چپتر 3: در جبهه غرب خبری نیست
0«۱۲۹ روز تاپوست تاریخ پایان!! افتخارگذشتهاش لعنتی به اسکادران پیشتاز!!»
روی یکی از دیوارهای داخلی گاراژی سیاه که رنگش زیر آفتاب و باران پریدهپایین بود، تختهسیاه کهنهای قرار داشت که معلوم نبود چه کسی آن را پیدا کردهرفت است. این کلمات بزرگ با گچ رنگی، شمارش معکوس را روی آن نشان میدادند.
شین چشم از تختهشاسیاش برداشت و نگاهش به این یک خط خوشبینانه رویاینکه تخته افتاد. در واقع، آنها باید صد و نوزده روز دیگر وقت میداشتند.رنگ وقتی کوجو به این اسکادران منتقل شد، هر روز این عدد را بهروز میکرد.
ده روز پیش، او مُرد.
شین که برای نگاه کردن به شمارش معکوس مکث کرده بود، دوباره سرشچشمانداز را پایین انداخت و به سوابق تعمیر و نگهداری روی تختهشاسی خیره شد.زرد «جاگرنات» در آشیانه در حالت آمادهباش بود. او به سمت واحد شخصیاش رفت.
چشمان سرخ و درخشان یک پیروپ و موهای کوتاه یک اونیکس. او خونسرش نجیبزادگان هر دو خاندان پیروپ و اونیکس را به ارث برده بود و درشخصیاش میان کسانی که هشتاد و ششها نامیده میشدند، بارزترین ویژگیهای یک رنگینپوست را داشت.
چهره جذابش با وقار و آرامشی که به سن و سالش نمیخورد، کمی سرد و دستنیافتنی به نظر میرسید. بدن لاغر و پوست سفیدش، هویت گذشتهاش را به عنوان یکی از اعضای اشرافزادگانانبار امپراتوری منعکس میکرد. با اینکه چشمانداز مرز شرقی بیشتر از جنگلها، علفزارها و تالابها پوشیده شده بود، او لباس استتار صحرایی به رنگ زرد خاکی و قهوهای تیره به تن داشت؛ لباسهایی که ازحیاط روی جنازههای انبار ضایعات جمهوری برداشته شده بودند. یقهاش نامرتب بود، اما نیازی به مرتب کردنش نداشت، چون هیچ مافوقی برای نظارت بر آنها وجود نداشت. شالگردن آبیرنگی هم دور گردنش پیچیده شده بود.
صدای غرش ماشینآلات در آشیانه میپیچید؛ خدمه تعمیرات در حالی که سر هم داد و بیداد میکردند، به کارشان ادامه میدادند. در حیاط جلوی آشیانه، عدهای داشتندقهوهای با قوانین عجیب و غریبی بسکتبال دو به دو بازی میکردند. از گوشهای صدای آرامبخش ریف گیتار به گوش میرسید که داشت آهنگ یک انیمه قدیمی راغرش مینواخت. کینو در کابین خلبان با دریچه شفافش لم داده بود و یک مجله خاکبرسری میخواند. به محض اینکه دید شین دارد نزدیک میشود، برایش دست تکان داد.
اینجا شاید خط مقدم بود، اماگذشتهاش اعضای این پایگاه در روزهای بدوناینکه نبرد، زندگی آزاد و راحتی داشتند.
طبق گزارشی که برای کنترلکننده فرستاده شده بود، الان باید زمان گشتزنی در منطقه رقابت میبود. این کار باید یک روال روزانه میبود، اما اسکادرانسمت آن را بیفایده میدانست و انجامش نمیداد. از بین کسانی که میخواستند بیرون بروند، عدهای برای جمعآوری وسایل به شهرهای اطراف میرفتند، در حالی که بقیهجذابش به کارهای روزمرهای که به آنها محول شده بود (آشپزی، شستن لباسها، نظافت، کاشت سبزیجات، غذا دادن به مرغها و غیره) میرسیدند، یا فقط وقت میکشتند.
صدای خشن قدمهای پوتینهای نظامی روی زمینگذشتهاش طنین انداخت و به دنبال آن، فریادیچشمانداز بلندتر از صدای تانک در سراسر آشیانه پیچید.
«شین! شینیپوست نوزن! بازمهویت گند زدی، عوضی!»
کینو مثل یک سوسک از کابین بیرون پرید واشرافزادگان به سایهها پناه برد، در حالی که شین باعلفزارها چهرهای بیتفاوت فقط به کسی که فریاد میکشید خیره شد.
«چیه؟»
«میپرسی چیه،بدن متصدی کفن وسفیدش دفن!؟ ای عوضی...!»
مردی با چهرهای خشن شبیه به سگ نگهبان، که عینک آفتابی به چشم داشتشرقی و چند تار موی سفید لابهلای موهای خاکستریاش به چشم میخورد، با سرعت به سمتلباسهایی شین یورش آورد. او مکانیکی حدوداً پنجاه ساله بود که لباسهای روغنی به تن داشت.
رئیس بخش تعمیر و نگهداری اسکادران پیشتاز، لو آودرهت. شینِ شانزده ساله درچشمانداز میان پردازشگرها یک سرباز کهنهکار محسوب میشد، اما آودرهت یکی از بازماندگان اولینزرد گروه جذب شده در نُه سال پیش بود؛ یک ریشسفید در میان کهنهکارها.
«چرا هر دفعه که میری مأموریت باید اینقدر ماشین روکردن داغون کنی؟ محرک و کمکفنرها بازم دارن تقتق میکنن. چرخهاش اونقدرهاجاگرنات هم ثبات ندارن، چند بار بهت گفتم اینقدر بیکله بازی درنیار!؟»
«ببخشید.»
«فکر میکنی یه ببخشیدِ خشک و خالی قضیه رو حل میکنه!؟ من نمیخوام ازم عذرخواهی کنی،جنگلها میخوام همینجا آدمت کنم. یکی از همین روزا، تو یه نبرد احمقانه به کشتن میدی خودت رو!جمهوری همین الانش هم قطعات یدکیمون داره تموم میشه و تا زمان تأمین تدارکات بعدی، تعمیرات تقریباً غیرممکنه!»
«واحد دوم چی؟»
«آررره واحد دوم رو داریم، اونم همهش به لطف یه فرمانده خاصه که اونقدرپایین واحدها رو داغون کرد تا فقط دو تا واحد یدکی برامون موند! فقط تعمیر وچشمان نگهداری واحد شخصیِ تو، سه برابرِ بقیه پردازشگرها وقت میبره. فکر کردی کی هستی، شاهزاده!؟»
«سیستم فئودالی تولاغر انقلابِ سیصد سالهویت پیش منسوخ شد.»
«تو واقعاً یه بچه پرروی عوضی هستی... با این وضعی که داری ماشینها رو فرسوده و داغون میکنی، تا تاریخشده تأمین تدارکات و مأموریت بعدی، دو سه تا واحد هم کافی نیست، میفهمی چی میگم!؟ ازم میخوای چیکار کنم، دعامرتب کنم که داغونش نکنی؟ بعدش چی، امیدوار باشم که این آهنپارهها تو صد سال آینده نیان یقهت رو بگیرن، هان!؟»
«فیدو احتمالاًلاغر قطعات واحد کوجوهویت رو جمع کرده.»
شین این کلمات را با همانپیش لحن یکنواخت همیشگیاش به زبان آورددوباره و آودرهت برای لحظهای سکوت کرد.
«آره، میتونیم یه سری قطعات یدکی از واحد کوجو دربیاریم... اما دلممنعکس نمیخواد این کار رو بکنم. جدی میگم، فکر نمیکنی یه جای ایناستتار کار میلنگه؟ اینکه قطعات ماشین یه آدم مرده رو بذاری رو ماشین خودت؟»
شین سرش را کمی چرخاند و به زره «جاگرنات» شخصیاش، «متصدیاینکه کفن و دفن»، اشاره کرد. زیر سایبان کابین، تصویر اسپریشدهی یکاستتار اسکلت بدون سر به چشم میخورد که بیلی در دست داشت.
آودرهت فقطلاغر توانست چهرهاش راهویت در هم بکشد.
«الان دیگه گیر دادن بهمیکرد جزئیات فایدهای نداره... منظورت همینه،کردن نه، متصدی کفن و دفن؟»
مکانیک سالخورده متفکرانه سر تکان دادهویت و رو به کرکرههای نیمهباز آشیانه،منعکس به دشتهای بیکران بهاری خیره شد.
آسمان که بسیار بلند و دوردست به نظر میرسید، آبی و بدون ابر بود و هر چیزی را کهپوشیده زیر آن قرار داشت در خود حل میکرد. زیر آن آسمان، گلهای گندم لاجوردیرنگ و سبزههای جوان زمردین میدرخشیدند؛ منظرهاینیازی بیکران که به گورستان میلیونها نفر از هشتاد و ششها تبدیل شده بود که در سراسر میدان نبرد پراکنده بودند.
هشتاد و ششها هیچ گوری نداشتند. آنهاعنوان اصلاً وجود نداشتند و طبیعتاً گوری هممرز نداشتند؛ حتی بازگرداندن جنازههایشان هم ممنوع بود.
خوکهایی که در ظاهر انسان بودند، حق استراحت نداشتند و دوستانشان آزادی سوگواریسرش برای آنها را نداشتند. این وضعیت دنیایی بود که نُه سال پیش توسطواحد کشور خودشان به وجود آمده بود و تا به امروز همچنان پابرجا بود.
«اون کوجوبدن تیکهتیکه شد،پوست مگه نه؟»
«آره.»
مینهای خودکار، سلاحهای ضد نفرِ بدون چهره با چهار دست و پا که بدنشان پر از مواد منفجره بود؛ آنها بهشده قدری شنیع بودند و تا حد زیادی به انسانها شباهت داشتند که اگر از دور دیده میشدند، ممکن بود با تلفات انسانینداشت اشتباه گرفته شوند. کوجو در یک درگیری شبانه برای کمک به اسکادران دیگری رفته بود و یکی از آنها را برداشته بود.
«واقعاً که عالیه.
الان اونجاست، درسته؟»
«احتمالاً.»
شین شخصاً به وجود بهشت یا جهنم اعتقادی نداشت،اشرافزادگان اما دلش میخواست باور کند که روح کوجو اینعلفزارها مکان را ترک کرده و به آرامش رسیده است.
آودرهت نگاهمنتقل کنجکاوانهای بهبهروز او انداخت.
«کوجو شانس آورد کهپوست وقت مردن تو اسکادران تواعضای بود... این بچهها هم همینطور.»
توپ وارد حلقه شد و تور پارهپاره تکان خورد، در حالی که زمین بازی از صدایجنگلها تشویق منفجر شد. آهنگ انیمه با همراهی ریف گیتار در فضا میپیچید و در کنار آن،ضایعات صدای آواز شاد و کلمات نامفهومی که خوانده میشد، در سراسر مزارع داخل اردوگاه طنین میانداخت.
آودرهت خیلی خوب میدانست کههویت منظرهی پیش رویشان هرگز درامپراتوری هیچیک از اسکادرانهای دیگر دیده نمیشود.
نبردهای مداوم. گشتزنیهای روزانه برای مقابله با حملات لژیون. تنش و ترس شدید، روان آدم را فرسودهتعمیر میکرد و در طول نبردها، دوستان از دست میرفتند. از آنجا که هر روز برای آنها بهکوتاه شدت طاقتفرسا بود، هیچ وقت ممکنی برای یک زندگی روزمره انسانی نداشتند، چه برسد به استراحت یا سرگرمی.
با این حال، این اسکادران میتوانست استراحتگذشتهاش کند و نگران هیچگونه حمله دشمن نباشد، بامرز وجود اینکه نمیتوانستند از هیچ حملهای جلوگیری کنند.
«...این بچهها اینجا میتوننهویت تو آرامش زندگی کنن،اشرافزادگان فقط به خاطر تو، شین.»
«اونی که هزینه نگهداریسفیدش زرهش سه برابر بقیهاعضای پردازشگرهاست منم، مگه نه؟»
آودرهت زبانش بند آمد. شین درپیش مواجهه با نگاه ناراضیِ پشت عینکدوباره آفتابی، فقط توانست شانهای بالا بیندازد.
