چپتر 6: بخش اول
0لِنا با شنیدن صدای اعلان پیام از پیدیاِی خود از خواب بیدار شد، صاف نشستبریم و بدنش را کش و قوس داد. دستگاه هنوز روشن بود، صفحه هولوگرافیک تصویر ثابتیشلوغه از دوربین تفنگ را نشان میداد، و پرینت گزارشهای نبرد، دریایی از کاغذ ساخته بود.
پنجرهاش رو به شرق بود و نور خورشید از میان پردهها میتابید وبیا اتاق را روشن میکرد. روبدوشامبر نازکی را که روی پتوی تقریباً شفافش افتاده بوداین برداشت، پوشید، موهایش را ساده با دست شانه کرد و از تخت پایین آمد.
پیام را بازساده کرد و دید کهتخت از طرف آرنت است.
«ماه دیگه سالگرد انقلابه.گیرت بیا تو مرخصی بعدی بریمپشت یه لباس مجلسی انتخاب کنیم.»
بعد ازآمد مکثی کوتاه،دید در جوابش فرستاد:
«ببخشید. این روزاآمد یکم سرم شلوغه. لطفاًآرنت دفعه بعد دعوتم کن.»
آرنت خیلی زود جواب داد.
«میگم لِنا،بزنی این روزاگیرت خیلی کمپیدا شدی.»
و بعدآمد آرنت پیامدید دیگری فرستاد:
«میدونی که، حتی اگه برای اونطرف هشتاد و ششها خودت رو به آببیا و آتیش هم بزنی، هیچی گیرت نمیاد.»
لِنا سرش راساده چرخاند و نگاهیکرد به پشت سرش انداخت.
او تا زمانی که خوابش ببرد، مشغول تحلیل سوابق نبرد جوخه اسپیرهد بود. گزارشهای نبرد مختصر و مفید بودند. مهارت و هوش نویسنده بهنویسنده وضوح از طریق این گزارشها که همراه با فایلهای داده از ضبطکننده ماموریت «جاگرنات» ارسال شده بودند، منتقل میشد. با اینکه گزارشهای گشتزنی طبقآمده معمول هیچ محتوای خاصی نداشتند، اما اطلاعات به دست آمده گنجینهای از دادههای اطلاعاتی بود که میشد از آنها در نبرد علیه لژیون استفاده کرد.
قطعاً بیفایده نبودند.
این اطلاعات حتماًآمد به همه کمکطرف میکرد تا زنده برگردند.
«ببخشید.»
†
«—اگه تو اونباز مراسم شرکت کنی کهاست مشکلی پیش نمیاد، نه؟»
شین در حالی که تفنگ تهاجمیاش را که معمولاً در کابین «جاگرنات» قرار داشت تمیز میکرد،بریم با لحنی بیتفاوت به شخصی که در آن سوی پارا-رِید بود جواب داد. غیر از تماسهای روزانهدفعه او و گزارشهای شین، آنها گهگاه با هم گپ میزدند. طبق گزارش، الان باید زمان گشتزنیشان میبود.
بعدازظهر بود و او روی تخت پادگان نشسته بود.آمد بچه گربه را بیرون انداخته بود تا به قطعات تفنگبیا دست نزند، و حالا گربه داشت به در چنگ میکشید.
«اما اگهبزنی دقیقاً همون موقعنمیاد حمله کنن چی؟»
لِنا در جواب لب برچید. آدمآرنت میماند که او بیش از حدبیا جدی است یا فقط انعطافپذیر نیست.
«یه فکری به حالش میکنیم.»
«تازه، اصلاًموهایش منطقی نیست وقتیشانه جنگه، مهمونی بگیرن.»
«احتمالاً تو میدون جنگ یه منطقه مشخصیچرخاند برای این کار هست. اما هر اتفاقی داخلتحلیل دیوار بزرگ بیفته، تاثیری رو خط مقدم نداره.»
پین بادامک را پایین فشار داد، گلنگدن را از حامل آن جدا کرد و روی پارچهای که پهن کردهکنیم بود گذاشت. یک تفنگ تهاجمی تقریباً هیچ آسیبی به لژیون نمیرساند، اما این به آن معنا نبود که کاملاً بیفایدهشدی است. این تنها سلاح قابلاعتماد برای آخرین راه چاره بود و به همین دلیل، نگهداری روزانه از آن ضرورت داشت.
«من که فکر میکنم شرکت کردنت هیچ ایرادی نداره. بادیگه اینکه ممنونم که تو تحلیل دشمن کمک میکنی، ولی اینکنیم کار ارزشش رو نداره که وقت آزادت رو براش بذاری.»
با اینموهایش حرف، لِنادست ناگهان ساکت شد.
«یعنی دارم کار اضافهای میکنم...؟»
«نه، کمک بزرگی بودی.»
او داشت حقیقت را میگفت. هرگز وقتشآرنت را برای یک کنترلکننده بیخاصیت که فقطمرخصی میخواست خودش را راضی کند، تلف نمیکرد.
«در ضمن، ما فقط از خط مقدم خبرپایین داریم، همین. اینکه یه افسر آموزشدیده نظامی بتونهدیگه اوضاع رو تو مقیاس بزرگتر تحلیل کنه، خیلی مفیده.»
«...خدا رو شکر.»
«اما نیازیآمد نیست تمام وقتتطرف رو پاش بذاری.»
شین تقریباً میتوانست ببیند که لِنا از روی ناراحتیماه لبهایش را جمع کرده است. پین پوکهپران را بیرونمجلسی کشید و در همان حال با لحنی یکنواخت جواب داد:
«اگه خیلی خودت رودست درگیر میدون جنگ کنی،پایین آخرش مثل ما میشی.»
لِنا با شنیدن حرف شین آهی کشید؛چرخاند مطمئن نبود که دارد شوخی میکند یامشغول جدی میگوید. خودش که اصلاً قصد شوخی نداشت.
«انگار بعضی وقتا بدتون نمیاد شوخی کنید، سروان نوزن...دیگه باشه، فهمیدم. سعی میکنم از اون مهمونی کسلکننده، یاانتخاب دردسر پوشیدن لباس مجلسی و کفش پاشنهبلند لذت ببرم.»
با این شوخی جوابش رادید داد و به نظر رسیددیگه که شین هم خندهای کوتاه کرد.
«گفتی جشنواره سالگردساده انقلاب؟ یه چیزاییکرد از این مراسم یادمه.»
«واقعاً؟»
شین مکث کرد.
«...یادمه آتیشبازی داشت، نه؟باز تو اون باغی که یهماه آبنما داشت، دقیقاً روبروی کاخ.»
لِنا سرش را بالا آورد.
«بله. تو کاخ ریاستجمهوری لوننمیاد تو منطقه قانونگذاری اول... شماانداخت قبلاً تو منطقه اول زندگی میکردید؟»
منطقه اول شامل محلههای مسکونی اعیانیای بود که از دوران امپراتوری به جا مانده بودند و بیشتر ساکنان آنجاکنیم از نوادگان خانوادههایی بودند که در آن زمان در آنجا زندگی میکردند... آلباها که در گذشته جزو خانوادههای سلطنتیکمپیدا بودند، اکثریت را تشکیل میدادند و حتی نه سال پیش هم به ندرت میشد یک رنگینپوست را در آنجا دید.
