چپتر 150: پیوست
0پیوست
علاوه بر پردازشگرها و نیروهای رزمی، مقر گروه رزمی هشتاد و ششم در پایگاه روستکامرِ فدراسیون، محل استقرار تعدادخودش زیادی از سربازان و پرسنل نظامی بود. یکی از وظایف این پرسنل، جابهجایی تدارکات بود، اما وقتی چشم شینمسئله به سایه بزرگ و آشنایی افتاد که با وجود حرکات دستوپا چلفتیاش داشت به آنها کمک میکرد، سر جایش ایستاد.
برخلاف پایگاههای خط مقدم منطقه هشتاد و ششم و پایگاههای لشکر زرهی ۱۷۷ جبههلاشخور غربی که در مجاورت میدان نبرد بودند، روستکامر از خطوط مقدم دور بود. اینیادگیری یعنی بعد از نبردها نیازی به جمعآوری تجهیزات و قطعات از میدان جنگ نبود.
همین موضوع شین را به این فکر انداخت کهجنگ وقتی عملیاتی در کار نیست—یا به عبارتی، وقتی فیدوعبارتی هیچ کار دیگری برای انجام دادن ندارد—دقیقاً چه کار میکند.
برخلاف لاشخورهای دیگر که فدراسیون آنها را از روی فیدو الگوبرداری کرده بود، فیدو هنوز همان واحد هستهرفتاری اصلیاش را که در جمهوری ساخته شده بود، درون خود داشت. وظایف برنامهریزیشدهاش باید دقیقاً همان چیزهایی میبود کهچیزی در منطقه هشتاد و ششم انجام میداد. اما فیدو به طرز عجیبی، با انعطافپذیری غافلگیرکنندهای کارهایش را پیش میبرد.
خب، شاید آنقدرها هم جای تعجب نداشت. حتی در آن زمان هم فیدو دستوراتلاشخور سربازان جمهوری را نادیده میگرفت و به مناطق رزمی تعیینشدهاش اهمیتی نمیداد. مدام سواریادگیری پروازهای ترابری میشد؛ رفتاری که برای یک لاشخور، در اوج انعطافپذیری و استقلال بود.
شین خیلی وقت بود که دیگر از خودش نمیپرسید چه نوع برنامهای درون آن هسته در حال اجراست. باخودش خودش فکر میکرد که حتی اگر لاشخورها قابلیت یادگیری هم داشته باشند، باز هم هر چیزی حدی دارد، امامسئله مدتها پیش به این نتیجه رسیده بود که این مسئله ارزش فکر کردن و درگیر کردن ذهنش را ندارد.
فیدو بعد از تخلیه کانتینری پرجمعآوری از سبزیجات یا چیزی شبیه به آن،فکر رویش را به سمت پرسنل تدارکات چرخاند.
«پی!»
«اوه، مثل همیشه ممنونمناطق بابت کمک... راستی نگاهمدام کن، صاحبت هم پیداش شد.»
«پی.»
در حالی که حسگر نوری فیدو با اشتیاق چشمک میزد، گرته با قدمهایی که صدای تقتق کفشهای پاشنهبلندش را روی زمیندیگری منعکس میکرد، با لبخندی روی لب نزدیک شد. کامیونی که آذوقه آورده بود حرکت کرد و رفت، و به جای آن،برنامهریزیشدهاش تریلی بزرگی پر از مهمات وارد شد. گرته با تماشای واکنش فیدو به نزدیک شدن شین، لبهای سرخش را از هم گشود.
«...وقتی به جمهوری کمک فرستادیم،زمان چند تا از مدلهای اینتعیینشدهاش یکی رو هم جمع کردیم.»
شین نگاهی بهمیگرفت گرته انداخت، امااهمیتی او نگاهش را برنگرداند.
«تعداد انگشتشماری از واحدهای برت دیگه هم هستن که به اندازهترابری این یکی کار کردن، اما هیچکدومشون به این باهوشی نیستن. لجباز،برنامهای دستوپاچلفتی... و هیچ کاری جز اطاعت از دستورات اولیهشون انجام نمیدن.»
فیدو همیشه تامین تدارکات یک هشتاد و شش خاص را در اولویت قرار میداد. برای همین هم، هر پایگاهی را کهدیگری به آن اعزام میشد ترک میکرد و حتی دستورات جدیدی یاد میگرفت؛ مثل جمعآوری قطعات تجهیزات کشتهشدگان جنگ یا نشانهای شخصیشان.برنامهریزیشدهاش تنها کاری که فیدو انجام نمیداد، جمعآوری بقایای اجساد سربازان بود. شاید برای این کار، ممنوعیت سفتوسختی در سیستمش تعریف شده بود.
شین باتعجب بیتفاوتی گفت:حتی «که اینطور.»
گرته ابرویی بالا انداخت و گفت:اهمیتی «برات جالب نیست؟ لاشخوری که تمام اینرفتاری مدت کنارت بوده، با بقیه فرق داره.»
«چرا سعی نکردین آنالیزش کنین؟»
گرته شانهای بالا انداخت و گفت: «هوش مصنوعیقطعات خارج از حوزه تخصص منه. اگه نتونه بجنگه... ونیست—یا مخصوصاً اگه یه فلدرس نباشه، زیاد برام مهم نیست.»
بخشهای حافظه فیدو هنوز هم حاوی اطلاعات و خاطرات شین... و تمام اعضایمدام کشتهشدهی اسکادران پیشتاز بود. ظاهراً به همین دلیل، وقتی فیدو را در یکنوع بدنه جدید متعلق به فدراسیون قرار دادند، بیدلیل با هسته مرکزیاش ور نرفته بودند.
شین پس ازمیگرفت کمی مکث واهمیتی فکر کردن، گفت:
«خیلی قبل از اینکه شما بهش اشاره کنین، میدونستم فیدو مثل بقیه لاشخورها نیست. حتی همون موقع تو پایگاههای خط مقدم منطقه هشتاد و ششم هم،لاشخورها فیدو با بقیه فرق داشت... تازه،» شین در حالی که به چشمان بنفشی که به او دوخته شده بود نگاه میکرد، ادامه داد: «اگه یه نفرمثل بهتون میگفت سگی که سالها پیش پیداش کردین، تمام این مدت در واقع یه گرگ بوده، بعد از این همه وقت دیگه براتون فرقی نمیکرد، نه؟»
اگر هنوز هم به تو محبتجمعآوری میکرد. اگر بعد از این همهموضوع مدت، هنوز هم کنارت مانده بود.
گرته لبخند زدنداشت و گفت: «گمونمدستورات برام فرقی نمیکرد.»
«حتی اگه اون یهمناطق لاشخور نباشه هم براممدام مهم نیست. اون هنوزم...»
شین حرفش را نیمهکاره رها کرد و نگاهی به فیدو انداخت. فیدومیشد که متوجه این نگاه شده بود، بازوهای جرثقیلمانندش را برای او تکان داداگر و شین حس کرد که لبانش به لبخندی محو از هم باز شد.
«هر چییعنی که باشه، اوننیازی هنوزم با منه.»