«بچه پررو... فقطلاغر یه شوخی کوچیکهویت کردم، تو جدی گرفتی.»
«من واقعاً ازسفیدش این موضوع ناراحتم. هرچنداعضای تو عملم نشونش ندادم.»
«احمق. کار ما مکانیکها اینه که مطمئن بشیم شما بچهها زنده برمیگردید.اینکه تا وقتی که شماها به خونه برگردید، یکی دو تا واحد کهصحرایی چیزی نیست. هر چقدر هم که سخت باشه، ما باید تعمیرشون کنیم.»
او این کلمات را پشتمیکرد سر هم ردیف کرد وکردن با خجالت رویش را برگرداند.
«...به هر حال، کنترلکنندهمونپوست بازم عوض شده. اینعنوان دفعه چه جور آدمیه؟»
سکوت.
«...آره.»
«آره... یه چیزی بگو دیگه...»
«به نظر میرسه همینطور باشه.»
به خاطر تغییرات مکرر، شین مدتها بوداعضای که اسمهایشان را فراموش کرده بود. درشرقی واقع، پردازشگرها هرگز به وجود کنترلکنندهها اهمیتی نمیدادند.
چون کنترلکنندهها مدتها بود که وظایفشان را رها کرده بودند. وقتی تعداد اینتاگسفلیگهها از حد میگذشت،بیشتر رادار دیگر قادر به انتقال دادهها نبود و ستاد فرماندهی در سرزمین اصلی که فرسنگها دورتر بود،ضایعات نمیتوانست فرماندهی مؤثری داشته باشد. بنابراین، پردازشگرها هرگز به کنترلکنندهها اهمیتی نمیدادند، چون وجودشان هیچ ارزشی نداشت.
در نتیجه، وظیفه کنترلکننده صرفاً به نظارت بر پردازشگر تنزل پیدا کرده بود و گستره کارشان در همین حدتختهشاسی بود. تنها مأموریتی که برای کنترلکننده باقی مانده بود، سرکوب روحیه سرکش هشتاد و ششها با استفاده از پارا-رِیدخاندان بود؛ دستگاهی که به آنها اجازه میداد هر حرکتشان را زیر نظر بگیرند و کاملاً بر آنها مسلط شوند.
شین مکالمات پراکندهلاغر هفته گذشته را بهگذشتهاش یاد آورد و گفت:
«کار نوشتنیم بیشتر شده.هویت انگار باید هر هفتهاشرافزادگان یه گزارش گشتزنی جدید بنویسم.»
«...اونا که اصلاً این گزارشها رو نمیخونن،عنوان تنها آدم گستاخی هم که همون گزارشهایمرز سرسریِ پنج سال پیش رو دوباره میفرسته تویی.»
به عبارت دیگر، او تاریخها و مکانها را تغییر نمیداد و از آن زمان به بعد،سوابق آنها هرگز به گشتزنی نرفته بودند، بنابراین هر چیزی که در گزارش گشتزنی نوشته میشد، دروغ محضموهای بود. شین خودش هم مات و مبهوت مانده بود که چطور چنین گزارشهایی تا الان لو نرفتهاند.
«اشتباهی یه سند قدیمی رو فرستادید؟» شین صدای آرام و زنگدار او را که به این مسئلهبیشتر اشاره کرده بود به یاد آورد و آهی کشید. «فکر نمیکردم شما هم گاهی بیدقت بشید.» دخترضایعات این را در حالی گفت که ریز میخندید؛ خندهای که پر از مهربانی و صداقتِ خالص بود.
«روزی که منصوب شد، باهامون همگامسازی کرد چون میخواست سلام و احوالپرسی کنه. گفتشرقی که از این به بعد باید در ارتباط باشیم، برای همین حداقل روزی یهتیره بار تماس میگیره. فکر کنم تو ارتش جمهوری از این مدل آدما کم پیدا بشه.»
«به نظر آدم مهربونیسفیدش میاد... خب، حالا قرارهاعضای حسابی زجر بکشه. بیچاره.»
شین هم همینعدد فکر را میکردپیش و جوابی نداد.
در این دنیا، عدالتپوست یا آرمانها هر دوعنوان بیقدرت و بیمعنی بودند—
«...آره.»
و به دلایلی، شین رویش راگذشتهاش به سمت دشتهای بیکران بهاری برگرداند، انگارچشمانداز که کسی او را صدا زده باشد.
«بادام تسسس! حالاعدد این واقعاً یه "خوکمُرد ساکن بیرونِ دیوار بزرگ"ـه!»
«خیلی بامزه بود، هاروتو.»
در آشپزخانه ارتش، سئو که شجاعانه داوطلب شده بود تا شعله زیر دیگ بزرگ مربای توتجنگلها را کنترل کند، با لحنی رک و راست به مسخرهبازیِ پسر همتیمیاش در اسکادران جواب داد.ضایعات او یک یشم بود، با موهای بلوند و چشمان سبز، شانزده ساله، کمی قدکوتاه و لاغراندام.
هاروتو، پسر خاندان یاقوتها، که گراز وحشی عظیمی رااشرافزادگان در ورودی حیاط آویزان میکرد، دستانش را باز کردعلفزارها تا خوشحالیاش را نشان دهد و بعد سرش را خاراند.
او آن روز هیچ وظیفهایمیکرد نداشت و برای شکار گرازکردن به جنگل نزدیک اردوگاه رفته بود.
«همم، چرا هیچلاغر واکنشی نشون نمیدی؟هویت خندهدار بود، مگه نه؟»
«اگه بخوام راستشسفیدش رو بگم، یه شوخیاعضای بیمزه بود... اما خب.»
سئو دفترچه طراحیای را که در دست داشت پایین انداخت و شکاری را که جلویششرقی بود برانداز کرد. احتمالاً آن را با یک «جاگرنات» تا اینجا کشیده بودند، اما شکارلباسهایی کردنش برای یک نفر باید سخت بوده باشد، چون گراز به طرز وحشتناکی بزرگ بود.
«معرکهست. خیلی بزرگه.»
«مگه نه!؟ امشب کباب داریم!سفیدش رایدن کجاست؟ اَنجل چی؟ میخواماشرافزادگان شیفت شام رو باهاشون عوض کنم.»
«خب، امروز شین مسئوله. رایدن رفته "شهر"اعضای تا یه سری چیزمیز پیدا کنه، اَنجلشرقی و بقیه دخترا هم امروز مسئول شستن لباسان.»
هاروتو به سئو خیره شد.
«کِی تصمیمش گرفته شد؟»
«احتمالاً... بعد از صبحونه.»
«الان دیگه نزدیک ظهره.»
«آره.»
«...»
با اینکه باید لباسهای کل اردوگاه را میشستند،عنوان اما با شش نفری که مشغول شستوشو بودند،شرقی غیرممکن بود که تا الان کارشان تمام نشده باشد.
محل شستوشو کنار رودخانه بودگذشتهاش و امروز هم یک روزمنعکس آفتابی و روشن بهاری بود.
هاروتو پوزخند شیطنتآمیزی زد.
«...پس الان دارنعدد آبتنی میکنن. رودخونهپیش الان خودِ بهشته، نه!؟»
«قبل از اینکه واقعاًپوست بری بهشت، یادت باشه کهاعضای همهشون با خودشون تفنگ دارن.»
هاروتو در جا خشکش زد. سئو آه عمیقی کشید،امپراتوری ملاقه چوبی را برداشت و دیگ را هم زد. وقتیپوشیده دید مربای توت تقریباً آماده است، آتش را خاموش کرد.
تازه میخواست درپوست دیگ را بگذاردگذشتهاش که پارا-رِیدش فعال شد.
وقتی سئو به خدمت گرفته شد، یک دستگاه رِید در پشت گردنش کاشته بودند و یک تگتعمیر داده به شکل گوشواره هم برای همگامسازیِ ثبتنام داشت. دستگاه رِید و گوشواره همزمان فعال شدند وکوتاه گرمایی توهمزا ایجاد کردند. او با نوک انگشتش به گوشواره ضربه زد و به حالت ارتباطی رفت.
«فعالسازی...»
وقتی پارا-رِید همگامسازی شد، چشمان سبز سئو مثل یخ سرد شدند. هاروتو هممرز در همان نزدیکی بود؛ در حالی که لبخند از روی لبهایش محو شدهخاکی بود، دستش را روی گوشش گذاشت و نگاهی با سئو رد و بدل کرد.
«شین... الان چی شده؟»
محل شستوشو کنار رودخانه بود. رودخانه عریض بود و حجمکردن زیادی از آب به چشم میخورد. شش عضو زن اسکادرانخیره پیشتاز در میان جریان رودخانه داشتند از آببازی لذت میبردند.
«داری چیکاربدن میکنی کایه.پوست زود بیا دیگه.»
کرِنا با دیدن همتیمیاش که داشت این پا و آن پااینکه میکرد، سر جایش ایستاد و او را صدا زد. او موهایاستتار کوتاه قهوهای عقیقی و چشمان طلایی توپاز شبیه به گربه داشت.
او لباس فرم رزمیاش را درآورده و آستینهایش را دور کمرشمنعکس گره زده بود. تاپ زیتونیرنگش در روشنایی روز انحنای بدنش را نشاناستتار میداد، اما هیچکدام از دوستانش با وجود چنین پوششی احساس خجالت نمیکردند.
«نه، خب، وقتیعدد بهش فکر میکنم،پیش یه کم خجالتآوره...»
کایه دختری با موهای مشکی، چشمان سیاه و پوست سفید و ابریشمیِ عاجمانند بود. با اینکه لحن حرف زدنش شبیه پسرهاپوشیده بود، اما یک دختر بود. چشمانش کمی قرمز شده بود، احتمالاً به خاطر اینکه حواسش به تاپی بود که به بدنش چسبیدهکردنش بود. موهای دماسبیاش که به بلندی تزئینات کلاهخود یک شوالیه بود، روی سینه تختش افتاده بود و حالتی جذاب به او میداد.
«اصلاً واقعاً درستهسفیدش که ما داریمعنوان آببازی میکنیم... وااای!!»
اَنجل، با موهای نقرهای مایل به آبیاش که روی کمرش پخش شده بود، با دستهایش آب برداشت و روی کایه پاشید. او لباس فرمش را درنیاورده بود، اما زیپش رالباسهایی تا روی شکمش پایین کشیده بود؛ برای این بانوی شیکپوش، این یک تیپ جسورانه محسوب میشد. موهای نقرهایاش هویت او را به عنوان یک آدولاریا ثابت میکرد، اما از آنجاحالی که چشمان آبی روشنِ مادربزرگِ مادربزرگش، یعنی یک سلستا، را به ارث برده بود، توسط جمهوریِ افراطی به عنوان یک هشتاد و شش شناخته شده و به مرزها تبعید شده بود.
«خیلی سخت میگیری، کایه.بهروز اشکالی نداره، به هربرای حال لباسامون شسته شده.»
بقیه دخترهابدن هم شروع بهسفیدش حرف زدن کردند:
«شین هم درک میکنه.»
«آره واقعاً. خودش همسفیدش گفت امروز هوا گرمه. حتیاشرافزادگان یه لبخند نادر هم زد.»
«خب این تاعدد حدودی قابلدرکه، حتیپیش از اون فرماندهِ سنگدل.»
با گفتن اینلاغر حرف، آنها ناگهانهویت به کرِنا لبخند زدند.
«مـ-منظورم اینپوست نبود! اصلاًهویت منظورم این نبود!»
«اون پسره کهپوست همیشه انگار فکرشگذشتهاش درگیره، کجاش اینقدر خوبه؟»
«گفتم که اینطوری نیست!»
«به هربدن حال، نظرپوست تو چیه، کایه؟»
«شین؟ همم، من شخصاً فکر نمیکنمعنوان آدم بدی باشه. زیاد اهل حرفچشمانداز زدن نیست، خونسرده، اما آدم خوبیه.»
«صـ-صـ-صـ-صـ-صبر کن ببینم، کایه!؟»
کرِنا ناگهان دستپاچه شد ومیکرد کایه خندهاش را فروخورد. ذهن کرِنامکث واقعاً مثل یک کتاب باز بود.