شاید قبلاً دیده باشمش.
این فکر ازساده ذهنش گذشت و غمیتخت در دلش جوانه زد.
«خیلی یادم نمیاد، ولی فکر کنمسرش همینطور باشه. گمونم با خانوادهم رفته بودم...ببرد اون موقع، برادرم دستم رو گرفته بود.»
آه،
لِنا خودش راآمد جمع کرد. بازطرف هم گند زده بود.
«عذر میخوام.»
«...برای چی عذرخواهی میکنی؟»
«من واقعاً بیملاحظهم. اون دفعهطرف هم... حرف برادر و پدرسالگرد و مادرتون رو پیش کشیدم...»
«آها.»
لِنا دمغ شده بود،دست اما لحن شین مثلپایین همیشه بیتفاوت و سرد بود.
«مهم نیست.بزنی من دیگهگیرت تقریباً فراموششون کردم.»
«ها؟»
«خانوادهم رو خیلی به یاد نمیارم.طرف یه چیزایی جسته و گریخته یادمه، امابیا چهره و صداشون رو تقریباً فراموش کردم.»
«...»
لِنا فکربزنی نمیکرد شین عمداًنمیاد بیتفاوت رفتار میکند.
احتمالاً وقتی با خانوادهاش خداحافظی کرده بود،است خیلی کوچک بود. بعد از آن همبعدی پنج سال تمام برای زنده ماندن جنگیده بود.
در آن میدان جنگباز پرآشوب، طبیعی بود کهاست خاطرات باارزشش را فراموش کند.
در آن لحظه، انگار میتوانست کودک تنهایی راپایین تصور کند که در میان ویرانههای میدان جنگدیگه ایستاده بود و نمیدانست باید به کجا برگردد.
«—اون گفت کههیچی باید زنده بمونهسرش تا پیشت برگرده.»
لِنا در حالی که حرفهای ری و چهرهاشماه را در آن زمان به یاد میآورد، سعی کردمجلسی این کلمات را تا حد امکان دقیق منتقل کند.
پارا-رِید صدا را از طریق آگاهیطرف مشترک منتقل میکرد و همزمان احساساتانقلابه یک گفتگوی رودررو را هم انتقال میداد.
امیدوار بود بتواند احساساتش را به او برساند. شاید ری از خاطراتطرف شین پاک شده بود، اما لِنا هنوز او را به یاد داشت.مجلسی هنوز هم میتوانست شبح او، حرفهایش و قلب مهربانش را تصور کند.
«کاملاً مشخص بود که دلتنگت شده، وقتی میگفت "احتمالاً توانداخت دیگه ناامید شدی". میتونم حس کنم که تو رو بهمفید چشم یه خانواده مهم میدید. برادرت واقعاً میخواست پیشت برگرده.»
«...امیدوارم همینطور باشه.»
بعد از سکوتی طولانی این جواب را داد، با تزلزلی که بهانقلابه راحتی قابل تشخیص نبود. به نظر میرسید با وجود اینکه چنین امیدی داشت،فرستاد اما کاملاً درک کرده بود که این آرزو دیگر هرگز برآورده نخواهد شد.
«سروان...؟»
شین جوابی نداد. لِنا فهمید که نباید این بحث را پیشزمانی میکشید، برای همین چیزی نگفت. در این سکوت، تنها چیزی که هرهوش از گاهی به گوش میرسید، صدای برخورد آرام فلزات به هم بود.
اما وقتی صدای بلندتردید و واضحتری شنید، لِنا سرشدیگه را کج کرد. این صدا...
«سروان، دارید تفنگ تمیز میکنید؟»
شین مکث کرد.
«...آره.»
«الان بایدآمد وقت گشتزنیدید باشه، مگه نه؟»
پسر جوابی نداد.
جای تعجب نداشت که درشانه گزارشهای گشتزنی هیچ چیز مهمیباز پیدا نمیشد. لِنا آهی کشید.
با این حال، واکنشهای جوخه اسپیرهد به طرز عجیبی سریع بود وخوابش آدم را به این فکر میانداخت که آیا آنها میتوانند لژیون را بدونوضوح استفاده از رادار شناسایی کنند. او هنوز در این باره چیزی نپرسیده بود.
«از اونجا که تشخیص دادید نیازیآرنت به گشتزنی نیست، پس لابد واقعاًبیا نیازی نیست... و در مورد اون تفنگ.»
به طور رسمی، استفادهباز از تفنگ برای هشتاداست و ششها ممنوع بود.
«تشخیص دادید که نیازه ازش استفادهکرد کنید. من حرفی نمیزنم، اما لطفاًطرف به تعمیر و نگهداری لازمش برسید.»
«...عذر میخوام.»
لِنا کمی سردرگمیباز در صدایش حسآرنت کرد و پلک زد.
«امم، حرف عجیبی زدم؟»
«نه... فکر میکردمساده الان حسابی ازکرد کوره در میری.»
او واقعاًبزنی جا خورده بود.نمیاد لِنا غافلگیر شد.
از لحظهای که فرماندهی را به عهده گرفته بود، از او خواستهبیا بود که گزارشهای دقیق و به موقع ارائه دهد و اغلب ازفرستاد همکارانش در ستاد فرماندهی ملی ارتش به خاطر بینظمی و سهلانگاریشان شکایت میکرد.
«من... قرار نیست روی قوانین و مقررات بیمعنی اینقدرماه پافشاری کنم. بازم میگم، اگه تصمیم گرفتید که اینمجلسی کار برای نبرد مفیده، من به تصمیمتون احترام میذارم.»
گذشته از این، مندست کسی نیستم که میجنگه.پایین حق ندارم اینجا سرزنششون کنم.
این فکر گذرا از ذهنشنمیاد عبور کرد، سرش را تکانانداخت داد و بحث را عوض کرد.
«سلاحهایی که تو میدون جنگ استفاده میشن باید با دقتسالگرد نگهداری بشن. برای ما که اینجاییم، تفنگهای تهاجمی ساخت جمهوریبعد خیلی سنگینن و هیچکس واقعاً ازشون استفاده نمیکنه، حتی تو تمرینات.»
ارتش جمهوری به دلیل نیاز به قدرت آتش بالا برای مقابلهسالگرد با نیروهای زرهی، به گلولههایی با کالیبر بزرگ نیاز داشت. به همینکوتاه دلیل، تمام مدلهای تفنگ سنگین بودند و از فلزات محکم ساخته میشدند.
با اینموهایش حال، شیندست جا خورد.
«سنگین؟ گفتی تفنگ سنگینه؟»
لِنا در ابتدا از صدایطرف به شدت گیج او جاسالگرد خورد، اما بعد متوجه شد.
آره، اون یهآمد پسره. این وزنطرف براش دردسری نداره...
و لحظهای کهساده این را فهمید، بهتخت طرز عجیبی دستپاچه شد.
حالا که فکرش را میکرد،نمیاد مدتها بود که با پسری همسنزمانی و سال خودش حرف نزده بود.
