چپتر 98: فصل 98
0آنجو همانطور که یک تکه سیب کبابشدهفردریکا را در دهانش میانداخت، گفت: «به نظرمدیگه مشکل اینه که لِنا هنوز متوجهش نشده.»
شیدن درحالیکه تکه بیکنِ در حال جلز و ولزیکردن را با چنگالش سوراخ میکرد، گفت: «اگه از من میشنوی،حمایت همین که علیاحضرت هنوز متوجه نشده، خودش جای تحسین داره.»
آرنت همانطور که یک قاشق غلات باکشیدند میوهی خشک را خرتخرت میجوید، آهی کشید:—خدای «مخصوصاً چون شین هم، خب... خیلی تابلوئه...»
میچیهی که کنار آرنت نشستهکشیدند بود، سرش را کج کرددیگه و گفت: «خب، پس چیکار کنیم؟»
شانا که توتفرنگی توی دهانش ترشتر از حدهمزمان انتظارش درآمده بود، اخم کرد و برای عوض کردناینهمه طعم دهانش، روی یک تکه نان باگت مربا مالید.
او گفت: «من میگم فقط ازشوناخم حمایت کنیم، اما اینکه لِنا نمیتونهنان درمورد احساساتش تصمیم بگیره، خودش یه مشکله.»
«آره... ولی اگه الانکورنا بخواد جا بزنه و فرارحواسمون کنه، بدجوری تو ذوقم میخوره.»
«راستش رو بخواین: اینهمزمان موش و گربه بازیشونباشه داره حسابی رو اعصاب میره.»
تمام افراد حاضر،افراد بهجز کورنا وکورنا فردریکا، همزمان آه کشیدند.
«باید حواسمون بهترشتر لِنا باشه تا اینبرای دفعه دیگه در نره.»
«—خدای من. اینهمه اصرار رویفردریکا عشق و عاشقی و هوس...باشه عوام چه زندگی بیدغدغهای دارن.»
ویکا این حرف را با کلافگی، درحالیکه هم به زوج شین و لِنا و هم به هشتادهوس و ششیهایی که از دور تشویقشان میکردند نگاه میکرد، به زبان آورد. او از مکانهای شلوغ خوشش نمیآمد،شلوغ برای همین صبحانهاش را در اتاقش خورده بود و حالا فقط برای گرفتن قهوه به کافهتریا آمده بود.
در نگاه اول، به نظر میرسید که دارد با وقارباید از تماشای این صحنه لذت میبرد، اما کلماتش هیچ ظرافتیعاشقی نداشتند و بیزاریاش را از تمام این ماجراها آشکار میکردند.
حق جانشینی او لغو شده بود. همه از او بهعنوان «مار غل و زنجیر و پوسیدگی»ِ سنگدلی که با مردگان بازی میکرد، میترسیدند.درمورد اما با وجود تمام اینها، ویکا هنوز از خانوادهی سلطنتی بود. و مهمتر از آن، او آمتیستوس بود؛ وارث توانایی فراحسی ایدیناروک. فارغ ازتمام اینکه قصد داشت خونش را به نسل بعد منتقل کند یا نه، معاشرت و آمیزش با کسانی که رنگ متفاوتی داشتند برایش ممنوع بود.
تا جایی که به یاد داشت، و حتی پیش از تولدش، همسر قانونینره و چندین نامزد برای صیغهاش از قبل برایش تعیین شده بودند. و اینکلافگی موضوع فقط مختص او نبود، بلکه برای تمام اعضای خط خونی ایدیناروک صدق میکرد.
برای خط خونی تکشاخها، چیز خودخواهانهای مثل احساسات عاشقانهی فردی، در انتخاب همسر هیچ ارزشی نداشت.عاشقی در وهلهی اول، عشق و عاشقی ویژگیای نبود که بشریت از دوران باستان از آن برخوردار باشد.آورد این یک مفهوم معاصر و زاییدهی مدرنیته بود و پادشاهی متحد برای سنتهای قدیمی ارزش قائل بود.
بنابراین، این تصویر تلخ و شیرین از جوانی معصومانهای که درحواسمون برابر چشمانش در حال رخ دادن بود، فقط برایش خستهکننده وعوام آزاردهنده به نظر میرسید... او حتی ذرهای به آنها حسادت نمیکرد.
