چپتر 195: فصل 195
0پناه دادن به امپراتریس سابقی که چیزی جز یک حاکم دستنشانده نبود و هیچ سرزمینی از آن خود نداشت،میان فقط دردسر بود و هیچ منفعتی به همراه نمیآورد. حتی کشور بزرگی مثل پادشاهی متحد هم نمیخواست در برابربازی بزرگترین ابرقدرت قاره بایستد و درگیر شدن در رقابتهای هزارساله اشراف قدیمی امپراتوری، ایدهای بهشدت دافعهبرانگیز به نظر میرسید.
با این حال.
«الان دیگهتبار ممکنه همچینکسانی حسی نداشته باشم.»
تبار عقابهای امپراتوری، کسانی که قادر بودند تمام واحدهای لژیون را خاموش کنند؛ درمیان این لحظه، این عضو از خاندان سلطنتی پادشاهی متحد داشت به یکی از کلیدهای احتمالیبخوای برای پایان دادن به مصیبتی نگاه میکرد که تمام کشورهای بشری با آن روبهرو بودند.
اما فردریکاکرم از جایشپشت تکان نخورد.
«حتماً ارزشمندترین گوهر خاندان ایدیناروک بهتربودند از این میدونه که قبل ازلحظه مهیا شدن همه شرایط، شتابزده عمل کنه؟»
ویکا پوزخندی بهعقابهای او زد. حداقلبودند اینقدر را میفهمید.
«دیگه کی میدونه؟اطلاعاتی میلیزه... احتمالاً نمیدونه.همهجا نوزن خبر داره؟»
«...آره، میدونه.»
ویکا به این فکر افتاد که یک کرم حشره پشت یقه شین بیندازد. این اطلاعاتی نبود کهیکی شین بخواهد بیپروا همهجا پخش کند، و اصلاً به او ربطی نداشت که شرایط شخصی دیگران راارزشمندترین با بقیه در میان بگذارد. صداقتش در این مورد قابلستایش بود، اما... باز هم روی اعصاب ویکا میرفت.
«پس فقط باید به همکاری باهاشونبودند ادامه بدم. راستش رو بخوای، برگلحظه برندههای زیادی برای بازی کردن ندارم.»
داشتن فردریکا که قادر به صدور فرمان بود، بهتنهایی کافی نبود. آنها همچنین باید مکان پایگاه فرماندهیای را که میتوانست این فرمان را مخابره کندباهاشون پیدا کرده و آن را تسخیر میکردند. حالا که او در فدراسیون گیر افتاده بود و نمیتوانست به وطنش برگردد، با داشتن تنها یک هنگ تحتمیکردند فرمانش، ویکا ابزار لازم برای کمک به یافتن یا تسخیر آن مکان را نداشت. او مجبور بود با شین، گروه ضربت و ارتش فدراسیون همکاری کند.
و همینطور باحشره قیم قانونی شین، یعنیبیندازد رئیسجمهور موقت فدراسیون؛ ارنست.
فردریکا سر تکان داد. چشمان شعلهرنگ خاندان آدل-آدلر بهلژیون چشمان بنفش امپراتوری خاندان تکشاخها خیره شد. هرچند از تختهایاحتمالی پادشاهیشان رانده شده بودند، اما غرور سلطنتیشان را دور نمیانداختند.
او گفت: «بیشتر ازکسانی همیشه مراقب باش. تاواحدهای بتونیم از بقیه محافظت کنیم.»
همانطور که ایشمائل گفته بود، وقتی فیسارا از بالای قوس سد به بیرون سرک کشید، لئوکا فریاد بلندی سر داد و در امتداد کانالهمکاری به سمت سیلابرو کادونان شنا کرد. فیسارا هم سد را ترک کرد و به دنبالش راهی سیلابرو شد؛ جثه عظیمش از روی دریچه مخروبه سدکرده گذشت و این بار ناخواسته آن را کاملاً در هم شکست. و سرانجام، آن دو لوایاتان در میان رنگهای پاییزی سیلابرو کادونان به هم پیوستند.
