چپتر 154: نئوتنی پارهپاره: تقصیر
0«اینکه چه بلایی داره سرتون میاد. چه چیزهایی داره ازتونمیکردند گرفته میشه، چطور دارین آسیب میبینین و چه چیزی رو بایدشده به نسلهای بعدی منتقل کنین. این چیزیه که باید یاد بگیرین.»
وقتی مادرش درست مثل پدرش به میدان جنگ رفت، شین و برادرش تحتخواستند سرپرستی کشیشی قرار گرفتند که در کلیسای اردوگاه بازداشتشان زندگی میکرد. وقتی کشیش گفتپتانسیل که بر درس خواندنشان نظارت میکند، این اولین چیزی بود که به آنها گفت.
او چهرهی پدر و مادرش را از یاد برده بود و خیلی زود، چهره و صدای برادر بزرگترش را هم فراموشمیرسید کرد. اما آن کلمات را به خاطر داشت. شین در آن زمان برای درکشان خیلی کوچک بود، اما از روی اینکهبچههای برادرش چقدر جدی در پاسخ به آنها سر تکان داد، احساس کرد کشیش چیز مهمی گفته است که باید به خاطر بسپارد.
این چیزی بود که شین بعدها متوجهش شد، اما در سراسر اردوگاههای بازداشت، هنوز هم افرادی مثل آن کشیش بودند که به بچهها آموزش میدادند. ابتدا، مردها را برایبتوانند کار اجباری یا جنگیدن در میدان نبرد برده بودند. وقتی مردها مردند، نوبت زنها شد و بعد از آنها بیماران و افراد مسن. در نهایت، فقط سالخوردگان واقعی وهمین کودکان در اردوگاهها باقی ماندند، جایی که دیگر هیچ جامعهی واقعیای در آن وجود نداشت. با این حال، هنوز کسانی بودند که تلاش میکردند به بچهها آموزش پایهای بدهند.
این کار هم برای این بود که بچهها بتوانند هر وقت خواستند چیزهای جدیدی یاد بگیرند و هم برای اینکه بتوانندشده رنجهایی که به آنها تحمیل شده بود را ثبت کنند. و همچنین برای اینکه اگر روزی این بازداشت به پایان میرسید، ایندلیل کودکان پتانسیل ساختن آیندهای برای خودشان را داشته باشند. در آن روزهای ابتدایی، هنوز برخی از مردم به این امید چنگ میزدند.
به همین دلیل، آن دسته از سالخوردگانی که هنوز توان و رمقی داشتند و بچههای بزرگتری که ارادهای در خود میدیدند، کودکانهمچنین کوچکتر را دور هم جمع میکردند و به آنها حداقل آموزشها را میدادند. آنها خواندن، نوشتن و حساب پایهای را به بچهها یادرمقی میدادند. بازرسیهای جمهوری از اردوگاهها هم مانع این کار نمیشد، چرا که سواد خواندن در زمان اعزام بچهها به جنگ به کارشان میآمد.
البته، افراد زیادی هم بودند که در این آموزشهاچیزهای شرکت نمیکردند و بچههایی هم بودند که علاقهای به یادگیریروزی این مهارتها نداشتند، مهارتهایی که در اردوگاهها هیچ کاربردی نداشتند.
شین بهندرت به «مدرسه» میرفت، بنابراین آموزشی که کشیش و برادرش به او میدادند، کاملاً پیشرفته ودیگر جامع بود. کشیش زمانی افسر جمهوری بود و تحصیلاتی در همان سطح داشت. او هرچه میدانست را بهرنجهایی شین یاد میداد، از جمله متون مقدسی که مطالعه کرده بود و همچنین نظرات و مشاهدات خودش را.
کلیسایی که در آن بودند به روستای کوچکی تعلق داشت، اما تاریخچهای طولانی داشت و کشیشهای آن کتابخانهیبگیرند بزرگی از کتابها را جمعآوری کرده بودند. احتمالاً آنجا بزرگترین کتابخانه در میان تمام اردوگاههای بازداشت بود وابتدایی حتی پس از ترک آنجا، شین فکر میکرد که چقدر خوششانس بوده که به آن دسترسی داشته است.
اما با این وجود...
...در آن شبی که شین مورد حملهی برادرشخواستند قرار گرفت... کشیش هرگز به او نگفت که چههمچنین گناهی مرتکب شده که چنین خشمی را برانگیخته است.
«بازم که اینجایی، شین؟»
«پدر روحانی.»
کشیش قدبلند بود و هیکل درشتش جلوی نوری که به داخل کتابخانهی تاریک میتابید را میگرفت. کتابرنجهایی جلد چرمیای که دست شین بود، برای دستهای کوچکش بیش از حد بزرگ بود، به همین دلیل نشستهبرخی بود و آن را روی زانوهایش باز گذاشته بود. این کار باعث شده بود پاهایش کمی خواب برود.