«که اینطور، که اینطور. اما چون هیچکس تورشعنوان نکرده، من اول دست به کار میشم. بیایدشرقی امشب هرچه زودتر یه "شبیخون" شرقی بهش نشون بدیم...»
«کـ-کایه!؟ اِ-اِهم، من هیچ نظری در مورد شین ندارم،امپراتوری اما، فکر نمیکنم این کار خوبی باشه! تو بـ-بایدتالابها بیشتر شبیه یه یاماتو نادشیکو باشی، یا یه همچین چیزی.»
کرِنا با دستپاچگی واکنشسفیدش نشان داد و دخترهااعضای هماهنگ با هم پوزخند زدند.
«خیلی بامزهای، کرِنا.»
یک لحظه بعد،لاغر کرِنا فهمید کههویت سر کار رفته است.
«هـی!»
«یو، پیداتون کردم.»
صدای خشخش از جنگل آمد و همتیمیشان دایا چهرهاش راکردن نشان داد. او پسری قدبلند و لاغر با موهای بلوندخیره روشن و چشمان زمردینی بود که برازنده یک یاقوت کبود بود.
فقط جهتبدن یادآوری، اوپوست یک پسر بود.
«جـییییییییییییییییییییییغ!!!»
«واااای!!!!»
دایا مورد هجوم سلاحهای مافوق صوتِ همه زنها قرار گرفت که احتمالاً از بدوپایین تولد به چنین سلاحهایی مجهز بودند، و در کنار آن انواع و اقسام اشیاءرفت پرتابی به سمتش روانه شد که باعث شد با عجله به پشت بوتهها عقبنشینی کند.
«هی! کی کلتلاغر پرت کرد!؟ اگههویت پر باشه خطرناکه!»
«جـییییییییییییییییییییییغ!!!»
«واااای!!!!»
دایا که در این حملهمیکرد دوم مستقیماً مورد اصابت قرارکردن گرفته بود، بالاخره ساکت شد.
دخترها با عجلهلاغر لباسهایشان را پوشیدندهویت و اَنجل نزدیک شد.
«خب، دایا، چی شده؟»
«خیلی خوب میشد اگهسفیدش الان با یه صدایاعضای ناز میپرسیدی "حالت خوبه؟"، اَنجل.»
«خب حالت خوبه دایا؟»
«آه، تقصیر من بود،پوست لطفاً اینو با اون قیافهاعضای بیتفاوت نگو وگرنه گریهم میگیره...»
کایه چسب لباس فرم رزمیاشگذشتهاش را بست و وقتی دیدمنعکس بقیه هم لباس پوشیدهاند، گفت:
«آره، دایا،لاغر الان میتونی بیایهویت بیرون... چی شده؟»
«آه آره. راستش،عدد امروز به عنوان یهمُرد شغل پارهوقت شدم نامهرسون.»
به نظر میرسید کسی از او خواسته بود پیامی را برساند.امپراتوری کرِنا با دستهایش بیهوده سعی میکرد بدن پرپشتش را که حتی بالباس لباس فرم رزمی هم پنهان نمیشد بپوشاند، و با ناراحتی لب برچید.
«میتونستی از طریقسفیدش پارا-رِید باهامون تماسعنوان بگیری. چرا اومدی اینجا؟»
دایا سرش را خاراند.
«خب، یکم ضایع نیست وقتی دارید واسه خودتون بازی میکنید از طریق پارا-رِیدسرش باهاتون ارتباط برقرار کنم و بعدش تصادفاً داستانهای عاشقانهتون رو فالگوش وایستم؟ احتمالاً همشخصیاش در مورد اینه که "کرِنا واقعاً شین رو دوست داره~" یا یه همچین چیزی.»
«چـی...!»
با شنیدن لحن لوس دایا که خودش هرگز ازامپراتوری آن استفاده نمیکرد، صورت کرِنا مثل لبو سرخ شدتالابها و همتیمیهای زنی که کنارش بودند شروع به پچپچ کردند.
«همم. دید زدنپوست غیرقابلبخشه، اما اینگذشتهاش تصمیمش درست بود.»
«ما شخصاً مشکلیعدد نداریم، اما کرِناپیش قطعاً نمیتونه تحمل کنه.»
«اتفاقاً همینبدن الان داشتیم درسفیدش موردش حرف میزدیم.»
«اوه آره، دفعه بعد کهگذشتهاش شین باهامون همگامسازی کرد، بگید بلنداینکه بگه. اون وقت واکنشش رو میبینیم.»
«کرِنا همین الان گفت که شین خیلیعنوان افتضاحه، همیشه همون خدای مرگِ سنگدله، هیچوقت حالتشرقی چهرهاش عوض نمیشه و اصلاً هم جذاب نیست.»
«مـ-مـ-مـ-مـ-مـ-مـ-مـ-من اینومنتقل نگفتم! دیگهبهروز بس کنید!!»
«خیلی بامزهای، کرِنا.»
«واااای!! احمقها!!!»
کرِنا که توسط همه حاضران (ازگذشتهاش جمله دایا) دست انداخته شده بود، سرشچشمانداز را بین دستهایش گرفت و جیغ کشید.
کایه در حالیعدد که از خندهپیش شانههایش تکان میخورد، پرسید:
«خب، قضیه چیه؟لاغر همون چیزی کههویت قرار بود بگی.»
با شنیدن این حرف،هویت دایا بلافاصله تمام احساساتاشرافزادگان را از چهرهاش پاک کرد.
«آه... از طرفِ شینه.»
و با شنیدن اینبهروز کلمات، چهره دخترها بلافاصله درنگاه هم رفت و جدی شد.
انسان تنهابدن با نانپوست زنده نیست.
هزاران سال پیش، یک منجی آسمانی چنین گفته بود و تا به امروز این جمله به عنوان یک ضربالمثل کلاسیک باقی مانده بود. در زندگی هرخاکی فرد، همیشه به چیزهای اضافهای برای غنی کردن ذهن و جسم نیاز است؛ چیزهایی مثل تنقلات، قهوه، موسیقی، بازی و امثال اینها. خوکهای سفید جمهوری کهپیچیده آنها را در این جهنم رها کرده بودند، هرگز چیزی جز حداقلِ امکانات به آنها ندادند، چون احتمالاً پیش خودشان فکر میکردند نیازی به این چیزها نیست.
از طرف دیگر، اگر انسان میخواستگذشتهاش به زندگی ادامه دهد، مسئله اصلی اینچشمانداز بود که اول شکمش را سیر کند.
«بسیار خبمنتقل فیدو، اینجابهروز یه مشکلی داریم.»
آنجا شهری بود که به تلی از آوار تبدیل شده بود. آنها هر از گاهی این شهر راجنگلها برای پیدا کردن غذاهایی که قابلیت نگهداری طولانیمدت داشتند، سبزیجاتی که در باغچه بعضی خانهها روییده بودند، حیواناتبرداشته خانگیای که پس از فرار از اسارت در هرجومرج جنگ وحشی شده بودند، و وسایل سرگرمیِ رهاشده جستجو میکردند.
آنها در میدانی بودند که زیر آوار مدفون شده بود. معاون فرمانده، رایدن، غذای مصنوعی و نان فشردهای را که در کارخانه پایگاه تولیدرنگ شده و از انبار اضطراریِ پناهگاه حمله در تالار شهر به دست آمده بود، زمین گذاشت. لباس فرمش گشاد بود و بدن عظیم وشالگردن قدبلندش را نشان میداد. او یک آیزنِ اصیل بود؛ موهای کوتاه به رنگ فلز تیره و چهره تیزش، بدنی رباتگونه را به نمایش میگذاشت.
«لاشخور» پهپادی بود که «جاگرنات» را تعقیب میکرد و مهمات و بستههای انرژی آن را تأمین میکرد. این پهپاد بدنیپوشیده دراز و باریک با چهار پای کوتاه داشت و ظاهرش اصلاً جذاب نبود. در این لحظه، یکی از همین «لاشخورها»نیازی که روبهرویش قرار داشت، سرش را پایین انداخته بود و از طریق سنسور نوریِ لنزمانندش، اشیاء پیش رویش را برانداز میکرد.
«کدوم یکی آشغاله؟»
«پی.»
فیدو بلافاصله بازوی مکانیکیاشهویت را دراز کرد و غذایامپراتوری مصنوعی را به کناری انداخت.
رایدن غلت خوردنِ آن شیء سفیدرنگ را تا فاصلهای دور تماشا کرد و نانی را که باقی مانده بودتالابها برداشت و شروع به جویدن کرد. حتی یک پهپاد هم میفهمید که این آشغال است. با توجه به اینکه آنهااما با قاطعیت این چیزها را به عنوان غذا در نظر میگرفتند، حتماً زبان آن خوکهای سفید دچار عفونت شده بود.
تمام اردوگاههای کار اجباری ومیکرد پایگاهها، کارخانههای تولیدی و خودکاریکردن برای تأمین نیازهای ضروری نبرد داشتند.
منبع تغذیه و ورودیهای کنترل تولید از طریق کابلهای زیرزمینی از آن سوی دیوار تأمین میشد؛ این همان سیستم خودکار تأمین غذایی بود که به طرز غیرضروریای شیک بهقهوهای نظر میرسید. با این حال، کسانی که این سیستم را کنترل میکردند همان خوکهای سفیدی بودند که آنها را مثل خوک میدیدند. محصولات تولیدی دارای حداقل کیفیت ممکن بودند؛ چیزیخدمه که به آن غذا میگفتند و از این سیستم به دست میآمد، بدون استثنا شبیه بمبهای پلاستیکی بود و طعمش آنقدر بد بود که ممکن بود آدم را خنگ کند.
بنابراین، اگر کسی میخواست غذای واقعی پیدا کند، باید در میان زبالهدانیهایی که از نُه سالجنگلها پیش رها شده بودند میگشت. خوشبختانه، این اسکادران نیازی به گشتزنی نداشت و زمان و بستههایضایعات انرژی زیادی ذخیره میشد تا همتیمیها بتوانند در حالی که «جاگرنات» را هدایت میکنند، شهرها را بگردند.
«خب فیدو، ما امروز دنبال چیزاییگذشتهاش غیر از اون آشغالاییم. هر چقدر کهچشمانداز میخوای بردار، از جمله انواع دیگه غذاها.»
«پی.»
رایدن که مثل یک ولگرد روی زمین نشسته بود، بلند شد و فیدو با قدمهایی که صدای جیرجیرجنگلها میدادند به دنبالش راه افتاد. یکی از مأموریتهای آنها به عنوان «لاشخورها» این بود که کابینهایشان را بابرداشته هر چیزی از بقایای ماشینها، از جمله پوکه گلولهها، پر کنند. با این حال، دستورات رایدن کمی عجیب بود.
به عبارت دیگر، اصطلاح «لاشخور» فقط یک لقب بود. اگر تدارکات در دستشان حین نبرد کافی نبود، آنها اقلام قابل استفاده را از «جاگرناتها» یا دیگر «لاشخورهای»قهوهای نابودشده برمیداشتند. خارج از نبرد، آنها در میدان جنگ پرسه میزدند و اقلامی را که قابل استفاده بودند جمع میکردند. بنابراین، پردازشگرها به سادگی آنها را «لاشخورها»غرش مینامیدند. آنها همتیمیهای قابل اعتمادی بودند که نگرانی در مورد کمبود مهمات یا بستههای انرژی را برطرف میکردند؛ کرکسهایی که با حرص و طمع، مردههایشان را میگشتند.
فیدو یک «لاشخور» بودسفیدش که پنج سال دراعضای کنار شین حرکت میکرد.
میگفتند شین پس از اینکه جوخهاش با حمله دشمن مواجه شد و او بهپایین عنوان تنها بازمانده جان سالم به در برد، این پهپاد را پیدا کرده بود؛رفت پهپادی که کاملاً نابود نشده بود، اما قدرت حرکتش را از دست داده بود.
