چپتر 95: فصل 95
0و از همه مهمتر، در پس بخار و مجسمهها، منظرهای خیرهکننده و باشکوهدمای از کوهستان قرار داشت. بر قلهی هر کدام تاجی از برف نشسته بودچشمهی و شنلی زمردین از درختان مخروطی با حاشیههایی از مه نقرهای بر تن داشتند.
آنها باوقار همچون اژدهایانی باستانی، در کنار کوه وایرمنست مانند رعایایی مطیع ملکهشان آرمیده بودند و آسمانی نفسگیر، پسزمینهی خطالرأسهایهزار زیبایشان را شکل میداد. با وجود اینکه این تأسیسات به جدیدترین تکنولوژیها مجهز بود، بخش عمدهای از فضای داخلی آن طراحیولی شیک و مجلل دوران باستان را حفظ کرده بود. این پنجره، نمای واضحی از این مکان اعیانی را به نمایش میگذاشت.
عظمت این سرزمینِ قلههای مهآلود، احتمالاًتضاد در هزار سال گذشته هیچ تغییریخیس نکرده بود. شکوه آن جاودانه بود.
فردریکا آهی اغراقآمیز کشید و گفت: «میتونممتین درک کنم که دلتون میخواد تو این مکانصدای بالا و پایین بپرید، ولی با این حال...»
«واقعاً شگفتانگیزه... اینجا بیشترظریفش از اینکه یه حمام باشه،ولرمه شبیه یه استخر آب گرمه.»
آنجو این را در حالی گفت که با حرکاتی ظریف و متین وارد آب میشد؛ حرکاتی کهقلههای به نظر میرسید عمداً در تضاد با شیرجهی پر سر و صدای کورنا بود. او در حالیدرک که حواسش به موهایش بود تا خیس نشوند و آنها را بالا بسته بود، بازوهای ظریفش را کشید.
«آره، حس خوبی داره. یکم ولرمه، اماشیرجهی دقیقاً همون دمای مناسبیه که بشه برایبسته یه مدت طولانی توش موند و لذت برد.»
«فکر کنم بهش میگن چشمهی آب گرم؟ این آب گرمنظر رو از یه چشمهی زمینگرمایی تو کوه بالا میکشن. و توبسته گذشته، تمام اینها فقط به یه امپراتور تعلق داشته. باورتون میشه...؟»
میچیهی در حالی که آب کدر را در دستانش جمع میکرد،دقیقاً با حسرت گفت. او با چشمان کاملاً مشکی اورینتاییاش، خیره و بیحالتفکر به نقشبرجستهی ظریفی که روی گنبد سنگی حک شده بود، نگاه میکرد.
«چند نفر همزمان میتونن تو این مکان جاپنجره بشن...؟ آدم رو به فکر فرو میبره، نه؟ هرچندقلههای فکر کنم این طرز فکر یه آدم عوام باشه...»
آنت این را گفت، در حالی که به لبهی حوضچه تکیه داده بود؛ جایی که نقشبرجستهای از تاکهایخوبی رز حک شده بود، احتمالاً برای جلوگیری از لیز خوردن مهمانان. چشمان نقرهایاش محیط را برانداز میکرد و دههامیگن دختر دیگر را که یا در حال حمام کردن بودند یا در آبِ حمام بازی میکردند، زیر نظر داشت.
این لشکر اول زرهی از گروه ضربت هشتاد و ششم بود که از حدود صد نفر اول هشتاد و ششهایی تشکیل شده بودظریفش که به آن پیوسته بودند. و این دخترها، بازماندگان آن گروه بودند. آنها در نیمهی راست حمام بودند که با ستونی از مجسمههاگرم به دو نیم تقسیم شده بود. اما حتی با وجود تعداد زیادشان در نیمی از حمام، هنوز هم فضای بسیار زیادی باقی مانده بود.
شیدن که نزدیک او لم دادهخوبی بود، موهای خیس و زرشکیاش راهمون شانه کرد و شانهای بالا انداخت.
«خب، اگه پرنسس آنت بخواد خودش روکرده عوام صدا بزنه، ما هشتاد و ششهامیگذاشت دیگه جای کمتری برای خودنمایی داریم، هان؟»
«باید بهت بگم که من در حال حاضر عملاً بیخانمانم. در حالیخیس که شماها توسط مقامات عالیرتبهی دولتی به فرزندخوندگی پذیرفته شدید، حتی اگههمون فقط روی کاغذ باشه. احتمالاً الان جایگاه اجتماعی شما از من بالاتره.»
آنت پاسخ کنایهی شیدن را با طعنهای از جانب خودش داد. هشتاد و ششها مظلومصدای بودند و آلباها ظالم. اما این مرز درون گروه ضربت محو شده بود و افراددقیقاً بیشتری از هر دو طرف، به صدا زدن یکدیگر با اسم کوچک عادت کرده بودند.
و در صحبت از آلباهای دیگر، آنت برگشت و به طاقدقیقاً کاشیکاریشدهی موزاییکی که در ورودی حمام قرار داشت، نگاه کرد. دربرد آنجا، سایهای تنها ایستاده بود که مانند یک بچهگوزن تازهمتولدشده میلرزید.
«لِنااا. همونجاشیک نایست، بیادوران تو دیگه!»
لِنا با شنیدن نامش از جاتضاد پرید و عقب رفت. او بهسرعت درنشوند سایهی یکی از مجسمههای سبدبهدست پنهان شد.
«ا-اما...»
مجسمهای باستانی که به شکل یک دختر ساخته شده بود، برای پنهان شدن یکمناسبیه فرد واقعی بسیار کوچک و باریک بود. اما لِنا با هر زحمتی که بود، درمیکشن حالی که مدام به خود میپیچید، توانست این کار را انجام دهد. هر چه باشد...
«...من عادتشیک ندارم بقیه روباستان اینقدر لخت ببینم...»
او هم تحصیلات و هم آموزشهایش برای ارتش جمهوری را در حالی گذرانده بود که از خانه رفتوآمد میکرد و هیچ تجربهایاما از زندگی در خوابگاه نداشت. حتی در فدراسیون نیز، لِنا در اتاقش در پایگاه، یک حمام شخصی داشت. و با وجود اینکه درامپراتور طول حملهی گسترده و هنگام دریافت کمک از فدراسیون، چند باری از دوشهای عمومی استفاده کرده بود، اما آنها هم کابینهای جداگانهای داشتند.
