چپتر 53: موخره: مجروح در عملیات
0در فدراسیون که استفاده از اسناد الکترونیکی رواج داشت، مجبور کردن افراداما به نوشتن گزارشهای کاغذی بیشتر شبیه به نوعی زورگویی بود. همین عادت باعثگرفته میشد گرته نتواند فرماندهاش را که شبیه یک آخوندک قاتل بود، تحمل کند.
«...واحد جدید لژیون که بهش اشارهبرد شد، از این به بعد بهعنوانمیدونستم مدلِ تحرکپذیری بالا، یعنی فینیکس، طبقهبندی میشه.»
رئیس ستاد که پشت میز درازمیآمدند و پر از کاغذش نشسته بود،کودک بهطرز عجیبی سرحال به نظر میرسید.
«علاوه بر این، لژیونهای هوشمندِ تولید انبوه رو سگگله نامگذاری میکنیم... یه مدلبرد جدید که علاوه بر استتار نوری، نامیرا هم هست. تازه واحدهای ردهپایین هم دارنحساب هوشمند میشن. به نظر میرسه باید دوباره استراتژی اصلیمون رو بازبینی کنیم. دردسرِ کلافهکنندهایه.»
«تازه به اینا، ساختن مزارع انسانی و پر کردن انبارها بامیآمدند اسکلت آدمها توسط لژیون رو هم اضافه کن. تیم سلامت روانموناولی از همین اولِ کاری قراره حسابی سرشون شلوغ بشه، مگه نه؟»
وقتی گرته نگاه تندی بهعذرخواهی او انداخت، رئیس ستاد دستانشنزن را به نشانهی عذرخواهی بالا برد.
«ببخشید، ببخشید، اینطوری بهمجنگی زل نزن. اگه میدونستم،هشتاد نمیفرستادمشون تو این مأموریت.»
هرچند که در مقایسه با نیروهای فدراسیون، نخبگان جنگی به حساب میآمدند، اما هشتادببخشید و ششها هنوز هم سربازانی کودک بودند. وضعیت آن پنج نفر اولی که مسئولیتشانمیآمدند را بر عهده گرفته بودند، بهوضوح نشان میداد که از شکنندگی روانی خاصی رنج میبرند.
روان انسان بر پایهی خاطرات سالهای اولیهی زندگی شکل میگیرد؛ دورانی که فرد بیقیدوشرط عشق دریافت میکند. به همین دلیل، هشتاد و ششها که پیش از رسیدننشان به نوجوانی، خانوادههایشان از آنها گرفته شده، کرامتشان پایمال گشته و حتی وجودشان انکار شده بود، بدون داشتن چنین پایهای بزرگ شدند. تلاش برای بقا در میدانآنها نبردی که از آنها میخواست قوی باشند، شاید باعث میشد مثل شمشیرهای آبدیده و سرسخت به نظر برسند، اما در عین حال، تیغهی وجودشان بهشدت شکننده بود.
گرته همچنان با نگاهی سرد و غضبآلودببخشید به رئیس ستاد خیره مانده بود. رئیسمأموریت ستاد صندلیاش را چرخاند و نگاهش را دزدید.
«باشه، باشه. یه تعطیلات براشون ترتیب میدم.اما شاید یه چشمه آب گرم؟ دوست داریوضعیت وقتی میرم اونجا رو بررسی کنم، باهام بیای؟»
«با چه رویی اینقدر راحتمگه ازم میخوای باهات بیام سر قرار؟نشانهی مگه عقلت رو از دست دادی؟»
رئیس ستاد بدون هیچ حرفی شانهای بالا انداخت. در همین حین، دستیار توانمندش یک کتابچهی راهنمای جاذبههایکودک گردشگری را از میان کوه کاغذها بیرون کشید و از اتاق خارج شد. رئیس ستاد در حالی کهانسان رفتن دستیارش را تماشا میکرد، اضافه کرد: «...گرته. یه سؤالی هست که خیلی وقته ذهنم رو درگیر کرده.»
لحنش جدی و صادقانه شده بود. گرتهببخشید به چشمان سیاه او که برقی ازمأموریت خرد در آنها نمایان بود، نگاه کرد.
«اونا دقیقاً چطور... به اینحساب فکر افتادن که شبکههای عصبیهنوز انسانها رو شبیهسازی و جذب کنن؟»
گرته ابروهایشسرشون را دربشه هم کشید.
