.
بالاخره توانست بپرسد: «مادرت کجاست؟»
پسرک جواب کوتاهجبهه و مبهمی داد:ساخته «توی حمله گسترده...»
«...که اینطور.»
پسرک سرش را پایینکفن انداخت و به طرحماریای گلدار فرش خیره شد.
«همیشه میگفت بابا موقع انجام یه کار درست مرده.بیلی اینکه باید بهش افتخار کنم... اما بابابزرگ و پیرزنهای همسایه،ماریای همه دوستام، ماماناشون... همهشون میگفتن بابا داشت کار اشتباهی میکرد.»
برای کودکی در آن سن،فدراسیون این حرف به این معنا بودجنگلی که تمام دنیا چنین فکری میکردند.
«میگفتن اون مرد احمقی بوده که وطنش، غرورش بهعنوان یه شهروندنیز جمهوری و خانوادهاش رو به خاطر هشتادوششیها دور انداخته. و بعدش همنوساز رفته و سر همین قضیه مرده. همه... مدام به بابا میگفتن احمق.»
آن چشمان نقرهای و برفی با حالتی تقریباً درمانده به او نگاه کردند. همان رنگاعزام چشم خوکهای سفید و نفرتانگیز جمهوری را داشتند. دقیقاً همرنگ چشمان سروان... و به یادسرگیجهآور آوردن آن نگاه هنوز هم قلب تئو را به درد میآورد. مثل یک زخم کهنه.
«اما بابا احمق نبود، مگه نه؟ اون کار درستی کرد. هشتادوششیها شایدتفنگ رنگشون با ما فرق داشته باشه، اما اونا هم آدم هستن. پسعنوان بابا به بقیه آدما کمک کرد... و این کار احمقانهای نبود، درسته؟»
تئو بادقیقی لحنی تند گفت:فدراسیون «...معلومه که نبود.»
قصد نداشت پسرک را از خود براند؛ فقط صدایش پر از استیصال بود. چون آنها اصلاً نمیدانستند.قدیمی نمیدانستند او چقدر قوی یا خوشرو بود. از آخرین کلماتی که صاحب قبلی نشان شخصی تئو به جااندازهای گذاشته بود خبر نداشتند. تنها به همین دلیل بود که میتوانستند اینطور درباره پدر این پسر حرف بزنند.
پسرک یازده یا نهایتاً دوازده ساله بود. وقتی جنگ یازده سال پیش شروع شد، او یک نوزاددست بود. محال بود چهره پدرش را به یاد بیاورد. او مثل تئو نبود که زمانی چهره والدینشتحرک را میشناخت اما بعداً آنها را فراموش کرده بود. این پسر حتی فرصت نکرده بود سروان را بشناسد.
«اون کنار ما با لژیون جنگید و وقتی داشت سعیدوش میکرد به ما کمک کنه مرد. هیچکس حق نداره مسخرهاشاولیویا کنه. سروان دقیقاً همونقدر که مادرت میگفت آدم درستی بود...»
اما بعد صدای تئو قطع شد. آیا سروان... آدم درستی بود؟ آیا به درستی زندگی کرد؟ آیا... به درستیجنگلزداییشده مرد؟ او خانوادهاش را رها کرده و به میدان نبرد آمده بود، در حالی که میدانست شاید دیگر هرگزتیرآهنهای پسرش را نبیند. و همانجا مرد، در حالی که فرزندش هرگز نفهمید او چگونه جنگید یا چطور جان داد.
میشد به این گفتترکیبی درستکاری؟ آیا چنین درستکاریایبخش هرگز پاداشی در پی داشت؟
او خوشبختی حال حاضرش را کنار گذاشت و هر چشماندازی از شادی آینده رامربی دور انداخت. و تمام چیزی که نصیبش شد مرگ بود. او از طرف بقیهنبردی هشتادوششیها، از جمله خود تئو، طرد شد و هیچکس هرگز نامش را ستایش نکرد.
میشد گفتافقی این یکنشانهای مرگ احمقانه بود؟
خواهش میکنم. هرگز منو نبخش.
به همین دلیل بود که درجنگلی آخرین لحظات زندگیاش، آن کلمات راروی به زبان آورد و جان داد.
«...به هر حال... مهمکفن نیست بقیه چی میگن،ماریای به پدرت باور داشته باش.»
اما حتی وقتی تئو این را گفت، چیزیبیسری در پس ذهنش نتوانست جلوی زمزمه سردش رادفن بگیرد و او را به خاطر ریاکاریاش سرزنش کرد.
شین، رایدن، آنجو و بقیه همگی رفتند تا به کشیش نظامی جدید و همچنینجداشدهای کادر آموزشی کمکی جدید خوشآمد بگویند. با این حال، آنها اهل جمهوری بودند ونوساز به همین دلیل کورنا با احساساتی ضد و نقیض از دیدنشان، در پایگاه اصلی ماند.
او میدانست که در میان آلباها آدمهای خوبی هم پیدا میشوند؛ مثلاً کشیشی که شین را بزرگ کرده بود یا پیرزنی که به رایدن پناهقرار داده بود. و البته لِنا، آرنت و داستین هم بودند. خود کورنا هم هرگز آن افسر آلبایی را که سعی کرده بود پدر و مادرششبکه را نجات دهد فراموش نمیکرد. با این حال، آن زمان آنقدر کوچک بود که نامش را به خاطر نیاورد، بنابراین نمیتوانست از فدراسیون بخواهد دنبالش بگردند.
این کشیش نظامی و معلم کمکی احتمالاً آدمهای وحشتناکی نبودند. اما او هنوز هم از اولین ملاقات با آنها وحشت داشت.رقابت میترسید... بله، میترسید. تا به امروز همیشه از این موضوع هراس داشت. تنها یک نفر وجود داشت که اعضای اسکادران پیشتازفشار میتوانستند به او باور داشته باشند، و آن شین بود. و اگر او نبود، هنوز هم میتوانستند به یکدیگر تکیه کنند.
کورنا زانوهایش را بغل کرد و صورتش را در آنها پنهان کرد. هرچه بود، اعتماد به شخص دیگری فقط به همان سرانجاماتحاد ختم میشد. پدر و مادرش که توسط سربازانی که مسخرهشان میکردند و به آنها میخندیدند به گلوله بسته شدند. خواهر بزرگترش کهرا—که هرگز از میدان نبرد برنگشت. در ابتدا، او واقعاً کاملاً تنها بود و به میدانهای نبرد مرگبار منطقه هشتادوششم پرتاب شده بود.
دوباره همان اتفاق میافتاد.
آلباها، مردم، خود دنیا... همگی بیش از حد بیرحم بودند. بدون لحظهای تردید دوبارهجنگلزداییشده به او خیانت میکردند. پس نمیتوانست به هیچکس اعتماد کند. نمیخواست اعتماد کند. وبعدی به همین دلیل هیچ آیندهای برای چشمانتظاری وجود نداشت. هیچ رؤیایی برای چنگ زدن نبود.