با اعزام ری به جنگ، شین زمان بیشتری را درجدیدی تنهایی میگذراند. بنابراین برای پر کردن وقتهایی که قبلاً باپایان برادرش سپری میکرد، سعی میکرد کتابهای کتابخانهی کلیسا را بخواند.
او نمیدانست چه کار کرده که برادرش را آنقدر عصبانی کرده است. سعی کرده بودماندند به آن فکر کند، اما چیزی به ذهنش نمیرسید. شین با درک اینکه دایرهی لغاتوقت و دانش کافی برای فکر کردن به این موضوع را ندارد، تصمیم گرفت مطالعه کند.
و در حالی که مطالعه میکرد، میتوانست ذهنش را از پرسه زدن در افکاری که ترجیح میداد به آنهارنجهایی فکر نکند، باز دارد. چیزهایی مثل صداهای شبحواری که از وقتی برادرش او را کشته بود میشنید. یا کینهمردم و نفرتی که بقیهی هشتاد و ششهای بیرون از کلیسا، به خاطر اینکه او از نوادگان امپراتوری بود، نثارش میکردند.
یا جای خالی برادرش، کسی که با وجودمیکردند اینکه از زمان ورودشان به این اردوگاه همیشهبگیرند کنارش بود، او را جا گذاشته و رفته بود.
کشیش به چهرهی شین نگاه کرد؛ چهرهای که از روزجدیدی رفتن ری در سه سال پیش، بخش زیادی از حالت ومیرسید احساساتش را از دست داده بود. سپس به زور لبخندی زد.
«شام امشب باید حسابی ضیافت باشه. یه پرنده که از روی یکی ازاردوگاهها درختهای بیرون پایین اومده بود رو گرفتم. خیلی هم بزرگه، پس منتظرش باش...میکردند راستی، دفعهی بعد باید بهت یاد بدم چطور بدون تفنگ حیوونها رو شکار کنی.»
کشیش علاوه بر آموزش و دانش، به او شکار کردن، کار با اسلحه و همچنین اصول اولیهی مبارزه با فلدرستحمیل را هم یاد داده بود. در طول سه سال گذشته، سالخوردگان یکی پس از دیگری مرده بودند و فقط بچههاچنگ در اردوگاه باقی مانده بودند. و از آنجا که داشتند وارد دوران نوجوانی میشدند، اعزامشان به جنگ هم شروع شده بود.
بنابراین کشیش با خودش فکر کرده بود که اگر شین نمیتواند از اعزام شدن فرار کند، حداقل میتواندتحمیل زنده ماندن را یاد بگیرد. شین هم دلش میخواست یاد بگیرد. اگر میمرد، دیگر نمیتوانست از برادرش عذرخواهیمردم کند. همان برادری که به او گفته بود بمیرد، اما شین حداقل میخواست قبل از آن عذرخواهی کند.
«...باشه.»
کشیش با لبخندی تلخ و در حالی که به شوخی شانهای بالا میانداختاردوگاهها گفت: «دوست داشتم بقیهی بچههای بیرون رو هم دعوت کنم، اما... به نظر میادپایهای خیلی از من خوششون نمیاد. پس بیا خودمون بخوریمش تا جونش هدر نره، موافقی؟»
شین در حالی که نگاهش رانداشت از کشیش میدزدید گفت: «...ببخشید. به خاطربتوانند اینه که من اینجا موندم، مگه نه؟»
در حقیقت، کشیش میخواست مهارتهایی که به شین منتقل کرده بود را به بقیهی بچهها هم یاد بدهد. آنها بهثبت این دانش نیاز داشتند تا بفهمند چه بلایی دارد سرشان میآید، روشهای مقابله با آن را بشناسند و مهارتهایی که برایدلیل زنده ماندن در میدان نبرد لازم داشتند را یاد بگیرند. اما نمیتوانست، و دلیلش این بود که شین پیش او بود.
او از نوادگان امپراتوری بود، همان کشوری که این جنگ را آغاز کرده بود، و هشتاد وهمچنین ششها او را دشمنی میدیدند که مسئول رنجهایشان است. و به همین دلیل، شین بدون هیچ دلیلی جزهمین داشتن خون اشراف امپراتوری در رگهایش، توسط همنوعان هشتاد و شش خود مورد آزار و اذیت قرار میگرفت.
