چپتر 210: فصل 210
0آنجو این رامتوجه پرسید: «تو یهگوشهای مسکاتی، مگه نه؟»
دخترک با خجالت سر تکان داد... با صداییداریم ضعیف و مضطرب از صحبت با کسی که نمیشناخت،سعی توضیح داد که آن آقای مهربان نجاتش داده است.
«میفهمم. اون آقا خیلی مهربونه، ولی میدونم که تواصلاً میدون نبرد حتماً خیلی ترسیدی. آفرین که شجاع بودی...ناخواسته بیا اینجا. تو پایگاهمون یه چیز گرم میدیم بخوری.»
«...میتونم بیام تو؟»
«البته.»
دخترک با تعجب به او نگاه کرد و آنجو بااینا لبخندی سر تکان داد. یک دخترک مسکات کوچک، تک ونباشند تنها در میدان نبرد. حتماً یگانش او را رها کرده بودند.
«هرچی باشه داستین، رفیقهستند عزیزمون، تو رو آوردهمتفاوتی اینجا. پس بیا برگردیم.»
به خانهمان.
«خدایا، عجب جنگی بود...»
«عجیبه که زنده موندیم...»
هر چه بود، آنها تازه هم آن عقبنشینی آشفته و همنگاهی روزها جنگیدن در وضعیت سردرگمی را تجربه کرده بودند، در حالیگوشهای که دستهها، گردانها و لشکرهای زرهی همه با هم قاطی شده بودند.
کلود که برای سویییو از لشکر ۴ زرهی سر تکان داد، کنار ساکی نشسته بود کهجمهوری به نظر خسته میرسید. آنها هیچ ایدهای نداشتند که چرا این دو نفر با هم هستند، باوسط توجه به اینکه در گردانهای متفاوتی بودند، یا اصلاً چطور با لشکر ۴ زرهی قاطی شده بودند.
با نگاهی به اطراف سنگر بتنیِ آسیبدیدههنوز در آن جنگل جنگزده، ناخواسته متوجه کسانیمیجنگیم شدند که در گوشهای کز کرده بودند.
«...هنوز آدمای جمهوری اینجان.»
«ما چند روزهنفر داریم میجنگیم؛ چرااینکه اینا هنوز فرار نکردن...؟»
پناهندگان جمهوری در گوشهای دور هم جمع شده بودند و مسلماً سعی میکردند سر راه کسی نباشند. آنها در وسط تخلیه بودند که خطوط مقدم از هم پاشیدمسلماً و گرفتار جنگ شدند. آنها به هر طریقی خودشان را به خط دفاعی روستکامر رسانده بودند، سپس جمعآوری شده و به سنگرها یا پناهگاههای بتنی فرستاده شدند تاوجود با پرسه زدن دردسری درست نکنند. با وجود تمام گلولهها و ترکشهایی که به هر سو پرواز میکردند، خیلی از آنها نتوانستند بیشتر در عمق خط دفاعی پیش بروند.
تا به امروز، به آنها گفته شده بود که فقط سر جایشان بمانند ومیجنگیم مزاحم کسی نشوند. با این حال، این فقط یک راهحل موقت و فیالبداهه بودخطوط و نمیشد غیرنظامیان را در یک پایگاه خط مقدم یا سنگرهای آن رها کرد.
«نیروهای تدارکات باید بهزودی برایاینجان تحویل تجهیزات برسن، پس میتونیم ازشونفرار بخوایم این آدما رو برگردونن عقب.»
«البته خوششون نمیاد.نفر نه اینکه برایاینکه ما مهم باشه.»
با آن همه حرف و حدیث درباره مینهای خودکششی جدید یا ویروسهای بمبگذار انتحاری، و اینکه همهاینجان مردم جمهوری خائن هستند. در حالی که کلود در این فکر بود که با وجود این تفکراتتخلیه قرار است از این به بعد چطور با آنها برخورد کنند، سویییو بهآرامی از جایش بلند شد.
«اگه نیروهای تدارکات قراره بیان ببرنشون، احتمالاًهنوز باید همه رو دور هم جمع کنیم. اوناییاینا که تو سنگرها هستن رو هم بیاریم اینجا.»
«فکر میکنی از پسش برمیای؟ یهچند سروان مثل تو بعد از ایننکردن حتماً باید جاهای دیگهای باشه، مگه نه؟»
«مشکلی نیست، اِ... کلود بودی، درسته؟اینکه ترجیح میدی تو این خستگی برایاطراف خودت دردسر درست نکنی، مگه نه؟»
خستگی باعث شده بود در وسط نبرد کنترلش را از دست بدهد و عینکش را دورجمهوری بیندازد، به این معنی که حالا چشمان نقرهایاش مشخص بودند. سویییو در حالی که دزدکی به چشمانوسط او نگاه میکرد، این حرف را زد. سپس شانههایش را بالا انداخت، انگار میخواست بگوید چارهای نیست.
«هرچی باشهناخواسته من یه سروانم.شدند بسپارش به من.»
اما با این حال، با وجود اینکه او یک هشتاد و ششِ آبدیده دردور میدان نبرد بود، هنوز هم از پسری مثل کلود کوچکتر بود؛ یا در مقایسهطریقی با ساکی، اندامش ظریف و شانههایش باریک بود. کلود و ساکی نگاه گیجی ردوبدل کردند.
«...ما که تازهنفر گفتیم یه سرواناینکه باید جاهای دیگهای باشه.»
«و اگه فقط بگیم باشهبتنیِ و همهچیز رو بندازیم گردنمتوجه تو، وجهه ما خراب میشه.»
«پس با این حساب...کسانی میتونی تمام کارهای کثیف روجمهوری به ما بسپاری، بانوی من.»
کلود با حالتی اغراقآمیز دستش را دراز کرد کهمیجنگیم باعث شد سویییو زیر خنده بزند. احساس میکردند بعد ازراه مدتها این اولین باری است که با هم شوخی میکنند.
—هرچی باشه،چرا اگه لبخندهستند نزنی، باختی.
کورنا کوکومیلا یک بار این را گفته بود و کلود فکر میکرد حرفش حقیقت دارد.آدمای بنابراین او میخواست بخندد، حتی اگر مجبور بود تظاهر کند و بهزور این کار رامیکردند انجام دهد. او دیگر قصد نداشت امیدش را از دست بدهد، گریه کند و زار بزند.
حتماً قیافهاش خیلی خندهدار شده بود، چون سویییو شکمش رااینجان گرفته بود و میخندید. او در حالی که اشکهای ناشیجمع از خندهاش را با نوک انگشت پاک میکرد، سر تکان داد.
«واو، خیلی جذاب بود، کماینجان مونده بود عاشقت بشم... خیلیاینا خب، روتون حساب میکنم، شوالیههای من.»
ساکی با جدیت گفت:هستند «—میتونستی ما رو شاهزادههای سواراصلاً بر اسب سفیدت صدا کنی.»
سویییو دوباره خندید.
ریتو با تعجب برگشت وشدند از گوشه چشمش برقی ازاینجان موهای بلند و مشکی را دید.
حسگر نوری میلان نگاه او را دنبال کرد و متوجه شبح دختری شد که در حال دور شدن بود.راه موهای فر او روی کمر باریکش ریخته بود و یک جفت پوتین محکم پوشیده بود که برای مچ پاهایفرستاده لاغرش خیلی بزرگ بودند. موهای بلندش در باد برفی تاب میخورد و به گروهی از شهروندان جمهوری نزدیک میشد.
حتی یک دختر هم بعد از زندگی در میدان نبرد به مدت طولانیِ یک هشتاد و شش، تا این حد لاغر نمیشد. او یک دخترجمهوری ولفسرین هم نبود؛ وارگوسها به لطف نسلها سرباز بودن، استخوانبندی و جثه درشتی داشتند. تمام مردم شهرهای اطراف مدتها پیش تخلیه شده بودند و ازخودشان آنجا که او موهای مشکی داشت، نمیتوانست یک شهروند جمهوری باشد، با توجه به اینکه آنها هر کسی را که آلبا نبود اخراج کرده بودند.
که یعنی او باید...
بلندگوی خارجی رامتوجه روشن کرد وگوشهای با عجله صدا زد.
«...هی تو!»
تنها نگاه دخترک بههستند سمت او چرخید. چشمانیمتفاوتی آبی، بیحال و بیرمق.
«تو آکتائون هستی، مگه نه؟»
او باید صدای بلندگو را بالا میبرد تاآدمای بتواند به مردم جمهوری هشدار دهد. اما صدافرار را پایین نگه داشت، انگار میترسید آنها متوجه شوند.
دخترک متوجه موضوعآدمای شد و بهچند او لبخند زد.
«اوه، تو یهنفر هشتاد و ششی، مگهگردانهای نه؟ از گروه ضربت.»
