چپتر 9: بخش چهارم
0پیش از آنکه بزرگ شود، میتوانست صداهایشدیدی ناگفتهی مادر، برادر و اطرافیانش را بشنود؛راه صداهایی که لبریز از عشق و مهربانی بودند.
در آن لحظه، تصمیم گرفت کهجنگ دیگر هرگز خودش را لوس نکند.وجود شاید دلیل تمام این اتفاقات همین بود.
پدرش مدت کوتاهی پس از اعزام به خدمت اجباری کشته شد و کمی بعد، مادرشعلیه نیز به میدان نبرد فراخوانده شد. از آن زمان به بعد، شین همراه با برادرش درخالص کلیسایی واقع در گوشهی یک اردوگاه بازداشت زندگی میکرد و یک کشیش آنها را بزرگ میکرد.
اردوگاهی که شین در آن زندگی میکرد، روستایی بازسازیشده بود و کشیش هم یکی از اهالی همانجا بود. کشیش کهبهراحتی یک آدولاریا بود، بهشدت با دستور بازداشت هشتاد و ششها مخالفت کرد و حاضر نشد کلیسا را ترک کرده وکند به مناطق هشتاد و پنج پناه ببرد؛ در عوض، بهتنهایی در اردوگاهی که با حصارهای فلزی محصور شده بود، باقی ماند.
از آنجا که او یک آلبا بود، هشتاد و ششها از او دوری میکردند، اما باسرنوشت پدر و مادر شین رابطهی خوبی داشت. وقتی آنها به میدان نبرد فرستاده شدند، کشیش سرپرستیمیشدند دو برادر را بر عهده گرفت و تمام تلاشش را برای بزرگ کردنشان به کار بست.
اگر فداکاریهای او نبود، شین و برادرش در آن اردوگاه زنده نمیماندند. خشم شدیدی علیه آلباها که آنها را بهزور حبس کردهسیبل بودند، علیه امپراتوری که جنگ را به راه انداخته بود و علیه سرنوشت بیرحمانهای که گریبانگیرشان شده بود، وجود داشت. بنابراین، بدوننبودند حمایت کشیش، این دو برادر که خون خالص اشرافزادگان امپراتوری در رگهایشان جریان داشت، بهراحتی به سیبل این خشم و کینه تبدیل میشدند.
شبِ قبل از تولد هشتسالگیکردنشان شین، خبر کشته شدن مادرشاننبود در میدان نبرد به دستشان رسید.
در آن زمان، شین هنوز خیلی کوچکانداخته بود و نمیتوانست بهدرستی درک کند کهحمایت پدر و مادرش در جنگ کشته شدهاند.
با وجود اینکه پدر و مادرش پیش او نبودند، میتوانست بهوضوح «صدای» آنها را حس کند. اما ناگهان یک روز، آن «صدا» ناپدید شد و جایش را به یک تکه کاغذ داد. وقتی شخصقبل دیگری به او گفت که آن کاغذ خبر مرگ والدینش را میدهد، این کلمات توخالی برایش بینهایت غیرواقعی به نظر میرسیدند. آنها در قالب سایههایی محو یا اسکلتهایی بیجان نمرده بودند، بلکه «مرگ» آنها تنهاتوخالی در قالب چند خط نوشته بیان شده بود. برای کودکی که نمیدانست مرگ چیست، این مفهوم برای درک معنای یک وداع ابدی، و حسرت و اندوهِ ناتوانی در بازگرداندنِ آنچه از دست رفته، ناکافی بود.
بیشتر از حسرت و اندوه، احساس سردرگمی میکرد. با وجود اینکهگریبانگیرشان دیگران به او میگفتند دیگر هرگز پدر و مادرش را نخواهد دیدکینه و آنها هیچوقت برنمیگردند، باز هم نمیفهمید این حرفها چه معنایی دارد.
«فقط به حرف کشیشبرای و داداشت گوش کناگر و پسر خوبی باش.»
این حرفی بود که مادر شین درانداخته صبح روز رفتنش، در حالی که دستحمایت نوازش بر سر او میکشید، به زبان آورد.
«چرا برنمیگرده؟»
نمیتوانست درک کند.
به همینعهده خاطر، رفت تاکردنشان از برادرش بپرسد.
برادرش ری، ده سال از او بزرگتر بود؛ همهچیز را میدانست و ازبدون پس هر کاری برمیآمد. او حاضر بود برای محافظت از برادر کوچکش همهچیزشقبل را به خطر بیندازد و بیشتر از هر کس دیگری به او عشق میورزید.
پس اگر ازنبود برادر بزرگترش میپرسید، اوشدیدی حتماً جوابش را میداد.
اتاق تاریک بود. زیر نور شفاف مهتاب که به داخلبیرحمانهای میتابید، ری بهتنهایی ایستاده بود. شین به قامت درشت اوجریان که پشت به در ایستاده بود نگاه کرد و گفت:
«داداش.»
ری بهآرامی برگشت. چشمان سیاهش از بس اشکهایش را پاک کرده بود، سرخ شده بودند؛ درد واشرافزادگان اندوهش همچون سیلی که سدی را شکسته باشد، فوران میکرد. با این حال، نگاهش برخلاف رفتار آرامهنوز و بیتکلف همیشگیاش، بینهایت غریبه و دور به نظر میرسید، و این موضوع شین را به وحشت انداخت.
«داداش، مامان کجاست؟»
گویی درآلباها آن چشمان سیاه،امپراتوری ترکی ایجاد شد.
