چپتر 127: فصل 127
0«چطور جرئتقاره میکنی؟! ایشاهزاده وحشی بیشرم!»
«ببخشید؟! اگه یه نفرگیاد اینجا بیشرم باشه، بهملت جرئت میگم اون تویی!»
شین آهی خسته کشید.
او ریتو را به خاطر این موضوع سرزنش کرده بود، اما برای خود میچیهی هم تئوکراسی کمی وهمآور بود. سربازان بیچهرهای کههمچنین لباسهای خاکستری مرواریدی درخشان به تن داشتند، فلدرسهای ناآشنایی که با پهپادهای کوچک بیشماری همراهی میشدند... اما عجیبتر از همه، رفتار نظامیان تئوکراسیدارد بود. آنها جدی و سرشار از تقوا بودند. به جای اینکه بیرحم به نظر برسند، انگار در حال راهپیمایی برای یک زیارت بودند.
چیزی در این میان به نظر میچیهی درماندهمتعددی و سست میآمد. شاید به این خاطر بود کهمیشد هشتاد و ششها به خدا یا بهشت اعتقادی نداشتند.
صدای خشخش سیستم ارتباطی بلند شدکشوری و او صدایی را شنید که ازظاهراً طریق تشدید حسی به گوشش نرسیده بود.
«استرس داری، خانم؟ نگران نباش، هنگ میرمکولئواشرافی همونطور که از مردم ضعیف تئوکراسی محافظت میکنه،پدرخواندهی مراقب شما بچههای بیدفاع گروه ضربت هم هست.»
لحن مخملی و نوازشگر این صدا، آهنگ ملایم و ناخوشایندی داشت که مختص اشرافگویش قدیمی گیاد بود. امپراتوری گیاد کشوری بود که بیشتر از هر ملت دیگری درهمین قاره، نجیبزاده و شاهزاده داشت و ظاهراً گویشهای اشرافی متعددی در آن وجود داشت.
این گویش خاص با گویشی که ریچارد، که به نوعی پدرخواندهیخاص میچیهی محسوب میشد، و همچنین گویش رئیس ستاد، ویلم، تفاوت داشت.تفاوت ناآشنا بود و شاید همین موضوع باعث میشد شنیدنش ناخوشایندتر باشد.
میچیهی بیصدا آه کشید، طوری که آن مرد جوان متوجه نشود. میتوانست تشخیص دهد که او به روش خودش سعی دارد مراعات حالش را بکند. او نگاهی به اطراف انداخت وناآشنا متوجه شد که به جز هیکل سفید ریگینلیف خودش، هوالین، یک واحد دیگر هم داخل آشیانه وجود دارد. آن واحد روی هشت پای قدرتمند ایستاده بود و هیکل باابهتش با زرهداخل کامپوزیتی ضخیمی پوشانده شده بود. به دو مسلسل سنگین و یک توپ بدون خان صد و بیست میلیمتری مجهز بود که میتوانست حتی یک شیر یا دایناسوریا را از پا درآورد.
پوشش آن، زره فولادیرنگشاهزاده فدراسیون نبود، بلکه بهمتعددی رنگ شنگرفی درخشانی بود.
این فلدرس اصلی فدراسیون بود؛ ام۴آ۳قاره واناگاندر. واحدی وابسته به نیرویی که دروجود این عملیات همراه آنها اعزام شده بود.
«هنگ زرهی آزاد میرمکولئو... درسته؟»
او چندان کنجکاو نبود، اما گرته از قبل شرایط را توضیح داده بود. آنها زمانی یک ارتش خصوصی تحتخاص فرمان یک نجیبزادهی بزرگ بودند و حالا در ارتش فدراسیون ادغام شده بودند. پوشش شنگرفیرنگ نه تنها روی واناگاندرهایشان،طوری بلکه روی اولفهدنارها، یعنی همان اسکلتهای خارجی که پیادهنظام زرهی به عنوان محافظانشان به تن میکردند، نیز اعمال شده بود.
در واقع، به نظر میرسید اشراف تمایل زیادی به تظاهر نمایشی دارند. این پوشش،نوعی رنگی پرزرقوبرق و درخشان داشت که نه در میدان نبرد خاکستری تئوکراسی و نهباشد در مناطق شهری و جنگلی جبههی غربی فدراسیون، هیچ کمکی به استتار واحدهایشان نمیکرد.
در حقیقت، احتمالاً هیچ میدان نبردی وجود نداشت که چنین رنگ جلفی در آنگویش کارکردی جز انگشتنما کردن این واحدها داشته باشد. جنگاوری مدرن تحت سلطهی منطق بود.همین هیچ جایی برای چیزهای ازمدافتادهای مثل شوالیههایی که با زرههای درخشان قدم میزدند، وجود نداشت.
زره قرمزرنگ، نور ضعیف آشیانه را مثل یک آینه به شدت بازتاب میداد. دلیلش این بود که زره کاملاً بینقصستاد و دستنخورده بود. شاید این پوشش برای اولین نبرد واقعیاش دوباره اعمال و پولیش شده بود. این تضاد فاحشی باسعی ریگینلیف داشت که زخمها و خراشهای بیشماری از نبردهای بیپایانش به همراه داشت و حتی ذرهای هم به آنها اهمیت نمیداد.
این واناگاندر دستنخورده بود،گیاد چون هرگز رنگ نبردملت را به خود ندیده بود.
«میدونم از روی لطف حرف زدی، ولی نیازی ندارم یهگویش تازهکار که اولین نبردشه باهام مثل بچهها رفتار کنه... ممنون میشمویلم اگه از بالا به من نگاه نکنی، لطفاً و با تشکر.»
پنج لشکر از سپاه سوم ارتش تئوکراسی، هر کدام اعزامگویشهای شدند و وارد نبرد گشتند. هیلنا با کشیدن آهی، بهمحسوب لِنا نگاه کرد و سرش را با کنجکاوی کج کرد.
«آدمای هنگ زرهی آزاد روظاهراً چطور توصیف میکنی؟ من فرصت زیادیخاص برای حرف زدن باهاشون پیدا نکردم...»
پس یعنی باقدیمی هشتاد و ششهاکشوری حرف زده بود؟
لِنا با خود فکر کرد.ظاهراً به تیپ اعزامی، پادگانی مجزاگویش از نظامیان تئوکراسی داده شده بود.
هیلنا گفت: «هشتاد و ششها وقتی توی آشیانه،شاهزاده اتاقهای جلسه یا راهروها باهام سلام و احوالپرسی میکردنریچارد خیلی صمیمی بودن. یهکم با هم بازی هم کردیم.»