پیش از این هرگز با این حجم از برهنگی راه نرفته بود، و قطعاً نه در چنین فضای باز و پر از جمعیتی. با این حال، آنت فقطولرمه به وضعیت اسفبار او پوزخند زد. لِنا از شدت استرس مدام به خود میپیچید و رانهایش را به هم میمالید، که این کار منظرهای بسیار تحریکآمیزتر از آنچه احتمالاًمیچیهی قصدش را داشت، به وجود میآورد. آنت جداً میخواست که او این کار را متوقف کند. میتوانست حس کند که دریچهای به دنیایی دیگر در شرف باز شدن است.
«فکر میکنی من عادت دارم؟ گذشته از این،یکم پوشیدن مایو اینجا اجباریه. اینطوری نیست که لختِ مادرزادمدت باشیم، پس فکر نمیکنم نیازی باشه اینقدر خجالت بکشی.»
«خب آره،شیک ولی اینجا...دوران کاملاً تو دیده...!»
اطراف حوضچه و مجسمهها را مجموعهای از ستونهای باستانی احاطه کرده بودخیس و در آنسوی آنها، منظرهای از قلههای برفی کوهستان دیده میشد. بههمون عبارت دیگر، هیچ مانعی برای دیدن داخل این حمام از بیرون وجود نداشت.
هر چه باشد، این مکان در اصل ویلایی برای امپراتور گیاد بود و کسانی که تبار امپراتوری داشتند، خدمتکارانخیس یا مردم عادی را با خود برابر نمیدانستند. به همین دلیل، از اینکه خدمتکارانشان آنها را در حال حمامتوش کردن ببینند، خجالت نمیکشیدند؛ درست همانطور که یک نفر از برهنه بودن در مقابل یک حشره احساس شرم نمیکند.
بدتر از آن، از آنجا که اقدامات ویژهای برای واضح و نفسگیر کردن منظره از داخل حمام انجام شده بود، دیدلذت از بیرون نیز کاملاً خوب بود. البته، اگر پنجرهها کاملاً شفاف بودند، هوای داخل حمام سردتر میشد، بنابراین آنها را از شیشههایحسرت عایق و دوجداره ساخته بودند. اما طوری طراحی شده بودند که بهراحتی با بخار کدر نشوند، بنابراین منظره همچنان کاملاً واضح بود.
این منظره از موقعیت آنها به این معنا بود که هر کسیاعیانی که به داخل نگاه میکرد، باید این کار را از آنسوی کوهتغییری انجام میداد، اما این موضوع کمک چندانی به کاهش اضطراب لِنا نکرد.
«و خب...میشد اونا... اونامیرسید دقیقاً همونجان...»
«آره، ولی ما مایو پوشیدیم.»
آنت با قاطعیت بهانههای لِناآره را رد کرد و سپساما ناگهان پوزخندی به او زد.
«و با وجود این اداهای خجالتیحفظ بودنت، مایوی خیلی جلفی انتخاب کردی.اعیانی این همونیه که قبلاً با هم خریدیم؟»
«آ-آنت...!»
آنت لبخندگرمه گشادی بهحالی او زد.
«چته؟ برو خودیبازوهای نشون بده. همونطور کهداره گفتی، اون دقیقاً همونجاست.»
«آنت!»
گونههای گلگون لِنا از سر به سر گذاشتن آنت سرختر شد. بندهای کاملاً سفیدی در امتداد پشت و کمرداره بیکینیِ کاملاً نوی لِنا گره خورده بودند. وقتی گرته آنها را از این برنامه مطلع کرد و گفت کهچشمهی برای حمام مایو بیاورند، لِنا با آنت، کورنا، آنجو و شیدن مرخصی گرفتند و برای خرید مایو بیرون رفتند.
همه جیغ میزدند، پرحرفی میکردند و اندامهایشان را با هم مقایسه میکردند. گردش سرگرمکنندهای بود،صدای اما لِنا همچنین مشتاقانه منتظر بود تا در طول این سفر واقعاً مایویش را بپوشد.دقیقاً به همین منظور، او مایویی را خرید که به نظرش مناسبترین انتخاب برای امروز بود.
...اما این بدان معنا نبودآره که او عمداً یک مایویاما «جلف» را انتخاب کرده بود...
و گذشته از این، آنت هم مایوی خودش را پس از کلی سبک و سنگین کردن خریده بود. مایوی اوهزار یک بیکینی نارنجی بود که با پوست ذاتاً رنگپریده و موهای نقرهایاش تضاد داشت. کورنا که در همان نزدیکی رویبپرید آب شناور بود، یک بیکینی سبز زمردی با بالاتنهی بدون بند انتخاب کرده بود که رانها و سینهاش را برجستهتر میکرد.
مایوی آنجو آبی روشن بود و با کمال تعجب، سینهاش را از زیر گردن کاملاً میپوشاند وآره درست زیر سینهاش تمام میشد. با این حال، به پوستش چسبیده بود و انحنای سینههایش را نمایانبرد میکرد. فردریکا، در تلاشی دوستداشتنی برای بالغتر به نظر رسیدن، یک بیکینی مشکیِ چیندارِ بچهگانه پوشیده بود.
میچیهی یک بیکینی قرمز و طلایی پوشیده بود که شانههایش را برجسته میکرد و ادای احترامی به ریشههای اورینتاییاش بود.نشوند و گویی برای تضاد با رنگ پوست عاجی میچیهی، مایوی شیدن جسورانه داراییهای او را بهعنوان بالغترین عضو گروه بالذت تیرهترین پوست، به نمایش میگذاشت. مایوی او یک بیکینی مشکی و کوچک بود که جای کمی برای تخیل باقی میگذاشت.
بنابراین، لِنا با خود فکر کرد که مایوی انتخابی او در مقایسه با بقیه چندان بدننما یا شهوتانگیز نبود.توش مایوها ذاتاً طوری طراحی شده بودند که خطوط بدن فرد را نشان دهند و او میدانست که قرار است بهکدر یک حمام آب گرم بروند، بنابراین عمداً مایویی را انتخاب کرده بود که تا حد امکان پوستش را باز میگذاشت.
