چپتر 33: [داستانهای فرعی ۸۶] مدرسه - اگر: جشنواره تابستانی
0شوری نوزن ۲۶ ساله، برادری داشت کهمگه ده سال از او کوچکتر بود وگرفته در سرکشترین دوران زندگیاش به سر میبرد.
«برگشتم... هان؟ببندی شین، داریخواسته میری جشنواره؟»
«...»
او این را پرسید، چرا کهبیرون دیدن شین در لباس یوکاتا بسیار نادردختر بود. اما شین مثل همیشه ساکت ماند.
در عوض، صدای مادرشان از اتاق نشیمن طبقه پایین به عنوان جواب به گوش رسیدآره که میگفت او قرار است جشنواره تاناباتا را با همکلاسیاش بگذراند. با شنیدن این حرف،میکرد ری به فکر فرو رفت. اگر شین فقط میخواست با همکلاسیهایش بیرون برود، یوکاتا نمیپوشید.
«قراره، مگه نه؟کمک دختره چهجوریاست؟ اینهمان دختر خوشگله کیه؟»
«...»
نادیده گرفته شد.
آره، تو سنیه که درک کردنش واقعاً سخته. ری در حالیخوشگله که به اتاقش برمیگشت اینطور با خود فکر کرد و همانطور کهبرمیگشت داشت کراواتش را باز میکرد، صدایی از پشت درِ نیمهباز اتاقش شنید...
«داداش.»
«بله؟»
«نمیتونم اوبی رو ببندم.»
ری دلش میخواست بگوید: حالا که یوکاتای مردونه پوشیدی، نمیتونیدختر فقط یه هکو اوبی ببندی؟ اما حالا که شین از اوحالی کمک خواسته بود، بهتر بود همان گره کای-نو-کوچی را برایش ببندد.
«واقعاً که، هر وقت بهبهتر مشکل میخوری میای سراغ داداشت.برایش تازه همین الانم داری انیمه میبینی...»
ری متوجه شددارد که شین دارد رویمیبیند گوشی هوشمندش انیمه میبیند.
خب، حداقل داره تلاششومیخواست میکنه. با رسیدن به اینقراره فکر، ری دیگر چیزی نگفت.
شین واقعاً سخت تلاش میکرد و نسبت به دوران کودکیاش که هر وقت به مشکلیآره برمیخورد فقط به دیگران تکیه میکرد، حسابی بزرگ شده بود. با این حال، این کارشمیکرد تفاوت چندانی با کمک خواستن در مواقعی که حس میکرد خودش از پس کاری برنمیآید، نداشت.
شاید زیادی لوسش کردم... در حالی که ریکای شروع به تأمل درباره رفتارش کرده بود، شینسراغ در عوض با چهرهای کاملاً بیزار نگاهش میکرد.
«من هیچوقتمتوجه نگفتم بهروی کمکت نیاز دارم.»
«آره آره،اگر تو هیچوقتمیخواست نگفتی، باشه؟»
ولی هنوزم داری بهم تکیه میکنی.قراره چه فرقی داره؟ مگه الان کهکیه دادی اینو برات ببندم، باز همینو نمیگی؟
آه، ری آهی کشید.
«حالا که اینقدر مغروری،روی خودت یه گره بونکوحداقل - همون لایتناول - ببند.»
«لایتناول چیه؟»
دختر شانزده ساله بانوبرود مارگارت میلیزه در اوجدختره طراوت و جوانیاش بود.
«مادر، عجیبه که اینو پوشیدم؟»
«...لِنا، داریمتوجه نظر منوروی دربارش میپرسی؟»
بانو میلیزه بافقط احساس آرامش خاطربیرون زیادی جواب داد.
لِنا جلوی آینه قدی ایستاده بود، خودش را برانداز میکرددختر و بررسی میکرد که آیا چیز نامناسبی وجود دارد یاسخته نه. مدتی میشد که چنین احساسی را تجربه نکرده بود.
لِنا آستینهایش را بالا برد، پشتشهمان را به آینه کرد تا اوبیوقت را ببیند و چهرهاش از خوشحالی میدرخشید.
«خیلی قشنگمتوجه شدی. به خودتگوشی اعتماد داشته باش.»