پس باقاره آنها حرفشاهزاده زده بود.
هیلنا در حالی کهگیاد به مهارتش در بازی تطبیقدیگری کارتها میبالید، لبخند درخشانی زد.
«شنیده بودم که اونا نخبگانی هستن که میدون نبرد روگویش خونهی خودشون کردن، اما رفتار صمیمانهشون حسابی غافلگیرم کرد. به نظرویلم میرسه هشتاد و ششها با همدیگه هم خیلی خوب کنار میان.»
لِنا لبخندی زد و در حالی که رگهای از افتخار در صدایش بود، جواب داد: «هر چیریچارد نباشه، اونا همرزماین که از میدون نبرد منطقهی هشتاد و شش جون سالم به در بردن. اماطوری در مورد سؤالت... متأسفم، ولی من یه افسر جمهوریام. از مسائل مربوط به ارتش فدراسیون خبر ندارم.»
چند نفر از افسران ستاد، مارسل رااشرافی ترغیب کردند تا به جای او جواب دهدپدرخواندهی و او برای توضیح دادن دهان باز کرد.
«اونا در اصل بقایای هنگهایی هستن که برای دفاع از قلمروی اشراف قدیمی تشکیل شده بودن...» نگاه مارسل به اینطرف و آنطرف چرخید، گویی از نگاه کنجکاو چشمان درشت، شفاف وناآشنا طلایی هیلنا به دنبال پناهگاه میگشت. «اون قدیما تو دوران امپراتوری، فرماندارها هنگهای خودشون رو داشتن. وقتی امپراتوری سقوط کرد، بیشترشون تو ارتش فدراسیون ادغام شدن، اما بعضی از اشراف بانفوذتر،داخل چند تا از اون هنگها رو به عنوان ارتش خصوصی نگه داشتن. بیشتر اونا از اشرافزادههای جوون یا بچههای شاخههای فرعی خانوادههایی تشکیل شدن که خون اون خاندانهای اشرافی تو رگهاشونه.»
در امپراتوری، اشراف از طبقهی جنگجویان بودند.اشرافی خدمت سربازی وظیفهی مردم عادی نبود، بلکه امتیازیپدرخواندهی بود که تنها به طبقهی حاکم اعطا میشد.
«بنابراین افراد میرمکولئو به احتمال زیاد بچههای اشرافشاهزاده سابق هستن. ارباب اونا خاندان برانتولوت، یه خانوادهی قدرتمندریچارد پیروپه، پس حدس میزنم احتمالاً اشرافزادههای جوون پیروپ باشن.»
لِنا متفکرانه گفت: «که اینطور...»
هیلنا بااشراف هیجان واکنش نشانامپراتوری داد: «اوه، واقعاً...؟!»
هر دو سر تکان دادند و تحت تأثیر این توضیح روان قرار گرفتند. در واقع، فرماندهی هنگ میرمکولئوهمچنین و افسرانی که در جلسهی توجیهی دیده بودند، همگی خوشتیپ و باوقار بودند، درست همانطور که از اشرافزادههای جواندهد انتظار میرفت. با این حال، مارسل که این توضیح را ارائه داده بود، چهرهای نسبتاً ناراضی به خود گرفت.
«اما... در اون مورد... اونا...»
دختربچهی کوچکی از تئوکراسی با بیقراری در آشیانهی موقتِ خاکستری مرواریدیخاص میدوید. او دختری شش تا هفتساله بود؛ حتی با استانداردهای برنهولتتفاوت و سربازان وارگوس که به دیدن مسکاتها عادت داشتند، خردسال محسوب میشد.
او عصایی به همراه داشت که عودسوزی تراشیدهشده از چیزی شبیه به ستونهای کریستالی روی آن قرار داشت. او عصا را بالای سر سربازان تئوکراسی تکانهمچنین میداد و پیش از اعزام سربازان، نوعی دعا میخواند. سپس به سمت برنهولت و افرادش دوید. عودسوزِ نوک عصایش با حرکت او به اینطرف و آنطرفبکند تاب میخورد، بنابراین وارگوسها مجبور بودند هر از گاهی سرشان را بدزدند. یک مترجم نظامی جوان از تئوکراسی با چهرهای مضطرب با عجله به سمتشان رفت.
«عمیقاً عذرخواهی میکنم، درجهدار ارتش فدراسیون. تو کشور ماوجود رسمه که قبل از رفتن به میدون نبرد، اینهمچنین برکات رو دریافت کنیم. امیدوارم براتون ناخوشایند نبوده باشه...»
«آه، نه،کشوری همهچی مرتبه.ملت ممنون، خانم.»
دخترک زبان فدراسیون را نمیفهمید، برای همین با خجالت به مترجم و برنهولت نگاه میکرد.پدرخواندهی در عوض، برنهولت چمباتمه زد و همسطح چشمانش با او صحبت کرد. وقتی دخترک متوجهطوری شد که برنهولت دارد از او تشکر میکند، چشمانش برقی زد و لبخند درخشانی تحویلش داد.
همان موقع بود که برنهولت متوجه گروهیبیشتر شد که با لباسهایی به رنگهای خیرهکننده، ازاشرافی راهروی متصل به آشیانه عبور میکردند. هنگ میرمکولئو.
او خطاب به آنها صداظاهراً زد: «نظرتون چیه؟ میتونن قبلگویش از اولین نبردتون بهتون برکت بدن.»
اما آنها حتی نگاهی هم به سمتش نینداختند، چه برسد به اینکه چیزی بگویند. آنها به سادگی عبورنوعی کردند، با اندامهایی ورزیده و پرورشیافته که از یک افسر نمونه انتظار میرفت. اما طرز عبورشان از کنارجوان برنهولت و همرزمان وارگوسش این حس را القا میکرد که انگار دارند آنها را مانند سگهای ولگرد نادیده میگیرند.
سربازان وارگوس پوزخند زدند.
«دیگه بهشون عادت کردیم. ازامپراتوری وقتی اینجا مستقر شدن همینطوریقاره بودن. با این حال، آدمای چندشیان.»
«خب، اشراف همینن دیگه. فرماندارهاظاهراً هیچوقت با بقیه با شرافتگویش و انسانیتِ اولیه رفتار نمیکنن.»
اینطور نبود که آنها مردم مناطق جنگی را مثل حیوانات ببینند، کاری که مردم امپراتوری میکردند. بیشتر به این خاطرمحسوب بود که اشراف امپراتوری هیچکس جز همتایان اشرافی خود را انسان حساب نمیکردند. چه رعایای سابق امپراتوری بودند و چه حیوانات،دهد به یک اندازه بیارزش بودند که حتی یک نجیبزاده به آنها نگاه کند، چه برسد به اینکه با آنها همکلام شود.
