چپتر 5: فصل چهارم
0تمام اعضای جوخهاش کشته شده بودند. او تنها کسی بودمدتها که جان به در برد و در خیابانهای یک شهرساختهشده متروکه پناه گرفت. با فرا رسیدن شب، بارش برف آغاز شد.
شین در یک کتابخانه متروکه بود. به «جاگرنات» تکیه داده بود که جای خط ومردگان خشهای بیشماری روی زرهاش به چشم میخورد؛ واحدی که از زمان اولین اعزامش در یکفکر سال پیش با او بود. در خوابی سبک فرو رفته بود و انتظار سپیدهدم را میکشید.
برای جثه کوچک یک پسر دوازده ساله، سرمای شب برفی به سختی قابلتحمل بود. دیوارهای ضخیم و سنگین کتابخانه مقاومت کرده بودند و ساختمان فرو نریخته بود. او در یکی از بایگانیهای بدون پنجره کتابخانهگذاشت پتوی نازکی پیدا کرد و روی خودش انداخت. «لژیون» که تا همین چند لحظه پیش در میان خرابهها پرسه میزد، برای جلوگیری از افت انرژی و دفن شدن زیر برف، عقبنشینی را آغاز کرده بود؛چنان بنابراین با روشن شدن هوا میتوانست به سلامت به پایگاه برگردد. اما به هر دلیلی، «لاشخور» جوخه قبلیاش که او فیدو صدایش میزد، همیشه به او وابسته بود و همیشه اول از همه پیدایش میکرد.
ناگهان احساس کرد کسیپیدایش او را فرا میخواندمیخواند و چشمانش را باز کرد.
از زمانی که از چنگال مرگ گریخته بود، میتوانست صدایمدتها مردگان را بشنود. اما برخلاف همیشه، این بار هیچ صدایی نمیشنید،فلز بلکه فقط حس میکرد کسی او را به سوی خود میخواند.
این ندایی بود که مدتها پیشاحساس محو شده بود؛ ندایی که فکرمرگ میکرد دیگر هرگز آن را نخواهد شنید.
مجذوب آنمیکرد شد و پامیخواند به بیرون گذاشت.
خیابانهای ساختهشده از فلز سیاه و سنگ خاکستری تیره، تقریباً زیر پوششی از سفیدی مطلق پنهان شده بودند و تنها سایهرخی از آنها به جافقط مانده بود. برف بیصدا و بینفس بر صورتش میبارید؛ در هوا میرقصید و روی هم انباشته میشد و خیابانها، آوارها و حتی سیاهی شب راسایهرخی رنگ میزد؛ گویی شیطانی سپید در سکوت جولان میداد. این منظره زیبا چنان بود که گویی خود روحها را هم رنگباخته و سپید کرده بود.
او با عبور از میانبلکه خیابانهای پوشیده از برف ومدتها آوار، به میدان مرکزی شهر رسید.
در مرکز میدان، کلیسایی قرار داشت که یکی از دو منارهاشچنگال فروریخته بود و در میان سفیدی برف، مانند اسکلت عظیمی به نظربلکه میرسید که در دل تاریکی ایستاده است. او به مقابل آن رسید.
لاشه درهمشکسته یک «جاگرنات»،احساس همچون اسکلتی بیجان، رویزمانی زمین رها شده بود.
سقف کابین کنده شده و هیچ اثری از آن نبود، و تنها چیزی که باقیصدای مانده بود، زرهی بود که بر اثر فرسایش و شرایط آبوهوایی تغییر شکل داده بود؛محو او به زحمت میتوانست نشان شخصی یک شوالیه اسکلتی بیسر را روی آن تشخیص دهد.
با قدمهایی که برفها را زیرفقط پا له میکرد، به آن نزدیکفکر شد و به داخل کابین نگاه کرد.
«...برادر.»
از کجا میدانست؟ حتی اگر کسی از او میپرسید، جوابی نداشت جز اینکهمردگان بگوید فقط میدانست. شین با تمام وجود مطمئن بود که این یک حقیقتمدتها محض است و هیچ نیازی به دلیل و برهان برای اثبات چرایی آن نداشت.
کابین تنگ و تاریک، آرامآرام با سفیدی برف پرچشمانش میشد. سرش را پایین آورد و استخوانهای رنگباخته برادرشبرخلاف را دید که آنجا افتاده بود؛ استخوانهایی که سر نداشتند.