«...سرگرد؟»
پارا-رِید میتوانست احساسات یک گفتگوی رودرروطرف را منتقل کند. شین احتمالاً میتوانستانقلابه سرخ شدن لِنا را حس کند.
«چـ-چیز خاصی نیست. امم.»
ناگهان، حال وهیچی هوای آن طرفسرش خط عوض شد.
هیچ صدایی نمیآمد، اما لِنا میتوانستآرنت حس کند که شین از جایش بلندمرخصی شده و به دوردست خیره شده است.
«...سروان نوزن؟»
«لطفاً برایموهایش به دست گرفتنشانه فرماندهی آماده شید.»
لِنا نگاهی به پایانه اطلاعاتیاش انداخت کهچرخاند هیچ هشداری را نشان نمیداد. با اینمشغول حال، شین کاملاً مطمئن به نظر میرسید.
«لژیون داره میاد.»
شین از قبل با لِنادید همگامسازی شده بود، بنابراین لِنا همسالگرد در جلسه توجیهی جوخه شرکت کرد.
وقتی توضیحات مربوط به جنبههایشانه مختلف، از جمله تعداد دشمن، آرایشدید نظامی و مسیرهای حمله را شنید،
با این همههیچی اطلاعاتی که توسرش دستشونه استراتژی چیدن؟
مبهوت ماند و در عین حال، خودش هم استراتژیایدیگه برای این عملیات پیشنهاد داد. پس از تعیین استراتژی،انتخاب جلسه توجیهی به پایان رسید و عملیات آغاز شد.
«نیروهای اصلی دشمنآمد فقط از گرگهایطرف خاکستری تشکیل شدن.»
تمام واحدها در کمین بودند. لِنا اطلاعاتی را که از پیشاهنگاندید خط مقدم به دست آورده بود با سیگنالهای رادار و سوابقبریم نبرد مقایسه کرد؛ و درباره ترکیب مبهم نیروهای دشمن به نتیجهگیری رسید.
«با در نظر گرفتن نرخ تولید و تعمیر، شیرهایی که توزمانی نبرد قبلی نابود شدن ممکنه هنوز کامل بازسازی نشده باشن. سختهمهارت تصور کنیم که دشمن گاوهای نر رو برای رهبری حمله بفرسته.»
گاو نر هیچ تحرکی نداشت و عملاً فاقد زره بود. این واحد معمولاً برای کمینبریم کردن استفاده میشد. به دلیل شباهتشان به شیرها، زمانی که برای اولین بار وارد میدانشلوغه شدند اغلب با آنها اشتباه گرفته میشدند و انسانها توانسته بودند آنها را شکست دهند.
«با اینکه نارنجکهای "جاگرنات" در برابر شیر بیتأثیرن، زره سبکتر گرگ خاکستریانقلابه به این معنیه که آتش پشتیبانی اسکورپیونز تأثیر محدودی خواهد داشت. فکرجوابش میکنم اگه اول آمایزهها رو از بین ببریم، دیگه خطری نداشته باشن.»
«گرگینه به همه نیروها.دست تایید میشه. دقیقاً همونطورپایین که سرگرد حدس زده بود.»
این صدای رایدن بود که برای شناساییچرخاند جلو رفته بود. صدایش نشان میداد کهمشغول تحت تأثیر قرار گرفته و شگفتزده شده است.
«ولی جداً... داری درباره نرخطرف تولید و تعمیر حرف میزنی؟سالگرد اصلاً درست و حسابی خوابیدی؟»
شین ناگهان به حرف آمد.
«سرگرد، لطفاًموهایش این بار پارا-رِیدشانه رو خاموش کنید.»
«ها؟»
«یه میدون جنگ پرآشوب اجتنابناپذیره، مخصوصاً که قرارهماه با چند تا گرگ خاکستری بجنگیم. تعداد دشمنالباس خیلی زیاده... خطرناکه که با من همگام بمونید.»
با وجود اینکه شین بادید زبان جمهوری روان صحبت کردهدیگه بود، لِنا متوجه منظورش نشد.
اون الان، چی گفت؟
گوسفند سیاه زیاد؟
«اگه میخواید حرفام رو بشنوید،طرف وقتی این نبرد تموم شد براتونانقلابه توضیح میدم. لطفاً الان قطع کنید.»
درگیری داشت شروع میشد و قابل درک بوداست که او زمانی برای توضیح دادن نداشته باشد.بریم با این حال، لِنا از این وضعیت ناراضی بود.
«شما ارتباطتون رو با بقیه اعضای جوخه قطعپایین نکردید، درسته؟ اینتاگسفلیگهها هنوز این اطرافن و ممکنهدیگه ارتباطات بیسیم قطع بشه. من ارتباط رو قطع نمیکنم.»
او از انجام این کار سر باز زد.نگاهی شین احتمالاً حرفهایی برای گفتن داشت، اما باسوابق دیدن نزدیک شدن لژیون، حرفش را قورت داد.
«...من بهتون هشدار دادم.»
«متصدی کفن و دفن»باز پس از گفتن این جملهماه شوم، از جایش بلند شد.
همانطور که شین گفته بود، میدان نبرد پرآشوب بود و نقاط چشمکزنی که نشاندهنده دوست و دشمن بودند، روی راداری که به خاطر پارازیت به سختیکنیم کار میکرد، در هم تنیده شده بودند. لِنا در حالی که یک گوشش را با دست گرفته بود، به صفحه نمایشگر خیره ماند. به دلایلی، نویز بههشتاد طور غیرعادی گوشخراش بود. این صدا یا از داخل اتاق خودش میآمد، یا صداهایی بود که شین و بقیه در میدان جنگ میشنیدند. این چه صدایی بود؟
نقاط چشمکزن قرمز نشاندهنده دشمنان بودند و داشتند به نقاط آبی که نشاندهنده نیروهای خودی از جمله واحداسپیرهد شین، یعنی «متصدی کفن و دفن» بودند، نزدیک میشدند. هر دو طرف در میدان نبردی دوردست به هممنتقل نزدیک میشدند و در تیررس یکدیگر قرار میگرفتند. هر دو نقطه با هم برخورد کردند و در آن لحظه—
صدای ناشناختهآمد و گوشخراشی درطرف گوشهایش طنینانداز شد.
«—مامان.»
آن صدا توخالی و گذرا بود، زمزمهیتخت فردی در حال مرگ که این کلمهاست را با آخرین نفسهایش به زبان میآورد.
لِنا در جایش خشکش زد. با این حال، صدا همچنانانداخت پژواک مییافت، خاطرات و احساسات ماندگاری که پیش از مرگمفید مانند دودی محو میشدند، در حالی که صدایی توخالی ناله میکرد:
«مامان. مامان. مامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامامان...»
«هییی—؟»
احساس کردموهایش موهای تنشدست سیخ شده است.