از آنجا که آنها تا حدودی با همه به یک اندازه بدرفتاری میکردند، برنهولت عاقلتر ازمحسوب آن بود که به طور خاص به دل بگیرد. خوشبختانه، به نظر نمیرسید دخترک هم خیلی ناراحتمتوجه شده باشد، و به جای آن به سمت پردازشگرهای اسکادران داس دوید تا به آنها برکت دهد.
یکی از سربازان وارگوس گفت: «ولی من نمیفهمم. اونموقعها که بهنجیبزاده اشراف خدمت میکردیم، هر وقت ازدواج میکردیم، بچهدار میشدیم یا وقتی یکیپدرخواندهی از پدرهامون تو جنگ کشته میشد، همیشه یه بشکه آبجو بهمون میدادن.»
برنهولت گفت: «آره،نجیبزاده چون ما به یهاشرافی جنگجوی اونیکس خدمت میکردیم.»
«اوه... خب،کشوری پس احتمالاًملت دلیلش همینه.»
برنهولت و همرزمان وارگوسش در قلمروی یک نجیبزادهی اونیکس به دنیا آمده بودند. از آنجا که آنهامیشد زمانی سربازان یک اونیکس بودند، فرزندان اشراف پیروپ آنها را بیشتر مایهی چشمدرد میدیدند. افسران پیروپ درنشود سکوت به راه خود ادامه دادند، بدون اینکه سرهای سرخرنگشان را برگردانند یا نگاهی زرشکی به آنها بیندازند.
افسری که آنها را رهبری میکرد، تجسم دقیق یک شوالیهی زن اشرافی بود؛ با موهایاشرافی طلایی که محکم بافته شده بود. افسران مرد جوانی که به دنبالش میآمدند، موهایی کاملاً شانهشدهناآشنا و ناخنهایی با دقت مانیکورشده داشتند و لباسهای پروازی پوشیده بودند که کاملاً اندازهی تنشان بود.
آنها نمونههای درخشانی ازشاهزاده چیزی بودند که آدممتعددی از ظاهر اشراف انتظار داشت.
اما همانکشوری موقع بود کهدیگری برنهولت ناگهان برگشت.
صبر کن...
یک جای کار میلنگید. این پیروپهاکشوری مو یا چشمان زرشکی داشتند. وشاهزاده توسط یک افسر موطلایی رهبری میشدند.
«...همم.»
جروبحث جیغجیغوی دو دختر طولانیدیگری شد و این موضوع شینگویشهای را حسابی کلافه کرده بود.
«اول از همه، قوی سیاه تو؟ منظورت از این حرفگویش چیه؟ اون پرنده، تراورشوان، توسط مؤسسهی تحقیقاتی توسعه داده شده وویلم به گروه ضربت سپرده شده! اونو مال خودت ندون، دخترهی گستاخ.»
«اما این سربازای شجاعِ هنگ میرمکولئوی ما بودن کهدیگری وظیفهی انتقالش به تئوکراسی بهشون سپرده شد! شما هشتاد وخاص ششهای بیکلاس نمیتونستین از پس جابهجایی همچین سلاح ظریفی بربیاین!»
«این یه مورد رو بهتظاهراً حق میدم، چون حمالی تنها شغلیهخاص که به درد واناگاندرهای تنبلتون میخوره.»
«تـ... تو اینو میگی در حالی که ریگینلیفهای بزدلتون فقط بهاشرافی درد اینور و اونور پریدن میخورن...! و چطور جرئت میکنی ادعا کنیرئیس یه مسکاتی، یه الههی پیروزی، در حالی که همچین یونیفرم خفهکنندهای پوشیدی!»
«فکر کنم دختری که میدون نبرد رو یه جور سالن رقص میبینهگویشی همچین حرفی میزنه. با اون لباس جلف و غیرکاربردیت امید داری بههمین چی برسی؟ نکنه میخوای لژیون رو با رقص و آواز مسحور کنی؟»
رایدن که به این نتیجه رسیده بود هیچ ربطی به وضعیت فعلی ندارد، در کابین خلبانمتعددی وِروولف کز کرد، در حالی که شین در میان آتش متقاطع دعوای دو دختر گرفتار شدههمین بود. به طور دقیقتر، فردریکا آستین لباس پروازش را چسبیده بود و از فرارش جلوگیری میکرد.
«کافیه! این شرمآوره!» دختری که لباس مجلسی به تن داشت،گویش با کلافگی پایش را به زمین کوبید و صدای تقتق کفشهایویلم پاشنهبلندش روی زمین پیچید. «اینطوری پشت برادرت قایم میشی، آره؟ ترسو!»
«از حسادتکشوری داری میترکی،ملت آره؟ بیعرضهی بهدردنخور!»
«تـ... تو... تو... تختهبشور!»
«کوتولهی نیموجبی!»
شین دیگرقاره نمیتوانست این وضعیتظاهراً را تحمل کند.
او به فردریکابیشتر گفت: «تمومش کنین.قاره دارین بچهبازی درمیارین.»
صدای دیگری وسط بحثشانشاهزاده پرید: «و این رفتار اصلاًوجود برازندهی یه خانم نیست، پرنسس.»
هر دو دختر فوراً ساکت شدند. اما با وجود اینکه سکوت کرده بودند، همچنان بااشرافی دشمنی آشکاری به یکدیگر چشمغره میرفتند، مثل دو بچهگربه که در آستانهی چنگودندان نشان دادنتفاوت بودند. شین برگشت تا با شخصی که دختر دیگر را متوقف کرده بود، روبهرو شود.
در واقع، این صدای آشنایی بود. شین قبل از اعزام بهخاص اینجا با او ملاقات کرده بود و چند باری هم اوتفاوت را در تئوکراسی و در طول جلسات و تمرینات مشترک دیده بود.
«عذرخواهی میکنم اگه مسکات مادیگری حرف بیادبانهای زد، سروان. ازگویشهای تو هم همینطور، مسکات کوچولو.»
مرد، هیکل لاغر و چهرهی باوقاری داشت که از ویژگیهای اشراف قدیمی امپراتوری بود. لباس پرواز زرهیاشمیشد از نظر طراحی دقیقاً مشابه استاندارد ارتش فدراسیون بود، اما رنگهای شنگرفی روی آن اعمال شده بود. مدالمیتوانست واحد او، نماد هیولای عجیبی بود که ترکیبی از یک شیر و یک مورچهی غولپیکر به نظر میرسید.
فرماندهی هنگاشراف زرهی آزادِ دوشسامپراتوری بزرگِ سابق، برانتولوت...
