چپتر 155: روزهای ساده تریاژ با برچسب سیاه
0«فیدو، عیبی نداره. بکنش.»
شین در حالی که دستش را روی کانوپی لهشدهی جاگرناتِ درهمشکسته میزد، از سوراخحال بزرگی که روی زرهِ کجوکولهی آن ایجاد شده بود به داخل نگاه کرد و اینزشت را گفت. کارِ همرزمش که داخل این واحد نشسته بود، دیگر از کار گذشته بود.
کوجو که دستور داشت در حالت آمادهباش بماند، با تماشای این صحنه از طریق صفحهنمایشِ نوریِ جاگرناتش، متوجه سرنوشت آن دختر شد. اصلاً وقتی پای جاگرناتها در میان بود،متصل هیچ پردازشگری نمیتوانست از ضربهی سهمگینِ یک گرگ خاکستری به پهلوی دستگاه جان سالم به در ببرد. از میان تمام نقصهای ممکن، این ماشینِ معیوب که مایهی افتخار جمهوری بود،هواگاز یعنی جاگرنات، کابینی داشت که خیلی سست به شاسی متصل شده بود؛ به همین دلیل وقتی مستقیماً مورد حمله قرار میگرفت، نیمتنهی دستگاه بهصورت افقی از وسط دو نیم میشد.
کوجو آنقدر منظرهی وحشتناک و دلخراشِ همرزمانش راداخلش دیده بود که نیمتنهی بالاییشان همراه با شاسیِ دستگاههنوز کنده میشد، که دیگر به آن عادت کرده بود.
لاشخورِ مدلقدیمی که فیدو نام داشت، با استفاده از هواگاز و بازوی جرثقیلشجثهی کانوپی را برداشت. شین روی کابینِ بازشده خم شد. جثهی بزرگ فیدو محتویاتاصلی داخل کابین را از دید پنهان میکرد و نمیگذاشت بقیهی پردازشگرها داخلش را ببینند.
نیروی اصلی لژیون از قبل در حال عقبنشینی بود، اما هنوز هم ممکن بود برخی از مینهایهنوز خودکششیِ کُند در میدان نبرد باقی مانده باشند؛ سلاحهای انساننمای زشت و بدقوارهای که بدنشان پر ازقوی مواد منفجرهی قوی و ترکشهای جهتدار بود. پیاده شدن از دستگاهها بعد از نبرد، رسماً خودکشی بود.
با این حال، به نظر نمیرسید که شین اصلاً احتیاطپهلوی کند. او یک تپانچهی خودکار ۹ میلیمتری در دست داشتمایهی و آن را هم به قصد خودکشی بیرون نیاورده بود.
دستش را به سمت چیزی لهشده در داخل کابینببینند دراز کرد و آن را لمس کرد. وقتی دوبارهبرخی ایستاد، به نظر نمیرسید که تپانچهاش را بالا آورده باشد.
کوجو چشمانش را بست و بااستفاده خودش فکر کرد: آه... نیازی نیستبازشده بهش شلیک کنه. همون موقع تموم کرده.
دخترهی خوششانس.
سیستمهای عصبی و گردش خون که برای زندهماندن حیاتی بودند، در سر و قفسهی سینه قرار داشتند.ممکن در مقابل، جراحات وارد به شکم باعث مرگ فوری نمیشد. در بدترین حالت، فرد مجروح ممکن بود روزهایقرار طولانی را در عذاب و درد سپری کند، بدون اینکه بمیرد. پس از این لحاظ، او خوششانس بود.
در هر صورت میمرد،میکرد پس همین که بدون دردببینند رفت، یعنی خیلی شانس آورد.
دستهبندی تریاژ: سیاه. کسی که هنوز زنده بود اما بهزودی میمرد. کسانی که در آستانهی مرگ بودنددید و نیازی به مراقبتهای پزشکی نداشتند. و هشتاد و ششهایی که به این میدان نبرد تبعید شده بودند،خودکششیِ از همان ابتدا همگی در این دسته قرار میگرفتند. همهی آنها در مورد مرگ همین نظر را داشتند.
با این وجود، او این امتیاز را نداشتداخلش که بدون حس کردنِ دردِ متلاشی شدنِ بدنشاما یا بیخبر از لحظهی مرگش، از دنیا برود.
—یکی... کمکم کنه.
خاطرهی آن صدای ضعیف که مخاطب خاصی نداشت و از طریق تشدید حسی به گوشش رسیده بود، بار دیگر در ذهن کوجو جاننبرد گرفت. ای کاش میتوانست از او محافظت کند. میدان نبرد حتی به او این اجازه را نمیداد که کنارش بماند و از او مراقبتتپانچهی کند. همرزم عزیزش که برایش مثل یک خواهر کوچکتر بود. کسی که حتی قبل از اعزام به اسکادران پیشتاز، سالها در کنارش جنگیده بود.
ببخشید مینا. آخرشلاشخورِ هم نتونستم هیچاستفاده کاری برات بکنم.
کوجو صلیب کشید و برای آرامش روح او دعا کرد. این حرکتی بود که هیچکس دیگری در جوخه انجام نمیداد. هشتاد و ششها مدامباقی در معرض پوچی و رنجی گریزناپذیر بودند و به همین دلیل از باور به خدایی که نجاتشان نمیداد، سر باز میزدند. مخصوصاً در این اسکادران.میلیمتری آنها عزرائیلی در کنار خود داشتند که تنها آرامش واقعیِ مرگ را به پردازشگرها هدیه میداد و آنها را از بدترین پایانِ ممکن نجات میبخشید.
او مینا و متیو را که اولین کشتهی این اسکادران بود با خودسالم میبرد... و وقتی هم کوجو بمیرد، او را هم میبَرد... او آنها راخیلی به جایی میبُرد که به آن تعلق داشتند. عزرائیلِ خودشان، نه یک خدای خیالی.
کوجو از طریق صفحهنمایش نوریاش میتوانست او را ببیند. در کنار بقایای همرزمانشان ایستادهحال بود، همراه با آن عنکبوت چهارپایی که مرکبش بود. و در کنارش، لاشخورِ وفاداری کهزشت خدمتکارش بود. او آنجا ایستاده بود؛ درست مثل لقبش، عزرائیلِ شوم، محبوب و... زیبای آنها.
اما با تمام این اوصاف، اینکهاستفاده آدم روزهایش را فقط با فکربازشده کردن به مرگ بگذراند، واقعاً مسخره بود.
«صد و سی ومیکرد دو روز تا پایان خدمتم!ببینند درود بر اسکادرانِ لعنتیِ پیشتاز!»
کوجو مثل هر روز صبح در انتهای آشیانه ایستاده بود و روزشمارِ رنگارنگش را بهروز میکرد. دستهایش را به هم کوبید تا گچها را پاککابینی کند و به راه افتاد. او پوستی تیره داشت و موها و چشمانش متعلق به نژاد مریدیانا بود؛ نژادی که حتی در میان هشتاد و ششهاشاسیِ که خود اقلیتهای قومی جمهوری بودند، کمیاب محسوب میشد. قدبلند و چهارشانه بود و موهایش را به شکل سه بافتِ محکم تا روی گردنش بسته بود.
نهایتِ لذت بردن از زندگی و خندیدنپردازشگرها به سختیها و سرنوشتِ تلخ، بهترین راه برایعقبنشینی مقاومت در برابر این ظلم و ستم بود.
با ورود به سالن غذاخوریِ آسایشگاه، کوجو دید که صبحانه در حال آماده شدن است. آنطرفِ پیشخوان، آنجوپنهان با یک ملاقهی چوبی در حال هم زدن قابلمهی بزرگی بود. رایدن هم با استفاده از ماهیتابهای که آنقدرمیدان بزرگ بود که میشد از آن بهعنوان یک سلاح سرد استفاده کرد، داشت برای چند نفر املت درست میکرد.