فکر اینکه کسی او را به این شکل ببیند،نمای یا بهتر است بگوید، اینکه اگر او لِنا رامهآلود ببیند چه فکری میکند، اصلاً به ذهنش خطور نکرده بود.
اینطور نبود که... دلم بخوادعمداً اون من رو اینطوری ببینه... منموهایش اصلاً... به این موضوع فکر نمیکردم...
اما لِنا موفق شد شجاعتش را جمعمتین کند و پس از تکان دادن مختصری بهصدای نشانهی تأیید، قدمی محکم به جلو برداشت، اما...
«آاااه؟!»
از آنجا که لِنا با اشتیاق زیادی به جلو قدم برداشته بود،اعیانی پایش درست روی یک قالب صابون قرار گرفت - که به رنگتغییری زرد لیمویی ساخته شده بود تا بهراحتی دیده شود - و لیز خورد.
«آه، لِنا، حالت خوبه؟!»
«آ-آخ، آییی...»
«آه، وایسا، وایسا،بازوهای لِنا، بلند نشو! بازداره شدن! بندها باز شدن!»
«ها؟ نه...! ک-کدوم بندها...؟»
«...خیلی دستپاچهای، اعلیحضرت.نظر نمیتونی حداقل اینهاتضاد رو درست گره بزنی؟»
«آه، اینقدر دست وحالی پا نزن؛ من براتوارد گرهشون میزنم. ای بابا.»
«...میدونید، بچهها...»
تئو با شنیدن جیغهایی که از آنسوی مجسمهی امپراتور بهواضحی گوش میرسید، با آهی غرغر کرد. حواسش مدام به صدای پاشیدنسال آب جلب میشد، اما خودش را مجبور میکرد که نگاه نکند.
«...از زمان منطقهی هشتاد و ششم تقریباً به این وضعیت عادت کرده بودم. راستش، با وجودظریفش کورنا خیلی وقته که این بساط رو داریم. اما جدی میگم، دیگه طاقتم طاق شده. نمیتوننموند یکم آرومتر باشن؟ یا حداقل قبل از اینکه جیغ بزنن، کلماتشون رو با دقت بیشتری انتخاب کنن؟»
رایدن با خستگی، در حالی که نگاهش به سقفمیشد دوخته شده بود، زیر لب گفت: «اینطور نیست کهموهایش چون ما رو نمیبینن، پس ما وجود خارجی نداریم...»
ریتو با وجود اینکه تازه وارد آب شده بود، مثل لبو سرخ شده بود و داستینبرای چشمانش را با دست پوشانده بود. مارسل با صدایی لرزان، آهنگی از رژههای نظامی فدراسیون رافقط برای خودش میخواند و از سر ناچاری سعی میکرد صدای دخترها را در آن غرق کند.
حضور پسرها احتمالاً این موضوع را آشکار میکرد، اما آنها در یکاعیانی حمام مختلط بودند. مجسمههایی که حمام را تقسیم میکردند، برای این آنجا قرارنکرده داده نشده بودند که بهعنوان پارتیشن عمل کنند. آنها فقط برای تزئین بودند.
بنابراین اگر پسرها فقط برمیگشتند، متوجه میشدند که منطقهای که دخترها اشغال کردهنشوند بودند، تنها چند قدم با آنها فاصله داشت. اگر میایستادند، میتوانستند همهچیز رامناسبیه در آنسوی مجسمهها ببینند. البته مناطق شستوشو در بین مجسمهها نیز برای همه بود.
اتفاقاً حوزهی فرهنگی مناطق شمالی قاره - که شامل این هتل و فدراسیون میشد - اغلب دارای حمامهایی بودخیس که امکان حمام مختلط با مایو را فراهم میکردند. به همین دلیل، دخترها بهطور طبیعی در سمت راست مجسمهیتوش امپراتور مستقر شده بودند، اما پسرها مجبور بودند در سمت چپ بنشینند، در حالی که از ترس فلج شده بودند.
در منطقهی هشتاد و ششم، دخترها نرخ بقای بسیار پایینتری نسبت به پسرها داشتند و در اینجا نیز تعداد دخترها از پسرها کمترفکر بود. اما حتی با وجود اینکه حمام آنقدر بزرگ بود که میتوانست یک جت بمبافکن را در خود جای دهد، با اشغال نیمی ازاورینتاییاش حمام توسط دخترها، فضا بهشدت تنگ و خفهکننده به نظر میرسید. جو فراتر از حد معذبکننده بود و پسرها همگی حالت چهرهی پیچیدهای داشتند.
با صرف نظر از یوتو که تقریباً همیشه چهرهای بیحالت داشت،مکان حتی شین که بهندرت به بیشتر چیزها واکنش نشان میداد وگذشته ویکا که کاملاً در خواندن جو ناتوان بود، کاملاً ساکت بودند.
جو غیرقابلتحمل بود.
ویکا گفت: «من از نظر فنی تو حالوارد انجام وظیفهام، پس برای من فرق میکنه. اما شماهاحواسش همهتون تو تعطیلات هستید... نمیفهمم کجای این کار آرامشبخشه.»
«دفعهی بعد،بسته باید زمانبندیمون روآره باهاشون عوض کنیم...»
اما عوض کردن زمانبندی با دخترها در واقع راهحل مطمئنی نبود. شین احساس میکردمیگذاشت که تلاش برای انجام این کار با لِنا، در واقع باعث میشود که بهجایفردریکا آن با او روبهرو شود. و این موضوع به رشته افکار دیگری منجر شد...
در آن لحظه بود کهعمداً تئو با پوزخندی گربهمانند وحواسش خبیثانه به شین نگاه کرد.
«هنوز زندهای،گرمه شین؟ تو چهحرکاتی فکری هستی، رفیق؟»
«...خفه شو.»
چشمان تئو به شین دوخته شده بود که کاملاً ساکت مانده بود و از نگاه کردن به او امتناع میکرد.هزار رختکنهای این حمام همگی کابیندار بودند. و از آنجا که این یک حمام مختلط بود، خروجی رختکنها مستقیماً به حمام راهولی داشت. به همین دلیل، تنها یک خروجی وجود داشت. و همانجا بود که شین کاملاً تصادفی با لِنا روبهرو شده بود.