درست مثلنگاهی من؛ هشتادسنگر و شش.
متفاوت از من؛ گروه ضربت.
«خوبه. خوشحالمهنوز که قراره بهاینجان زندگی ادامه بدی.»
برخلاف ما کهنفر قراره بمیریم. محکوم بهگردانهای مرگیم، تحت هر شرایطی.
«...!»
«این خوبه. پس...متوجه خواهش میکنم. فقطگوشهای بذار این کارو بکنم.»
لبخند زد. چشمان آبیاش که به شدت خسته و تسلیم به نظر میرسیدند، رگهای از اندوه درسعی خود داشتند. او با نگاهی خالی و بیروح مانند یک جادوگر به او التماس میکرد؛ حتی نفرتجمعآوری خستهاش هم به خاطر آزار و اذیت و فرار مداوم، به هیچ و پوچ تبدیل شده بود.
«فقط بگو منو ندیدی.هستند وانمود کن متوجهم نشدی.متفاوتی حداقل بذار... انتقامم رو بگیرم.»
انتقام از جمهوریاطراف که من را تبدیلجنگل به یک آکتائون کرد.
ریتو دندانهایشناخواسته را بهکسانی هم سایید.
«—نمیتونم.»
کابین را باز کرد. فکر نمیکرد اینگردانهای کلمات باید از طریق بلندگو گفته شوند،بتنیِ در حالی که چهرهاش درون واحدش پنهان بود.
«نمیتونم. نمیخوام بذارم تبدیل به یه قاتلجنگل بشی. حتی اگه این یه انتقامه وهنوز خودت اینو میخوای، دلم نمیخواد آدم بکشی.»
مثل ستوان لو آودرهت که برای انتقام گرفتن تبدیل به یک شپرد شد؛ مثل شبح او که راه افتاددور و مردم جمهوری را قتلعام کرد. او برای انتقام گرفتنِ همسر و دخترش به یک ماشین کشتار تبدیل شدهسپس بود و با این وجود، در همان لحظه آخر خشکش زد، چون هرگز چهره دخترش را فراموش نکرده بود.
ریتو هیچ راهی نداشت که بداند آودرهت در آخرین لحظه با چه چیزی جنگیده بود. غم بود؟ پشیمانی؟ پوچی؟راه اگر هیچکدام از اینها نبود، حداقل احساس رضایت هم نداشت. او انسانیتش، آرامش مرگ و امید به دیدار همسرفرستاده و دخترش را دور انداخته بود؛ اما چیزی که در پایانِ همهچیز به دست آورد، کمال و رضایت نبود.
و او نمیخواست این اتفاق برای اینگردانهای دختر بیفتد. نمیخواست او در حالی بمیرد کهآسیبدیده فقط پشیمانی، پوچی و اندوه از ذهنش میگذرد.
«تو هم مثل من یه هشتادآسیبدیده و ششی، برای همین من... دلمشدند نمیخواد این غم رو تجربه کنی.»
دهان دخترک باز ماند و یک بار، دو بار پلک زد. و بعد لبخند زد، انگار میخواست بگویدپناهندگان چارهای جز اطاعت ندارد. این اولین دیدارشان بود، اما دیدن پسری کوچکتر از خودش که او را مثلروستکامر رفقای قدیمی متوقف میکرد، باعث شد مثل خواهر بزرگتری که بهانههای برادر کوچکترش را میشنود، به او لبخند بزند.
«در این صورت،آدمای جلومو بگیر تاچند نکشمشون. دیگه وقتی نمونده.»
تو منو بکش.
عجیب بود کهاطراف او اصلاً درآسیبدیده این باره تردیدی نداشت.
«باشه.»
این کاری بود که شینی نوزن همیشهروزه انجام میداد. دقیقاً همان کاری که بادور رفقایی که در آستانه مرگ بودند میکرد.
او تفنگ تهاجمی را که واحدش برای دفاع شخصی داشت بیرون آورد، باسنگر حرکاتی سریع قنداقش را باز کرد و نشانه گرفت. گلولههای تفنگ سرعت اولیهاینجان بیشتر و وزن سنگینتری داشتند که آنها را از گلولههای تپانچه قابلاعتمادتر میکرد.
مگسک را روی دخترسنگر تنظیم کرد. دختر باجنگزده لبخندی چشمانش را بست.
«ممنونم.»
«آره.»
ماشه را کشید. با شلیکیتوجه از فاصله نزدیک به قفسه سینهاش،نگاهی دخترک با لبخندی روی زمین افتاد.
و سپس...
حرارتی که در ذهنشکسانی میسوخت، تمام افکار، ادراکات وجمهوری قضاوتها، همهچیز از بین رفت.
...ها؟
تمام رنگهایی که میتوانست ببیند به گردابی سرگیجهآور و تصادفی تبدیل شدند. نقطههای سفید و سیاه یک طرف را پر کردند و سپسهنوز تغییر رنگها متوقف شد. آه، نه، رنگ قرمز روی زمینِ لکهدار پخش شد. رنگ سرخ با الگوهایی تصادفی روی سفیدی برف ریخت. صدای تیزیگرفتار در گوشش پیچید؛ او این صدا را میشناخت، اما خلأ درون سرش مانع از آن میشد که به یاد بیاورد این چه صدایی است.
پس از اصابت گلوله، از روی واحدش پایین افتاد و بدون اینکه بتواند خودش را نگه دارد، به پهلو روی گلولایمیجنگیم برفی کوبیده شد. اما در این لحظه، ریتو نمیتوانست بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد. ضربه ناشی از سقوط باعث شد صورتشدفاعی به سمت دیگری بچرخد و پوتینهای نظامی را دید که به میدان دیدش نزدیک میشوند. آنها درست روبهروی او متوقف شدند.
نمیتوانست سرش را بالا بیاورد، اما صداییهنوز را از بالا شنید. دیگر نمیتوانست احساسمیجنگیم یا معنی آن کلمات را درک کند.
«قاتل.»
«...؟»
من ریتو هستم
یه هشتاد و شش
پس من قاتل نیستم
با شنیدن صدای نزدیک شدن قدمهایی از میان درختان شکسته، قبل از اینکه لرچه حتی برگردد، حسگرهایش رویناخواسته صدای کسی که او و لودمیلا را صدا میزد متمرکز شدند. صدای قدمها نشان میداد که وزن بدن تقریباًمسلماً صد کیلوگرم است و صدای یک زن بود. صدایش بهطرز عجیبی آشفته بود و لحنش هشداردهنده به نظر میرسید.
«شـ-شما دو تا. شما هشتادبتنیِ و شش هستین...؟ نه، چی صداتونکسانی کنم؟ شما با این پسر هستین...؟»
لرچه چرخید ومتوجه گفت: «آه، نه، ماهنوز هشتاد و شش نیستیم.»
اگر این شخص تصور میکرد کلمه هشتاد و شش یک کلمه تحقیرآمیز استپناهندگان که نباید استفاده شود، حتماً اهل جمهوری بود. لودمیلا که به همین نتیجهگرفتار رسیده بود، سر و حسگر نوریاش را چرخاند تا او را نیز نگاه کند...
«علاوه بر این، خود هشتاد و ششهاگردانهای این اسم رو با افتخار به دوشبتنیِ میکشن. این لقب نشونه شرم نیست، بلکه...»
اما وقتی زن در میدان دید قرار گرفت،جنگزده حرف لرچه نیمهکاره ماند. در آن لحظه، لودمیلاجمهوری احساس کرد قلب نداشتهاش از شدت شوک یخ زد.
زن جوان، کوتاه و لاغراندام بود. اما دلیل اینکه وزن او را سنگینتر محاسبه کردهاینا بودند این بود که شخص دیگری در آغوشش بود. بازوهای ظریف، قفسه سینه، گونهها وپاشید حتی موهای مهتابیرنگش به رنگ قرمز آغشته شده بودند و زن داشت هقهق گریه میکرد.
«متأسفم. من... نتونستم نجاتش بدم. صداشو شنیدم، برای همین میدونستماینا اونجاست، پس باید نزدیکتر میشدم. نتونستم نجاتش بدم، نرسیدم، اوننباشند خیلی کوچیکه، ولی نتونستم ازش محافظت کنم. متأسفم، متأسفم، متأسفم...»
لرچه کنار لودمیلا ایستاد، چشمان زمردیاش تا جایی که میتوانستند گشاد شدهاطراف بودند. لودمیلا ویژگیای نداشت که باعث لرزش او شود، اما با اینآدمای حال لرزید، خشکش زد و سعی کرد نام او را صدا بزند.
«قربان...»
بس کن.
لرچه، این کارو نکن.
خواهش میکنم اسمشنفر رو، این حقیقت رو،گردانهای به من یادآوری نکن.