با هر دو دست گوشهایش را گرفت، اما بیفایده بود چون صدا از پارا-رِید میآمد. صدای کودک در حال مرگی که مادرش راهوش صدا میزد، مانند جزر و مد در وجودش رسوخ میکرد. فریادهای واضح مانند رانش زمین بر آگاهیاش هجوم میآوردند و بارها و بارهااما تکرار میشدند. انفجاری کرکننده و بلند، صدای کودکی را که مادرش را صدا میزد قطع کرد، اما خیلی زود صداهای مشابهی طنینانداز شدند:
«نجاتم بده نجاتم بده نجاتم بدهآرنت نجاتم بده نجاتم بده نجاتم بدهبیا نجاتم بده نجاتم بده نجاتم بده.»
«داغه داغه داغه داغهباز داغه داغه داغه داغهاست داغه داغه داغه داغه.»
«نه... نه... نه نه نه نه نه نهپایین نه نه نه نه نه نه نه نهدیگه نه نه نه نه نه نه نه نه نه.»
«مامان، مامان، مامان، مامان،گیرت مامان مامان مامان ماماننگاهی مامان مامان مامان مامان.»
«نمیخوام بمیرم. نمیخوام بمیرم.دید نمیخوام بمیرم نمیخوام بمیرم نمیخوامدیگه بمیرم نمیخوام بمیرم نمیخوام بمیرم.»
«نـ-نه... نههههه...!»
انبوهی از صداهای در حال مرگ مانند گردابیپایین میچرخیدند و بیصدا تمام ذرات عقل و منطق راسالگرد میبلعیدند. در میان آنها، صدای شین به گوش رسید.
«سرگرد! همینبزنی الان قطعگیرت کنید! سرگرد میلیزه!»
در صدای این پسر که معمولاً خونسرد بود، رگهای از اضطرابی نادر به گوش میرسید، اما صدایش به گوش لِنایبعد وحشتزده نمیرسید. او از شدت درد گوشهایش را گرفت، با میل به فرار در خودش مچاله شد و فریادی دورگهدیگری سر داد. با این حال، داشت آخرین ذرههای عقلانیتش را در میان امواج بیپایان نالههای در حال مرگ از دست میداد—
«تچ!»
شین زبانش را به سقف دهانشکرد چسباند و ارتباط را قطع کرد.طرف صداهای در حال مرگ محو شدند.
«...آه...»
با بدنی خشکشده سرش را بالا آورد وماه با احتیاط دستهایش را شل کرد... هیچ صداییلباس نمیشنید. ارتباطش با تمام پردازشگرها قطع شده بود.
در میان ترس و نفسهای بریدهبریدهاش، به آرامی چشمهایش رادیگه گشاد کرد و به اتاق کنترل نیمهتاریک خیره شد و متوجهبعد شد که از روی صندلی افتاده و روی زمین غلتیده است.
...اون، چی بود...؟
آن صداها متعلق به پردازشگرهای همگامسازیشدهسرش نبود. هیچکدام از آن صداها به آنهاببرد تعلق نداشت و تعدادشان بسیار بیشتر بود.
و در میانباز نالههای بیپایان، میتوانستآرنت یکی را تشخیص دهد.
—نمیخوام بمیرم.
«...شکوفه گیلاس... کایه...؟»
شین ارتباطش را با لِنا قطع کرد و مشغول مبارزه با دسته بزرگی از «گوسفندهای سیاه» بود. در حالی که صداهای درمهارت حال مرگ گوشهایش را پر کرده بودند، چشمهایش را ریز کرد. بیشتر دشمنان گرگ خاکستری بودند و تیغههای فرکانس بالایی که داشتند میتوانستندنداشتند زره را مثل آب بشکافند. به همین دلیل، چون مجبور بود با ضربات شمشیر آنها مقابله کند، دیرتر ارتباط را قطع کرده بود.
جیغ، نفسنفس زدن، ناله، غرش. انواع و اقسام صداها طنینانداز میشدند و وقتیمرخصی از نزدیک به گوش میرسیدند، کرکننده بودند، آنقدر که میتوانست صدایی را تشخیصاین دهد. سئو یکی از آنها را از طریق پارا-رِید خود میشنید و ناله کرد:
«لعنتی...! اون، کایه بود...!»
شین میتوانست صدای نفسنفس زدنشانه چند نفر را حس کند. دستگاهدید ارتباطی پر از همهمه شده بود.
«کایه...؟! یعنی بردنش...؟!»
«لعنتی... اَنجل بایدباز تا الان کارشآرنت رو تموم میکرد...!»
او فریادهای خشمگین همتیمیهایش را نادیده گرفت و موقعیت «کایه»دیگه را شناسایی کرد. برخلاف بقیه که این صدا را ازکنیم طریق پارا-رِید میشنیدند، تنها شین بود که میتوانست چنین کاری کند.
او بدون اینکه نیازی به تمرکز روی شنواییاش داشته باشد، بهدید راحتی میتوانست تشخیص دهد که کایه کجاست. دقت شنوایی او فراانسانیبریم بود، دقتی که میتوانست سوزنی را در انبار کاه پیدا کند.
و نزدیکترینبزنی شخص به اونمیاد — کرِنا بود.
«هفتتیرکش، ساعت دو، فاصله هشتصد.طرف رهبر جوخه با پونزده واحد،سالگرد گرگ خاکستریِ دوم از سمت راست.»
«...فهمیدم.»
پس از شلیک یک گلوله توپ، صدای روحی که حتی پس ازطرف مرگ نیز باقی مانده بود، صدای التماس کایه برای زنده ماندن، سرانجاممجلسی محو شد؛ چرا که این نابودی، آن را به دروازههای دنیای مردگان بازگرداند.
شین در میان گرداب خردکنندهنمیاد کینهها و جیغها بیحرکت ایستادانداخت و از روی ترحم آهی کشید:
«یه نبردآمد برای سوگواریدید مردهها، هه.»
ارواح مردگانپایین هرگز بازنمیگشتند، مگردید اینکه نابود میشدند.
به نظر میرسید آنهادست در حسرت بازگشت به آرامشیآمد بودند که لیاقتش را داشتند.
اون دختر کنترلکنندههیچی احتمالاً دیگه هیچوقتسرش باهامون تماس نمیگیره...
شین برای لحظهایباز احساس حسرت کرد واست اخمهایش در هم رفت.
†
تا زمانی که شجاعتدست همگامسازی دوباره را پیداپایین کند، خورشید غروب کرده بود.
هر بار که میخواست این کار را بکند، قلبش چنان از ترس پر میشد که حالت تهوع بهاسپیرهد او دست میداد. فقط میتوانست مکث کند، به خودش مسلط شود و دوباره تلاش کند؛ و این چرخه مداممیشد تکرار میشد. تنها با فرا رسیدن شب، زمانی که خاموشی در خط مقدم اعلام شد، بالاخره پیامی ارسال کرد.
یعنی اینآمد وقت شبدید مزاحمش میشم؟
این فکر از ذهنش گذشت و تمام تلاشش را کرد تا این افکار رامرخصی از خود دور کند. اگر این کار را به فردا موکول میکرد، ممکن بودروزا دوباره با همین بهانهها تردید کند و دیگر شجاعت همگامسازی دوباره را نداشته باشد.