«...سرگرد گونتر.»
مرد در حالی که با شانههای افتاده بهشاهزاده او نزدیک میشد، گفت: «همونطور که قبلاً بارهاگویشی بهت گفتم، میتونی من رو گیلویزه صدا کنی...»
او حدوداً بیستساله به نظر میرسید. موهای درخشان و سرخرنگ، و چشمان زرشکی یک پیروپ رامحسوب داشت، درست مثل فردریکا و شین. دخترک برگشت و با چشمانی اشکبار به سمت گیلویزه دوید.جوان مرد بسیار بلندقدتر از او بود و مجبور شد چمباتمه بزند تا او را در آغوش بگیرد.
«آه، برادر! این غیرقابلقبوله! ما نمیتونیمکشوری اجازه بدیم این وحشیهای مبتذلِ هشتاد وظاهراً شش نیروی اصلی باشن! نمیشه تجدیدنظر کنیم؟!»
او در حالی که چهرهی جذاب و دلنشینش را به بهترین حالت سرزنشگرانهیریچارد ممکن درمیآورد، گفت: «بازم شروع کردی...؟ این نهایت بیادبیه، پرنسس. این اولین باریه کهناخوشایندتر سروان و مسکات گروه ضربت رو میبینی، مگه نه؟ باید درستوحسابی باهاشون احوالپرسی کنی.»
دختری که او را «پرنسس» صدا زده بود، گونههایش را باداشرافی کرد و لبولوچهاش را آویزان کرد، اما مرد کوتاه نیامد. درهمچنین نهایت، او لبهی لباسش را گرفت و با حالتی عبوس تعظیم کرد.
«...الههی پیروزیِ هنگ آزاد میرمکولئو، اسونیاگویشهای برانتولوت. از آشنایی با شما خوشبختم،گویشی سروان شینی نوزن، و چاپلوسِ پرروتون.»
او نام خانوادگی شین، یعنی نوزن را با لهجهی عجیبی بیان کرد.شاهزاده خاندان برانتولوت اربابان هنگ میرمکولئو و یک خانوادهی پیروپ بودند که با خاندانمیشد نوزن، که ستون خانوادههای اونیکس در امپراتوری گیاد به شمار میرفت، مخالفت داشتند.
فردریکا دهان باز کرد تا جواب این تحریکمتعددی آشکار را بدهد، اما شین با پایین کشیدنمحسوب کلاه سربازیاش تا زیر بینی او، ساکتش کرد.
فقط اوضاعکشوری رو پیچیدهترملت میکنی. ساکت باش.
در ضمن...
شین پرسید: «...فکر میکردم افراد شما توبیشتر مقر تیپ اعزامی مستقر شدن. نباید الان بااشرافی ستوان دوم میچیهی تو خط مقدم باشین، سرگرد؟»
گیلویزه نگاهش را دزدید و در حالی که با ناخنی کاملاً کوتاهشده شقیقهاشریچارد را با معذب بودن میخاراند، گفت: «راستش، میدونی... با اینکه از اعتراف بهش شرمندهام،ناخوشایندتر اما پرنسس کوچولوی ما خواب موند. استرس قبل از نبرد بیدارش نگه داشته بود.»
اسونیا باکشوری گونههای سرخملت فریاد زد: «برادر!»
«و با اینکه منتظر موندن تا یه خانم لباس پوشیدنش رو تموم کنه وظیفهی یه شوالیهست، اما نمیتونستم اینو به یه عملیات ترجیح بدم. برای همینشنیدنش معاونم رو گذاشتم تا نیروی اصلی رو مدیریت کنه و بهش گفتم بره جلو. رسیدن به یه جوخه از واناگاندرها نباید زیاد طول بکشه، پس قبل ازدیگر اینکه وقت شروع جدی برسه، دوباره بهشون ملحق میشم... و علاوه بر اون، دلم میخواست قبل از شروع عملیات چند کلمهای با شما صحبت کنم، سروان نوزن.»
شین خیره به گیلویزه نگاهامپراتوری کرد، که او هم درقاره جواب فقط شانهای بالا انداخت.
«عزرائیلی که هشتاد و ششها رو رهبری میکنه، نوزنِ دورگه.گویش همیشه برام سؤال بوده که وقتی میجنگی چه چیزی تو ذهنتویلم میگذره. با خودم فکر میکردم: یعنی ممکنه اونم مثل ما باشه؟»
«...؟»
همان موقع بود که شین متوجه شد. او موهای مشکی اونیکس را از پدرش به ارث برده بود، اما برادرش، ری، موهای زرشکیناآشنا پیروپ مادرشان را گرفته بود. با این حال، موهای قرمز گیلویزه در مقایسه با برادر و مادرش طیف رنگی متفاوتی داشت. حضور اسونیااطراف و موهای زرشکیاش که رنگ طبیعی یک پیروپ بود، به عنوان یک مرجع، مصنوعی بودن طیف خاص قرمزِ موهای گیلویزه را مشخص میکرد.
موهای او رنگ شده بود. و چشمان اسونیا طلایی بود؛ که احتمالاً نشانهی ترکیب شدن با خون هلیودورگویش بود. شین تا الان توجه زیادی به این موضوع نکرده بود، اما با نگاهی به گذشته، این حس بهبیصدا او دست داده بود که تمام افسران هنگ میرمکولئو، پیروپهایی بودند که با خطوط خونی دیگری ترکیب شده بودند.
اشراف امپراتوری از ترکیب شدن خطوط خونی بیزار بودند.وجود و در طول ده سالی که از تبدیل شدنهمچنین امپراتوری به فدراسیون میگذشت، این ارزشها از بین نرفته بودند.
شین با تلخی باملت خود فکر کرد: اینشاهزاده همهچیز رو توضیح میده.
نماد واحد آنها یک مورچهشیر بود. هیولایی با سر شیر و بدن مورچه. دو گونهی مجزا کهمیشد با هم ترکیب شده بودند. واحدی متشکل از آن دسته از فرزندان اشراف که با وجود داشتننشود خون اشرافی در رگهایشان، به دلیل دورگه بودنشان نمیتوانستند به طور کامل در میان آنها پذیرفته شوند.
«اما فکر کنم اشتباه میکردم. مارکیز نوزنبیشتر پدربزرگ مهربونی برات هست، مگه نه؟ بهگویشهای جز اینکه... اگه اینطوره، پس چرا میجنگی؟»
«...»
شین آه کوتاهی کشید...ملت روزگاری یوجین هم همین سؤالظاهراً را از او پرسیده بود.