بعد از تمام دردسرهایی که برای رقم زدن این اتفاق کشیده بودند، شین چندان تحتتأثیر تجدید دیدار آنها قرار نگرفت. بقیه پردازشگرها و پیادهنظامباز زرهی هم با همان خستگی واکنش نشان دادند و صادقانه آرزو میکردند که این دو موجود زودتر گورشان را گم کنند و بروند. تنهامکان فیدو بود که در ساحل رودخانه بهآرامی به آن دو نزدیک شد و چند بوق دوستانه زد. اما لوایاتانها حتی به او اعتنایی نکردند.
«پی...» صدایشتبار کمی دلشکستهکسانی به نظر میرسید.
با دیدن فیدو که شانههایش (قسمت پشتی بدنهاش) را با ناامیدی پایین انداخته بود، شین نتوانست جلوی اینکلیدهای حس را بگیرد که این بیتفاوتی کاملاً منطقی بود. اگر در چنین مدت کوتاهی ارتباطی بین این دو گونهبهتر متفاوت شکل میگرفت، غرور قبیلههای دریای آزاد ایشمائل را که هزار سال با این موجودات جنگیده بودند، جریحهدار میکرد.
و در واقع، همانطور که ایشمائل با چشمانی کلافه به رفتار غمگین فیدو نگاه میکرد، به نظر رسید فیسارا او رااعصاب از گوشه چشم دیده است و این بار به سمتش برگشت. گردن بلندش را تا جایی که میتوانست پایین آورد و مستقیماًمکان به ایشمائل خیره شد. کاملاً واضح بود که اگر آنجا خشکی نبود—اگر آنجا قلمرو انسانها نبود—بدون شک پرتو حرارتیاش را شلیک میکرد.
«...چیه؟ منکرم رو یادتپشت میاد، حرومزاده؟»
شاید خالکوبی متمایز قبیلههای دریای آزاد را شناخته بود. موهای روشنش کهلحظه توسط دریا و خورشید رنگ باخته بود. عطر شور و ماندگاری کهمیکرد به او چسبیده بود و با بوی دشمن خونیاش در هم آمیخته بود.
و لبخندی روی صورتکسانی ایشمائل هم نقش بست؛ پوزخندیلژیون وحشیانه و تا حدودی صمیمی.
«چیه؟ اونجوری بهاطلاعاتی من زل نزن، عوضی.پخش وگرنه پارت میکنم، بچه.»
شین نمیفهمید که او از دست آن موجود خوشحال است یا عصبانی. شاید هم هر دو. لئوکادیگران بیتفاوت به آنها، به حرکتش به سمت شمال و بالای سیلابرو کادونان ادامه داد. فیسارا هم بهبخوای دنبالش رفت، در حالی که گردن بلندش را خم کرده بود و همچنان به ایشمائل چشمغره میرفت.
بهمحض اینکه آن دو لوایاتان از سیلابرو گذشتند، افسرانلژیون فرماندهی بلافاصله بر سر واحدهای اطراف فریاد کشیدند و دستوراحتمالی دادند که هیچکس حق ندارد به آن موجودات نزدیک شود.
به ارنست خبر رسید که فراریان جبهه دوم شمالی از بینکنند رفتهاند و سوخت هستهای باقیمانده نیز بازیابی شده است. او با خیالینگاه آسوده نفسش را بیرون داد؛ بحران جبهه دوم شمالی برطرف شده بود.
با این وجود،اطلاعاتی ارنست در گوشهای ازپخش قلبش احساس پشیمانی میکرد.
