چپتر 43: شناسایی: دوست یا دشمن؟
0پناهگاه آوارگان مجموعهای از اقامتگاههای پیشساخته و موقت بود. باد و باران فرسودهشان کرده بود و رنگشان زیرخود آفتاب پریده بود. این پناهگاهها که در واقع پادگانهای قدیمی و دستدوم فدراسیون بودند، ارزان به جمهوری فروختهکثیفشان شده بودند. سازههایی ساده و ابتدایی که فقط برای فراهم کردن سرپناهی در میدان نبرد ساخته شده بودند.
با پناهجویان مثل دام رفتار میشد؛ آنها را بهزور در این سازههای حاشیه میدان نبرد جا داده بودندامسال و در مورد غذا، لباس و تجهیزاتی که بهشان میدادند هیچ حق انتخابی نداشتند. در ازای این حمایتکشور ناچیزی که فدراسیون به آنها ارائه میداد، مجبور بودند تن به کارهای طاقتفرسای بازسازی و آموزشهای اجباری رزمی بدهند.
جمهوری سن مگنولیا هنوز یک دولت موقت داشت، اما در حقیقت، زیر پوتینهای فدراسیون لههنوز شده بود. این سگهای امپریالیست که فقط اسم امپراتوری را از روی خودشان برداشته بودند،محافظت با بهانه دروغین محافظت، جمهوری را که برای صلح و برابری ارزش قائل بود، لگدمال میکردند.
دیدن پسران و دختران جوانی که هنوز در اواسط نوجوانی بودند و با چهرههایی بیروح و خمودهمقر پرسه میزدند، مثل خنجری بر قلب بود. در آن سن، آنها باید تحت مراقبت و حمایت والدین وهشتاد جامعهشان میبودند، به مدرسه میرفتند، دنبال مد و سرگرمیهایشان میرفتند و با دوستانشان وقت میگذراندند. اما در عوض...
در میان ویرانههای ساختمانی که زمانی کاخی باشکوه و مقر فرماندهی ارتش بود، حالا پادگانی تازهساز قرار داشت تا واحد جدیدی راضربت که بهار امسال به اینجا اعزام شده بود در خود جای دهد. گروه ضربت هشتاد و شش، واحدی متشکل از آن هشتاد وچون ششهای چندشآور. باز هم آن لکههای ننگ سعی داشتند این کشور زیبا را با رنگهای کثیفشان آلوده کنند، انگار که ارث پدرشان است.
اما کور خواندهاند.ویرانههای چون اینجا کشورکاخی پرافتخار ما آلباست.
«سرهنگ ولادیلنا میلیزه و سروان شینی نوزن. بهعنوان بخشیبازسازی از عملیاتمون برای پسگرفتن مناطق اداری شمالی جمهوری، شمااما دو نفر رو به یه مأموریت فوقسری اعزام میکنم.»
آنها در پایگاه ستاد مشترک بودند، داخل اتاق رئیس ستاد که به دلایلی نامعلوم چراغهایش خاموش بود. ویلم،فرماندهی رئیس ستاد، پشت به پنجرهی آفتابگیر نشسته بود و نور پسزمینه چهرهاش را در تاریکی فرو برده بود.واحدی او به جلو خم شد، آرنجهایش را روی میز گذاشت و درحالیکه حرف میزد، دستش را جلوی دهانش گرفت.
سؤالی که لِناکاخی با چشمانش از شینارتش پرسید کاملاً واضح بود:
این یه کمویرانههای عجیبه. تو ارتشکاخی فدراسیون اینطوری دستور میدن؟
اما شین متأسفانه مثل همیشه بیحالت و خنثی ماند؛ یعنی احتمالاًاجباری مثل همیشه اصلاً به این موضوع اهمیتی نمیداد. یا شایدم آنقدرامپریالیست جا خورده بود که نمیتوانست حرف بزند. لِنا نمیدانست کدامش درست است.
اما درست وقتی که این افکار از ذهنوقت لِنا میگذشت، ویلم با حالتی که انگار حوصلهاش سرمقر رفته و ناامید شده باشد، کمرش را صاف کرد.