«...سرگرد گونتر، عملیاتنجیبزاده همین الانشم شروع شده.اشرافی ما وقت زیادی برای...»
گیلویزه بااشراف لبخندی معذب بهامپراتوری او نگاه کرد.
«بله، برای همینه که فقط میخوامگویشهای همین یه سؤال رو ازت بپرسم...گویشی ممنون میشم اگه بتونی جواب بدی.»
او میخواست شین، که دورگهای از خون امپراتوریشاهزاده بود و در عین حال بازیچهی دست خاندانهایگویشی اشرافی نشده بود، به این سؤال جواب بدهد.
«...بهخاطر جنگه.»
جنگ خانوادهاش و بسیاری از خواهران و برادران همرزمش را از او گرفته بود. بخش هشتاد ووجود شش آینده و آزادیاش را از او سلب کرد. یک فاجعهی تمامعیار بود. درست مثل همان گردابشنیدنش فلزی و خشنی که بخشی از دست تئو و به همراه آن، بخشی از آیندهاش را قطع کرد.
«میخوام تمومش کنم. هرچندشاهزاده ممکنه برای شما عجیبمتعددی به نظر برسه، سرگرد.»
«همینطوره. آخه وقتی این جنگ تموم بشه، دیگه هیچکس با تو و دوستات مثلگویش قهرمانها رفتار نمیکنه. دوباره برمیگردید به همون بچههایی که بودید. همهتون جنگجوهای ماهری هستید،همین اما غیر از این هیچی ندارید. با این وجود، بازم میخوای جنگ رو تموم کنی؟»
«چون دلم نمیخواد قهرمان باشم.»
گیلویز لبخنداشراف تلخ وگیاد محوی زد.
«که اینطور... بهت حسودیم میشه. من...گویشهای ما نمیتونیم اینقدر قوی باشیم. کاشگویشی بودیم، کاش فقط میتونستیم. حتی همین الان.»
قهرمان شدن.
اشرافزادگان قدیمی امپراتوری به غرورشان به عنوان یک جنگجو چنگ میزدند. به اینکه حاکمانینوعی بودند که به واسطهی قدرت مطلقشان در میدان نبرد حکمرانی میکردند. و این هنگ ازبیصدا کسانی تشکیل شده بود که به خاطر خون دورگهشان نمیتوانستند در آن خاندانها پذیرفته شوند.
شاید دقیقاً به همین خاطر کهکشوری پذیرفته نمیشدند، اینقدر مستأصلانه تلاش میکردند تاظاهراً جایگاهشان را به عنوان اشرافزاده ثابت کنند.
در حالی که گیلویز با چهرهای تا اینمتعددی حد جدی صحبت میکرد، اسونیا با حالتی شاکیمحسوب آستین لباس پرواز سرخ شنگرفیرنگ او را کشید.
«و دقیقاً بهبیشتر همین خاطره که اوننجیبزاده حرف رو زدم، برادر!»
«پرنسس، قبلاً همنجیبزاده بهت گفتم: اینگویشهای کار شدنی نیست.»
«شما خواهر و برادرید؟»
نام خانوادگیشان متفاوت بود، اما از آنجااشرافی که ظاهراً ریشههای مشترکی داشتند، کاملاً امکاننوعی داشت که واقعاً خواهر و برادر باشند.
گیلویز با شیطنت یکی از ابروهایشقاره را بالا انداخت و گفت: «اینمتعددی اولین باریه که واقعاً چیزی ازم میپرسی.»
شین از این حرفشاهزاده کمی جا خورد و گیلویزوجود پیش از ادامه دادن، خندید:
«خواهر و برادر نیستیم، اما دستکمی هم ازش نداریم. فقط پرنسس نیست،شاهزاده همهی ما توی میرمکولئو رفیق و برادریم. بله، بعضیهامون پیوند خونی داریم،محسوب اما بعضیها هم نه. تصور میکنم برای شما هم دقیقاً همینطور باشه.»
گروه ضربت. هشتاد و ششهایی که در میدان نبرد بخش هشتاد و شش با هم زندگی میکردند و میمردند. شین پس از لحظهای تأمل سر تکانشنیدنش داد. از این نظر، حق با گیلویز بود. هنگ میرمکولئو و هشتاد و ششها در این نوع رابطه شبیه به هم بودند. آنها با پیوند خونیواحد به هم متصل نبودند، اما به واسطهی اینکه میدان نبرد یکسانی را خانهی خود و غرور یکسانی را پیوندشان قرار داده بودند، با هم برادر بودند.
شین گفت: «...بله، همینطوره.ملت در این صورت، "خواهر کوچیکترم"ظاهراً رو به شما میسپارم، سرگرد.»
گیلویز با قاطعیت سر تکانظاهراً داد: «ستوان دوم کوکومیلا، درسته؟گویش پیش من جاش امنه، سروان.»
سپس لبخنداشراف طعنهآمیز وگیاد آسودهتری زد.
«و همینطورقاره اون قویشاهزاده سیاه دردسرساز.»
«بله.»
هزار و هفتصد وشاهزاده بیستمین طرح پیشنویس مؤسسهی تحقیقاتوجود ارشد، قوی سیاه مرگ؛ تراورشوان.
این سلاح در دست توسعه بود، اما بهموقع تکمیل نشد تانجیبزاده بتواند جلوی مورفو را در جریان حملهی گسترده بگیرد. ورود آننوعی به میدان نبرد، به دلیل کشف نوکتیلوکا و هالسیون رقم خورد.
این ریلگانِقاره اختصاصی خودشاهزاده فدراسیون بود.
هالسیون بسیار بزرگتر از آن بود که بتوان فقط با فلدرسها به مصافش رفت. بنابراین، تراورشوان مهرهی کلیدی آنها برای نابودی آن دررئیس این عملیات به حساب میآمد. میچیهی و ریتو با نیروی اصلی که پیش از آنها حرکت میکردند، اعزام شده بودند. وظیفهی آنها محافظتمراعات از این سلاح در حین پیشروی به سمت قلمرو لژیون بود. این سلاح، از هر نظر، برگ برندهی تیپ اعزامی فدراسیون محسوب میشد.
ریلگان لژیون برای حمله و ضدحمله از فاصلهی مضحک چهارصد کیلومتری ساخته شده بودنوعی و میتوانست دشمنان را با یک شلیک مخرب از پا درآورد. و حالا آنها همبیصدا ریلگان کالیبر بالا و دوربرد عجیب و غریب خودشان را برای مقابله با آن داشتند.
اما در حال حاضر...
«میفهمم که هنوز یه نمونهیظاهراً اولیهی ناقصه، اما فکر میکنمگویش برای آوردن اون ریلگان خیلی زوده.»