نفس عمیقی کشید تا تنفس بیقرارش را کنترل کند و پارا-رِیددید را فعال کرد. خوشبختانه او خواب نبود و لِنا توانست ارتباطبریم برقرار کند. تنها یک نفر در آن سوی خط حضور داشت.
خود او بود که گفته بود ارتباط را قطعپشت کند و هشدار داده بود که متصل نماند. پساسپیرهد طبیعتاً، او همان کسی بود که لِنا باید ازش میپرسید.
«...سروان نوزن.»
حس کردپایین چشمان شین ازدید تعجب گرد شد.
«میلیزهم. امم،موهایش الان میتونیمدست حرف بزنیم؟»
مکث کوتاهی برقرار شد.
و به دلیلی، در اینطرف فاصله صدای آب به گوششسالگرد میرسید، انگار که باران میبارید.
«...توی حمومم.»
«ها؟!»
این اولین باری بود کهنمیاد لِنا میشنید چنین صدای جیغمانندانداخت و وحشتزدهای از خودش درمیآید.
گوشهایش کاملاً سرخ شده بودند و با اینکه میخواست جواب بدهد، زبانش بندمرخصی آمده بود و ذهنش از کار افتاد. ترسی که حالا به جانش افتادهاین بود با ترسِ اوایل روز فرق داشت. بالاخره توانست چند کلمه به زبان بیاورد.
«بـ...ببخشید، امم،پایین الان دیروقتـ...ه... همیندید الان قطع میکنم.»
«نه.»
صدای شین مثل همیشهگیرت خونسرد بود و این موضوعپشت کمی لِنا را حرص میداد.
«من شخصاً مشکلی ندارم، بعدطرف از حموم هم میخوام بخوابم. اگهانقلابه چیزی هست، بپرسید. ضمناً، معذب نباشید.»
«این... طوره؟ پس...»
با این حال، پدر لِنا زود از دنیا رفته بود، برادری نداشت وآرنت هیچوقت هم عاشقی نکرده بود. این وضعیت برای او کمی بیش از حد خجالتآوربعد بود. در حالی که حس میکرد صورتش هنوز از گرما میسوزد، به حرف آمد.
«آه... آره، امم،هیچی نبرد چطور پیش رفت؟چرخاند تلفاتی داشتیم؟ یا، کشتهای...؟»
«اصلاً... فقطآمد همین رودید میخواستید بپرسید؟»
«آخه...»
مهم نبود چقدر ماهر باشند،شانه هیچ تضمینی وجود نداشت که بتواننددید از نبرد با لژیونها سالم برگردند.
علاوه بر این، آنها در میان پژواک فریادها میجنگیدند. حتیانداخت تصور اینکه جوخه نابود شده باشد و هنگام تلاش برایمفید اتصال هیچکس جوابش را ندهد، او را به وحشت میانداخت.
«سروان... صداییآمد که تویدید نبردِ امروز شنیدم...»
به محض اینکهآمد این را گفت،طرف سرمایی در بدنش دوید.
مثل همیشه، نویز ضعیفی در پسزمینه ارتباطتخت شنیده میشد. صدایی شبیه به خشخش برگهااست در اعماق یک جنگل، یا همهمهای در دوردست.
و در این لحظه، آننمیاد همهمه دوردست به مجموعهای از صداهایزمانی بیشمارِ در حال مرگ شباهت داشت.
بالاخره فهمید چرا به شین لقب «متصدی کفنماه و دفن» را داده بودند و چرا هندلرهایلباس قبلی تا این حد از او وحشت داشتند.
دلیلش همین صداها بود.
«اونا... چی بودن...؟»
«...»
در میان اینباز سکوت، تنها صدایآرنت آب پژواک مییافت.
«من تویپایین گذشته، یهباز بار مُردم.»
ناگهان و از ناکجاآباد، دردشانه مبهمی در گردنش پیچید، انگارباز که داشتند با بیرحمی خفهاش میکردند.
این درد از حواس خود لِنا نشأتچرخاند نمیگرفت، بلکه از طریق پارا-رِید منتقل میشد...مشغول به عبارت دیگر، این دردِ شین بود.
«بهتره بگم که اون موقع یه بار مُردم. برایدیگه همین میتونم صدای ارواحی رو بشنوم که مُردن ولیانتخاب هنوز توی این دنیا موندن... چون منم مثل اونام.»
«...ارواح.»
ناگهان به یاد حادثهایدست افتاد که برای پدرپایین آرنت رخ داده بود.
او نرخ فعالسازی عصبی پارا-رِید را تا حداکثرِنگاهی مقدار تئوری بالا برده بود و در آگاهیِسوابق خودِ جهان سقوط کرد و دیگر هرگز نتوانست برگردد.
اگر اینطور بود، اگردید تمام مردگان باید به آندیگه دنیای عمیق و بیانتها برمیگشتند.
پس کسانی که در آستانه مرگ بودند و تقریباً به درون آن پرتگاه سقوط کرده بودند، شاید میتوانستند به همان راحتیِبعد استفاده از پارا-رِید، با چیزهای دیگری در درون آن پرتگاه ارتباط برقرار کنند. برای مثال، ارواحی که تا ابد از بین نمیرفتند،حتی پس از مرگ به قعر پرتگاه سقوط کرده بودند و حالا در بدنهایی ساکن بودند که هنوز برای بیرون آمدن دستوپا میزدند.
اما آن...
«لژیونها... مگه نه؟»
وقتی گراوولفها درست روبهروی شین بودند،آرنت او این صداها را شنیده بود.بیا قبل از نبرد، شین گفته بود:
«اونا، یعنی لژیونها، ارواح هستن. وقتی امپراتوری نابود شد، هدفشون رو به عنوانبیا سلاح از دست دادن، دیگه هیچ مأموریتی نداشتن و نیازی نبود به وظایفشون عملاین کنن، اما همچنان توی این دنیا پرسه میزنن... اونا ارواحِ ارتش یه کشور نابودشدهن.»
«...صبر کن، پس دلیلدست اینکه میتونی لژیونها روپایین ردیابی کنی اینه که...»
«آره، میتونم صداشون روگیرت بشنوم. تا وقتی نزدیک بشن،پشت میتونم بشنومشون، حتی وقتی خوابم.»
«لطفاً صبر کن...!»
لِنا نالهای کرد. او تازه بهطرف چیزی اشاره کرده بود که لِناانقلابه نمیتوانست به این سادگیها از کنارش بگذرد.
وقتی نزدیک میشدند میتوانست صدایشان را بشنود؟ با اینکهآمد نزدیکترین پایگاه دشمن با آنها فاصله زیادی داشت؟ میتوانستانقلابه بگوید چه تعداد لژیون در آن محدوده در حال حرکتاند؟!
صدای مردگان شبیه بهگیرت قدمهایی در دوردست بود،نگاهی شبیه به خشخش برگها.
از آنجا که پارا-رِید روی کمترین مقدار تنظیم شده بود،سالگرد او فقط میتوانست صدای کسی را که با او هماهنگبعد شده بود، صداهای نزدیک به او و صداهای بلند را بشنود.
