چپتر 178: فصل 178
0«لِنا،» شین از طریق پارا-رِیدشدند صداش کرد؛ از لحنش معلوممیدیدند بود که حسابی کلافه شده.
«لژیونی این دور وهمانطور بر نیست، ولی بازم خطرناکه.اما لطفاً برو تو کابین خلبان.»
«لطفاً برو جلوی گروه. اونوقت میرمنگاهی تو کابین. نگران نباش، تا وقتیمیراند سوار رگینلیفم جرئت ندارن سنگ پرت کنن.»
شین حرفش را نادیده گرفت و ظاهراً به رایدن دستوراتی داد. وِروولف و سایکلاپس بهصورت مورب پشت سر متصدی کفن و دفن قرار گرفتند و بین آن و پناهندهها حائل شدند. با این آرایش، حتی اگر غیرنظامیها لِنا را میدیدند ووارد میخواستند به سمتش سنگ پرتاب کنند، آن دو واحد سپر بلایش میشدند. درحالیکه تمام واحدهای اسپیرهد برای حرکت پخش شده بودند و اسکادران بریسینگامن برای محافظت از لِنا مستقر شده بود، متصدی کفن و دفن آرام به راه افتاد. پناهندهها از دیدنمیخواست یک سرباز جمهوری مبهوت مانده بودند؛ آن هم در شرایطی که ارتش مدتها پیش غیرنظامیها را به حال خود رها کرده و گریخته بود، و حالا این سرباز بدون اینکه حتی نگاهی به آنها بیندازد، سوار بر رگینلیفِ هشتاد و ششها میراند.
خشکشان زده بود. طولی نکشید که چهرههای خستهشان از خشم لبریز شد.سمتش همانطور که لِنا پیشبینی کرده بود، هیچکدام جرئت نکردند چیزی به سمتشحرکت پرتاب کنند، اما زمزمهی توهینها و ناسزاهای تحقیرآمیز از میان جمعیت بالا گرفت.
خائن. بزدل. دیکتاتور.لبریز دخترکِ آویزونِ هشتادهیچکدام و ششها. فاحشه.
شاید فکر میکردند این حرفهااینکه به گوشش نمیرسد. یا شایدهشتاد هم از خدا میخواستند که بشنود.
وقتی به جلوی گروه رسید، به این نتیجه رسید که بهاندازهی کافی خودش رامیان در معرض دید قرار داده است، پس همانطور که قول داده بود، وارد کابین متصدیخدا کفن و دفن شد. خبر این اتفاق خیلی زود بین بقیهی گروههای پناهندهها هم میپیچید.
خبر جادوگر نقرهایِ نفرتانگیزی کهشدند هشتاد و ششها گوشبهفرمانش بودندمیدیدند و به آنها «ظلم» میکرد.
شین دریچهی کابین را باز کرد و لِنا پرید داخل. شین او را در آغوش گرفت و آرام داخل کابیندخترکِ پایین آورد. دریچه خیلی زود بسته و قفل شد. سه صفحهنمایش اپتیکال که با رفتن رگینلیف به حالت آمادهباش تاریکقول شده بودند، دوباره روشن شدند و با روشن شدن فضای کابین، لِنا با اخم و چهرهی کاملاً ناراضی شین روبهرو شد.
«میفهمم که دلشون میخواست یکی اسلحهش رو بگیره سمتشونرگینلیفِ تا بتونن حس کنن قربانیِ ظلم شدن. ولی توخستهشان مجبور نبودی خواستهشون رو برآورده کنی. تازه، لِنا، تو...»
«لازم بود. اینطوری که تحریک و عصبانی بشن، قدرتی بهشون میده که بتونن یکممیان بیشتر به راه رفتن ادامه بدن. سرلشکر آلتنر وظیفهی برگردوندنِ زندهی اونا به فدراسیوننمیرسد رو به من سپرده. باید این کار رو میکردم تا مطمئن بشم این اتفاق میافته.»
شین نگاهی به صفحهنمایش اپتیکالش انداخت. زنی که پیشتر از حرکت ایستاده بود، سر جایش خشکش زده بود، اما زنی همسنوسال خودش با عجله به سمتش رفت تابریسینگامن زیر بازویش را بگیرد. مرد جوانی مادری را که دو بچهاش را بغل کرده بود صدا زد، یکی از بچهها را از آغوشش گرفت و جلوتر به راهششها افتاد. پیرمردی دست کودک گریانی را که از پدر و مادرش جدا افتاده بود گرفت و درحالیکه دندانهایش را روی هم میسایید، پاهای دردمندش را به جلو میکشید.
مرد جوانی که به نظر میرسید پایش مجروحچیزی شده و آن را روی زمین میکشید، بابالا تکیه بر زنی که احتمالاً معشوقهاش بود راه میرفت.
همهی آنها به متصدی کفن و دفن که پیشگام گروه بود چشمغره میرفتند وزده طوری قدم برمیداشتند که انگار در حال تعقیبش هستند؛ بدنهای خستهشان حالا با خشمتوهینها و نفرت از کسی که درون آن ماشین نشسته بود، به حرکت درآمده بود.
«...شاید حق با تو باشه، ولی لزومی نداشتچیزی این کار رو بکنی، لِنا. این کار فقط باعثخائن شد تو نقش آدمبده رو پیدا کنی. مجبور نبودی...»
لِنا پرید وسط حرفش: «درسته. باآرایش این کار، دیگه بهم به چشمسمتش ظهور دوبارهی سنت ماگنولیا نگاه نمیکنن.»
شین به لِنالبریز که با لبخندهیچکدام نگاهش میکرد خیره شد.
همونطور کهگریخته یه باربدون خودت گفتی.
«من مثل یه قدیسهی ماتمزده رفتار نمیکنم. نمیخوام اون نقش رو بازیناسزاهای کنم... ولی بهعنوان یه سرباز جمهوری به وظیفهم عمل کردم. واسه همینفکر برام مهم نیست اگه بعداً برای کمک گرفتن یا شکایت کردن بیان سراغم.»
«...»
شین بیهیچ حرفی یک دستش راهیچکدام از روی اهرم کنترل برداشت وناسزاهای کلاه نظامی لِنا را از سرش برداشت.
و گفت: «پس بهخاطر جایگاهت بهعنواننگاهی یه سرباز سرت گذاشتیش. از رویمیراند انجام وظیفه و برای زهرچشم گرفتن.»
لِنا لحظهای بالبریز بهت و حیرتهیچکدام به او خیره ماند.
«خب، اینم یه بخشیش بود،شدند ولی با خودم گفتم میتونممیدیدند صورتم رو هم باهاش بپوشونم.»