روی صندلی روبهرویش، لرچه نشسته بود. دستانش را دور لیوان قهوهای که گرفته بودمربا حلقه کرده بود. البته که نمیتوانست آن را بنوشد و فقط از روی ادب آنولی را پذیرفته بود. درحالیکه به ویکا خیره شده بود، لبهایش را از هم باز کرد.
«والاحضرت، آیا نباید، امم،کورنا ازدواجتون رو با نامزدتون،باید شاهزاده یاروسلاوا، نهایی کنین...؟»
«خفه شو، بچهی هفتساله.»
«اما!» لرچه درحالیکه هنوز لیوان را در دست داشت، به جلو خم شد: «اینکه اینقدر مراسم عروسی رو به تعویق انداختین، شاهزاده خانم روبیدغدغهای عذاب میده، والاحضرت. ایشون حتی برای مشورت پیش من که فقط یه عروسک مکانیکیام اومدن! ازم پرسیدن که آیا شما ایشون رو بیفایده میدونینکافهتریا یا فکر میکنین نقصی دارن. ایشون اشکهای تلخی ریختن، مثل شبنم صبحگاهی که از یه رز نارس میچکه... من طاقت دیدنش رو ندارم، والاحضرت.»
«...»
ویکا سکوت کرد. خودش میدانست. کلافگیاشهمزمان از این نصیحت ناخواسته و رگهایدیگه از پشیمانی، او را بیکلام گذاشته بود.
آن دختر به هیچ دلیل دیگری جز داشتن خون خانوادهای قدرتمند در پادشاهی متحد، که شاخهای از خط خونی تکشاخها بود، انتخاب نشده بود.کلافگی او طوری بزرگ شده بود تا همسری باشد که برای شاهزادهای که آرزوی ازدواج با او را داشت، مایهی شرمساری نشود. پرورش یافته بود تادارد همسری رام و مطیع باشد که در امور حکومتی دخالت نکند. تربیت شده بود تا زنی سالم باشد که بتواند با چالشهای زایمان روبهرو شود.
بستری برایتمام پرورش نسل بعدیبهجز خط خونی ایدیناروک.
او زن جوانِ ناسازگاری نبود. کاملاً برعکس. هرگز حتی یک کلمه شکایت به ویکا نکرده بودمیگم و تا حد احمقانهای خوشاخلاق و مهربان بود. آنقدر که حتی از لرچه هم ایرادی نمیگرفت؛بزنه کسی که نهتنها در سلسلهمراتب بسیار پایینتر از او قرار داشت، بلکه حتی انسان هم نبود.
اما با این وجود...
«...خفه شو.»
اینکه از بین اینهمه آدم، او به ویکا بگوید که شخصحواسمون دیگری را انتخاب کند. اینکه دختری که دقیقاً شبیه لرچنلید بودعوام این حرفها را به او بزند... هنوز هم برایش غیرقابلتحمل بود.
درحالیکه گروهبان گورن آکینو از گروهان بیست و هفتم تعمیرطعم و نگهداری گروه ضربت—گروهانی که مسئولیت نگهداری از رگینلیفها را براینکه عهده داشت—صبحانهی آرام پسران و دختران را تماشا میکرد، آهی کشید.
واقعاً که...
از خدمهی تعمیر و نگهداریکشیدند که بگذریم، قرار بود این یکنره تعطیلات مفرح برای این بچهها باشد.
«چطور باید این خبر روبهجز بهشون بدم...؟ شرمنده که اینطوریباید میگم، ولی وقت کاره، پردازشگرها؟»
آغاز عملیات.
شروع سیستم، رگینلیف WHM XM2.
مدل ۱ ارتش خشمگین، فعالسازی. بررسی سیستم.
مهار پا، اتصال تأیید شد. تکمیل.
شنل فریجا، عملکرد عادی. شروع پیوند.
مدار اصلی تأیید شد—عملکرد عادی.
مدار فرعی تأیید شد—عملکرد عادی.
بسته شدن پنجرهی فرعی به این معنا بود که تسلیحات اضافی بهدرستی فعالنره شده است. شین نفس تیز و کوتاهی کشید. او در کابین تاریک وکلافگی تنگ خود نشسته بود و صفحهی نوری مقابل چشمانش، تنها منبع نور بود.
دستور اعزام صادر شده بود. حروفیباید روی پنجرهی هولوگرامی تسلیحات اضافی چشمک—خدای زدند و کلماتی را شکل دادند.
مسیر پرتاب، آزاد.
شنل فریجا، در حال استقرار.
«والکیریها به پرواز درمیآن.»