قرار بود این یک ریلگان کالیبر بالا و به طرز مضحکی دوربرد باشد، اما مسئله این بود که هنوز درمحسوب مرحلهی توسعه و یک نمونهی اولیه محسوب میشد. سرعت اولیهی دو هزار و سیصد متر بر ثانیهی آن، از حداکثرتشخیص سرعت یک توپخانهی معمولی فراتر میرفت، اما با سرعت اولیهی هشت هزار متر بر ثانیهای مورفو فاصلهی بسیار زیادی داشت.
همین موضوع در مورد وزن کلاهکهایی که میتوانست شلیک کند نیز صدق میکرد. این سلاح میتوانست یکمیشد شیر را از فاصلهی صدها کیلومتری نابود کند، اما محاسبات اولیه نشان میداد که برای نابودی قطعی هالسیون،میتوانست باید از فاصلهی دوازده کیلومتری شلیک کند؛ فاصلهای بهطرز رقتانگیزی کوتاه که اصلاً شایستهی عنوان توپ دوربرد نبود.
گروهی ملبس به لباسهای پرواز سرخ شنگرفی به آنها نزدیک شدند و صدای کوبیده شدن پوتینهای نظامیشان رویگویش زمین به گوش میرسید. افسر زن مو بلوندی که در پیشاپیش آنها حرکت میکرد و درجهی سروانی داشت،باشد ادای احترام کرد و در عین حال با نگاهی گذرا و نامحسوس، شین و فردریکا را برانداز کرد.
«سرگرد، تقریباً وقت حرکته.»
«مفهوم شد، تیلدا.بیشتر پرنسس، بیا بریم. بابتنجیبزاده همصحبتی ممنونم، سروان نوزن.»
اسونیا سرقاره تکان داد:شاهزاده «چشم، برادر.»
شین که حتی ذرهای به رفتار آنبیشتر سروان زن اهمیتی نمیداد، احساس کرد چیزگویشهای مشکوکی در گفتگوی گیلویز و اسونیا وجود دارد.
«شما طلسم شانستوننجیبزاده رو با خودتونگویشهای میبرید خط مقدم؟»
برخلاف رگینلیف که یکنفره بود، واناگاندر کابینی دونفره داشت و فلدرسی بودمتعددی که باید توسط یک جفت هدایت میشد. با این حال، هم صندلی توپچیویلم و هم صندلی خلبان، کنترلهایی برای هدایت یکنفرهی واناگاندر در مواقع اضطراری داشتند.
به همین دلیل، یک واناگاندر میتوانست با نشاندن یک طلسم شانسخاص روی یکی از صندلیها—کسی که قاعدتاً نباید توانایی خلبانی یا شلیکتفاوت به عنوان توپچی را داشته باشد—او را به میدان نبرد ببرد، اما...
گیلویز همراه باقدیمی لبخندی صادقانه وکشوری دوستانه سر تکان داد.
«البته، اون الههی پیروزی ماست.»
فردریکا در حالی که دوردیگری شدن گروه سرخپوش را تماشاگویشهای میکرد، نگاهی به شین انداخت.
«تو من رو همراه با تراورشوان مستقر کردی ووجود بعد تا جای ممکن اعزامم رو به تأخیر انداختیهمچنین تا نذاری اونا من رو ببینن، اینطور نیست، شینی؟»
«...آره.»
اما این کار فقط باعث شد دست سرنوشت رو شود. همین که او چنین سؤالی پرسید، نشان میدادهمچنین که فردریکا متوجه قضیه شده است. وقتی اسونیا خودش را معرفی کرد، شین به فردریکا فرصت نداد تاتشخیص نامش را بگوید و گفتگویش با گیلویز هم برای این بود که مانع از حرف زدن او شود.
«نمیدونم ژنرالها دربارهی برانتولوتها چی بهت گفتن، اما نیازی نیست اینقدر نگران باشی. خاندان گونتر شاخهایگویشی از خاندان برانتولوت و از رعایای وفادار به خاندان امپراتوری هستن. پس درست مثل گرگهایی کهباشد از تولههاشون محافظت میکنن، تا زمانی که قصد آسیب رسوندن بهشون رو نداشته باشی، جات امنه.»
«...آره، بهم هشدار داده بودن.»
پیش از اعزام، سرلشکر ریچارد به شین گفته بود که اگرچه گروه ضربت اجازهی صحبت با افراد میرمکولئو را دارد، اما اونوعی باید در برخورد با آنها محتاط باشد. او شین را از رقابتی که آنها در روزهای پایانی امپراتوری با اشراف پیروپ داشتندتشخیص مطلع کرده بود؛ رقابت میان جناح امپراتوری که به خاندان امپراتوری وفادار بود، و جناح سلسلهی جدید که به دنبال غصب قدرت بود.
دوشس بزرگ برانتولوت رهبر جناح سلسلهی جدید بود. این موضوعگویش او را به دشمن آخرین امپراتریس امپراتوری جیاد، آگوستا، تبدیل میکرد؛ویلم کسی که فقط عدهی انگشتشماری او را با نام فردریکا میشناختند.
حتی با سقوط امپراتوری و روی کار آمدن فدراسیون به جای آن، این موضوع تغییری نکرده بود. ونوعی یکی از روشهای غاصبان برای تثبیت مشروعیتشان برای رسیدن به تاجوتخت، ازدواج با زنی از خاندان قدیمی امپراتوریجوان بود. این یعنی از آنجا که فردریکا امپراتریس بود، دزدیدن او برای جناح سلسلهی جدید ارزش زیادی داشت.
اما این تنها دلیلی نبودظاهراً که شین را در برخورد باخاص گیلویز تا این حد محتاط میکرد.
«جناحش به کنار، شخصاًگیاد نمیتونم به اون مرد اعتماددیگری کنم... دقیقاً نمیدونم چیه، اما...»
شین با به یاد آوردن آن لحظه، چشمانش را ریز کرد. این اتفاق در اولین ملاقاتشان در فدراسیون رخ داده بود... او حسناآشنا شومی از گیلویز دریافت کرده بود که خاطرات ناخوشایندی را برایش زنده میکرد. شاید میشد آن را نوعی تسخیرشدگی توصیف کرد. انگار آناطراف مرد فقط به نام هدفش حرکت میکرد و نه هیچچیز دیگر، و تا زمانی که میتوانست به آن برسد، برایش مهم نبود که بمیرد.
«اون من رو یاد خودمدیگری میندازه... یاد دورانی که تویگویشهای بخش هشتاد و شش بودم...»
«وانادیس به تمامی واحدهایشاهزاده گردان پیشتاز. در حال انتقالوجود به فاز ۲. آماده بشید.»