یک بار... کِی بود؟ بله، منِ قبلی بودم. او با ترس به من نگاه کرد. گفت کهاینجان نمیخواهد بمیرد، که مرگ او را میترساند. با نگاه کردن به ما، این شخص به آن درکتخلیه رسید. و این به من آرامش میداد، این آگاهی که این شخص آنطور که ما مردیم، نخواهد مرد.
و باناخواسته این حالکسانی این شخص...
«قربان... ریتو...»
اینکه ما، پرندگان مرگ، نام اواینکه را صدا بزنیم، فقط یک فالاطراف بد و خیانت در حق او بود.
و به این ترتیب لرچه که تلاش کردهجنگزده بود مردم را به نامشان صدا نزند، باجمهوری چهرهای مبهوت نام او را به زبان آورد.
پرنده مرگی که هرگز زندگان را بههنوز نامشان صدا نمیزد، نام او را صدا زد؛اینا بدون شک روشن بود که پسرک مرده است.
جسد بیجان ریتو اوریا در آغوش زن بود، درمیجنگیم حالی که جمجمهاش بر اثر شلیک گلوله متلاشی شدهمیکردند بود و محتویات آن، زندگی و شخصیتش، بیرون ریخته بود.
تقریباً نیمهمدفون شدن در گلولای آغشته به برف به یک موهبت تبدیلاطراف شد. هنری به همراه زیردستانش که تقریباً نیمی از روز در همانآدمای مکان، یعنی همان سنگرها، با او پنهان شده بودند، سینهخیز بیرون آمد.
«...چند نفر زنده موندن؟»
ستوان یکم نینو، فرمانده گروهان که در سنگرآدمای کنار او نشسته بود، با چهرهای کثیف وفرار لاغر در پاسخ به این سؤال آهی کشید.
«تو، من، این پسرجمهوری که اینجاست و حدودداریم ده نفر از نیروها.»
ستوان یکم کارلی تلوتلوخوران نزدیک شداینکه و گفت: «منم هستم، هرچند که ارزشسنگر چندانی نداره. و هفت نفر از افرادم.»
به عبارت دیگر، این بیست و چند نفر تنهاناخواسته بازماندگان دو گروهان بودند که در مجموع چهارصد نیروچند داشتند و بقیه یا متواری شده یا مرده بودند.
هنگامی که به اطراف میدان نبرد که پوشیدهآدمای از اجساد و لاشهها بود نگاه کردند، هیچفرار نشانی از لژیون یا نیروهای خودی دیده نمیشد.
«جبهه غربی... یا بهتره بگم، موضع ذخیرهروزه هاروتاری تونست دفعشون کنه. بیاید از این فرصتجمع استفاده کنیم و به نزدیکترین موضع ملحق بشیم...»
اما بعد دید که ستوان یکم نینوگردانهای چهره در هم کشید و سرباز کودک خشکشآسیبدیده زد. این باعث شد هنری متوجه نشانهها شود.
«...درسته. هیچ موضعیاطراف یه سرباز جمهوریآسیبدیده رو نمیپذیره، مگه نه؟»
و اگرچه این را به زبانگوشهای نیاورد، اما بعید بود سربازان کودک راداریم هم که اقلیتی در فدراسیون بودند، بپذیرند.
ستوان یکم نینو سرش را تکان داد. «موضوع تو نیستی. شک دارمنکردن تو این وضعیت کسی اجازه بده یگانهای دیگه بهشون ملحق بشن. اونامقدم فکر میکنن همه بهجز خودشون دشمن هستن... الان همه همین حس رو دارن.»
ستوان یکم کارلی با تلخی گفت: «هیچکدومشون حاضر نشدناصلاً ما رو نجات بدن یا برامون آتش پشتیبانی فراهمناخواسته کنن... و میدونستن که یگان ما اینجا جا مونده.»
اما با این حال، یگانهای لاشخور لژیون، یعنی تاوزندفوسلر، بهزودی میرسیدند. و حتیگوشهای اگر نمیآمدند، فقط مسئله زمان بود تا حمله بعدی لژیون آغاز شود. اگردور میخواستند زنده بمانند، باید به قلمرو ارتش خودشان برمیگشتند. و با این وجود...
وقتی هنری متوجه این موضوع شد، از جایش بلند شد. لحظهای تردید کرد و مجبوراینا شد احساس گناهش را قورت دهد، اما خودش را آماده کرد. جان او تنها چیزیپاشید نبود که در اینجا به خطر افتاده بود و دیگر نمیخواست کلود را عصبانی کند.
«بیاین بریم بهآدمای پایگاه روستکامر؛ پایگاهچند اصلی گروه ضربت.»
زیردستانش با تردید به او نگاه کردند. ستوان یکم نینو ابرویی بالا انداخت و ستوان یکم کارلی نگرانناخواسته به نظر میرسید. اما هنری بدون هیچ آشفتگیای ادامه داد. این تنها چیزی بود که حتی در این موقعیتمسلماً میتوانست به آن باور داشته باشد. حتی در چنین وضعیتی، کلود و هشتاد و ششهایی که در کنارش میجنگیدند...
«من یه برادراطراف کوچیکتر دارم. مطمئنمآسیبدیده ما رو میپذیرن.»
رئیسجمهور، ارنست زیمرمن، برای بهبودی به امارت خود بازگشت و معاونش وظایف او را بر عهده گرفت و در نهایت تصمیم به تصویب خدمت سربازی اجباریوسط گرفت. شروع از پناهندگان مناطق مختلف؛ اقلیتها و رعایایی که حتی نمیدانستند چطور نام خود را بنویسند؛ مردم مناطق بهشدت فقیر؛ طبقات پایین منطقه پایتخت؛ وترکشهایی در نهایت، حتی شهروندان ثروتمند و تحصیلکرده پایتخت که تا آن زمان بیکار نشسته و تماشا میکردند، در حالی که فکر میکردند از این وظیفه معاف هستند.
وقتی گروه اول به خدمت اعزام شدند، گروه بعدی علیه قانون اقدامینکردن نکردند، بلکه با آن موافقت کردند، به این فکر که خودشان بخشمقدم توانمندی از جمعیت هستند و با گروههای ضعیفتر و بیمصرف تفاوت دارند.
و به همین دلیل، وقتی نوبت اعزام آنها فرا رسید، گروهی که قبل از آنها به خدمت گرفته شده بودند و حالاگوشهای سربازانی آموزشدیده به حساب میآمدند، با شعلههای انتقام آنها را بیرحمانه جمعآوری کردند. به نیروهای تازهوارد با حقارت نگاه میشد و باخطوط آنها خشن رفتار میکردند؛ کسانی که اول اعزام شده بودند و کسانی که بعداً اعزام شدند، نفرت عمیق و متقابلی از یکدیگر داشتند.
نه از سنا که تصمیم به سربازی اجباری گرفته بود؛ و نهشدند از اشرافزادگان بزرگی که در ردههای بالای ارتش ایستاده بودند. این همان روشیپناهندگان بود که اشراف امپراتوری زمانی برای تحت کنترل نگه داشتن مردم استفاده میکردند.
و ارنست نمیتوانست جلوی نقشههای آنها را بگیرد. موقعیت او به عنوان رئیسجمهور، همراه بااینا تمام مسئولیتهایی که با آن همراه بود و خواهد بود، بدون تغییر باقی ماند، اماپاشید تمام قدرت و اختیارات بدون اینکه به او بازگردد، به معاون رئیسجمهور منتقل شده بود.
«...این بهخودیخود نتیجه رفتارجمهوری من تا به اینجاست،داریم پس میتونم درکش کنم.»
ارنست که به بهانه بهبودی در خانهاش حبس شده بود، در اتاق نشیمنش کهبتنیِ حالا از لکههای خون پاک شده بود، لبخند زد. اما با وجود حبس خانگیاش،روزه خدمتکارش، ترزا، اجازه بازگشت داشت و حالا تنها کسی بود که به حرفهایش گوش میداد.
او که خواهر دوقلوی همسان همسر مرحومش بود، بیحرکت و با لبهایی جمعشده ایستاده بود.آدمای ارنست نگاهش را از او گرفت، در مبل راحتیاش فرو رفت و آهی کشید. چهرهاش شبیهراه اژدهای آتشی که از دنیا خسته شده باشد نبود، بلکه تنها چهره یک پدر ناتوان بود.
«شاید الان برای گفتنش خیلی دیر باشه، اما واقعاً فکر نمیکنم نیازی به این کار بود.فرار سربازی اجباری و انزوای مردم جمهوری دیگه اجتنابناپذیره، و راستش رو بخوای منم اهمیتی بهش نمیدم،جنگ پس اگه مجبورن بذار این کارو بکنن؛ اما دلم میخواست حداقل بچههام رو در امان نگه دارم.»