اپراتور درحالیکه حرکت ماشین را تماشا میکرد، لبخند کمرنگی زد؛ ماشینی که با تسلیحات جدیدی به نامحرف شنل فریجا، تحرک تازهای یافته بود. آن فرم سرد و درندهی فلدرسِ جمهوری فدرال گیاد که بهخورده رنگ استخوان صیقلخورده ساخته شده بود، عملکردی متناسب با نامش به نمایش میگذاشت—رگینلیف، والکیریای که نویدبخش مرگ است.
اما با این وجود، آنها بر دشمن غلبه میکردند.انتظارش برای این گله از گریفینها، این میدان نبردِ کوهباگت و سنگ، قلمروشان بود و در اینجا شکست نمیخوردند.
اپراتور لبخندی زد و لبهای کمرنگش با خوشحالی به بالا خمکردن شد: «خب پس. بیایین راه بیفتیم، رفقا. با چابکیِ یه بزاما کوهی و درندگیِ یه عقاب در حال شیرجه، از قلعهمون پایین بپریم!»
عملیات: فاز یک، تکمیل شد.
آغاز فاز دو. شنل فریجا، قطع اتصال.
پس از آن پیام، پنجرهی فرعی خاموش شد.عوض یک پیچ انفجاری عمل کرد و تسلیحاتی را کهفقط از داخل کابین قابلمشاهده نبودند، به بیرون پرتاب کرد.
و در لحظهیبهجز بعد، شوکی بههمزمان او وارد شد.
«...!»
ضربهای که بسیار قویتر از انتظار شین بود—قویتر از هر چیزی که واحد او تاکنون در—خدای یک لحظه تجربه کرده بود—متصدی کفن و دفن را به عقب راند. همانطور که شین دندانهایشدور را روی هم میفشرد تا بر اثر لرزشها زبانش را گاز نگیرد، سؤالی ذهنش را پر کرد.
فاز دو؟
درست در همان لحظه، دو نقطهی چشمکزنکشیدند روی صفحهی وضعیتش که نشاندهندهی دو جاگرنات ازاینهمه واحدش بودند، تاریک شدند. آنها متعلق بودند به...
«شانا؟!»
«اونا دشمنن؟!»
شین با حسگر نوری متصدی کفن و دفن، جنگل اطرافشان را اسکن کرد، اما هیچ اثری ازفقط واحدهای دشمن نبود. با این حال، رادارها و حسگرهای نوریِ واحدهای همراهش، حضور یک واحد دشمن راکنه تشخیص داده و آن را از طریق پیوند دادهها به رادار متصدی کفن و دفن منتقل کردند.
در پایگاه دادهبهجز ثبت نشده بود.همزمان یک واحد ناشناس.
یک واحدکورنا دشمن... نه،همزمان یک نیروی دشمن.
این عملیات یک گشتزنی ساده بود که قرار بود بهمحض ورودشان بهباشه قلمرو دشمن به پایان برسد. طبق جلسهی توجیهی پیش از مأموریتشان، هیچبیدغدغهای نیروی دشمنی در آن نزدیکی مستقر نشده بود و هیچ درگیریای پیشبینی نمیشد.
شین به ذهنش فشار آورد و بعد سرش را تکان داد.روی وضعیت میدان نبرد پویا و همیشه در حال تغییر بود. مخصوصاًنمیتونه در چنین زمین مهآلودی که مه غلیظ، حرکات دشمن را پنهان میکرد.
در گوشهی دیدش، سایهای را دید که در میان جنگل مستقر شد.دیگه لحظهای که متوجهش شد، آن سایه مسیرش را تغییر داد و بینویکا درختان پناه گرفت، اما متصدی کفن و دفن تیری به سمتش شلیک کرد.
یک نیزهی تنگستنی به قطر ۳۰ میلیمتر، با تبدیل سرعت ۱۶۰۰ متر بر ثانیهای خود به نیروی نفوذ، به درختانیبیدغدغهای که دشمن پشتشان پناه گرفته بود برخورد کرد و با غرش سردی، هر چیزی را که پشت آنها پنهان شدهخورده بود در هم کوبید. ضربهی کلاهک توسط درختان کاهش یافت، اما هنوز هم برای تمام کسانی که شاهدش بودند، طنینانداز شد.
زره دشمن احتمالاً ضخیمحاضر نبود. احتمالاً شبیه زرههمزمان جاگرنات و رگینلیف بود.
