---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

86 - هشتاد و شش

چپتر 149: پادو - ویژه • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 149: پادو - ویژه

0

پادو - ویژه

حتی بعد از فعال کردن دوباره پارا-رِید، هیچ هدف‌عقب‌نشینی​ تشدیدی برای ارتباط وجود نداشت. رادار ضعیف جاگرناتش نمی‌توانست‌کاملاً​ هیچ واحد همراهی را در آن حوالی ردیابی کند.

یک اسکادران‌میدان​ دیگر هم تار‌داشت​ و مار شد.

شین بی‌سیم را که فقط صدای خش‌خش از آن درمی‌آمد، به‌سمتش​ داخل کابینش پرت کرد، به زره واحدش تکیه داد و آهی‌کمی​ کشید. سروان و اعضای جوخه تحت فرمانش، همه از بین رفته بودند.

میدان نبردی که در آن قرار داشت، چراگاه پاییزی متروکه و دل‌گیری بود. لژیون عقب‌نشینی کرده بود و شین زیر آسمانی که به رنگ آبی‌همتایانش​ خاص پاییز درآمده بود، کاملاً تنها مانده بود. باد، بی‌تفاوت به نبردی که تازه به پایان رسیده بود و جان‌هایی که گرفته بود، همچنان می‌وزید. آسمان‌می‌کنن​ لاجوردی که بدون هیچ دلیلی بیش از حد صاف بود، بر فراز سرش گسترده شده بود و گلبرگ‌های گل‌هایی که نامشان را نمی‌دانست، در هوا می‌رقصیدند.

شین که تازه دوازده ساله شده بود، بالاخره به عنوان معاون اسکادران‌آسمانی​ منصوب شده بود. اسکادرانی که هیچ کهنه‌سربازی در آن حضور نداشت. و‌پایان​ مثل همیشه، همه تار و مار شدند و او تنها بازمانده بود...

...یا شاید هم نه.

شین نگاهش را به لاشخور مدل قدیمی که‌قدیمی​ با سر و صدای زیاد و تلوتلوخوران به‌اینجایی​ سمتش می‌آمد دوخت و گفت: «تو هنوز اینجایی.»

«پی.»

شاید شین شانس آورده بود، چون با وجود مدل قدیمی‌اش، ظاهراً از کمی قابلیت یادگیری برخوردار بود. این لاشخورِ تحسین‌برانگیز بهتر‌باد​ از همتایانش در نبردها دوام می‌آورد. آن هم با وجود اینکه همیشه سایه‌به‌سایه شین را دنبال می‌کرد؛ حتی وقتی شین با‌نامشان​ تیغه‌های فرکانس بالا وارد نبرد تن‌به‌تن با لژیون می‌شد یا برای درهم شکستن آرایش دشمن، به عمق خطوط آن‌ها نفوذ می‌کرد.

«احتمالاً من رو‌نبردی​ منتقل می‌کنن. بازم‌چراگاه​ می‌خوای دنبالم بیای؟»

«پی.»

«که این‌طور؟»

ظاهراً که همین‌طور بود.

نیازی به گفتن نبود، اما توکا در این بخش حضور نداشت. شین با خود فکر کرد، این‌آبی​ یعنی این بار باید سربازان جمهوری را راضی می‌کرد تا اجازه دهند فیدو هم همراهش بیاید. و‌لاجوردی​ ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شد. از این به بعد باید به تنهایی به خیلی چیزها رسیدگی می‌کرد.

پردازشگرها بالاخره ترکش می‌کردند و می‌مردند. و خدمه نگهداری هم با‌سمتش​ خداحافظی او، همان‌جا در پایگاه می‌ماندند. پس اگر قرار بود زنده بماند،‌قابلیت​ نمی‌توانست به هیچ‌کس دیگری تکیه کند. باید تنهایی از پس همه‌چیز برمی‌آمد...

«پی.»

«اوهوم.»

شین متوجه شد که لاشخور به او خیره شده است. حسگر نوریِ گِردش‌کرده​ دیگر سوسو نمی‌زد. انگار داشت متفکرانه او را برانداز می‌کرد؛ در حالی که‌تازه​ بدنه‌اش کمی به سمت جلو متمایل شده بود، درست مثل یک سگ باهوش.