«منظورت چیه؟»
«ماشینهایی که هیچ هدفی جز نابودی ندارن، چطور به فکر جذباگه کردن چیزی افتادن و بعد یاد گرفتن چطور اون رو بهاما شکلی تجزیه کنن که بتونن به بخشی از وجود خودشون تبدیلش کنن؟»
حالا که به این موضوع اشاره میکرد، واقعاً عجیب به نظر میرسید. انسانها با مغزشان فکر میکردند؛ تکاملیافتهترین مغز در میان تمام پستانداران. اینها مفاهیمیروانی بود که در مدرسه راهنمایی آموزش داده میشد، اما حقیقتی بدیهی نبود که کسی بدون آموزش دیدن، خودش به آن پی ببرد. میگفتند در گذشتههایشده دور، مردم تصور میکردند آن بافت نرمی که درون جمجمه انسان جا خوش کرده، چیزی شبیه به یک رودهی بیمصرف است که فقط بلغم تولید میکند.
پس ماشینهای کشتاری که حتی ساختاروقتی شبکههای عصبیشان هم با انسانها کاملاً متفاوتبرد بود، چطور به چنین نتیجهای رسیده بودند؟
«شنیدن اون پیامی که سروان نوزن دریافت کرده بود، من رو به فکر واداشت. واسه همین یهکودک کم تحقیق کردم. زلِنه برکنباوم، خالق لژیون؛ همون محقق نابغهای که مدل هوش مصنوعیِ پادشاهی متحد—یعنی مدلروان ماریانا—رو وقتی تو شبکهی عمومی منتشر شد، ارتقا داد و یکتنه سیستم کنترل لژیون رو طراحی کرد.»
«اما من فکر میکردم اونقدر زنده نموند که ببینه لژیونی کهاگه با دل و جون ساخته بود، وارد میدون جنگ میشه. مگه مدتهشتاد کوتاهی قبل از تولید اولین سریِ آمایزه، بر اثر بیماری نمرده بود؟»
«هیچ جسدی ازش پیدا نشد.»
چهرهی گرته ازشلوغ شدت بهت ووقتی حیرت یخ زد.
«...چی؟»
«هیچ گواهی فوت یا مدرکی از دفن شدنش وجود نداره. البته این احتمال هستمأموریت که مدارک تو آشوبهای قبل از سرنگونی دولت از بین رفته باشن. اما وقتیبودند در نظر بگیری که حتی مادرش هم جسدش رو ندیده، قضیه خیلی عجیب میشه.»
«...»
«از طرف دیگه، گزارشی از پادشاهی متحد به دستم رسیده در مورد یکی از واحدهای فرماندهی که دارن باهاش میجنگن.نمیفرستادمشون شناسهی این واحد، ملکهی بیرحمـه. بیشتر واحدهای فرماندهی از مدل دایناسوریا هستن، اما این یکی یه آمایزهست. اونم از اولین سریِعهده تولیدی تو مراحل اولیهی جنگ. مدلی که تا جایی که ما میدونیم، تو این مقطع از زمان اصلاً نباید عملیاتی باشه.»
برای لژیون، شبکههای عصبیِ سالم غنیمت بسیار ارزشمندی محسوب میشدند. حداقل تا الان که اینطور بود. به همین دلیل،وضعیت بیشتر موارد مشاهدهشده از چوپانها، از دایناسوریا—غولپیکرترین و زرهیترین مدل لژیونهای رزمی—بهعنوان کالبد خود استفاده میکردند. البته استثنائاتی مثلسالهای مورفو و ادمیرال هم وجود داشتند، اما هیچ موردی از استفاده از یک واحد شکننده مثل آمایزه ثبت نشده بود.
و این تنها مدل ازعذرخواهی لژیون بود که پیش ازنزن مرگ خالقش ساخته شده بود.
«پس فکرنیروهای میکنی اونجنگی کجا رفته؟»
«...در مورد سرگرد پنروز...»
پس از پایان جلسهای با حضور مسئولان تمام بخشهایجنگی یگان ضربت، تنها لِنا، آنت و شین در اتاقبودند کنفرانس باقی ماندند که شین ناگهان به حرف آمد.
«از اون موقع همهش سعی داشتم گذشتهببخشید رو به یاد بیارم، و فکر کنممأموریت امروز صبح بالاخره یه چیزایی یادم اومد.»
«چه عالی! خیلی هم خوب.»
لِنا تبلتی را که برداشته بود کنار گذاشت و با خوشحالی دستهایش را بهببخشید هم کوبید. در همین حین، چهرهی آنت به شکل وحشتزدهی محکومی درآمد که منتظر شنیدناما حکم دادگاهش بود. از طرف دیگر، حالت چهرهی شین بهطرز عجیبی معذب به نظر میرسید.
«تو... فقط یه دخترمأموریت پرجنبوجوش نبودی؛ بیشتر شبیهنخبگان یه هیولای کوچولو بودی.»
...بله؟
«همهش چوب برمیداشتی و تو هوا میچرخوندی. میپریدی تو هر چالهی آبی که میدیدی و بعدش بهاولی در و دیوار گل پرت میکردی. تو قایمموشک از قایم شدن متنفر بودی، اما هر وقت گرگاولیهی میشدی، کل روز رو دنبال بقیه میگشتی و وقتی بازی تموم میشد، یه دل سیر عر میزدی.»