—قربان، شما از محافظت از آرمانهایشین مردم حرف میزنید، اما در واقع ذرهایکند به این موضوع اهمیت نمیدید، مگه نه؟
او در دفتر خالی اقامتگاه ریاستجمهوری زیر لب زمزمهلژیون کرد: «...درسته. من ذرهای به هیچچیزی اهمیت نمیدم... آخه دیگهاحتمالی چیزی برام نمونده که بخوام نگران از دست دادنش باشم.»
او دیگر هیچچیز واقعاً ارزشمندی نداشت. تمام چیزهایی که از دست دادنشان میترسید و احساس میکردداشت باید از آنها محافظت کند، از قبل نابود شده بودند. حتی آرمانهایی که او به آنهانخورد باور داشت اما هرگز محقق نشدند؛ یعنی همان شیوهای که بشریت باید بر اساس آن رفتار میکرد.
اما او همچنان از آن آرمانها محافظت میکرد، چون آنها چیزهایی بودند که آن زن به آنها باور داشت. دنیایی ازاعصاب مهربانی و عدالت، جایی که هیچکس مجبور نبود رها شود و همه میتوانستند نجات پیدا کنند. و اگر قرار بود اینهمچنین آرمان لکهدار شود، آنگاه او از صمیم قلب آرزو میکرد که همهچیز بسوزد و خاکستر شود؛ مردم، کشورها و تمام دنیا.
اما دیگرکرم حتی این همیقه برایش اهمیتی نداشت.
«چون اونتبار خیلی وقتهکسانی که رفته.»
لشکر چهارم زرهی از رودخانه هیانو عقبنشینی کرد و دوباره به واحد ریتو که در حال محافظت از مسیراحتمالی بازگشت آنها بود، ملحق شد. در پی آن، لشکر سوم زرهی که به مناطق دوردست شمال نفوذ کرده بودمیدونه نیز عقبنشینی خود را آغاز کرد. بهمحض اینکه گارد عقبدار بهاندازه کافی تخلیه شد، چاشنیهای انفجاری سد رکاناک منفجر شدند.
با صدایی غرشمانند، قوس بتنی و نازک سد فروریخت و آبهای مسدودشده رودخانه رکاناک رابگذارد به جریان اصلیشان بازگرداند. پس از آن، بهمحض عبور اسکادرانها و تأیید عقبنشینی واحدهایی کهبرگ کنترل منطقه را در دست داشتند، چاشنیهای سدهای مجاور، یعنی نیوکا و نیوسی نیز منفجر شدند.
با عقبنشینی آن واحدها، درست مثل نخی که جمع میشود، بیست و دو سدی که در مسیر سیلابروبقیه کادونان قرار داشتند، یکی پس از دیگری تخریب شدند. در نهایت، سد روگینیا که آب را در بالایبرندههای جریان رودخانه روگینیا نگه میداشت، منفجر شد و همزمان، دریچههای سیلابرو قدیمی تاتاسوا و سیلابرو جدید بسته شدند.
با این کار، تمام آبهای هیانو به بستر خیس رودخانه در خط دفاعی روگینیا سرریز شدداشت و حوضه وومیسام را زیر آب برد. باتلاق عظیم رودخانه روگینیا که مانع پیشروی لژیون میشد، اکنونحتماً برای اولین بار در بیش از یک قرن گذشته، در برابر جبهه دوم شمالی احیا شده بود.
فیسارا در حالی که بچه را به دنبال خود میکشید، از دهانه رودخانهای که انسانها آن را بندرگاه زینوری مینامیدند گذشتپایان تا به دریاهای شمالی برسد. حضور فلزی و خصمانهای از دور او را تماشا میکرد، اما از آنجا که حملهای در کارشتابزده نبود، فیسارا هم اعتنایی نکرد. تمام توجهش به دوردستهای ساحل معطوف بود، جایی که بقیه گله لوایاتانها در حال آواز خواندن بودند.