«...چیه، هیجانزده نشدین؟ فکر میکردممقر بچههای همسنوسال شما با شنیدن اسمقرار مأموریت فوقسری از خوشحالی بال دربیارن.»
«جزئیات مأموریت چیه؟»
رئیس ستاد از اینکه شین بامجبور آن لحن خشک و بیروحش شوخیرزمی او را نادیده گرفته بود، پوزخندی زد.
«تو واقعاً ضدحالی، سروان نوزن. چند تا نوار از اون کارتونهایی کهویرانههای تو بچگیتون معروف بودن بهت میدم، سعی کن حداقل تو این برههواحد از زمان یه کم از این سرگرمیهای بچگانه لذت ببری... خب، بگذریم...»
یکی از دستیارها وارد اتاق شد و چراغها را روشنتازهساز کرد، سپس یک صفحهی هولوگرامی را فعال کرد و دستهایدهد از نوارهای کارتون و فیلم را روی میز رئیس ستاد گذاشت.
«...برگردیم سر اصل مطلب. افسران عزیزم، یه مأموریت براتون دارم. بهعنوان بخشی ازتازهساز عملیاتمون برای پسگرفتن مناطق شمالی جمهوری، گروه ضربت هشتاد و شش برای عملیاتهشتاد تصرف پایانهی ایستگاه مرکزیِ زیرزمینی در شاریته، پایتخت دوم و شمالی جمهوری، اعزام میشه.»
لِنا خشکشحمایت زد. بالاخرهارائه وقتش رسیده بود.
«اول از همه وضعیت فعلیمون رو توضیح میدم. نیروی بزرگی از لژیون در شمال منطقهی اول، یعنی پایتخت جمهوری، لیبرته اِتپادگانی اِگالیته مستقر شده. از دسامبر سال گذشته، نیروهای مستقر برای بازپسگیری این منطقه ناکافی ارزیابی شدن و مجبور شدن از پیشرویننگ بیشتر دست بکشن؛ هرچند مطمئنم نیازی نیست این رو برای سروان نوزن که میتونه حرکات دشمن رو ردیابی کنه توضیح بدم.»
رئیس ستاد لبخند محویباشکوه به لِنا که درحالا حال تماشای او بود زد.
«ارتش فدراسیون از توانایی سروان در ردیابی دشمن آگاهه و ازش استفاده میکنه تا در جریان فعالیتهای لژیونامسال تو یه منطقهی وسیع قرار بگیره. برخلاف کشور شما که به یه توهم جمعی از عقل سلیم چسبیدهکشور بود، فدراسیون اونقدر دستش باز نیست که یه دستگاه هشداردهندهی باارزش مثل اون رو همینطوری بندازه وسط میدون جنگ.»
«شک دارم اگه جمهوری من رومجبور بهعنوان یه دستگاه هشداردهنده به رسمیترزمی میشناخت، عاقبت به خیری در انتظارم میبود.»
در جمهوری، هشتاد و ششها بهعنوان نژادی مادون انسان در نظر گرفته میشدند که از هیچ حقوقی برخوردار نبودند. اگر او را بهعنوان یکواحد سوژهی تحقیقاتیِ آیندهدار میشناختند، احتمالاً تا الان کالبدشکافی شده و در مایع نگهدارنده قرار گرفته بود... در گذشته، زمانی که سیستم تشدید حسی هنوزکثیفشان در مراحل توسعه قرار داشت، کودکان بیشماری از اردوگاههای بازداشت به آزمایشگاهها برده شده و در آزمایشهای انسانی جانشان را از دست داده بودند.
لِنا به یاد دوستش افتاد؛ کسی که سالها در خفا از این فکر که دوستامسال دوران کودکیاش را به چنین سرنوشتی رها کرده بود، عذاب میکشید. سرگرد هنریتا پنروز، مدیرننگ بخش تحقیقات فناوری تشدید حسی. همان دوست دوران کودکی شین که او فراموشش کرده بود.