این پهپاد حداقلِ قابلیت یادگیری را داشت، اما یک ربات خرابِ پیداشده، هوش کافی برای قدردانی نداشت. با این حال از آن زمان به بعد، فیدو همیشه شین را برای تأمین تدارکات درانبار اولویت قرار میداد، مهم نبود شین به کدام جوخه منتقل شود، فیدو همیشه دنبالش میرفت و هر زمان که به مأموریت میرفت، بلافاصله در کنارش حاضر میشد. برخلاف «لاشخورها» که بویی از احساسات نبردهحیاط بودند، فیدو نوعی وفاداری از خودش نشان میداد. این یک مدل قدیمی بود که در ابتدای جنگ وارد خدمت شده بود و چون مدت طولانیای در خدمت بود، احتمالاً چیزهای بیشتری یاد گرفته بود.
و شین این پهپاد را که مطیعانه به دنبال اربابش میرفت، صرفاًچشمانداز «فیدو» نامید. اسمی که برای یک سگ مناسب بود. مثل پوچی یارنگ شیرو... همانطور که انتظار میرفت، یک جای کارِ ذهن این پسر میلنگید.
«پی.»
«همم؟»
فیدو ناگهان پشتلاغر سر رایدن ایستادهویت و رایدن برگشت.
او به جایی که سنسورهای نوری نشانه رفته بودند نگاه کرد وچشمانداز استخوانهای سفیدی را دید که رنگشان مدتها پیش پریده بود و دررنگ پای درخت عظیمی که در سایه آوار قرار داشت، جمع شده بودند.
«...آه.»
پس به خاطر همین صدایش زده بود. رایدن به جنازه نزدیک شد. لباس فرمش کاملاً پارهپاره بود و بازوهای قطعشدهاش تا آخرینآشیانه لحظه هنوز تفنگ تهاجمی را محکم گرفته بودند. روی گردنش یک پلاک شناساییِ متصل به زنجیر بود و به نظر نمیرسید کهششها یک هشتاد و شش باشد. احتمالاً او یکی از سربازان ارتش ارتدکس جمهوری بود که نُه سال پیش، تا آخرین نفس جنگیده بود.
کمی بعد،
پی
، فیدو صدای الکترونیکی دیگری درآورد و پرسید که آیا میتواند بعضی چیزها را با خودش ببرد. خارجعلفزارها از نبرد، اولویت فیدو برداشتن وسایل بهجامانده از مردگان بود؛ احتمالاً این عادتی بود که از شین یادبودند گرفته بود. با این حال، هرگز به جنازهها دست نمیزد، چون خوکهای سفید بازگرداندن جنازهها را ممنوع کرده بودند.
پس از مکثیعدد کوتاه، رایدن سرشپیش را تکان داد.
«نیازی نیست...بدن فقط همینجاپوست ولش کن.»
او درختی را که روبهرویش بود شناخت. ساکورا. این درختی بود که ریشهاش به خاور دورِ قاره برمیگشت و با شروع بهاراستتار شکوفه میداد. امسال، در فصل شکوفهدهی، با پیشنهاد کایه، تمام اعضای جوخه به دیدن این درخت چشمنواز آمدند تا از دیدن گلهایشهیچ شگفتزده شوند. آن زمان، گلبرگهای صورتی در تاریکی شب با نور ماه کامل در هم آمیخته و منظرهای زیبا خلق کرده بودند.
سرباز روی فرشی از گلبرگها باقی مانده بود و بهامپراتوری گلهای درخشان نگاه میکرد؛ هیچ دلیلی وجود نداشت که اوپوشیده را دفن کنند و نور روز را از او دریغ کنند.
او شاید یکی از آلباها بود، اما نبرد را تجربهکردن کرده بود و جنگجویی بود که جانش را فدای کشورشخیره کرده بود؛ او نباید به عنوان یک خوک سفید شناخته میشد.
پس از یک لحظه سکوت کوتاه،هویت سرش را بالا آورد و گرماییمنعکس توهمزا را در گوشش احساس کرد.
«—به تمام نیروهاییسفیدش که در حالعنوان گشتوگذارن. صدام رو میشنوید؟»
«سئو؟ چی شده؟»
صدای واضح به گونهای به گوش میرسید کهبرای انگار در همان نزدیکی بود. رایدن به عنوانسوابق نماینده تمام اعضای همگامسازی شده در زبالهدانیها، جواب داد.
«یه تغییر ناگهانیلاغر تو گزارش هواشناسی.هویت یه طوفان تو راهه.»
رایدن چشمانش را ریز کرد. در سمت شرق، در آسمانِ بالای مناطقی که تحت کنترلبیشتر لژیون بود، رنگ نقرهایِ کمرنگی دیده میشد که در حال پخش شدن بود؛ رنگی آنقدر محوانبار که او با وجود بینایی استثناییاش، مجبور شد چشمانش را ریز کند تا بتواند تشخیصش دهد.
اینتاگسفلیگههای لژیون به اندازه یک پروانه بودند و میتوانستند نور مرئی و امواج الکترومغناطیسی را جذب و منکسر کنند و سیگنالهاشده را در سراسر میدان نبرد مختل کنند. هر زمان که حملهای آغاز میشد، این پهپادها راه را باز میکردند، رادار دشمنکردنش را از کار میانداختند و به بهترین شکل از متحدانشان محافظت میکردند. آنها نقطه اتکای لژیون در زمان شروع حملات بودند.
«کِی؟»
«حدس میزنم حدوداً دو ساعت دیگه.هویت به نظر میرسه نیروهای دیگه دارن پشتاینکه سر اونایی که بهمون نزدیکترن جمع میشن.
کم وپوست بیش، دارنهویت تجدید قوا میکنن.»
نزدیکترین نیروها آنقدر دور بودند که با چشم دیده نمیشدند و رادار هم ازمرز قبل از کار افتاده بود. با این حال، سئو... نه، کسی که این حرفقهوهای را میزد، میتوانست وضعیت واقعی را طوری تشخیص دهد که انگار کف دستش بود.
«مفهومه. فوراً برمیگردیم —بهروز چیسه، کلوتو. تو ورودیبرای مسیر ۱۲ همدیگه رو میبینیم.»
«مفهومه.»
«به نظر میرسه این دفعه هیچ "شپردی" در کار نیست، فقط یهچشمانداز درگیریِ روبهروئه. ممکنه تو مسیرهای دشمن تغییراتی ایجاد بشه، اما ما نزدیکرنگ نقطه ۳۰۴ کمین میکنیم و با یه ضربه همهشون رو پاکسازی میکنیم.»
رایدن به تیم پیشاهنگِ خود دستور داد و به واحد شخصیاش که خیلیچشمانداز دور نبود برگشت؛ در حالی که سئو این حرفها را در جواب میزد،زرد صدایش پر از اشتیاق برای لبخند زدن بود. رایدن پوزخندی وحشیانه روی لبهایش نشاند.
«فقط "گوسفند"،منتقل هان؟ وقتبهروز خوبیه واسه شکار.»
با اینکه وضعیت واقعی وخیمتر از آن چیزی بود که توصیف میکردند، اما تاکتیکهایچشمانداز «گوسفندها» بدون رهبریِ یک «شپرد» ساده بود و مقابله با آنها بسیار راحتتر بود. باقهوهای داشتن آگاهی قبلی از قدرت دشمن، آنها بیش از هر زمان دیگری احساس آرامش میکردند.
محض رضای خدا، این خدایگذشتهاش مرگِ بزرگِ قدیمی. رایدن این رااینکه در دلش گفت و اخم کرد.
او داشتلاغر به چهسفیدش چیزی فکر میکرد؟
آن خدای مرگِ چشمسرخ کهمیکرد در میدان نبرد پرسه میزدکردن و به دنبال سرهای گمشده میگشت.
رایدن و بقیه به پایگاه برگشتند و هجده واحد دیگر را دیدندمنعکس که در حالت آمادهباش بودند و برای مأموریت آماده میشدند. واحد سئواستتار نزدیکترین واحد به ورودی بود و او مثل یک گربه شیطون لبخند میزد.
«خیلی کندی،پوست رایدن. فکر کردمگذشتهاش رفتی رو مین.»
«تا جایی که میتونستمسفیدش سریع برگشتم. در ضمن،اعضای دیگه شوخی با مین بسه.»
«آه. ببخشید.»
کوجو با یک مینِ خودکار منفجر شده و تکهتکهاعضای شده بود. در این دو ماهی که از تشکیلجنگلها این اسکادران میگذشت، او سومین کشته در عملیات بود.
نرخ کاهش پردازشگرها به شدت بالا بود. هر سال صدها هزار نفر به خدمت گرفته میشدند و یک سال بعد، کمتر از هزار نفررنگ باقی میماندند. اگرچه این در مقایسه با پیشینیانشان که فقط میتوانستند از نزدیک درگیر شوند، پیشرفت بزرگی بود. در آن زمان، تنها راه مبارزه اینآبیرنگی بود که با راکت یا بمب در دست به سمت اردوگاه دشمن هجوم ببرند، به طوری که نرخ تلفات هر روز حداقل پنجاه درصد بود.
در مقابل، با وجود اینکه نرخ کشتهشدگان ایناعضای جوخه به طرز عجیبی پایین بود، اما اینبیشتر واقعیت پابرجا بود که اینجا خط مقدم است.
هیچ میدانمنتقل نبردی بدون دادنمیکرد تلفات وجود نداشت.
فرا رسیدنبدن مرگ همیشه ناگهانیسفیدش و عادلانه بود.
«همه اینجان؟ گوش کنید.»
با شنیدن این صدایسفیدش آرام که تا دوردستاعضای میرسید، همه صاف ایستادند.
نقشه منطقه نبرد اول با پوششی شفاف که حاوی اطلاعاتکردن لازم برای عملیات بود، پوشانده شده بود. شین از قبلخیره روبروی آنها ایستاده بود، انگار که نور ماه بر او میتابید.
چهره سفیدش با لباس فرم آشنای استتار صحرایی و نشان سروان که هویتاینکه او را به عنوان فرمانده نشان میداد، همراه شده بود؛ شالگردن آبیرنگ همچنانرنگ دور گردنش در اهتزاز بود و این یکی از دلایل لقب شوم او بود.
سر این خدای مرگ مدتها پیشعنوان از دست رفته بود، اما زیر شالگردنمرز پنهان مانده بود، یا یک همچین چیزی.
«وضعیت رو براتون توضیح میدم.»
این فرمانده جوخه که ملقب بهپیش «خدای مرگ» بود، نگاههای عبوس همتیمیهایش راسرش در چشمان قرمز و سردش جای داد.
جلسه توجیهی در مورد تعداد دشمنان، مسیرهای پیشروی و اقدامات متقابل برنامهریزیشده بسیار ساده، امامرز واضح بود. تمام پردازشگرها سوار «جاگرناتها» شدند. هر یک از آنها، چه از نظر چهرهتیره و چه از نظر فیزیک بدنی، سربازانی جوان در اواسط تا اواخر دوران نوجوانیشان بودند.
وقتی آخرین قطعه درون دریچهگذشتهاش بسته شد، بیست و یکمنعکس واحد زرهی از خواب بیدار شدند.
«جاگرنات» M1A4، یک سلاح زرهی و پهپاد بدون سرنشینِ چندپا بود که آدمهایی درونش قرار داشتند.
چهار دست و پایش نازک و بلند بودند و بدن کوچک و شفیرهمانندش را باانداخت زره قهوهای روشن، مانند استخوانهایی پیر، نگه میداشتند. این واحد دارای دو مسلسل سنگین بهسرخ عنوان سلاحهای فرعی، یک جفت لنگر سیمی و یک توپ سوارشدهی ۵۷ میلیمتری در پشتش بود.
از دور، این ماشین شبیه یک عنکبوت سرگردان بود و سلاحهای جنگیِ دراینکه حال نوسان در جلو، به همراه توپ اصلی در پشت، به پنجهها ورنگ دم یک عقرب شباهت داشتند. اینجا محل دفن هموطنان هشتاد و ششِ آنها بود.
کمین قرار بود در یک شهر متروکه برپا شود. شین دراینکه گوشهای از یک کلیسای فروریخته پنهان شده بود، در کابین تنگاستتار «جاگرنات» اردو زده بود و چشمانی را که بسته بود، باز کرد.