لئوکای جوان بدنش را در آب سرد فرو برد، مایع را بین غشای بلند و پالتومانندش و فلسهای زرهیاش مکیدروی و سپس آن را بهصورت فورانی به بیرون پاشید تا بهسرعت به گله نزدیک شود. فیسارا هم به دنبالش رفت،کافی زیر آب رفت و به سمت گله شنا کرد؛ به سوی خانهاش در آبهای آشنا و یخزده دریای زلال شمال.
در اعماق آبهای لاجوردی، خاطرهای از ذهن فیسارا گذشت. به یاد گروهی از موجودات دوپا افتاد که در برکهایمیان که بچه را از آنجا برداشته بود، دیده بود. در حالی که آنها یکدیگر را قتلعام میکردند، او صدای ناآشناییکردن شنیده بود که بهسختی به گوش میرسید؛ فریاد موجودی که لوایاتان قادر به شنیدنش بود. آن صدا چه میتوانست باشد؟
در یکی از پایگاههای آموزشی متعدد فدراسیون، ستوان یکم هنری نات بالحظه موها و چشمانی نقرهایرنگ از راه رسید تا به یک سرباز داوطلب تبدیلکشورهای شود. او یک سرباز سابق جمهوری بود؛ به عبارت دیگر، یک شهروند جمهوری.
او به خاطر خدمت فداکارانهاش مورد تحسین قرار گرفت—چیزی که برای یک سرباز جمهوری کاملاً غیرعادی بود—و به او اجازه داده شد تا درجه افسریکشورهای خود را حفظ کند. وقتی به اولین نیروی ذخیره فراخوانده شد، سایر سربازان فدراسیون که با او آموزش میدیدند، از او فاصله گرفتند، اما بامیفهمید توجه به کاری که جمهوری با هشتاد و شش کرده بود، این رفتار کاملاً طبیعی بود، بنابراین او اجازه نداد این موضوع زیاد آزارش دهد.
گاهی پشت سرش حرف میزدند، اما با هیچ آزاراصلاً و اذیتی روبهرو نشد و همین به او این حسباز را میداد که ارتش فدراسیون بسیار منظم و منضبط است.
برای همین، وقتی یکی از همکارانش او را به سمت کیوسک تلفن در اتاق عمومیشان صدا زد، هنری با گیجی فقط به خودشقابلستایش اشاره کرد. سربازها اجازه داشتند از آن کیوسک تماسهای شخصی بگیرند، اما هنری هیچوقت از آن استفاده نمیکرد. وقتی داوطلب شد تا به ارتشهمچنین بپیوندد، با پدرش خداحافظی طولانی و مفصلی کرده بود، بنابراین هیچ دلیلی نمیدید که فقط بعد از یک ماه دوباره با او حرف بزند.
اما با اینعقابهای وجود، همکارش بابودند لحنی واضح گفت:
«بله، ستوان یکم.عقابهای ستوان یکم هنریبودند نات. برادرتون پشت خطه.»
«ها؟!»
وقتی هنری با عجله به آنجا رفت، دید که حالتبیپروا چهرهی سرباز با همیشه فرق دارد. مرد معذب به نظربگذارد میرسید، انگار حس میکرد در حق هنری کار اشتباهی کرده است.
«برادرتون یه هشتادوششه؟»
هنری تکانی خورد و سر جایش خشکش زد. یعنی داشت متهمکنند میشد که خانوادهاش را رها کرده است؟ نامادریاش و برادر کوچکش را.نگاه حقیقت داشت؛ او واقعاً کلود را به حال خود رها کرده بود.
«...آره.»
«که اینطور. خب،حشره هوم... حتماً براتونشین خیلی سخت بوده.»
این حرفها چیزی نبود که انتظارش را داشت. هنریلژیون با تعجب به سرباز قدبلند نگاه کرد. او سربازکلیدهای ذخیرهی جوانی بود، شاید یکی دو سال بزرگتر از هنری.