«بله، دقیقاً... پایانهی ایستگاه مرکزیِ زیرزمینی شاریته که قراره تصرفش کنین، یه پایگاه تولیدی بزرگ برای این یگان از لژیونهاست.اعزام طبق شناساییهامون، حدس میزنیم که طبقهی چهارم زیرزمین، محل استقرار یه لژیون از نوع تولیدِ خودکار، یعنی یه وایزل باشهآلوده و طبقهی پنجم هم واحد کنترلِ یه لژیون از نوع نیروگاه، یعنی یه ادمیرال رو در خودش جا داده باشه.»
با حرکت دست رئیس ستاد، صفحهای هولوگرامی مقابلشان ظاهر شد که مدل سهبعدیِ پایانهی زیرزمینی را نشان میداد. این پایانه چهاردهسگهای مسیر و بیستوپنج سکو و خط داشت و علاوه بر آن، یک مجتمع تجاری بزرگ در هفت طبقهی زیرزمینی به آننوجوانی متصل بود. ساختار بهشدت پیچیده و تودرتویی داشت و بخشهایی از تأسیسات آن حتی تا ایستگاههای مجاور هم کشیده شده بود.
حتی با نگاه کردن به مدل سهبعدیاش از بالامیگذراندند هم میشد بهراحتی در آن گم شد؛ بیدلیل نبود کهارتش به آن لقب بدنامِ «هزارتوی زیرزمینی شاریته» را داده بودند.
شین بهمحض اینکه مدل را بررسیفرماندهی کرد، چشمانش را ریز کرد. لِناواحد یک لحظه بعد دلیلش را فهمید.
خیلی باریک بود.
کوچکترین تونلها تنها چهار متر طول و عرض داشتند. واناگاندر، واحدی که بدنهی اصلی ارتش فدراسیون را تشکیل میداد، بههیچوجه قادر به حرکت در آنها نبود و حتی یک حرکت اشتباه میتوانست باعث گیر کردن یکمیکردند رگینلیف شود. شرایط محیطی به لژیون هم اجازه نمیداد نیروهای اصلیاش، یعنی شیر و دایناسوریا را مستقر کند، اما چون آنها در موضع دفاعی بودند، میتوانستند در زمین فرو بروند و برای دفع حملات سنگر بگیرند.ارتش این میدان نبرد، جایی که آنها میتوانستند نقاط ضعف زرهشان را پنهان کنند یا کاری کنند که هدف قرار دادن سرشان سخت شود، در واقع میتوانست بدترین محیط ممکن برای رگینلیف با آن قدرت آتش پایینش باشد.
«هدف، نابودی این دو لژیونه. علاوه بر این، ازتون میخوایم این کار رو با کمترین آسیبِ ممکن به بدنهی اینحالا واحدها انجام بدین. ما دادههای اطلاعاتی خیلی کمی در مورد این دو مدل داریم. در صورت امکان میخوایم روشون مطالعهباز کنیم... اما این رو تو اولویت قرار ندین. اگه این کار باعث تلفات اضافی میشه، میتونین بیخیال این هدف ثانویه بشین.»
اطلاعات ثبتشدهی بسیار کمی از ادمیرال و وایزل که در اعماق قلمروهای لژیون پنهان شده بودند، وجود داشت. حتی جمهوری هم درضربت اوایل جنگ فقط چند بار محدود با آنها روبهرو شده بود. خوشبختانه در آن زمان هنوز سربازان نیروی زمینی در میادین نبردخواندهاند حضور داشتند، برای همین توانسته بودند گزارشهای نسبتاً مفصلی از مشاهداتشان ارائه دهند. با یادآوری این موضوع، لِنا دستش را بالا برد.
«اجازه هست سؤالی بپرسم، قربان؟»
رئیس ستاد لبخندی مؤدبانه زد.
«البته سرهنگ میلیزه... شنیدن لحن احترامآمیز نسبتدوستانشان به افسران مافوق خیلی لذتبخشه، برخلاف یه سروانِکاخی بیروح خاص که ترجیح میدم اسمی ازش نبرم.»
لِنا از گوشهی چشم نگاهیمقر به شین انداخت و شین همقرار خودش را به آن راه زد.