اما از طرف دیگر، نقاط چشمکزنِ واحدهای همراه شین یکی پس از دیگری در حال خاموش شدن بودند. بیش از دهاینکه واحد تا الان سیگنالشان را از دست داده بودند. او چشمانش را ریز کرد، چراکه در کمال تعجب، حتی سایکلاپسِ شیدنگربه هم خاموش شد. این ممکن بود یک کمین باشد، اما نیروی دشمن باید قابلتوجه میبود تا بتواند اینقدر خسارت وارد کند.
«—تمام واحدها.»
او نمیتوانست زوزهی این دشمنان راباید بشنود. بنابراین درحالیکه با دقت صفحهی نوریاینهمه را زیر نظر داشت، به حرف آمد.
«دشمن با سرعت بالایی حرکت میکنه، اما زرهشون نازکه. نگرانباید سنگرشون نباشین و شلیک کنین. روی شناسایی من هم حسابعاشقی نکنین. آرایشتون رو حفظ کنین و به جستوجو ادامه بدین—»
سایهای از پای متصدی کفن و دفن عبور کرد. شکل آنروی شبیه یک عنکبوت بیسرِ در حال پرسه زدن مثل جاگرناتها نبود.نمیتونه بلکه شبیه یک حیوان بزرگ چهارپا بود—نوع متفاوتی از یک واحد.
«...!»
لحظهای پس از آنکه متصدی کفن و دفن به عقب پرید، لرزهای در زمین پیچید. نیزهای فلزی که شبیهزندگی یک میخ فولادی بود، در نقطهای که کمتر از یک ثانیه پیش متصدی کفن و دفن در آن قرارصبحانهاش داشت فرو رفت و خاک را طوری به هوا پاشید که انگار غولی آن ناحیه را لگدکوب کرده بود.
یک نیزهی فرکانس بالا.
شبیه به شمعکوبهای رگینلیف، این سلاح هم به مکانیزمکردن انفجاری مجهز بود که با استفاده از مواد منفجره،ازشون آن را از فاصلهی نزدیک به داخل بدنهی دشمن میکوبید.
«—اوه!» صدایی دربهجز کابین متصدی کفنهمزمان و دفن طنینانداز شد.
شین چشمانش را ریز کرد. صدا متعلق به شخصِ درون واحد دشمن بود.اینهمه اپراتور با بلندگوی خارجیِ روشنش صحبت میکرد، آن هم عمداً تا شین صدایشهشتاد را بشنود. صدای زیبایی بود، یک صدای آلتو شبیه به زنگِ یک ساز موسیقی.
واحد دشمن فرود آمد؛ فرم آن مانند یک گرگ، قهوهای تیره بود. پایگاه داده هنوز آن را بهعنوان یک واحدعاشقی ناشناس نشان میداد. ظاهرش یادآور یک گریفین بود. روی شانهی راستش یک نیزهی فرکانس بالا قرار داشت که مثل نیشخوشش یک جانور میدرخشید. ریل پرتابِ آن به عقب برگشت و نیزه با صدای کوبش فلزی سنگینی به نقطهی برخوردش بازگشت.
احتمالاً از صخرههای پشت درختان پایین پریده بود. این مانوری بود که رگینلیف نمیتوانست آن را تقلیدفقط کند. رگینلیف واحدی بود که تحرک بالا را در اولویت قرار میداد، اما برای نبرد در زمینهایکنه مسطح، جنگلها و مناطق شهری طراحی شده بود. از طرف دیگر، این واحد به تحرک عمودی خود میبالید.
دو حسگر نوریاش—مثل چشمانکورنا یک حیوان—با تمسخر بهباید متصدی کفن و دفن درخشیدند.
«اوه، تو حتی حملهای رو که تو اونباشه زمانبندی انجام شد جاخالی دادی! با اینحال شنیدهعاشقی بودم که تو فقط میتونی صدای لژیونها رو بشنوی!»
شین چشمانش را ریز کرد. برخلاف متحدانش کههمزمان تقریباً هیچچیز درمورد حریفانشان نمیدانستند، به نظر میرسید—خدای دشمن بهخوبی مطلع بود. اما این اهمیت چندانی نداشت.
«...فکر کردی فقط به خاطردرآمده اینکه نمیتونم صدات رو بشنوم،طعم نمیتونم الگوهای حرکتیت رو بخونم؟»
همانطور که در جلسهی توجیهی به او دستور داده شده بود، شین ارتباطات رادیوییاش را قطعاصرار کرد و فقط از طریق پارا-رِید به سایر پردازشگرها متصل ماند. به همین دلیل، چیزی که تازهنگاه گفته بود به گوش دشمن نرسید. این یک جواب نبود؛ او فقط با خودش زمزمه کرده بود.