«اردوگاههای کار اجباری باید حدود هفده سالگیت شروع شده باشن، درسته؟ تولحظه اون سن آدم فکر میکنه میتونه هر کاری بکنه، در حالی کهمیکرد در واقعیت خیلی کارها از دستش برنمیآد. برای همین... حتماً برات سخت بوده.»
«...»
«پس فقط به خاطر اینکه نمیتونی تو چشماش نگاهبخواهد کنی، از برادر کوچیکت دوری نکن. اگه بهت زنگ زده،میان یعنی میخواد باهات حرف بزنه. این فرصت رو ازش نگیر.»
«...ممنونم.»
واقعیت این بود که هنری یک بار این فرصت را از او دریغعضو کرده بود، پس کلود حتماً از دستش عصبانی بود. و با وجود اینبشری عصبانیت، کلود داشت فرصت دیگری برای حرف زدن به او میداد. در این صورت...
«...هنری؟»
«کلود؟»
صدای کلود طوری بود که انگار داشت سعی میکرد فاصلهی بینشان را بسنجد، اما قبلاً که فکر میکردکلیدهای هنری فقط کنترلکنندهی واحدشان است، با لحنی کاملاً بیپروا و راحت با او حرف میزد. همین که بعد ازبهتر فهمیدن اینکه دارد با برادرش حرف میزند اینطور رفتار میکرد، یادآور تلخی از زمانِ دوریشان و گسستِ رابطهشان بود.
—داداش بزرگ.
احتمالاً کلود دیگراطلاعاتی هیچوقت او را باپخش این اسم صدا نمیزد.
«شنیدم دورهی آموزشیت داره تموم میشه،شین برای همین... با خودم گفتم قبلپخش از اینکه تموم بشه یه تماسی بگیرم...»
«اوه... ممنون.»
وقتی در خط مقدم مستقرقادر میشد، احتمالاً دیگر نمیتوانست بهخاموش این راحتی تماس تلفنی داشته باشد.
هنری در حالی که سعی میکردهمهجا صدای خودش را آرام نگه دارد،دیگران پرسید: «خب، چه خبرا؟ چیکار میکنی؟»
اینکه کلود به اوپشت زنگ زده بود، یعنیاطلاعاتی به پایگاه اصلیاش برگشته بود.
«هوم... تو مراسم تماشای ماهم.»
«تماشای ماه؟»
«یه جایی یه همچین جشنوارهای هست. شین... خب، فرماندهی عملیاتم دو سال پیشبقیه تو منطقهی هشتادوششم یه همچین کاری کرد و تصمیم گرفت دوباره برگزارش کنه.ادامه یه سری تزئینات عجیبوغریب با علف درست میکنی و یه شیرینی عجیب هم میخوری.»
هنری از پنجرهی آن سوی اتاقِ کیوسک به بیرونبخواهد نگاه کرد و به ماه خیره شد. همان ماهیبقیه که کلود هم اکنون داشت به آن نگاه میکرد.
«واقعاً...؟ به نظر جالب میآد.»
از آنجا که ظاهراً این کار برای مراسم تماشای ماه ضروری بود، آنها برگهای بلندی را از اطراف زمینهای مانور پایگاه روستکامر چیدند.نگاه شین در حالی که در سالن غذاخوری نشسته بود، جایی که بسیاری از این برگها را به هم گره زده و بهعنوان تزئین آویزانپوزخندی کرده بودند، از طریق پارا-رِید با لِنا ارتباط برقرار کرد. او هنوز در مرکز درمانی بود، اما او هم داشت به ماه نگاه میکرد.
آنها تحت راهنماییهای میچیهی، چیزی شبیه به کیک ماه درست کردند. شین به سرو کردن کوفته اشاره کرد و اوروی جواب داد که این کوفتهها با ورز دادن آرد و جوشاندن آن درست میشوند. اعضای اورینتا هم حرفی از سیبزمینیکافی بخارپز زدند، اما از آنجا که نتوانستند تصمیم بگیرند منظور سیبزمینی معمولی است یا سیبزمینی شیرین، هر دو را درست کردند.