این بارخشم شین بودهمانطور که جا خورد.
لِنا ادامه داد: «اوهوم، واسه همین کشیدمش روی چشمام. خورشید الان داره از شرق طلوع میکنه و نورش مستقیم میخورد تو صورتم. برایهیچکدام همین با خودم گفتم اگه لبهی کلاه صورتم رو بپوشونه، حتی اگه خودم رو جای آدمبده جا بزنم... یا بهتر بگم، حالا کهخدا قرار بود این کار رو بکنم، فکر کردم اینطوری میتونم صورتم رو قایم کنم. هرچی باشه، من هنوزم بیخیالِ تماشای آتیشبازیِ جشنوارهی انقلاب نشدم.»
برنگشتن به آنجا چیزیهمانطور نبود که حاضر باشدچیزی به این راحتیها بپذیرد.
«...پوف.» شین نتوانست جلوی خودش را بگیردحتی و به خنده افتاد. «که اینطور... خب، حداقلشواحد اینه که دیگه قیافهی ماتمزده به خودت نمیگیری.»
«مگه نه؟» لِنا در فضای تنگ کابین کمی جابهجا شد وتوهینها صورتش را در سینهی معشوقش پنهان کرد؛ پسری که به اوفاحشه قول داده بود با هم به تماشای آتشبازی بروند. «بیا بریم خونه.»
«آره.»
غیرنظامیها، گویی با نیروی محرکهی آن به جلو رانده میشدند، پشت سر متصدی کفن و دفنبالا به راه افتادند. حالت چهره و رفتارشان کاملاً در تضاد با وضعیت خسته و نزارِ چندنتیجه دقیقه پیششان بود. شین که هنوز لِنا را در آغوش داشت، با دیدن این صحنه آهی کشید.
خشم و نفرت واقعاً این قدرت را داشتند که در زمانهی سختی و استیصال به انسانها تکیهگاهبلایش بدهند و موقتاً نیروی ادامهی مسیر را در وجودشان بیدار کنند. در منطقهی هشتاد و ششم هم اوضاعسرباز به همین منوال بود. آن زمان خودشان متوجه نبودند، اما این نفرت بود که سرپایشان نگه داشته بود.
اینکه تا آخرین نفس بجنگند، هرگز تسلیم نشوند و از مسیرشان پاناسزاهای پس نکشند. آنها هرگز مثل آنها نمیشدند؛ مثل جمهوریِ پست و حقیر، ومیکردند با انحراف از مسیرِ درستِ انسانیت، خودشان را خوار و خفیف نمیکردند. بله.
آنها حاضر نبودندحالا خودشان را تانگاهی سطح آنها پایین بیاورند.
بیشک آن خشم مانند شعلهای در درونشان زبانه میکشید. اگر غرورشانتوهینها همان چیزی بود که آنها را به جلو میراند، پس این خشمشاید روی دیگرِ همان سکه بود. خشمی که به آنها قدرت جنگیدن میداد.
اما شین نمیخواست باور کند که این ماهیت واقعی و بنیادینِ بشریت است. همرزمانِ هشتاد و ششِ خودش هم او را نفرین کرده بودند. هشتادپخش و ششهایی بودند که از او نفرت داشتند، به او میگفتند تولهسگِ امپراتوری، خائن، خدای طاعون، یک ریپرِ تسخیرشده. اما نمیخواست باور کند که تماماینکه آن توهینها و سنگهایی که به سمتش پرتاب کرده بودند—یا آن نفرتی که برادرش در کودکی با آن گلویش را فشرده بود—ماهیتِ حقیقیِ انسان باشد.
و باخشم این اوصاف...همانطور با تمام اینها...
...بخشی از وجودشحالا میتوانست احساس چوپانهانگاهی را درک کند.
بیآنکه کلمهای به زبان بیاورد، در دل با خودش زمزمهزمزمهی کرد. خطاب به آن همرزمانش که در آتش خشم سوخته وآویزونِ با سیاهیِ نفرت آلوده شده بودند تا به لژیون تبدیل شوند.
ما هیچوقتبین عوض نمیشیم. نهشدند شما، نه ما.
انتخابهایشان متفاوت بود—اما درعینحال یکسان. آن زمان در منطقهی هشتاد و ششم، همهشان مثل زندانیانی بودند کهخائن به چوبهی اعدام بسته شده و انتظار اجرای حکم مرگشان را میکشیدند. اما همگی چاشنیِ بمبی را درخودش دست داشتند که میتوانست جمهوری را—همان کشوری که قصد داشت آنها را در آتش بسوزاند—با خاک یکسان کند.
روشی برای انتقام که تمام هشتاد و ششها از آن باخبر بودند. تنها کاری که بایدنکشید میکردند این بود که دست از مقاومت بردارند. تازه، حتی به همین کار هم نیازی نداشتند.جمعیت دیر یا زود، آن بلای فلزی یعنی لژیون از راه میرسید و جمهوری را به آتش میکشید.
در هر دو صورت مرگ در انتظارشان بود. تنها تفاوت در انتخابشان خلاصه میشد: یا به جنگیدنخائن ادامه میدادند و با حفظ غرورشان میمردند، یا دست از مقاومت برمیداشتند و درحالیکه در آتش نفرت میسوختندخودش جان میدادند. تنها تفاوت در این بود که چه چیزی در لحظهی مرگ به آنها حس رضایت میداد.
برای همین شین نمیتوانست چوپانها را سرزنش کند.اگر اگر اوضاع جور دیگری پیش میرفت، اگر حتی یکیبلایش از چیزهایی را که الان داشت از دست میداد...
مثلاً اگر با این ملکهی نقرهای آشنا نشده بود؛اما کسی که با وجود آلبا بودنش، پای هشتاد و ششهادیکتاتور ایستاد و به او گفت که هرگز فراموششان نخواهد کرد...
...شاید الان خودشحالا هم یکی ازنگاهی همان چوپانها بود.
در این میان، غیرنظامیها که با شعلههای برافروختهی نفرتشان تحریک شده بودند،ناسزاهای به راهشان ادامه میدادند. نفرت از آن ملکه، آن قدیسهی دروغین. نفرت ازمیکردند هشتاد و ششهایی که حتی حاضر نبودند در جواب، از آنها متنفر باشند.
و نفرت از این دنیایشدند زیبا، که اینچنین بیرحمانه نسبتمیدیدند به رنج و عذابشان بیتفاوت بود.
آنها چنان آسیبدیده، چنان شکنجهشده و چنان غرق در ترحم به خودناسزاهای بودند که قطعاً باید کسی در این میان مقصر میبود. حتماً کسیفکر باعث و بانیِ تحمیلِ اینهمه درد، شکنجه و حقارت به آنها بود.