برای لِنا، هر بار که با شین هماهنگاست میشد، نویز پسزمینه فقط یک درهمتنیدگیِ گنگ بهبریم نظر میرسید... اما این صداها برای شین چطور بودند؟
«الان چند تاساده صدا میتونی بشنوی، شین؟تخت محدودهش چقدره و چقدر...»
«نمیتونم فاصله دقیق رو بگم، اما میتونم صدای تمام لژیونهایانداخت داخل سرزمینهای سابق جمهوری رو بشنوم... یه سری صداها رومفید هم از دورتر میشنوم، ولی نمیتونم همهشون رو تشخیص بدم.»
آن دنیاآمد فراتر ازدید حد تصور بود.
حتی اگر هر صدا فقطدید یک زمزمه بود، با دردیگه نظر گرفتن تعداد کل لژیونها...
او تمام این مدتدست داشت به آنها گوشپایین میداد، حتی در خواب.
«این... برات عذابآور نیست؟»
«بهش عادت کردم. خیلی وقته.»
«از کی... شروع شد...؟»
شین جوابی نداد،ساده پس لِنا سراغکرد سؤال بعدی رفت:
«من صدای ستوان کایه تانیانمیاد رو شنیدم. دلیلش اینه که...انداخت اونم تبدیل به یه روح شده؟»
نوعی سردرگمی در لحنش موجطرف میزد. این حقیقت هنوز برایشسالگرد بیش از حد غیرواقعی بود.
مکث کوتاهی شد. صدای آبدید قطع شد و به نظر میرسیدسالگرد شین دارد موهایش را خشک میکند.
«دولت جمهوری پیشبینی کرده کهشانه این جنگ نهایتاً تا دوباز سال دیگه تموم میشه، درسته؟»
«آه، آره... از کجا میدونستی؟»
لِنا از تغییر ناگهانی بحث کمی جا خورد، امادیگه به هر حال سرش را تکان داد. دولت این موضوعکنیم را فاش نکرده بود تا از امیدواری پردازشگرها جلوگیری کند.
«از سئو شنیدم. اونم از سروانِ قبلیش شنیده بود... پردازندهدیگه مرکزی لژیونها طوری طراحی شده که طول عمر محدودی داشتهکنیم باشه و کمتر از دو سال ازش باقی مونده. درست میگم؟»
«...آره.»
سیستم عصبی مرکزی لژیونها از نانوماشینهای سیالی تشکیل شده بود که سیستم عصبی یک پستاندار را شبیهسازیجوخه میکردند و توانایی پردازشی مشابه با سیستم عصبی یک پستاندار بزرگ را به آنها میدادند. با این حال،شده در نقشههای ساختاریِ این سیستمها، یک محدودیت زمانی و فرایند خودتخریبی تعبیه شده بود که قابل حذف نبود.
«وقتی توضیح سئو رو شنیدم، قضیه رو فهمیدم. صدای لژیونها شبیه ماشینهابیا بود، بدون هیچ نظم و ریتمی. بعد یه روز، صداهای انسانی واردش شد.ببخشید میتونم حدس بزنم چه اتفاقی افتاد، اما نمیدونستم چرا این کار رو کردن.»
سپس صدای خشک کردن موها به روشی خشن که یک دختر نمیتوانستانقلابه تصورش را بکند به گوش رسید و به دنبال آن، صدای ضعیف کشیدهفرستاد شدن پارچه آمد. مشخص بود که لباسها کیفیت پایینی دارند، زبر و خشناند.
«اگه نقشههای سیستم عصبی مرکزی از بین بره، خیلیآمد راحت میتونن یه جایگزین براش پیدا کنن... و چیزیانقلابه که میتونه به عنوان جایگزین استفاده بشه، دقیقاً کنارشونه.»
«...منظورت...؟»
«آره. سیستم عصبی مرکزیای کهطرف حتی در بین پستانداران همسالگرد بهطور استثنایی پیشرفتهست. مغز انسان.»
یک لحظه فکر کردن کافی بود تا حال لِنا به هم بخورد.انقلابه این فراتر از حد انزجار بود؛ این یک بیحرمتیِ آشکار به کرامتجوابش انسانی به حساب میآمد. در مقابل، شین مثل همیشه خونسرد و بیتفاوت بود.
«حدس من اینه که اونا یه کپی از مغز انسان رو میسازن. مغز یه آدم مرده خیلی زود میپوسه ومرخصی جسدهای سالم زیادی وجود ندارن که بشه ازشون استفاده کرد، چه برسه به اونایی که مغزشون آسیب ندیده باشه. دردعوتم واقع، ما حداقل یه بار با لژیونهایی روبهرو شدیم که صداهای یکسانی داشتن. حدس میزنم کایه باید یه جای دیگه باشه.»
آن دختر دیگر زنده نبود، التماسهایش درچرخاند یک ماشین مهر و موم شده بودمشغول و مثل یک جعبه موسیقی مدام تکرار میشد.
«پس وقتی میگم اونا روح هستن، با حالت عادی فرق دارن. بهتره بگم بیشتر شبیه یه پسماندهن.مجلسی اراده انسانی ندارن و هیچ قصدی هم برای برقراری ارتباط ندارن. چیزی که اونا کپی کردن، مغز مردگانزود توی آخرین لحظاتشونه. افکارشون فقط بازپخشِ همون لحظهست و تبدیل به ارواحی شدن که توی لژیونها ساکن شدن.»
«...گوسفند سیاه...»
«آره، گوسفندهای سیاه، همون جهشیافتههایی که ارواح تسخیرشون کردن، بینباز گوسفندهای سفیدی که بهشون لژیون میگیم قاطی شدن. در حالمرخصی حاضر، تعداد گوسفندهای سیاه خیلی بیشتر از گوسفندهای سفید شده.»
با وجود اینکه مغز انسان از لحظه مرگ شروع به پوسیدن میکرد، اما همچنان پیشرفتهترین مغز در میان پستانداران بود.مفید سیستم عصبی مرکزی لژیونها مغز انسان را شبیهسازی میکرد و قطعاً قابلیتهایش برتر بود. با اینکه نقشههای ساختاری بارها و بارهامعمول با شکست مواجه شده بودند، اما صداهای بیوقفه مردگان نشان میداد که گوسفندهای سیاه جهشیافته با سرعت بیشتری در حال تکثیرند.
حس میکرد شین برای لژیونها دلسوزی میکند، چون آنها زادگاهشان، دلیل جنگیدنشانبیا و دلیل وجودشان را از دست داده بودند، اما همچنان ارواحی مکانیکیفرستاد بودند که در میان اجساد پرسه میزدند و همیشه طبق پارامترهای تعریفشدهشان میجنگیدند.
«...تا حدودی میتونم دلیلباز اینکه مدام به جمهوریاست حمله میکنن رو درک کنم.»
«ها؟»
«اونا روح هستن. باید از بین میرفتن، اما موندن، تا زمانی که کاملاً نابودمشغول بشن. فکر کنم دلشون میخواد برگردن و برای همینه که به کسایی حمله میکننهمراه که قبل از اونا تبدیل به روح شدن؛ میخوان اونا رو هم با خودشون ببرن.»