آرزوی یک آینده روشن به همان اندازه پوچ و بیمعنی بود که کسی امیدوار باشداعزام امشب خواب خوبی ببیند. اگر قرار بود اتفاق بیفتد، دوست داشت آن را ببیند. اماسرگیجهآور حتی اگر هم نمیدید... باز هم به نوبه خود مشکلی نبود. این احساسی بود که داشت.
«پس جنگ...»
احتمالاً هرگز تموم نمیشد...
در اعماق پایگاه اصلی گروه ضربت و در نزدیکی مقر فرماندهی یکپارچه، آزمایشگاهی مخفیجنگلزداییشده قرار داشت که برای اسکان زلنه ساخته شده بود. این مکان همچنین با دربعدی نظر گرفتن وضعیت شین که دائماً در معرض نالههای لژیون بود، طراحی شده بود.
شین پس از اتمام کارهایش در مقر فرماندهی یکپارچه،اولیویا شبهنگام به دیدن زلنه رفت و در آنجا باآوردن چیزی روبهرو شد که هرگز با لژیون تجربه نکرده بود.
خندهای ممتد.
«...همینطوری ادامهدقیقی بدی، عصبانیغربی میشما، زلنه.»
«نـ-نه، منظورم اینهبودند که از خندیدنم احساسشهری بدی دارم، اما... آ-ها-ها-ها!»
زلنه در حال حاضر درون یک محفظه عایقبندیشده و مهرومومشده نگهداری میشد که تمام عملکردهایش به جزدست توانایی مکالمه را مختل و مسدود میکرد. تنها راه ارتباط با او از طریق مجموعهای از دوربینها،تحرک میکروفونها و بلندگوهای با حساسیت پایین بود که با سیم به فضای داخلی محفظه متصل شده بودند...
...با این تفاوت که تمام این مجموعه درون جعبه دیگری قراردیگری داشت که روی آن با ماژیک دائمی یک صورت واقعی کشیده شدهوالد بود. احساس میکرد دارد با یک عروسک عجیب و غریب حرف میزند.
«فکر کنمدقیقی دیگه برگردمغربی به اتاقم.»
«آه، صبر کن، صبر کن.مناطق ببخشید. کارم اشتباه بود، پسجنگل بیا یکم حرف بزنیم... هههه.»
دوباره خندهای الکترونیکی و ممتد از بلندگوها پخش شد. شین که از رفتار زلنه به ستوه آمده بود، به مسبببرتر این دردسر خیره شد. زلنه قاعدتاً نباید هیچ راهی برای باخبر شدن از رابطه پرفراز و نشیب او با لِنا میداشت.تحت اینکه میدانست، به این معنا بود که کسی به او گفته است و تنها یک نفر میتوانست چنین کاری کرده باشد.
«تقاص اینافقی کارتو پسنشانهای میدی، ویکا.»
ویکا که کاملاً سرگرم شده بود، با تمسخربودند به او گفت: «اگه فکر میکنی میتونی مجبورم کنیروی تقاص پس بدم، خیلی دلم میخواد تلاشت رو ببینم.»
زلنه در حالی که هنوزمناطق سعی میکرد جلوی خندهاش راجنگل بگیرد گفت: «برگردیم سر موضوع اصلی...»
«...نه، فکرسرپر کنم حرفامونکفن تموم شده.»
«بیخیال، قهر نکن. ما باید دریکی مورد یه سری مسائل بحث کنیم... برایسرپر همین اومدی باهام حرف بزنی، مگه نه؟»
صدای زلنه کمی سردغربی شد، گویی کلیدی دربودند ذهن مکانیکیاش زده شده بود.
«اومدی تاشده در مورد حملهمناطق گسترده ازم بپرسی.»
در فدراسیون، با هشتادوششیها به عنوان افسران ویژه رفتار میشد؛ آنها تحصیلات عالیهای را که یک افسر معمولاً باید قبل از اعزام بههرگاه پایان میرساند، در طول خدمتشان میگذراندند. از آنجا که کودکی خود را در اردوگاههای کار اجباری گذرانده بودند، به ندرت زمانی را درنقش مدارس سپری کرده بودند و به همین دلیل فاقد بسیاری از پرورشها و آموزشهایی بودند که اکثر دانشجویان افسری ویژه همسن و سالشان داشتند.
به آنها دورههای آموزشی داده میشد که در عین حال به عنوان مرخصی از خدمت سربازی نیز محسوبآنا میشد. اما حتی خارج از این زمانها، از آنها انتظار میرفت که در سخنرانیها شرکت کنند و حتیمیگرفت بین اعزامها به خودآموزی بپردازند. به همین دلیل بود که یک اتاق مطالعه در پایگاه روستکامر ساخته شده بود.
لِنا هنگام عبور از کنار این اتاق که مملو از جمعیت بود، ایستاد. تا همین چند وقت پیش، تنها کسانی که در اینجا درسالگوبرداری میخواندند فرماندهان هر اسکادران و معاونانشان بودند. سمت فرماندهی نیازمند اختیارات و وظایفی بود که یک افسر گروهان معمولی فاقد آنها بود یا نمیتوانست ازالگوهای پسشان بربیاید. به همین دلیل، فرماندهان و معاونانشان موظف بودند آموزشهای ویژه افسری را هرچه سریعتر به پایان برسانند و وارد برنامه درسی بعدی شوند.
آنها طبیعتاً تکالیف بیشتری نسبت به سایر پردازشگرها داشتند و اگر بین مأموریتها به خودآموزی نمیپرداختند، هرگز نمیتوانستند خودشانالگوبرداری را به بقیه برسانند. بنابراین لِنا فکر میکرد فقط همان گروه کوچک را در اتاق پیدا خواهد کرد. امااندازه در کمال تعجب دید که تعداد زیادی از پردازشگرها پشت میزها نشستهاند و به تدریس معلم کمکی گوش میدهند.
نسبت پردازشگرها به افراد غیرپردازشگر نسبتاً بالا بود، بهخصوص با توجه به اینکه نزدیکمربی به پایان زمان شام بود. این یعنی هنوز عدهای در حال غذا خوردن بودند، اماسرعت با این وجود تعداد قابل توجهی از پردازشگرها در حال گوش دادن به درس بودند.
«اگه دنبال شینی، بعدنشانهای از خوشآمدگویی به کشیش، هنوزبیلی از مقر فرماندهی یکپارچه برنگشته.»
او صدای سنگین برخورد چکمههافدراسیون روی زمین را شنید ومناطق برگشت و رایدن را دید.