هرچه باشد—اگر حتی به این فکر میکردند که اینهمه آسیب، شکنجه و حقارتخشکشان نتیجهی کارهای خودشان است و خودشان این بلا را بر سر خود آوردهاند،اما آنوقت تحملِ این درد، شکنجه و ترحم به خود، کاملاً از توانشان خارج میشد.
بذارید ازتون متنفرلبریز باشیم. از یکهیچکدام نفر. از هر کسی.
ایکاش پرندهها آواز نمیخواندند. ایکاش گلها اینقدر زیبااگر شکوفه نمیدادند، ایکاش نور خورشید اینقدر دلپذیر نبود،سپر ایکاش این آسمانِ آبیِ دوستداشتنی بر سرشان سایه نمیانداخت.
ایکاش باران میبارید. ایکاش طوفان به پا میشد. ایکاش رعدوبرق و گِلولایناسزاهای و تاریکی تمام دنیا را در خود میبلعید، ایکاش تمام روشهایی کهفکر دنیا میتوانست با آنها تحقیرشان کند، دستبهدست هم میدادند و سد راهشان میشدند.
پناهندهها حتی از آسمانِ آبی و پهناوری که بالای سرشان گستردهششها شده بود کینه به دل داشتند؛ از زیباییِ این دنیا کهپیشبینی در برابر رنج و عذابشان حتی لحظهای درنگ نمیکرد، متنفر بودند.
و حتی اینلبریز فکر هم ازهیچکدام ذهنشان عبور میکرد:
ایکاش همهچیزبین همراه باحائل ما نابود میشد.
وقتی از فاصلهی شصتکیلومتریِ فدراسیون، یعنی خط فاز آکواریوس عبور کردند، پناهندهها دیگر حتی یک کلمهی نفرتانگیزخائن هم به زبان نیاوردند. آنها در سکوت در امتداد مسیرِ ناهمواری که گویی تا بینهایت امتداد داشت پیشخودش میرفتند و درحالیکه آفتاب صبحگاهی بیرحمانه بر سرشان میتابید، مانند حیوانات با صدای بلند و بریدهبریده نفس میکشیدند.
تعدادی از رگینلیفهایی که در خط مقدم حرکت میکردند، ناگهان صفحهنمایشهای اپتیکالِ خود را بهطولی سمت افق چرخاندند. ابرهایی از گردوخاک در دوردست به هوا خاسته بود و رفتهرفته نزدیکتر میشد.میان طولی نکشید که خطوطِ مربعیشکلشان نمایان شد و سایهی کامیونهای بزرگ و زمخت را شکل داد.
واحد ترابری فدراسیون.
بهمحض اینکه با واحدحائل ترابری ادغام شدند، شیناگر آن را حس کرد.
«تچ... لِنا، برگرد تو گریمالکین.»
«ها؟» لِناگریخته برگشت تابدون نگاهش کند.
شین با چهرهای درهمرفتههمانطور سرش را تکان داد.چیزی یگانِ پسقراولِ سرلشکر آلتنر...
«پسقراولها دارن از هم میپاشن...شدند بسته به شرایط، ممکنه خیلی زودمیخواستند وارد درگیری بشیم. برگرد تو گریمالکین.»
آنها که تا آخرین حد توانشانهیچکدام از مسیر پناهندهها محافظت کرده بودند،ناسزاهای حالا خط دفاعیشان در حال فروپاشی بود.
گرته گفت: «سرلشکر، ما تماماینکه پناهندهها رو سوار کامیونهای ترابری کردیم.ششها الان داریم عقبنشینی رو شروع میکنیم.»
گرته با دریافت این گزارش از سروانِ واحد ترابری، به گروهتوهینها ضربت دستور حرکت داد. پس از آن، پارا-رِید را روشن کردفاحشه و با ریچارد که فرماندهی پسقراولها را بر عهده داشت، همگامسازی کرد.
پسقراولها با خریدن زمانِ کافی برای رسیدن پناهندهها به واحدمیدیدند ترابری، مأموریتشان را با موفقیت به پایان رسانده بودند. اماتمام در این نقطه، دیگر هیچ راهی برای بازگشتشان وجود نداشت.
گروه ضربت به کندی در مسیر عقبنشینی پیش میرفت، درحالیکه مرکبهای فلزیِ پسقراولها با تمام سرعت در میدانبزدل نبرد تاخته بودند تا راه را بر دشمن ببندند. حالا دیگر فاصلهی بینشان بیشازحد زیاد شده بود و خطوطشاندید در همکوبندهترین حملاتِ بیرحمانهی لژیون در حال فروپاشی بود. تجدید قوا و عقبنشینی در این شرایط کاملاً غیرممکن بود.
این همرزمش دیگر هرگز بازنمیگشت،اینکه پس میخواست حداقل همین یکهشتاد جمله را به گوشش برساند.
«شما به وظیفهتون عمل کردید،پیشبینی سرلشکر... احترامِ عمیق و قلبیِزمزمهی من رو بپذیرید، سرلشکر ریچارد آلتنر.»
ریچارد درحالیکه رگههایی از یک لبخندآرایش کنایهآمیز در لحنش موج میزد، گفت: «بسپرتاب کن، زن عنکبوتی. این حرفا بهت نمیاد.»
گرته نمیتوانست ازلبریز جایگاه اپراتور، حضورِ رانندهینکردند ریچارد را حس کند.
مرده بودن... یا وانگاند کاملاً منهدم شده بود؟ تنها صدای شلیکششها گلوله و آتش توپخانه بود که بیوقفه به گوش میرسید. صدایپیشبینی رگبارِ هماهنگِ دو مسلسل. و غرش یک توپِ بدونِ خانِ ۱۲۰ میلیمتری.
«انگار شرطمون رو باختم. بازم. اون بچههایی که مثلاما تیغههای خونینِ آبدیدهشده تو میدون جنگ بودن، بالاخره توبزدل آغوش فدراسیونِ ما دوباره به بچههای عادی تبدیل شدن.»
و این مهمترین چیز بود.
«ریچارد...»
«نذار دوباره اونا رو ازت بگیرن. جنونِ بیوهی سیاه دیگه نباید تکرار بشه. یکم خودت رو جای من بذار. اینکه مجبور باشم تماشا کنم تو و ویلم، شما دو تاتحقیرآمیز شیاطینِ جنگیِ تشنهبهخون، چطور تو میدون نبرد به جنون کشیده میشید. همون یه بار کافی بود... راستی، حتماً به ویلم بگو که این بار دیگه لازم نیست به فکر گرفتناتفاق انتقام دهبرابری باشه. اون موقع که سرگردِ سپاه پیادهنظام زرهی بود یه چیزی، ولی یه سرتیپ و رئیس ستاد که نباید تبرش رو برداره و بیفته به جون اون لژیونهای قراضه.»
