چپتر 94: آبی مهآلود
0تمام چراغهای اتاق خاموشموها بود. رشتههای دود سفیدیکی سیگار در هوا میرقصیدند.
«...درمورد اونویژگیهای مسئلهی درنژادهای حال بررسیمون.»
نور خورشید از پنجره به داخل میتابید. بیرون، همهچیز در درخشش سفید و کورکنندهی ظهر تابستان غرق شدهنژادهای بود. تابستانهای جمهوری فدرال گیاد، بهخاطر فاصلهی زیاد از شمال یخزده، بهکوتاهی تابستانهای پادشاهی متحد نبود. تابستان آنها فصلینیروی بود که در آن گلها با تمام توان میشکفتند؛ گویی میخواستند عمر کوتاهشان را تا جای ممکن جشن بگیرند.
تا چشم کار میکرد گلبرگهای شاداب دیده میشدند؛ در خیابانها، در دشتها و حتی در جبههی غربی، همگی۱۷۷ سرزندگیشان را به رخ میکشیدند. سبزیِ خرمِ گیاهان آنقدر پررنگ شده بود که تقریباً سیاه به نظر میرسید. باحرفهای سرکشی تمام رشد میکردند و بهسوی آسمان لاجوردی که زلالی بینظیرِ ماههای تابستان را به رخ میکشید، قد میکشیدند.
سایههای تاریکی که در اتاق نیمهتاریک نشسته بودند، تضاد عجیبی با منظرهی درخشان بیرون داشتند. یک مرد، افسری یکچشم کهسرلشکر چشمبند سیاهی به چشم داشت، سکوت را شکست. سمت چپ سینهی یونیفرم خاکستریفولادیاش با یک نوار نشانِ نظامی تزئین شده بود.کلفتش موها و چشمهایش به سیاهی قیر بود که از ویژگیهای یکی از نژادهای اصیل امپراتوری سابق به شمار میرفت: یک اونیکس.
او فرماندهی لشکریکی ۱۷۷ زرهی جبههی غربی،سابق سرلشکر ریچارد آلتنر بود.
افسر دیگری که او هم سرلشکر بود، با یک پای مصنوعی و نشان نیروی هوایی که هنوز روی یونیفرمش بهامپراتوری چشم میخورد، درحالیکه پُکی از دود سفید را بیرون میداد، به حرفهای ریچارد واکنش نشان داد. او با انگشتان کلفتش ضربهاییونیفرمش به سیگار زد و خاکسترش را در سینی نقرهای مجللی که روی میز چوبی صیقلی و کهرباییرنگِ معرقکاریشده قرار داشت، تکاند.
«لشکر ۱ زرهی از گروه ضربتقیر هشتاد و ششم... همون گروهانی کهسابق ملکهی خونآلود و ریپرِ بیسر رهبریش میکنن.»
سرلشکر آلتنر با لحنی جدی گفت: «اونا یه کم بیش از حدسابق تجربه جمع کردن. یا شاید بهتره بگم چیزای زیادی دیدن که نبایددیگری میدیدن.» و بقیهی سایههای توی اتاق در تأیید حرفش سر تکان دادند.
نشانهایی که هویت مقامات عالیرتبهی ارتش گیاد را مشخص میکرد، رویفرماندهی یقهی همهشان میدرخشید. آنها ژنرالهای مسئول جبههی غربی بودند. این افسران بهنیروی جلسهی محرمانهشان ادامه دادند، گویی سعی داشتند از آفتاب تابستان پنهان شوند.
«باید فوراًداشت یه اقدام متقابلسمت براشون پیدا کنیم.»
«خوشبختانه به نظر میرسه حملات لژیون فعلاًویژگیهای فروکش کرده. ظاهراً دارن نیروهاشون رو سازماندهیمیرفت مجدد میکنن. اگه قراره کاری بکنیم، الان وقتشه.»
«حتی اون ماشینهای کشتار هم بعد از ازیکی دست دادن دو تا پایگاه تولیدی و توقیففرماندهی شدن یکی از واحدهای فرماندهیشون نمیتونن خونسرد بمونن.»
«که این به نفع ماست.اصیل بهمون زمان کافی میده تااونیکس اقدام متقابلمون رو عملی کنیم.»
گروه ضربت هشتاد و ششم. یک نیروی تهاجمی که حول محور هشتاد و ششها شکل گرفته بود. فعالیتهایشان بهشدت فراتر از انتظاراتشمار بود. در سه ماهی که از تأسیس این واحد میگذشت، دو پایگاه لژیون را نابود کرده بودند. آنها وجود شیپداگها و فونیکسپُکی را فاش کرده بودند و واقعیت واحدهای نظریِ زنتور را کشف کرده و توانسته بودند چندتایی از آنها را از بین ببرند.