«واقعاً...؟ آه، خب، من دقیقاً دنبال شین نبودم.» لِنا که از اینکهروی رایدن نیتش را تا حدودی درست حدس زده بود دستپاچه شده بود،ساختمان سرش را تکان داد. «فقط داشتم فکر میکردم چقدر آدم توی کلاس هست...»
«آره.» رایدن با خونسردی سر تکان داد، انگار که واکنشطرف عجیب لِنا برایش مهم نبود. «از وقتی از تعطیلات برگشتیمبرتر همینطوری شده... هرچند قبلاً بیشتر بچهها از این اتاق خوششون نمیاومد.»
رایدن در حالی که به اتاق مطالعه نگاه میکرد که در حال حاضر بیش از نیمی از صندلیهایش پرماریای بود، این حرف را زد. کراواتش که معمولاً شل بود، این بار مرتب دور یقهاش بسته شده بود. یک پایانهنبردی اطلاعاتی زیر بغلش داشت که هم به عنوان کتاب درسی و هم به عنوان دفترچه یادداشت از آن استفاده میکرد.
«میگفتن حس میکنن اینغربی اتاق داره بهطور غیرمستقیمبودند بهشون میگه دیگه هشتادوششی نباشن.»
«...»
معلمهایی بهطور دائم در پایگاه مستقر بودند و قفسههای اتاق مطالعه پر از مواد آموزشی بود.یگان مربیان همچنین مشاوره شغلی ارائه میدادند و جزواتی داشتند که توسط مؤسسات آموزش عالی فدراسیون تهیهشده بود،را—که در کنار آموزشهای شغلی و راهنماهای شغلی که برای کودکان و دانشآموزان در نظر گرفته شده بود.
به نظر میرسید اتاق مطالعه ساخته شدهاسکلت تا آنها را از دنیایی که فقطمتقاطع—متصدی از میدان نبرد تشکیل شده بود، بیرون بکشد.
مسلماً هیچکدام از معلمان یا افسران نظامی جمهوری که این اتاق را ساخته بودند، هرگز چنین حرفیروی نزده بودند. آنها فقط میخواستند هشتادوششیها به آینده پس از جنگ و احتمالات آن فکر کنند... امالشکر برای هشتادوششیهایی که تازه به اینجا آمده بودند، هنوز خیلی زود بود که چنین خواستهای را بشنوند.
اما کمکم، برخی از آنها داشتندجنگلی سعی میکردند منظورشان را درک کنند. دیدنمنطقه این موضوع باعث آرامش خاطر لِنا شد.
«تو همسرپر داری میریکفن کلاس، رایدن؟»
«فکر کنم. دیگه وقتشه به این فکر کنیمبیسری که بعد از تموم شدن جنگ چه اتفاقیدفن میافته... راستی، در مورد معلم جدید چیزی شنیدی؟»
لِنا گفت: «آره.» وغربی بعد با لبخندی ملایم مکثترکیبی کرد. «شنیدم معلم قدیمیت بوده.»
پس دلیل مرتب بودن کراواتمناطق و یقهاش همین بود. سعی داشتنیز منظم و موقر به نظر برسد.
«فهمیده چند تا از کلاسام رو پیچوندم، برای همین دارمطرف میرم که یه گوشمالی حسابی بشم و کلاسای فوقالعاده بگذرونم. اونرقابت پیرزن عجوزه هنوزم نمیدونه کِی باید دست از حرف زدن برداره...»
آهی کشید و گوشه لبهایش کمی بالا رفت. ظاهراً معلم پیر صدایش راسرپر شنید و نگاهش را به سمت او چرخاند که باعث شد رایدن مثل بچهاییگان که مچش را موقع دزدیدن شیرینی گرفته باشند، با معذب بودن نگاهش را بدزدد.
«...چرا تو هم نمیای کلاس، لِنا؟ تئو و کورنا زیاد اینجا نمیان، کلاسایبخش اختیاری آنجو یه روز دیگهست و شین هم که امروز نیست. میدونی، من...داربست ترجیح میدم مجبور نباشم تنهایی با اون خفاش پیر سر و کله بزنم...»
شنیدن این حرفها از زبان او که با لحن یک بچه کوچک ادا میشد، آن هم در حالی که جثهاشبخشی بسیار بزرگتر از آن پیرزن بود، لِنا را به خنده انداخت. وقتی دید او مثل یک بچه خردسال اخم کرده، لِناتحمل با لبخندی از او پرسید: «رایدن... کاری هست که دلت بخواد تو زندگیت انجام بدی؟ منظورم بعد از تموم شدن جنگه.»
دو سال پیش، زمانی که هنوز در منطقه هشتادوششم بودند، همین سؤال را ازمربی شین پرسیده بود. آن موقع، تمام چیزی که از یکدیگر میشناختند صدایشان از طریقنبردی پارا-رِید بود... زمانی که لِنا هنوز نمیدانست هشتادوششیها در آن زمان هیچ آیندهای ندارند.
او از رایدن پرسید که حالا چه احساسی دارد.بیلی آیا از اینکه زنده مانده و جان سالم به درماریای برده خوشحال است... آیا حالا میتواند به آینده فکر کند.
رایدن برای لحظهای سکوت کرد. نه به این خاطر که دوستجنگلی نداشت از او چنین سؤالی بپرسند یا احساس کند نمیتواند جواب دهد...امپراتوری بیشتر شبیه این بود که داشت خاطرهای شیرین را به یاد میآورد.
«...میدونی، وقتی دوبودند سال پیش اون سؤالشهری رو از شین پرسیدی...»
نمیتونم بگم ازمتقاطع—متصدی اون موقع تا حالاآنا خیلی بهش فکر کردم.
«...اون موقع، واقعاً هیچ آرزویی نداشت. و فقط به این خاطر نبود کهسرپر تقریباً وقت مردنش رسیده بود. به خاطر این بود که هنوز روح برادر مردهاشیگان دست از سرش برنمیداشت. دفن کردن برادرش تنها چیزی بود که تو زندگیش داشت.»
«...»
«اینکه شین گفت میخواد دریا رو بهت نشون بده، اینکه تونست همچین آرزوییمنطقه بکنه؟ این مثل یه معجزه بود، لِنا. گفتن این حرف خیلی جرئت میخواست. وبود راستش رو بخوای، من واقعاً دلم میخواد تو هم از این شجاعت الگو بگیری.»
لِنا مات و مبهوت ماند. این دیگر چه حرفیاولیویا بود؟ دلش میخواست فرار کند. اگر میتوانست، همانجا که ایستادهموقعیتهای بود چالهای میکند و خودش را در آن دفن میکرد.
«تو ازافقی کجا درنشانهای موردش میدونی...؟»
رایدن طوری به اوغربی نگاه کرد که انگاربودند بیچارهترین موجود روی زمین است.
«نمیدونم چطوری بهت بگم،ترکیبی لِنا، اما... فکر کنم تاجداشدهای الان دیگه تقریباً همه میدونن.»