سئو و کورنا داشتند قاشق و چنگالها را روی پیشخوان میچیدند، و کایه هم داشت به گربهای که دایامینهای چند وقت پیش پیدا کرده بود غذا میداد. بقیهی اعضا و تیم تعمیر و نگهداری دور میز نشسته بودند ودستگاهها گپ میزدند، در حالی که شین در دورترین نقطه نشسته بود و مثل همیشه با فاصله از بقیه کتاب میخواند.
کوجو چشمانش را ریز کرد؛ خاطرهای دور در ذهنش جان گرفت. وقتی بچه بود...ببرد مادرش در آشپزخانهی خانه با عجله صبحانه درست میکرد، در حالی که خواهر و برادرهایشمتصل دور میز سروصدا میکردند. پدرش هم روی مبلِ اتاق نشیمن لم میداد و روزنامه میخواند...
البته کوجو این حرفها را به زبان نیاورد. اگر میخواست شین را بابای تیم و رایدن را مامانِ تیم صداخودکششیِ کند، احتمالاً باید انتظار این را میکشید که مقدارِ تهوعآوری شکر توی قهوهاش خالی کنند. او این را از رویبعد تجربه میدانست؛ کینو یک بار این کار را کرده بود و در نهایت موقع خوردن نوشیدنیاش تا مرز خفگی پیش رفت.
آنجو دستمالسری را که موهایشنام را با آن بسته بود بازکابینِ کرد و روی پیشخوان خم شد.
«حاضره؛ بیایین بگیرین. اوه، ولینمیگذاشت اول برو دستهات رو بشورنیروی کوجو. هنوز پر از گچه.»
«اوه، حواسم نبود.»
با بلند شدن صدای تقوتوقِ صندلیها هنگام بلند شدنِ بچهها (صندلیها لق میزدند و بعضی از پایههایشانهنوز کمی از سطح زمین بالاتر بود)، کوجو سالن غذاخوری را ترک کرد تا دستهایش را بشوید. وقتی برگشت،ترکشهای دید که یک نفر از قبل سهمِ غذای او را گذاشته است. با یک «ممنون!»ِ از تهدل نشست.
غذای آن روز صبحشان نانِ کنسرویِ گرمشده، خورش گوشت خرگوش و املت سبزیجات بود.بزرگ برای دسر هم توت، پرتقال و جایگزین قهوه که از قاصدکها درست شده بود، داشتند.حال همهی اینها از شهر متروکهی مجاور، جنگلِ کناری، یا باغچهی پشت آسایشگاهشان تهیه شده بود.
البته آنها راهی برای پیدا کردن چیزهای بیشتری نداشتند، بنابراین غذای نسبتاً سادهایقبل بود، اما چون به غذاهای مصنوعیِ افتضاح... یا بهتر است بگوییم بیمزهی کارخانههایباشند تولیدی عادت کرده بودند، این مدل صبحانه برایشان یک صبحانهی شاهانه محسوب میشد.
اما وقتی کوجو به میز نزدیک شد، با تعجب پلک زد. یک صندلیِ خالیببرد دور میز صبحانه بود. بقیه با دیدن نگاه او، به همان سمت خیره شدند.شاسی این درک در تمام سالن غذاخوری پخش شد و همه در یک لحظه متوجه شدند.
آنجا جای میناپنهان بود. اما او روزپردازشگرها گذشته کشته شده بود.
سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد. پردازشگرها به دیدن مرگ روزمرهی همرزمانشان عادت کرده بودند و همین باعثپنهان میشد خیلی زود با مرگ کنار بیایند. در بیشتر موارد، آنها همان روز یا شبِ بعد از آنکُند را به عزاداری برای شخص ازدسترفته میگذراندند و تا روز بعد، حداقل در ظاهر، به حالت عادی برمیگشتند.
اما نسخهی مرگ در این میدان نبرد، بهطرز خاصی پیشپاافتاده، بدیهیاصلی و به همین دلیل، بهشدت بیرحمانه بود. هر از گاهی، چیزی کهنبرد اصلاً انتظارش را نداشتند، وسعتِ عظیم این فقدان را به یادشان میآورد.
در حالت عادی، آنها میتوانستند فراموش کنند وگرگ با نادیده گرفتنِ این یادآوریِ شوم از آیندهی وحشتناکیممکن که در انتظارشان بود، به لبخند زدن ادامه دهند.
سکوتِ غمانگیزی بر سالن غذاخوری سایه انداخت؛ سالنی که درنیروی غیر این صورت، غرق در نورِ درخشان خورشید صبحگاهی وخودکششیِ عطر دلپذیر صبحانهشان بود. کوجو هر دو مشتش را گره کرد.
اگه لبخند نزنی، باختی.مدلقدیمی اگه خوش نگذرونی، فقطبازوی عمرت رو هدر دادی.
تسلیم شدن در برابر ناامیدی، به معنای تسلیم شدنببینند در برابر خوکهای سفیدی بود که آنها را بهبرخی این میدان نبرد انداخته بودند. این یعنی باختن به آنها.
و عمراًمیان اگه بذاریمپردازشگری اونا برنده بشن.
«هی بچهها! سه روزمیکرد دیگه ماه کامل میشه.داخلش بیاین جشن تماشای ماه بگیریم!»
کوجو، در اینلاشخورِ مورد چیزی میدونی؟ میگنهواگاز روی ماه یه خرگوشه.
کاش میتونستم ببینمش.پنهان کاش میشد تابقیهی خودِ ماه برم.
همه که از فریاد ناگهانی و پیشنهادِ کاملاً مضحکخاکستری او جا خورده بودند، با تعجب به سمت کوجوماشینِ برگشتند. او بدون توجه به نگاههای خیرهی آنها ادامه داد:
«ظاهراً این یه جشنیه که تو شرقِ قارهداخلش میگیرن. بیاین امتحانش کنیم! احتمالاً خیلی شبیه هموناما جشن تماشای شکوفههاست که قبلاً گرفتیم. مگه نه کایه؟!»
کایه که از مخاطب قرار گرفتنِ ناگهانیاش کمی جا خورده بود،کابینِ با عجله سر تکان داد. موهای دماسبیِ کلاغیرنگش که رنگِ مختصِ موهایداخلش نژاد اورینتا بود، با این حرکت به عقب و جلو تاب خورد.
«آه، آره، فکر کنم.میکرد یعنی، منم خیلی دقیقداخلش نمیدونم، ولی احتمالاً همینه!»
«پس بیاین همونطور که ماه روضربهی تماشا میکنیم، یکم نوشیدنی بزنیم و خوشسالم بگذرونیم! البته نه اینکه بتونیم الکل بخوریما!»
هیچکدام از پردازشگرها، از جمله کوجو، الکل نمینوشیدند. مست بودن به اینلژیون معنی بود که نمیتوانستند بجنگند، و ناتوانی در جنگیدن در صورت حملهی لژیون،مانده فقط به قیمت جانشان تمام میشد. غرورشان به آنها اجازه نمیداد اینگونه بمیرند.
رایدن که متوجه نیتِ پشت پیشنهاد کوجوهواگاز شده بود، پوزخندی زد: «خب، چرا که نه؟محتویات وقت آزاد که داریم، تنوع خوبی هم میشه.»
معاون کاپیتان موافقت خود را اعلام کرد. کوجو نگاهی دزدکی به قدیمیترین ساکن پایگاه، یعنیعقبنشینی رئیس تیم تعمیر و نگهداری انداخت که فقط لبخندِ زورکی و تلخی زد. به نظربدقوارهای نمیرسید بقیهی همتیمیها و تیم تعمیر و نگهداری هم مخالفتی با این ایده داشته باشند.