ریچارد پس از گفتن این حرف،هیچکدام با وجودِ—یا شاید دقیقاً بهخاطرِ—شرایطی کهناسزاهای در آن قرار داشت، لبخندی زد.
«شاید سالها برای گفتن این حرف دیر شده باشه، ولی اگه اون اینقدرپرتاب درگیر تیکهتیکه کردنِ اون هیولاهای قراضهست، شاید لقبِ «آخوندکِ اوراقچی» براش خیلی مناسبتربودند از «آخوندکِ قاتل» باشه... انگار تمام این سالها داشتیم با لقب اشتباهی صداش میزدیم.»
«...»
«پس کاری نکن که مجبور بشه اسمش رو عوض کنه، گرته. اون یه احمقِ استثناییه؛طولی اونقدر احمق که حتی خودش هم نمیفهمه تو عجیبترین موقعیتها چقدر میتونه دلسوز باشه... مطمئنم خودتمیان اینو میفهمی، چون خودت هم همینطوری بودی، با این تفاوت که حداقل خودت بهش آگاه بودی.»
«...آره.»
ارنفریدِ تبرِ قاتل،پناهندهها شکارچیِ هیولاهای قراضه.آرایش بیوهی سیاه، قاتلِ لژیون.
در مراحل اولیهی جنگ با لژیون، زمانی که میدان نبرد هنوز غرق در آشوب بود و تاکتیکهای مشخصی برای رویاروییدخترکِ با لژیونها شکل نگرفته بود، انسانهای بیشماری جان باختند. ذرهذره، تمام کسانی را که برایشان عزیز بودند از دست دادند.قول همدورهایهایشان در آکادمی افسری، همرزمانشان که دوشادوش آنها در لجنزارِ میدان نبرد پیش میرفتند، و زیردستانی که از خودشان بزرگتر بودند.
آن دو افسر جوان در سالهای نوجوانیشان پا به میدان نبرد گذاشتند و در دههی بیستِ زندگیشانچهرههای به بلوغ رسیدند. آنها در تلاشی برای جبرانِ تمام چیزهایی که ازشان دریغ شده بود، با انگیزهایخائن جنونآمیز به دنبال گرفتن انتقامی وحشیانه از ارتش مکانیکیای رفتند که همهچیز را از آنها گرفته بود.
مرد جوانی قسم خورد که بهازای هر همرزمی که از دست میدهد، ده لژیون را نابود کند؛ آنبزدل هم درحالیکه لژیونهای سبکوزن را در نبرد تنبهتن از پا درمیآورد—کاری که اوج جنون تلقی میشد. او بهمعرض شیطانی تبدیل شد که یکتنه نه فقط آمایزهها، بلکه حتی مدلهای گرگ خاکستری را هم به چالش میکشید.
زن جوانی هم درحالیکه بهعنوان توپچی در وانگاندِ نامزدش مینشست و لژیونهای سنگینوزن راکنند سرنگون میکرد، قسم خورد که هرگز اجازه ندهد شخص دیگری روی صندلی توپچیِ اوبریسینگامن بنشیند. او به جادوگری تبدیل شد که یکتنه واحدهای زرهی لژیون را در هم میکوبید.
گرته هنوز حالوروزِ آن دورانش را بهنکردند یاد داشت. همرزمش که به تبرِ قاتل معروفجمعیت شده بود. و جنونِ محضِ هر دوی آنها.
«...واسه همینه که ازش متنفرم.»
او مانند آینهای در برابرش بود که خشمی جوشاناما همچون آهنِ مذاب را در قلبش به تصویر میکشید—بخشِ خشندیکتاتور و بیرحمی از وجودش که هیچگاه نمیخواست آن را بپذیرد.
«اون عاشقِ همون بخشِ جدی وآرایش خشنِ وجودت بود. حتی با اینکهسمتش میدونست تو هیچوقت بهش دل نمیبندی.»
«میدونم. واسهخشم همینه کههمانطور ازش متنفرم.»
درحالیکه به حرفش ادامه میداد، میتوانستنگاهی لبخندِ تلخ و بیصدای ریچارد رامیراند از آن سوی ارتباط حس کند:
«واسه همینه کهلبریز هیچوقت دلم نمیخواد مجبورنکردند بشم برم سر قبرش.»
دلم نمیخواد قبلپناهندهها از من بمیره. درستحتی همونطور که تو نگرانشی.
«لطفاً نذار این اتفاق بیفته.»
لبخند ریچارد عمیقتر شد.
گرته که متوجه شد توجه ریچارد به او جلب شده، با پررنگترینناسزاهای لبخندی که میتوانست بر لب بیاورد گفت: «اما... هر وقت خواستم بیامفکر پیشت تا با هم یه نوشیدنی بخوریم، اونم با خودم میارم. مثل همیشه.»
هیچ نیروی کمکیای بهموقع به او نمیرسید. دیگر هیچغیرنظامیها راه فراری برای ریچارد باقی نمانده بود. ریچارد و گرتهدرحالیکه هرگز فرصتِ دوبارهای برای نوشیدن در کنار هم پیدا نمیکردند.
اما هر وقت بههمانطور یادت بیفتم، طوری رفتار میکنماما که انگار پیش ما نشستی.
گویی میخواست بگوید آن سه نفری که دهبیندازد سال پیش از آن جنگِ وحشتناک جان سالمنکشید به در بردند، هنوز هم در کنار هم هستند.
«...که اینطور.»
کامیونهای ترابری به راه افتادند. نشستن در آنها بههیچوجه راحت نبود و همگی تا حدواحد خطرناکی پر از آدم شده بودند. پناهندهها و نیروهای پلیس نظامیای که در کامیونها جامستقر نشده بودند، مجبور شدند در کانتینرهای خالیای که توسط لاشخورها یدک کشیده میشدند، مستقر شوند.
با حرکت کامیونها و لاشخورها که گردوخاک به پا میکردندزمزمهی و تحت محافظتِ رگینلیفها پیش میرفتند، غیرنظامیها برای حفظ تعادلشاندخترکِ دستهایشان را دور یکدیگر حلقه کردند و به هم چسبیدند.
فردریکا در سکوتی دردناک چشمانش را بست. کلماتش بهرگینلیفِ گوش کسانی که مخاطبش بودند نمیرسید. از آنجا هیچخستهشان کاری برای کمک به آنها از دستش برنمیآمد. بااینحال...