ترازوهایی که زمانی متعادل بودند چون چیزی روی آنها قراراینا نداشت، حالا وزنهای به نام تعهد خانوادگی را در خود جایوسط داده بودند که آن را محکم به یک سمت کج میکرد.
لشکر ۱ زرهی که زمانی از هفت گردان تشکیل شده بود، تلفاتی داد کهبتنیِ نیاز به سازماندهی مجدد آن به چهار گردان داشت. در میان فرماندهان گردان، میتسوداروزه که رهبری گردان ۵ پیکربندی توپخانه را بر عهده داشت، در نبرد کشته شد. و...
«تحقیقات درباره سربازی کهسنگر به ریتو شلیک کردهجنگزده تو خطوط پشتی در جریانه.»
رایدن این را گفت و سعی کرد صدایش را یکنواخت نگه دارد، و شین بدوناینا هیچ حرفی سر تکان داد. او بیتفاوت به نظر میرسید، اما در واقع لبهایش راپاشید روی هم فشار میداد. خود رایدن هم مجبور بود غم و خشمش را سرکوب کند.
ریتو برای آنها مثل یک برادر کوچکتر بود.داریم هرگز فکر نمیکردند که ممکن است بمیرد، اما باسعی این حال با پایانی غمانگیز و خشونتآمیز روبهرو شد.
بله، مرگی وحشتناک. ریتو در میدان نبرد کشته نشد. از بین تمام اتفاقات ممکن، این یک انسان بود؛ یک سرباز فدراسیون؛ که او را کشت. مقصر یکیچند از بازماندگان یگانهایی بود که در طول نبرد فرار کرده بودند. زنی که جسد ریتو را حمل کرده بود گفت که سربازان یگان خودش کسی را که شلیکجمعآوری کرده بود دستگیر کردند و سعی کردند ریتو را احیا کنند، اما در نهایت فقط همانجا ایستادند، چون کاملاً مشخص بود که دیگر کار از کار گذشته است.
گرته گفت که آن سرباز پاسخگو خواهد بود و به خاطر اعمالششدند مجازات میشود. احتمالاً توسط جوخه آتش اعدام خواهد شد. شاید یک سرباز فدراسیونپناهندگان ریتو را کشته باشد، اما خود ارتش فدراسیون مرگ او را نادیده نمیگرفت.
این یک تسلی کوچککسانی برای رایدن بود؛ شین همجمهوری احتمالاً همین احساس را داشت.
«افسر فرمانده اون سرباز برامون یهچند نامه عذرخواهی فرستاده. سرهنگ گرته گفت مجبورپناهندگان نیستیم خودمون رو وادار به خوندنش کنیم...»
«یه عذرخواهی،چرا درسته؟ پس یهتوجه نگاهی بهش میندازم.»
حتماً گرته اول آن را خوانده بود، پس احتمالاً شامل یک عذرخواهی صادقانه بود و نه فقط بهانهتراشی، و شینداریم تمایلی نداشت که آن را با سردی رد کند. او نمیخواست از مرگ ریتو به عنوان دلیلی برای رفتار باطریقی تمام سربازان فدراسیون به عنوان یک شیطان بیرحم استفاده کند. رایدن که متوجه نیت پنهان شین شده بود، چشمانش را بست.
«...درسته. بذار منم بعداً بخونمش.»
چون صادقانه بگویم، اگر الان آن را میخواند، فقط نسبت به آنها احساسپناهندگان نفرت میکرد. او آهی کشید و سعی کرد خشم و غضبی را کهگرفتار قلبش را پر کرده بود بیرون بریزد و گزارش را از سر گرفت.
«گردانهای لشکر ۲ و ۴ زرهی هم بایدمتفاوتی سازماندهی مجدد بشن. لشکر ۳ زرهی باید منحل بشهجنگزده و نیروهای باقیموندهاش تو سه لشکر دیگه سازماندهی بشن.»
لشکر ۳ زرهی مستقیماً مورد اصابت اولین رگبار مورفو قرار گرفته بود. علاوه بر این، فرمانده لشکر آنها، کنعان، در کنار اسکادران لانگبو مفقودالاثر شدهپناهندگان بود، به این معنی که این لشکر زرهی بیشترین تلفات را در بین هر چهار لشکر متحمل شده بود. تعداد نیروهای آن تا حدی کاهشفرستاده یافته بود که دیگر نمیتوانست به عنوان یک لشکر زرهی عمل کند و به همین دلیل، بازماندگان آن باید برای جبران تلفات لشکرهای دیگر استفاده میشدند.
با این حال.
«اما درباره لشکرآدمای ۳ زرهی... بازماندگان گروهروزه گمشده کنعان تازه برگشتن.»
«—فکر میکردمچرا این بارهستند دیگه حتماً میمیرم.»
کنعان با بازماندگان اسکادرانش بازگشت؛ در مجموع، تعداد آنها آنقدر نبود که حتی یکهنوز اسکادران واحد را تشکیل دهند. در حالی که آخرین سربازان خودشان را به داخلمسلماً پایگاه میکشاندند، کنعان با چهرهای خسته این حرف را زد. ظاهراً آنها آخرین نفرات بودند.
در حالی که کنار رگینلیف خود نشسته بود که آنقدر آسیبچند دیده بود که حتی شین هم از اینکه او با این وضعیتمیکردند برگشته بود شوکه شد، انگشت شستش را بالا آورد و اشاره کرد.
«بهعلاوه... فکر کنم اون یه فرمانده گردان بود کهمیجنگیم به گروه شما فرستاده شده بود، درسته؟ نمیدونم اونقدر نزدیکراه به خط مقدم چیکار میکرد یا چرا کاملاً تنها بود.»
«یگر.»
داستین برگشت و با دیدن پسر موطلایی و چشمقرمزی که با سیتری ناپدید شده بود، لبخند کمرنگی زد. او کاملاً بهتنهایی و حتی بدوننکردن یک تپانچه از قلمرو لژیون فرار کرده بود. مهمتر از آن، مجبور بود در میدان نبرد برفی شمال پیادهروی کند و از آنجا که فراریبتنی محسوب میشد، باید از سربازان ارتش خودش هم دوری میکرد. بعد از چنین سفر سختی، حتی یوتو هم بهوضوح لاغر و خسته به نظر میرسید.
و اگرچه خود یوتو احتمالاً از آن آگاه نبود، چشمانشاینجان از خشمی چنان شدید در هم پیچیده بود که نمیتوانست بهمسلماً یک احساس واضح ترجمه شود؛ حتی نمیتوانست به اشک تبدیل شود.
«متأسفم. پیامتهنوز رو دریافت کردم،اینجان اما نتونستم برم.»
یوتو سرش را تکان داد:توجه «اشکالی نداره. خودش میدونست کهچطور داره یه درخواست غیرمنطقی میکنه.»
داستین در سکوت و با درک این موضوع سر تکان داد. حالا میدید که سیتری به درماندگی او اشاره نکردهداریم یا او را سرزنش نکرده بود. او میدانست که این غیرمنطقی است، اما با این حال میخواست او را ببیند؛طریقی تا برای یک بار دیگر او را ملاقات کند. حتی در آستانه مرگ، سیتری هنوز هم مهربان و شیرین بود.
«میتونم...؟ بایدناخواسته بپرسم چطورکسانی پیش رفت؟»
«اون با لبخند رفت. تواینجان راه گریه کرد و ترسید، امافرار در همون لحظه آخر، لبخند زد.»
«واقعاً؟ پسچرا این... چیزهستند خوبیه، مگه نه؟»
اگر در همان لحظه آخر احساس میکرد که میتواند زندگیاش را با یکگوشهای لبخند به پایان برساند... داستین هنوز نمیتوانست بگوید که آیا این حقیقت دارد یاجمع نه. شاید تا زمانی که زنده بود هرگز جواب این سؤال را پیدا نمیکرد.
یوتو قبل از اینکه بگوید: «اون یههنوز یادگاری برام گذاشت»، با چشمان تیزبین یک کلاغاینا به سر تکان دادن مبهم او نگاه کرد.
اما برخلاف حرفش، آن را از جیب سینهاش بیرون نیاورد؛ یک روبان موی بنفش روشن،جمع همرنگ چشمان سیتری. او متوجه شده بود که تار مویی از موهای بلند و کتانرنگدفاعی او دور آن پیچیده شده است و با دقت روبان را تا کرده بود تا نیفتد.
داستین به او نگاه کرد. یوتو ناخودآگاه دست راستشاصلاً را گره کرد، همان دستی که برای آخرین بار اومتوجه را در آغوش گرفته بود، و لبخندی کمی تحریکآمیز زد.
«نمیتونی داشته باشیش.اطراف من کسی هستم کهجنگل اونو با خودم میبرم.»
پس من نفرین تو میشم.