«...شین؟»
«همیشه اصرار داشتی که شیرینیپزی رو دوست داری و یه عالمه ازاما شیرینیهات رو هم میدادی به من، اما بیشترشون اصلاً قابلخوردن نبودن. الان کهگرفته بهش فکر میکنم، شاید نصف دلیلِ اینکه از شیرینیجات بدم میاد همین باشه.»
«اوه، اون اخلاقشدستانش که تا همینبرد امروز هم عوض نشده.»
با این حال، این روزها هرمیآمدند از گاهی میتوانست چیز خوشمزهای درست کند،بودند پس شاید میشد اسمش را پیشرفت گذاشت.
یا شاید هم نه.
«اشتباهاتت چیزای سادهای مثل ریختن شکرِ زیاد یا اشتباه گرفتن نمک و شکر نبود. بعضی وقتا تنها کاری که باید میکردی ایناولی بود که شکلات رو آب کنی، اما یه جوری رنگش رو بنفش میکردی. تازه تا جایی که شنیده بودم، شیرینیهات رو میدادی پدرتبیقیدوشرط بچشه و اونم از حال میرفت! واسه همین هیچوقت نمیدونستم وقتی اونا رو برای من میآوردی باید چه واکنشی نشون بدم. آهان، راستی...»
شین با لحنی کشدار که بابرد توجه به کمحرفیِ همیشگیاش از اومیدونستم بعید بود، نگاهش را به آنت دوخت.
«...احتمالاً خودت خبر نداشتی، اما مادرت بعداً میاومد شیرینیهای توهنوز رو ازم میگرفت و به جاش شیرینیهایی که خودش پختهگرفته بود رو بهم میداد. اونا هم خوشمزه بودن، هم قابلخوردن.»
«اَه، اصلاً هر چی!بشه ...نه، وایسا ببینم. اینتندی دیگه چه کوفتی بود؟!»
آنت بالاخره از جا پرید ومقایسه دستگاهی که برای نمایش اسناد الکترونیکیاما با خود آورده بود، روی زمین افتاد.
«منِ احمق رو بگو که اینجا نشستم و دارم به حرفات گوش میدم، تو هم دهنت رو باز کردی و هر چی دلتهشتاد میخواد میگی! تو هم مثل من با چوب شمشیربازی میکردی و تو گلولای میلولیدی! وقتی هم قایمموشک بازی میکردیم، تو جاهای عجیبوغریبی قایم میشدی؛خاطرات مثل بالای بلندترین درختِ بیشهزارِ نزدیک محلهمون! کارت وحشتناک بود، تازه یادمه وقتی برادرت به خاطر این کارت دعوات کرد، چطور زدی زیر گریه!»
پس از لحظهاینخبگان مکث، نگاه شینمیآمدند کمی متزلزل شد.
«...من همچین چیزی یادم نمیاد.»
«دروغگوی عوضی، همیننمیفرستادمشون الان مکث کردی ونیروهای داشتی بهش فکر میکردی!»
فریادش در اتاق کنفرانس طنینانداز شد. آنت بااینطوری نفسهای به شماره افتاده، شانههایش بالا و پایینمقایسه میرفت. سپس چهرهاش از فوران احساسات در هم رفت.
«این دیگه چه مسخرهبازیایه؟ از قصد داریاما این کار رو میکنی؟ لعنتی... یعنی چیزایوضعیت بهتری برای به یاد آوردن وجود نداشت؟!»
چیزی که آنت میخواست او به یادنگاه بیاورد—چیزی که میخواست به خاطرش از او عذرخواهیاینطوری کند—مسائل پیشپاافتاده و احمقانهای مثل این خاطرات نبود.
«کاریش نمیشه کرد... هرچندمأموریت ما قدیما هم همیشهنخبگان همینطوری با هم بحث میکردیم.»
«احمقِ خنگ!»
آنت این کلمه را طوری فریاد زد که انگار میخواست آن را توی صورتوضعیت شین بکوبد و سپس با عجله از اتاق کنفرانس بیرون دوید. شین که بامیبرند چهرهای کلافه رفتنش را تماشا میکرد، با دست به سمت در خروجی اشاره کرد.
«میشه بری دنبالش؟»
«حتماً. پس منم دیگه میرم!»
خوشبختانه آنت خیلی دور نشده بود. او در تقاطعبهم راهرو، در حالی که به دیوار تکیه داده بود،نخبگان ایستاده بود. چهرهاش تجسم کاملِ درماندگی و اندوه بود.
وقتی لِنا به او نزدیک شد، آنت بدونهشتاد اینکه نگاهش کند، با لحنی پر از دلخوری گفت:اولی «...مهم نیست. اون واقعاً آخرین دعوامون رو یادش نمیاد.»