«شما دلاورانه جنگیدید، سرلشکرهمانطور ریچارد آلتنر. شما وچیزی سربازانِ شجاع و بیباکتون.»
در گوشهای از ستونِ رگینلیفها، گرته لبش را گاز گرفت. غرش توپِ وانگاندِ ریچارد لحظاتیواحد پیش خاموش شده بود. بهجای آن، تنها چیزی که میشنید صدای رگبار مسلسل و قدمهاییمستقر بود که با وجود شلیکها نزدیکتر میشدند؛ قدمهایی به بیصداییِ ساییده شدنِ استخوانها روی هم.
و سپس صدای سوتِ شیء تیزی را شنید که هوا راتوهینها میشکافت، و بلافاصله پس از آن، صدای برخوردِ خفهی جسمی فلزیفاحشه که چیزی نرم و استخوانی را در هم میکوبید، به گوش رسید.
خسخسهای دردناک وحالا بریدهبریده. صدای ضعیفنگاهی کشیده شدن گلنگدن تپانچه.
تپانچه خودکار ۹ میلیمتری استانداردپیشبینی فدراسیون؛ سلاح خودکشی که درزمزمهی اختیار خلبانهای فلدرس قرار میگرفت.
گرت لبش را محکم گاز گرفت. زمزمهای که کسی را صدا میزد، مثلپرتاب کلمات آخر یک نفر. اسم همسرش بود؛ گرت چند بار او را دیدهبودند بود. و بعد اسم دختر خردسالش که تازه زبان باز کرده بود. و بعد...
صدای شلیک یک گلوله.
شین با تواناییاش میتوانست حس کند که گارد عقب کاملاًهشتاد تار و مار شده است. لژیون که دیگر مانعی سر راهشهمانطور نمیدید، با تمام سرعت به تعقیب گروه ضربت و پناهندهها افتاد.
اما خیلی دیر بود.
سرلشکر آلتنر و نیروهایش کارشان را به بهترین شکل انجام داده بودند. واحد ترابری او، تحت محافظت والکریها،میشدند از نقطه سی کیلومتری مرز فدراسیون، یعنی خط فاز حوت، عبور کرد. سپس از خط دفاعی مستحکمی کهجمهوری در دست یگانهای زرهی ارتش فدراسیون بود گذشتند و در نهایت به نقطه زودیاک، یعنی خاک فدراسیون، رسیدند.
پس از آن، کل گروه ضربت نیز از خط فاز حوت گذشت و به نقطه زودیاک رسید. بهمحض اینکه تمامدخترکِ یگانهای بازگشته از جمهوری وارد مرز شدند، ارتش فدراسیون مسیر عقبنشینی را مسدود کرد. یگان توپخانه مستقر در پشت خطقول دفاعی فدراسیون، آتشباری سنگینی به راه انداخت و نیروهای لژیون را که با سماجت در تعقیبشان بودند، بیرحمانه در هم کوبید.
گروه ضربت و کامیونهای ترابری پس از بازگشت به خاک فدراسیون، به پایانه راهآهن سریعالسیر در شهر برلدفادل رسیدند. منظرهلبریز شهری زیبای درختان شیشهای و فلزی حاشیه خیابان به استقبالشان آمد. پیادهرو پوشیده از برگهای بیشمار و جاودانه از جنسشاید کوارتز بود؛ زیبایی غنی و باشکوهی که در درخشش طلایی خورشید و شکست نور در برگهای شیشهای، جلوهای دوچندان مییافت.
شین با دیدن این منظره عسلیرنگ، در کابین متصدی کفن و دفن نفس راحتی کشید. از اواخر دیشب، بیش از نیمی ازفاحشه روز را در حرکت بودند. حسابی از پا درآمده بودند، اما رسیدن به حاشیه امنیت، بیش از هر چیز دیگری مایه تسکینخیلی بود؛ تسکینی که باعث شد حس پوچی و تلاش بیهودهای که در این مدت در وجودشان تلنبار شده بود، سرانجام سر باز کند.
بله، تلاشی بیهوده. نتوانسته بودند تمام پناهندههای جمهوری را تخلیهمیدیدند کنند، ریچارد و یگانش را از دست داده بودند، وتمام نتوانستند جلوی آلدرحت و ارواح بقیه هشتاد و ششها را بگیرند.
کامیونهای ترابری در میدان روبهروی پایانه توقف کردند و غیرنظامیها از آنها بیرون ریختند و با خستگی روی زمین نشستند. این کامیونها در اصل برایمیکردند انتقال مردم به بخشهای پناهندگان در نظر گرفته شده بودند و فقط موقتاً برای کمک به عقبنشینی به کار گرفته شدند؛ به این معنی کهنقرهایِ در غیابشان، پناهندههای زیادی در میدان جا مانده بودند. آن پناهندهها با دیدن وضعیت اسفناک هموطنانشان و حضور رگینلیفها، با اضطراب شروع به پچپچ کردند.
چرا هشتاد و ششها به این زودیآنها برگشتن؟ قطار بعدی پناهندهها کِی میرسه؟ پس بقیهطولی هموطنهامون که قرار بود بعداً بیان چی میشن؟
گرت، انگار که بخواهد صدای پچپچ پناهندههانکردند را خفه کند، گفت: «خسته نباشید همگی. پناهندههاجمعیت رو بسپارین به مسئولای اینجا و برگردین پایگاه.»
لِنا با لحنی دلگرمکننده گفت: «یالا بچهها،حتی یکم دیگه تحمل کنین میتونیم یه دوشکنند آب گرم بگیریم و تو تختخواب بخوابیم.»
اقامتگاههای گروه ضربت در فاصله دورتری از شهر قرار داشت. با حرف لِنا، اسکادران بریسنگامن پیشقدم شد و بقیه لشکر اول زرهی هم بهفکر دنبالشان راه افتادند. بعضیها یک روز کامل پلک روی هم نگذاشته بودند و حتی با وجود مصرف دارو، حالشان رو به وخامت میرفت. اسکادران پیشتازجادوگر برای اینکه مطمئن شود بقیه هرچه زودتر به پایگاه میرسند و استراحت میکنند، راه را باز کرد و در پیادهروی خیابانِ درختان شیشهای متوقف ماند.
شین از کابینش بیرون پرید تا دست و پایی کش و قوس بدهد وزده هوای تازهای بخورد. بقیه اعضای جوخه هم همین کار را کردند؛ یا بدنشان راتوهینها کش میدادند یا روی سرشان آب میریختند. شین نفس طولانی و خستهای بیرون داد.