یوتو واقعاً احساس میکرد اگر نفرین شود برایش بهتر است. شایدفرار اشتباه میکرد که چنین حسی داشت... و شاید هم حق با اوخطوط بود. دقیقاً نمیدانست. و وقتی آن نفرین گرفتارش کرد، بهشدت دردناک بود.
اما نمیخواست ایننفر نفرین از رویاینکه دوشش برداشته شود.
احتمالاً تا زمانی که زنده بود، هرگز او راناخواسته فراموش نمیکرد. دختری که نتوانست نجاتش دهد... و باچند این حال در آخرین لحظه به او لبخند زد.
حرف یوتو باعث شد داستینشدند لبخند تلخی بزند. هرچه نباشد،اینجان این موضوع کاملاً روشن بود.
«آره، توهنوز باید باشی. مناینجان صلاحیتش رو ندارم.»
نه من کهنفر نتوانستم... که دراینکه انتخاب او ناکام ماندم.
نه من کهاطراف کسی غیر ازآسیبدیده او را انتخاب کردم.
«همین الانش هم نفرین جادوگر برفی رومه. جادوگر برفیجمهوری من رو هدف گرفت و زمینم زد. برای همینپناهندگان دیگه صلاحیت این رو ندارم که دست سیتری رو بگیرم.»
نفرین ملایمی که آن جادوگر مهربانچند بر او تحمیل کرد؛ نفرینی کهنکردن او را به زنده ماندن وامیداشت.
داستین نفسش را بیرون داد و با رگههایی از تحقیرِ خودنگاهی خندید. بله، این کاملاً روشن بود... نیازی نبود آن را بهگوشهای زبان بیاورد و اعلام کند. اما یوتو متوجه این ظرافت نشد.
«گذشته از این... اون این رو برای تو گذاشت. چون توکسانی تنها کسی بودی که تو لحظات آخر کنارش بودی، نه هیچکس دیگهای.فرار اون تصمیم گرفت تبدیل به نفرینی بشه که تو به دوش میکشیش.»
مگه نه؟
یوتو لبخند ملایمی زد. لبخنداینجان دردناکی که جایگزین اشکهایی بوداینا که هنوز نمیدانست چطور باید بریزدشان.
«...درسته.»
کلمات و آرزوها. دعاها و احساسات. تمام چیزهایی که آدمها نثار یکدیگر میکردند، نفرین بودند. آنهاجمهوری پاهای انسان را میبستند، مانع از پیشرویشان میشدند و مسیر پیشرویشان را منحرف میکردند. باعث میشدندنباشند آدمها مسیرهای اشتباهی را انتخاب کنند و حتی گاهی روحشان را به شکلهای غیرقابلبازگشتی تغییر میدادند.
پس آیا نفرینهایی که فردشدند با وجود تمام اینها میپذیرفت،اینجان حداقل میتوانستند عشق نامیده شوند؟
پایتخت فدراسیون، زانکت جدر، نتوانست در برابر وخامت نظم عمومی ناشی از درگیریهای بیندور ساکنان و پناهندگان دوام بیاورد. عوامل بیثباتکننده موفق شده بودند شخص رئیسجمهور را بهطریقی گروگان بگیرند، که نشان میداد پلیس پایتخت قدرت لازم برای حفظ صلح را ندارد.
و با این بهانه، چند لشکر در زانکت جدر و حومه آن مستقر شدند. در میان آنها، لشکر پلنگ شعلهور متعلق به دوکنشینهنوز برانتولوت و لشکر شبتاب متعلق به مارکنشین نوزن حضور داشتند. همزمان، رسانهها سرکوب میشدند. تظاهرات، تجمعات و اعتراضات ممنوع شد. با غیرنظامیانی کهپاشید بعد از غروب آفتاب در خیابان قدم میزدند برخورد میشد و دلایل رسمی آن، حفظ خاموشیها و حفظ نظم عمومی اعلام شده بود.
شهروندان از اینکه زندگیشان در عرض یک شب زیر و رو شده بود و با دیدن یونیفرمهایاینجان زرشکی و مشکی که شهرشان را کنترل میکردند، احساس خفگی میکردند، اما کاری از دستشان برنمیآمد. اینها پلیسخطوط نبودند، بلکه ارتش بودند، آن هم لشکرهای زرهی. حتی اگر متحد میشدند، غیرنظامیان غیرمسلح نمیتوانستند با آنها بجنگند.
بنابراین تنها کاری که میتوانستند بکنند، صبرهنوز کردن بود؛ در حالی که استیصالشان بدونمیجنگیم هیچ راه نجاتی روی هم تلنبار میشد.
اما از سوی دیگر، کسانی هم بودند که با دیدن منظرهی باشکوه سلاحهای زرهی —واناگاندرهایجمع حماسی و زرشکی— که بر زانکت جدر سلطه داشتند، احساس آرامش واقعی میکردند. کسانی کهدفاعی به تحت سلطه بودن عادت داشتند و اطاعت از حاکمیت اشراف سابق را امری بدیهی میدانستند.
این یعنی دیگر نیازی نبود کاری انجام دهند. نیازی به تصمیمگیرینگاهی یا به دوش کشیدن مسئولیتها نبود. دیگر مجبور نبودند درگیر عمل خستهکنندههنوز و دردسرسازِ استفاده از اراده و مسئولیتهای خود برای پیشبرد زندگیشان شوند.
اگر چنین میکردند، دیگر شهروندان مجبور نبودند از آنها بپرسند که چرا مثل آنها رفتار نمیکنند.جمهوری غیرنظامیان دیگر آنها را تنبل و بیمصرف خطاب نمیکردند. دیگران آنها را به خاطر اینکه هیچکس نمیتوانستوسط در آرامش زندگی کند، سرزنش نمیکردند. آنها دیگر با ناتوانیِ ناشی از رها کردن دیگران روبهرو نمیشدند.
همهچیز خیلیناخواسته سادهتر میشد.کسانی خیلی آرامتر.
ما نبایدهنوز فدراسیون میشدیم. مااینجان نباید شهروند میشدیم.
فدراسیون دیگر نیروی کافی برای اعزام پلیس نظامی به جایی که روی کاغذ یک بخشآسیبدیده دورافتادهی پناهندگان بود، نداشت. به لطف همین موضوع، مردم جمهوری مجبور نبودند در محاصرهی تفنگها زندگیاینا کنند. اما با وجود این، مردم جمهوری با چیزی روبهرو بودند که عملاً یک بازداشتگاه بود.
تبعیض علیه هشتاد و ششها و سربازان داوطلبجنگزده بیکفایت جمهوری. شنودها و آکتئون. اعلام استقلالی که بهاینجان نظر میرسید تقریباً با حملهی لژیون هماهنگ شده بود.
سوءظنها و اتهامات روی هم انباشته شد و باعث شد شهروندانِ اطراف، دیواری دور بخش پناهندگان بسازند.نکردن مردم جمهوری مانند احشام با حصارها محبوس شده بودند و گروههای خودجوش مردمی تشکیل شده بودند تاخودشان از خروج آنها جلوگیری کنند. شهروندان طوری رفتار میکردند که انگار با منزوی کردن و حبس مردم جمهوری،
میتوانستند مصیبتی را که بر سرشان آوار شدهداریم بود، ریشهکن کنند. که شاید اگر این کارمسلماً را میکردند، حتی لژیون هم در نهایت ناپدید میشد.
مثل تلاشی برای شانههستند خالی کردن از زیر باراصلاً مسئولیت. مثل فرار از واقعیت.
«...چرا کار به اینجا کشید؟»
مردم جمهوری در حالی که با بهت به حصار نگاه میکردند، خشکشان زده بود؛ حصاری که با عجله ساخته شده بود، اما همچنان بسیار بلند بود. ارتفاع این دیوار نشاندهندهیپاشید شدت خصومت مردم فدراسیون بود. دیدن این دشمنی که به شکلی ملموس و به این وضوح در برابرشان قرار گرفته بود، وحشتناک بود. این از آن دست کینههایی بود کهگفته یک فرد عادی از روی شرم پنهانش میکرد، اما با چنان بیتفاوتیِ وقیحانه و خونسردانهای به نمایش گذاشته شده بود که مردم جمهوری را از ترس در سکوتی بهتزده فرو برد.
در این نقطه، تمام اطرافیانشان چیزی جز حیوانات و شیاطینیاینا در قالب انسان نبودند. اینها انسان نبودند... و شاید درنباشند تمام این دنیای پهناور دیگر هیچ انسانی باقی نمانده بود.
«ما فقط میخواستیم تو آرامشتوجه زندگی کنیم... یه زندگی آروم؛چطور این تنها چیزی بود که میخواستیم...»