«ارتش فدراسیون سلاحی رو که توصیفشین کردی پیدا کرده. اونا فکر میکنن اینعنوان نشونهایه که دومین حمله گسترده تو راهه.»
اگر آنها سیگنال خاموشی لژیون را برای عموم فاش میکردند، فدراسیون... و در بدترین حالت حتی خود بشریت ممکن بود به جناحهای مختلفیوالد تقسیم شوند. بنابراین ویکا و شین تصمیم گرفتند آن را مخفی نگه دارند و از زلنه خواستند به جای آن اطلاعاتی به آنهاتوسعه بدهد که بتوانند فاش کنند. چیزی که او ارائه داد، اطلاعاتی در مورد دومین حمله گستردهای بود که لژیون برای آن برنامهریزی میکرد.
«همینطور فکر میکردم. از اونجایی که استفاده از سلاحهای هوایی براشون ممنوع شده بود، واحدهای فرمانده عالی اون سلاح رو بهنظامی عنوان جایگزین توسعه دادن. اونا نمیتونستن این ممنوعیت رو لغو کنن، برای همین تصمیم گرفتن اون چیز رو به جای بمبارانبتوانند هوایی وارد میدون کنن. تصور میکنم بازسازی اون از همین الان شروع شده باشه. تا این حد رو میتونم پیشبینی کنم.»
شین با کنجکاوی پلک زد. زلنهجنگلی یکی از واحدهای فرمانده عالی بود.روی او تصور میکرد که زلنه باید بداند.
«این اطلاعات قطعیمتقاطع—متصدی نبود؟ تو فقطشین پیشبینی میکردی که میسازنش؟»
«تحقیق و توسعه تحت حوزه اختیارات پردازشگر مرکزی منه، اما مسائلدیگری محرمانه اینطور نیستن. بنابراین من هیچ جزئیاتی در مورد... اوم... تحقیقاتیاتحاد که بر اساس نمونههای مغزی جمعآوریشده از جمهوری انجام میشه نمیدونم.»
ویکا پیشنهاد داد: «شیپداگها؟»
به نظر میرسید درک این نام برای لژیونی مثل زلنه دشوارنیز باشد. اینکه ویکا با خونسردی سر تکان داد، کمی عجیب بهفلزی نظر میرسید. هرچند که عجیب بودن ویکا دیگر جای تعجب نداشت.
«و نوع با تحرک بالا...دفن نه، فونیکس. اعتراف میکنم کهطرف سلیقهتون تو اسمگذاری خیلی جالبه.»
ویکا اخم کرد و گفت: «صبر کن.اسکلت اون واحد تحت حوزه اختیارات تو توسعه دادهکفن شده؟ به عنوان بخشی از تحقیقات پردازشگر مرکزی؟»
«بله. به همینجبهه خاطر تونستم اون پیامشده رو داخلش براتون بذارم.»
«...؟»
ویکا با شک و تردید به چیزی که اواولیویا تازه گفته بود فکر کرد. شین با دیدن اینکه اوموقعیتهای قصد ندارد سؤال دیگری بپرسد، دوباره شروع به صحبت کرد.
«این بار تعداد نیروهاشون روشخصی افزایش دادن؟ ما هنوز هیچدوش گزارشی در این مورد دریافت نکردیم.»
برای تأیید صحت اطلاعات زلنه در مورد دومین حمله گسترده، هر یک از کشورها با قدرتی تازه شروعمنطقه به جمعآوری اطلاعات در مورد نیروهای لژیونی کردند که با آنها روبهرو بودند. فدراسیون چندین بار از شینزرهی برای عملیاتهای شناساییشان کمک خواسته بود، اما او هیچ افزایش قابل توجهی در تعداد لژیونها تشخیص نداده بود.
او در نظر گرفته بود که شاید فاصله مشکلسازجداشدهای شده باشد، اما اگر هیچکدام از کشورها نشانهای از نیروهایالگوبرداری کمکی در جبهههای خود تشخیص نداده بودند، قضیه فرق میکرد.
«نه. لژیون با وجود افزایش تعداد نیروهاش، نتونست تو حمله گسترده قبلیوالد به اهداف عملیاتیش برسه. به همین خاطر، اونا تصمیم گرفتن برای دومینبالا حمله گسترده، پتانسیل جنگیشون رو با ارتقای واحدها و افزایش عملکردشون تقویت کنن.»
مانند استتار نوری و دستکاری آبوهوای اینتاگسفلیگه.اسکلت مانند جایگزین کردن گوسفند سیاه که به عنوانکفن نیروهای ضربت آنها عمل میکردند، با شیپداگهای کارآمدتر.
«اما برخلاف کشورهایی که منابع کمیابی دارن، لژیون سعی نمیکنهمناطق تعداد کم رو با کیفیت جبران کنه. گفتنش غمانگیزه، اماشهرک اولین حمله گسترده برای لژیون فقط یه نبرد شکستخورده نبود... ضمناً...»
زلنه حالاشده خونسردتر بهترکیبی نظر میرسید.
«...همونطور که حدس میزدم. تو میتونی تعداد وماریای موقعیت لژیون رو تشخیص بدی، اما نمیتونی لژیونیگان رو مستقیماً از راه دور ببینی، مگه نه؟»
شین با تعجب سرش را بالا آورد. زلنه هرچقدر هم که همکاری میکرد، باز هم یک لژیون بود. او نمیتوانستاولیویا اجازه دهد زلنه اطلاعاتی بیشتر از آنچه واقعاً نیاز داشت بداند. در حال حاضر، او روبهروی یک دوربین، یک میکروفونسرعت و یک بلندگو قرار داشت. این یک رابط ارتباطی ساده بود که حتی اجازه کوچکترین حرکتی را به زلنه نمیداد.
ویکا در گفتوگویی با او به لِنا اشاره کردهترکیبی بود، اما نامش را نبرده بود. و البته، هیچکدام ازجنگلزداییشده آنها جزئیاتی در مورد قدرت شین به او نداده بودند.
«لژیون به وجود تو پی برده، عنصر متخاصم ویژه، بالیگر. بالیگر ابزار ناشناختهای برای شناسایی بسیار دقیق و دوربرد داره، هرچندداربست نمیتونه واحدهای مختلف رو از هم تشخیص بده. همچنین به نظر نمیرسه قادر به شناسایی واحدهایی باشه که تو حالت سکون قرارآنها دارن... لژیون تا این حد رو حدس زده. هرچی باشه، تو نتونستی تله من رو تو نبرد پایگاه قلعه رویچ تشخیص بدی.»