«من رو دستکم نگیر.»
هشتاد و ششیها با حیرتی آمیخته به گیجی، آشکار شدن نبردحواسمون را تماشا میکردند. در میدان نبرد جنگلی و سبزی که روی صفحاتزندگی نوریشان نمایش داده میشد، دو سلاح زرهی درگیر نبردی تقریباً برابر بودند.
بله، دقیقاً همسطح هم بودند.
و همین موضوع هشتاد و ششها را زبانبسته کرده بود. همهشان ازدیگه صاحبان نام بودند، اما شین یک سر و گردن از بقیه بالاترویکا بود. حالا دیگر دروگرِ آنها میتوانست بهتنهایی یک دایناسوریا را از پا درآورد.
و حالا یک نفر داشت پابهپای او میجنگید.باشه آن هم در نبرد تنبهتن، یعنی دقیقاً تخصصعاشقی خودش. این اولین باری بود که چنین چیزی میدیدند.
این قضیه برای سرنشینان واحدهای دشمن هم صدقهمزمان میکرد. باوری برایشان نمانده بود که کسی بتواند بااینهمه پرنسس قهرمانشان، «آنا ماریا»، و رقص نیزهاش برابری کند.
مفهوم طراحی واحد دشمن هم درست مثل رگینلیف، بر پایه نبرد با تحرکباگت بالا بود. با چنان چابکیای میجنگید که با رگینلیف برابری میکرد؛ واحدی کهبگیره سرعت مبارزهاش به حدی بالا بود که میتوانست به هر اپراتور بیتجربهای آسیب برساند.
شین در ذهنی هشیارکورنا و آرام با خودشباید فکر کرد: فونیکس سریعتر بود.
حالا داشت یک رگینلیف را هدایت میکرد، اما در بیشترِ آن هفت سال تجربه جنگیاش، خلبان یک جاگرناتعوام بود. واحدی کند و زمخت با عملکردی چنان رقتانگیز که هشتاد و ششها با تمسخر به آن «تابوتخوشش متحرک» میگفتند. و شین عادت داشت با همان قراضهی ضعیف و تنبل، با لژیونهای بهشدت چابک درگیر شود.
پس حالا که از واحدیبهجز استفاده میکرد که عملکردش باباید حریفش برابری میکرد، دیگر غافلگیر نمیشد.
لحظهای که نیزه فرکانسبالا به سمتش شلیک شد، شین از حالت نشسته به جلو یورش برد و باعث شد سلاحاما فقط هوا را بشکافد. وقتی به واحد دشمن رسید، متصدی کفن و دفن تیغه فرکانسبالایش را چرخاند و ریل شلیک راموش از وسط به دو نیم کرد. بدون هیچ مکثی، زاویه تیغه را تغییر داد و به بالاتنه واحد دشمن ضربه زد.
گریفین با یک پرش به عقب جاخالی داد، اما شین فوراً تعقیبش کردنره و فاصلهشان را بست. گریفین دوباره به زمین لگد زد، یک لنگر سیمیکلافگی شلیک کرد و آن را به عقب کشید تا سرعتش را بیشتر کند.
توپ ۸۸ میلیمتری کالیبر بلند جاگرنات کاملاً در تیررس بود، و شمعکوبهای روی پاهایش به این معنی بود که حتی لگد کردنشویکا هم حمله قدرتمندی محسوب میشد. و وقتی فلدرس فرود میآمد، به لحظهای زمان نیاز داشت تا سیستمهای ضربهگیر و مفاصلش شوک راکافهتریا جذب کنند. به همین خاطر، با وجود اینکه گریفین یورش متصدی کفن و دفن را دیده بود، نباید میتوانست بلافاصله حرکت کند.
نباید میتوانست حرکت کند.
گریفین با درندگی به متصدی کفن و دفن پوزخند زد. در حین پرش به عقب، یکی از پاهای عقبیاش رااما بلند کرد که قبل از فرود آمدنِ بقیه پاها، روی یک سیم کشیده و سفت گیر کرد. این کار باعثاین شد گریفین با محوریت همان پا، در جای خود بچرخد. سیم به متصدی کفن و دفن رسید و دور پاهایش پیچید.
«...؟!»