برای تأکید دوباره، همه موظف به پوشیدن مایو بودند. آن دو بههیچوجه برهنه نبودند. و اینطور هم نبود که دریکم پادگانهای منطقهی هشتاد و ششم هیچ توجهی به جداسازی جنسیتها شده باشد. هشتاد و ششها با سالها زندگی در آنجا،زمینگرمایی تا حدودی در برابر دیدن برهنگی جنس مخالف مصونیت پیدا کرده بودند. حداقل در مورد شین و تئو که اینطور بود.
اما لِناگرمه یک هشتادحالی و شش نبود.
و بدتر از آن، او هیچ خواهر و برادر پسری نداشت وهمون پدرش را در سنین بسیار پایین از دست داده بود. او بهعنوانبهش دختری مرفه و محافظتشده بزرگ شده بود و تنها دوست همسنوسالش آنت بود.
در آن لحظه، لِنا خشکش
به نظر میرسید فکر کردن به اینشیرجهی موضوع چیزی را در مارسل بیدار کرده بود،بازوهای چرا که با هیجان مشتهایش را گره کرد.
«یعنی، بیخیال! پسرا عاشق سینههایحرکاتی بزرگن! مجسمهی الههها رو ندیدین؟ میدونینمیرسید همهشون چی دارن؟ درسته! سینههای گنده!»
«من اینجا باهات مخالفم. بهآره نظر من، بهترین حالت اینه کهدقیقاً دقیقاً تو کف دست جا بشن.»
«...واو، یوتو، انتظار نداشتم تو هم قاطی بحثپنجره بشی. و جدی میگم، هر از گاهی یکم حالتقلههای صورتت رو عوض کن، باشه؟ مخصوصاً وسط همچین بحثی.»
«داستین... راستش رو بخوای، نیازی نیستتضاد از تو بپرسم. اما تو چی، نوزن؟نشوند فکر کنم الان بهترین وقت برای پرسیدنه.»
داستین فریادگرمه زد: «اینحالی الان یعنی چی؟!»
شین گفت: «سایز همهچیز نیست. ولی فقط چونیکم اونا براشون مهم نیست ما اینجاییم، دلیل نمیشهبرای وقتی صدامون رو میشنون درمورد این چیزا حرف بزنیم.»
«اینطوری میگی، ولی خودت هم باید مراقبکرده باشی، شین. کاملاً مطمئنم با این حرفت کورنایعظمت بیچاره رو غرق کردی. یعنی، واقعاً غرقش کردی.»
با این حرف، رایدن نگاهی زیرچشمی به کورنا انداخت که روی آب شناور بودبسته و از دهانش کف بیرون میزد، انگار که تیر غیبی به او خورده باشد. شینمدت تا حد زیادی او را نادیده گرفت، هرچند کمی احساس گناه در چهرهاش نمایان شد.
«خب، حق با توئه. احتمالاًحرکاتی باید این بحث رو بذاریم برایمیرسید شبنشینی، هرچند که خیلی هم کلیشهایه.»
«آه... پس داری میگیظریفش که بیصبرانه منتظری تا نصفهشبولرمه درمورد دخترا حرف بزنیم، شاهزاده...؟»
ریتو طوری نالهمجلل کرد که انگار رویاهایشکرده بیرحمانه لگدمال شده بودند.
ویکا او را نادیده گرفت، اما خیلیشیرجهی زود احمق دیگری از گوشهای بیرون خزید وبازوهای از دیواری که کنارش ایستاده بود فاصله گرفت.
«بسپاریدش به من، اعلیحضرت! با اینکه ممکنه بیکفایتوارد باشم، اما من، لرشه، میرم تا یه موضوعکورنا مناسب برای بحث کردن براتون پیدا کنم... هاه؟!»
ویکا بهسرعت سطلی را که قبلاً به شیدن خورده بود برداشت و بدوندمای هیچ حرفی آن را به سمت پیشانی لرشه پرتاب کرد. او که شاهزادهیچشمهی یک کشور نظامی بود، با فرمی بینقص، پرتابی فوقالعاده سریع و محکم انجام داد.
«خفه شو، بچهیمجلل هفتساله. اصلاً نمیفهمی داریکرده درمورد چی حرف میزنی.»
«شـ... شرمندگیِمیشد من حدمیرسید و مرزی نداره...»
لرشه چمباتمه زد و با وجود اینکه دردی حس نمیکرد، دستش را روی جای ضربه گذاشت. او در حمام کاملاً به چشم میآمد، چراآره که مثل همیشه یونیفرم نظامیاش را به تن داشت. هشتاد و ششها دیگر به دیدن او عادت کرده بودند، اما لرشه انسان نبود. او یکتمام قطعهی پهپاد در قالب انسانی بود. شاید شبیه یک دختر زنده و نفسکش به نظر میرسید، اما درون بدنش به اندازهی یک فلدرس مکانیکی بود.
او کاملاً ضدآب نبود و به همین دلیل نمیتوانست وارد آب شود، بنابرایندمای در گوشهای از حمام ایستاده بود و سینیای در دست داشت که شاملچشمهی حولههای اضافه، صابون، یک پارچ پر از نوشیدنی خنک و مقداری یخ بود.
...و با اینکه کاملاً بیربط بود، پسرها نمیتوانستند جلوی کنجکاویشان را درمورد نحوهی طراحی بدن سیرینها، بهقلههای استثنای سرشان، بگیرند. گذشته از رنگ موها و کریستالهای شبهعصبی روی پیشانیشان، چهرهی آنها هیچ تفاوتی بادرک انسانها نداشت، اما اگر زیر لباسهایشان هم فرقی با زنان واقعی نداشتند، این موضوع واقعاً... خب... مورمورکننده میشد.
«جالبه که، امم...نظر دخترا تو اینجورتضاد بحثها خیلی راحتترن.»
داستین بیمقدمهگرمه موضوع راحالی عوض کرد.
چهرهی همه این سؤال را فریاد میزد کهیکم «داری یه بحث به این خطرناکی رو وسط میکشی؟»مدت و همین باعث شد داستین خودش را جمع کند.
ریتو زمزمه کرد: «امم... میدونینباستان که اونا تقریباً همیشه وقتی مامکان نیستیم... درمورد اینجور چیزا حرف میزنن.»