در طول اولین عملیات در کوهستان نیش اژدها، شین نتوانست تشخیص دهد که نیروهای خط مقدم لژیون جای خود را با یک نیرویهرگاه زرهی سنگین از دایناسوریا عوض کردهاند که در ادامه نیروهای طعمه آنها را نابود کرد. همانطور که زلنه گفته بود، شین میتوانست تعدادنقش و موقعیت لژیونها را بشنود، اما فقط میتوانست حدس بزند که از چه نوعی هستند. این موضوع نقطه ضعفی در توانایی او ایجاد میکرد.
ویکا گفت: «هرچقدر هم که اعتراف بهش برام دردناک باشه، اینکه نتونستیم تلهسرپر تو رو تشخیص بدیم یه اشتباه فاحش از طرف من بود. اما نگو کهیگان لژیون فقط به خاطر اینکه از توانایی نوزن محتاط شده، تاکتیکهاش رو تغییر داده؟»
«این تنها دلیل تغییر تاکتیکهاشون نبود، اما من هم به عنوان یه عامل ردش نمیکنم. حمله گسترده از سالها پیش برنامهریزی شده بود،امپراتوری با این حال شما تونستید پیشبینیش کنید، برای ضدحمله آماده بشید و در نهایت با موفقیت از پسش بربیاید. واحدهای فرمانده لژیون بیشترتحمل از اون چیزی که فکر میکنی برای شما ارزش قائلن. در صورت امکان، اونا میخوان جذبتون کنن، اما فوریتر از اون، میخوان نابودتون کنن.»
و بنابراین...
«در مورد عملیات بعدی اسکادرانتون...دفن نمیپرسم کجا میرید. اما هرطرف جا که هست، مراقب باشید.»
«اول از همه، اجازه بدیدشخصی بگم که از دیدن دوبارهتون خوشحالم،دیگری نوزن. و همینطور شما، سرهنگ میلیزه.»
لشکر زرهی اول برای آمادهسازی اعزام بعدی خود، در اتاق توجیهی پایگاه روستکامر گرد همجنگل آمدند. در آنجا فرماندهان اسکادرانها و معاونانشان؛ لِنا (فرمانده عملیات) و افسران ستادش؛ و همچنینقرار ویکا (که قرار بود آنها را همراهی کند) و افسران ستاد خودش جمع شده بودند.
و در میان آنها، تنها یک پسر وابسته به لشکر زرهی دوم حضور داشت که لبخندزنان در گوشهای از میز بیضیشکلداربست نشسته بود. ستوان یکم سیری شیون. در حالی که لشکر زرهی اول در مرخصی بود، دو لشکر زرهی دیگر فعالیتهای عملیاتی راآنها مدیریت میکردند. یکی از آنها لشکر زرهی دوم بود که او در آن به عنوان فرمانده کل تمام جوخههایش خدمت کرده بود.
همچنین، در طول حمله گسترده یک سال پیش، او فرمانده اسکادران لبه تیغ بود، اولین واحد دفاعیدست از اولین واحد دفاعی جبهه جنوبی جمهوری. حتی پس از شکسته شدن گران مور، آنها تحت فرماندهیتحرک لِنا درنیامدند و خودشان یک موضع دفاعی تشکیل دادند. سیری شیون رهبر آن گروه از هشتادوششیها بود.
شین در حالی که سرش را کج میکرد گفت: «فکر کنمدیگری از پادشاهی متحد به بعد ندیدمت، نه؟ یه ماه و خردهایاتحاد میشه... فکر میکردم لشکر زرهی دوم داره دوره آموزشیش رو میگذرونه.»
سیری که یونیفرم یقهدار دانشآموزیاش را به تنبودند داشت، شانهای بالا انداخت. هیکل او کمی بلندتر ازروی رایدن بود و موهای پرپشت و چشمان طلایی داشت.
«من امروز مخصوصاً برای جلسه توجیهی اومدم اینجا. کانان و لشکر زرهیروی سوم رفتن عملیات، برای همین ما تنها کسایی تو این پایگاه هستیمساختمان که تو منطقهای که قراره بهش اعزام بشید جنگیدیم؛ کشورهای ناوگان شاهکش.»
کشورهای ناوگان شاهکش. آنها در شرق پادشاهی متحد و در شمال فدراسیون قرار داشتند.مربی این گروه متشکل از کشورهای کوچکی با قلمروهای محدود بود که در میان مناطقنبردی کوهستانی و تپهای که مرزهای دو کشور را در بر میگرفت، جای گرفته بودند.
با شروع جنگ لژیون، آنها از سمت مناطق تپهای شرق مورد تهاجم قرار گرفتند که مجبورشاندفن کرد یکی از کشورهایشان را به یک استحکامات دفاعی تبدیل کنند. آنها دلاورانه لژیون را بهرقابت مدت ده سال دور نگه داشتند، اما در نهایت، آنها فقط مجموعهای از کشورهای کوچک بودند.
در طول حمله گسترده سال گذشته، آنها بالاخره به حد توان خود رسیدند. بهجداشدهای محض اینکه فدراسیون برای اولین بار در یک دهه گذشته با موفقیت با آنهانوساز تماس گرفت، کشورهای ناوگان درخواست کمک ارسال کردند. این اتفاق چهار ماه پیش رخ داد.
گروه سیری به کمک آنها اعزام شد و سه عملیات را با هدف نابودی سهشهرک پایگاه لژیون آغاز کرد. پس از استقرار، آنها دو پایگاه تولیدی لژیون را کشف کرده وزرهی با موفقیت آنها را تسخیر کردند. در اواخر دوره استقرارشان، سومین پایگاه کنترل را شناسایی کردند.
آنها برای تسخیر آن تلاش کردند، اما...آنا به بیان ساده، نتوانستند خطوط را بشکنندمربی و تصمیم بر این شد که عقبنشینی کنند.
«لشکر زرهی اول شما قراره به اون پایگاه سوم حمله کنه...دیگری فکر کنم تا الان داستان اینکه چرا مجبور شدیم عقبنشینی کنیماتحاد رو شنیدید، اما حدس میزنم نشون دادن بهتر از گفتن باشه.»
یک صفحه هولوگرامی ظاهر شد و یک ضبط نوری با کیفیت پایین را به نمایش گذاشت. تصویر عمدتاً پر از سایههای آبیقدیمی بود؛ پهنه وسیعی از آبهای مواج که شبیه به یک دریاچه به نظر میرسید، زیر نور شدید خورشید میدرخشید و با بادهایوزن تند متلاطم شده بود. در آنسوی امواج بزرگ و زاویهدار، یک سازه فلزی عظیم مانند یک قلعه بر روی آبها خودنمایی میکرد.
هدف بعدی آنها روی آب قرار داشت. یک نبرد دریایی، از آن دستمنطقه نبردهایی که شین در طول هفت سال تجربه جنگیاش هرگز آن را تجربهداشت نکرده بود. اما سختی همه اینها در حال حاضر بیاهمیت به نظر میرسید.