متصدی کفن و دفن به جلو کشیده شد و تعادلش را از دست داد. واحد دیگر با کشیدن متصدی کفن ودارن دفن به سمت خود، شتابش را مهار کرد و دو واحد کمی زودتر از حد انتظار به هم برخورد کردند. سریعترگرفتن از آنکه شین بتواند واکنشی نشان دهد، دشمن پایش را روی پشتِ کُندِ تیغه فرکانسبالای او کوبید و حرکتش را متوقف کرد.
اما با این حال، دو پای جلویی متصدی کفنکشیدند و دفن به بلوک خمیده کابین خلبان دشمن گیراصرار کرد و نوک آنها بهسختی با زره مماس شد.
انتخاب تسلیحات، تغییر. شلیک.
شمعکوبهای دو پای جلویی متصدی کفن و دفن با دقت به داخلدیگه بلوک کابین خلبان دشمن نفوذ کردند. و همزمان با این کار، توپ لولهکوتاهحرف دشمن که به زره سفید متصدی کفن و دفن چسبیده بود، غرش کرد.
<<عملیات تکمیل شد.>>
<<واحد شخصی، بهشدت آسیب دیده است.>>
<<واحدهای همراهِ بازمانده: ۵.>>
<<واحدهای دشمنِ باقیمانده: ۰.>>
شین درحالیکه به نمایش امتیاز نهایی در مقابلش نگاه میکرد، کانوپی شبیهساز را باز کرد. نتیجه مبارزه با آنعشق آخرین دشمن در لیست نبود، اما احتمالاً به یک کشتار دوطرفه ختم شده بود. یا بهتر است بگویم، او مجبورشلوغ شده بود درگیریشان را به یک کشتار دوطرفه بکشاند... یا شاید هم دشمن را به این کار وادار کرده بود.
در هر صورت، شبیهسازی را که از روی کابین رگینلیف طراحی شده بود ترک کرد و درحالیکه نفس عمیقی میکشید،اما به شاسی آیرودینامیک آن تکیه داد. این یک شبیهساز برای «آرمه فوریوز» بود؛ تسلیحات تازهتکمیلشدهای که برای رگینلیف طراحی شدهاین بود. شین با خودش فکر کرد: اگر فاز دوم (همان نبرد آزمایشی که به زور واردش شدیم) را کنار بگذاریم...
تا بخوام بهبهجز این عادت کنم، قرارهکشیدند جهنم به پا بشه...
او به چنین شتاب شدیدی عادت نداشت. احساس میکرد تمام خون و اعضای بدنش دارند به بیرونهوس کشیده میشوند، و این اولین باری بود که برای مدت طولانی در معرض چنین حسی قرار میگرفت.مکانهای حواس پنجگانهاش چنان از تعادل خارج شده بود که حتی نمیتوانست تشخیص دهد رویش به کدام سمت است.
در اتاق تمرین مجازیِ مجاور شبیهساز، کانوپی کپسولی که شین فکر میکرد خالی است بازنره شد و اپراتور دیگری از درون آن بیرون آمد. شاید به بهانه افزایش کارایی واحدها،هشتاد فلدرسهای اتحادیه سیستمهای کنترلیای داشتند که با اتصال مستقیم به سیستم عصبی اپراتور تقویت میشدند.
کابلهایی که در امتداد ستون فقرات اپراتور تا روی گردنش متصل بودند، جدا شدند و لبههای مارپیچشانفقط مثل مار به هم پیچیدند و بیرمق به داخل کابین افتادند. انگار که اپراتور هم بخواهد همینکنه کار را تکرار کند، موهایش را باز کرد و گذاشت طرههای بلند و مشکیاش تا روی کمرش بریزند.
«...شنیده بودم ماهری، اما...»
«ملکه مثل همیشه ساکته، اماکشیدند به نظر میرسه آوردن ایندیگه پسر برای دیدنش بیتأثیر هم نبوده.»
آنها از پشت دیوارهای شیشهای اتاق جلسات در طبقه بالا، به اتاق تمرین مجازی در پایین نگاه میکردند.اصرار پیرزنی که کنار گرته ایستاده بود، به حرف آمد. موهای بلندش را قرمز رنگ کرده بود و چشمانزبان آبیِ یک «سافیرا» را داشت. ژستش چنان استوار بود که انگار تا مغز استخوانش از فولاد ساخته شده است.