«فرض بر اینه که تمام آکتئونها مردهن و بقایای بلیچرها هم همگیشدند افشا شدهن. با این حال، با توجه به وضعیت جنگ و جبههینکردن داخلی، ما از شما سه نفر میخوایم که تو پایگاه فرماندهی نظامی بمونید.»
به عبارت دیگر، ستوان دوم جوناس دگن در حالی که پشیمانی و وجدانش را سرکوباینا میکرد، ظاهر سرد خود را حفظ کرده بود. لِنا، زاشیا و آنت که از قبلپاشید دست او را خوانده بودند، با چهرههایی به همان اندازه سرد با جوناس روبهرو شدند.
«ما مشکلی با فرماندهی شما روی گروه ضربت نداریم. دستگاههای رِید رو پیش شما میذاریم و آزادید کهمیکردند هر روز باهاشون در تماس باشید. ما تمام اطلاعات لازم برای فرماندهی جنگ، از جمله برای منطقهی عملیاتیپناهگاههای روستکامر رو در اختیارتون قرار میدیم و من هم از این به بعد بهعنوان افسر ستاد بهتون ملحق میشم.»
جوناس چشمانش را به لِنا که ساکت مانده بود، دوخت.چطور مهم نبود لِنا چه احساسی به این موضوع داشت، جوناس بهعنوانشدند یک سرباز فدراسیون نمیتوانست به او اجازهی چنین کاری را بدهد.
«اما نمیتونیم با بازگشت شما به پایگاهجنگل روستکامر موافقت کنیم. سرهنگ میلیزه، سرگرد پنروز،هنوز مطمئنم شما دو نفر از فروپاشی ارتش...»
«...و اینکه چطور باعث افت استانداردهای زندگی شده، آگاهید. بیشتر از هر چیزی، ترس از تسخیر شدننکردن توسط ماشینهای کشتار روی دوش مردم سنگینی میکنه و غیرنظامیها دنبال سربازهایی میگردن تا خشم و استیصالشونخودشان رو سر اونا خالی کنن. ما برای حفظ امنیت جانی خودتون نمیتونیم شما رو به خط مقدم برگردونیم.»
و بهعنوان سربازان جمهوری، لِنا و آنت خیلیداریم خوب میدانستند غیرنظامیانی که به دنبال کسی برای خالیسعی کردن خشمشان میگردند، قادر به انجام چه کارهایی هستند.
«سرتیپ دوم ارنفرید.»
ویلم با وضوحی تلخ درک کرد که در طول سومین حملهی همهجانبه، ارتش فدراسیونهنوز کارکرد خود را بهعنوان یک سازمان کاملاً از دست داده است. فدراسیون، ارتش ومسلماً سربازانش همگی از شدت وحشت از هم پاشیدند و به جناحهای مختلفی تقسیم شدند.
طبقهی اشراف که زمانی با انحصار قدرت و خشونت بر مردم حکومت میکردند و منافع شخصیشان را از طریقدور پیوندهای خونی حفظ میکردند، در انقلاب از بین رفته بودند. این بدان معنا بود که تنها چیزی که فدراسیون راجمعآوری متحد نگه میداشت —یعنی درک مردم از دیگر شهروندان بهعنوان رفقای خود— توسط خود شهروندان در هم شکسته شده بود.
حالا دیگر فدراسیون تنها یک ویرانه بود؛ کشوری که فقط نامش باقی مانده بود. تودهی عظیمی ازسعی مردم که به یک ملت تبدیل نمیشدند. مردمی که فقط از تفاوتهای یکدیگر ایراد میگرفتند و آنقدرجمعآوری درگیر تحقیر، دشمنی و سوءظن بودند که نمیتوانستند همکاری کنند؛ مجموعهای زشت از گروههای کوچک و ناتوان.
و همین را میشد در مورد ارتش هم گفت. ارتش به گروههایی تجزیه شده بودآسیبدیده که از یکدیگر متنفر بودند و هم را دشمن میپنداشتند. سربازان فدراسیون و سربازان داوطلب؛میجنگیم وارگوسها و شهروندان؛ اشراف سابق و عوام سابق؛ مردم حاشیهنشین و شهرنشینها؛ کهنهسربازان و نیروهای ذخیره.
«سرتیپ دوم، این تصمیمسنگر منه. دستور من، مسئولیتجنگزده من و جنایت منه.»
و با در نظر گرفتن این واقعیت، سپهبدی که فرماندهی کل ارتش جبههی غربی را برفرار عهده داشت، دستور خود را صادر کرد. او این دستور را به ویلم داد که پیشجنگ از این از سمت خود بهعنوان رئیس ستاد برکنار شده بود و خودش نمیتوانست چنین دستوری بدهد.
این کار برای اطمینان از این بود که سربازان فدراسیون که درنکردن این مقطع نمیشد از آنها انتظار همکاری، اتحاد یا حتی جنگیدن در یکپاشید سنگر را داشت، همچنان وظیفهی خود را برای دفاع از کشور انجام دهند.
دستوری برای اطمینان از اینکه آنهااینکه در آینده قادر خواهند بود تهاجماطراف لژیون را دفع کنند، حتی اگر بهسختی.
«متوجهی؟ تو تو این تصمیم دخالتی نداشتی. تو به مافوق بیرحمت اعتراض کردیگوشهای و در نتیجه از سمتت برکنار شدی. در مواجهه با این مخمصه، فقطدور یک فرمانده انتخاب اشتباهی کرده و هیچ تقصیری متوجه کل ارتش جبههی غربی نیست.»
...اما با این حال، ویلم فکر میکرد که این فقط فرار از واقعیتی است که در لباس فداکاری پنهاندور شده. تنبلی و بیعملی که پشت نقاب سنگدلی مخفی شده است. متوسل شدن به بیرحمی راه فرار آسانی بودسپس و تن دادن به چنین طرز فکری چیزی نبود که اشراف و فرماندهانی مانند آنها اجازهی انجامش را داشته باشند.
سپهبد با لحن تندی پرسید:اینجان «فکر میکنی این فرار ازاینا واقعیته، مگه نه، سرتیپ دوم؟»
ویلم ناخودآگاه به مافوقش نگاه کرد؛ از اینکه او اینقدرچطور واضح افکارش را خوانده بود، غافلگیر شد. سپهبد مستقیم بهکسانی او خیره شد، در حالی که چشمان زرشکیاش شعلهور بودند.
«و دقیقاً همینه. این فرار ازآسیبدیده واقعیته، یک بیعملیِ غیرقابلبخشش. برای همینهشدند که تو باید به جنگیدن ادامه بدی.»
چشمان زرشکی و شعلهورکسانی یک پیروپ؛ پیروپی در برابرجمهوری ویلم که یک اونیکس بود.
«من رو بهعنوان یه آدم تنبل و بیمصرف مسخره کن، یه سگ پیر و رقتانگیز که از زیر بار مسئولیتهاش فراروسط کرده. اونقدر شایستگی به دست بیار که بتونی این کار رو بکنی... من دیگه وقت زیادی برام نمونده، اما تو هنوز وقتنکنند داری. وقت کافی برای مبارزه با این فرار از واقعیت، این بیعملی و این عدم تحملی که بر این کشور حاکم شده.»
تویی که میتوانی فرارهستند احمقانه از واقعیت رامتفاوتی همانطور که هست بشناسی.
ویلم چشمانش را بست وبتنیِ رضایت و احترام خود رامتوجه به این ژنرال پیر نشان داد.
«بله، قربان.»
لِنا با سردی جواب داد:اینجان «نه. همهچیز به این ختم نمیشه،فرار مگه نه ستوان دوم؟ در واقع،»
این
«دلیل اصلیه.»
یک هشتاد و شش کهشدند به یک غیرنظامی شلیک کردهاینجان بود، آن هم یک دختر جوان.
آن پیادهنظام زرهی بهمحض دیدن این صحنه، فوراً به سمت آن هشتاد و شش شلیک کرد. این واکنش طبیعیِ یک سرباز مغرور بود که وظیفه داشت ازجنگ غیرنظامیان ضعیف دفاع کند. او تقریباً احساس بدی داشت که نمیتوانست از تفنگ تهاجمی سنگین خود استفاده کند، زیرا پس از یک نبرد طولانی از کار افتادهامروز بود و مجبور شد به تفنگ تهاجمی یدکیاش متوسل شود. با این حال، گلولههای ۱۲.۷ میلیمتری برای متلاشی کردن آن هشتاد و شش بیش از حد کافی بودند.
اما لحظهای بعد که بدن دختر منفجر شد، پیادهنظام زرهی متوجه اشتباهش شد. و با وجود اینکه فهمید چه اشتباهی کرده است، هیچ راهیآدمای برای جبران آنچه اتفاق افتاده بود وجود نداشت. آن هشتاد و شش به یک آکتئون شلیک کرده بود، به این معنی که او فقطجنگ سعی داشت از غیرنظامیان در برابر یک سلاح انتحاری دفاع کند... و پیادهنظام زرهی او را به خاطر این تلاشش به ضرب گلوله کشته بود.