تصویر روی بالای قلعه دریایی زوم کرد. زرهی سیاهرنگ در آنجا بود؛ چیزی غیرمعمول در میان لژیونها که معمولاًموقعیتهای به رنگ فولاد بودند. یک حسگر نوری آبی و درخشان، شبیه به شعلهای سرگردان. دو بال تشعشعی که بهمرز نظر میرسید از نخهای نقرهای بافته شدهاند، در پسزمینه آسمان لاجوردی که با آسمان فدراسیون بسیار تفاوت داشت، برافراشته بودند.
و فراموشنشدنیتر از همه، لولهای ساختهشدهیکی از یک جفت نیزه، مانند نیشهاییتفنگ که به سمت آسمانها نمایان شده بودند.
شین چشمان قرمزرنگش را تنگ کرد و کلمات را به زبان آورد. همبخش زلنه و هم ارنست در مورد آن به او گفته بودند، اما حالاداربست برای بار دوم اینجا بود. دشمنی که هرگز نمیخواست دوباره با آن بجنگد.
«—یه ریلگان.»
یک توپخانه با کالیبر ۸۰۰ میلیمتری که با سرعت هشت هزار متر بر ثانیه شلیک میکرد و برد مؤثرموقعیتهای آن چهارصد کیلومتر بود. یک توپ ریلی عظیم که بیش از هزار تن وزن داشت و قادر بود با سرعتهاینهایی بالا حرکت کند. تنها واحد لژیونی که زمانی به تنهایی فدراسیون، پادشاهی متحد، اتحاد و جمهوری را تهدید کرده بود.
مورفو.
سکوتی کرکننده بر اتاق توجیهی حاکم شد. شین تنها کسی در اتاق بود که مستقیماً با مورفوروی جنگیده بود، اما هشتادوششیهایی که در آن زمان در جمهوری بودند همگی میدانستند که این سلاح چقدرلشکر تهدیدآمیز است. همانطور که ویکا، که فرماندهی ارتش پادشاهی متحد را بر عهده داشت، این را میدانست.
تنها در عرض دو روز، یکتنه چهار هنگ و در مجموع بیستروی هزار نیرو را به همراه پایگاهشان نابود کرده بود. در عرض یک شب،قرار گران مور را سرنگون کرد. این برگ برنده لژیون در حمله گسترده بود.
فدراسیون، پادشاهی متحد و اتحاد مجبور شدند برای سرنگون کردن این واحد لژیون، در یک حمله همهجانبه از میان خطوط دشمن، نیروهایشان را با هم متحدتعادل کنند. خسارات زیادی که به بار آورد باعث شد این سه کشور در سیاستهای خود تجدید نظر کنند؛ فدراسیون تصمیم گرفت با احتیاط حرکت کند ومعمولاً پادشاهی متحد توقف پیشروی خود را انتخاب کرد. این موضوع آنها را مجبور کرد تا گروه ضربت را ایجاد کنند که به مواضع دقیق حمله میکرد.
همین یک واحد به تنهاییشخصی سه کشور را مجبور کرد تادیگری استراتژیهای خود را کاملاً تغییر دهند.
«کشورهای ناوگان این پایگاه رو برج سراب نامگذاری کردن. این پایگاه تو فاصله سیصد کیلومتری از مناطق کشور قدیمی ناوگان کلئو قرار داره کهالگوبرداری الان در اشغال لژیونه. کشتی گشتیای که موقعیت مورفو رو تأیید کرد، بلافاصله مورد هدف قرار گرفت و غرق شد. این یعنی اونا میدونن کهالگوهای ما پیداشون کردیم... و از اون موقع به بعد، هر روز به آبهای سرزمینی کشورهای ناوگان و هر پایگاهی که تو بردش باشه شلیک میکنه.»
زمینهای تپهای کشورهای ناوگان به سختی بالاتر از سطح دریا قرار داشتند ومنطقه آب آزادانه در قلمرو آنها جریان داشت. بخش عمدهای از قلمرو آنها ازداشت تالابها تشکیل شده بود؛ زمینی که برای بسیج کردن فلدرسهای سنگینوزن نامناسب بود.
در عوض، آنها از قلمروهای خود با استحکامات دفاعی چندلایه، واتحاد همچنین با ساختن تشکیلات توپخانهای در سراسر جزایر کوچک متعددی کهمیکردند در آبهایشان پراکنده بودند و حفظ آرایش ناوهای جنگی، دفاع میکردند.
با توجه به ساختارشان، کشورهای ناوگان نیروی دریایی فوقالعاده قدرتمندی داشتند. باتفنگ آتش پوششی از سوی تشکیلات توپخانهای آنها، که مجهز به موشکاندازهای چندگانه دوربردمربی با وزن بیش از هزار کیلوگرم بودند، کشتیهایشان تا نزدیکی سواحل پیشروی میکردند.
نیروهای لژیون که توسط این دفاع مستحکم متوقف شده بودند، بیرحمانه از جناحینبخش توسط موشکاندازهای روی عرشه بمباران میشدند که نیروهایشان را درو میکرد. اینگونه بودداربست که ناوگان یتیم در طول یک دهه گذشته لژیون را دفع کرده بود...
وسعت خشکی در شمال و جنوب باریک بود و بیشتر آن را تالابها تشکیل میدادند. رویارویی با لژیون در چنینبخشی شرایطی دشوار بود و به همین دلیل آنها مجبور بودند به چنین ابزارهای پر سر و صدایی متوسل شوند. نیروی دریاییتحمل و توپخانه هسته اصلی دفاع کشورهای ناوگان بودند که آنها در ده سال گذشته به سختی آن را حفظ کرده بودند.
«تشکیلات توپخانه دریایی اونا تو یک ماه گذشته نابود شده. کشتیهای زیادی موقع عبور از آبهای تحت کنترل لژیون مورد هدف قرار گرفتن که منجر به تلفات سنگینی شد. بدترین قسمتشکدامشان این بود که تقریباً نیمی از خط اول دفاع زمینیشون تو برد شلیک ریلگان قرار داشت. مدت کوتاهی بعد از عقبنشینی ما، کشورهای ناوگان مجبور شدن اولین خط دفاعیشون رو رهااما کنن. اونا مجبور شدن به خط دوم و مواضع ذخیرهشون عقبنشینی کنن. اونا همینطوری هم زمین زیادی ندارن، که این یعنی در حال حاضر عملاً دارن آخرین خط دفاعیشون رو حفظ میکنن.»
ویکا با بیتفاوتی گفت: «و اگه ناوگان یتیم سقوط کنه، ما با دومین حمله گسترده روبهرودفن میشیم. و از اونجایی که مورفو تو یه زمین باتلاقی مستقر شده که نه لژیونهای سنگینوزنرقابت و نه فلدرسها نمیتونن اونجا مستقر بشن، پادشاهی متحد و فدراسیون برای متوقف کردنش هیچ قدرتی ندارن.»