احتمالاً بعضی از سنتها... اگر نگوییمشین همهشان را اشتباه انجام دادند، اما فقطکند بر اساس حس و حالشان پیش رفتند.
دو سال پیش، در منطقهی هشتادوششم، کوجو پیشنهاد داد که مراسم تماشای ماه داشته باشند وداشت چیزی دربارهی یک خرگوش روی ماه گفت. با یادآوری این موضوع، رایدن سیبها را به شکلنخورد خرگوش برش زد که به دلایلی، یکی از میزها را به کلاس آموزش برش سیبخرگوشی تبدیل کرد.
تیم تدارکات شکایت کرد که فقط جوشاندن سیبزمینیها کافی نیست، برای همین روی آنها کره مالیدند و به تارت تبدیلشانبرای کردند. شین که یکی از سیبزمینیهای سرخشده با کره را گرفته بود، چنگالش را در آن فرو کرد، متوجه شدمهیا که به شکل هلال بریده شده است و به ماه نگاه کرد که در آسمان دقیقاً به همان شکل بود.
متأسفانه چیزی که داشتند دربارهاش حرف میزدند به این اندازه شاعرانه نبود؛ آنها داشتند دربارهی اتفاقات و آشوبهای جبههی دوم شمالی صحبت میکردند. مطمئناً موضوع جالبی نبود، اما لِنا میخواست ازبرندههای جزئیات عملیات باخبر شود. او از بیملاحظگی در ساخت سلاحهای هستهای گیج شده بود، با شنیدن اقدامات شتابزدهی هنگ هیل مری چهرهاش در هم رفت و وقتی فهمید که از یک بمبابزار کثیف استفاده کردهاند، زبانش بند آمد. وقتی شین به او گفت که شورشیها سعی کرده بودند یک لوایتان را وارد نبرد کنند، سرش را بین دستهایش گرفت و در نهایت توانست بگوید:
«هوم... بهکرم نظر میآد حسابییقه بهتون سخت گذشته...»
«خود عملیاتتبار اونقدرها همکسانی بد نبود.»
هرچند، تمام حواشی پیرامون عملیات در نهایت به یکلژیون افتضاح تمامعیار تبدیل شد. شین بعد از گاز زدنکلیدهای سیبزمینی کرهای و قورت دادن تکهای از آن، ادامه داد:
«یه چیزهای خوبی هم داشت... تو این عملیات تونستیم تأیید کنیم کهدیگران تاوزندفوسلرها علاوه بر جمعآوری واحدهای سرنگونشده و ترکشها، برای پاکسازی مناطق هم تنظیمباهاشون شدن. اثرات بمب کثیفی که منفجر کردن باید در کمترین حالت ممکن باشه.»
«این... خب،کرم حداقل جایپشت شکرش باقیه.»
«آره... و،تبار هوم، متوجهکسانی یه چیزی شدم.»
«هوم؟ چی؟»
«سردستهی هنگ هیل مری؛ اون کسی بود که این حادثهربطی رو شروع کرد، اما وقتی خواستههای نیروهاش بالا گرفت و اوناعصاب سعی کرد انتظاراتشون رو برآورده کنه، اوضاع از کنترل خارج شد.»
شین شهادت نینها را شنیده بود. سردسته از نسل شوالیههایی بود که بهعنوان فرمانداران یک شهر خدمت میکردند و سربازان آنصداقتش شهر او را ارباب و شاهزادهخانم خود میدانستند. او احتمالاً خودش هم به اینکه رهبر شایستهای برای مردمش و شاهزادهخانمی عادلصدور باشد افتخار میکرد و همین تلاشهایش برای رفتار کردن به این شیوه بود که او را در چنین موقعیت وحشتناکی گرفتار کرد.