سپهبد «بل ایجیس». فرمانده عالی نیروهای دفاعی شمالِعوض ارتش اتحادیه. او همان زنی بود که بهعنوانمیگم نماینده اتحادیه در شورای سرکوب مورفو شرکت کرده بود.
«فیلم بازجویی دیروز بررسی شده و نتایج نشون میده کهباشه بعد از اینکه سروان نوزن صداش کرد، یه تکون جزئی خورده.زندگی شاید بتونیم این رو بهعنوان واکنشش به اون در نظر بگیریم.»
از زمان تشکیل اتحادیه، سربازی اجباری برای همه اجرا میشد. ارتش آنها هیچوقت صرفاً بر پایه مردان بنا نشده بود و به همین دلیل،کلافگی تفاوت چندانی بین رفتار مردان و زنان در اتحادیه وجود نداشت. سربازان، بهطور خاص، کلمات کوتاه و مختصر را انتخاب میکردند تا انتقال دستوراتمیرسید را بیش از حد پیچیده نکنند. بنابراین، فقط از روی طرز صحبت کردن، سخت میشد یک سرباز مرد را از یک سرباز زن تشخیص داد.
«...اون هدف ارزشمندی برایحاضر لژیونه. شاید به همینهمزمان خاطر واکنش نشون داده.»
«نمیگم بهشتوی دستور بدی کهدرآمده دقیقاً جلوش بایسته.»
«منم قصد ندارم همچین دستوریفردریکا بهش بدم... اما اگه خودش داوطلبدفعه بشه، دلیلی نمیبینم جلوش رو بگیرم.»
برای لحظهای، رشتهای از تنش میانباید دو افسر زن کشیده شد؛ چنان ملتهباینهمه که با یک اشارهی کوچک پاره میشد.
«سپهبد ایجیس... در مورد اون مسئله... به نظرمهمزمان مشکلسازه. اون زیردست منه، پس ازتون میخوام قبل—خدای از ترتیب دادن هر جلسهای، به من اطلاع بدین.»
«اونا فقط به این خاطر اومدن اتحادیه کهعوض شما افسرهای فدراسیون اصرار دارین بگین... اتحادیه یهمیگم کشور بیطرفه. ما از هیچ طرفی حمایت نمیکنیم.»
تنها استثنا زمانی بود که پای مبارزه با لژیون، دشمن مشترک تمام بشریت، در میان بود. اما این بدان معنا نبودزندگی که آنها نظرات خاص خودشان را نداشتند. سپهبد ایجیس درحالیکه به هشتاد و ششها نگاه میکرد، بدون اینکه حتی نگاهی بهخورده گرته بیندازد به حرفش ادامه داد. حالت چهرهاش شبیه مادربزرگ سختگیری بود که داشت به بازی نوههایش در حیاط نگاه میکرد.
«سرهنگ، من الان فقط دارم با خودم حرفباشه میزنم، اما... چند روز پیش، شما زنده موندنِ چندتاهوس کشور کوچیک تو غرب جمهوری رو تأیید کردین، درسته؟»
نیروی اعزامی امدادی فدراسیون همچنان در جمهوری مستقر بود و برای بازپسگیری مناطق شمالی آننره میجنگید. نیروهای پادشاهی متحد هم به همین شکل در غرب جمهوری مستقر بودند. هر دوی آنهاششیهایی با موفقیت با آن کشورها ارتباط برقرار کرده بودند و تبادل اطلاعات پیوستهای را حفظ میکردند.
«اون کشور واقعاً پسته. اما اگهاخم خیلی باهاشون سرد برخورد کنیم، ممکنه تسلیمِباگت اون کشور دیوانه تو دوردستهای غرب بشن.»
...پس هدفت اینه.
«از همدردیتون ممنونیم، سپهبد ایجیس.»
شخصی نزدیک شد و صدای تقتق پوتینهای نظامیاش روی زمین طنینحواسمون انداخت. در حین راه رفتن، با حرکتی ماهرانه و نرم، روبان موهایشزندگی را باز کرد و گذاشت موهایش مثل آبشاری تاریک روی کمرش بریزد.
«فکرش رو نمیکردم که نهایتِ کارم اینبرای باشه که نبرد رو به یه کشتارمربا دوطرفه بکشونم... تو واقعاً یه چیز دیگهای.»