«اتفاقاً همینمیشد الانم دارنمیرسید درموردش حرف میزنن.»
«آره، دارن یه چیزایی میگنحرکاتی مثل اینکه "عضلهها جذابن" و "گردنمیرسید جذابه". من که خیلی واضح میشنوم.»
دخترها در سمت دیگر مجسمهآره که داشتند به حرفهای پسرهااما گوش میدادند، عاقلانه سر تکان دادند.
«اوه آره، عضلهها جذابن.»
«آره. و با اینکه خیلی کم پیششیرجهی میاد ببینیمشون، من از ظاهر سفت وبسته خوشفرم ساق و مچ پا خوشم میاد.»
«برای من، همهچیز تو پسِ گردن خلاصه میشه... یعنی،میشد شونهها هم در کل خیلی جذابن. اما اون خطیموهایش که از شونهها تا کمر کشیده میشه واقعاً... ممم.»
«اوه، و من این رو تازه وقتی اومدمیکم فدراسیون برای اولین بار دیدم، اما عاشق حالتبرای دست یه پسر موقع سیگار کشیدنم! اون واقعاً معرکهست!»
«این رو قبول دارم، ولی بازوها یه چیز دیگهن. هه. مثلاًمکان وقتی یه پسر عرق کرده و آستینهاش رو میده بالا، وگذشته میتونی خطهای برنزهشدن پوستش رو ببینی... جوری که رگهاش بیرون میزنه...»
«رگها خیلی جذابن.»
«و جای زخمها هم خیلی باحالن. اونایی که بهمیشد نظر میرسه زخمشون خیلی دردناک بوده، یهجورایی... نه... امــــاموهایش وقتی میتونی قیافهشون رو موقع درد کشیدن تصور کنی... اوه...»
«یعنی، حتی پسرا هم دارنآره جای زخمهاشون رو با هماما مقایسه میکنن و پز میدن.»
«این یکی رو وقتی تو فلان جا میجنگیدم خوردم» یا «این یکی مال وقتیه که یه شیر جاگرناتممهآلود رو داغون کرد» یا «این یکی رو موقع بالا رفتن از فنسِ اردوگاه کار اجباری خوردم.» اینها ازدلتون آن دست خاطراتی بودند که تنها هشتاد و ششها میتوانستند با حسرت و افتخار به آنها نگاه کنند.
دخترها هیچ ایدهای نداشتند که چطور از حرفهای خاکبرسری بهحواسش داستانِ جای زخمهایشان رسیدند، اما طبیعتِ گپ و گفتهای بیهدف همینولرمه بود. پسرها هم احتمالاً نمیدانستند چطور کار به اینجا کشیده است.
اما این موضوع به لِنا یادآوری کرد که بدن شین چقدر پر از جای زخم است و باعث شد چهرهاش در هم برود. زخمهای وحشتناک—که احتمالاً قدمتیکم بعضی از آنها به هفت سال میرسید—پوستش را مخدوش کرده بودند. واضحترینِ آنها، زخمی بود که دور گردنش قرار داشت. لِنا هرگز نپرسیده بود که چطور آن زخمباورتون را برداشته، اما تکتک آن جای زخمها یادآور خاموشِ نبردها و جراحات بیشماری بودند که او تحمل کرده بود. بیشترشان احتمالاً یادگاریهایی از منطقهی هشتاد و ششم بودند.
...و اتفاقاً، با وجود اینکه جیغزنان فرار کرده بود، او هم... خوب براندازش کرده بود... (هرچقدر هم که این کار بیشرمانهلذت بود). و لحظهای که به این موضوع پی برد، صورت لِنا دوباره سرخ شد. او متوجه چیزهایی شده بود؛ مثل تضادمیکرد واضح بین رنگ طبیعی پوستش و خطوط برنزهای که گواه روزهای طولانیِ حضورش در میدان نبرد بود. هیکل لاغر و عضلانیاش.
احتمالاً رشد او بهزودی متوقف میشد، اما شکی نبود که بدنش داشت به فرمِ یک مرد فوقالعاده جذاب بالغ میشد.هزار حتی در مواقعی که با یونیفرم معمولیاش چشم لِنا را میگرفت، نادیده گرفتن این حقیقت که بدن او و شینبپرید مثل شب و روز متفاوت است، کار سختی بود. ساختار استخوانبندیاش، عضلاتش، بافت پوستش... چشمان لِنا بیاختیار روی آنها میچرخید.
و در حالینظر که در اینتضاد افکار غرق شده بود...
«لِنااااا؟»
او سرش را بالا آورد و دخترهای هشتاد و شش را دیدهمون که تا آن لحظه در حمام پراکنده بودند، اما حالا مثل گروهیبهش از گربهها که طعمهای بیدفاع را گیر انداخته باشند، به او نزدیک میشدند.
لِنا خودششیک را جمعدوران کرد: «همم...؟»
آنها نزدیک بودند و تعدادشان هم زیاد بود.صدای و به نظر میرسید چشمانشان در حالی که اوآره را برانداز میکردند، برق میزد. لِنا... حسابی ترسیده بود.
«پوستت خیلیگرمه لطیف بهحالی نظر میرسه، لِنا.»
«نه خط برنزگیبازوهای داره، نه جای زخم...داره میتونم خودم لمسش کنم؟»
«نگران نباش؛ فقط یهدوران ثانیه طول میکشه. فقطپنجره چندتا سیخونک کوچولو. باشه؟»
«آه، امم،میشد صـ... صبرمیرسید کنین، من، آاااه...»
تلاش نصفهونیمهی لِنا برای مقاومت در یک چشمبههمزدن در هم شکست. دستها از هرشیرجهی طرف دراز شدند و پوستش را سیخونک زدند، مالیدند و نوازش کردند. لِنا فقط میتوانستاما جیغهای خفهای بکشد. و بعد لِنا متوجه شد که پسرها، یک بار دیگر، ساکت شدهاند.
در حالی که پسرها از کل این ماجرا کمی گیج بودند و دخترهادمای (بهخاطر شیطنتهای زیادشان) حتی از قبل از ورود به حمام هم خستهتر شده بودند،گرم همگی از آنجا خارج شدند و مدتی را به استراحت در سالن پذیرش گذراندند.