آنها دادههای ویدئویی ضبط کرده بودند و قطعات نمونهای از واحدهای وایزل و ادمیرالمیرفت را از پایگاه کوهستان دندان اژدها برگردانده بودند. و در همان عملیات، پادشاهی متحد راهوایی از بحران نجات داده و حتی یک واحد فرماندهی لژیون را به اسارت گرفته بودند.
آنها دستاوردهایی به دست آورده بودند که نه تنهانژادهای در کل جبههی غربی، بلکه در بین هیچ واحد۱۷۷ دیگری از متحدانشان، یعنی پادشاهی متحد و ائتلاف، بیرقیب بود.
یکی از سایهها با تلخی به زبان آورد: «ملکهی بیرحم... واحد فرماندهیلشکر که گمان میره آگاهیِ زلنه بیرکنباوم رو تو خودش جا داده... شنیدمهوایی کسی که دستگیریش رو ممکن کرد همون ریپر بود. همهی اینا حسابی دردسرسازه.»
«بههرحال، قهرمانهاداشت تو اینشکست دنیا جایی ندارن.»
«سربازا رو باید مثل قطعاتچشمهایش قابلتعویض دید. پیروزی تو جنگ نبایدامپراتوری روی دوش یه قهرمانِ تنها باشه.»
«...نگران نباشین.»
تنها سایهای که تا آن لحظه سکوتسابق کرده بود، یعنی رئیس ستاد جبههی غربی،زرهی سرتیپ دوم ویلم اهرنفرید، لب به سخن گشود.
«من از قبل یهشکست کارایی کردم. فکر کنمخاکستریفولادیاش بهزودی گزارشش به دستتون میرسه.»
سرلشکر آلتنر پوزخندی زد.
«مثل همیشه سریع کارموها میکنی، ویلم. شهرتت بهعنوانیکی تیغِ قاتلِ اهرنفرید کاملاً برازندته.»
رئیس ستاد، ویلم، با لبخندی طعنهآمیز به اوشمار نگاه کرد. او حالوهوای یک شمشیر نظامیِ سردریچارد و بهخوبی تیزشده را از خود ساطع میکرد.
«اغراق میکنی، سرلشکر. این فقط یه کار اداریه. تنهانوار کاری که کردم این بود که چند تا سندنژادهای مزاحم رو امضا کردم و گذاشتمشون تو کازیهی نامههای خروجی.»
او با اغراق شانهای بالا انداخت. در یک دستش سیگار بود و در دست دیگرش مدارکی مربوط به۱۷۷ همان اقدام متقابلِ مذکور. وقتی تصمیم گرفت که دیگر نیازی به آن سند ندارد، دستیارش که در طولمیداد این گفتگو آنجا ایستاده بود، جلو آمد، سندِ ارائهشده را گرفت و به جای خود در کنار دیوار برگشت.
دستیار ویلم از نسل خدمتکارانی بود که برای نسلها به خانوادهاش خدمت کرده بودند. او همیشه تا زمانی کهزرهی به او نیازی نبود در سایهها پنهان میشد، درست یک لحظه قبل از اینکه صدایش کنند در کنار اربابشواکنش ظاهر میشد و پس از انجام وظیفهاش، دوباره به جایگاهش در سایهها برمیگشت. چنین وظیفهشناسیای حاصل تربیت او بود.
این دستیار که هنوز نسبتاً جوان بود، بدون هیچ حرف دیگری به جای خود برگشت. عملکرد بینقص او بادیگری هیچ تحسینی از سوی رئیس ستاد یا سایر افسران حاضر روبهرو نشد. قبل از تأسیس فدراسیون، همه آنها ازخاکسترش اشراف بلندپایه امپراتوری بودند و عادت داشتند دستیاران و خدمتکاران را به عنوان کسانی ببینند که دور از چشم میمانند.
خود دستیاران هم به هیچگونه قدردانیای نیاز نداشتند، مگر کلماتی که اربابانشان در پایان هر روز کاری به آنهااصیل میگفتند. آنها سایه بودند و قرار نبود کسی به آنها توجه کند. اگر کسی زبان به تحسین آنها میگشود،هوایی فقط نشان میداد که بیش از حد جلب توجه کردهاند و در نتیجه در انجام وظایف خود شکست خوردهاند.
بنابراین افسران بلافاصله وجود دستیار را فراموش کردند و به گفتگوی خود ادامه دادند، انگار کهفرماندهی هرگز وقفهای ایجاد نشده بود. دستیار هم هیچ نشانهای از نارضایتی نسبت به این موضوع نشان نداد.میخورد او در طول مدت وظیفهاش مانند یک عروسک بیحالت ایستاد و تا حد امکان بیصدا نفس میکشید.
با این حال، چشمان سیاهش نگاهی گذرا به «سندی» انداخت که رئیس ستاد تازه بهاونیکس او داده بود. در طول ده سالی که جنگ لژیون در جریان بود، فدراسیون نیازیهنوز به بهروزرسانی آن نداشت و به همین دلیل جلد آن کاملاً قدیمی و فرسوده شده بود.
