چپتر 30: فصل اول
0حکومت نظامی و خاموشی مطلق برقرار شده بود؛ خطوط مقدم،هیچ به جز جوخههای گشت شبانه، در سکوت فرو رفته بودند ورفت او از طریق پارا-رِید با تمام نیروهای بازمانده در تماس بود.
لِنا در مواجهه بالازم این مخمصهٔ جدی، لبهایسپس رنگپریدهاش را روی هم فشرد.
آنها ازفراهم قبل آمادگیاشسپس را داشتند.
میدانستند که چنین روزی فرا میرسد. جمهوری که مدتها با پنهان شدن درسمت کنج آرامش خود، ویرانیهای آنسوی مرزهایش را نادیده گرفته بود، حالا به نفسهای آخرشاینجا افتاده بود و سعی داشت با توان ناچیزش در برابر حملات «لژیون» مقاومت کند.
همانطور که خدای مرگِ مستقر در جبههٔ شرقی پیشبینی کرده بود، تفاوت فاحشیدهد در نحوهٔ رویارویی آنها با دشمن وجود داشت؛ چرا که هشتاد و ششهای مغرور،واقعاً با علم به اینکه نمیتوانند از سرنوشت محتومشان بگریزند، همچنان به جنگیدن ادامه میدادند.
در هر صورت، او به بخشهای مختلف التماس کرده بود که در مناطق هشتاد و پنج تجدید قوا کنند و قول داده بود که کمکهای لازم برایشان فراهم میشود. سپسباید بیآنکه به هیچ سؤالی پاسخ دهد، پارا-رِیدش را قطع کرد و با عجله به سمت اتاق کنترل رفت. نیازی به جواب دادن نبود. اگر واقعاً قصد کمک داشتند، باید خودشان راظاهر به اینجا، به مناطق هشتاد و پنج میرساندند. اما پیش از آن، او باید میدانهای مین بین هشتاد و ششها و جمهوری را پاکسازی میکرد و دروازههای «دیوار بزرگ» را میگشود.
لِنا دستش را به آرامی رویهیچ شیء خاصی که در جیب داخلیکرد یونیفرم مشکیاش پنهان کرده بود، فشرد.
آن شیء، آخرین امیدشان بود.
سایهای بیسروصدا در راهروییلازم که لِنا تازه از آنبیآنکه عبور کرده بود، ظاهر شد.
«قصد داریداده چیکار کنی،لازم سروان ولادیلنا میلیزه؟»
در همان لحظه، دستیسپس شانهٔ لِنا را چنگپاسخ زد. او بلافاصله برگشت.
با دیدن شخصیسپس که روبهرویش ایستادهسؤالی بود، زمزمه کرد:
«سرتیپ کارل-اشتال...!»
لِنا دست او را پس زدفراهم و به مردی که یک سر ودهد گردن از او بلندتر بود، چشمغره رفت.
این لحظه، همان روبیکونی بود کههیچ سرنوشت بقای جمهوری، هشتاد و ششهاکرد و خودِ لِنا را رقم میزد.
قطعاً نمیتوانست به این مردهیچ که در گرداب ناامیدی دستوپاقطع میزد، اجازه دهد سد راهش شود.
«میخوام میدونهای مین رو پاکسازی کنم و دروازههای «دیوار بزرگ»هیچ رو باز کنم... همهٔ نیروهای خط مقدم رو فرا بخونم تارفت قدرت آتشمون رو علیه «لژیون» متمرکز کنیم. اینجوری شاید امیدی باشه...»
«کافیه. همون بهتر که جمهوری به دست «لژیون» نابودبیآنکه بشه تا اینکه بخوایم پای هشتاد و ششها روسمت به اینجا باز کنیم. اینطوری حداقل برای شهروندان بهتره.»
«توی اینفراهم وضعیت بحرانی،سپس چطور میتونید...!»
یعنی هنوز هم آنقدر غرق این توهم بود که فکر میکرد آلباهاعجله تنها انسانهای روی زمیناند و فقط آنها حق دارند در آرامشِ مناطق هشتادباید و پنج زندگی کنند، که حاضر بود نابودی کشورشان را به چشم ببیند؟
«امکان نداره هشتادکمکهای و ششها حاضرفراهم بشن برای جمهوری بجنگن.»