این ساختمان ضمیمه با استفاده از یک بنای باستانی ساخته شده بود و حیاط مرکزی ستونداری داشت که بهتازگیاحتمالاً با سقفی شیشهای پوشانده شده بود. حالا که این مکان به یک هتل تبدیل شده بود، اینجا بهعنوان استراحتگاهبالا استفاده میشد. کاناپههای بزرگ زیادی وجود داشت که به یک یا دو نفر اجازه میداد بهراحتی روی آنها لم بدهند.
مبلها آنقدر جادار بودند که نیازی به چپیدن در کنار هم نبود و با پشم برهای تزئین شدهخوبی بودند که به نرمی ابر احساس میشد. سالن پذیرش با سیستم تهویهمطبوع خنک میشد و پیشخدمتهایی که لباسهای ملیِمیگن «اتحاد» را به تن داشتند، با سینیهایی از پارچهای پر از نوشیدنی خنک و لیوان، در سالن قدم میزدند.
مبلها آنقدر نرم بودند که میشد در آنها فرو رفت و خزی که روی آنها پهن شده بود، لمس دلپذیری داشت. شین کهظریفش مغلوب این وسوسه شده بود، چشمانش را بست اما از ترس خوابیدن، پلکهایش را که بهطرز عجیبی سنگین شده بودند، دوباره باز کرد.گرم بخشی از وجودش احساس میکرد که دارد بیش از حد بیخیال میشود، اما این بدان معنا نبود که قصد داشت دست از استراحت بکشد.
حدود یک ماه از پایان عملیات کوهستان نیش اژدها در پادشاهی متحد میگذشت. این بار، یگان آنها از فعالیتهای عملیاتی معاف شده بود، که به این معناگرم بود که آنها از برنامهی آموزشی افسران ویژه هم مرخصی داشتند. به همین دلیل، حتی شین هم میدانست بهتر است ذهنیت آرامتری نسبت به ذهنیتی که اوسنگی را در میدان نبرد زنده نگه میداشت، در پیش بگیرد. مخصوصاً از وقتی که فهمیده بود اینجا مکانی است که برای استراحتِ بهشدت موردنیازشان انتخاب شده است.
آنها در قلمرو اتحاد والد بودند، یک کشور کوهستانی که در امتداد مرز جنوب غربی فدراسیون قرار داشت. دقیقتر بگوییم، آنها درگذشته یک هتل تفریحی-درمانی واقع در پایتخت دوم آن، هستورن، بودند. این کشور به داشتن بلندترین کوه قاره، کوه مقدس وایرمنست، میبالید کهشگفتانگیزه بهعنوان قلب این کنفدراسیون از کشورهای کوچک عمل میکرد. زمینهای مسطح اندکی که بین قلهها وجود داشت، محل استقرار این کشورهای کوچک بود.
با توجه به مقدار کم زمینهای قابلسکونت و جمعیت اندکش، تمام شهروندان—مرد و زن به یکظریفش اندازه—موظف به خدمت سربازی بودند. این سیاستِ سربازی اجباریِ همگانی، قدرت نظامی قابلتوجهی به این کشورموند میبخشید. هفتصد سال پیش، این کشور استقلال خود را از امپراتوری گیاد به دست آورده بود.
به جای یک پادشاه، شورایی از افراد بانفوذ هر کشور در این کنفدراسیون تشکیل شده بود.کورنا صد و شصت سال پیش، آنها به تمام غیرنظامیان خود حق رأی دادند و به یک حکومتمناسبیه جمهوری تغییر رویه دادند—دقیقاً یک قرن پس از آنکه جمهوری سن مگنولیا این رویه را پایهگذاری کرد.
«...میتونم کنارت بشینم؟»
شین سرش را بالا آورد، در حالی که کاملاً میدانست این صدا متعلق به لِنا است. او با یکاحتمالاً اشارهی ساده به او اجازه داد و لِنا روی مبل کنارش نشست. موهای بلند و نقرهایاش هنوز کمی خیسبالا بود. و وقتی لبهایش را از هم باز کرد، به دلیلی که شین نمیتوانست تشخیص دهد، خجالتزده به نظر میرسید.
«بابت اتفاقی که پیشترمیرسید افتاد متأسفم. امم، منظورمصدای اینه که، یهو جیغ کشیدم...»
«...اشکالی نداره.»
به نظر شین، مکالمهای که بعد از آن شکل گرفت بهمراتب بدتر بود. اما مطرح کردن آن در این لحظه،موند فقط باعث میشد گور خودش را عمیقتر بکند. یک پیشخدمت زن به آنها نزدیک شد؛ صدای تقتق کفشهای بنددارِ ساقبلندشدستانش روی زمین بهوضوح شنیده میشد. او با حرکاتی روان و تمرینشده، یک ظرف شیشهای را به سمت آنها دراز کرد.
«کمی بستنی میل دارین؟دوران ...حسابی شیطنت کردین، پس حتماًنمای هوس یه چیز خنک کردین.»
به دلیل وجود کشورهای متعددی که در میان کوهها اتحاد را تشکیل میدادند، گروههای قومی مختلفی جمعیت این کشور را میساختند. بزرگترینِ آنها، سرولیایهمون چشمآبی بودند. با توجه به موهای بلوند تیره و رنگ تقریباً نیلیِ چشمان این پیشخدمت، احتمالاً خون لَزیل در رگهایش جریان داشت. او لباسیباورتون به تن داشت که ترکیبی از سایههای سبز جنگلی بود که هتل در آن ساخته شده بود، و با رنگ قرمز درخشان تزئین شده بود.
«این پارچ حاوی شیرعسلیه. این محصول ویژهی اتحاده.وارد ما مزارع لبنیات زیادی داریم، برای همین به کیفیتحواسش محصولات لبنیمون خیلی افتخار میکنیم. امیدواریم ازش لذت ببرین.»
«ممنون.»
«خیلی ممنون.»
شین و لِنا هر دو از پیشخدمت تشکر کردندکورنا و نوشیدنیای را که به آنها تعارف کرده بودخوبی گرفتند. زن با لبخندی درخشان به آنها نگاه کرد.
«متأسفانه، تو این دوران سخت، تنوعظریف غذایی زیادی وجود نداره. بنابراین امیدواریمعمداً از این انتخابهای محدود ناراحت نشین.»