شین نگاه برادرش رابرای دید و صدای آهش رافداکاریهای شنید، اما باز هم پرسید:
«مامان دیگهبهزور برنمیگرده؟ چرا؟امپراتوری ...چرا مامان مرد؟»
سکوتی همچون تاریکیِ اتاقیزنده بینور فضا را پرعلیه کرد، و ناگهان چیزی شکست.
آن چشمان سیاه و یخزده در هم شکستند و جنونی همچون موادوجود مذاب را از درون خود بیرون ریختند. لحظهای بعد، دستهایی با نیروییتبدیل وحشتناک گلوی شین را فشردند و او را محکم به کف اتاق کوبیدند.
«کـ...!»
هوای ریههایش بر اثر فشار خالی شد. دستانی با بیرحمی و وحشیانه گلویش را فشردندخون و راه نفسش را بستند. دیدش به خاطر کمبود اکسیژن تار شده بود. با آنشدن همه وزن و زورِ بازویی که رویش آوار شده بود، سرش داشت از تنش جدا میشد.
چشمان سیاه ری در چندنمیماندند سانتیمتریاش بود و التهاب وبهزور کینهای بینهایت از آنها میبارید.
«—همهش تقصیر توئه.»
این زمزمه ازتلاشش لای دندانهای بهکار هم فشردهاش بیرون خزید.
«به خاطر وجود تو بود کهراه مامان رفت میدون جنگ. مامان بهبنابراین خاطر تو مرد. تو مامان رو کشتی!»
همهش به خاطر توئه.
او میتوانست «صدای» برادرش را بشنود. این صدای درونی، بلندتر از غرش رعدآساییبنابراین بود که سر میداد. آن صدای همچون آتش جهنم، آن صدای شبیه بهشبِ تیغی خونآلود؛ تمام افکار و ضمیر پشت آن صدا بر او آشکار شده بود.
چقدر خوب میشد اگه اون قدرت روبست نداشتی. یکی مثل تو اصلاً نباید به دنیاعلیه میاومد. همین الان از این دنیا گمشو بیرون.
بمیر.
«سین. اسمت. چقدر بهت میآد. همهش تقصیرشدیدی توئه. همهچیز تقصیر توئه! مرگ مامان، مرگراه حتمی من، همهش قراره تقصیر تو باشه!»
غرش برادرش،آلباها «صدای» برادرش،حبس بینهایت ترسناک بودند.
با این حال، اصلاً نمیتوانست تکان بخورد.بست با اینکه سعی کرد گوشهایش را بگیرد،شدیدی اما هنوز هم میتوانست آن «صدا» را بشنود.
برای همین شین تصمیم گرفت از آنجا فرار کند.بیرحمانهای او به اعماق ناخودآگاهش، به اعماق روحش پناه برد،رگهایشان تا جایی که دیگر نتواند پدر و مادرش را ببیند.
و بیآنکه بفهمد، اززنده هوش رفت و همهچیزعلیه در تاریکی محو شد.
چشمانش را باز کرد و خودش راراه روی تخت اتاق دید. فقط کشیش کنارشبدون بود و اثری از برادرش به چشم نمیخورد.
کشیش به او گفت: «مشکلی نیست.»کار احتمالاً برادرش در اتاق بود، امانمیماندند او دیگر هرگز برادرش را ندید.
ری خیلی زود کارهای مربوط به اعزام به خدمت را تمام کردبنابراین و چند روز بعد، کلیسا را ترک کرد. شین پشت کشیش پنهانمیشدند شد، در حالی که کشیش او را میبرد تا برادرش را بدرقه کنند.
برادرش حتی یک کلمه هم حرف نزد و نگاهی هم به پشت سرشجنگ نینداخت. نیمرخ چهرهاش هنوز هم پر از خشم به نظر میرسید. شین میترسیدرگهایشان که اگر حرفی بزند، دعوایش کند، و تا لحظه آخر هیچ چیزی نگفت.
«صدای» برادرش که همیشه در گوشش میپیچید، دیگر شنیده نمیشد. چند بار شجاعتش را جمعحمایت کرد و او را صدا زد، اما برادرش هرگز جوابی نداد. در نهایت، مجبور شد اینشدن واقعیت را بپذیرد که برادرش هرگز او را نبخشیده است... و تا ابد هم نخواهد بخشید.
جای زخمهای روی گردنش هرگز محو نشدند واگر برای همیشه با او ماندند. همان موقع بودآلباها که توانست چیز عجیبی را از دوردستها بشنود.
نمیتوانست بشنود که صدا چه میگوید؛راه فقط میفهمید که تمام تلاشش رابنابراین میکند تا چیزی به او بگوید.
سرانجام، آن صدا کمکم شروع به رخنه کردن در قالب کلمات انسانی کرد،جنگ اما نمیتوانست تشخیص دهد که چیست. شبیه یک ضبطصوت خراب نبود که مدام یکجریان حرف تکراری را پخش کند، بلکه صدایی بود که تمنای چیز دیگری را داشت.
هیچکس، حتی کشیش هم نمیتوانستامپراتوری آن صدا را بشنود. طبیعتاًبیرحمانهای شین فهمید که آن صدا چیست.
احتمالاً در آن شب، او بهکار دست برادرش کشته شده بود. کشتهنمیماندند شده و از بین رفته بود.
او مرده بود، اما هرگز محو نشده بود، بلکه درگریبانگیرشان این دنیا باقی مانده بود. به همین دلیل بود کهبهراحتی میتوانست صدای ارواحی را بشنود که درست مثل خودش بودند.
تا اینکه یکنبود روز، صدای برادرشخشم در گوشهایش طنینانداز شد.
برادرش مرده بودبهزور و از دوردستها مدامراه او را صدا میزد.
همان روز بود کهبرای شین کارهای اداریاش را انجامفداکاریهای داد و به ارتش پیوست.