«اینکه شین رو نجات ندادم، از همون موقع تا حالا مثل خوره افتاده به جونم؛ اما حداقلنزن به نظر میرسه این موضوع دیگه برای اون اهمیتی نداره. اصلاً چرا باید همچین چیز بیاهمیتی توکودک خاطراتش بمونه، مگه نه؟ مهم نیست... دیگه نیازی نیست چیزی رو به یاد بیاره. حداقل نه الان.»
حتی اگر به این معنا بود کهنیروهای دیگر هرگز نمیتوانست از او عذرخواهی کند. حتیهنوز اگر دیگر هرگز نمیتوانستند به روزهای گذشته برگردند.
«در نهایت، من فقط بر اساس تصورات اشتباهی که به عنوان یه بچهی نادون تو ذهنم ساختهنیروهای بودم، رفتار میکردم. اینکه رابطهام با دوست دوران بچگیم... اینکه این دنیای کوچیکمون، چیزهایی هستن که هیچوقتعهده عوض نمیشن. پس حتی اگه چیز دیگهای هم یادش بیاد، ترجیح میدم همون خاطرات بیاهمیت و مسخره باشن.»
آنت سپسنیروهای نگاهی دزدکیجنگی به لِنا انداخت.
«مثل اون موقعی کهبشه بهش گفتم وقتی بزرگتندی شدیم با هم ازدواج میکنیم.»
«ها؟»
لِنا با تعجب به او نگاه کرد و صدای جیغمانندِ عجیبی ازمیدونستم گلویش خارج شد. ناگهان لبخند شیطنتآمیزی روی لبهای آنت نشست. این اولینششها چهرهی شاد و بیخیالی بود که لِنا پس از مدتها از او میدید.
«شوخی کردم. هرچند واقعیت داره... شین تو اینجور مسائل همیشه خنگ وکودک بیتوجه بوده. دخترایی هستن که خیلی وقته تو جوخهی اون خدمت میکنن، پسروانی اگه دستدست کنی و قاطع نباشی، ممکنه رو هوا بقاپنش؛ در جریان باش.»
«آ-آنت...؟!»
لِنا با دستپاچگی و وحشت به اطراف نگاهنخبگان کرد تا مطمئن شود هیچکس دیگری در آنسربازانی راهروی خلوت حضور ندارد. آنت با شیطنت خندید.
«حسابی براش تلاش کن.»
لِنا آنقدرها هم بیتجربه نبود که متوجه نشود اینششها رفتارِ آنت، در واقع روش او برای قطع کردن رشتهیعهده احساساتِ باقیمانده و خداحافظی با اولین عشق دوران کودکیاش است.
«...ممنونم، آنت.»
«قابلی نداشت. حالا هم برو سر کارت! یهنخبگان فرماندهی تاکتیکی نباید نیروهاش رو به حال خودشونسربازانی رها کنه. الگوی خوبی برای بقیه نمیشه، مگه نه؟»
لِنا آنقدر هم کور نبود کهبرد متوجه نشود نگاه دزدیدنِ آنت، در واقعنمیفرستادمشون درخواست بیصدای او برای تنها ماندن است.
«ممنونم... و متأسفم.»
شاید شین انتظار بازگشتش را داشت، چرا که همچنان در اتاق کنفرانسِ خالی،برد تنها نشسته بود. ترمینال اطلاعاتی روشن بود و برنامهای خبری پخش میکرد و شینحساب در حال نوشتن گزارشی بود. بدون اینکه نگاهش را به سمت او برگرداند، گفت:
«تا وقتی کسی این اتاق رو رزرو نکرده باشه،جنگی استفاده ازش مشکلی نداره، مگه نه؟ باید چند تابودند گزارش بنویسم و دفترمون یه کم شلوغ و پرسروصداست.»
«آره...»
به پردازشگرها یک دفتر کار مشترک اختصاص داده شده بود، اما از آنجا که تا پیش از این با آنها مثل پهپادهای بیجان رفتار میشد و هرگز آموزش درستی ندیده بودند،پایهی هشتاد و ششها اصلاً عادت نداشتند که بیسروصدا پشت میز بنشینند. از همه بدتر اینکه انرژیِ بیشازحدی برای تخلیه کردن داشتند. همین موضوع باعث میشد که فضای دفتر نسبتاً—یا بهتر استشدند بگوییم بهشدت—پرسروصدا باشد. از زاویهای دیگر، محیط کارشان بسیار مفرح و سرگرمکننده بود، اما برای زمانی که کسی میخواست روی کارهای اداری و گزارشهایش تمرکز کند، اصلاً جای مناسبی به حساب نمیآمد.
«حالا دیگهسرشون به گزارشبشه نوشتن عادت کردی؟»
«؟»
«اون موقعها تو منطقهی هشتادعذرخواهی و ششم، گزارشهای نبرد ونزن حتی گزارشهای گشتزنیت همیشه افتضاح بودن.»