«کسایی که زیر دست یکی خدمت میکنن، نمیتونن فقط اطاعت کنن. اونا باید از مافوقهاشون حمایت کنن. چونکلیدهای اگه این کار رو نکنن، کسایی که بهشون خدمت میکنن مجبور میشن بیشتر و بیشتر تلاش کنن تاایدیناروک اینکه زیر این فشار خرد بشن. برای همین، این موضوع باعث شد با خودم فکر کنم که نکنه ما...»
نکنه ما هشتادوششها،عقابهای که زیر نظربودند ملکهمون خدمت میکنیم—
«...نکنه داریمبیندازد باری رویبخواهد دوشت میذاریم، لِنا.»
سرپرست سالن غذاخوری که دربارهی مراسم تماشای ماه شنیده بود، به لِنا یاد داد که چطور سیبزمینی شیرین درست کند.بگذارد برخلاف ماهی که لِنا اکنون داشت به آن نگاه میکرد، آنها مثل ماه کامل گرد بودند. لِنا در حالی که یکیداشتن از آنها را بهعنوان دسر بعد از شام همراه با بقیهی سربازان در حال بهبودی میخورد، از حرفهای شین جا خورد.
شین، بین این همه آدم، تو داری اینواحدهای حرف رو میزنی؟ دروگر بیسر جبههی شرقی؟ توداشت فقط یه پادشاه نیستی؛ تو مثل یه خدای نجاتی.
«هیچ جای نگرانی نیست. شماها فقط از منواحدهای پیروی نمیکنین؛ بلکه ازم حمایت هم میکنین. شما صرفاًیکی از من توقع ندارین؛ بلکه بهم ایمان هم دارین.»
اعلیحضرت.
این لقب با خود احترام وشین اعتماد به همراه داشت، اما خبریپخش از پرستش یا اجبار در آن نبود.
«علاوه بر این، اینکه اصلاً بهم تکیه نکنی،واحدهای باعث میشه احساس بدی پیدا کنم. خودت اینداشت رو میدونی. یا شایدم میخوای دوباره بزنم زیر گریه؟»
او حس کرد کهکسانی شین با یادآوری دعوایشان درلژیون پادشاهی متحده، لبخند کنایهآمیزی زد.
«...آره، حق با توئه.»
لِنا بیخبر از لبخند مغرورانه و رضایتبخشی که روی لبهایش نقش بسته بود، گفت: «دیدی؟ربطی نگران نباش، شماها همین الانشم حسابی ازم حمایت میکنین. راستش رو بخوای، ترجیح میدم پیشباهاشون من بیشتر لوس بشی، شین. مثل همون موقعی که شدیداً دچار "کمبود من" شده بودی.»
«اوه. میتونم اینعقابهای رو یه قولبودند شفاهی در نظر بگیرم؟»
شین به شوخی جواب داد.
صدایش مثل بچهای شیطون بود، انگارهمهجا داشت از لِنا میپرسید که آیا مطمئنبقیه است میخواهد چنین قولی بدهد یا نه.
اما بعد لحنش را تغییر داد وبیندازد با جدیت و صداقت، با حرارتی خالصانهاصلاً و البته کمی بیصبرانه در صدایش گفت:
«من از تو سیرکسانی نمیشم، لِنا. میخوام زودترواحدهای ببینمت. میخوام کنارم باشی.»
لِنا ریز خندید. او به اندازهی کافی استراحت کرده بود و زمان لازم برای غلبه بر احساس پوچی و عذاب وجدانی که ذهنشنگاه را پر کرده بود، به دست آورده بود. او از آن هزارتوی گریزناپذیرِ نگرانی و اضطراب رها شده بود. او در قلبش فضایویکا کافی باز کرده بود تا بخواهد با دوستپسرش در آن سوی تشدید، دربارهی رویاهایش برای آینده یا برنامههای جالبش برای روز بعد صحبت کند.