این یعنی تنها چیزی که باقی مانده بود، تأیید کاپیتان اسکادراندستگاه بود. فقط شین بود که به نظر نمیرسید به غیبت میناجمهوری واکنشی نشان داده باشد و چشمانش همچنان روی کتابش قفل بود.
«پس حله دیگه، نه شین؟!»
«...»
سکوت شین میتوانست به معنای رضایت، مخالفت، یا اعتراف به ایناصلی باشد که از روی بیعلاقگی اصلاً گوش نمیداده است. در بیشترمیدان موارد، گزینهی سوم درست بود. بنابراین کوجو دوباره حرفش را تکرار کرد.
«بیا سه روز دیگهپردازشگری که ماه کامل میشه،گرگ جشن تماشای ماه بگیریم! باشه؟!»
«شنیدم چیدید گفتی. آره،میکرد چرا که نه؟»
در این مرحله، دیگر کسی به خودش زحمت نداد بپرسد که اگر گوش میکرده، پسمحتویات چرا چیزی نگفته است. شین کتابی را که میخواند با صدای تقی بست و نگاهشعقبنشینی را به سمت کوجو چرخاند. عنوان روی جلد، تنوع دوم بود؛ یک رمان علمیتخیلی قدیمی.
شین هم خوره کتاب بود و هم بدون هیچ نظم و ترتیبی مطالعه میکرد، بنابراین هیچ ثباتی در انتخاب ادبیاتش وجود نداشت. کمی قبلتر،باقی داشت گلچینی از اشعار ضدجنگِ یک زنِ شاعرِ شرقی را میخواند. قبل از آن هم مشغول خواندن کتاب تبلیغاتیِ یک دیکتاتورِ معتاد به موادخودکار مخدر بود. رایدن که همرزم قدیمیاش بود، همیشه از سلیقهی عجیب شین در انتخاب کتاب انتقاد میکرد و کوجو هم با او همعقیده بود.
اما کوجو تا حدودی درک میکرد که چرا شین مجبور است اینگونه رفتارسالم کند و به همین دلیل، نمیتوانست از این پسر جوان که سه سالخیلی از او کوچکتر بود، به خاطر رفتارِ بهظاهر گستاخانهاش کینهای به دل بگیرد.
تا زمانی که مطالعه میکرد و چیزی برای پرتببینند کردن حواسش داشت... میتوانست ذهنش را از چیزهای دیگر دورمینهای نگه دارد. این کار فشار روی روانش را کم میکرد.
«ولی مگه این یه رسم پاییزی نیست؟هواگاز تازه ما به هیچکدوم از چیزهایی کهبزرگ تو این جشن استفاده میکنن دسترسی نداریم.»
«اونش اصلاً مهم نیست. من فقط یه بهونهداخلش میخوام که خوش بگذرونیم؛ هیچکدوممون هم که نمیدونیماما دقیقاً چطوری باید این مراسم رو اجرا کرد.»
در کمال تعجب،هیچ شین حالت چهرهی نسبتاًسهمگینِ ناخوشایندی به خود گرفت.
او زیر لب غرولند کرد: «...پسبقیهی برای همین بود که تو جشن تماشایقبل شکوفهها داشتیم فنجونهای آب رو مزهمزه میکردیم.»
کایه با تردید گفت: «اوه، راست میگی، اونبازوی موقع هم یه قیافهی عجیبی به خودت گرفته بودی.دید واقعاً اونقدر بد بود؟ اینکه جای الکل آب میریختیم؟»
آنها قرار نبود الکل بنوشند، اما حداقل میخواستند حال و هوای مراسم راقبل حفظ کنند. برای همین از یک بطری آب معدنیِ کمیاب و درجهیک وباشند فنجانهای شرقی که در یک فروشگاه بزرگِ مخروبه پیدا کرده بودند، استفاده کردند.
شین آه خستهای کشید: «...بیخیالش.»
سه روز بعد، طوفان شد.
کوجو در حالی که با صورتاستفاده روی میز افتاده بود، ناله کرد:بازشده «لعنت بهش...! ماه احمق! طوفان احمق...!»
سئو که روبهروی او نشسته بود و چانهاش را روی کف دستشلژیون تکیه داده بود، گفت: «بیخیال، ماه دیگه میگیریمش. در ضمن، اینقدر هم براشمانده غصه نخور. فقط یه ایدهی یهویی بود که همون لحظه به ذهنمون رسید.»
سخت بود تشخیص داد که سئوضربهی دارد سعی میکند به او دلداریجان بدهد یا نمک روی زخمش بپاشد.
کوجو غرغردید کرد: «متصدی، یهنمیگذاشت نوشیدنی برام بریز!»
«حتماً، میخوای بریزمش رو سرت؟»
کوجو با دیدن اینکه سئو دستش را به سمت یک لیواناصلی آب دراز کرده، تصمیم گرفت مسخرهبازی را کنار بگذارد و بلندمیدان شد. سئو با وجود ظاهر بانمکش، میتوانست حسابی تندخو و بیرحم باشد.
کوجو دستهایش را پشتپردازشگری سرش گره کرد وگرگ به پشتیِ صندلی تکیه داد.
«آه، لعنت به همهچیز. آره،نمیگذاشت همون موقع یهویی به ذهنمنیروی رسید، ولی واقعاً منتظرش بودم.»
این حرف باعثلاشخورِ شد کوجو دوبارهاستفاده به یاد بیاورد.
کوجو، در اینپنهان مورد چیزی میدونی؟ میگنپردازشگرها روی ماه یه خرگوشه.
کاش میتونستم ببینمش.هیچ کاش میشد تاضربهی خودِ ماه برم.
یا شایدم بتونیم از همین پایینبقیهی ببینیمش. ماه کامل میتونه خیلی روشنلژیون باشه، پس شاید فقط برای یه بار؟
مینا، وقتی برای اولین بار او را دیده بود. با آنکابینِ لبخند معصومانهاش. او هرگز خرگوشِ روی ماه را پیدا نکرد. برایپردازشگرها همین کوجو امیدوار بود که بتواند به جای او دنبالش بگردد.
سئو نگاهی به سمت آشیانه انداخت و گفت: «همهمون منتظرش بودیم. ولی به هرحال حال، امروز دیگه کنسله.» معمولاً این موقعِ شب و بعد از شام، تیم تعمیرانساننمای و نگهداری وقت آزادشان بود، اما امروز، آشیانه هنوز از صدای دستگاههایشان وزوز میکرد.
جاگرناتها شکننده بودند و در نبردها خیلی زود فرسوده میشدند، بماند که همیشه کمبود قطعات یدکی برای تعمیرشان وجود داشت. محمولهی قطعات یدکیِیعنی جمهوری امروز رسیده بود و هواپیما به خاطر خماریِ خلبانش با تأخیر فرود آمده بود. این طبیعتاً به این معنی بود که کاردلخراشِ تعمیر و نگهداری باید عقب میافتاد و تیم تازه الان، آن هم بعد از خوردن یک شامِ هولهولکی، میتوانستند دست به کار شوند.
دایا از استراحتِپنهان قهوهاش برگشت وبقیهی کنار سئو نشست.
او گفت: «گفتنلاشخورِ هر طور شده قبلهواگاز از خاموشی تمومش میکنن.»
کوجو نفس بلندی از بینیاش بیرون داد. تیم تعمیر و نگهداری غرور خاص خودشان را داشتند. آنها کسانی بودندمینهای که شریانِ حیاتی پردازشگرها، یعنی جاگرناتهایشان را سرویس کرده و در بهترین حالت نگه میداشتند. به همین خاطر، به پردازشگرهادستگاهها که مهارتهای لازم برای تعمیرات را نداشتند، حتی اجازه نمیدادند موقع کار به دستگاهها دست بزنند. و با این حال...
کوجو گفت: «کاشهیچ راهی پیدا میکردیمضربهی که بهشون کمک کنیم...»