منطقه این ناحیه کشتار، یک خیابان اصلی بود و آنها به تیمهای مختلفی تقسیم شده و در گوشه و کنار خیابان پراکنده شده بودند تا اطمینان حاصل کنند که میدان دید وانبار شلیکشان با هم تداخل پیدا نمیکند. تیم پیشگام شامل شماره یک و شماره سه (شین و سئو) مستقل از تیم پوششی شامل شماره دو و شماره چهار (رایدن و کایه) عمل کردهکارشان و جناحین خیابان را پوشش میدادند. تیم نارنجکانداز به رهبری شماره پنج (دایا) و تیم تکتیرانداز به رهبری شماره شش (کرِنا) در سمت دیگر خیابان پنهان شده و در جای خود منتظر بودند.
شین با بیتفاوتی به صفحه هولوگرافیک که دیدبرای محدودی داشت خیره شد، تعداد و آرایش دشمنسوابق را شناسایی کرد و چشمانش را ریز کرد.
کابین خلبان «جاگرنات» شبیه به یک جت جنگنده بود؛ با کلیدهای مختلفی که روی جویاستیکهای چپ و راست ردیف شده بودند و یک صفحه نمایش السیدی که ابزارهای مختلف راتیره نشان میداد. اما برخلاف دریچه ضدباد جت جنگنده، کابین «جاگرنات» کاملاً پوشیده بود و دیدن فضای بیرون غیرممکن بود. در عوض، یک صفحه نوری سهبعدی و یک پنجره هولوگرافیک برای نمایشحالی پیامها وجود داشت که اطلاعات را در اختیار خلبان قرار میداد، اما به هیچوجه از تاریکی و فضای تنگ و خفهکننده آنجا کم نمیکرد. میشد گفت که آنجا یک تابوت بود.
آرایش دشمن همانطور که انتظار میرفت بود؛ پراکنده به شکل خوشه گندم. تیم شناسایی در خط مقدم پیشروی میکرد و چهارلباس تیم دیگر در نوک خوشه قرار داشتند. این در واقع همان آرایش تهاجمی کلاسیک و کتابیِ جوخههای زرهی بود. لژیون ازنداشت نظر تعداد و قابلیتها همیشه برتری داشت و از آرایشهای غیرقابل پیشبینی استفاده نمیکرد. به همین دلیل، به راحتی قابل شناسایی بودند.
فارغ از هر پیشبینیای، دشمن همیشه یک نیرویاعضای جنگی بزرگ را میفرستاد تا با برتری عددی پیروزجنگلها شود. این تاکتیکی بود که هرگز تغییر نکرده بود.
در مواجهه با این لژیون، که واقعاً برازنده نامش بود، حتی با دو برابر نیروی انسانی هم پیروزی دشوار مینمودخیره و یک ارتش معمولی احتمالاً از روی ناامیدی و درماندگی عقبنشینی را انتخاب میکرد. با این حال، سبک مبارزه «جاگرناتها»،برده یعنی هشتاد و ششها، همیشه اینگونه بود که با تعداد کم در برابر تعداد بسیار زیاد و طاقتفرسای دشمن میجنگیدند.
ناگهان، شین جملهای از خیلی وقت پیشگذشتهاش را به یاد آورد؛ زمانی که کسیچشمانداز خطی از انجیل را تلاوت کرده بود.
یک نفر.
او دیگر نمیتوانست چهرهسفیدش و صدای آن شخصاعضای را به یاد بیاورد.
تنها چیزی که بهبهروز خاطر میآورد، صحنه آخربرای و آن صدا بود.
و آن جمله.
—اِت اینتروگابات اِئوم.
رایدن شنید که شین از طریق پارا-رِید چیزی زمزمه میکند، انگار که صدایچشمانداز نویز باشد. پایش را پایین گذاشت و صاف نشست. او زیر آوار پنهان شدهخاکی بود، صفحه اصلیاش زیر بتنهای خاکستری دفن شده و رادارش در حالت غیرفعال بود.
شین به زبان مادریشان، یعنی زبان جمهوری، صحبت نمیکرد وکردن او نمیتوانست متوجه حرفهایش شود. تنها چیزی که میشنید این بود:جاگرنات «دیسیت اِی لژیو نومن میهی.» سئو با کلافگی پرید وسط حرفش:
«شین، داشتی انجیل میخوندی؟ خیلیسفیدش بدسلیقهای. مخصوصاً الان که داریاشرافزادگان از اون جمله استفاده میکنی!»
«الان چی گفت؟»
«وقتی مسیح پرسید که آیاهویت اونا شیطانن یا ارواح مرده،امپراتوری جواب دادن: "لژیون"، چون ما بسیاریم.»
رایدن سکوتمنتقل کرد. البتهبهروز که وحشتناک بود.
ناگهان، شخصبدن دیگری درپوست پارا-رِید همگامسازی شد.
«کنترلکننده یک بهسفیدش تمام یگانها. بابتعنوان تأخیرم عذر میخوام.»
صدای دلنشینی شبیه به زنگولهای نقرهای از طریق پارا-رِید به گوششان رسید. به نظر میرسیدشرقی این کنترلکننده جدید پس از آنکه کنترلکننده قبلی از این «خدای مرگ» وحشت کرده و استعفاجنازههای داده بود، به اینجا منتقل شده است. از صدایش برمیآمد که همسن و سال خودشان باشد.
«دشمن در حالعدد نزدیک شدنه. لطفاً درمُرد نقطه ۲۰۸ رهگیری کنید.»
«متصدی کفن و دفن بهسفیدش کنترلکننده یک. تأیید میشه. استقراراشرافزادگان در نقطه ۳۰۴ تکمیل شد.»
شین با لحنی خشک و بیروحعنوان جواب داد. انگار از آن سوی پارا-رِیدمرز صدای نفسنفس زدن ضعیفی به گوش رسید.
«چقدر سریع...لاغر کارت تحسینبرانگیزه، متصدیهویت کفن و دفن.»
کنترلکننده بامنتقل صداقتی واقعیبهروز شگفتزده شده بود.
رایدن در دلش زمزمه کرد: البته کهگذشتهاش همینطوره. شین و دیگر همتیمیهایش نامهای رمز شخصیمرز داشتند که نشان میداد آنها سربازانی کهنهکار هستند.
بیشتر پردازشگرها از شناسههای تماسی استفاده میکردند که بر اساس نام جوخه و شمارهشان بود. کسانی که چنین نامهایی نداشتند، کهنهکارهایی بودند کهصحرایی از یک سال حضور در میدانهای نبردی جان سالم به در برده بودند که نرخ بقا در آنها کمتر از یک درصد بود.نظارت آنها از استعدادها و ویژگیهایی برخوردار بودند که کشتهشدگان هرگز نداشتند؛ آنها شیاطین و خدایان مرگی بودند که در کالبد هیولاها تجسم یافته بودند.
تمام پردازشگرهای اسپیرهد «شناسههای تماس» منحصربهفرد خود را داشتند و کهنهکارهاییمنعکس با چهار یا پنج سال تجربه جنگی بودند. آنها با وجودلباس شاهزادهخانمی که پشت دیوارهای شهر پنهان شده بود، به هیچوجه دستوپابسته نبودند.
اما در عین حال،بهروز رایدن در سکوت تحتبرای تأثیر قرار گرفته بود.
با توجه به آگاهی از اینکه لژیون حمله خواهد کرد، نقطه ۲۰۸ بهاینکه عنوان بهترین نقطه برای ضدحمله استنتاج میشد. یک هفته از شروع به کار اوزرد میگذشت، اما به نظر میرسید که او فقط یک دختر مهربان و ساده نیست.
صدای آژیر.
حسگرهای کنار پاهایشان به صداهویت درآمدند. پنجره هولوگرافیک در برابرامپراتوری او ظاهر شد و زوم کرد.
در مقابلشان، بقایای ساختمانی در انتهای خیابان اصلی که جناحین آن رادوباره پوشش داده بودند قرار داشت و در حالی که خورشید میتابید، نقطه سیاهیسمت در انتهای دیگر پدیدار شد؛ پس از آن، افق با فلز پوشیده شد.
آنها رسیدهاند.
صفحه رادار بلافاصلهسفیدش پر از سیگنالهایعنوان یگانهای دشمن شد.
ارتش هیولایی رباتها در میان زبالهدانهای خاکستریعنوان هجوم آوردند، مانند سایهای که نور رامرز میبلعد و به سمت آنها نزدیک میشدند.
یگانها با نظم چیده شده بودند و بین هر تیم پنجاه تا صد متر فاصله بود. حتی سبکترین آنها، یعنی پیشاهنگهاجاگرنات (آمایزه)، بیش از ده تن وزن داشتند، با این حال وقتی پیشروی میکردند، فقط صدای تقتق نرمی شبیه به استخوان ازکسانی آنها به گوش میرسید و صدای هیچ قدمی شنیده نمیشد. فقط صدای خشخش برگها... در حالی که در برابرشان پخش میشدند.
این منظرهای سورئاللاغر و در عینهویت حال باشکوه بود.
سه جفت پا در جلو پیشروی میکردند و پاهایشان را روی زمین میکشیدند؛مرز واحد حسگر پیچیده زیر شکمشان و مسلسلهای ضد نفر ۷.۶۲ میلیمتری روی شانههایشانخاکی در برابر آنها میلرزید. اینها آمایزههایی بودند که مانند ماهیهای پیرانا به نظر میرسیدند.
نوع شکارچی برد نزدیک (گرگ خاکستری) نیز حضور داشت؛ یگانی وحشتناک شبیهاینکه به یک کوسه ششپا، با راکتاندازهای ضد تانک ۷۶ میلیمتری روی پشتش ورنگ تیغههای فرکانس بالا روی جفت پاهای جلویی که نوری کدر را بازتاب میدادند.
آنها توسط تانکهای پنجاه تنی (شیر) همراهی میشدند که هشت پایشانمکث به سختی وزنشان را تحمل میکرد و توپ بدون خان ۱۲۰ میلیمتریحالت وحشتناک و ویرانگری را حمل میکردند و با غرور به پیش میراندند.
دسته عظیم پهپادهای اینتاگسفلیگه که در آسمان بالای سرشان پراکنده شده بودند، جلوی نور خورشید راشرقی گرفتند و سایههایی روی زمین انداختند. نانوماشینهایی که سیستم خونی و عصبی لژیون را تشکیل میدادند، پوستههاییانبار را به دلیل متابولیسم ایجاد کرده بودند که مانند پودر نقرهای یا برف سفید در هوا میچرخیدند.
پیشاهنگهای آمایزه وارد منطقه کشتار شدند. آنها از کنارامپراتوری اولین تیم در کمین گذشتند و بقیه را بهتالابها جلو هدایت کردند، تا اینکه آخرین شیر هم وارد شد—
همهشان وارد شدند.
شین دستور داد: «آتش.»
همزمان، تمامبدن یگانهای آمادهباشپوست ماشه را کشیدند.
اولین شلیک از تیم چهارم بود که خط مقدم را هدف گرفت و همزمان، تیم یک از پشت توپهایش راشده شلیک کرد. آمایزههای ضعیف و شیرهایی که زره نازکی در پشت داشتند سرنگون شده و در نتیجه از کار افتادندمرتب و قبل از اینکه بقیه لژیون بتوانند خود را آماده کنند، سایر یگانهای رزمی توپهایشان را به میان آنها شلیک کردند.
انفجار. غرش. تراشههای فلزی خرد شدهگذشتهاش و خون نقرهای لژیون، یعنی نانوماشینها، همراهچشمانداز با شعلههای سیاه به اطراف پاشیده شد.
در همان زمان،عدد بیست و یکپیش «جاگرنات» بلافاصله چرخیدند.
برخی از آنها در حالی که پناهگاه خود را ترک میکردند به شلیک ادامه دادند، در حالی که برخی دیگر به سرعتشده پراکنده شدند و با استفاده از موانع به عنوان پوشش، به پشت یا پهلوی همتیمیهایشان که به سمت لژیون شلیک میکردند حرکت کردهچون و سپس آتش گشودند. آنهایی که در ابتدا شلیک کرده بودند، پناهگاه خود را ترک کرده و شروع به دور زدن دشمن کردند.