شنیدن این حرفهای ناگهانی،لازم مثل سیلی محکمی بودسپس که به صورت لِنا خورد.
«اونایی که جمهوری بهشون ظلم کرده، رهاشون کرده و آسیب دیدن، الانکرد دیگه به التماسهای ما جواب نمیدن. اونا هیچ وظیفهای ندارن، هیچ دلیلیقصد برای نجات دادن ما ندارن... تهش اینه که مسخرهمون میکنن و میگن حقمونه.»
لِنا دندانهایشمیشود را رویبیآنکه هم فشرد.
خودش این را میدانست.
نمیتوانست با وقاحت تمام ازبرایشان آنها بخواهد که کمکشان کنندهیچ و از آنها محافظت کنند.
اما...
«شاید وظیفهای نداشته باشن، اما دلیلش رو دارن. ما ژنراتورها وکرد کارخونههای تولیدی داریم. این تأسیسات برای زنده موندن و ادامهٔ جنگ ضروریان.قصد امکان نداره بعد از اینهمه مدت جنگیدن، این موضوع رو درک نکنن.»
اخمی روی صورتِکمکهای پر از جایفراهم زخمِ کارل-اشتال نشست.
انگار باداده صحنهای غیرقابلتحمللازم روبهرو شده بود.
«چقدر آرمانگرایی... شاید اولش همچین فکری بکنن. اما خیلی زود میفهمن کهکرد بهتره با قدرت خودشون در برابر «لژیون» مقاومت کنن، تا اینکه بخوانقصد از شهروندای بیعرضهای محافظت کنن که حتی نمیتونن از خودشون دفاع کنن.»
«...»
«اگه این اتفاق بیفته، بعدش چی میشه؟ شاید قتلعام بهترین نتیجهای باشه کهدهد اینجا گیرمون میاد. تو که تاریخ خوندی باید بدونی اتفاقاتی که بعدش میافته،اگر اصلاً اونطوری که تو دلت میخواد قشنگ نیست... مخصوصاً برای زن جوونی مثل تو.»
وقتی او به اینلازم آینده احتمالی اشاره کرد،سپس لِنا غرق در وحشت شد.
نه اینکه تامیشود به حال به چنینسؤالی احتمالی فکر نکرده باشد.
با فرماندهی نبردهای متعدد، شاید توانسته بود اعتماد پردازشگرهای جوخهاش را جلبعجله کند. اما با این وجود، در چشم آنها او هنوز هم فقطکمک یک خوک سفید بود که با خیال راحت در خطوط پشتی دستوپا میزد.
او این احتمال را هم درفراهم نظر گرفته بود؛ اینکه بهمحض ورودپاسخ هشتاد و ششها، قتلعامی به راه بیفتد.
به خشونت افسارگسیختهای کهلازم ممکن بود رخ دهدسپس هم فکر کرده بود.
اما با این وجود.
دستش را به سمت نامهها و عکسی برد که زیر یونیفرمش،کرد با دقت درون جیب داخلیاش گذاشته بود و در یک کیسه ضدآبقصد محفوظشان کرده بود... تا اگر «لژیون» حملهاش را آغاز کرد، آسیبی نبینند.
آنها آخرین کلماتیکمکهای بودند که برایشفراهم به یادگار گذاشته بودند.
«اما با این وجود... قصد ندارم همون اول کار تسلیمهیچ بشم و منتظر بمونم تا نابودم کنن. شاید در حالیکنترل که تمام تلاشم رو میکنم بمیرم... اما میخوام تا آخر بجنگم.»
وگرنه دیگر نمیتوانست توی چشمهای شین و بقیه اعضا نگاهرِیدش کند؛ کسانی که تا آخرین لحظه همینطور زندگی کرده بودنددادن و باور داشتند که او هم همین کار را میکند.
دو جفت چشم نقرهایبیآنکه به هم گره خوردند... ورِیدش ناگهان، کارل-اشتال نگاهش را دزدید.