کنترلکنندههای قبل از لِنا هیچوقت به خودشان زحمت خواندن آنها را نداده بودند و شینپنج هم هیچوقت نیازی به گشتزنی نداشت، برای همین محتوای گزارشهایش همیشه چرتوپرتهای بیسروته بود. حرفهای لِناپایهی این موضوع را به یادش آورد و باعث شد لبخند کج و محوی روی لبهایش بنشیند.
«الان دیگه چارهایشلوغ ندارم. سرهنگ ونزل سرنگاه اینجور چیزا خیلی سختگیره.»
«واقعاً؟ پس فکرنمیفرستادمشون کنم منم بایدمقایسه بهت سخت میگرفتم.»
«...لطفاً بیخیال.»
لِنا از لحن شاکی او به خنده افتاد.هشتاد اما وقتی خندهاش فروکش کرد، سؤالی را پرسیدنفر که ذهنش را درگیر کرده بود. یعنی او...؟
«تو واقعاًسرشون فقط... داشتی مراعاتمگه آنت رو میکردی؟»
برای اینکه او را از بند عذاب وجدانش رها کند.حساب شاید واقعاً همهچیز را به یاد داشت، اما از رویپنج ملاحظه تصمیم گرفته بود فقط به آن خاطرات پیشپاافتاده اشاره کند...
«نه.»
اما شیننیروهای حرفش راجنگی رد کرد.
«واقعاً چیز زیادی یادم نمیاد. همونطور کهنگاه گفتم، ما همیشه با هم دعوا میکردیم،ببخشید برای همین حتماً تأثیر زیادی روم نذاشته.»
درست در تضاد با زخمهرچند عمیقی که عذاب وجدان برحساب روح آنت به جا گذاشته بود.
«هنوز نمیتونم صورتش رو واضح به یاد بیارم...اینطوری هرچند شایدم به خاطر اینه که اینقدر زودمقایسه بعد از عملیات، اصلاً فرصت نکردم بهش فکر کنم.»
لِنا بانیروهای نگرانی سرشجنگی را کج کرد.
«...مطمئنی نباید بیشتر استراحت میکردی؟ بعدوقتی از عملیات حالت اونقدر بد بود کهبرد مجبور شدی چند روز تو تخت بمونی.»
بدون شک این موضوع بهخاطر افزایش ناگهانی چوپانهای تولید انبوه، یعنی شیپداگها بود. با وجود اینکه هیچکودک علائم ظاهریای مثل تب نداشت، اما چند روزِ بعد از عملیات را بیشتر در خواب گذرانده بود. تیمانسان پزشکی از او مراقبت کرده بودند و مجوز بازگشت به وظایف کامل عملیاتی را هم گرفته بود، اما...
«خیلی زود بهش عادت میکنم. اونبرد اوایلی که تازه شروع به شنیدنمیدونستم صدای لژیون کرده بودم هم همینطوری بودم.»
«...»
لِنا حالا یک چیز را خوب فهمیده بود. فارغ از اینکه شین میگفت حالش خوباینطوری است، نمیشد انتظار داشت که در مورد سلامتیاش کاملاً صادق باشد. او عادت داشت آنقدرهشتاد به بدنش فشار بیاورد که از پا دربیاید... آن هم بدون اینکه خودش متوجه باشد.
صدای اخبار ازنمیفرستادمشون صفحه هولوگرام، سکوت بینشاننیروهای را در هم شکست.
«در ادامه، تازهترین اخبار از عملیاتبرد بازپسگیری مناطق اداری شمالیِ جمهوری سنمیدونستم مگنولیا را به اطلاع شما میرسانیم.»
شین نگاهی به صفحه هولوگرام انداخت و دستش را به سمت سنسور لبه میز دراز کرد. قصد داشت کانال راگرفته عوض کند یا کلاً خاموشش کند، اما لِنا جلویش را گرفت. متأسفانه، رفتار بلیچرها تا همان لحظهای که هشتاد وبیقیدوشرط شش پایگاه نظامی را ترک کردند، هیچ تغییری نکرده بود. انتقاد کردن از این موضوع هم کاملاً بیفایده به نظر میرسید.
اخبار، وضعیت جنگ را خیلی واضح شرح میداد. وضعیت فعلی خطوط مقدم، مناطقی که بازپس گرفته شده بودند، آمار تلفاتنمیفرستادمشون خودی و تعداد دشمنان نابودشده. همچنین به نمونههای انسانی کشفشده در تأسیسات زیرزمینی شاریته اشاره کرد، و هرچند برخی ازمسئولیتشان حقایق پنهان شده بودند، اما گزارش در مجموع دقیق بود. دستکم هیچ تلاشی برای وارونه جلوه دادن وضعیت جنگ دیده نمیشد.