اتحاد والد یک کشور کوهستانی بود. قلهها آنقدر پرشیب بودند که تا به امروز، خطوط راهآهن بهسختی میتوانستند بهتوش این کشور برسند، و صخرههای مرتفعِ قلمرو آن به این معنا بود که تقریباً هیچ زمین قابلکشتی وجود نداشت. همانکدر مقدار اندک کشاورزی که میتوانستند مدیریت کنند، فقط در درهها انجام میشد که بههیچوجه برای تأمین نیازهای جمعیت کافی نبود.
در حالت عادی، کشوری در چنین موقعیتی برای جبران کمبودها از طریق واردات، به تکنولوژی وسرزمینِ تجارت روی میآورد. و در واقع، اتحاد برای حل مشکل کمبود مواد غذایی خود به تجارتگفت متکی بود. اما زمانی که جنگ لژیون درگرفت، هر یک از کشورهای این قاره منزوی شدند.
این یک مشکل جدی برای اتحاد بود که عملاً از زنجیرهی تأمین مواد غذایی خود قطع شدهآره بود. اگرچه وضعیت آنها به وخامت جمهوری نبود—که تقریباً صد در صد مواد غذاییاش در کارخانهها سنتز میشد—امافکر اتحاد هم برای تغذیهی جمعیت خود مجبور بود تا حد زیادی به تولید کارخانهای مواد غذایی تکیه کند.
به شین و لِنا میوهی یخزده با شیرعسلی و بستنیِ یخیِ تزئینشدهای تعارف شد کهصدای به محض ورود به دهانشان آب میشد. طعم آن بهطرز باورنکردنیای تازه و کمی خاکیدقیقاً بود. وقتی لِنا یک قاشق از آن را در دهانش گذاشت، چشمانش از تعجب گرد شد.
«این خیلی خوشمزهست...! بماند که چهخوبی عطر چوبیِ دلپذیری هم داره. برامهمون سؤاله چطور این طعم رو درآوردن.»
شین جواب داد:مجلل «فکر کنم ازحفظ برگ کاج استفاده کردن.»
«برگ کاج؟ اوه...»
لِنا با کنجکاویآنجو چشمانش را برایظریف قاشق بستنیاش ریز کرد.
«غذاهای کشورهای مختلف واقعاً با همخوبی فرق دارن... این اولین باریه که غذاییدمای میخورم که تو ترکیباتش سوزنِ کاج داره.»
«با اون جملهی اولت موافقم، ولی من تو فدراسیون دیدم کهمکان ازشون بهعنوان جایگزینِ برگ چای برای گرفتن بوی بد گوشت استفادهگذشته میکنن. ما حتی تو منطقهی هشتاد و ششم هم ازشون استفاده میکردیم.»
هشتاد و ششها در اصل شهروندان جمهوری سن مگنولیا بودند، هرچندموهایش شین از اعتراف به این حقیقت بیزار بود. استفاده از برگاما کاج برای چای احتمالاً با فرهنگ جمهوری نیز آمیخته شده بود.
لِنا با دلخوریآنجو گونههایش را باد کرد:متین «شاید اینطور باشه، ولی...»
«شاید یه روز باید بیای و از منطقهی هشتادولرمه و ششم دیدن کنی، لِنا. میتونی از منظرهی دوستداشتنیِطولانی آوارها لذت ببری و قدر غذاهای سنتزشده رو بدونی.»
البته لِناشیک متوجه لحندوران شوخطبعانهی او شد.
«اوه، من همهچیز رو درموردشعمداً میدونم. تو جریان حملهی همهجانبهحواسش مجبور شدم بارها ازش بخورم.»
«و طعمش تو روحالی یاد چی میانداخت؟ از جوابتمیشد ناراحت نمیشم، پس صادق باش.»
«همم... خب، طعمش مثل...»
این یکی از شوخیهای قدیمیِ هشتاد و ششها بود.نمای لِنا در حالی که جلوی خندهاش را میگرفت، وانمودمهآلود کرد که برای لحظهای به جواب فکر میکند، و بعد...
هر دومیشد همصدا گفتند:میرسید «"مواد منفجرهی پلاستیکی."»
لِنا خندید که باعث شد لبخندی روی لبهای شین بنشیند. اما خندهی او خیلی زود فروکش کرد و چشمانش را ریز کرد. سالنی که در آن بودند زمانیولرمه یک حیاط بود، اما حالا سقف آن با شیشههایی که در یک الگوی هندسی چیده شده بودند، پوشانده شده بود. نور از میان شیشهها به داخل میتابید ومیشه کف سفید را با درخششی به شکل همان الگوها تزئین میکرد. رنگها بسته به زمان روز بهطرز نامحسوسی تغییر میکردند. این یک زیباییِ ناملموس بود—هنری ساختهشده از نور.
آن درخششبسته گذرا در چشمانآره لِنا منعکس شد.
«اینجا واقعاً دوستداشتنیه. آرومه...دوران و به هر طرفپنجره که نگاه میکنی، منظرهاش فوقالعادهست.»
«...»
با وجود کوچک بودن قلمرو اتحاد، این استراحتگاه درمانی که هتل در آن قرار داشت، از خطوط مقدم بسیار دور بود. اینجابازوهای جایی بود که اولین پهپاد چندپای جهان—فلدرس اصلی—در آن توسعه یافته بود. سالها پیش، ساکنان کوهستانِ این کشور از این سلاحها برایمیگن دفع پانزده لشکر زرهیِ فرستادهشده توسط امپراتوری استفاده کرده بودند. و حتی در مواجهه با تهدید لژیون نیز استوار باقی مانده بودند.
و به لطف همین موضوع، شعلههای جنگ در نهایت به این سرزمین نرسید. هیچ صدایبشه شلیک توپی در دوردست طنینانداز نمیشد. هیچ صدای وزوزی از آشیانهها به گوش نمیرسید. حتی نالههایاینها بیوقفهی لژیون هم در اینجا دور به نظر میرسید. شین نمیتوانست به این سکوت عادت کند.
هیاهوی جنگ، پسزمینهی همیشگیِ زندگی روزمرهاش بود. غرش توپخانه هرگز متوقف نمیشد و بوی روغن ماشین و دود همیشهاحتمالاً در هوا پخش بود. ابری از ماسه و گرد و غبار نبرد همیشه روی جهان سایه انداخته بود. از آنجاپایین که این تعریفِ او از «عادی بودن» بود، ایدهی لذت بردن مردم از این آرامشِ دائمی برایش کاملاً غریب بود.
