چپتر 149: پادو - ویژه
0پادو - ویژه
حتی بعد از فعال کردن دوباره پارا-رِید، هیچ هدفعقبنشینی تشدیدی برای ارتباط وجود نداشت. رادار ضعیف جاگرناتش نمیتوانستکاملاً هیچ واحد همراهی را در آن حوالی ردیابی کند.
یک اسکادرانمیدان دیگر هم تارداشت و مار شد.
شین بیسیم را که فقط صدای خشخش از آن درمیآمد، بهسمتش داخل کابینش پرت کرد، به زره واحدش تکیه داد و آهیکمی کشید. سروان و اعضای جوخه تحت فرمانش، همه از بین رفته بودند.
میدان نبردی که در آن قرار داشت، چراگاه پاییزی متروکه و دلگیری بود. لژیون عقبنشینی کرده بود و شین زیر آسمانی که به رنگ آبیهمتایانش خاص پاییز درآمده بود، کاملاً تنها مانده بود. باد، بیتفاوت به نبردی که تازه به پایان رسیده بود و جانهایی که گرفته بود، همچنان میوزید. آسمانمیکنن لاجوردی که بدون هیچ دلیلی بیش از حد صاف بود، بر فراز سرش گسترده شده بود و گلبرگهای گلهایی که نامشان را نمیدانست، در هوا میرقصیدند.
شین که تازه دوازده ساله شده بود، بالاخره به عنوان معاون اسکادرانآسمانی منصوب شده بود. اسکادرانی که هیچ کهنهسربازی در آن حضور نداشت. وپایان مثل همیشه، همه تار و مار شدند و او تنها بازمانده بود...
...یا شاید هم نه.
شین نگاهش را به لاشخور مدل قدیمی کهقدیمی با سر و صدای زیاد و تلوتلوخوران بهاینجایی سمتش میآمد دوخت و گفت: «تو هنوز اینجایی.»
«پی.»
شاید شین شانس آورده بود، چون با وجود مدل قدیمیاش، ظاهراً از کمی قابلیت یادگیری برخوردار بود. این لاشخورِ تحسینبرانگیز بهترباد از همتایانش در نبردها دوام میآورد. آن هم با وجود اینکه همیشه سایهبهسایه شین را دنبال میکرد؛ حتی وقتی شین بانامشان تیغههای فرکانس بالا وارد نبرد تنبهتن با لژیون میشد یا برای درهم شکستن آرایش دشمن، به عمق خطوط آنها نفوذ میکرد.
«احتمالاً من رونبردی منتقل میکنن. بازمچراگاه میخوای دنبالم بیای؟»
«پی.»
«که اینطور؟»
ظاهراً که همینطور بود.
نیازی به گفتن نبود، اما توکا در این بخش حضور نداشت. شین با خود فکر کرد، اینآبی یعنی این بار باید سربازان جمهوری را راضی میکرد تا اجازه دهند فیدو هم همراهش بیاید. ولاجوردی ماجرا به همینجا ختم نمیشد. از این به بعد باید به تنهایی به خیلی چیزها رسیدگی میکرد.
پردازشگرها بالاخره ترکش میکردند و میمردند. و خدمه نگهداری هم باسمتش خداحافظی او، همانجا در پایگاه میماندند. پس اگر قرار بود زنده بماند،قابلیت نمیتوانست به هیچکس دیگری تکیه کند. باید تنهایی از پس همهچیز برمیآمد...
«پی.»
«اوهوم.»
شین متوجه شد که لاشخور به او خیره شده است. حسگر نوریِ گِردشکرده دیگر سوسو نمیزد. انگار داشت متفکرانه او را برانداز میکرد؛ در حالی کهتازه بدنهاش کمی به سمت جلو متمایل شده بود، درست مثل یک سگ باهوش.
یکجوری، با این حرکتش به نظر میرسید نگران شینزیاد است. هرچند که یک ماشین زبالهجمعکن ساخت جمهوری عملاًآورده نمیتوانست عملکردهای پیشرفتهای مثل تفکر و احساسات داشته باشد.
اما درست وقتی این فکر از ذهن شین گذشت، دستگاه هر دو بازوی جرثقیلمانندش را رو به آسمانقابلیت بلند کرد و شروع کرد به تکان دادنشان به چپ و راست. بعد مفصلهایی که پاهایش را به بدنهاشوارد متصل میکردند، یکی پس از دیگری خم کرد و هیکل دهتنیاش را با همان ریتم حرکت بازوهایش تاب داد.
«...»
داشت... میرقصید. شین برای لحظهای با بهت و حیرت به حرکات عجیب و غیرمنتظرهی لاشخور خیرهرنگ شد و بعد زد زیر خنده. از این کارش گرفته تا اینکه چطور برای کمک درمیوزید حمل تدارکات دنبالش راه افتاده بود و چطور خودش را به زور چپانده بود توی هواپیمای ترابری...
«تو واقعاًشدند موجود عجیبیشاید هستی، میدونی؟»
با وجود اینکه فقطزیاد یک ماشین بود و عملاًگفت نمیتوانست هیچ احساسی داشته باشد.
حسگر نوری لاشخور دوباره به اودلگیری خیره شد، انگار میخواست بپرسد کهآسمانی آیا حالش بهتر شده یا نه.
شین در حالی که نگاهش را بهپاییزی آن دوخته بود گفت: «فکر کنم نمیتونمزیر همش فقط بهت بگم "تو". اینطوری قاطی میکنیم.»
«پی؟»
«اسمی داری...؟ نه،قدیمی فکر نکنم داشتهسمتش باشی. پس... چطوره...؟»
حتی جمهوری که نامهای اصلی و انسانی هشتاد و ششها را از آنها گرفتهآبی بود، دستکم برای مدیریتشان از اعداد استفاده میکرد. شین لحظهای با خودش فکر کرد ومیوزید بعد اسمی به ذهنش رسید. بدون اینکه زیاد سخت بگیرد، آن را به زبان آورد.
دیگر یادش نمیآمد کِی آن را شنیده بود، اما ظاهراً اسمی بودعقبنشینی که معمولاً روی سگها میگذاشتند. و به دلیلی نامعلوم، برایش حس نوستالژیکباد و آشنایی داشت. شین دلیل این یکی را هم به خاطر نمیآورد.
«فیدو. بهت میگم فیدو.»
«پی...!»
لاشخور—یعنی همان فیدو—چنان حسگر نوریاشمتروکه را روشن و خاموش کرد کهزیر انگار غرق در احساسات شده بود.
ظاهراً از این اسم خوشش آمده بود. دوباره بازوهای جرثقیلمانند و بدنهاش را تکان داد، این بار با حرکاتی بزرگتر،درآمده و با قدمهایی پرسرصدا شروع به رقصیدن کرد. آنقدر با خوشحالی میرقصید که آدم فکر میکرد الان است که گلهاسرش و قلبهای خیالی دور و برش به پرواز درآیند. شین با لبخندی محو و کنایهآمیز به ورجهورجه کردنش نگاه کرد.
«رقصیدنت که تموم شد،شاید بیا برگردیم پایگاه. اگه دیرزیاد کنیم ممکنه سرمکانیک نگران بشه.»
«پی!»