روی یوکاتای نارنجی و خوشرنگش، طرحهای درخشان پروانه نقش بسته بود و پشتش با یک گره بونکو بسته شده بود. با اینکهواقعاً لباس کمی برایش گشاد به نظر میرسید، اما همچنان جذاب و چشمگیر بود. موهای بلند و نقرهایرنگش را با یک پارچهی ساتنِدلش هماهنگ با لباسش، دماسبی بسته بود. گیرهی سر پروانهای که با یوکاتایش ست شده بود، با هر حرکت او صدای ظریفی ایجاد میکرد.
تیپش کاملاً مناسب گشتوگذار و مهمانی با دوستانش بود. اما با کمی دقت میشد فهمید که لِنادرک آرایش کرده است؛ چیزی که برای او خیلی کم پیش میآمد. او در حالی که سعی میکرد وقارشنید و متانتش را حفظ کند، لبهای صورتی و شادابش را روی هم میفشرد تا لبخندش را پنهان کند.
«آخه...»
«یه خانم باشخصیت نباید اینقدر هولهوشمندش و دستپاچه باشه... بشین و آرومرسیدن باش. هنوز یکم وقت داری، مگه نه؟»
لِنا بیاختیار سرخ شد.
«آره، هنوز یکم وقت هست...»
با بیقراری به اطراف نگاه کرد وگره در حالی که ابروهایش را پایین انداختهمیخوری بود، با صدای خیلی ضعیفی حرفش را زد.
مادرش که کمی کنجکاوروی شده بود گفت: «خب،حداقل منتظری یکی بیاد دنبالت، نه؟»
«اوهوم.»
«بیاد دنبالت!؟»
مردی که اینطور فریاد زد، روی مبل اتاق نشیمن نشسته بود. او که سعی داشت خودش راداداشت بیتفاوت نشان دهد، روزنامه را سر و ته گرفته بود و با حالتی کاملاً تابلو تلاش میکرددیگر فالگوش بایستد و حرفهایشان را بشنود. آن مرد کسی نبود جز واتسلاو میلیزه؛ همسر او و پدر لِنا.
«یکی... قراره بیاد دنبالت!؟ نکنه میخوای بامیبیند یه لات و لوت بری سر قرار!؟چیزی نمیدونم کدوم پسرهی چشمسفیدی اینقدر جرئت پیدا کرده...!»
«اشتباه گفتی، منظورت کدوم پسرهست.»
بانو میلیزه بابیرون بهت و حیرتقراره به شوهرش نگاه کرد.
«...عزیزم، امروزببندی زودتر ازخواسته سر کار برگشتی؟»
«معلومه که آره! وظیفهی یهگوشی پدره که نگران دخترش باشه!تلاششو اگه یه اتفاقی بیفته چی!؟»
بانو میلیزه به سمتش رفت وبیرون جوری به شوهرش نگاه کرد کهچهجوریاست انگار با یک احمق طرف است.
«احم... اصلاً میفهمیبیرون چقدر داری روی دخترتمگه حساسیت الکی نشون میدی؟»
«دوباره بگوببندی ببینم! حرفخواسته دهنت رو بفهم!»
«واقعاً احمقی؟»
«مراقب حرف زدنت باش!»
«میدونی الان دقیقاً داری مثل بابایقراره من تو دوران دانشجوییم رفتار میکنی؟کیه روت به کلفتی دیوار بزرگ میمونه.»
«حالا هر چی...»
در حالی که آنروی دو با هم بحث میکردند،داره زنگ آیفون به صدا درآمد.
این بار، لِنا طوری واکنش نشان داد که انگار گوشهای نامرئی گربهایاش تیز شده باشند. قبلنادیده از اینکه شوهر بیملاحظهاش چیزی بفهمد، بانو میلیزه بدون اینکه به لِنا نگاه کند با دست بهمیکرد او اشاره کرد که برود. لِنا سرش را تکان داد و با عجله به سمت راهرو دوید.
تا زمانی که شوهرشبرود متوجهِ غیبت لِنا شد،دختره کار از کار گذشته بود.
«من رفتم!ببندی ـــ ببخشیدخواسته معطل شدی، شین...»
دیگر هیچ اثری از آن نگاهِ بیقرار و دستپاچهیداره لحظاتی پیش باقی نمانده بود و تنها صدای شادمانهینسبت او و تقتقِ قدمهای گتا در فضا طنینانداز شد.