«جاگرنات» به عنوانسفیدش یک ماشین، یکعنوان شکست تمامعیار بود.
آلیاژ آلومینیوم نازک آن نمیتوانست در برابر رگبار یک مسلسل سنگین مقاومتاینکه کند. اگرچه تحرک آن بسیار برتر از یک تانک شنیدار بود، اماصحرایی قدرت آتش توپ آن در مقایسه با شیر به طرز تاسفباری ناچیز بود.
چهار اندام ظریف آن تنها میتوانستند وزنهای سبکتری را تحمل کنند؛ احتمالاً به این دلیل که زمان برنامهنویسی برای حرکت بسیار کوتاه بود (هرچه تعداد پاها بیشتر میبود، برنامهنویسی پیچیدهتری نیاز داشت)، فشارموهای روی پاها همچنان عظیم بود و پاها به راحتی در زمینهای نرمتر باتلاقهای مرز شرقی تعادل خود را از دست میدادند. رباتهای جنگی در فیلمها و انیمهها اغلب طوری به تصویر کشیده میشدندگذشتهاش که با سرعت زیاد میدوند و میپرند، حتی در هوا، اما اینها برای این ماشین رویایی دستنیافتنی بود. حتی ممکن بود کسی با تمسخر به آن بخندد، زیرا تنها یک تابوت متحرک بود.
«جاگرنات» که با یک ضربه به شدت آسیبپذیر بود، به سختی میتوانست در برابر آمایزههایی با تسلیحات ضعیف مقاومت کند و قادر به مبارزه رودررو با یک گرگ خاکستری یا یک شیر نبود. معمولاً، آنهاجمهوری تنها میتوانستند با چندین یگان هماهنگ شوند و از چشمانداز و موانع برای جبران نقص در تحرک استفاده کنند، به پهلو یا پشت که زره ضعیفتری داشت بخزند و حمله کنند. این تاکتیکی بود کهداشتند به مدت هفت سال سینه به سینه منتقل شده بود؛ برگرفته از پیشینیان هشتاد و ششها که فداکاریهای وحشتناکی کرده بودند، این تکنیکها را توسعه داده، به ارث برده و به دیگران منتقل کرده بودند.
پردازشگرهای جوخه اسپیرهد برای زنده ماندن در سالهای متمادی در میدان نبرد به این تکیه میکردند و بیشتر ازپوشیده هر کس دیگری با این روش آشنا بودند. هماهنگی خاصی در جوخه ایجاد شده بود، به طوری که آنهااما میتوانستند یکدیگر را درک کنند و بدون نیاز به دستورالعملها و تماسهای اضافی، به روانی به مبارزه ادامه دهند.
و،
پیش از آنکهعدد خودش متوجه شود،پیش پوزخندی روی لبانش نشست.
ما اینجابدن از محافظتپوست «خدای مرگ» برخورداریم.
«جاگرناتِ» حامل اسکلت بیسرِ اسپریشده، یعنی «متصدیاعضای کفن و دفن»، به سرعت از میانشرقی ساختمانهای فروریخته و سایههای زیر آوار عبور کرد.
شلیکهای دشمن نمیتوانست به او اصابت کند و او هرگز خطایی در شلیک نداشت. اوشرقی میتوانست به مسیرهای ماهرانهای تکیه کند تا به نقاط کور دشمن حمله کند، یا آنها راجنازههای به منطقه کشتار همتیمیهایش بکشاند تا نابود شوند، فرقی نمیکرد آمایزه باشند، گرگ خاکستری یا شیر.
ماموریت شین این بود که عمداً و به تنهایی به صفوف دشمن هجوم ببرد، هماهنگیانداخت آنها را به هم بریزد و راه خود را باز کند. او بر مبارزه نزدیکسرخ در برابر نیروی پیشروی دشمن تمرکز داشت که سبکی بود که در آن بهترین بود.
سیگنالهای قرمزی که نشاندهنده مهاجمان دشمن بودند ناپدید نشدند، زیرا چشمان قرمز و خونین او دیگرشرقی به راداری که پر از آنها بود نگاه نمیکرد. مانند یک خدای مرگ واقعی، او باجنازههای چشمان سردش دستور نابودی ماشینهای دشمن را صادر میکرد. ناگهان، با نالهای کوچک به خود آمد.
بازم نمیخواد پیداش بشه، هاه؟
این فکر بیمعنی تنها برای لحظهای در ذهنش باقی ماند، قبل از اینکه همراه با انفجار عظیمیجنگلها که بلافاصله پس از کشیدن ماشه رخ داد، پراکنده شود. چشمها و افکارش به سرعت به سمت هدفبرداشته بعدی منحرف شد و در حالی که بیوقفه شلیک میکرد، کارآمدترین دستورالعملهای کشتار را به ماشینهای همتیمیهایش میداد.
«—تیم سه. دشمن رو به سمت خودتون بکشونید و به سمتمکث جنوب غربی عقبنشینی کنید. تیم پنج، موقعیتتون رو حفظ کنید وآشیانه قبل از شلیک صبر کنید تا همه دشمنا وارد منطقه کشتار بشن.»
«دایا (سگ سیاه) به گوشم،سفیدش فهمیدم... اَنجل (سفیدبرفی)، از ایناشرافزادگان فرصت برای خشابگذاری استفاده کن.»
«سئو (روباه خندان) همهویت همینطور. به سمت مااشرافزادگان شلیک نکن، سگ سیاه!»
«هاروتو (فالکه). زاویه ۲۷۰، فاصله ۴۰۰.گذشتهاش داره از ساختمون میاد بیرون. بهاینکه محض اینکه پیداش شد، آتیش بریز.»
«فهمیدم. کینومنتقل (فافنیر)، یهبهروز کمکی بهم بکن.»
زنجیرهای از شلیکهای غرشآسای توپسفیدش از دور به گوش رسیداشرافزادگان و آوارهای روی زبالهدانها لرزیدند.
گرگهای خاکستری با تحرکی غیرمنتظره از دیواری عمود بر زمینمنعکس بالا رفتند تا از بالا حمله کنند، اما به محض اینکهلباس پریدند، توسط شلیک گلولهها تکهتکه شدند و در هوا منفجر گشتند.
شین چشمانش را برای یافتن هدف بعدی چرخانداعضای و حرکات عجیبی از دشمن دید و قبل ازجنگلها اینکه به سرعت نگاهش را برگرداند، متوجه آن شد.
«همه آتشبس و پراکنده شید.»
همه بلافاصله به دستورات ناگهانی پاسخ دادند و هیچکس نپرسید: چرا باید همچیناینکه کار احمقانهای بکنیم؟ تا زمانی که خطوط مقدم در حال تقلا بودند، لژیون نیروهایزرد کمکی میفرستاد. هنوز یک یگان دشمن وجود داشت که خودش را نشان نداده بود.
ویییییییییییییییژژ، صدایپوست وزوز گوشخراشیهویت به گوش رسید.
بمباران از دوردست آمد و بر هر گوشهای فروداشرافزادگان آمد و منجر به انفجارهای ناگهانی شد؛ زمین سوختهعلفزارها و سیاه مانند حبابهایی ترکید و به هوا پرتاب شد.
این آتش پوششی ازبهروز توپهای خودکار ۱۵۵ میلیمتری بود؛نگاه بمبافکنهای دوربرد از نوع «اسکورپیونز».
با کمک رایانه برای محاسبه مسیر، استنتاج شد که توپ از فاصله تقریبی ۳۰ کیلومتری در شمال شرقی شلیک شده است. باشده این حال، این اطلاعات بیفایده بود، زیرا آنها هیچ سلاحی نداشتند که بتواند در چنین فاصله طولانیای حمله کند. کاری که آنهانداشت میتوانستند انجام دهند این بود که چشمانداز و توزیع دیدهبانهای دشمن را که برای تکتیراندازی از راه دور ضروری بودند، اسکن کنند—
«کنترلکننده یک به تمام یگانها. در حالاعضای ارسال مکانهای احتمالی دیدهبانها هستم، سه تاشرقی از اونا. لطفاً شناسایی و سرکوب کنید.»
شین ابرویی بالا انداخت. سه چراغ روی نقشه دیجیتال چشمک میزدند، او آنهاچشمانداز را با توزیع دشمن که خودش متوجه شده بود مقایسه کرد و دستورزرد را به کرِنا، تکتیراندازی که در میان ساختمانهای پشتی پنهان شده بود، داد.
«کرِنا (هفتتیرکش). زاویهعدد ۰۳۰، فاصله ۱۲۰۰،پیش چهار یگان روی پشتبام.»
«فهمیدم. بسپارش به من.»
«کنترلکننده یک، انتقال دادهها از طریق لیزر ممکنهاشرافزادگان موقعیت ما رو لو بده. لطفاً در طولجنگلها عملیات فقط از طریق ارتباط صوتی پیام بدید.»
«...! عذر میخوام.»
«موج بعدی دیدهبانها دارنبهروز میان. لطفاً به استنتاج ونگاه افشای موقعیت دشمن ادامه بدید.»
تق، انگار میتوانست لبخندپوست درخشانی را از آنعنوان سوی پارا-رِید حس کند.
«بله!»
با شنیدن پاسخ قلبی از دختر کنترلکننده،عنوان شین اخم کرد—و هوشیاریاش دوباره با فلشهامرز و هشدارهای ناگهانی به میدان نبرد کشیده شد.
توپها مانند طوفانی میدان نبرد را بمباران میکردند و هیچ توجهی به ماشینهایسرش متحد نشان نمیدادند. چنین تاکتیکهای وحشیانهای قابل استفاده بود، زیرا همه آنها پهپادواحد بودند. رایدن صدای انفجارهای کرکننده را شنید و به دنبال طعمه بعدی گشت.
با نگاهی به مسیر گلولهها، میتوانست ببیند که دشمن هنوز از نظر تعداداینکه برتری دارد. یک ضربه از یک مسلسل سنگین آسیب مهلکی به همراه داشت وزرد انفجار یک توپ تانک به طور طبیعی او را به هزاران تکه تبدیل میکرد.
او از میان پناهگاهها عبور کرد و وارد سایه ویرانهها شد، اماچشمانداز متوجه شد که مهمانی آنجاست. آن «متصدی کفن و دفن» بود. به نظرزرد میرسید گلولههایش تمام شده و طبق معمول از «لاشخور»، یعنی فیدو، تدارکات میگرفت.
«تعدادشون خیلی زیاده.»
«مگه مثلمنتقل شکار نیست؟ فقطمیکرد ازش لذت ببر.»
او قطعاً مکالمه باپوست سئو را شنیده بود،عنوان زیرا پاسخی طعنهآمیز داد.
«...تعداد شیرها خیلی بیشترهویت از حد انتظاره. به نظرامپراتوری میرسه نیروهای کمکی بهشون رسیدن.»
او با لحنی بیتفاوت این را گفت، انگار که داشت یادآوری میکرد در هنگاممرز نمنم باران چتر بیاورند. راستش، رایدن هرگز ندیده بود که شین حتی ذرهای تزلزلقهوهای نشان دهد. او احتمالاً هنگام مرگ، یا حتی پس از مرگ نیز همینطور باقی میماند.
«پوششهای ما محدوده. با این وضعیت،پیش حرکاتمون شناسایی میشه. بهتره قبل ازدوباره اینکه این اتفاق بیفته نابودشون کنیم.»
بازوهای جرثقیل فیدو محفظه مهماتسفیدش را تعویض کرد و خشابگذاری انجامامپراتوری شد. «متصدی کفن و دفن» ایستاد.
«من حساب شیرها رو میرسم.گذشتهاش بقیه دشمنا و فرماندهی آتشمنعکس پشتیبانی رو میسپارم به تو.»
«فهمیدم، متصدی کفن و دفن...هویت بازم قراره اون پیرمرد، آودرهت،امپراتوری سرت داد و بیداد راه بندازه.»
انگار «متصدی کفنعدد و دفن» خندید. ازمُرد میان آوار بیرون پرید.