«ارواح...؟»
منظورش چه کسانی بود؟
آیا منظورش هشتاد و ششهایی بود کهتخت زنده مانده بودند، اما انسان محسوب نمیشدنداست و در جامعه هیچ تفاوتی با مردگان نداشتند؟
«جمهوری نُه سال پیش مُرد، مگه نه... الاننگاهی میشه روحِ اون پرچم پنجرنگی رو که اساسسوابق این کشور رو شکل داد، جایی پیدا کرد؟»
کلمات آرام شین حاملدید انتقادی گزنده بود کهماه مستقیماً به هدف میزد.
آزادی، برابری، برادری، عدالت و پاکی. آنها بدون هیچ دلیل منطقیای مردم را به طبقات مختلفبریم تنزل داده بودند و از اینکه میلیونها نفر جانشان را از دست بدهند، هیچ شرم ولطفاً ترحمی نداشتند... این کشور مدتها بود که حقش برای ستایش ارزشهایش را از دست داده بود.
جمهوری مرگ خودش را رقم زد. نُه سال پیش،آمد درست در لحظهای که بخشی از مردمش گروههای دیگرانقلابه را مورد آزار و اذیت قرار دادند، کاملاً نابود شد.
شاید شین میتوانست صدای چیزی را بشنودچرخاند که مرده بود اما همچنان پرسه میزد؛مشغول صدای آن روح عظیمی که جمهوری نامیده میشد.
لِنا هیچ حرفی در این باره نداشت. پس از مکثی کوتاه،انقلابه شین ناگهان به حرف آمد، صدایش مثل همیشه بیتفاوت بود وکوتاه چیزی را روایت میکرد که به نظر یک حقیقتِ کاملاً تثبیتشده میرسید.
«سرگرد، شماپایین این جنگباز رو میبازید.»
او نگفت «ما».
«منظورت چیه؟»
«منظورم اینه که لژیونها ممکنه فقط به خاطر از کار افتادن سیستم عصبیمرخصی مرکزیشون متوقف نشن. در واقع، میتونم حس کنم که تعدادشون کم نمیشه، بلکه دارهروزا زیاد میشه... اون وقت، تکلیف هشتاد و ششها چی میشه؟ چند نفرشون باقی موندن؟»
لِنا نتوانست جواب بدهد.باز او نمیدانست. جمهوری هرگزاست آنها را نشمرده بود.
«حدس میزنم تنها کسایی که موندن، دو سه سال از مادید کوچیکترن. از وقتی هشتاد و ششها توی اردوگاههای کار اجباری زندانی شدن،لباس دیگه هیچوقت تولید مثل نکردن و نصف نوزادهای اون زمان هم مُردن.»
هشتاد و ششهای بزرگسالی که بازداشت شده بودند، عملاً در دو سال اول جنگ از بین رفتند. هیچکدام از سربازانِ استخدامشده زنده نماندند ونویسنده بقیه که برای ساخت دیوار بزرگ بسیج شده بودند، در شرایط سختی قرار گرفتند و مجبور به انجام کارهای یدیِ طاقتفرسایی شدند که هدفشآمده فرسودن آنها بود و در نتیجه تلف شدند. افراد مسن و بیمار هم که به درد کسی نمیخوردند، در طول این نُه سال جان باختند.
«...چرا، نوزادها هم...؟»
«داری درباره نرخ مرگومیر نوزادها توی محیطی که هیچ خدمات پزشکیِ مناسبی نداره میپرسی؟ ...توی اردوگاهیبریم که من بودم، هیچکدوم از نوزادها از اولین زمستون جون سالم به در نبردن و حدس میزنمدفعه برای بقیه اردوگاهها هم همینطور بوده باشه. از بین نوزادهایی هم که زنده موندن، نصفشون فروخته شدن.»
«فروخته شدن؟»
«آره، توسط یه سری از سربازهاسرش و هشتاد و ششها در ازای پول.ببرد البته نمیدونم کامل فروخته شدن یا تیکهتیکه.»
کمی بعد لِنا عمقدید فاجعه را درک کرد. حسدیگه کرد رنگ از صورتش پرید.
به عبارت دیگر، در این جمهوری، کسانی بودند که هشتاد و ششهاانقلابه را خوک خطاب میکردند، هر کاری که میخواستند با بچههای آن خوکهاجوابش میکردند و از اعضای بدنشان برای طولانی کردن عمر خودشان استفاده میکردند.
تنها کسانی که باقی مانده بودند، نوجوانانی بودند کهآمد هنوز به سن بلوغ نرسیده بودند و به میدانانقلابه نبرد فرستاده میشدند تا زمانی که دیگر نتوانند بجنگند.
«تعداد لژیونها کم نمیشه، اما هشتاد و ششها منقرض میشن. اون موقع، شما میتونید بجنگید؟ شماسوابق نمیدونید چطور باید جنگید، آرایشهای جنگی رو درک نمیکنید. بدون هیچ فکری هشتاد و ششها رو بهجاگرنات خدمت گرفتید و هزینههای نظامی رو پرداخت کردید. فکر میکنید میتونید خودتون رو مسلح کنید و بجنگید؟»
او باآمد پوزخندی گفت:دید «احتمالاً نه.»
او کسانی را که به دیگران درد تحمیل میکردند و قرار بود خودشان هم به همان وضعیت دچار شوند مسخرهکنیم نمیکرد؛ بلکه کسانی را مسخره میکرد که فقط به منافع پیش رویشان اهمیت میدادند، واقعیت را نادیده میگرفتند، در آرامشیشدی کوتاه و زودگذر ساکن شده بودند و به موجوداتی عقبمانده تنزل یافته بودند که توانایی محافظت از خودشان را نداشتند.
«اگه هیچکس حاضر نشه داوطلب بشه، خدمت اجباری تنها راه چارهست. با توجه به ساختار جمهوری، این کارانقلابه فقط توی آخرین لحظه و وقتی خطر کاملاً بیخ گوششونه انجام میشه. تا اون موقع، دیگه خیلی دیرسرم شده... یکی از نقصهای جمهوریخواهی مدرن اینه که تا پای مرگ و زندگی در میون نباشه، نمیشه تصمیمی گرفت.»
با حرفهای شین، لِنا مدام تصویر واضح و واقعگرایانهای از شکست را در ذهنش مجسم میکرد و دیوانهوار سرش را تکان میدادمهارت تا این فکر را از سرش بیرون کند و سعی داشت آن را انکار کند. دلیلش این نبود که دلیلی برای رد کردنشنداشتند داشت، بلکه نمیتوانست این احتمال ناگهانی و غیرقابلتصور را بپذیرد که کشورش تنها در عرض چند سال از روی نقشه محو خواهد شد.
«ا... اما، تعداد لژیونهایی که ردیابیآرنت شدن داره کم میشه! همین الانشبیا هم نسبت به سالهای قبل نصف شده...»