«ادمیرال نوعی از لژیونه که با تبدیل انرژی خورشیدیفرماندهی به الکتریسیته، پکهای انرژی تولید میکنه. چطور میتونه زیرِامسال زمین و بدون دسترسی به نور خورشید برق تولید کنه؟»
بر اساس گزارشها، ادمیرال یک لژیون عظیم و پروانهمانند با بالهایی از جنس پنلهای خورشیدی بود که دستههاییاما از ادلفالترهای بهاندازهی کف دست، یعنی لژیونهای نوعِ توسعهدهندهی ژنراتور، آن را همراهی میکردند. ادمیرال نمیتوانست بالهای عظیمش رادیدن زیر زمین باز کند و اصلاً نور خورشیدی هم در کار نبود که بخواهد با آن برق تولید کند.
«اگه بخوام دقیقتر بگم، اونا معمولاً به تولید انرژی خورشیدی متکی هستن. طبق گزارشی که از پادشاهی متحد دریافت کردیم، بین لژیونهایی کهقرار باهاشون درگیرن، ادمیرالی وجود داره که از انرژی زمینگرمایی برای تولید الکتریسیته استفاده میکنه. توانایی سازگاری با شرایط، یکی از ویژگیهای بارز لژیونهاستزیبا که نشوندهندهی قابلیت یادگیری بالای اونهاست... علاوه بر این، طبق برآوردهای ما، این ادمیرال داره از همجوشی هستهای برای تولید برق استفاده میکنه.»
«همجوشی هستهای...؟ ولی این که...»
«این تکنولوژی حتی اینجا تو فدراسیون هم هنوز تو مراحل آزمایشیه، که یعنی دستیابی بهش برای لژیون کاملاً ممکنه. بههرحال، لژیونها بخش زیادی از همون تکنولوژیهایی رو به ارث بردن که امپراتوری ما بهشونسعی افتخار میکرد... این یکی دیگه از دلایلی بود که مورفو در جریان حملات گستردهی سال گذشته داشت به سمت جمهوری میرفت. هرچی الکتریسیتهی بیشتری به ریلگان برسه، سرعت اولیه، قدرت و بردش بیشتر میشه. اگهپایگاه مورفو فقط پشت دیوارها مستقر نمیشد و به منبع انرژی بیپایانِ یه ژنراتور همجوشی هستهای هم دسترسی پیدا میکرد... در کمترین حالت، فدراسیون ما و کشورهای اطرافمون با یه حملهی یکطرفه به خاکستر تبدیل میشدن.»
«...»
شین نفرمیبودند بعدی بود کهدنبال به حرف آمد:
«سرتیپ.»
«بله، سروانِ بیروحِ من؟»
«افسر فرماندهی گروه ضربت هشتاد ومجبور شش سرهنگ میلیزه نیست، بلکه سرهنگرزمی ونزله. چرا سرهنگ ونزل اینجا نیست؟»
رئیس ستاد شانهایمدرسه بالا انداخت وسرگرمیهایشان لبخند محوی زد.
«خب، مگه واضح نیست؟ اینجور عملیاتها نیازی به جلسهی توجیهی ندارن وواحد ما هم معمولاً فقط فایلهای اطلاعاتی رو براتون میفرستیم. راستش جدا ازواحدی دستورالعملِ این عملیات، چیز دیگهای هم بود که میخواستم بهتون نشون بدم.»
«...»
لِنا با خودش فکر کرد: خیلی خب، بهطاقتفرسای این آدم اصلاً نمیشه اعتماد کرد. شین هم کهداشت کنارش ایستاده بود، احتمالاً دقیقاً همین فکر را میکرد.
رئیس ستاد از جایش بلند شد و گفت که برای رفع خستگیِ اینهمه پشتمیزنشینی، خودش آنها را تا مسیری همراهیحالا میکند. لِنا در راهروی پایگاه ستاد مشترک دنبالش راه افتاد، اما ناگهان متوجه چیزی شد و به اطراف نگاه کرد. آنهالکههای از مسیری که آمده بودند برنمیگشتند. نگاهش را به شین دوخت که با چشمانی ریزشده در حال بررسی محیط اطراف بود.