اما ناگهان صدای تیز و برندهای به گوشش رسید. شین بهطور غریزی بینتحقیرآمیز متصدی کفن و دفن و پناهندهها قرار گرفت تا از همرزمانش محافظت کند،حرفها و از قضا او نزدیکترین شخص به آنها بود. تنها دلیلش همین بود.
«تو یه قاتل آدمخواری! واسه همینه کهحتی چشمات قرمزه، ای هشتاد و ششِ لعنتی! همهتونواحد یه مشت لکه رنگیِ کثیف، بیمصرف و بیعرضهاید!»
ابروی کورنا پرید و آنجو از جایش بلند شد. رایدن برگشت و با چشمهایی که به طرز خطرناکی باریکدیکتاتور شده بود، به پناهندهها خیره شد. تمام رگینلیفها و پردازشگرهای باقیمانده، از جمله داستین و وارگوس، با نگاهی سردداده به آن سمت برگشتند. حتی گرت که قصد داشت تا بازگشت تکتک نیروهایش درون یگان خود بماند، سرش را برگرداند.
کسی که فریاد میزد، مرد جوانِ آلبایی بود که جمعیت هموطنانش را شکافته بود تا سر آنها داد بکشد. دژبانهایلبریز نظامی فوراً به سمتش دویدند و قبل از اینکه حتی بتواند از میدان خارج شود، چه برسد به اینکه بهشاید شین نزدیک شود، او را گرفتند. درحالیکه بازوهایش از دو طرف قفل شده بود، با وضعیتی آشفته به جلو خم شد.
با زور دستش را جلو آوردهیچکدام و تکه پارچهای سوخته را کهناسزاهای در مشتش مچاله کرده بود، نشان داد.
«همهش تقصیر شماست! نمیخواستین از ما محافظت کنین،اگر واسه همین کمکاری کردین! حالا اون به خاطرسپر شما مرده! چرا... چرا خواهرم رو نجات ندادین؟!»
در انتهای میدان، روی ریلهای پشت جمعیت غیرنظامیها، بقایای سوخته و متلاشیشده یک قطارمیان به چشم میخورد؛ انگار که سعی داشت خودش را از دید پنهان کند. هماننمیرسد قطار پناهندهها که مورد اصابت بمبهای آتشزا قرار گرفته و در آتش سوخته بود.
آیا هیچکدام از مسافرهایش زنده نمانده بودند، یا صاحب این پارچه آنقدرمیراند بدشانس بود که جزو کشتهشدگان باشد؟ شین راهی برای فهمیدنش نداشت. امانکردند او احتمالاً همانجا در آن قطارِ در حال سوختن جان داده بود.
در آن لوکوموتیو که با کینه چوپانها بهچیزی آتش کشیده شده بود. در جهنمی که ارواحِبالا کینهتوز هشتاد و ششها به پا کرده بودند.
شین ناگهان حس کرد بغضی از خشم دراگر سینهاش متورم شد. دیگر نتوانست تحمل کند؛ دندانهایشسپر را روی هم فشرد و سر مرد فریاد کشید:
«اگه اینطوری فکر میکنی...!»
«اگه اینطوریگریخته فکر میکنی، پساینکه چرا هیچکدومتون نجنگیدین؟!»
چهره مرد جوانلبریز از خشم درهیچکدام هم رفت: «الان چی...؟»
«چرا حتی سعی نکردین بجنگین؟ نُه سال تموم محاصره بودین و لژیون شما رو تو قفس انداخته بود. نُه سال تموم پیروز نشدین،برای پس چرا هیچوقت به فکر جنگیدن نیفتادین؟ چرا اراده و ابزار جنگیدن رو دور انداختین و فقط همونجا نشستین و از خودتون راضیکرده بودین؟ رو چه حسابی فکر کردین... واقعاً باورتون شده بود که همیشه یکی پیدا میشه تا ازتون محافظت کنه و به جاتون بجنگه؟!»
تنها چیزی که بلدین بگین اینه که بقیه به جاتون بجنگن. مدام التماس میکنینمیان که یکی دیگه ازتون محافظت کنه. چرا این فکر هیچوقت نترسوندتون؟ نمیفهمین چقدر رقتانگیزه کهخدا هیچوقت از خودتون محافظت نکنین؟ واقعاً نمیبینین سپردن جونتون به دست یکی دیگه چقدر وحشتناکه؟
اون هم تو این جنگ دهساله با لژیون، تو این زمان ومیراند مکان. حتی بعد از اینکه دیدین دیوارهای قلعهتون نمیتونه از جمهوری و مردمشچیزی محافظت کنه؛ بعد از اینکه حمله همهجانبه نشون داد چقدر عاجز و بیدفاعین.
چطور میتونین اینقدر... ضعیف بمونین؟!
«چرا هیچوقت سعی نمیکنین از خودتون محافظت کنین؟ سالها براش وقتمیخواستند داشتین، اونم بعد از اون همه اتفاقی که افتاد! چرا... چرااسپیرهد برای یه بار هم که شده سعی نمیکنین از خودتون محافظت کنین؟!»
اگر حداقل هرکدامشان سعی میکردند از خودشان محافظت کنند، شین و هشتاد و ششها مجبور نمیشدند مرگ اینهمهبزدل از مردم جمهوری را به آن شکل فجیع تماشا کنند. مجبور نبودند با عذاب وجدانِ ناتوانی در نجاتشانمعرض زندگی کنند و آنها را با چنان مرگ وحشتناک و غیرقابلباوری تنها بگذارند. میشد از تمام اینها جلوگیری کرد.
«چطور میتونین به زندگیتون ادامه بدین و هر روزرگینلیفِ تو آینه به خودتون نگاه کنین، درحالیکه میدونین حتیخستهشان عرضه محافظت از جون بیارزش خودتون رو هم ندارین...؟!»
لحنش سرزنشآمیز نبود، بلکه دردمندانه بود؛ انگار آن کلمات را همراه باناسزاهای خونِ دلش بالا میآورد. صدای مردی که مرگ را دیده بود، مرگیفکر زجرآور، و بابتش عذاب کشیده بود. مرگ کسانی که حقشان مردن نبود.
مرد جوان که جا خورده بود، سکوت کرد.اگر شین که دیگر تحمل ماندن در آنجا راسپر نداشت، نگاهش را دزدید و با عجله دور شد.
درحالیکه از میان خیابانهایی میگذشت که با شکست نورِ منشوریِ آن برگهای شیشهایِ همیشه ماندگار روشنبالا شده بود، صدای قدمهای کسی را شنید که دنبالش میآمد. برگشت تا ببیند کیست و مارسلنتیجه را دید. او سوار رگینلیف گرت بود و ظاهراً پیاده شده و به دنبالش آمده بود.