او را کشته بود و هیچ راه برگشتی وجود نداشت. او یک قاتل بودهنوز و بدتر از آن، این فقط یک قتل نبود؛ این برادرکشی بود، کشتن یک همرزم.سعی و ارتش بیش از هر چیز دیگری از کسانی که همرزمشان را میکشتند، متنفر بود.
سرباز نمیتوانست این را بپذیرد.
وقتی او را دستگیر کردند وچند به خاطر کارهایش مقصر دانستند، ازنکردن پذیرش هر چیزی سر باز زد.
من قاتل نیستم
، این چیزی بود که میگفت. این برادرکشی نبود. آن هشتاد و شش یکهنوز دختر بیدفاع را کشت. فقط از قضا آن دختر یک آکتئون بود و شاید اوسعی فقط سعی داشت وانمود کند که دخترک یک تهدید است تا مرگش را توجیه کند.
پس شاید من کشتهکسانی باشمش، اما این قتلآدمای نبود و برادرکشی هم نبود.
و بنابراین، پیش از آنکه به پلیس نظامی تحویل داده شود، سرباز فرصتیپناهندگان پیدا کرد تا فیلم را به یک عکاس جنگی بیپروا که مخفیانه وارد میدانجنگ نبرد شده بود، بدهد. تا به مردم بگوید که هیچ کار اشتباهی نکرده است.
تا به همه بگوید منتوجه چیزی را دیدم که دیدم،چطور پس شلیک کردنم کاملاً منطقی بود.
خانوادههای مردم از آنها گرفته شدند و آنها بار دیگر تحتکسانی رژیمی از سرنیزهها و پوتینهای نظامی قرار گرفتند. و دلیل آن،اینا دو شکست پیاپی و سریع بود. فدراسیون، در این لحظه، کاملاً
توسط ماشینهای کشتار محاصره شده بودگوشهای و آنها لحظهبهلحظه نزدیکتر میشدند، بدون اینکهداریم کسی مانعشان شود. وضعیت، وحشتِ محض بود.
و به همینآدمای دلیل بود کهچند شکار آکتئونها فروکش نمیکرد.
دختران آکتئونِ واقعی همگی از قبل مرده بودند، اما همین که کسی به دیگری اشاره میکرد و میگفت او آلودهکسانی است، هیچکس نمیتوانست جلوی هجوم مردم برای بیرون راندن آن شخص را بگیرد. دولت بارها اعلام کرد که هیچ مدلراه مین خودکارِ جدید یا ویروس بمبگذاری انتحاری وجود ندارد، اما حملات به پناهندگان، اقلیتها، خانوادههای سربازان و سربازان مجروح متوقف نشد.
مسئله فقط این نبود که ریشهکن کردن شایعات دشوار بود؛ بلکه ایدهی یکگوشهای مین خودکار جدید یا ویروس بمب انتحاری به مردم دلیلی موجه برای بیرون راندنجمع افراد نامطلوب میداد. این ابزار مناسبی برای خالی کردن خشمشان در پوشش عدالت بود.
یک دختر سلنا که برادرش در ارتش ثبتنام کرده و در جنگ کشته شده بود، از مدرسه اخراج شد. خانوادههایی که کودکان آکتئون یا شنود را بهتخلیه فرزندخواندگی پذیرفته بودند، مورد آزار و اذیت کلامی قرار گرفتند و مجبور شدند شهر را ترک کنند. اقلیتها خانههایشان را در آتشسوزیهای عمدی از دست دادند ونتوانستند هتلهایی که پناهندگان را اسکان داده بودند، آنقدر مورد آزار و اذیت قرار گرفتند که مجبور شدند تسلیم شوند و از ادارهی ساختمانهایشان بهعنوان مکانهای تخلیه دست بکشند.
و همهی اینها منجر به وخامت صلح شد و نارضایتی و اضطراب شهروندان را بیشتر کرد. آکتئونهاسعی دیگر کافی نبودند. مردم به جرم واضحتر و شرارت مشخصتری برای تعقیب نیاز داشتند. گناهکارانی غیرقابلبخشش و غیرقابلنجات،سنگرها یک «دیگری» متفاوت که بتوانند با صدای بلند و با افتخار او را به خاطر همهچیز سرزنش کنند.
مثلاً مانند جمهوری. یا مانند...
...واحد نخبهی قهرمانانی که توسط فدراسیون نجات یافته بودندناخواسته اما نتوانستند جلوی این شکست را بگیرند. کسانی کهچند به مردم آسیب رساندند؛ بهعنوان شنود، بهعنوان آکتئون، بهعنوان لژیون.
دیوانگانِ تشنهی جنگی کهکسانی زادهی جمهوری بودند، زادهیآدمای منطقهی هشتاد و ششم.
پخش تلویزیونی آن را بهعنوان یک فیلم تکاندهنده بهمیجنگیم تصویر کشید؛ لحظهای که ریتو به دختر آکتئون شلیکمیکردند کرد. فقط همان لحظه، بدون هیچ پیشزمینهای. این فیلم
از سنسور نوری پیادهنظام زرهی استخراج شده بود. در حالی که رایدن با دیدنبتنیِ اینکه ارتش چطور اجازه داده این فیلم به بیرون درز کند، شوکه از جاروزه بلند شد، گویندهی اخبار با خشم و شعفی گمراهکننده به گزارش خود ادامه داد.
مدرک ویدیویی از گروه ضربت —از هشتادجنگل و ششها— که یک بیگناه را میکشند. مدرکیآدمای تفرقهانگیز مبنی بر اینکه آنها نیز دشمن هستند.
هشتاد وناخواسته ششها دشمنانکسانی قسمخوردهی بشریت بودند.
آنها با میل خودجمهوری به لژیون تبدیل میشدند ومیجنگیم به صفوف ماشینهای کشتار میپیوستند.
آنها بهعنوانچرا شنود باهستند لژیون تبانی کردند.
آنها به آکتئون تبدیل شدندبتنیِ و بیشمار غیرنظامی بیگناه رامتوجه در سراسر فدراسیون به قتل رساندند.
و در بحبوحهی نبرد، غیرنظامیان را کشتند. آنها احتمالاً تا به حال سربازانداریم بیشماری از فدراسیون را کشته بودند. و به همین دلیل بود که فدراسیونوسط بهمحض ظهور آنها، شروع به باختن در نبردها یکی پس از دیگری کرد.
ما به خاطر آنها باختیم.
آنها خائناند. آنها به بشریت پشت کردندگردانهای و به حیواناتی تبدیل شدند که قصد شکارآسیبدیده ما را دارند. بزرگترین گناهکاران در میان همه.
...آنها کسانینگاهی هستند کهسنگر ریتو را کشتند.
این یک سرباز فدراسیون بود که جان او را گرفت، با این حال مردم جمهوریاینا عمداً این واقعیت را نادیده گرفتند و خود را قربانی جلوه دادند. درست مانند مردم جمهوری،گرفتار آنها خود را قربانی نشان دادند در حالی که خودخواسته نسبت به جنایات خودشان بیتفاوت ماندند.
«...این یه جور شوخی مریضه؟»
رئیس ستاد و جانشین فرماندهی هر جبهه —از جمله رئیس ستاد جبههی غربی، ویلم ارنفرید— یکی پسجنگزده از دیگری از سمت خود برکنار شدند. هر بار یک دلیل مشابه ارائه میشد: نافرمانی. همهی آنها ژنرالهایدور آیندهداری بودند که یا زیردست فرماندهی عالی جبههی خود بودند و یا بهعنوان جانشینان آیندهی آنها دیده میشدند.
پس از کنار زدن آیندهدارترینبتنیِ جانشینان خود، تکتک مقرهای فرماندهیمتوجه جبههها این دستور را صادر کردند.
«از اونجایی که من ملکهی هشتاد و ششها هستم، من رو بهعنوان گروگان اینجا تو پایتخت نگهنکردن میدارید تا اونا دست از پا خطا نکنن. تا اونا رو مجبور کنید از ارادهی ارتش فدراسیون اطاعتدفاعی کنن، با وجود اینکه قطعاً احساس خشم و کینه میکنن و حتی ممکنه تمایل به شورش داشته باشن.»
با تبدیل شدن هشتاد و ششها به مجرایی برای تخلیهی استیصالفرار مردم از شکست و همچنین هدف سوءظن و بیاعتمادی آنها، دیگر نهخطوط میتوانستند به فدراسیون بازگردند و نه میتوانستند در کنار سربازان فدراسیون بجنگند.