«قربان...»
ویلم، رئیس ستاد، بدون اینکه حتی نگاهی به او بیندازد، به سمت دری در انتهای راهروجدیدی رفت. قفل شناساییِ در غیرفعال شد و او در را هول داد و باز کرد. سپس بهننگ آن دو نفر که سر جایشان خشکشان زده بود نگاهی انداخت و اشاره کرد که داخل شوند.
سقف اتاق آنقدر بلند بود که به نظر میرسید طبقهی بالایی را برداشتهاند تا این فضا را ایجاد کنند و حالا آنهاامپریالیست در طبقهی دومِ این فضا قرار داشتند. پایینِ نردهها، دفاتری پر از سربازانی بود که بازوبند تیم تحلیل اطلاعات را بسته بودند وخموده به کارشان میرسیدند. چند نفر از آنها داشتند به صفحهای هولوگرامی که در هوا پخش میشد نگاه میکردند؛ احتمالاً همان سوژهی تحلیلشان بود.
صفحهی هولوگرامی نوعی اتاق جلسه را نشان میداد که با همان سبکویرانههای معماریِ خفقانآورِ سالهای پایانی امپراتوری طراحی شده بود. صدای ارنست در اتاق طنینجدیدی انداخت، اما اثری از خودش نبود. او خارج از کادر دوربین قرار داشت.
«—یه شکایت دیگه درباشکوه مورد نحوهی برخورد باحالا هشتاد و ششها، نماینده پریمور؟»
لحنش بهطرز عجیبی سرد و خشک بود. روی صفحه، زنی که پریمور نامیده میشد، باواحد وقار لبخندی زد. او موها و چشمان نقرهایِ یک آلبا را داشت و نشان پرچمچندشآور پنجرنگی را به سینه زده بود که نشان میداد مقامی در دولت موقت جمهوری دارد.
«بله... همونطور که تا حالا چند بار هم اشاره کردیم، هشتاد و ششهایی کهمگنولیا کشور شما از ما گرفته، همگی سلاحهای متعلق به جمهوری سن مگنولیا هستن. اونا داراییِدروغین قانونیِ کشور ما به حساب میان. ازتون میخوایم که فوراً اونا رو به ما برگردونین.»
«چی...؟!»
لِنا ناخواسته فریاد زد و رئیس ستاد دستش را بالا آورد تا او را ساکت کند.اینجا لِنا به او نگاه کرد و دید که زیر کلاه نظامیاش پوزخند محوی زده است. لِناداشتند بالاخره حقیقتِ پنهان در پسِ آن لبخند بیرحمانه را فهمید. دلیل واقعیاش برای احضارِ امروزِ آنها...
...این بود کهویرانههای این را بهکاخی آنها نشان دهد...
زنِ داخل تصویر—همانناچیزی که پریمور نام داشت—بهکارهای خواستههای یکطرفهاش ادامه داد:
هشتاد و ششها نژادی پستتر بودند؛ دامهایی در قالب انسان. فدراسیون هیچ حقی برای تصاحب آنها نداشت.مقر اصلاً فدراسیون هیچ توجیهی برای نگهداشتن ارتش خود در خاک جمهوری نداشت. پس باید هشتاد و ششهاضربت را پس میدادند، به ارتششان دستور عقبنشینی میدادند و حاکمیت جمهوری را به صاحبان برحقش، یعنی آلباها برمیگرداندند.
به نظرزمانی میرسید ارنستباشکوه پوزخند زده است.
«برنامهمون این بود که به محض پس گرفتن مناطق شمالی، دفاع روپادگانی به ارتش شما بسپریم. اما واقعاً قصد دارید با همون روشهایی جلوی لژیونضربت رو بگیرید که جدا از ظالمانه بودنشون، شش ماه پیش هم شکست خوردن؟»
«البته. ما آلباها عالیترین شکل حکومت رو در تاریخ بشریت تأسیس کردیم: سیستمیبدهند که در اون نژاد برتر بالاتر از تمام نژادهای دیگه قاره قرار میگیره.خودشان ما هرگز از لژیون شکست نمیخوریم، چون اونا ساختهی دست یه نژاد پست هستن.»