کشورهای ناوگان در مجاورت پادشاهی متحد و فدراسیون، به ترتیب در شرق و شمال آنهاجنگل قرار داشتند. آنها همسایه کشورهای ناوگان بودند. برد چهارصد کیلومتری مورفو میتوانست از مرزهای ملی عبورداشت کرده و جبهههای غربی و شمالی و همچنین برخی از شهرهای آنها را هدف قرار دهد.
ریتو سرش را پایین انداخت.
«...فکر میکنید فدراسیون قرارهکفن دوباره ما رو بفرسته بیرون،اولیویا چون فکر میکنن ما خطرناکیم...؟»
سیری آهی کشید و لبهایش را برای صحبت کردن از هم باز کرد.سرپر در طول حمله گسترده، زمانی که سیری از اطاعت از جمهوری سر بازاعزام زد، ریتو تحت فرمان او بود. به همین دلیل، آن دو یکدیگر را میشناختند.
«ریتو، کِی یاد میگیری قبل از اینکه دهنتبودند رو باز کنی فکر کنی؟ دلت نمیخواد کهنیز همه اینجا بهت بگن بچه ننه، مگه نه؟»
«بس کن، سیری!»
«تازه، فکر کنم چند باریدفن رو یادم میاد که اشتباهی بهاتحاد من و سروان نوزن گفتی "مامان"؟»
«گفتم بس کن!»
«...شیون، ریتو روجبهه ول کن. ما وسطشده یه جلسه توجیهی هستیم.»
شین با لحنی قاطع بهمناطق بحث آنها پایان داد وجنگل سیری در جواب شانهای بالا انداخت.
«فکر کنم اینو تو پادشاهی متحد بهت گفته بودم،اولیویا اما میتونی فقط صدام کنی سیری، نوزن. از نامآوردن خانوادگیم متنفرم. خاطراتی رو برام زنده میکنه که دوستشون ندارم.»
لبهای کمرنگشافقی را به لبخندیشخصی تلخ کج کرد.
«یه زمانی یه خواهر داشتم. تو جنگ مرد.بودند البته نتونستن دفنش کنن، برای همین به جای یهروی قبر، تصمیم گرفتم سبک حرف زدنش رو تقلید کنم.»
ریتو گفت: «فقط خواستمترکیبی بدونید، کل این داستانبخش در مورد خواهرش دروغه.»
سیری او را سرزنشکفن کرد: «بیخیال! حداقل میتونستی بذاریاولیویا یکم بیشتر سر کارشون بذارم!»
چهره لِنا با شنیدن داستان سیری آرام و دلسوزانه شده بود، اما باسرپر شنیدن اینکه ساختگی است، حالت چهرهاش با ناباوری خشک شد. در همین حال،اعزام سیری با تحقیر به ریتو نگاه میکرد که دستش را رو کرده بود.
«پسر... میدونی چطوری تو منطقه هشتادوششم همه مثل یه گله سگ بودن؟شهری اینکه کی فرمانده بشه رو مشخص میکردن یا دعواها رو با مشتالگوبرداری و لگد حل و فصل میکردن؟ خب، من از این کار متنفرم.»
سیری این کلمات را با تلخی به زبان آورد. او از رایدن بلندقدتر بود وشهرک دست و پاهایش بلند و مثل شلاق ورزیده بودند. به نظر میرسید قویترین فرد دراول میان تمام افراد حاضر در آنجا باشد، اما حرفهایش گویی آن رویکرد وحشیانه را نفی میکرد.
«ما سگ نیستیم. ما آدمیم. پس نباید فراموش کنیم که نباید همینطوری الکی بقیه رو بزنیم. این حسیهآوردن که من دارم، اما بدنم یه کم بیش از حد برای دعوا کردن مناسبه... برای همین تصمیم گرفتم یکمبودند—تا آرومتر حرف بزنم و از دعوا دوری کنم. بعد از پنج سال اینطوری حرف زدن، دیگه بهش عادت کردم.»
او دستش رامیدویدند با بیاعتنایی تکان داداسکلت و سپس ادامه داد.
«به هر حال... متأسفم که شما باید گندی که ما زدیمجنگلی رو جمع کنید. نه ما و نه ناوگان یتیم نمیتونیم بدونقدیمی برنامه به یه توپ دوربرد با برد چهارصد کیلومتر حمله کنیم.»
«به همین دلیله که ناوگان یتیم با وجود اینکه یه ماهه بهروی آخرین خط دفاعیشون عقبنشینی کردن، به فدراسیون برای استقرار دوباره گروه ضربتساختمان فشاری نیاورده. اونا هم باید آماده بشن. دارن منتظر فرصت مناسب میمونن.»
یک افسر زن جوان با یونیفرم بنفش تیره، ادامه صحبتهای سیری را به دست گرفت.اعزام او ستوانِ ویکا بود که به جای او در کشورهای ناوگان مستقر شده بود وسرگیجهآور یک واحد آلکونوست را در کنار لشکرهای زرهی دوم و سوم گروه ضربت رهبری میکرد.
«به عبارت دیگه، اونا دارن آمادهیکی میشن تا از برد چهارصد کیلومتری مورفوسرپر عبور کنن. لطفاً به این نگاه کنید.»
او با حرکتی تمرینشده و یکباره از جا بلند شد و باشهری تکان دادن دستش، یک پنجره هولوگرامی را باز کرد. در حالی که اوبخشی در حال ارائه دادهها بود، سیری با لحنی صمیمی با او صحبت کرد.
«بفرمایید، سرگرد زاشیا.»
زاشیا مثل یکمتقاطع—متصدی عروسک کوکی چرخید تاآنا با سیری روبهرو شود.
«...! چند بار بایدنشانهای ازت بخوام که دیگهبیسری بهم نگی خرگوش کوچولو...؟!»
به دلایلی، چشمانش نیمهاشکی بود. اتفاقاً زاشیا فقط کمی از فردریکا بلندتر بود و هیکل بسیار ظریفی داشت. موهای قهوهای مایل به قرمزش را خرگوشیبخشی بسته بود و چشمان بنفشش پشت یک عینک گرد پنهان شده بود. او رنگهای متمایز یک آمیتیستای اصیل را داشت، اما چنان تأثیر فوقالعاده ترسوییهندسی از خود به جا میگذاشت که تقریباً به نظر میرسید در تضاد با ارزشهای پادشاهی متحد است که اشراف را موظف به خدمت در ارتش میدانست.
«اما همهشده تو پادشاهی متحدمناطق بهت میگن زاشیا...»
«آ-آره میگن، امامتقاطع—متصدی اون به خاطرشین اینه که اعلیحضرت مدام...»