«این تعدادیه که میشه توی محدوده ردیابی کرد، درسته؟ به خاطر اختلالات الکترونیکی بیستوچهار ساعته اینتاگسفلیگهها، هیچ چیزی از منطقه مورد مناقشه تا اعماق قلمروفرستاد لژیونها قابل ردیابی نیست... درسته که تعداد لژیونها توی خط مقدم داره کم میشه، اما دلیلش اینه که اونا بیشتر از تعداد لازم نیرو نمیفرستن.آتیش از یه طرف به جنگ فرسایشی ادامه میدن و از طرف دیگه، نیروهای بیشتری رو توی عقب نگه میدارن و دارن تعدادشون رو زیاد میکنن.»
فقط یک هدف وجود داشت.
حفظ قدرت، توقف جنگ فرسایشیای که تحلیلشانچرخاند میبرد و راهاندازی یک حمله همهجانبه برای درتحلیل هم شکستن دفاع جمهوری با یک ضربه مهلک.
«اما لژیونها اونقدرباز هوش ندارن کهآرنت چنین تصمیماتی بگیرن.»
«نداشتن. اینمپایین یه دلیلباز دیگه برای شکستتونه.»
برخلاف واکنش ترحمانگیز لِنا،دست صدای شین همچنان آرامپایین و بیتفاوت باقی ماند:
«جسدهای کمی هستن که سرشون سالم مونده باشه، اما توی این میدون نبرد، میلیونها جسد وجود داره که هیچوقت برگردونده نشدن ومهارت میشه توشون یه سر پیدا کرد که نپوسیده باشه... برای انسانها، تصمیمگیری برای تجمیع نیروها وقتی با دشمنی میجنگن که جور دیگهای نمیشهنداشتند شکستش داد، خیلی راحته. پس با فرض اینکه واحدهایی از لژیون وجود دارن که هوششون با انسان برابری میکنه، بعدش چه اتفاقی میافته؟»
«...!»
گوسفند سیاه. لژیونهایی که ساختار مغز انسان رااست کپی کرده بودند. حتی پس از پوسیدن هم،بریم قابلیتهای بهتری نسبت به سیستم عصبی مرکزی داشتند.
بنابراین، چه میشد اگر راهی برای جاودانگیتخت پیدا میکردند، چه میشد اگر میتوانستند مغزاست انسانی را پیدا کنند که هنوز نپوسیده باشد؟
«ما به این واحدهای لژیون میگیم چوپانها. لژیونها سربازهایی هستن که وظیفهشون عمل کردنه، اما چوپانها فرماندههاییجوخه هستن که این ارواح مرده رو رهبری میکنن. تا این لحظه، ما با چند تا جوخه دشمن کهشده چوپانها رهبریشون میکردن جنگیدیم و اونا خیلی بیرحمتر از اونایی هستن که فرمانده ندارن. اصلاً قابل مقایسه نیستن.»
«صبر کن. منظورت اینه کهطرف اون ماشینها فقط یه فرضسالگرد نیستن و واقعاً وجود دارن؟ میتونی...»
«میتونم صداشون رو بشنوم. صدای این فرماندهها از خیلی دور به گوشانقلابه میرسه و میتونم بهراحتی حتی بین واحدهای دشمن تشخیصشون بدم. دهها فرمانده تویفرستاد تمام میدونهای نبرد وجود دارن و توی منطقه نبرد اول ما... یدونه هست.»
در آن لحظه، صدای شین به طرز مورمورکنندهای سرد شد، شبیه تیغهای کهآرنت نور ماه را بازتاب میداد، و حضوری برنده، خطرناک و جنونآمیز از خودشکنیم ساطع میکرد؛ شبیه به همان زمانی که از برادر مردهاش حرف زده بود.
لِنا وحشت کرده بود.
جمهوری نابود میشد، به خاطر بیکفایتی و حماقتش، به خاطر اینکه میلیونها نفر به میدانبریم نبرد فرستاده شدند و جان باختند، به خاطر اینکه ارواح مرده هشتاد و ششهایی کهشلوغه جمهوری حتی به خودش زحمت دفن کردنشان را نداده بود، مچ پایشان را گرفته بودند.
«ا... اما.»
ناگهان لِنا به حرفدست آمد، انگار که چیزیپایین به ذهنش رسیده باشد.
«این... فقط درهیچی صورتی اتفاق میافتهسرش که همهتون بمیرید، درسته؟»
شین پلک زد.
«آره.»
«پس، اگه بتونیم قبل از اون لژیونها رو شکست بدیم، ایندید اتفاق نمیافته. اگه شما باشید... جوخه اسپیرهد که میتونه بفهمه لژیونها کجالباس قایم شدن و از کجا حمله میکنن، این غیرممکن نیست، مگه نه؟»
اگر آنها بودند، کسانیگیرت که میتوانستند در برابرنگاهی بیرحمانهترین حملات لژیونها مقاومت کنند.
«با نیروی انسانی، تجهیزات و زمانآرنت کافی، باید امکانی وجود داشته باشه. تماممرخصی انواع جنگها به چنین شرایطی نیاز دارن.»
«پس، بیا شکستشون بدیم. منم...»
میخواست بگوید «من هم میجنگم»، اما حرفشتخت را اصلاح کرد چون حس کرد ایناست کار از روی غرور و تکبر است.
«تمام تلاشم رو میکنم. چه تحلیل دشمن باشه، چهپشت تدوین استراتژی، هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم...اسپیرهد این موضوع باید برای بقیه جبهههای نبرد هم صدق کنه.»
قطعاً اگر میتوانست اطلاعات دقیقی از دشمن به دست بیاورد وانقلابه اقدامات متقابل اولیه را برنامهریزی کند، به نفع جمهوری بود. باکوتاه این منطق، به اشتراک گذاشتن این تجربه با دیگران کار سختی نبود.
«سروان نوزن، خدمت شماباز امسال تموم میشه، درسته؟ بیا...ماه تا اون موقع زنده بمونیم.»
شین لبخند تلخی زددست و صدایش با رگهایپایین از مهربانی آمیخته شد.
«...فکر کنم.»
پس از قطع ارتباط با لِنا، شیناست به اتاقش در پادگان برگشت؛ چراغها خاموشبعدی بود و همهجا در سکوت فرو رفته بود.
وارد اتاق تاریکش شد ودید شیشه پنجره، تصویر او را درسالگرد زیر نور ماه کامل بازتاب میداد.
شالگردن آبی حتی در میدان نبرد هم روی گردنش میماند، اما هر وقت میخوابید آنماه را درمیآورد. قصد داشت بعد از حمام بخوابد و به همین دلیل، در یقه لباس نظامیاشفرستاد که با عجله روی زیرپوشش پوشیده بود، اثری از آن رنگ آبی آشنا به چشم نمیخورد.
او که زندگیاش را در نبردهایی گذرانده بود که هرکدام مسئله مرگ وببرد زندگی بودند، بدن لاغرش چنان صیقل خورده بود که مثل یک پلنگ قوی وگزارشها سریع باشد. روی این گردن منعطف، ردِ حلقهای به رنگ قرمز تیره دیده میشد.
این زخم دلهرهآور یک خط صاف نبود، بلکهماه دندانهدار بود. انگار که سرش یک بار قطعلباس شده و دوباره سر جایش دوخته شده بود.
سپس دستش را بالاباز آورد و به آرامی زخمماه روی گردنش را نوازش کرد.