چشمانش نشانمیبودند میداد کهمیرفتند کاملاً جدی است.
حتی فدراسیون که بزرگترین قلمرو و قدرت نظامی قاره را در اختیار داشت، برای مقابله بااینجا لژیون مجبور به تغییر استراتژیهایش شده بود، اما این زن عملاً از همین حالا اعلام پیروزیداشتند میکرد. او تا این حد به برتری آلبا بر سایر نژادها در هر زمینهای اطمینان داشت.
این آدم... این...ویرانههای آدم متعصب... واقعاًکاخی چنین حرفی زد.
«عقبنشینی شش ماه پیش ما رو میشه به پای بیکفایتی هشتاد و ششها گذاشت. ما بهشون سلاحهای فوقالعادهای دادیم، خیلی بهتر از چیزی که یه مشت دام اصلاً بتونن آرزوش روصلح بکنن، اما با این حال در طول یک دهه نتونستن به پیروزی برسن. و طبق بازرسیهای ما، فروپاشی گرانمور در طول اون حمله اسفناک لژیون، به خاطر چند نقص ساختاری توی طراحیشعوض بود. این یه خرابکاری به دست هشتاد و ششهایی بود که اون رو ساختن. اون منحرفهای کندذهن و تنبل... این بار، اونا رو مجبور میکنیم تحت فرماندهی برتر و کارآمد ما بجنگن.»
ویدیو تمام شد. لِنا دردنبال حالی که لبش را میگزید،عوض به صفحه تاریک خیره ماند.
دوباره.
دوباره آدمهایی کهویرانههای اینطوری فکر میکنن دارنباشکوه جمهوری رو رهبری میکنن...
«پس اونا میخوان بعد از رفتن ارتش فدراسیون، دوباره دفاع ازاجباری جمهوری رو بسپرن دست هشتاد و ششها. واقعاً اصلاحناپذیره که چقدرامپریالیست درک پایینی از وضعیت جنگ دارن و حس عدالتخواهیشون چقدر تحریفشدهست.»
خندههای تمسخرآمیز و تند رئیس ستاد برای او بهشدت دور به نظر میرسید. او حتی نمیتوانست بهمقر چشمان شین که درست کنارش ایستاده بود نگاه کند... نه، اصلاً دلش نمیخواست به او نگاه کند. احتمالاًهشتاد شین هم با همان نگاه سرد و خونسردی که به بقیه آلباها میانداخت، داشت به لِنا نگاه میکرد.
شین با لحنی ساده گفت:
«...پس اگه ما بهساختمانی دردتون نخوریم، قصد داریدمقر به خواستههاشون تن بدید؟»
«بعد از اینکه دلسوزیهای پیشپاافتاده غیرنظامیهامجبور تموم بشه، و اگه ببینیم دیگهرزمی برامون کاربردی ندارید، بله، احتمالش هست.»
رئیس ستادمیبودند از نگاه سرددنبال شین جا نخورد.
«تو این مقطع دلیلی برای کجخلقی وجود نداره، هشتادپادگانی و شش. مگه شماها مدرک زندهی این نیستید کهخود همه آدما در نهایت به همین جا ختم میشن؟»
شین آه کوتاهی کشید.
«...بله.»
«به هر حال، اون زن داره بهسرعت بین شهروندان جمهوری سابق حمایت جمعساختمانی میکنه و موقعیتش رو توی دولت موقت بالا میبره. اون رهبر "محفل مقدس شوالیههایامسال وطنپرست، خونخالص و سفیدِ خالص مگنولیا"ست، و خواستههاشون هم، خب، همونطور که شنیدید همینه.»
«...این یهزمانی جور اسم رمزمقر توی ارتش فدراسیونه؟»
«من فقط همونطوریویرانههای صداشون کردم که خودشونباشکوه خودشون رو صدا میزنن.»
«...»
شین آهیمیبودند سنگین و حاکیدنبال از انزجار کشید.