ویکا با خونسردی گفت: «تلفظ همیکی اسم و هم فامیلت طولانی و سخته،سرپر مخصوصاً برای خارجیها. باید باهاش کنار بیای.»
«بله، اما من بارها ازتون خواستمساخته که به جاش بهم بگید روشیا...!شهری لطفاً همگی منو همینطوری صدا کنید!»
زاشیا با درماندگی به اطراف اتاق توجیهی نگاه کرد و همه، از جمله شین و لِنا، با معذبامپراتوری بودن نگاهشان را دزدیدند. همانطور که ویکا گفته بود، نام واقعی او برای لِنا، هشتادوششیها و افسران ستاد فدراسیونبتوانند بسیار طولانی و سختتلفظ بود. آنها تصور میکردند یک نام مستعار کوتاه و صمیمی چندان هم بیادبانه نخواهد بود.
ویکا با یک شانهکفن بالا انداختن دیگر، فقط ازاولیویا او خواست که ادامه دهد.
«...هرطور میلافقی شماست. حالا وضعیتشخصی رو توضیح میدم.»
او تصویر صفحه هولوگرامی را تغییر داد که اکنون تصویری از مناطق ساحلی کشورهای ناوگانجنگل و دریایی که به سمت شمال آن امتداد مییافت را نشان میداد. یک نقطه قرمزقرار در وسط دریا وجود داشت که نشاندهنده پایگاه برج سراب بود، و در اطراف آن...
«همونطور که ستوان یکم سیری توضیح داد، پایگاه برج سراب قلعهایه که روی آبها و تو فاصله سیصد کیلومتری سواحلبخشی قلمروهای لژیون ساخته شده. ناوگان یتیم بعد از شروع جنگ کنترل آبها رو حفظ کرد، بنابراین تخمین زده میشه کهجاگرنات بعد از سقوط بقیه کشورهای ساحلی که بخشی از ناوگان یتیم نبودن، لژیون از بندرهاشون برای ساخت اون استفاده کرده.»
در حال حاضر، فدراسیون وضعیت سایر کشورها را در محدوده بسیار کوچکی تأیید کرده بود که از مناطق شمال مرکزیبرتر قاره تا غرب و جنوب را در بر میگرفت. ارتباطات نتوانسته بود به کشورهای شرقی برسد، زیرا آنها توسط یکعملکردشان بیابان وسیع سنگلاخی و دیواری از اینتاگسفلیگه که ضخیمتر از هر نقطه دیگری در این قاره بود، جدا شده بودند.
«قبل از جنگ، ناوگان یتیم قصد داشت از یه رگه سنگ معدن زیر آب استخراج کنه. برج سرابآنا دقیقاً روی همون مکان ساخته شده. همچنین یه آتشفشان زیر آب هم بود که قصد داشتن ازش بهمیگرفت عنوان منبع انرژی زمینگرمایی استفاده کنن و لژیون هم از اون بهره برده، احتمالاً برای اهداف تولیدی. و...»
او ابروهای زیبا وغربی کشیدهاش را پشت عینکبودند بیشتر در هم کشید.
«...همونطور که قبلاً توضیح داده شد، و همونطور کهجداشدهای میبینید... هیچ چیزی اطراف اون پایگاه نیست. هیچ سازه طبیعیالگوبرداری یا دستسازی که بالاتر از سطح دریا باشه وجود نداره.»
وقتی نقشه را بررسی کردند، دیدند که حتی یک جزیره هم تا شعاع چند کیلومتری اطراف پایگاه برج سراب وجود ندارد. تنها منابعی کهبالا پایگاه میتوانست به آنها دسترسی داشته باشد، رگه سنگ معدن زیرزمینی و آتشفشان بود؛ که یعنی هیچ چیز دیگری در آن منطقه وجود نداشت.فرضی با وجود اینکه آنها باید زیر بمباران یک توپ دوربرد با برد چهارصد کیلومتر به پایگاه نزدیک میشدند، هیچ جایی برای پنهان شدن نداشتند.
«به همین خاطره که ناوگان یتیم منتظر طوفانه. به همین دلیله که با وجود اینکه الان یه ماهه مجبورن به دفاعهایطرف در حال فروپاشیشون بچسبن، حملهای رو شروع نکردن. تو این موقع از سال، تو اواخر تابستون، معمولاً طوفانهای بزرگی از سمتکدامشان شمال میوزه. اونا امیدوارن که بتونن با پنهان شدن زیر پوشش یکی از اون طوفانها، از منطقه بمباران مورفو عبور کنن.»
از آنجا که اقیانوس باز هیچ پوشش یا مانعی نداشت، آنهاجنگلی امیدوار بودند که امواج بزرگ و باران و باد طوفان بهقدیمی آنها اجازه دهد تا برای مدت کافی از شناسایی در امان بمانند.
پنهان شدنشده تو طوفانترکیبی فقط گفتنش آسونه...
لِنا سرش را کج کرددفن و پرسید: «اما اگه قرارهطرف از وسط طوفان عبور کنیم—»
«یه کشتی معمولی جوابگو نیست، نه. امواج خشن میشن، مخصوصاً اونقدر دور از ساحل. حتی برای یه جت جنگنده هم تضمینی نیست که بتونه از وسط اونیگان نوع طوفان پرواز کنه و به سلامت به پایگاه برگرده. همونطور که گفتم، اونا منتظر یه فرصتن و دارن آمادهسازی میکنن. فرصت مورد نظر همون طوفانه، ومیدادند آمادهسازیها همون چیزاییه که برای عبور ازش نیاز دارن. به عبارت دیگه، اگه یه کشتی معمولی نمیتونه ازش عبور کنه، اونا باید یه ناو جنگی خارقالعاده آماده کنن.»
تصویر پنجره هولوگرامی دوباره تغییر کرد. اکنون سایهای با سقف مسطح را نشان میداد که کاملاً با توصیف یک ناوشهرک جنگی مطابقت نداشت. پل فرماندهی آن برخلاف مرکز بدنه، در سمت چپ کشتی قرار داشت که منجر به چیزی میشداندازهای که به آن پل محیط جزیرهای میگفتند. همچنین دارای یک عرشه پرواز همسطح با یک باند طولانی و یک منجنیق بود.
دو پایه برای چهار برجک دریایی ۴۰ سانتیمتری کمی دورتر از حد معمول از عرشه پروازنظامی نصب شده بودند تا هنگام برخاستن هواپیما مانع ایجاد نکنند. در بالاترین نقطه پل فرماندهی، مجسمهایباشد به شکل یک زن قرار داشت که نور خورشید را بهطور مات و کدر منعکس میکرد.
«یه ابرناو هواپیمابر. برای این مأموریت،شین گروه ضربت با ناو جنگی شکارچی لویاتانعنوان که مایه افتخار ناوگان یتیمه، جابهجا میشه.»