«—علاوه بر این، نبرد برای پایگاه شاریته توسط گروه ضربت هشتادمیآمدند و ششم انجام شد؛ گروهی متشکل از سربازان کودکی که ازاولی جمهوری سن مگنولیای سابق پناهنده شدهاند، معروف به هشتاد و شش—»
لِنا با تعجب و خوشحالی به برنامه نگاه کرد؛ انتظار نداشت گزارش تا این حد واردمقایسه جزئیات شود. اخبار نه تنها از دستاوردها میگفت، بلکه به کسانی که این موفقیتها را رقم زدهمسئولیتشان بودند نیز اشاره میکرد. جمهوری هرگز چنین چیزهایی را گزارش نمیکرد، اما احتمالاً روال درستش همین بود...
برنامه ادامه پیدا کرد و به توضیحاتی درباره هشتاد و شش پرداخت. از پنج سرباز کودکی گفت که درعهده جبهه غربی نجات یافته بودند. از ظلم و ستم وحشتناکی که سرزمین مادریشان بر آنها روا داشته بود. ودورانی از اینکه چطور بعد از سقوط جمهوری، مشخص شد کودکان بیشمار دیگری هم دقیقاً همین سرنوشت را تجربه کردهاند.
سپس گزارش به این موضوع پرداخت که چطورتندی همین کودکان تصمیم گرفتند برای نجات زادگاه سابقشانبهم پیشقدم شوند. آن هم با اراده و خواست خودشان.
«...ها؟»
از اینکه چطور به پاس این خیرخواهیِ شرافتمندانه، به کشور جدیدشان سوگند وفاداری خوردند.مأموریت از اینکه چطور این سربازانِ کودکِ قهرمان، جان و تن خود را در راهبودند عدالتِ فدراسیون فدا کردند تا سرزمینی را که روزگاری شکنجهشان داده بود، نجات دهند.
«چی...؟»
این یک داستان تراژیک، باشکوه و بینقص بود. یک قصه پریانِ غمانگیز اما شیرین که اشک هر شنوندهای رامیدونستم درمیآورد، او را به خشم میآورد و وادار به تحسینی عمیق میکرد. داستانی که هدفش ایجاد یک حس ترحمِنفر لذتبخش برای غرق شدن در آن بود؛ داستانی که با اشک سِرو میشد و با احساسات تزیین شده بود.
«ایـ-این دیگهمیدونستم چیه...؟ معنیمأموریت این کارا چیه...؟»
تنها چیزی که لِنا با اطمینان میدانست، این بود که شین که درستنمیفرستادمشون روبهرویش نشسته بود، یا رایدن، سئو، کورنا، آنجو، شیدن و هیچکدام از هشتادسربازانی و ششهایی که میشناخت، هرگز دلشان نمیخواست اینگونه در اخبار به تصویر کشیده شوند.
برای این آدمهای مغرور، هیچچیز نفرتانگیزترمیآمدند از این نبود که یکطرفه باکودک آنها مثل بچههایی ترحمانگیز رفتار شود...!
اما برخلاف لِنا که ازمگه خشم میجوشید، شین فقط بادستانش بیتفاوتی صدایی از گلویش خارج کرد.
«از زمان حمله همهجانبه، اینجور برنامهها مدام داره پخش میشه. از همون روزی که ما رو نجات دادن، جوری باهامون رفتار میکنناولی که انگار محتاج ترحمیم، و هرچی جنگ بدتر میشه این قضیه هم شدت میگیره... وقتی بتونن به ما ترحم کنن و بهخاطر کارایبیقیدوشرط جمهوری، خشمِ بهحق و مقدسی از خودشون نشون بدن، خیلی راحت میتونن حس کنن که آدمای برتر و عادلی هستن. کل قضیه همینه.»
مردم فدراسیون اصلاً حواسشان نبود که این رفتارشان چقدر شبیه اتفاقات یازده سال پیش است. زمانی کهنیروهای جمهوری شکست سنگینی از لژیون خورد، شهروندانش برای خالی کردن عقدهها و سرخوردگیهایشان، هشتاد و شش را قربانیگرفته کردند. این هم دقیقاً همان بود. آنها فقط یک نوع تبعیض را با نوع دیگری جایگزین کرده بودند.
شین به لِنا که از شدت خشم میلرزید نگاه کرد وسربازانی درست مثل همان روزی که در خیابانهای لیبرته اِته اگالیته قدمنشان میزدند، سرش را با حالتی پرسشگرانه، همچون هیولایی معصوم، کج کرد.
«...واقعاً ارزشش روشلوغ داره که اینقدروقتی براش عصبانی بشی؟»
«معلومه که داره! شما نجنگیدید که حالا بازیچهنخبگان یه داستان تراژیک بشید! که مثل یه مشتسربازانی بچه بیچاره از بالا بهتون نگاه کنن! مگه نه...؟»
لِنا که انگار تمام توانش رابرد از دست داده بود، سرش رامیدونستم پایین انداخت. این وضعیت دقیقاً مثل...