«و این... شوالیههاکاخی چه ربطی بهفرماندهی مأموریت ما دارن؟»
او اسممیان آنها راساختمانی کوتاه کرد.
«میتونید این رو فقط یه هشدار در نظرطاقتفرسای بگیرید و نه بیشتر... بیاید امیدوار باشیم کهدولت همه اینا فقط ترس بیمورد من باشه، باشه؟»
اما خواستههای شوالیههای وطنپرست مثل خاری در قلب لِنا فروعوض رفته بود. در حالی که پروندههای پرسنلی ۱۳۹ پردازشگر تازهمنصوبشده درپادگانی هوا روبهرویش نمایش داده میشد، لِنا غرق در افکارش نشسته بود.
هشتاد و ششها در جمهوری به دنیا آمده و بزرگ شده بودند، اما آنجا برایشانامسال هیچ شباهتی به خانه نداشت. با این حال، شاید روزی آرزو میکردند به زادگاهشان برگردند.ننگ اما اگر جمهوری در آن زمان قرار بود چنین وضعیتی داشته باشد... احتمالاً هرگز برنمیگشتند.
جمهوری چطور میتونه...؟ویرانههای وطنم، حتی اگه دیگهباشکوه نتونم بهش افتخار کنم...
گربه سیاه،حمایت تیپی، میویارائه نیازمندانهای سر داد.
«سرهنگ... سرهنگ میلیزه.»
«وای!»
سرش رامیان بالا آورد وزمانی گرته را دید.
«عذر میخوام.حمایت چیزی شده،ارائه سرهنگ ونزل؟»
«میپرسی "چیزی شده". سرگرد پنروز و ستوان دوم یگر امروزعوض میرسن، و ضمناً امروز روز شروع به کار گروه اول پردازشگرهاپادگانی تو پست جدیدشونه. سرگرد و ستوان دوم باید هر لحظه برسن.»
لِنا با اضطراب تقویم هولوگرامی وفرماندهی ساعت روی میز را چک کردواحد و بهسرعت از جایش بلند شد.
«من... من باید برم استقبالشون.»
لِنا قصد داشت خودش به استقبال آنها برود، امابازسازی آنقدر غرق در کارهای اداری شده بود که کلاً فراموشحقیقت کرده بود. گرته پوزخندی زد و با دست متوقفش کرد.
«من از قبل یکی رو فرستادم تا به استقبالشون بره. اونا رو به اتاقهاشون راهنمایی میکنن،باشکوه برای همین وقت داری لباست رو مرتب کنی... به هر حال سرگرد پنروز هم یه دختره.دهد نمیتونیم قبل از اینکه فرصت کنه خستگی راه رو از تنش بشوره، مجبورش کنیم جایی حاضر بشه.»
«متأسفم... ممنونم.»
«نیازی به تشکرویرانههای نیست. این بخشیکاخی از کار منه.»
درست زمانی که لِنا میخواستمیداد دوباره بنشیند، ناگهان متوجه چیزی شداجباری و در میانه راه خشکش زد.
«کی رو فرستادید استقبالش...؟»
گرته بازمانی کنجکاوی سرشباشکوه را کج کرد.
«سروان نوزن،میان چون دستبرقضا بیکارزمانی بود... چطور مگه؟»
«شین...؟!»
شین با تردید به افسر فنی جمهوری که روی باند فرودگاه خشکش زده بود نگاه میکرد؛ در حالی که نامش با فریادی پر از درد از لبان زن خارجاعزام شده بود. برنهولت که چمدانهای او را در دست داشت نیز چهرهای گیج و سردرگم به خود گرفته بود. افسر فنی—سرگرد پنروز—از شدت شوک و سردرگمی رنگپریده شد، رنگپریدهترپرافتخار از هر کسی که شین تا به حال دیده بود. وقتی کمکم از شوک اولیه بیرون آمد، با لبهایی لرزان گفت: «...سروان نوزن، یه چیزی هست که میخوام تأییدش کنم.»
صدایش طوری به نظرباشکوه میرسید که انگار زیر بارپادگانی سنگینی از احساسات لهشده بود.