در واقع، تنها دلیلی که شین الان در امان بود، قرار داشتن تحت حمایت کشیش بود. کشیش هم یک آلبا بود و هم سربازکسانی سابق جمهوری، برای همین اهالی اردوگاه از او حساب میبردند. علاوه بر این، هیکل درشت و زمخت یک خرس گریزلی را داشت و بهخودشان همین خاطر، هیچ هشتادوششی جرئت نمیکرد مزاحم کلیسایی شود که «قلمرو» او به حساب میآمد؛ مخصوصاً بچههایی که تازه پا به سن نوجوانی گذاشته بودند.
با این حال، اگر آنها را به داخل کلیسا دعوت میکرد، معلوم نبود چه بلایی سر شین میآوردند. بهرنجهایی همین دلیل، با وجود اینکه درهای کلیسا معمولاً به روی همه باز بود، کشیش مجبور بود آنها را بستهمردم نگه دارد. همهی این کارها فقط برای محافظت از شین بود؛ آخرین بچهای که تحت مراقبتش باقی مانده بود.
کشیش سرش را کج کرد و گفت:تلاش «یاد گرفتی عذرخواهی کنی، نه؟ بابت خیلیچیزهای چیزها عذرخواهی میکنی که هیچکدومشون تقصیر تو نیست.»
اما شین بهمیکردند خودش قبولانده بود کهوقت همهی آنها تقصیر اوست.
«قبلاً هم بهت گفتم. اونا همینطوریاش هم از من متنفرن. نمیتونم بچههایی رو که ازم متنفرنجایی به زور بکشونم تا سر میز شامم بشینن و کتابهام رو بخونن، مگه نه؟ اگه کمکچیزهای من رو نمیخوان، تحمیل کردنش بهشون یه جور خشونته. پس نمیتونم کاری براشون بکنم. قضیه فقط همینه.»
«...»
«علاوه بر این... چیزی که واقعاً نگرانم میکنه ری ـه. قبلاً هم بهت گفتم،چیزهای ولی تو تو اون قضیه مقصر نیستی. تو هیچ کار اشتباهی نکردی. هیچکدوم ازساختن اتفاقاتی که اون موقع افتاد به خاطر گناهی نبود که تو مرتکب شده باشی.»
اتفاقی کهتلاش آنجا افتاد،پایهای گناه ری بود.
شین سرش را پایین انداخت. دقیقاً به خاطر همین حرفها بود؛ چونکودکان میدانست این سؤال فقط باعث آزار کشیش میشود، به همین خاطر تصمیمکسانی گرفته بود دیگر از او نپرسد که چه کار اشتباهی کرده است.
پدر روحانی.هیچ این چیزی نیستوجود که میخوام بشنوم...
«شرمنده، یه پیام ازنداشت فرماندهی برام اومد. یه وقتپایهای دیگه در موردش بهم بگو.»
آلیس این را گفت و با عجله ازخواستند سالن غذاخوری بیرون رفت. شین که کاملاً تنهاکنند مانده بود، با چنگالش به جیرهی مصنوعیاش سیخونک زد.
آلیس بهعنوان سروان، نه بین اعضای جوخهاش فرق میگذاشت و نه به کسی لطف ویژهای داشت. بهدیگر لطف همین موضوع، همتیمیهای شین به خاطر خون اصیل امپراتوریاش از او دوری نمیکردند. با این حال، هررنجهایی وقت آلیس حضور نداشت، شین کاملاً تنها میماند؛ چون این بار خودش بود که از بقیه دوری میکرد.
شاید آنها همتیمیهایش بودند، اما پردازشگرهای بزرگتر باعثکسانی ترسش میشدند. تیم نگهداری هم که حتی ازچیزهای آنها بزرگتر بودند، به همان اندازه او را میترساندند.
دیدن آدمهایی که همسنوسال برادرش بودند... دستهایشان،تلاش صدایشان، نگاهشان... همهی اینها خاطرات را برایشچیزهای زنده میکرد. و این باعث وحشتش میشد.
«...نوزن.»
کسی که صدایش زد، رئیس تیم نگهداری، گورن بود. شین اصلاً با او راحت نبود وجایی نزدیک شدن ناگهانیاش باعث شد شین کمی از جا بپرد. بابت این واکنشش کمی احساس عذابچیزهای وجدان داشت، اما گورن از بالا به او نگاه میکرد، با همان موهای قرمزی که برادرش داشت...
با این حال، به نظر میرسید گورن متوجه ترس او شده است. همانجابتوانند روی زمین چمباتمه زد و این کار باعث شد شین کمی احساس راحتیروزی کند. گورن با آن چشمان آبی و صادقش به چشمان پسرک خیره شد.
«نوزن. اون بیرون هرنداشت چی تو چنته داریمیکردند رو کن تا نمیری.»