«شین قبلاً ازشون پرسیده، ولی گفتن نیازی به کمک ندارننیروی و مراقبت از بچهمدرسهایهایی مثل ما فقط حواسشون رو پرت میکنه.کُند ولی این رو هم گفتن که بابت این دردسر متأسف هستن.»
به پایگاههای خط مقدم که فقط هشتاد و ششها—که انسان محسوب نمیشدند—در آنها حضور داشتند، تنهاکابین حداقلِ میزان برق اختصاص داده میشد. و از آنجا که تجهیزات تعمیر و نگهداری بیشترِ برقهنوز را مصرف میکردند، هر زمان که آنها مشغول کار بودند، تقریباً هیچ برقی به آسایشگاه نمیرسید.
به همین دلیل بود که بقیهی پردازشگرها، از جمله دایا، در حال حاضرقبل به جای اینکه در مکانهای همیشگیشان در این وقت از عصر باشند، درباشند سالن غذاخوری جمع شده بودند. برق کافی برای روشن کردن چراغِ اتاقهایشان وجود نداشت.
با این وجود، دیدن و شنیدن صدای جیغوجیغِ شش دختر—دو برابر تعداد معمول—در سالن غذاخوری باعث شد کوجو لبخند پهنیمایهی بزند. کوجو فقط چند سال به مدرسه رفته بود، اما احتمالاً شبهای اردوی مدرسه هم همین حسوحال را داشت. اینوسط فضای غیرمعمول باعث میشد احساس سرخوشی کند و همه فقط دور هم جمع شده بودند و هر کاری دلشان میخواست میکردند.
شین برگشت، روی صندلی همیشگیاش در انتهای اتاق نشست و یکاصلی کتابِ گالینگور را باز کرد. بچهگربه که ظاهراً از اولین طوفانِ زندگیاشنبرد ترسیده بود، با عجله پرید و به سینهی یونیفرمِ میدانیِ او چسبید.
کوجو ازکرده او پرسید:مدلقدیمی «چی میخونی؟»
شین کوتاه جواب داد: «مه.»
یک داستان ترسناکِ فضای بسته نوشتهی یک رماننویس معروف.خاکستری بیشباهت به وضعیتِ فعلیِ این پایگاه نبود که با طوفان،معیوب لژیون و میدانهای مینِ خوکهای سفید کاملاً ایزوله شده بود.
«...آه، آره... ولی متأسفانهمیکرد این دفعه مهی درداخلش کار نیست، فقط طوفانه...»
تندبادِ زوزهکشان و قدرتمندی پایگاه را درنوردید. باد فقط شیشهی پنجرهها را نلرزاند؛جثهی بلکه باعث شد کل آسایشگاه به غژغژ بیفتد. کایه و کورنا از جااصلی پریدند و حتی شین هم مجبور شد نگاهش را از روی کتاب بردارد.
باد برای مدت کوتاهی غرش کرد و آسایشگاه را لرزاند و به صدا درآورد،حال و در نهایت به سوتِ زمستانیِ شوم و بیموقعی تبدیل شد. صدای خشنِ باران شدیدیزشت که روی پایگاه شلاق میزد، تقریباً شبیه به صدای تبادل آتش در میدان نبرد بود.
«...»
در چنین مواقعی، همهمیکرد به دلایلی در سکوتداخلش به سقف خیره میشدند.
کورنا که به یاد آورده بود سقفِ ساختمانهایبازوی سایر پایگاههای خط مقدم چقدر چکه میکردند، گفت: «...حالادید که فکرش رو میکنم، سقف این آسایشگاه چکه نمیکنه.»
رایدن جواب داد: «خبمیکرد اینجا یه پایگاه خط مقدمببینند تو یه خط دفاعیِ حیاتیه.»
کوجو با چهرهای که تلخیِ اغراقآمیزی در آن موج میزد گفت: «بیخیال رایدن، پایگاههای دیگه هم از نقاط مهمیمعیوب محافظت میکنن. ولی خب، موفق باشی اگه بتونی پایگاهی پیدا کنی که سقفش چکه نکنه. پایگاه قبلیِ من، سیستمبهصورت فاضلابش سرریز کرد و تمام پرسنل پایگاه مجبور شدن با سطل و دستبهدست کردن، قطرهقطرهی آب رو بکشن بیرون.»
«آه...»
همه (بهجز شین که گوش نمیداد)استفاده چهرههایشان را بهشکلی غیرطبیعی در همبازشده کشیدند. همگی در گذشته تجربیات مشابهی داشتند.
«ولی آره، سطلها دوستایمیکرد ما هستن! مگه نه؟ چکش،ببینند تخته و میخ هم همینطور!»
«من از بارون خوشم نمیاد، ولی برفسهمگینِ از اونم بدتره. کِی بود، دو سالببرد پیش؟ زیر یه برف سنگین دفن شدیم.»
«اوه آره، شین هم به شوخی بهپردازشگرها فیدو دستور داد برفا رو پارو کنه،حال اونم واقعاً رفت و این کار رو کرد.»
«نه، بدترین چیز قطعاً سوز و سرماست...هواگاز پایگاه قبلیمون یخبندون بود، تازه زمستونم بود. همهمونمحتویات به نوبت سرما میخوردیم و میافتادیم تو رختخواب.»
«اوه آره، اونجور پایگاهها واقعاً رویبقیهی اعصابن. من تو یه پایگاهی بودملژیون که تگرگ سقف آشیانه رو سوراخسوراخ کرد...»
در حالی که پردازشگرها داشتند داستانِ پایگاههایی را که در آنها بودند وسالم وحشتِ آبوهوای آنجا را تعریف میکردند، لامپ ناگهان با صدای تِقِ عجیبی خاموشخیلی شد. با حاکم شدنِ تاریکی و سکوت بر سالن غذاخوری، همه یکباره ساکت شدند.
سئو در حالی کهمیکرد به لامپ نگاه میکردداخلش گفت: «ها؟ برق رفت؟»
«عمراً. کابل برقلاشخورِ زیرزمینیه؛ باد کهاستفاده نمیتونه قطعش کنه.»
«هی، فکردید میکنین ممکنه جمهورینمیگذاشت نابود شده باشه؟!»
«...اِهم، کورنا، وقتی اینو میگی خیلیضربهی خوشحال به نظر میرسی، ولی اگهجان این اتفاق بیفته، کار ما هم تمومه.»
دایا جواب حرف کورنا را داد، اما صدای خودش هم کاملاً سرگرم و مشتاق به نظر میرسید. آنها را از بچگی بهزورمیدان به اردوگاههای کار اجباری فرستاده بودند و روزهای تکراری و یکنواختِ جنگ باعث شده بود پردازشگرها تشنهی هیجان باشند. بنابراین یک طوفان واحتیاط قطعی برق، اتفاقِ بهاندازهی کافی بزرگی بود که آنها را سر ذوق بیاورد، حتی اگر فقط به خاطر نادر بودنِ این اتفاق بود.
همه شروع کردند به گمانهزنی در مورد علت قطعی برق؛ از پدیدههای ماوراءالطبیعه گرفته تامحتویات نوع جدیدی از لژیون یا حملهی فضاییها. اما یک حضورِ بیصدا بدون اینکه صدای پایی ایجاداما کند از جا بلند شد و لحظهای بعد، چراغ ناگهان چشمک زد و دوباره روشن شد.
«اوه.»
«آه.»
چند نفر با ناامیدی یا خیالِ راحتپردازشگرها صداهایی از خود درآوردند و طولی نکشیدحال که شین در سکوت به سالن غذاخوری برگشت.
«فیوز پریده بود.»
«چی، فقط همین؟ چقدر مسخره.»
اما با این حرفپردازشگری آخر، چراغ دوباره باگرگ صدای وِزوِزِ بلندی خاموش شد.
«...»