«دریافت شد.»
به محض اینکه اینشاهزاده موضوع روشن شد، شیدنمتعددی به شین نزدیک شد.
این اتفاق در همان اولین روزقاره حضورشان در تئوکراسی رخ داد، همانمتعددی روزی که شین آن صدا را شنید.
«منم با خودت ببر. بایدظاهراً من باشم؛ من باید کسیگویش باشم که کارش رو تموم میکنه.»
توانایی شین زمانی قادر بود تکتک واحدهای لژیون را در تمام میدانهای نبرد منطقهی هشتاد و ششم جمهوری حس کند. برد توانایی اوپدرخواندهی بهشدت وسیع بود. تا پیش از اینکه آنها از جمهوری به سمت غرب بروند و به خاک تئوکراسی برسند، او نمیتوانست صدای لژیون راخودش در اینجا بشنود. اما با رسیدنشان، مشخص شد که آیا نوکتیلوکا برای فرار از تعقیب گروه ضربت به اینجا پناه آورده است یا نه.
شین گفت: «شیدن.»
«الکی سعی نکن ازم مخفیش کنی. اگه فکرشاهزاده میکنی با این کار داری مراعاتم رو میکنی،گویشی باید بدونی که اصلاً به تو ربطی نداره.»
شیدن از بیشتر زنان قدبلندتر بود، به این معنی که چشمانش تقریباً همسطح چشمان شین قرار میگرفت. او یقهیرئیس شین را گرفته بود و با نگاهی تند و تیز به او خیره شده بود. چشمان شین مثل خون یخزدهخودش بود. در اولین ملاقاتشان، شیدن بیتفاوتیِ پشت چهرهی او را روی اعصاب میدانست، اما حالا کاملاً از آن متنفر بود.
«نمیذارم هیچکس حق بهگیاد آرامش رسوندن اون روملت ازم بگیره. حتی تو...»
چشمان تابهتای او با خشم آمیخته به انزجارِمتعددی یک حیوان زخمی، شین را میدرید. شین با خونسردیمیشد نگاهش را پاسخ داد و دوباره به حرف آمد.
«شیدن.»
این صدای خدای جنگجویی بود که زمانی بر میدان نبرد بخش هشتاد و شش حکمرانی میکرد؛ صدایی رساهمچنین و آمرانه. شیدن مثل کودکی که تازه دعوا شده باشد، ساکت شد. شین با استفاده از آن لحظهیتشخیص غافلگیری، خودش را از چنگ او رها کرد، کراوات شیدن را گرفت و او را به سمت خودش کشید.
«آروم باش. خودت گفتی. باامپراتوری این وضعیتی که الان داری،قاره نمیتونم بذارم توی عملیات شرکت کنی.»
با این وضعیتی که الان داری،گویشهای نمیتونیم بذاریم توی عملیات بعدی بخشیگویشی از نیروی تهاجمی باشی، فرمانده عملیات.
شیدن این حرف راملت پیش از عملیات کوهستان دندانظاهراً اژدها به شین زده بود.
«اون رو شکست میدی، بعدش چی؟ اگه فکر میکنی میتونی بعد از به آرامش رسوندنش همینطوری بمیری، با خودم نمیبرمت. چونویلم مسئله این نیست که فکر میکنی مردن به این شکل ایرادی نداره؛ تو دلت میخواد اینطوری بمیری. و من کسی رومراعات که همچین طرز فکری داره با خودم نمیبرم. فقط یه احمقِ مرگطلب کافیه تا جون بقیه رو هم به خطر بندازه.»
تو مایهی دردسری.
شیدن دندانهایش را روی هم سابید. میفهمید منظور شین چیست. اعتراف به این موضوع برایش آزاردهنده بود، اما حقیقت داشت. اینویلم انتخاب درستی برای یک سروان و یک فرمانده بود. او نمیتوانست کسی را که احساس میکرد مأموریت را به خطر میاندازد باحالش خود ببرد. هرگونه خشم یا انزجاری که شیدن ممکن بود احساس کند، چیزی نبود که شین بتواند آن را در نظر بگیرد.
و دلیل اینکه همراه بردن او ایدهی بدی به نظر میرسید، این نبود کهگویش این عملیاتِ خاص نیاز به حفظ تعادل دشواری داشت. فرقی نمیکرد به سمت کدام نبردباعث میرفتند، شین جان همهی افراد را در دستانش داشت. او باید خونسردیاش را حفظ میکرد.
اما حتی اگر متوجه میشدظاهراً که این یک انتخاب منطقیگویش است، احساساتش با آن کنار نمیآمد.
تو... اصلاً کی هستی... کهامپراتوری طوری باهام حرف میزنی انگارقاره چیزی از این قضیه میفهمی...؟
شیدن با غیظ به او پرید: «مردناشرافی در حین به آرامش رسوندن اون...؟ تونوعی اصلاً چه میفهمی این چه حسی داره؟!»
شین با سردی جواب داد: «همهچیزقاره رو. منم میخواستم توی مأموریت شناساییمتعددی ویژه، برادرم رو به آرامش برسونم.»
چشمان شیدن از تعجب گشاد شد. مأموریت شناسایی ویژه. عملیاتی با نرخ بقای صفرنوعی درصد که از سوی جمهوری دستور داده میشد تا مطمئن شوند یک هشتاد و ششبیصدا قطعاً میمیرد. یک حکم اعدامِ پنهان که دو سال پیش به شین تحمیل شده بود.
اینکه او گفته بود میخواست «برادرش را به آرامشدیگری برساند» به این معنی بود که برادرش، یک هشتادگویش و ششِ دیگر، باید توسط لژیون جذب شده باشد.
«من توی بخش هشتاد و شش فقط برای همین جنگیدم. و قصد داشتم بهنوعی محض اینکه به آرامش رسوندمش، بمیرم... اما مرگ رو دور زدم. زنده موندم. وباشد بعد از اون... خب... خودت دیدی بعد از نبرد با مورفو چه وضعیتی داشتم.»
یک سال پیش، در هنگام سپیدهدم، پس از نبردی که در آن آنوجود اژدهای غولپیکر را شکار کردند. او مانند کودکی گمشده در میان آن پروانههای فلزیناآشنا لاجوردی ایستاده بود، در حالی که رگینلیف سفید و رنگپریدهاش دربوداغان و درهمشکسته بود.
در آن زمان،نجیبزاده شیدن فکر میکرد کهاشرافی او ظاهر ناخوشایندی دارد.