این سندی بود که به نظر میرسید بدترین ترکیب ممکن برای این اتاق مجلل اما کمی دلگیرآلتنر در مقر جبهه غربی باشد که پر از دود و افسران جدی فدراسیون بود. حتی در دستانداد او هم، با آن جلد پر زرق و برق و متن رنگارنگ و سبکش، جلب توجه میکرد.
کتابچه
راهنمای
تور
اتحاد
والد
دستیار در حالی کهنژادهای به آن نگاه میکرد،شمار با خود فکر کرد:
پس به عبارت دیگه... اون بچهها توی عملیات جمهوری یه انبار پر از اسکلت دیده بودن... اونا مجبور شدن ازامپراتوری صخرهای بالا برن که مسیرش با بقایای همرزمانشون ساخته شده بود. این سربازای کودکِ بیچاره با صحنههای وحشتناک یکی پسروی از دیگری روبهرو شدن، و به همین خاطر بزرگترا سعی کردن با فرستادن اونا به تعطیلات، ذهن آشفتشون رو آروم کنن...
چرا رئیس ستاد و بقیه افسرا باید وقت استراحت واصیل سیگار کشیدنشون رو صرف این کنن که وانمود کنن یه مشتریچارد مغز متفکر شرورن که دارن برای یه کار وحشتناک نقشه میکشن...؟
این تکگوییِنظامی بیصدا وموها کلافهکننده دستیار بود.
«من... میتونم...»
در حالی که با دست و پاهای جوان و خوشتراش خود به جلوموها میدویدند، پاهای برهنهشان روی کف مرمرین کوبیده میشد. نور از روی پوست کمیلشکر برنزه اما رنگپریدهای که مختص دختران همسن و سال آنها بود، منعکس میشد.
«...پرواااااااااااااااااااااااز کنـــــــــــــــــــــــم!»
کورنا با صدای بلند و پرشوری که با رفتار معمولش زمین تا آسمان فرق داشت، فریاد زد و۱۷۷ به داخل استخر شیرجه زد. قطرات گرم آب به دنبال او به هوا پاشید. دیدن کف سنگی و سبزحرفهای استخر از میان آب بخارآلود سخت بود، اما آنقدر عمیق بود که بتوان بدون مشکل در آن شیرجه زد.
کورنا زیر آب رفت تا جایی که فقط بالاترین قسمت سرش بیرونلشکر از آب بود. سپس صورتش را از سطح آب بیرون آورد، دستهوایی و پاهایش را باز کرد و از شناور ماندن با آرامش لذت برد.
«هووف... خیلی گرمه...»
فردریکا که از قضا در محدوده پاشیدن آبیکی کورنا قرار داشت و نتوانسته بود به موقع ازلشکر آب جا خالی دهد، با حالتی بامزه اخم کرد.
«کورنا! ادبت کجاتزئین رفته؟! تو مثلاً یهویژگیهای آدم بالغی، مگه نه؟!»
«آخه اولین بارمهیکی که توی یه حمومسابق به این بزرگی میام...»
بله، آنها در یک حمام بودند. اما کلمه حمام نمیتوانست به درستی مقیاس عظیم این مجتمع مجلل را توصیف کند. این مکان مدتها پیش به عنوان بخشی از ویلایسرلشکر امپراتور ساخته شده بود و ساختار گنبدی آن به راحتی آنقدر بزرگ بود که کل یک پیست ورزشی را در خود جای دهد. کف آن با سنگ مرمر باستانیصیقلی و صیقلخورده پوشیده شده بود. بلوکهای ساختمانی از انواع مختلف سنگ با دقت در کنار هم قرار گرفته بودند و یک الگوی هندسی چند رنگ روی زمین ایجاد کرده بودند.
خود حمام به شکل مستطیل حفر شده بود و به راحتی میتوانست به عنوان یک استخر شنای مسابقهای استفاده شود. سطح آن از یک سنگ مرمر یکپارچه عظیمنیروی تراشیده شده بود و در کمال تعجب همه، هیچ درزی در کف حمام وجود نداشت، به این معنی که از یک تختهسنگ مرمر واحد ساخته شده بود. پاسخهشتاد به این سوال که در دوران باستان چند دست انسان و اسب برای حمل چنین تختهسنگ غولپیکری به بالای یک کوه شیبدار نیاز بوده، همچنان یک راز باقی میماند.
درست در وسط حمام، انگار که بخواهد آن را به دو نیم تقسیم کند، ردیفی از مجسمههای سنگی۱۷۷ قرار داشت که مجسمه امپراتور در جلو و مرکز آن جای گرفته بود. در کنار آن مجسمههایی ازمیداد پریان قرار داشتند که توسط سبدهایی از گلهای شکوفا احاطه شده بودند و عطر دلپذیری به بخار آب میبخشیدند.