اما با این وجود... کمکمعمداً احساس میکرد که حتی اوحواسش هم میتواند در اینجا استراحت کند.
«آره... موافقم.»
هنوز چند ساعتی تا شام باقی مانده بود و لِنا هر از گاهی به اتاقش در هتل برمیگشت تا وسایلی را کهبرد برای حمام نیاز داشت بردارد. لِنا و آنت در یک اتاق مشترک بودند، اما آنت هنوز برنگشته بود. تختهایشان در مدتی که بیرونکاملاً بودند مرتب شده بود؛ وقتی لِنا برگشت، با خوشحالی روی ملحفههای تمیز و صاف شیرجه زد و برای مدتی طولانی همانجا لم داد.
او هنوز از حمام کمی گیج بود. شاید هم فقط بیش از حد به او خوش گذشته بود. دلیلش هرچه که بود،گذشته به محض اینکه دوباره تنها شد، تمام تنشها از بدنش خارج شد و آن نرمیِ دلپذیر، هوشیاریاش را تار کرد. تیپی کهشگفتانگیزه او را در اتاق جا گذاشته بود، تاتیکنان به سمتش آمد و با همان میویِ زیر و آشنایش به او سلام کرد.
لِنا نتوانسته بود او را برای مأموریتشان در پادشاهی متحد با خود ببرد. ندیدن لِنا یا شین برای بیش ازیکم دو ماه، باعث شده بود این گربهی سیاه کمی بیشتر از قبل به آنها بچسبد. لِنا با احساس اینکه تیپیزمینگرمایی روی شکمش جا خوش کرده، با آرامش و با یک دست او را نوازش کرد و گربه با رضایت خرخر کرد.
در حالی که هوشیاریاش رو به کاهش بود، به اتفاقاتی که تا به امروز افتاده بودکورنا فکر کرد و در نهایت روی یک خاطرهی خاص متوقف شد. او کلماتی را به یاد آوردمناسبیه که شین پس از رویاروییاش با فونیکس در میدان نبرد یخزدهی پادشاهی متحد به او گفته بود.
کلماتی ناامیدانه، مثل حرفهای یک کودک گمشده. کلماتییکم که ضعف و درد او را آشکار میکرد،برای اما در عین حال حاوی پرشورترین خواستهاش بود.
من حتماًشیک برمیگردم. پس منباستان رو جا نذار.
دلم میخوادمیشد دریا رومیرسید بهت نشون بدم.
...پس میشه اینطور برداشتحالی کرد که... اون به چشممیشد دیگهای به من نگاه میکنه...؟
لحظهای که این فکر از ذهنش عبور کرد، لِناولرمه غرق در خجالت شد. او گونههایش را با دستطولانی پوشاند و شروع به غلت زدن روی تخت کرد.
دارم زیادیشیک قضیه رودوران بزرگ میکنم...؟
اما آن معنی تنها چیزی بود که منطقی به نظر میرسید. او گفته بود: منبازوهای حتماً برمیگردم. گفته بود: پس من رو جا نذار... گفته بود: دلم میخواد دریا روطولانی بهت نشون بدم. اگر منظورش این نبود، لِنا چطور باید این حرفها را تفسیر میکرد؟!
اما... نه...گرمه قطعاً دارمحالی پیشداوری میکنم...
در روزهای منتهی به این دورهی تعطیلات، شین وقت خود را صرف درس خواندن در شهر مجاور پایگاهشان کرده بود. لِنا که پیش از اینمیگن تحصیلات عالی خود را به پایان رسانده بود، به دلایلی بهعنوان دانشجو در آنجا ثبتنام کرده بود، بنابراین آنها اغلب با هم درس میخواندند. ونقشبرجستهی از طریق این تعاملاتِ بیشتر، به نظر میرسید شین تا حدودی با احساساتش کنار آمده است. او بیشتر لبخند میزد و گاهی اوقات شوخی میکرد.
برای لِنا، این یک زندگی مدرسهایِ واقعاً دلپذیر و فراموشنشدنی بود، اما... در تماممیگذاشت این مدت، شین حتی یک بار هم به آن خواستهاش اشاره نکرده بود. آنفردریکا احساسات خامی که در اولین بیانِ آن نشان داده بود، دیگر هیچکجا یافت نمیشد.
و به همین دلیل لِنا به این نتیجه رسید که فقط دارد بیشنشوند از حد فکر میکند. با این حال نمیتوانست هیچ توضیح دیگری برای منظور اوبشه پیدا کند... و هر بار که به آن فکر میکرد، دچار تضاد درونی میشد.
لِنا در حالی که گونههایحرکاتی برافروختهاش را ماساژ میداد، کمینظر بیشتر روی تخت غلت زد.
زمانی که شین و لِنا آن مکالمه را داشتند، در میانهی یک عملیات بودند و در شرایط روحیِطولانی مناسبی برای تأیید احساساتشان قرار نداشتند. اما در این لحظه، لِنا با خودش فکر کرد که اگر قرار بودمیشه چنین احساسی به این موضوع داشته باشد، باید به محض پایان عملیات با آرامش درموردش با او صحبت میکرد...
صبر کن، بعد از عملیات؟ با آرامش باهاش صحبتنمای میکردم؟ نه، نه، نمیتونستم؛ من نمیتونم این کار رو بکنم!احتمالاً نه، نه، نه، خیلی خجالتآوره! نمیتونم همچین چیزی ازش بپرسم!
چی میشه اگه من...؟
ازش بپرسم...
...و معلوم بشهبازوهای که کلاً اشتباهخوبی برداشت کرده بودم...؟!
لِنا روی تختش به چپ و راست غلت زد، در حالی که دستانش را جلوی صورت سرخشدهاش به هماحتمالاً گره کرده بود. او آنقدر مضطرب و ترسیده بود که احساس میکرد اگر به حرکت کردن ادامه ندهد، دیوانهبالا میشود. در وهلهی اول، او آنقدر درگیر احساسات شین شده بود که به حد کافی معذب و خجالتزده شود...
من چهمیشد احساسی بهمیرسید شین دارم...؟