چپتر 179: فصل 179
0«فکر نمیکنم کسی بتونه بهآغوش خاطر اینکه میخوای گریه کنیاجازه سرزنشت کنه. حتماً خیلی ناراحتی.»
او را در آغوش گرفتهقهق و بیهیچ حرفی به اووطنش فهماند که اجازه دارد گریه کند.
و اینگونه... لِنا با صدای بلند و بیپرواناراحتی هقهق کرد و برای از دست رفتن وطنشکند و انسانهای بیشماری که جان باخته بودند، سوگواری کرد.
ناولها | novelha.net