همه یک بار دیگر به لامپِ خاموش نگاه کردند. این بار شین از جایشبزرگ تکان نخورد. ناگهان، یک پایانهی اطلاعاتی که در گوشهی میز رها شده بود روشنقبل شد و صدای یک مرد جوانِ عصبی از آن به گوش رسید، با این کلمات...
روی مانیتورشدید فقط عبارت «فقطنمیگذاشت صدا» چشمک میزد.
«کنترلکننده یک به اسکادران پیشتاز.نمیتوانست اینقدر الکی برق مصرف نکنین. نمیتونیمدستگاه تعمیرات واحد پزشکی رو انجام بدیم.»
صدای افسر فرماندهشان بود که از آن سوی «گران مور»، از هشتاد و پنجحال منطقه جمهوری به گوش میرسید. با وجود آن عنوان پرطمطراق و لحن ازخودراضیاش، در واقعزشت چیزی بیشتر از یک چوپان نبود. فرماندهی بیمصرف که فقط اسم فرمانده را یدک میکشید.
کوجو اخم کرد.
پس برایدید همین بودمیکرد که فیوز پرید.
واحدهای پزشکی، دستگاههایی بودند که در هر پایگاه جایگزین پزشکان نظامی شده بودند.سالم این دستگاهها بهطور خودکار جراحات و بیماریها را تشخیص میدادند و درمان مناسبخیلی را تجویز میکردند. خوکهای سفید حتماً به این میگفتند یک سیستم پزشکی پیشرفته.
با این حال، استانداردهای سیستم تریاژ آن رسماً تنه به تنه جنون میزد. این دستگاه فقط جراحاتی را درمان میکرد که بهمیدان یک پردازشگر اجازه میداد بلافاصله به خط مقدم برگردد. اگر درمان جراحت طوری بود که پردازشگر تا مدتی زمینگیر میشد، حتی اگرنمیرسید زخمی بود که با کمی رسیدگی کاملاً خوب میشد، روی آنها برچسب سیاه میزد و به حال خود رهایشان میکرد تا بمیرند.
طبق ارزشهای جمهوری، آنها قرار نبود شکم پردازشگری را سیر کنند که در میدانبزرگ نبرد به هیچ دردی نمیخورد و این دستگاه، نماد بارز همین تفکر بود. نیازیقبل به گفتن نبود که همه پردازشگرها از این دستگاه سرد، بیاحساس و بیمصرف متنفر بودند.
شین آهی کشید و دهان باز کردپردازشگرها تا جوابش را بدهد. معمولاً سروان بودحال که ارتباط با کنترلکننده را بر عهده داشت.
«کنترلکننده یک. بهخاطر تأخیر تدارکات امروز عصر،سهمگینِ کار سرویس جاگرناتهای ما هنوز تموم نشده. تعمیراتتمام واحد پزشکی تو اولویت نیست. لطفاً بندازینش عقب.»
«مگه برام مهمه؟ بجنبین.میکرد تا برنامه تعمیرات تمومداخلش نشه نمیتونم برم خونه.»
صدای آهِ ضعیف همه بلند شد. اولویت دادن به تعمیرات آنکابینِ واحد پزشکی بیمصرف نسبت به نگهداری جاگرناتها واقعاً مسخره بود. وپردازشگرها البته ناگفته نماند که اضافهکاری این کنترلکننده، کوچکترین اهمیتی برایشان نداشت.
«صداتون رو شنیدم،پنهان خوکها. با افسر فرماندهتونپردازشگرها با احترام رفتار کنین.»
هرچند قرار هم نبود به احمقی که فکر میکرد میتواندپهلوی به خوکها ادب یاد بدهد، احترامی بگذارند. کنترلکننده که خودش همافتخار خوب میدانست کسی پشیزی برایش ارزش قائل نیست، با عصبانیت غرید:
«شما آشغالهای کثیف... هوف، مهم نیست.بقیهی این آخرین باریه که مجبورم شمالژیون هشتاد و ششهای وحشی رو تحمل کنم.»
شین با لحنی بیتفاوت گفت: «آهان. درسته، داشتیبازوی استعفا میدادی، نه؟ شنیدم چون هیچ جای دیگهایکابین بهت کار نمیدادن اومدی ارتش. کار جدید پیدا کردی؟»
کنترلکننده لحظهای ساکت شد.
«...کی بهت گفته؟»
وقتی مستدید بودی خودتمیکرد چرتوپرت گفتی، احمق.
جملاتی شبیه به این از ذهن تمامهواگاز پردازشگرها گذشت، اما هیچکس چیزی به زبانبزرگ نیاورد. لحن کنترلکننده پر از انزجار شد:
«انگار یه ثانیه هممیکرد نمیشه پیش تو حواسجمعداخلش نبود، نه، ریپر...؟ تیکهپارهی جنزده.»
چهره کورنا از عصبانیت در هم رفت و سئو با نگاهیدستگاه سرد چشمانش را ریز کرد. اما به نظر نمیرسید شین اهمیتی بهیعنی این حرف داده باشد. سرانجام، این کنترلکننده بود که سکوت را شکست:
«...چیه، شما خوکهای کثیفمیکرد و تنبل کنجکاو نیستینداخلش بدونین کنترلکننده بعدیتون کیه؟»
شین باکرده لحنی یکنواخت جوابنام داد: «نه چندان.»
ظاهراً کنترلکننده صدایش رامیکرد نشنید، چون با ازخودراضیبودنِداخلش تمام به حرفش ادامه داد:
«خودش هنوز خبر نداره، ولی ظاهراً یه دختربچه پولداره. از اشرافزادههای سابق و یه نخبه که جهشی خونده تا زودتر از دانشگاه فارغالتحصیلیعنی بشه. خب، البته کسی هم انتظار نداره یه شاهزادهخانمِ نازپرورده بتونه درستوحسابی فرماندهی کنه. نهایت کاری که از دستش برمیاد اینه که شمادلخراشِ خوکها رو مثل گوسفند ببره سمت یه مرگ خفتبار... که پایان مناسبی برای شما هشتاد و ششهاست. همون چیزیه که لیاقتش رو دارین.»
«...»
کوجو که میدید شین با سکوت جوابش را داده، با خودش فکر کرد شین فقط به این خاطر دندان روی جگر گذاشته که واقعاً ایننیروی موضوع برایش هیچ اهمیتی ندارد. به هر حال، پردازشگرها معمولاً هیچ اعتمادی به کنترلکنندههایشان نداشتند. بودن یا نبودن کنترلکننده فرقی به حالشان نمیکرد... در واقع،ترکشهای همان بهتر که نبودند. اینطوری حداقل داد و بیدادهای بیمعنی کمتری خطوط ارتباطی را اشغال میکرد. برای همین، پردازشگرها واقعاً هیچ اهمیتی به این موضوع نمیدادند.
حتی این فکر که چنین واقعیتیبقیهی چقدر غمانگیز و تأسفبار است، مدتهالژیون پیش به دست فراموشی سپرده شده بود.
شین موضوع کنترلکننده بعدیپردازشگری را نادیده گرفت و بحثخاکستری را به مسیر اصلیاش برگرداند:
«حالا که قراره استعفامیکرد بدی، چرا بیخیال برنامهداخلش نمیشی و نمیری خونه؟»
لحن صدایش طوری بودمدلقدیمی که انگار فریاد میزد: فقطجرثقیلش شرت رو کم کن دیگه.
«احمق نباش؛ سرپیچی از دستورات فقط به رتبهم ضربه میزنه.نیروی همین الانش هم بهخاطر اینکه یکی از شماها الکی کشتهخودکششیِ شد تو دردسرم، پس اگه اعتبارم از این بدتر بشه...»
شین با صدای بلندیپردازشگری «نوچ» کرد. همین باعثگرگ شد کنترلکننده یکه بخورد.