با حداکثر سرعت ممکن، «جاگرنات» از یک نقطه پوششی به نقطه دیگر میدویداینکه و به سرعت به چهار شیر دشمن نزدیک شد. این اقدامی بود کهرنگ نمیشد آن را صرفاً خودکشی یا حتی بیباکی دانست و دختر کنترلکننده جیغ کشید:
«متصدی کفنپوست و دفن!هویت داری چیکار میکنی...؟!»
یک شیر توپ خود را تنظیم کرد و آتش گشود. «متصدیمنعکس کفن و دفن» به پهلو چرخید و از شلیک جاخالی داد.لباس توپ دیگری شلیک شد و او از آن هم طفره رفت.
آتش، آتش، آتش، آتش؛ هم انسانها و هم پهپادها با توپهای پیدرپی ۱۲۰ میلیمتری به خاکستر تبدیل میشدند، با این حال «متصدی کفنحالت و دفن» توانست از همه آنها جاخالی دهد و رو به جلو حرکت کند. او با دیدن توپها مسیر خود را تنظیم نکرد،میشدند بلکه از طریق تجربه، غرایز و مهارتهای خلبانیِ کابوسوارش، مانند یک اسکلت سفید بیسر که به این سو و آن سو میخزید، عمل میکرد.
چهار شیر که به نظر میرسید عصبانی شدهاند، چرخیدنداعضای و با نگاهی شوم به زمین خیره شدند وجنگلها با سرعتی انفجاری مستقیماً به سمت او هجوم بردند.
بدنههای فولادی مثل همیشه سنگین بودند، با این حال میتوانستند در سکوت از حالت ایستادهبیشتر به حداکثر سرعت برسند و به سمت «متصدی کفن و دفن» یورش ببرند. تحرک دشمنانجنازههای بسیار ناعادلانه بود، که توسط کمکفنرهای قدرتمند و یک محرک خطی بسیار قوی تقویت میشد.
هشت پا کمی خم شدند وگذشتهاش یک یگان ناگهان به بالا پرید تاچشمانداز او را له کند. در این لحظه—
«متصدی کفنمنتقل و دفن»بهروز بلافاصله پرید.
او با پریدن به پهلو از حمله شیر فرار کرد، در هوا چرخید، فرود آمد و دوباره پرید. اوعلفزارها روی پای شیر رفت، روی مفاصلش لگد کرد، بالا رفت، به سرعت به بالای توپ رسید، پاهای جلوییاش را ازنامرتب هم باز کرد، به جلو خم شد و توپ اصلی نصبشده روی بازوی فرعیاش را به زره فولادی دشمن کوبید.
به وضوح مشخص بودهویت که آنجا نازکترین قسمت زرهامپراتوری است؛ درست بالای پشت توپ.
آتش.
فیوز حداقل برد از کار افتاده بود و نارنجک سوراخکننده با سرعت بالا ازپایین میان صفحات فولادی عبور کرد، در حالی که ماده منفجره بسیار قوی که میتوانسترفت سرعت انفجاری معادل ۸۰۰۰ متر بر ثانیه ایجاد کند، در داخل یگان منفجر شد.
«متصدی کفن و دفن» تا زمانی که از روی اولین شیری که دود سیاه از آن بیرون میزد پایین پرید، از قبلشده به شیر دوم چشم دوخته بود. او با چابکی فراوان از رگبار متراکم گلولهها جاخالی داد و در کنار پاهایش، تیغههای فرکانسنداشت بالا را چرخاند؛ یک سلاح مبارزه نزدیک که هیچکس جز شین به آن مجهز نبود، زیرا قدرت فوقالعادهای داشت اما بردش محدود بود.
هنگامی که یگان دوم تعادل خود را از دست داد و زمین خورد، او روی پشتش رفت و برای نابودیاش شلیک کرد و از آن برای مسدود کردنتیره توپ یگان سوم استفاده نمود. در حالی که حسگرهای ضعیف شیر توسط شعلههای انفجار منحرف شده بودند، او یک لنگر سیمی شلیک کرد، به اسکلت یک ساختمان بلندمیپیچید در آن نزدیکی چنگ انداخت و روی یگان سوم پرید که پس از از دست دادن هدفش با جنون توپ خود را حرکت میداد، و به آن شلیک کرد.
«!»
او میتوانست بیحرف ماندنبهروز کنترلکننده را از آنبرای سوی پارا-رِید حس کند.
اگر توسعهدهنده این تابوت از آلیاژ آلومینیوم این توالی از اقدامات رامنعکس میدید، ممکن بود غش کند یا از ترس کف به دهان بیاورد.استتار رایدن در حالی که مبارزه شین را تماشا میکرد، چشمانش را ریز کرد.
«جاگرنات» برای چنین شیوه مبارزهای ساخته نشده بود. این صرفاً یک سلاح انتحاری بود که با یک شلیکتالابها از پا درمیآمد و فاقد قدرت آتش، زره و تحرک بود؛ تنها در صورتی خوب بود که بتواند شلیکنامرتب کند. شکست دادن حتی یک شیر، چه رسد به تعداد زیادی از آنها در این یگان، غیرقابل تصور بود.
طبیعتاً بهایلاغر این کارسفیدش گزاف بود.
پاهای «جاگرنات» شکننده بودند و با این بار اضافی، پس از پایان نبرد کاملاً پاره میشدند، به طوری که به راحتی به هدفی برای سایر یگانهایی که قصد محافظت از نیروهای اصلی، یعنیموهای شیرها را داشتند، تبدیل میشد. با این حال، به لطف تلاشهای او، رایدن و دیگران توانستند بدون نگرانی از بابت شیرها، سایر انواع دشمن را از پا درآورند و نتیجه از قبل مشخصگذشتهاش شده بود. در واقع، رایدن کنجکاو بود که شین چگونه توانسته زنده بماند. نه تنها او نمرده بود، بلکه به مدت پنج سال، این هیولا با چنین روشهایی به زنده ماندن ادامه داده بود.
رایدن همیشه فکرلاغر میکرد که اینهویت مایه تأسف است.
سه سال بود که آنها با هم میجنگیدند. سه سال بود که رایدن معاون فرمانده شین و جانشین او بود. هر دوی آنها «نامهای رمز شخصی» داشتند، اما رایدن هرگزجنازههای نمیتوانست حرکات شین را تقلید کند. او هرگز نمیتوانست از شین پیشی بگیرد. آن خدای مرگ بیسر واقعاً یک نابغه در نبرد بود. نه تنها شانس از او محافظت میکرد،داد بلکه اگر زمان و تجهیزات کافی داشت، شین ممکن بود به هسته حیاتی نابودی کل لژیون به تنهایی تبدیل شود و پتانسیل این را داشت که قهرمان هر دورانی باشد.
با این حال، شین در زمان اشتباهی به دنیا آمده بود. اگر میتوانست زودترمرز ظاهر شود، مثلاً در دوران شوالیههای سالهای دور، یک جنگجوی مشهور میشد و اگرقهوهای در جنگ نهایی بشریت حضور داشت، قهرمانی میشد که نامش در سالنامههای جنگ ثبت میگشت.
این یک میدان نبردبهروز احمقانه بود و اوبرای هیچ امیدی به آن نداشت.
او هیچ کرامت یا حقوق انسانی نداشت، پس از مرگ قبری برایش وجود نداشت و هیچ دستاوردی از خود به جا نمیگذاشت. اولباس صرفاً به عنوان یک سلاح یکبار مصرف استفاده میشد و پس از مرگ رها میگشت تا در گوشهای ناشناخته از میدان نبرد بیفتد؛هیچ این سرنوشت او بود. مانند میلیونها رفیق و متحد در این میدان نبرد، آنها چیزی جز استخوانهای پوسیده از خود به جا نمیگذاشتند.
ابرهای تشکیلشده توسط پهپادهای اینتاگسفلیگه شروع به پراکنده شدن کردند و خورشید روشن به زمین بازگشت، در حالی که لژیونهای باقیماندهلباس زیر پوشش اسکورپیونزها عقبنشینی کردند. پهپادهای سرد هرگز برای فداکاریهای رفقای خود کینهای به دل نمیگرفتند، زیرا هنگامی که تشخیص میدادندنداشت تلفات از حد نصاب فراتر رفته است، به این نتیجه میرسیدند که هدف هرگز محقق نخواهد شد و بلافاصله عقبنشینی میکردند.
خورشید در حال غروب بر «متصدی کفن واعضای دفن» که حالا در میان بقایای شیرها ایستادهبیشتر بود تابید و سایهنمای آن را به نمایش گذاشت.
آن نور همچون مهتابی بودمیکرد که بر تیغه شمشیری باستانیکردن میتابید؛ به شکلی نفسگیر زیبا.
تا زمانی که نبردهای شبانه یا حملاتی از سویاعضای دشمن در کار نبود، چند ساعتِ بین نظافتِ پسجنگلها از شام و خاموشی، وقت آزاد آنها محسوب میشد.
اَنجل آشپزخانه را تمیز کرد، برای همه قهوهاشرافزادگان دم کرد و وقتی برگشت دید که همهجنگلها افراد پایگاه در حیاط جلوی آشیانه جمع شدهاند.
«خیلی خب، یه تیر بههویت آقا خرسه، و دو تا بهمنعکس شوالیه خرگوش. هفت امتیاز برای هاروتو!»
«آخ، دو تا روبهروز از دست دادم. من واقعاًنگاه تو استفاده از کلت ضعیفم~»
«اوهو، فیدو یهو چالش رو سخت کرد!گذشتهاش قوطیها رو به پهلو گذاشت! کینو کهچشمانداز نفر بعدیه، این بار چطور عمل میکنه؟!»
«جدی میگی... آاااه!سفیدش اصلاً نمیتونم! بعدی! نفراعضای بعدی کیه، زود باش!»
«نوبت منه. اِه...پوست کایه تانیا، حالاگذشتهاش چالش رو میپذیره!»
«اوکی، دو امتیاز.»
«وااااای، همه پنج تاپوست تیر به هدف خورد. ازاعضای تو همین انتظار میرفت، رایدن.»
«هع، خیلی آسون بود.»
«ها، مغرور نشو. بروسفیدش اونجا، کرِنا! مهارتهای خداگونهاعضای واقعیت رو بهشون نشون بده!»
«باشه، بسپارش بهعدد من! فیدو، نمیخوادپیش بچینیشون، فقط بندازشون بالا!»
«««وااااااااااااااااااااااای!!!!»»»
«...خدای من، امروز داری کارگذشتهاش رو سخت میکنی، فیدو. اینمنعکس شکل برجی از قبلی سختتره.»
«شین، نوبت توئه.»
«اوهوم.»
«......واااااااااای، همهشونبدن رو زدی. مثلسفیدش همیشه رو اعصاب...»
بعد از شام قوطیهای خالی زیادی وجود داشت و همه کلتهایشان را برای یک بازی تیراندازی بیرون آورده بودند.پوشیده سئو چند تصویر حیوان بامزه روی قوطیها کشیده بود تا امتیازات را مشخص کند، در حالی که فیدو قوطیهای خالینیازی را که در حین تیراندازی بقیه به زمین میافتادند جمع میکرد و آنها را به شکل برج یا هرم میچید.
اَنجل در حالی کهسفیدش این فضای پرهیاهو رااعضای تماشا میکرد، لبخندی زد.
شام بسیار لذیذ بود. آنها گوشت گراز را تکهتکه کرده و روی آتش کباب کرده بودند و مقدار زیادی سس تهیهشده از کشمش بیدانه به آنواحد اضافه کرده بودند که با سبزیجات برداشتشده از مزارع، شیر خشک و سوپ خامه و قارچ همراه بود. غذا خوردن در غذاخوری لطفی نداشت، بنابراین همهوقار شروع به سروصدا کردند و میزها را بیرون آوردند؛ کسانی که مسئول آشپزی بودند کارهای زیادی برای انجام دادن داشتند، در نتیجه همه در آمادهسازی کمک کردند.
لذتبخش بود. او ازپوست بودن در کنار همه دراعضای قلبش احساس خوشحالی عمیقی میکرد.
شین به قوطیهایی که زده بود نگاه نکرد و درمنعکس گوشهای با کمی فاصله از هیاهو، شروع به ورق زدنشده صفحات یک کتاب کرد؛ اَنجل لیوان قهوه را جلویش گذاشت.