صدای لطیف و آلتومانندش کمی اکو داشت، شاید به خاطر جنس دیوارهای اتاق بود. صدایی واضح و جذاب که به دستور دادن عادتدارن داشت. عطر گلهای رز ماه ژوئن از یونیفرم پاییزیرنگ اتحادیهاش به مشام میرسید؛ یونیفرمی که با چهرهای که نه کاملاً زنانه بود و نهآمده مردانه، همخوانی داشت. چهرهاش شباهت عجیبی به «آنا ماریا» داشت؛ پرنسس قهرمان جنگ استقلال اتحادیه که با لباس مردانه پا به میدان نبرد میگذاشت.
شین این چهره را میشناخت. وقتی در مورد شبیهساز توجیه میشدند، این—خدای شخص بهعنوان بخشی از پرسنل اعزامی به گروه ضربت به آنها ملحق شدهزوج بود، بنابراین قبلاً او را دیده بود. اگر درست به خاطر میآورد، اسمش...
«اجازه بده دوباره خودم رو معرفی کنم. منهمزمان سروان اولیویا ایجیس هستم، مشاور آکادمیکت در رابطه بااینهمه کار با آرمه فوریوز... مسابقهی الآن واقعاً محشر بود.»
«اسمتون رو شنیدم، سروان ایجیس.درآمده من سروان شینی نوزن ازطعم لشکر اول زرهیِ گروه ضربت هستم.»
سروان اولیویا درحالیکه سرش را کمی کج میکرد گفت: «از آشناییت خوشوقتم... آهان، میتونی اولیویا صدام کنی. نیازی به رسمیعوام بودن نیست. شاید ازت بزرگتر باشم، اما هردومون همدرجهایم. یا شایدم تو از من باتجربهتری؟ شنیدم هشتاد و ششها توصبحانهاش سن کم اعزام میشدن، و چون رهبرشونی باهات مثل یه سروان برخورد میشه. اگه فضولی نیست، اون موقع چند سالت بود...؟»
«درسته، درجهها تو منطقه هشتاد و شش هیچباشه معنیای نداشتن. راستش رو بخوای، مطمئن نیستم کهعاشقی اصلاً جزو خدمت فعالِ من حساب بشه یا نه.»
«لازم نیست اینقدرافراد خشک باشی... خب،کورنا چند سالت بود؟»
«...دوازده سالم بود.ترشتر حدود شش سالاخم از اعزامم میگذره.»
«که اینطور... ازبهجز طرف من بیادبیهمزمان بود، جناب سروان نوزن.»
اولیویا با حالتی شوخطبعانه ادای احترام نظامی درآورد. شین درحالیکهدیگه به او نگاه میکرد، لبخند کجی زد. حتی او هم میتوانستدارن بفهمد که اولیویا دارد سعی میکند یخ بینشان را آب کند.
شین گفت: «اعتراف میکنم، وقتی بهمون گفتنفردریکا برای تجربه تحرکِ "منتل" قراره بریم تو شبیهساز،نره انتظار نداشتم تبدیل به یه نبرد آزمایشی بشه.»
«اوه؟ مگه تو جلسه توجیهی بهتون نگفتن؟ تو نبرد واقعی، احتمالاً همیشهنان بعد از استقرار منتل با لژیون درگیر میشین. پس تو این شبیهسازی،احساساتش "آنا ماریا"ی من و "اشتولنورم" اتحادیه نقش مهاجمهای شما رو بر عهده گرفتن.»
«نه، ماحاضر هیچچیز درکورنا این مورد نشنیدیم.»
«وای... عجب سوتیای دادم. بهکشیدند نظر میرسه یادم رفته ایندیگه قسمت رو بهتون اطلاع بدم.»
اولیویا کمی چشمانش را چرخاند؛ لحن و حالت چهرهاشکشیدند بهوضوح نشان میداد که این یک دروغ محض است. آنهاعشق از همان اول قصد داشتند یک حمله غافلگیرانه ترتیب دهند.
«اون مانور آخری که آنا ماریا انجام داد. اگهکردن کاملاً مطمئن نبودی که من قراره چیکار کنم، نمیتونستیازشون اون حرکت رو بزنی. میشه بگی ترفندت چی بود؟»
طوری که آنا ماریا در حین فرود آمدن از لنگرهای سیمیاش استفاده کرد تا متصدی کفن و دفن را گیر بیندازدزندگی و فاصله را کم کند. میگفتند آدرنالین گاهی به آدم این حس را میدهد که زمان دارد کُند میگذرد، اما اینخورده تصمیمی بود که در کمتر از یک ثانیه عملی شد. انگار اولیویا قبل از شلیک لنگر، همهچیز را پیشبینی کرده بود.