«هیچی حس نمیکنی...؟ از اینکهحساب جایی که بهش پناه آوردید دارهسربازانی اینطوری باهاتون رفتار میکنه ناراحت نمیشی...؟»
«...نه چندان.»
صدایش صادقانه و از تهدل بیتفاوت بود. لِنانخبگان حتی حس کرد که شاید شین از اینکه اوکودک اینقدر به این موضوع اهمیت میدهد، کلافه شده باشد.
«خوشایند نیست، این رو قبول دارم... اما بعد از این همه مدت، دیگه ترحممأموریت و تحقیر برای ما هیچ فرقی با هم ندارن... قبلاً بهت نگفته بودم؟ فدراسیونبودند که مدینه فاضله نیست. اینجا هم یه کشوریه متشکل از انسانها، درست مثل جمهوری.»
سپس لبخندی سرد و بیروححساب روی لبهایش نشست. لبخندی متروک،هنوز تسلیمشده و تا حدودی آسودهخاطر.
«آدما همهجا همینن،شلوغ فرقی نمیکنه کجاوقتی بری. کل قضیه همینه.»
آن لبخندِ کجومعوج... لبریز از خشمی سرد و انزجارجنگی بود. دقیقاً همان احساساتی که هشتاد و شش دربودند منطقه هشتاد و ششم نسبت به خوکهای سفید داشتند.
«شین... این دنیا قشنگه؟»
با این سؤالنخبگان ناگهانی، چهرهاش پر ازاما تردید و تعجب شد.
«منظورت—؟»
«این دنیا مهربونه؟نمیفرستادمشون جای خوبیه...؟ آدما چطور؟نیروهای قشنگن؟ مهربونن؟ آدمای خوبین؟»
چهرهی ظریف و آرامِ او که در ابتدا از سردرگمی در هم رفتهنمیفرستادمشون بود، با ادامه یافتن سؤالات لِنا کمکم تمام حالتهایش را از دست دادسربازانی و کاملاً بیتفاوت شد. اما لِنا بیتوجه به این موضوع، به سؤالپرسیدن ادامه داد.
«این دنیا... مردمش...نخبگان میتونی یاد بگیریمیآمدند که دوستشون داشته باشی؟»
هیچ جوابی نیامد.
«میفهمم... نه، منطقیه.»
دنیا برای آنها قشنگ نبود. نه، شاید هم بود، اما قطعاً مهربان نبود. و آدمها نه مهربان بودند و نه خوب. مسلماً قشنگهشتاد هم نبودند. و این موضوع فقط به جمهوری ختم نمیشد. در مورد فدراسیون هم کاملاً صدق میکرد... در مورد تمام آدمها. هشتاد وپایهی شش دیگر کاملاً از دنیای انسانها قطع امید کرده بودند؛ از نظر آنها این دنیا بیرحم، رقتانگیز... و فراتر از همه، ناامیدکننده بود.
«اینطور نیست که نتونی بچگیت رو به یاد بیاری. تو خودت نمیخوای به یاد بیاریش. چوننفر اینطوری میتونی پیش خودت فکر کنی چیزایی که از دست دادی، چیزایی که ازت گرفتن، اصلاًخاطرات از همون اول وجود نداشتن. اینطوری میتونی همچنان باور داشته باشی که آدما پست و نفرتانگیزن.»
هشتاد و شش تحت ستم و آزار شدیدی قرار گرفته و به میدان نبردی مرگبار تبعید شده بودند، و در این مسیر، چیزهای زیادی از وجودشان تراشیده و کنده شدههشتاد بود. خانوادههایشان، نامهایشان، آزادیشان و غرورشان. اما هرچه تیغِ کینهتوزیِ انسانها بیشتر فرود میآمد و لایهلایه وجودشان را میشکافت، آنها برای حفظ غرورشان، گذشتهای را که دوست داشتند دور انداختند.دورانی آنها مجبور بودند با میل و ارادهی خودشان، محبتی را که روزگاری چشیده بودند، پاک کنند؛ مهربانی، گرما، شادی و خاطرهی تمام کسانی که این احساسات را به آنها بخشیده بودند.
چون اگر قرار بود آنهرچند چیزها را به یاد بیاورند،حساب در نهایت از آنها متنفر میشدند.
اینکه زمانی شادی و دلخوشیای داشتند که حالا از دستش دادهاند، اینکه آدمها ذاتاً خوب بودند، اینکه ذاتِ واقعی و اصیلِ بشریت اینگونه بود... اگر اینها را به یاد میآوردند، از دنیایی کهمسئولیتشان جلوی چشمانشان بود متنفر میشدند، چرا که این دنیا هیچکدام از این ویژگیها را نداشت. آنها از دنیا منزجر میشدند و در نهایت خودشان هم به اندازهی همین دنیا، پست و نفرتانگیز میشدند.کرامتشان به جایی سقوط میکردند که از ستمگرانشان کینه به دل بگیرند و با این باور که پستی و رذالت، ذاتِ واقعی انسان است، آخرین قطره از غرورِ باقیماندهشان را هم از دست میدادند.
