چپتر 35: [داستانهای فرعی ۸۶] مدرسه - اگر: برنده مسابقه کادوکاوا ۲۰۱۸
0پایین سراشیبی پشت دبیرستان، یک فروشگاه رفاهنسیمی قرار داشت و پسری که از آنعادت بیرون میآمد، با دیدن لِنا اخم کرد.
لِنا سرش را بالا گرفت و به چهرهایفکر که نیمسر از او بلندتر بود نگاه کردحالتی و با شیطنت انگشت اشارهاش را به سمتش گرفت.
«اوهوم اوهوم. قوانیناحتمالاً مدرسه رو زیرمیوزید پا گذاشتی، شین.»
«...لِنا.»
شین آهی کشید و در عین حال، تسلیم سرنوشتشخنک شد. از زمانی که در این مدرسه ثبتنام کردهدرخشان بود، این صحنه بارها و بارها تکرار شده بود.
«ببخشید که هرشورای دفعه به زحمتبخشی میندازمت، رئیس شورای دانشآموزی.»
«به هر حال اینم بخشینسیمی از کارمه... فکر نکن میتونیهمه با رشوه دادن صدام رو ببری.»
لِنا این را گفتشکوفای و با حالتی بچگانهبیداری دهانش را باز کرد.
«فقط یه گاز.»
بستنی یخی لیمویی بادانشآموزی دو چوبش، دقیقاً از وسطنکن به دو نیم تقسیم شد.
در پارکینگ فروشگاه رفاه، تابلوی پارک ممنوعی کنار یک درخت بزرگ قرار داشت وشدن نیمکتی هم در مجاورت آن بود. لِنا در حالی که پاهایش را جفت کردهمیزد بود، با چهرهای خندان از خوردن آن خوراکی یخیِ شیرین و آبیِ کمرنگ لذت میبرد.
آفتابِ بعدازظهر تابستان با شدت تمام میتابید. با این حال، در این منطقه مسکونیِ پردرخت، ماندن زیر سایهگرمش احتمالاً به لطف نسیمی که میوزید، خنک و دلپذیر بود. چشمها به این همه سرسبزی عادت کرده بودلحظه و خیره شدن به منظره درخشان و شکوفای چله تابستان، حس و حالی شبیه به یک رویای بیداری داشت.
دمای بدن پسرها معمولاً بالاتر بود و لِنا حدس میزد که شین باید خیلی گرمشخیره باشد. در حالی که او هنوز بستنیاش را تمام نکرده بود، شین بسته دوم را همباید باز کرده بود. بازویی که از آستین پیراهنش بیرون زده بود، کمی عرقکرده به نظر میرسید.
ناگفته نماند که لِنا حتی یک لحظه هم بهنکن این فکر نکرد که چرا شین به تنهایی بهدهانش فروشگاه رفته بود تا دو تا بستنی یخی لیمویی بخرد.
«بابت این ممنون. به عنواننسیمی تشکر، برای فعالیت بعدی باشگاههمه چی بیارم؟ یه چیز دستساز خوبه؟»
«...آره. یه چیزی مثلشکوفای پودر شربتی که توبیداری آب حل شده باشه.»
شین با لحنی خشک این را گفت. لِنا با حرص صدایی از گلو درآورد و لپهایش را باددرخشان کرد. او که مثل یک پرنسس بزرگ شده بود، تا به حال چاقوی آشپزخانه به دست نگرفته بودبستنیاش و به جز کلاسهای آشپزی، پایش را در آشپزخانه نگذاشته بود؛ و واقعاً هم در این کار افتضاح بود.
با اینکه در آشپزی افتضاح بودبخشی و هیچکس هم انتظار دستپختش را نمیکشید،صدام اما از این حرف واقعاً بهش برخورد.
«فکر کنم به عنوان برنده مسابقهمیوزید زیبایی، یه چیز دستساز از طرف توخیره بچههای باشگاه رو حسابی ذوقزده کنه، اعلیحضرت.»
دیگر بحث سر اینشکوفای نبود که پسرهای باشگاهبیداری ذوق میکنند یا نه.
فارغ از اینماندن موضوع، لِنا حالالطف کاملاً سرخ شده بود.
هر سال در طول جشنواره مدرسه، یک مسابقه زیبایی برگزار میشد و نیازیصدام به گفتن نیست که نتایج سال گذشته کاملاً مشخص بود. با نقشهکشیهای همکلاسیهایش، لِناوسط به خاطر کاسپلیِ یک یونیفرم نظامی چشمگیر، بیشترین رأی را آورد و اول شد.
«آه، اون که...»
«رقابت سختی بود، اماشکوفای همونطور که انتظار میرفت،بیداری شما برنده شدید، اعلیحضرت.»
«میگم دیگه بهم نگو اعلیحضرت...!»
خب.
معلوم نبود اولین بار چه کسی این کاردلپذیر را شروع کرد، اما از زمان جشنواره مدرسهدرخشان به بعد، به لِنا لقب «اعلیحضرت» داده بودند.
دلیلش احتمالاً کلاهدرخشان نظامی رسمی و آنرویای یونیفرم ارتش باابهت بود.
«من واقعاً خوشحالم که خیلیها ازملطف حمایت کردن، و... واقعاً هم از برندهسرسبزی شدنم خوشحالم، اما اینکه بهم میگید اعلیحضرت...!»
«مگه خیلی بهتون نمیاد، اعلیحضرت؟»
«میگم دیگه اینطوری صدام نکن!نسیمی این یه دستوره! مـ-من بههمه عنوان ملکه بهت دستور میدم!»
لِنا این را فریاد زد، درشبیه حالی که صورتش حتی زیر سایهمعمولاً درخت هم به وضوح سرخ شده بود.
شین باپردرخت دیدن اینسایه صحنه، تکخندهای کرد.
«چشم، اعلیحضرت... صداتون رو نمیشنوم.»
یادداشت مترجم
این داستان پس از برنده شدن لِنا در این نظرسنجی نوشته شده است: https://promo.kadokawa.co.jp/ln-heroine/