مارسل بیحرکت پشت سر شین ایستاد؛ آنقدر نفسنفس میزد که نمیتوانست چیزیمیراند بگوید. شین که حس میکرد تمام تنشها از بدنش خارج شده، اول شروعچیزی به صحبت کرد. با دیدن مارسل، موجی از پشیمانی وجودش را فرا گرفت.
«...ببخشید.»
مارسل اخم کرد: «واسه چی؟»
«منظورم این نبود کههمانطور ضعیف بودن اشتباهه یا بهاما این معنیه که حقت مرگه.»
خاطره یوجین در ذهنش تداعی شد. نحوه مرگش در جبهه غربی.ششها شین باور نداشت که او به خاطر ضعیف بودن مرده است.پیشبینی او آنقدرها هم آدم سنگدلی نبود که بگوید ضعیف بودن اشتباه است.
مارسل با تکان دادن سر حرفش رانکردند قطع کرد: «میدونم. اینو میدونم... اون جنگید،میان اما بازم نتونست دووم بیاره و مرد. ولی...»
اما دقیقاًبین به همینحائل خاطر بود.
«...همینه که مردن بدونهمانطور حتی یه ذره جنگیدنچیزی رو اینقدر غیرقابلتحمل میکنه...»
«—آره.»
«چطور میتونن با خودشون اینطوری کنارهیچکدام بیان؟ تقصیر من یا تو نیست،ناسزاهای اما فقط... درد داره... حتی اون آدما...»
مارسل با اندوه، چشمهای کشیده و گربهمانندش را به زمین دوخت. اوسمتش هم یک سال را در میدان نبرد گذرانده بود و مرگ بسیاریحرکت از همرزمانش را به چشم دیده بود. صدایش راویِ این غم بود.
«خیلی بهتر میشدلبریز اگه اونا همهیچکدام مجبور نمیشدن بمیرن...»
دژبانهای نظامی، مرد جوان و پناهندهها را به داخل ایستگاه هل دادند و به آنها گفتند کهچهرههای با سربازانشان درگیر نشوند، اما سکوت سردی که بر خیابانِ درختان شیشهای سایه انداخته بود، همچنان پابرجا ماند.بزدل حتی با اینکه شین حرفش را زد و رفت، رایدن، آنجو، کورنا، تورو و کلود به دنبالش نرفتند.
هیچکدامشان حوصله ولبریز حالِ روحیِ دنبالهیچکدام کردن او را نداشتند.
جنگ با لژیون که فکر میکردند رو به پایان است، که امیدوار بودندپرتاب بتوانند تمامش کنند و پایانش در افق دیده میشد، تنها در عرض یکبودند شب زیر و رو شده بود. دیگر پایانش آنقدرها هم قطعی به نظر نمیرسید.
تمام نبردهایی که در شش ماه گذشته کرده بودند و دستاوردهاییتوهینها که به دست آورده بودند، دود شده و به هوا رفته بود.شاید تمام جنگهایشان در این نیم سالِ گذشته، میتوانست کاملاً بیمعنی بوده باشد.
همهچیز، تکتک کارهایی کهبدون کرده بودند، ممکن بودبیندازد هیچ و پوچ باشد.
حس پوچیِ بیثمر و خستگی، از همان روزی که ستارههای آتشین برناسزاهای تمام میدانهای نبردِ بشریت باریدند، در قلبشان شعلهور شده بود. حس عجز،فکر تلاش بیهوده و این خلأ که حالا دیگر به آن عادت کرده بودند.
بخشی از ذهنشان مدام زمزمه میکرد که این پوچی در منطقه هشتادسمتش و ششم در وجودشان حک شده است؛ اینکه بشریت برای این دنیا کاملاًپخش اضافی است و هیچ جایی وجود ندارد که به آن تعلق داشته باشند.
اما حداقل قبل از این عملیات، میتوانستند ذهنشان را اززمزمهی این تسلیمشدگی دور نگه دارند و احساساتشان را سرکوب کنند. اماآویزونِ کسانی که برای نجاتشان اینهمه به آب و آتش زده بودند...
تورو زیر لب بابدون خودش زمزمه کرد: «چرا بایدرگینلیفِ اون آدما رو نجات میدادیم...؟»
«...آره.»
با اینکه گروه امداد تلاش کرد مردم جمهوری را نجات دهد، اما نتوانستند همه آنهاواحد را نجات دهند. با اینکه عملیاتشان شکست خورد. با اینکه سرلشکر و نیروهایش جانشان رامستقر به خطر انداختند تا بهعنوان گارد عقب بمانند و در نهایت خودشان را فدا کردند.
با اینکه برادرانِ گذشتهشان مرده بودند و حالا به چوپانها تنزل یافته بودند. با اینکه همرزمانشان کهخائن در منطقه هشتاد و ششم در کنارشان جنگیده بودند، جان باختند. و با اینکه در طول چند ماهخودش گذشته، همرزمان دیگری را که از حمله همهجانبه جان سالم به در برده بودند نیز از دست دادند...
کلود دندانهایش را روی هم فشرد و حس کرد خشمی درششها وجودش زبانه میکشد. با اینکه غیرنظامیهای جمهوری مردند. مثل برادرش کهپیشبینی سعی کرده بود بهعنوان یک کنترلکننده بجنگد و احتمالاً کشته شده بود...
چرا در نهایت این آدمهای رقتانگیز را نجات دادند، و نه آنهایی کهتحقیرآمیز مردند؟ آنها هرگز پشیمان نبودند و حتی ذرهای قدردانی از خود نشان نمیدادند. تنهاگوشش کاری که میکردند غر زدن و شکایت کردن بود و به هیچجا هم نمیرسیدند.