و آن معدود آدمهای مهربانی را هم که سر راهشان قرار میگرفتند و حاضروضعیت بودند دست یاری به سویشان دراز کنند، صرفاً بهعنوان استثناهایی ارزشمند از این قاعدهمیبرند جدا میکردند؛ کسانی که سعی داشتند دنیا و مردمانش را از گرداب ناامیدی حفظ کنند.
به همین دلیل بود که هیچ حسی نداشتند. نه تمسخری. نه تحقیری. نهبرد نسبت به آدمها و نه نسبت به دنیا. آنها هیچ انتظاری برای دیدنِجنگی حسننیت یا عدالت نداشتند. و حتی ذرهای امید هم در دلشان نپرورانده بودند...
تا همین امروز هم، شین هنوز نمیتوانست به سؤال لِنا پاسخ دهد که آیا کاری هست که دلش بخواهد انجام دهد یا نه. تنها کاری کهبهوضوح میکرد، بازتاب دادنِ خواستهها و آرزوهای لِنا بود. هنوز هیچ جوابی برای این سؤال نداشت که برای خودش چه میخواهد. او فقط تظاهر میکرد که درنوجوانی تلاش است گذشته را به یاد بیاورد تا روی این حقیقت سرپوش بگذارد. اما در واقع هرگز تلاشی برای روبهرو شدن با گذشتهی ازدسترفتهاش نکرده بود.
«شما... شاید همهتون از منطقه هشتاد و ششم بیرونبهم اومده باشید، اما هنوز همونجا گیر افتادید. شما هنوزنخبگان تو اسارت جمهوری هستید. تو اسارت ما... خوکهای سفید.»
آنها همهچیز را فراموش کردهحساب بودند تا مجبور نشوند ازهنوز دیگران کینه به دل بگیرند.
برای محافظت از آن غرور،مگه مجبور بودند هر چیز دیگری رانشانهی از وجودشان بِبُرند و دور بیندازند.
حتی همین درک ومأموریت احساس را که چیز ارزشمندیجنگی از آنها دزدیده شده است.
و به همین دلیل بود که شین و بقیه هشتاد و شش دقیقاً همان آدمهایی بودند که در منطقه هشتاد و ششم گیر افتاده بودند. آنها به آخرین بقایای غرورشان چنگ میزدنداولی و هرگز به پشت سرشان و به چیزهایی که برای حفظ این غرور قربانی کرده بودند، نگاه نمیکردند. درست مثل همان روزهایی که در آن میدانِ نبردِ مرگبار و محصورشده با کینهیآنها انسانها میدویدند؛ منطقه هشتاد و ششم، جایی که تمام دنیا دشمنشان بود. وقتی هیچ خوشبختیای در گذشته نداشتند که به آن نگاه کنند، مسلماً نمیتوانستند تجربهی خوشبختی در آینده را هم تصور کنند.
آنها زنده مانده و آزادیشان را به دست آورده بودند. اماسربازانی در عوض مجبور شدند قدرتِ تصور کردنِ خوشبختیِ پیشِ رو، ونشان حتی قدرتِ آرزو کردن برای رسیدن به آن را دور بیندازند.
شین فقط در سکوت و با چهرهای بیحالت به لِنا نگاه کرد. حرفهای لِنا احتمالاً هیچبهم تأثیری رویش نداشت. سایهی پرندهی شکاریای که در حال پرواز بود، از پنجره به داخل تابید. سایهیسربازانی بالهای پرنده روی اتاق افتاد، گویی میخواست فاصلهی عمیقِ بین این دو نفر را به تصویر بکشد.
لِنا فکر میکرد حالا دیگر در همان میدان نبردی ایستاده که آنها حضور دارند. فکر میکرد بالاخره به آنها رسیدهپنج و از این به بعد دوشادوششان میجنگد. اما اینطور نبود. شاید آنها در یک میدان نبرد میایستادند و خودشان رازندگی به دلِ نبردهای یکسانی میانداختند... اما نگاهِ لِنا به دنیا، از زمین تا آسمان با درک و نگاهِ آنها فرق داشت.
من یه شهروند جمهوریام. از همون جبههای که همهچیز رونزن ازشون دزدید و ذرهذره وجودشون رو تراشید. پس گفتنِ اینحساب حرف احتمالاً یه گستاخیِ وحشتناکه. اما حتی با دونستنِ این موضوع...
«این موضوع...نیروهای خیلی دلم روحساب به درد میاره.»
تکقطره اشکی ازشلوغ روی گونهی نرموقتی و سفیدش پایین چکید.