این حرف باعث شد شین پلک بزند. آلیس همچیزهای کمی قبلتر حرف مشابهی به او زده بود... آیا واقعاًروزی اینطور به نظر میرسید که دارد به سمت مرگش میشتابد؟
«خب... من نمیخوامزنها بمیرم. نمیمیرم، چونافراد حق مردن ندارم.»
«آفرین، همینه. از همین ارادهوجود برای زنده موندن استفاده کن. حواستپایهای باشه آلیس رو تنها نذاری، شنیدی؟»
«...؟»
منظورش ازتلاش این حرفپایهای چه بود؟
«آلیس یه صاحبنام ـه. یه سرباز کهنهکار که سالها توسالخوردگان این میدون نبرد زنده مونده. و این یعنی تا حالاواقعیای کشته شدن خیلی از همرزمهاش رو دیده که تنهاترش کردن.»
شین باهیچ درک این موضوع،وجود چشمانش گرد شد.
هر سال بیش از صد هزار هشتادوشش به میدان جنگ فرستاده میشوند، اما کمترچیزهای از هزار نفر از آنها آنقدر زنده میمانند که سال دوم خدمتشان را ببینند.ساختن زنده ماندن برای مدت طولانی در این جهنم، به معنای تماشای مرگ اکثر همرزمها بود.
«طبق چیزایی که شنیدم، تو استعدادبتوانند داری. استعدادِ جنگیدن و زنده موندن. وتحمیل این یعنی نباید آلیس رو دستتنها بذاری.»
گورن این را گفت و به شالگردنی که دور گردن شین پیچیدهکودکان شده بود، نگاه کرد. در چشمان آبیاش رگهای از درد دیده میشد؛ انگارتلاش داشت به کسی فکر میکرد که جان باخته و دیگر در میانشان نبود.
«فکر کنم از دست دادنوجود تو ضربهی خیلی سختی بهش بزنه.پایهای پس... سعی کن اون بیرون نمیری.»
با شنیدن این حرف، شین ناخودآگاه شالگردنشتلاش را چسبید. به لحظاتی پیش فکر کرد؛ زمانیجدیدی که آلیس آن را به او داده بود.
آلیس ناگهان دستانش را به نرمی دور سر شین حلقه کرده بود، انگار که سرش را در آغوش گرفته باشد. بامیرسید تاریک شدن میدان دیدش و پیچیدن عطر ملایم و خاص یک دختر در مشامش، شین سر جایش خشکش زده بود. سپسبچههای آلیس عقب کشید، و شین وقتی متوجه شد او شالگردن آبی آسمانیاش را دور گردن او پیچیده است، با تعجب پلک زد.
نگاهش طوری بود کهبعد انگار میپرسید «چرا؟»، و آلیسفقط در جواب لبخند زده بود.
«نمیخوای جلب توجه کنه یا کسی ببینتش، مگه نه؟تلاش نمیخوای بقیه، کسی که این کار رو باهات کردهبگیرند سرزنش کنن، و دلت نمیخواد خودت هم مقصر بدونیشون.»
آلیس بدون اینکه از گذشتهی شین یا احساساتمیکردند درون قلبش خبر داشته باشد، لبخند زده بود؛بگیرند لبخندی که در عین جسورانه بودن، بهنوعی تسکیندهنده بود.
«میخوای ازتلاش اون شخصپایهای محافظت کنی، درسته؟»
این حرف باعث شد شین با تعجب سرش را بالا بیاورد.واقعی دقیقاً همین بود. این همان حرفی بود که بخشی از قلبش همیشهحال تشنهی شنیدنش بود. دلش میخواست کسی این حقیقت را به رسمیت بشناسد.
میخواست او را ببخشد. برادرش را. نمیخواست از او کینه به دل بگیرد ووقت متنفر باشد. ری او را مقصر دانسته بود، تا پای کشتنش پیش رفته بود وپتانسیل زخمی روی گردنش به جا گذاشته بود که هرگز پاک نمیشد... اما با این حال...
هنوز هم میخواست برادرشنداشت را بهعنوان کسی که برایشپایهای عزیز است، به یاد بیاورد.
و احساس میکرد آلیسپایهای به او اجازهی چنینخواستند کاری را داده است.
شین درحالیکه شالگردن آلیس را در دست داشت و احساس میکرد هنوز گرمای وجود او را در خود نگه داشته است،وجود با خود فکر کرد. آلیس در آن لحظه، قطعاً او را نجات داده بود. چیزی که به او بخشید، روزنهی کوچکیروزی از رستگاری بود. به همین دلیل، شین میخواست این لطف را جبران کند؛ میخواست چنین رستگاریای را به شخص دیگری هدیه دهد.
پس... اون بیرون نمیر.
«نمیمیرم... قول میدم.»