«بـ-بههرحال، این یه دستوره. اگه کار تو آشیانه هنوز تموم نشده،اصلی حداقل برق خوابگاه رو قطع کنین. فهمیدین؟ وظیفه شما اینه کهمیدان به جای شهروندان جمهوری بمیرین، نه اینکه نصفهشب بشینین مسخرهبازی دربیارین.»
کنترلکننده این را گفت و انگار کههواگاز بخواهد فرار کند، ارتباط را قطع کرد.بزرگ همه، از جمله شین، آه عمیقی کشیدند.
از اینکه به حرف آن احمق گوش دهند متنفر بودند،نیروی اما جاگرناتها شریان حیاتیشان محسوب میشدند و نمیتوانستند کار تعمیراتشانخودکششیِ را عقب بیندازند. برای همین، چراغهای سالن غذاخوری را خاموش کردند.
در عوض، فانوسهای شیمیاییای را که در یک پایگاه متروکه پیدا کردهجان بودند روشن کردند تا اتاق را روشن کنند؛ چیزی که انگار فقطجاگرنات باعث شد فضا زندهتر و پرشورتر شود. پردازشگرها اینطور آدمهای سرکشی بودند.
و به این ترتیب، بیتوجه به سروصدای کار تعمیرات، صدای کرکنندهی باران شدید و زوزهیعقبنشینی گوشخراش باد، به بازی و تفریحشان ادامه دادند. در تاریکی با تکههای چوب یک برجبدقوارهای ساختند، داستانهای ترسناک تعریف کردند و به نوبت از قوطی یک نوشیدنی نگهداریشده جرعهای سر کشیدند.
شین بیخیالِ کتابخواندن در تاریکی شداستفاده و در عوض رفت پیش رایدنبازشده که یک صفحه شطرنج آورده بود.
«...یه کنترلکنندهدید زن، هان؟میکرد خیلی عجیبه.»
رایدن ناگهان این را گفت. وزیرش را درگرگ دست گرفته بود و همانطور که فکر میکرد آنممکن را کجا حرکت دهد، مهره را بین انگشتانش میچرخاند.
با وجود اینکه جمهوری خودش را کشوری مترقی و مدافع برابری میدانست، اما بیشترِ ارتش آن—همانطور که ذات ارتشهاست—مردانه بود. علاوه برمیدان آن، ارتش تبدیل به زبالهدانی برای بیکارهایی شده بود که هیچ جای دیگری کار پیدا نمیکردند. یک زن جوان از خانوادهای اصیل کهاحتیاط تازه تحصیلات عالیاش را هم تمام کرده، در حالت عادی هیچوقت به خودش زحمت نمیداد که بیاید و در چنین جایی کار کند.
دایا گفت: «اونم یه بچهپولدار. تا حالا نشنیده بودم همچین کسی بیاد تو ارتش.» و بعد بادید خوردن مایعی که رنگش آنقدر عجیب بود که حتی در تاریکی هم میشد فهمید برای مصرف انسانمینهای ساخته نشده، عق زد. بعد لیوان را داد دست هاروتو که رنگش کمی پریده بود و ادامه داد:
«خدا میدونه چهپنهان شکلیه. باید خیلی خوشگلپردازشگرها باشه! مثل یه پرنسس!»
کاملاً مشخص بود که دارد شوخیضربهی میکند؛ دوستانش هم قضیه را گرفتندجان و با لحنی تمسخرآمیز جوابش را دادند:
«آره حتماً...دید یه پرنسس خوکِنمیگذاشت خیلی خیلی خوشگل.»
«حتماً سینههای گندهای هممدلقدیمی داره. بالاخره هرچی نباشهبازوی یه خوک چاقه دیگه.»
«معلومه. یه خوک سفیده دیگه.»
سئو که دستش در نقاشی خوب بود، شروع کرد به کشیدن قیافهی احتمالی او در دفترچه طراحیاش. دوستانش دورش جمع شدندافتخار و بلافاصله زدند زیر خنده. بعد سئو دفترچه را داد دست کوجو و او هم با صدای بلند خندید. نقاشی، یک پرنسسِآنقدر خوکِ سفید را نشان میداد که لباس چیندار پوشیده بود، موهایش را فر کرده بود و با عشوه به بیننده چشمک میزد.
«اووف، قیافهاش به اونایی میخورهنمیگذاشت که همهش با خودشون گلنیروی رز صورتی اینور و اونور میبرن.»
«آره بابا، احتمالاً از هموناست. از اونایی کهبازوی آخر جملههاشون میگن "آقای محترم" و برای اشارهکابین به خودشون از "ما"ی سلطنتی استفاده میکنن. صددرصد همینه.»
«پس حتماً وقتی به بقیه میرسه میگه "روز بخیر"ببینند و وقتی چیزی میخواد میگه "استدعا دارم"... شرط میبندمبرخی حتی شین هم نهایتاً سه روزه از دستش قاطی میکنه.»
«اگه اینطوریه کههیچ سئو همون روزضربهی اول بهش میپره.»
«چی میگی هاروتو؟ احتمالاً هموننمیگذاشت جمله اولی که از دهنشنیروی دربیاد باعث میشه سئو رد بده.»
«اوه، از کجا معلوم. شاید از اینهواگاز دخترهای مریض و گوشهگیر باشه که تا حالامحتویات تو عمرش چیزی سنگینتر از سوزن بلند نکرده.»
«از همونایی که اگهمیکرد یکم بارون شدید یا آفتابببینند تند بهشون بخوره میمیرن، نه؟»
«آره، بعدمیان همچین آدمیپردازشگری اومده سرباز شده؟»
«اوه، پس حتماً با یه صدایبقیهی ترسو و لرزون و بیاعتمادبهنفس حرفلژیون میزنه، نه...؟ اینکه خیلی رو اعصابتره.»
«آروم باشین آقایون. خونسردیتون رو حفظ کنین. احتمالاً یهجرثقیلش ترشیدهی زشته که هیچکس حاضر نشده باهاش ازدواج کنهپنهان و این شغل رو بهش قالب کردن. شک نکنین همینه.»
«معلومه که نه، ما داریم درباره یه الهه حرف میزنیم. یه الهه! تجسمقبل خدایان که به این دنیای کثیف فرستاده شده تا ما هشتاد و ششهای بیچارهسلاحهای رو با لطف و رحمتش نجات بده... این همون کنترلکنندهایه که ما لازم داریم.»
در حالی که دوستانش به این بازیِ حدسزدنگرگ ادامه میدادند و دربارهی اینکه کنترلکننده بعدیشان چهنقصهای شکلی است نظریه میبافتند... کوجو چشمانش را ریز کرد.
«...آره، موافقم.»
حتی اگه یه الههمدلقدیمی نباشه. حتی اگه یهبازوی پرنسس مهربون هم نباشه.
«امیدوارم آدم خوبی باشه.»
اگر اجازه نداشتند حداقل در همین حد رؤیاپردازی کنند... اگر نمیتوانستند همین ذرهی کوچک از رستگارینقصهای را داشته باشند، چطور میتوانستند به زندگی ادامه دهند؟ چطور میتوانستند در این میدان نبرد بجنگند؛ جاییمورد که آدمهایی که بیشتر از همه میخواستند از آنها محافظت کنند، مدتها پیش از دست رفته بودند؟
نگاه کوجو روی شین ثابت ماند؛ شین دفترچه طراحی را با یک دست گرفته بود و لبخند طعنهآمیزی روی لب داشت. از دید یکباقی پردازشگر، یک کنترلکننده خوشقلب، در واقع یک کنترلکننده بیکفایت بود. راستش را بخواهید، اگر فقط بیکفایت بودند جای شکرش باقی بود. این آدمهای «خوشقلب»خودکار که سعی میکردند اخلاقیات زمان صلح را وارد میدان جنگ کنند، فقط باعث تلفات بیدلیلِ بیشتری میشدند. آنها فقط بیمصرف نبودند؛ بلکه رسماً خطرناک بودند.