«هر کاری دلت میخواد بکن.»
برگشت و در امتداد راهروی طولانی به راه افتاد. یک تفنگ تهاجمی بزرگ از شانهاش آویزان بودعجله که روی کمر پهنش قرار گرفته بود و با هر قدم تاب میخورد. یک تفنگ ۷.۶۲ میلیمتریاما ساخت جمهوری که بهخوبی از آن نگهداری شده بود و قابلیت شلیک تکتیر و سهتیر را داشت.
احتمالاً همان تفنگی بودسپس که کارل-اشتال در دورانپاسخ جوانیاش از آن استفاده میکرد.
تفنگهای سازمانی هر سرباز با دیگری تفاوت داشت و آنها فقط میتوانستند از تفنگ شخصی خودشان در طولجواب آموزش و مبارزه استفاده کنند. با اینکه این سلاح یک تفنگ تهاجمیِ تولید انبوه بود، اما هر قبضهمیکرد قلق خاص خودش را داشت. فقط کسانی که با تفنگشان آشنایی کامل داشتند، میتوانستند بهخوبی از آن استفاده کنند.
این همان تفنگی بود که کارل-اشتال در جوانی گرفته بود،هیچ دهسال پیش در نبرد علیه «لژیون» به کار برده بودکنترل و تا همین لحظه آن را پیش خودش نگه داشته بود.
«سرتیپ...؟»
«رؤیاپردازی حق بچههاست، سروان میلیزه. و وظیفه یه بزرگسالدهد اینه که... از این رؤیاها محافظت کنه، قبل ازنیازی اینکه بیدار بشن و زیر بار واقعیت بیرحم له بشن.»
با یک دست کراواتش را باز کرد و رویرِیدش زمین انداخت. همان لحظه، لِنا متوجه شد که اوجواب زیر یونیفرم ضخیم افسریاش، پوتینهای سنگین رزمی پوشیده است.
یعنی ازداده همان اوللازم قصد داشت که...؟
«منتظر بمون و له شدنت رو تماشامیشود کن، لِنا. منتظر بمون و ببین چطوررِیدش رؤیاهای قشنگت زیر دستوپای واقعیت خرد میشن.»
«صبر...»
لِنا ناخودآگاه دستش را به سمت «عمویش»پاسخ دراز کرد... اما بلافاصله لبهایش را رویاتاق هم فشرد و مشتش را گره کرد.
پاشنه پوتینهایش را به هم کوبید ومیشود به سایه مردی که دیگر قصد نداشترِیدش به سمت او برگردد، ادای احترام نظامی کرد.
«بله، موفق باشید... سرتیپ کارل-اشتال.»
لِنا پس از گفتن اینبیآنکه کلمات، دوباره به سمت راهروهایرِیدش ستاد فرماندهی ارتش به راه افتاد.
در سکوت به آخرین حرفهایی که به او زده بودقطع فکر میکرد. آنقدر آنها را با خودش تکرار کرد تا دراگر ذهنش حک شدند؛ مثل ستاره راهنمای کوچکی در گوشه تاریک ذهنش.
اگر روزیداده به پایانلازم سفرمون رسیدیم.
آره، شین.
مطمئن باش بهمیشود همون جایی میآمهیچ که تو آروم گرفتی.
به مقصدِ سفر تو.
†
ارتش بیانتهای «لژیون» به یورش خودفراهم ادامه میداد، صدای غرش توپها به گوشدهد میرسید و تیغهها به هم برخورد میکردند.
ناگهان، شین احساسمیشود کرد چیزی اوهیچ را به عقب میکشد.
انگار صدایی شنیده بود.
او در حال مقابله با انبوه دشمنانی بود که پیش رویش قرار داشتنددهد و برای زنده ماندن میجنگید. آن لحظه تنها یک ثانیه طول کشید و خیلیواقعاً زود در هیاهوی نبرد بلعیده شد؛ محو شد و به دست فراموشی سپرده شد.
حتی یک لحظه هم به ذهنشفراهم خطور نکرد که این صدای «او»پاسخ در آخرین لحظات زندگیاش بوده باشد.