«تو بهم گفتی رقتانگیز. و اگه لِنا برای کمک نیومده بود، همونجا بهظاهراً طرز ترحمانگیزی میمردم. و این دقیقاً همون مسیریه که تو الان داری میری... منرئیس تو رو با خودم نمیبرم. نمیذارم کسی مثل تو به سمت مرگش قدم برداره.»
لحظهای که این نوع افراد هدفشان را شکست میدادند، دلیلشان برایخاص جنگیدن و دلیلشان برای زندگی کردن را از دست میدادند... و بهناآشنا کام مرگ سقوط میکردند. او اجازه نمیداد چنین اتفاقی برای شیدن بیفتد.
شیدن دندانهایش را روی هم فشرد.قاره سپس نفسش را صدادار بیرون داد،متعددی انگار که میخواست احساساتش را تخلیه کند.
«...حتی توی همچین وقتهایی هم عاشقگویشهای چرتوپرت گفتنی، مگه نه؟ "کسی مثلگویشی تو"؟ میتونستی اون تیکهاش رو نگی.»
شین پوزخندی به او زد.
«اینکه اینقدر طول کشید تا به این موضوعمتعددی اشاره کنی، دقیقاً همون چیزیه که دارم در موردشمیشد حرف میزنم. تو الان اصلاً شبیه خودت رفتار نمیکنی.»
«آره، آره، باشه، هرملت چی تو بگی. توشاهزاده همیشه لعنتی حق باهاته، نه؟»
با نگاهی طعنهآمیز رویش را از او برگرداند ووجود سرش را با خشونت خاراند. دوباره مثل همیشه درهمچنین برابر او حالت تدافعی و نیشدار به خود گرفته بود.
«...حق با توئه. الان خودم نیستم.کشوری پس درستش میکنم. قبل از شروعشاهزاده عملیات برمیگردم به همون حالت عادیم. پس...»
او این کلمات را با صدایی آرام به زبانوجود آورد، گویی از کینهای که در اعماق وجودش زبانه میکشیدرئیس آگاه بود، اما با ارادهی خودش آن را پس میزد.
«...قبل از اینکه تصمیم بگیریدیگری من رو جا بذاری، یهگویشهای کم دیگه بهم وقت بده، باشه؟»
«خب، هر جور کهشاهزاده بود، بهموقع رسیدم تا بهوجود گردان پیشتاز ملحق بشم، اما...»
سایکلوپسِ شیدن که اسکادرانش را از دست داده بود، در حال حاضر اسکادران نوردلیخت را همراهی میکرد. او به همراه شین و نیمی از اسکادران پیشتاز، در گروه اولِ اعزامی حضور داشت. شین با دریافتناخوشایندتر این تماس غیرمنتظره از شیدن، از داخل کابین متصدی کفن و دفن نگاهی به سایکلوپس انداخت. او در میانهی روند اتصال آرمی فوریوز به واحدش بود. اعلانی به زبان فدراسیون و سپس به زبان تئوکراسیزره به آنها اطلاع داد که گردان پیشتاز در شرف حرکت است. کرکرهی آشیانه باز شد و پردازشگرها تأیید کردند که کانوپیهایشان مهر و موم شده است. پرسنلِ فاقد لباس محافظ، به اتاقهای امن پناه بردند.
«اما کورناقاره چی؟ مطمئنیشاهزاده میخوای جا بذاریش؟»
صدایش تمسخرآمیز نبود. نگران بود. شین پلک زد. با صدای وزوز بلندی، کرکرهی جلویی آشیانهخاص به پهلو باز شد و سقف به عقب تا خورد تا آسمانی خاکستری را نمایانشنیدنش کند. شین در حالی که از طریق صفحهنمایش نوری به بالا نگاه میکرد، جواب داد:
«من جا نذاشتمش، قصد همچین کاریگویشهای رو هم ندارم. کورنا یه تکتیراندازه. اونریچارد باید جای دیگهای نقشش رو ایفا کنه.»
کابین آشنای هفتتیرکش پر از کنسولهای اضافی و پنجرههای فرعی بود. سیمهای مبدلظاهراً و کابلهای غیراستاندارد با چسب برزنتی بهطور سرسری در جای خود محکم شده بودند.رئیس اما با وجود تنگی و خفگیِ کابین، کورنا با هیجان منتظر لحظهی حرکتش بود.
در حالی که ارتش تئوکراسی در حال اجرای عملیات ایذایی خود بود، نیروی پیشتاز برای حرکت آماده میشد. دررئیس پشت نیروی پیشتاز و در ردههای بعدیِ ترتیب اعزام، نیروی اصلی تیپ اعزامی فدراسیون قرار داشت که در آشیانهایروش موقت پنهان شده بود. در آنجا خطوط آشنای رگینلیفها و همچنین بدنههای زرشکیرنگ واناگاندرهای هنگ آزاد میرمکولئو به چشم میخورد.
همراه با آنها، نمونهی اولیهی ریلگان فدراسیون، یعنی تراورشوانظاهراً نیز حضور داشت. و بر فراز بدنهی آن، هفتتیرکش مستقرپدرخواندهی شده بود، در حالی که کورنا درون آن نشسته بود.
تراورشوان با در نظر گرفتن مورفو به عنوان دشمن فرضیاش ساخته شده بود، بنابراین به اندازهی خود مورفو غولپیکر بود؛ستاد با ارتفاعی بیش از ده متر و طول کلی بیش از سی متر. اما برخلاف مورفو و شباهتش به اژدهایسعی شیطانی افسانهها، تراورشوان شبیه یک قوی غولپیکر و چمباتمهزده بود؛ البته اگر کسی با دید مثبت به آن نگاه میکرد.
هر چه نباشد، این یک نمونهی اولیه بود که مستقیماً از آزمایشگاه بیرون کشیده شده بود. قرار نبود در یک نبرد واقعی شرکت کند و با سپرهای ضدغباری پوشیده شده بود که به نظر میرسید با عجلهبیصدا روی آن نصب شدهاند. پاهای آن شبیه مجموعهای از قطعات تصادفی بود که روی هم سوار شده بودند و هر کدام پوشش و میزان تغییر رنگ متفاوتی داشتند. محفظههای کنترل پاها بهطور نامتقارن در هر دو بخششده قرار داشتند، گویی نشان میدادند که چقدر با عجله پس از ساخت قطعات اصلی به آن اضافه شدهاند. کابلهای متعددی مانند رگهای خونی از آنها آویزان بود که به سمت بالا میخزیدند و به هفتتیرکش متصل میشدند.
از آنجا که سیستم کنترل آتشگویشهای رزمی آن ناقص بود، هفتتیرکش بایدگویشی به عنوان جایگزین آن عمل میکرد.