توافق جمعی بین پردازشگرها این بود که بهترین نوع کنترلکنندهها، همان احمقهایی هستند که وظایفشان را نادیدهدید میگیرند و همه کارها را روی دوش آنها میاندازند. این فکر باعث شد کوجو اخم کند. نه اینکهخودکششیِ با این حرف مخالف باشد، اما حس میکرد گاهی اوقات نمیشود تا این حد همهچیز را ساده انگاشت...
ناگهان فضای اطراف شین سرد شد. او سرش را بالا آورد،اصلی درست مثل سگ شکاریای که صدای زوزهای را از دوردست شنیدهمیدان باشد، و نگاهش را به سمت شرق دوخت؛ به سمت قلمروهای لژیون.
همه میدانستند این یعنی چه و با حبس کردن نفسهایشان بهدستگاه او خیره شدند. لحظهای بعد، چشمان سرخ و سردش مثل تیغ برندهیعنی درخشید و همین باعث شد رایدن با تلخی چشمانش را ریز کند.
«...باید اعزام بشیم؟»
«آره. تعدادشون اونقدریلاشخورِ هست که اسکادران دومهواگاز نتونه از پسش بربیاد.»
در اصل، نبردهای شبانه بر عهده واحدهای دفاعی دوم تا چهارمِاصلی بخش اول بود. با این حال، در شرایطی که آنها درخواستمیدان کمک میکردند، اسکادران اول، یعنی اسکادران پیشتاز هم باید اعزام میشد.
ارتباط بین اسکادرانهای مختلف اکیداً ممنوع بود، بنابراین کنترلکننده باید کسی میبودجان که این درخواست را صادر میکرد. همین موضوع باعث میشد حملات شبانه،جاگرنات آن هم بعد از اینکه کنترلکننده به خانهاش میرفت، بهشدت مرگبار باشند.
سئو دفترچه طراحیاش را محکم بست و از جاببینند پرید. کسانی که در اسکادرانهای قبلی تحت فرماندهی شین بودند،مینهای به این وضعیت عادت داشتند و سریع واکنش نشان دادند.
«من به تیملاشخورِ تعمیرات خبر میدم.استفاده چقدر وقت داریم؟»
شین جواب داد: «در بهترین حالتبقیهی سه ساعت. به محض اینکه آمادهلژیون بشیم اعزام میشیم، حتی بدون درخواست.»
«فهمیدم.»
سئو مثل گربهای با دید در شبِ قوی، به سرعت در دل تاریکی دوید. شین بدوناما اینکه حتی نگاهی به رفتنش بیندازد، به بقیه اعضا چشم دوخت. آنها هم به او خیرهمواد شدند؛ دیگر خبری از لبخند و شوخی نبود و چشمانشان از تنش و روحیه جنگندگی برق میزد.
«همگی، تا وقت هست یه کم بخوابین. بسته به اینکهبرداشت اوضاع چطور پیش بره، ممکنه مجبور بشیم کل شب رو بجنگیم.بقیهی یادتون باشه وقتی عملیات شروع بشه، دیگه وقتی برای استراحت نداریم.»
«دریافت شد.»
اما در چشمان سرخِ شین، نه خبری از عزم و ارادهدستگاه بود و نه روحیه جنگندگی. فقط آرامشی بیتفاوت در آنها موججمهوری میزد. دیدن این صحنه باعث شد لرزه بر اندام کوجو بیفتد.
شین نمیترسید. نه از نبرد نابرابر با لژیون وحشتببینند داشت و نه از مرگی که در انتظار همه—و احتمالاًمینهای حتی خودش—بود. او فقط سرد و آرام باقی مانده بود.
و این حالتلاشخورِ عجیب، کوجو رااستفاده تا مغز استخوان میترساند.
«بههرحال تا وقتی جاگرناتها آماده نشن نمیتونیم کاری بکنیم. احتمالاًنیروی یه سری تلفات میدیم، اما تمرکزتون رو بذارین روی پاکسازیخودکششیِ لژیون... سادهلوح نباشین و فکر نجاتدادنِ کسی به سرتون نزنه.»
«به تمامی اسکادرانها. من به جای کنترلکنندهتون کهگرگ در حال حاضر غایبه تماس میگیرم. اسکادران چهارمِ بخشممکن شما درخواست نیروی کمکی کرده. لطفاً ازشون پشتیبانی کنین.»
«دریافت شد... بابت درخواستتون ممنونیم.»
همانطور که شین پیشبینی کرده بود، اسکادرانی که برای رهگیری لژیون اعزام شده بود،بزرگ نتوانست جلوی پیشروی دشمن را بگیرد. ویرانههای شهر متروکهای که این بار میدان نبردشانقبل بود، پر از اجساد و لاشهی جاگرناتهایی بود که روی سطح بتنی پخش شده بودند.
حالا صفوف لژیون توسط اسکادران پیشتاز که حملهای غافلگیرانه را ترتیب دادهلژیون و از جناحینِ بیدفاع به دشمن ضربه زده بود، در هم میشکست. درمانده گوشهگوشهی ویرانههای شهر، واحدهای لژیون یکی پس از دیگری درگیر و نابود میشدند.
کوجو با نگاه به جاگرناتی که نشان شخصیِ یکخاکستری اسکلت بیسر را داشت و رهبری حمله را برماشینِ عهده گرفته بود، چشمانش را با شیفتگیِ زودگذری ریز کرد.
متصدی کفندید و دفن.میکرد واحد شین.
شین قوی بود.
بهطرز وحشتناکی قوی بود. عملکرد لژیون از هر نظر کاملاً برتر ازلژیون جاگرنات بود، با این حال شین فقط با تکیه بر مهارتهای پرورشیافتهباقی و غریزهاش، موفق میشد با تواناییهای رزمی بیرقیبش آنها را در هم بکوبد.
او خطرناکترین نقش ممکن، یعنی پیشاهنگ را بر عهده داشت و «متصدی کفن و دفن» برای نبرد تنبهتن بهینهسازی شده بود. اما در حالیجاگرنات که این هیولاهای مکانیکیِ کابوسوار را تکهتکه میکرد، حتی یک گلوله یا یک ضربهی دشمن هم به او اصابت نمیکرد. تماشای او که دردیده تاریکیِ میدان نبرد شبانه میدوید و واحدش زیر بارش باران و سوسوی شعلههای آتش روشن میشد، شبیه به تماشای یک هیولای اساطیریِ وحشتناک بود.
بله، شین قوی بود.
و این فقط به میدان جنگ ختم نمیشد. کوجو معتقد بود شین حتی ازبزرگ نظر روانی هم آدم قدرتمندی است. شین هیچوقت لبخند نمیزد، اما هیچوقت هم درقبل برابر سختیها سر خم نمیکرد. هیچوقت رؤیاپردازی نمیکرد، اما هیچوقت هم تسلیم ناامیدی نمیشد.
با وجود اینکه بیشتر از همه به مرگ نزدیک بود... هیچوقت مثل همرزمانشقبل رفتار نمیکرد. به بلوفزدن و شجاعتهای توخالی تکیه نمیکرد. وقتی وحشتِ مرگ بهباشند او فشار میآورد، مثل کوجو لبخند مصنوعی تحویل بقیه نمیداد. او همیشه خودش بود.
حتی اگر تمام آدمهای اطرافش میمردند، شین احتمالاً تا آخرین لحظه به تنهاییسالم به جنگیدن ادامه میداد. و با اینکه کوجو حتی ذرهای به این ویژگیاش حسادتسست نمیکرد، اما با خودش فکر میکرد که این طرز زندگی، چقدر وحشتناک و تنهاست.