چرا اینها باید زنده میماندند؟شدند چرا تنها دستاورد واقعیِ هشتاد ومیخواستند ششها، نجات دادنِ این آدمها بود؟
حس غیرقابلتوصیفی از تلاش بیهوده بر او سایه انداختاما و تمام وجودش را در هم کوبید. برای چه میجنگیدند؟دیکتاتور در تمام این مدت چه چیزی به دست آورده بودند؟
«چیکار میتونستمگریخته بکنم تا برادرماینکه رو نجات بدم...؟»
این کلمات بدون اینکه خودش متوجه شود از لبان تورو خارج شد.ناسزاهای آیا میتوانست کار متفاوتی برای نجات برادرش انجام دهد؟ برای تغییر اینفکر عملیات؟ برای نجات سرلشکر و نیروهایش—یا شمار بیشماری از همرزمانش که کشته شدند؟
و حتی آن غیرنظامیهای رقتانگیز جمهوری. تا به الان، برایش فرقی نمیکرد که آنها درواحد نهایت هلاک شوند یا نه. اما با این حال، فکر نمیکرد حقشان باشد با چنانمستقر مرگهای فجیعی، درحالیکه از درد و زجر فریاد میکشند، بمیرند. آیا میتوانست آن را تغییر دهد؟
«میتونستم جلوی مرگشون رو بگیرم...؟»
آیا میتوانست خودش رابدون از دیدن مرگ بیرحمانهبیندازد و وحشتناک آنها خلاص کند...؟
بازگشت گروه ضربت به پایگاه اصلیشان، یک مأموریت ترابری بود که شامل هزاران فلدرس و نیروی انسانی میشد.بزدل حتی فقط تخلیه تمام تجهیزات، بیش از یک روز زمان میبرد. با وجود اینکه همهچیز یک روز جلومعرض افتاده بود، تیم ترابری آماده و منتظرشان بود و سربازان برای استراحتی زودهنگام، به اقامتگاههایشان در پایگاه موقت رفتند.
بعضی از آنها کاملاً از پا درآمده بودند و مستقیم به رختخواب رفتند. کسانی هم که نخوابیدند، تصمیم گرفتند دوش بگیرند یااسپیرهد یک وعده غذایی سبک بخورند. لاشخورها که خستگی نمیشناختند، طبق دستورات تیم ترابری به اینطرف و آنطرف میدویدند و در تخلیه مهماتخود و بستههای انرژی کمک میکردند. در همین حین، پرسنل پایگاه با سینیهای بزرگی پر از لیوانهای کاغذیِ قهوه در بین نیروها میچرخیدند.
اما مسلماً فرماندهانلبریز نمیتوانستند فوراً استراحتهیچکدام کنند. از جمله لِنا.
«دریافت شد. فکرحالا کنم برای امروز کافیآنها باشه. خسته نباشی، شین.»
وقتی شین ارائه گزارشهای لازم را تمام کرد، لِنا به او اطلاعناسزاهای داد که وظایفش به پایان رسیده است. آنها در دفتر شخصی کوچکفکر لِنا بودند که بهعنوان افسر فرمانده به او اختصاص داده شده بود.
«آره، تو هم همینطور، لِنا...شدند یکم دیره، اما میخوای چیزیمیدیدند بخوری؟ اگه خستهای میتونم برات بیارم.»
«نه، خوبم.خشم ترجیح میدم صورتپیشبینی بچهها رو ببینم.»
با اینکه احتمالاً همه تا الان غذایشانآنها را تمام کرده بودند، اما حتماً برایزده خوردن قهوه همان دور و بر میماندند.
«اما قبلش...خشم فقط برایهمانطور یه لحظه؟»
«...آره.» شین متوجهپناهندهها منظورش شد وآرایش سر تکان داد.
لِنا احتمالاً در تمام طول عملیات همهچیز را در خودش ریخته بود. آن موقع میتوانست تحمل کند، امابزدل حالا دیگر به مرز انفجار رسیده بود. از جایش بلند شد و مردِ روبهرویش را در آغوش کشید.معرض دستانش را دور او حلقه کرد و صورتش را در سینهاش فرو برد. اشک در چشمانش حلقه زد.
درحالیکه هنوز سرش پایین بود، بهنگاهی زحمت گفت: «متأسفم. میدونم تو هممیراند درد میکشی، و من هنوز اینقدر...»
چوپانهایی که انتقام را انتخابپیشبینی کردند. غیرنظامیان بیشمار جمهوری که کشتهتوهینها شدند. کسی به مهربانی تو حتماً...
«آره... اما من یکمحائل پیش خودم رو خالیاگر کردم، برای همین حالم خوبه.»
با شنیدن این حرف، ابروهای لِنا بالا پرید. شین فهمید که چهناسزاهای گافی داده، اما دیگر خیلی دیر شده بود. لِنا ابروهای زیبایش رافکر بالا داد، لب برچید و اخم کرد؛ خلقوخویش بهوضوح و بهسرعت سقوط کرد.
با صدایی که مثل زنگولهای نقرهای اما تندتر و نیشدارتر از همیشه بود پرسید: «خودت رو خالی کردی؟خستهشان پیش کی؟ رایدن؟ یا نکنه فیدو بود؟» و با اینکه شین حس میکرد نباید از دهانش میپرید کهدیکتاتور با کس دیگری درد دل کرده، اما نمیفهمید چرا لِنا باید به رایدن حسادت کند، چه برسد به فیدو.
«...پیش مارسل.»
«که اینطور؟ خب، پسحائل فکر کنم بعداً باید یهغیرنظامیها بازجوییِ حسابی از مارسل بکنم.»
«میخوای خودتخشم دست بههمانطور کار بشی؟»
شین این را گفت و حرفی را که در ناو هواپیمابرِ غولپیکر زدهخشکشان بود به یاد آورد، که باعث شد لِنا هم به خاطر بیاورد کهاما قبلاً چنین مکالمهای داشتهاند. ابروهای بالا رفتهاش را پایین آورد و ریز خندید.
«آره، فکرخشم کنم همینهمانطور کار رو بکنم.»
«مارسل زیردستته،بین لِنا. نبایدحائل زیاد اذیتش کنی.»
«بله... انگارخشم خودت خیلیهمانطور مراعات میکنی.»
هر دو کوتاه خندیدند.بدون اما بعد، سرانجام اشکبیندازد از چشمان لِنا سرازیر شد.
«...مجبور شدیمخشم خیلیها روهمانطور جا بذاریم.»
«—آره.»
«نتونستیم نجاتشون بدیم. همهشون...همانطور مردن. و سرلشکر آلتنرچیزی هم به خاطر ما مرد.»
ما گذاشتیم بمیرند. نتوانستیم نجاتشان دهیم. گذاشتیم جمهوریبیندازد نابود شود. وطنی که در آن به دنیا آمدمچهرههای و بزرگ شدم، بالاخره ویران شد. همهشان، همهشان... مردند.
«نتونستم نجاتشون بدم. نمیخواستم رهاشونپیشبینی کنم، نمیخواستم بذارم بمیرن. میخواستمزمزمهی نجاتشون بدم، اما... نتونستم. من... من...!»
«تقصیر تو نیست، لِنا. اما...»
حس کرد که دستان شین دور کمرش حلقه شد. دستانی سفتتوهینها و عضلانی. و از میان ژاکت زرهی ضخیمش، میتوانست گرمای بدنفاحشه او را که کمی بیشتر از گرمای بدن خودش بود، احساس کند.