یک‌جوری، با این حرکتش به نظر می‌رسید نگران شین‌زیاد​ است. هرچند که یک ماشین زباله‌جمع‌کن ساخت جمهوری عملاً‌آورده​ نمی‌توانست عملکردهای پیشرفته‌ای مثل تفکر و احساسات داشته باشد.

اما درست وقتی این فکر از ذهن شین گذشت، دستگاه هر دو بازوی جرثقیل‌مانندش را رو به آسمان‌قابلیت​ بلند کرد و شروع کرد به تکان دادنشان به چپ و راست. بعد مفصل‌هایی که پاهایش را به بدنه‌اش‌وارد​ متصل می‌کردند، یکی پس از دیگری خم کرد و هیکل ده‌تنی‌اش را با همان ریتم حرکت بازوهایش تاب داد.

«...»

داشت... می‌رقصید. شین برای لحظه‌ای با بهت و حیرت به حرکات عجیب و غیرمنتظره‌ی لاشخور خیره‌رنگ​ شد و بعد زد زیر خنده. از این کارش گرفته تا اینکه چطور برای کمک در‌می‌وزید​ حمل تدارکات دنبالش راه افتاده بود و چطور خودش را به زور چپانده بود توی هواپیمای ترابری...

«تو واقعاً‌شدند​ موجود عجیبی‌شاید​ هستی، می‌دونی؟»

با وجود اینکه فقط‌زیاد​ یک ماشین بود و عملاً‌گفت​ نمی‌توانست هیچ احساسی داشته باشد.

حسگر نوری لاشخور دوباره به او‌دل‌گیری​ خیره شد، انگار می‌خواست بپرسد که‌آسمانی​ آیا حالش بهتر شده یا نه.

شین در حالی که نگاهش را به‌پاییزی​ آن دوخته بود گفت: «فکر کنم نمی‌تونم‌زیر​ همش فقط بهت بگم "تو". این‌طوری قاطی می‌کنیم.»

«پی؟»

«اسمی داری...؟ نه،‌قدیمی​ فکر نکنم داشته‌سمتش​ باشی. پس... چطوره...؟»

حتی جمهوری که نام‌های اصلی و انسانی هشتاد و شش‌ها را از آن‌ها گرفته‌آبی​ بود، دست‌کم برای مدیریتشان از اعداد استفاده می‌کرد. شین لحظه‌ای با خودش فکر کرد و‌می‌وزید​ بعد اسمی به ذهنش رسید. بدون اینکه زیاد سخت بگیرد، آن را به زبان آورد.

دیگر یادش نمی‌آمد کِی آن را شنیده بود، اما ظاهراً اسمی بود‌عقب‌نشینی​ که معمولاً روی سگ‌ها می‌گذاشتند. و به دلیلی نامعلوم، برایش حس نوستالژیک‌باد​ و آشنایی داشت. شین دلیل این یکی را هم به خاطر نمی‌آورد.

«فیدو. بهت می‌گم فیدو.»

«پی...!»

لاشخور—یعنی همان فیدو—چنان حسگر نوری‌اش‌متروکه​ را روشن و خاموش کرد که‌زیر​ انگار غرق در احساسات شده بود.

ظاهراً از این اسم خوشش آمده بود. دوباره بازوهای جرثقیل‌مانند و بدنه‌اش را تکان داد، این بار با حرکاتی بزرگ‌تر،‌درآمده​ و با قدم‌هایی پرسرصدا شروع به رقصیدن کرد. آن‌قدر با خوشحالی می‌رقصید که آدم فکر می‌کرد الان است که گل‌ها‌سرش​ و قلب‌های خیالی دور و برش به پرواز درآیند. شین با لبخندی محو و کنایه‌آمیز به ورجه‌ورجه کردنش نگاه کرد.

«رقصیدنت که تموم شد،‌شاید​ بیا برگردیم پایگاه. اگه دیر‌زیاد​ کنیم ممکنه سرمکانیک نگران بشه.»

«پی!»

ناولها | novelha.net