چپتر 13: راهاندازی مجدد - فعالسازی
0پنج سرباز در حالت راحتباش ایستاده بودند و تماشا میکردند که چطور دخترک افسر ارتش جمهوری سابق،همانطور از محفظه شیشهای بیرون آمد و به سمت رئیسجمهور فدراسیون قدم برداشت. همگی نوجوان بودند، اما وقارخیلی و متانتی بسیار فراتر از سنشان داشتند. یونیفرمهای نونوار و فولادیرنگشان هم به طرز عجیبی به تنشان مینشست.
با دیدن دختر زیبای سلنا که موهای نقرهایاش هالهاینفر سرخرنگ به خود گرفته بود و یونیفرمی مشکی بههمانطور تن داشت، اخم کرد. کنارش، معاون فرمانده قدبلند زمزمه کرد:
«هی... واقعاً خودشه؟ حسفرمانده میکنم... با چیزی کهخودشه انتظار داشتم فرق داره.»
او با لحنی یکنواخت و بیتفاوت جوابخودشه داد: «احتمالاً اونم داستان خودش رو داره.لحنی همونطور که ما داستان خودمون رو داریم.»
صدای جوابش آمد: «آره، فکر کنم حق با توئه.» نیمنگاهی به معاون فرمانده انداخت که لبخند از روی لبشقضیه پاک نمیشد. دو سالی میشد که پوشیدن این یونیفرم فولادیرنگ ارتش فدراسیون را شروع کرده بود، اما هنوز هم کمیجالب حس غریبی داشت. این موضوع فقط در مورد خودش صدق نمیکرد، بلکه برای آن چهار نفر دیگر هم همینطور بود.
سه نفر دیگر، بدون اینکه حتیبلکه از جایشان تکان بخورند، همانطور که سراینکه جایشان ایستاده بودند زیر لب زمزمه میکردند:
«این قضیه "ملکهمعاون خونین" دیگه چیه؟ چقدرواقعاً بیادبانه. اصلاً بهش نمیاد.»
«هی، فکرمعاون میکنی بتونهقدبلند ما رو بشناسه؟»
«همم... اگه بتونه کهنمیکرد خیلی خوشحال میشم، ولینفر اگه نتونه هم جالب میشه...»
در میان پچپچها، به نظر میرسید گفتوگوی آن دو نفر تمام شده است، چرا که رئیسجمهور دختر را به سمت آنها"ملکه آورد. معاون فرمانده و آن سه نفر دیگر که یکریز وراجی میکردند، فوراً ساکت شدند و همان حالت جدی و سردمیان قبلیشان را به خود گرفتند. شاید این نتیجهی آموزشهای ارتش فدراسیون بود، یا شاید هم بخشی از نمایشی که راه انداخته بودند.
هر پنج نفرشان با دیدن رئیسجمهور وواقعاً دختری که قرار بود دوباره مافوقشان شود، پاهایشانلحنی را جفت کردند و هماهنگ سلام نظامی دادند.
دختر با حرکتی که کمی باواقعاً سبک فدراسیون متفاوت بود، جواب سلامشانفرق را داد و شروع به صحبت کرد.
حالت چهرهاشمورد کمی گرفتهنمیکرد و خشک بود.
«سرهنگ ولادیلنا میلیزه ازصدق ارتش جمهوری سان ماگنولیاچهار هستم. از آشناییتون خوشبختم.»
هه، انگار نشناخت.
آن پنج نفر سریعاً نگاههای کودکانهایواقعاً بین هم ردوبدل کردند؛ درست مثل کسانیداره که شوخی موفقی را پیاده کرده باشند.
و او بهصدق عنوان رهبر وبرای نمایندهشان به حرف آمد:
«ما هم از آشناییتون خوشبختیم،نمیکرد اما نه دقیقاً. هرچند ایندیگر اولین باریه که همدیگه رو میبینیم.»
اِ؟ چشمان سفیدِ نقرهایاش از تعجبزمزمه گرد شد. پسر با لبخندی برداشتم لب، از بالا به او نگاه کرد.
«خیلی وقت گذشته، کنترلکننده یک.»