«خسته نباشی.»
شین در پاسخ تنها چشمانش را به سمتبرای او بالا آورد. اَنجل سینی لیوانهای قهوه راسوابق به دایا داد، صندلیای روبهروی شین برداشت و نشست.
او به خواندن کتاب قطور ادامه داد و چشمانش روی آن متمرکزمنعکس بود. یک گربه سیاه با پنجههای سفید که جوخه آن را به سرپرستیصحرایی گرفته بود، در حال نبردی سخت با صفحات کتاب بود. اَنجل لبخندی زد:
«جالبه؟»
«نه زیاد.»
شین این را گفت و احتمالاًپیش احساس کرد پاسخش بیش از حددوباره سرسری بوده است، بنابراین ادامه داد:
«وقتی به مسائللاغر دیگه فکر میکنم، خیلیگذشتهاش به این توجه نمیکنم.»
«...میفهمم.»
اَنجل این را گفت و لبخند تلخ و محویاشرافزادگان زد. این به تنهایی چیزی بود که نه اوعلفزارها و نه همتیمیهایش نمیتوانستند بارش را به دوش بکشند.
«بابت همهچیز ممنونم.»
ناگهان، دستگاه رِید داغ شد.
«به همهپوست اعضای یگان.هویت الان وقتتون آزاده؟»
صدای دختر کنترلکننده به صدا درآمد. یک هفته از شروع به کاراینکه او میگذشت و هر روز در این زمان، یعنی بعد از شام،صحرایی بدون اینکه حتی یک روز را جا بیندازد، با همه تعامل داشت.
«مشکلی نیست، کنترلکنندهعدد یک. بابت امروزپیش هم خسته نباشید.»
شین به جای همه جواب داد. چشمانش همچنانعنوان روی کتاب بود، اما گربه اجازه نمیداد صفحاتشرقی را ورق بزند، بنابراین کتاب را بالا آورد.
همتیمیهایی که از بازی خود لذت میبردند، با عجله گلولهها را از کلتهایشان خارج کرده و آنها را در غلاف گذاشتند.لباس دولت برای جلوگیری از شورش احتمالی، استفاده از سلاحهای کوچک را برای تمام هشتاد و ششها ممنوع کرده بود. با این حال،چون از آنجا که هیچکس آنها را بررسی نمیکرد، آنها این سلاحها را از یک تأسیسات نظامی متروکه در آن نزدیکی برداشته بودند.
«آره، تو و جوخهت هم خسته نباشید، متصدیاعضای کفن و دفن... همه دارن بازی میکنن؟ اگهبیشتر مزاحمتون شدم عذر میخوام، پس لطفاً ادامه بدید.»
«فقط داریممنتقل وقت میگذرونیم.بهروز لطفاً اهمیت ندید.»
دختر در روز اولی که همگامسازی شده بودند گفته بود: اگه نمیخواید حرف بزنید میتونید پارا-رِید رو خاموش کنید، بنابراین آنها آن رالباس خاموش کرده بودند و مسابقه پرتاب چاقو راه انداخته بودند. شین در حالی که همتیمیهایش را تماشا میکرد، اینگونه به آنها پاسخ داد. رایدن،مافوقی سئو، کایه و چند نفر دیگر احتمالاً تصمیم گرفته بودند برای خوردن قهوه بنشینند، زیرا صندلیها را کشیدند تا بنشینند یا روی میز نشستند.
«واقعاً؟ به نظرسفیدش میرسه که دارید لذتاعضای میبرید... به هر حال.»
به نظر میرسید کنترلکننده آنها بالاخره تصمیم گرفته بوداشرافزادگان به اصل مطلب بپردازد. شین تقریباً میتوانست چشمان جدیعلفزارها او را ببیند که مستقیماً به او دوخته شدهاند.
«متصدی کفن وعدد دفن. امروز چندپیش کلمهای باهات حرف دارم.»
این بیشتر شبیه یک یادآوری ملایم از طرف یک مشاور دانشآموزی به یک دانشآموز نخبهمرز بود تا سرزنش یک مافوق، و شین جرعهای از قهوهاش را نوشید و کوچکترین اهمیتیتیره نداد. او قصد نداشت به حرفهای کنترلکنندهای که پشت دیوارهای شهر پنهان شده بود گوش دهد.
«درباره چیه؟»
«درباره گزارشهای گشتزنی و نبرد ـه.گذشتهاش به نظر نمیرسه که اشتباهی فرستاده شدهچشمانداز باشن... دیدم که همهشون شبیه هم بودن.»
شین ابروهایش را بالا انداخت.
«همهشون رو خوندی؟»
«فقط قسمتهای بعدسفیدش از اینکه بهعنوان اسپیرهد منتقل شدی.»
«...بازم داریلاغر همون کارسفیدش رو میکنی؟»
رایدن کاملاً مات وبهروز مبهوت به نظر میرسید، امانگاه شین او را نادیده گرفت.
«چه فایدهای داره کهپوست درباره خط مقدم بدونی؟عنوان این یه اتلاف وقته.»
«این یکی از وظایف ماگذشتهاش به عنوان کنترلکنندهست که تاکتیکهامنعکس و آرایشها رو تحلیل کنیم.»
با گفتن اینپوست حرف، کنترلکننده لحنشگذشتهاش را کمی ملایمتر کرد:
«درک میکنم که چون ما اونا رو نمیخوندیم، تو هم چیزی نفرستادی.دوباره این تقصیر ماست و من تو رو بابت این موضوع سرزنش نمیکنم،آمادهباش اما از الان به بعد، لطفاً اونا رو برام بنویس. من میخونمشون.»
چه دردسری.
شین اینطورپوست فکر کرد وگذشتهاش به حرف آمد:
«من تو نوشتن افتضاحم.»
دایا زمزمه کرد: «چقدر لجبازی.» و شین دربرای حالی که صفحهای از کتاب قطور فلسفه درسوابق دستانش را ورق میزد، او را نادیده گرفت.
طبیعتاً، کنترلکننده چون حضور نداشت نمیدانست او دارد چه کار میکند. او احتمالاًاینکه پیش خودش فکر کرده بود که پردازشگری که از کودکی در یک اردوگاه کارزرد اجباری بازداشت شده، ممکن است آموزشهای اولیه را ندیده باشد و با دستپاچگی گفت:
«آه... عذر میخوام. اما اگه اینطوره، فکراعضای میکنم نیاز بیشتری هست که تو نوشتنشرقی آموزشت بدم. مطمئناً بعداً به دردت میخوره.»
«کی میدونه؟»
«...»
کنترلکننده به وضوح دمغ شده بود. سئو در حالی که چاقویی رامنعکس پرتاب میکرد، با بیخیالی خندید: ولی هنوز میتونه کلمات رو بخونه. تیغهاستتار چاقو به شاهزادهخانم تابسوار بامزه خورد و آن را از روی میز انداخت.
کایه در حالی که لیوانشگذشتهاش را با دو دست گرفتهمنعکس بود، سرش را کمی کج کرد:
«نه، به دردت میخوره، مگه نه، متصدی کفن واشرافزادگان دفن؟ به هر حال سرگرمیت خوندنه... مگه الان نداری یهتالابها کتاب فلسفه میخونی؟ یه کم هم سخت به نظر میرسه.»
سکوت وحشتناکیمنتقل از آن سویمیکرد پارا-رِید حاکم شد.
کنترلکننده به حرف آمد. صدایش همچنان مهربان بودعنوان و شاید لبخندی هم بر لب داشت، اماشرقی به دلایلی، فشار غیرعادیای در آن صدا حس میشد.
«متصدی کفن و دفن؟»
«............فهمیدم.»
«لطفاً از این به بعدمیکرد همه گزارشها رو بفرست، متوجهی؟ گزارشهایمکث نبرد رو هم همینطور. همه رو.»
«...نمیشه فقطبدن دادههای ضبطکنندهپوست ماموریت رو بفرستم؟»
«اصلاً. لطفاً اونا رو بنویس.»
شین نوچ کرد. کایه که با احتیاط به صورت او زلمنعکس زده بود، لرزید و دم اسبی پشت سرش تکان خورد. او بلافاصلهاستتار دستهایش را به هم کوبید و برای عذرخواهی سرش را پایین انداخت.
تقصیر تو نیست، امابهروز شین فقط دستش را تکاننگاه داد که یعنی مهم نیست.
خدای من... کنترلکننده آهی کشید و به نظر میرسیداعضای متوجه دلیلی شده بود که چرا شین گزارشها راجنگلها نمیفرستاد. او قلبش را آرام کرد و با جدیت گفت:
«تحلیل تو این زمینه برای تدوین تاکتیکها خیلی مفیده. سوابق نبرد شما به عنوان نیروهایبیشتر نخبه به تسهیل این امر کمک میکنه. برنامهریزی درست باعث کاهش نرخ تلفات در خطجنازههای مقدم میشه و همچنین خسارات شما رو هم کم میکنه، پس امیدوارم که همکاری کنی.»
«...»
شین جوابی نداد و دختر کنترلکننده ساکت ماند.برای شاید او متوجه شده بود که دلیل بیاعتمادیسوابق پردازشگرها به کنترلکنندهها، به خاطر طرف مقابل است.
سپس، لحن دختر شاداب شد،سفیدش احتمالاً برای اینکه فضای معذبکنندهاشرافزادگان قبلی را از بین ببرد.
«به هر حال، تاریخ گزارش به نظر میرسهاشرافزادگان مال خیلی وقت پیش باشه، از کسی گرفتیش؟جنگلها یا از اون موقع تا حالا تغییری نکرده؟»
رایدن با لحنی تمسخرآمیز پرید وسط حرفش: «آه،اعضای این پسر همیشه همینطوری بوده، کنترلکننده یک. اونبیشتر همیشه همینطوری بوده، حتی قبل از اینکه بشناسمش.»
به نظرمنتقل میرسید کنترلکننده بامیکرد گیجی پلک میزند.
«گرگینه، تو خیلیلاغر وقته متصدی کفنهویت و دفن رو میشناسی؟»
کایه شانهای بالا انداخت:
«بیشتر از نصف ما اینجا همینطوریم. مثلاً، دایا (سگ سیاه) و اَنجل (سفیدبرفی) از زمان خدمت اجباری همیشه تو یه جوخهشده بودن، در حالی که هاروتو (فالکه) و من یک سال با هم بودیم. سئو (روباه خندان) و کرِنا (هفتتیرکش) دو سالکردنش پیش با شین (متصدی کفن و دفن) و رایدن (گرگینه) به جوخه ملحق شدن... شما دو تا دو ساله همو میشناسید، درسته؟»
رایدن جواب داد:عدد «سه سال.» وپیش کنترلکننده ساکت شد.
«...چقدر ازبدن زمان خدمتپوست اجباریتون میگذره؟»
«همه تو سال چهارم هستن.گذشتهاش آه، متصدی کفن و دفن بااینکه تجربهترین فرد اینجاست، این سال پنجمشه.»
به نظرلاغر میرسید کنترلکنندهسفیدش دلگرم شده است.
«پس، متصدی کفن و دفن داره خدمتش رو تمومنگاه میکنه... وقتی بازنشسته شدی قصد داری چیکار کنی؟ جایینگهداری هست که بخوای بری، یا چیزی هست که بخوای ببینی؟»
همه توجهشان را به شین جلبهویت کردند. او همچنان به کتاب خیرهمنعکس بود و با لحنی بیروح جواب داد:
«کی میدونه.پوست هیچوقت بهشهویت فکر نکردم.»
«میفهمم... اما، فکر میکنم خوبه کهگذشتهاش الان بهش فکر کنی. شاید چیزی بهچشمانداز ذهنت برسه؛ مطمئنم که لذتبخش خواهد بود.»
ناگهان، شین لبخند زد. گربهمیکرد خوابآلود کنارش گوشهایش را تیزکردن کرد و به او نگاه کرد.
«شاید اینطور باشه.»
یادداشت مترجم
عنوان این فصل اشارهای به رمان معروف «در جبهه غرب خبری نیست» (All Quiet on the Western Front) اثر اریش ماریا رمارک دارد.