«برای اینکه هشتاد و ششها بهتون خیانت نکنن یا مقابلتون نایستن.نگاهی برای اطمینان از اینکه مثل تا الان، همچنان سلاح شما برایگوشهای جنگیدن با لژیون باقی بمونن. برای همینه که من رو گروگان گرفتید.»
«...ریپرِ کوچولو.»
او هنوز هم از این لقب کلافه میشد، اما دیگر به آن عادت کرده بود. با شنیدن صدای شیدندور که او را صدا میزد، شین به سمتش برگشت، در حالی که چشمانش مثل همیشه خسته و بیحوصله بود.سپس با این حال شیدن به او نگاه نمیکرد؛ در عوض، با تردید از پنجره به آسمان شرقی خیره شده بود.
«اونا هواپیماهای ترابریان؟ فقط مناینجان اینطور فکر میکنم یا بااینا اونایی که معمولاً میبینیم فرق دارن؟»
اصلاً بحث تفاوت آنها مطرح نبود، چرا که آن روز هیچ پروازیاطراف برنامهریزی نشده بود. هیچ نشانهای از تکاپو در باند پایگاه دیده نمیشد، بهجمهوری این معنی که هیچ خبری مبنی بر فرود اضطراری هم دریافت نکرده بودند.
شین در حالی که مشکوک شده بود، به پنجره نزدیک شد. هواپیماها واقعاً متفاوت بودند،آدمای نه فقط از نظر مدل، بلکه از نظر تعداد هم. آنها در آرایشی متشکل از دهراه هواپیما پرواز میکردند و از سمت شرق میآمدند، جایی که پایگاههای اطراف زانکت جدر قرار داشتند.
به نظر میرسید کاری در روستکامر ندارند و از فاصلهی دور درروزه حال چرخیدن بودند و پهلویشان را چرخانده بودند. درهای بدنهی کشیدهشان به سمتنباشند بیرون باز شد. شین این ساختار را میشناخت. اینها هواپیمای باری نبودند؛ آنها
بمبافکن
بودند. آنها همان
مکانیزم بمبافکنهایی را داشتند کهبتنیِ در میدان نبرد برفی پادشاهی متحدکسانی دست به حملهی انتحاری زده بودند.
...بمبافکنها آنجا چه میکردند؟
آیا آمادههنوز میشدند تاجمهوری بمبها را اینقدر
دورتر ازچرا خط مقدمهستند ارتش خودی
رها کنند؟
اما لحظهای بعد، متوجه ماجرا شد. وهنوز این درک باعث شد تمام منافذ پوستشمیجنگیم باز شود و مو بر تنش سیخ شود.
«—سرهنگ!»
او با گرته ارتباط برقرار کرد؛ آنقدر کلافه بود که حوصلهی ور رفتن با تنظیماتآسیبدیده پارا-رِید را نداشت. در حالت عادی، او مستقیماً با گرته تماس نمیگرفت و در عوض بهاینا دستیارش میسپرد تا به او اطلاع دهد که دنبالش میگردد، اما الان وقت این حرفها نبود.
«سروان نوزن؟! لژیونه...؟»
«نه، ولی خیلی فوریه!کسانی کل واحد و تمام واحدهایجمهوری وارگوس رو برگردونید! همین الان!»
گرته فوریت حرفهای او و تماس مستقیمش را به توانایی او ربط داد، اما شین حرفش را قطع کرد. اینکه گرته با وجود سردرگمیاش آنقدر به او اعتماد داشت کهدفاعی به حرفش گوش دهد، چیزی بود که شین صمیمانه بابتش سپاسگزار بود. آنها همچنین شانس آوردند که حملات متناوب لژیون که از زمان عقبنشینیشان ادامه داشت، شب گذشته فروکش کردهنشوند بود. این موضوع به گروه ضربت زمان داد تا دور هم جمع شوند و شین میخواست از اینکه اعضای واحد مجبور شوند این صحنه را در میانهی نبرد ببینند، جلوگیری کند.
«من تو این فاصله کار شناسایی رو انجام میدم... لطفاً بهعنواننگاهی فرماندهی تیپ کنترل واحد رو به دست بگیرید، قبل از اینکهگوشهای شروع به گمانهزنی کنن یا به خاطر اطلاعات غلط از هم بپاشن!»
این بار در مقایسه با
آن زمان
افراد بسیار بیشتری حضور داشتند. دور هم نگه داشتن همه بهفرار تجربه، مهارت و دانش نیاز داشت. دیر واکنش نشان دادن درتخلیه همان لحظات اولیه، چیزی بود که باید از آن اجتناب میکردند.
از گوشهی چشمش شیدن را دیداینکه که متوجه حرفهایش شده و برگشتهاطراف بود. او داشت در پارا-رِید فریاد میزد...
«جمع بشید، گروهاطراف تشکیل بدید، بهآسیبدیده بقیه هم بگید»
...و همزمان به محققان وشدند کارگران غیرنظامی که دستگاه رِیداینجان نداشتند دستور میداد فرار کنند. حتی
کوچکترین فقدان اطلاعات، حتی یک نفر کهروزه تمایلی به اشتراکگذاری اطلاعات و همکاری نداشت، میتوانستجمع برای آنچه در شرف وقوع بود، مرگبار باشد.
سیگنال نزدیک شدن برنامهریزینشدهی هواپیماها به صدا درآمد... او میتوانست حس کند که گرته میزش را ترک کردهناخواسته است؛ احتمالاً برج مراقبت باند به او اطلاع داده بود. میتوانست صدای نفسنفس زدن ناباورانهی او را بشنود وقتیمسلماً که از پنجره به بیرون نگاه کرد و او نیز متوجه شد چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
«ارتباط ما داره با خاک اصلی فدراسیونجنگل قطع میشه. جبههی غربی... تمام جبهههای فدراسیونهنوز قراره تبدیل به منطقهی هشتاد و ششم بشن!»
پرندگان فلزی محتویات انفجاری خود را رها کردند. بمبها از آسمان سقوط کردند ومیجنگیم بر پشت خط مقدم باریدند. آنها پایین آمدند و در زمین فرو رفتند. منفجرخطوط نشدند، و دلیلش این بود که قرار نبود از بالا روی سر دشمنان ریخته شوند.
مینهای پراکنده.
سلاحی که با تشخیص انسان، وسیلهی نقلیه یا تانک فعال میشد و با این کار مانع ازجنگزده رفتوآمد واحدهای نظامی میشد. و تعداد بیشماری از آنها رها شده و در فاصلهی زیادی در پشت پایگاهدور اصلی گروه ضربت در روستکامر، پادگان وارگوسها در شهر فورتراپید و خط ذخیرهی هاروتاری کار گذاشته شده بودند.
درست همانطورنگاهی که جمهوریسنگر زمانی دیوارها و
میادین مین
را ایجاد کرد تا مطمئن شودچند جاگرناتها و «واحدهای پردازشگر» آنها قادرنکردن به عقبنشینی از میدان نبرد نخواهند بود.
تنها زمانی که اولین لایهی خطوط ایجاد شد —و راه عقبنشینی ارتش جبههی غربیبتنیِ و تمام ارتشهای جبهههای فدراسیون مسدود شد— دستور ابلاغ شد. در حالی که تمامروزه اعضای واحد در برابر او ایستاده بودند، گرته این موضوع را از آنها پنهان نکرد.
از این پس، گروه ضربت موظف بود تا پای جان ازکسانی پایگاه روستکامر دفاع کند. آنها اجازهی عقبنشینی نداشتند. همین دستور به تمامفرار واحدها در تمام جبههها ابلاغ شده بود. این مسئله، البته، منجر به
طغیان خشم و نارضایتی شد، اما با وجودآدمای میدان مینی که آنها را در میدان نبرد بهنکردن دام انداخته بود، شکایاتشان به آن سوی خط نمیرسید.
آنها نمیتوانستندهنوز به خانههایجمهوری آرام خود بازگردند.
آنها مجبور بودند برای محافظت از مردمی که ارتباطشان را قطع کرده بودند، با تهاجم لژیون مبارزه کنند و سربازان حاضر در میدان نبردآدمای هیچ راهی برای زنده ماندن نداشتند جز اینکه از دستورات اطاعت کنند و بجنگند. طرف مقابل کنترل تدارکات و راه خروج آنها را درجنگ دست داشت، در حالی که لژیون جلوی چشمانشان به سمت آنها هجوم میآورد. آنها هیچ وسیله یا شانسی برای شورش علیه سرزمین مادریِ دورافتادهشان نداشتند.
مسیر پیشروی آنها توسط لژیون بستهآسیبدیده شده بود؛ و پشت سرشان توسطشدند کینهتوزی بشریت حصار کشیده شده بود.
این وضعیت هیچ تفاوتی باشدند میدان نبرد جمهوری که زمانی منطقهیچند هشتاد و ششم نامیده میشد، نداشت.