این سبک زندگیِ یک انسان نبود، بلکه شبیه به یک تیغهی یخی بود. شمشیری که صیقل خوردههنوز و تیز شده بود تا فقط ببرد و بشکافد، و تنها زمانی در هم میشکست که مأموریتشقوی را به پایان رسانده باشد. شمشیری که هیچ هویتی نداشت، جز همان چیزی که از دم تیغ میگذراند.
احساس تنهاییِ وحشتناکی به آدم میداد. برای همین، کوجو آرزو میکرد که ای کاشبزرگ شین میتوانست چیزی یا کسی را پیدا کند تا آن حفرهی خالیِ قلبش راقبل پر کند؛ هر کسی که میخواست باشد. واقعاً هر کسی. کاش همچین آدمی پیدا میشد...
اما کوجو میدانست که این فقط یک آرزوی گذراست؛ آنقدر شکننده که حتی نمیشد اسمش را خیالپردازیهنوز گذاشت. آنها در میدان نبردی در آخر دنیا حبس شده بودند و تنها آدمهای جدیدی که میدیدند،قوی کنترلکنندههایشان بودند. تازه بیشتر آنها هم آدمهای بیمصرفی بودند. هیچکس در این میدان نبرد نمیتوانست رستگار شود.
اوه، ولی اون دختری کهنمیتوانست چند لحظه پیش حرف زد،پهلوی انگار از بقیه بهتر بود.
کوجو یاد دختری افتاد که قبل از شروع نبرد با آنها تماس گرفته بود. با یادآوری صدایش کهبرخی مثل زنگولهای نقرهای در گوشش طنینانداز شده بود، لبخندی روی لبهایش نشست. او کنترلکننده یک اسکادران دیگر بودجهتدار که تماس گرفته بود تا برای اسکادرانی که حتی تحت فرمان خودش هم نبود، درخواست نیروی کمکی کند.
از آنجا که آنها در تنظیمات پارا-رِید او نبودند، از بیسیم پایگاه استفاده کرده بود. و چون تمامپنهان سروانها و معاونانشان در جلسه استراتژی بودند، کوجو تماس را جواب داد. مکالمهشان کوتاه و فقط در حدکُند تبادل اطلاعاتِ کاری بود، اما کوجو میتوانست مهربانی صادقانهای را در کلماتش حس کند. طنینِ شفاف و ملایمِ صدایش.
اگه فقطدید یکی مثل اوننمیگذاشت رو داشتن، شاید...
اما ناگهان صدایهیچ گوشخراشی کوجو راضربهی از افکارش بیرون کشید.
«داری چیکاردید میکنی کوجو؟! اگهنمیگذاشت حرکت نکنی میمیری!»
فرمانده جوخهاش،کرده کایه، با عصبانیتنام سرش داد زد.
«بـ-ببخشید کایه!»
کوجو به سرعت سرش را چرخاند و تصاویر سنسور نوریاش روی زمینِ زیر پایش چرخید.تمام لاشههای در حال سوختن. پاهای لهشده و کابینهای متلاشیشدهی جاگرناتها. و در کنار آنها، جثههمین غولپیکر یک گرگ خاکستری که به نظر میرسید همراه با این واحد نابود شده است...
و همان موقع،پنهان سنسور صوتیاش صدایبقیهی ضعیفی را گیر آورد.
«کمکم کنین.»
کوجو نفسش را در سینه حبس کرد و برگشت. در میان شلاقهایلژیون باران و سوسوی شعلههای آتش، سایهای را دید که لباس فرم نظامیباقی به تن داشت و دستش را به سمت او دراز کرده بود.
یه بازمانده! باید کمکش کنم!
خاطره مرگ مینا در ذهنش جرقه زد. او خودش لحظات آخر دوست صمیمیاش را ندیده بود، اما خوشبختانه مینامینهای آنقدر خوششانس بود که مرگ سریعی داشته باشد و بیدلیل زجر نکشد. اما اگر این پردازشگر را به حالشدن خودش رها میکرد، قطعاً میمرد. و برخلاف مینا که نتوانسته بود کاری برایش بکند... میتوانست این یکی را نجات دهد!
دستش را به سمت اهرمِ بازکنندهی کابین دراز کرد. جاگرنات بازوی مکانیکیایبازشده نداشت که بتواند چیزی را بگیرد، بنابراین اگر میخواست این شخص راببینند از میان لاشهها بیرون بکشد، باید با دستهای خودش این کار را میکرد.
ناگهان، بیدلیل هشدار شینمیکرد قبل از شروع مأموریتداخلش در ذهنش تداعی شد:
سادهلوح نباشین وهیچ فکر نجاتدادنِ کسیضربهی به سرتون نزنه.
سرش را تکان داد تا این فکر را از سرش بیرون کند وقبل اهرم را کشید. هوای فشرده از کابین خارج شد و درپوش کابین همراهباشند با لوله توپِ جاگرنات بالا رفت. باران شدید مثل شلاق به بدنش میخورد.
کوجو پرسید: «هی، حالت خوبه؟!»
و بعد...
دخترِ کنترلکنندهای که برای تمام کردن کارهایشسهمگینِ در دفتر عمومی مانده بود، با صدایببرد کوبیدهشدنِ در با تعجب سرش را بالا آورد.
«لعنتی، چرا یکیپنهان دیگه به این زودی...؟!پردازشگرها رتبهم حسابی افت میکنه...!»
او با حیرت و ناباوری به همکارش که با عصبانیت غرغر میکرد وجثهی دور میشد، خیره ماند. اینجا در اصل یک محیط کاری و فضای عمومی بود.لژیون چنین فورانِ احساساتی، آن هم با آن طرز حرف زدن، اصلاً کار درستی نبود.
چهرهی لاغرش به نظرش کمی آشنا میآمد. او همان کنترلکنندهای بود که چند ساعت پیش غیبت داشت. دختربرخی ترمینالش را که با پیام درخواست پشتیبانی چشمک میزد پیدا کرده بود و به جایش تماس گرفته بود.جهتدار ظاهراً با وجود اینکه در شیفت کاریاش بود، داشت مشروب میخورد و کشاندنش به دفتر کار، مکافات بزرگی بود.
اطلاعات مربوط به نام کنترلکنندههایی که اسکادرانها یا بخشهای خاصی را مدیریت میکردند، درببرد اختیار بقیه کنترلکنندهها قرار نمیگرفت، برای همین نمیدانست او فرماندهی کدام اسکادران را برشاسی عهده دارد. اما با توجه به واکنشش... مشخص بود که نبرد پایان خوشی نداشته است.
با این وجود، اولین چیزی که به زبان آورد، غصه خوردن برای رتبهاش بهعنوان یکعقبنشینی کنترلکننده بود. البته این موضوعِ جدیدی نبود، اما وضعیت شهروندان جمهوری و این واقعیت کهبدقوارهای نمیتوانستند همنوعان خود را به چشم یک انسان ببینند، باعث شد چهره دختر در هم برود.
به آن پردازشگری فکر کرد که چند کلمهای با او همکلام شده بود. پردازشگری از یککابین واحد دفاعیِ ناآشنا، در بخشی که نمیشناخت. صدای مرد جوانی را داشت که کمی از اوهنوز بزرگتر بود. لحن صدایش کمی غمگین به نظر میرسید، اما در عین حال گرم و دوستانه بود.
اینها همان آدمهایی بودندمیکرد که جمهوری ادعا میکردداخلش انسان نیستند؟ مسخره است.
با این فکر، دختر—یعنی افسر فرماندهی و کنترلِ واحد دفاعی سوم از بخش نهم،ببرد ولادیلنا میلیزه—چشمانش را بست و برای آن روح ازدسترفته دعا کرد؛ کسی که قطعاًشاسی در میدان نبردی دوردست، به نام کشوری که هرگز برایش سوگواری نمیکرد، جان باخته بود.