«سرهنگ میلیزهمیان شما رو فرستادنزمانی تا بیاید استقبالم...؟»
«نه، سرگرد پنروز،ناچیزی این به دستور سرهنگکارهای ونزل، فرمانده واحد بود.»
شین در حالی به سؤال او پاسخ داد که تمام مدت با خود فکر میکرد دلیل این حرف چیست. تفاوت درجه بین یک سرگرد و یکبهار سروان مطلق بود و با اینکه خود شین به هیچ وجه اهمیتی به قوانین نمیداد، اما آنها را رعایت میکرد تا لِنا به خاطر کارهای اوارث آبرویش را از دست ندهد. او فکر کرد که دلیل رفتار زن را فهمیده است. شهروندان جمهوری، هشتاد و ششها را خوکهایی در ظاهر انسان میدیدند.
«اگه از اینکه یه هشتاد و شش اومده استقبالتون احساس ناخوشایندیقرار دارید، عذرخواهی میکنم... از اونجایی که شما به آزمایشگاه منصوب شدید،ضربت شک دارم بعد از این دیگه مجبور باشیم همدیگه رو ببینیم.»
«اگه این موضوع اذیتمساختمانی میکرد، از همون اولمقر داوطلب نمیشدم که بیام اینجا.»
سرگرد پنروز طوری این جوابمیداد را به زبان آورد کهآموزشهای انگار چاقویی به او زده بودند.
«...و گذشته از این، من متخصص فنیدوستانشان در زمینه تشدید حسی هستم. در هر صورتکاخی مجبورم با شما پردازشگرها تعامل نزدیکی داشته باشم...»
«آنت!»
صدایی وحشتزده در باند فرودگاه طنینانداز شد. با چرخاندن نگاهشان، لِنا را دیدند که به سمتشان میدوید. احتمالاً تمام مسیر را دویدهجای بود، چون وقتی به آنها رسید، دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و بهشدت نفسنفس میزد. با توجه به اینکه نه کلاهپدرشان فرمش را سر کرده بود و نه مدالهایش را به سینه داشت، احتمالاً بدون لحظهای درنگ خودش را به آنجا رسانده بود.
«سروان نوزن، من خودم سرگردمیداد پنروز رو راهنمایی میکنم. استوار یکماجباری برنهولت، لطفاً چمدونهای ایشون رو بیارید.»
«چشم، قربان.»
«بیا بریم.»
نگاه مردد شین رفتن لِنا را دنبال کرد. انگار لِنا سعی داشت خودش را از آن مکان—از شین—دور کند.اینجا در حالی که آنها دور میشدند، برنهولت دستش را دراز کرد، انگار چیزی میخواست، و شین کلاه فرمش رارنگهای به او داد. رایدن که دستبرقضا از آنجا رد میشد، رفتن آنها را تماشا کرد و پرسید: «...قضیه چی بود؟»
«من چه میدونم.»
شین هم واقعاً هیچ ایدهای نداشتسرگرمیهایشان که مشکل چیست. سپس او همویرانههای متقابلاً از رایدن پرسید: «چه خبر؟»
«اومدم اینجا تا چند تامقر از تازهواردها رو ببینم. اینتازهساز بچهای که جا مونده بود...»
او با چانهاش به یک پسر سلنا اشاره کردفرماندهی که بیهدف به اطراف نگاه میکرد و ظاهراً فرصتامسال رفتن با بقیه گروه را از دست داده بود.
«...و اون یارو که اونجاست.»
سپس رایدن نگاهش را به سمت دریچه عقب دومین هواپیمای ترابری که تازه باز شدهکاخی بود، چرخاند. پسر ریزجثه هشتاد و ششی که با عجله بیرون دوید، با دیدن شینخود و رایدن در جایش میخکوب شد. فکش تقریباً به زمین چسبید و بعد زمزمه کرد:
«ها؟ سـ-سروان نوزن؟! معاون شوگا!»
او طوری رفتار میکرد که انگار تازه دو تا مردهی متحرک را دیده است، اما از دید او، این موضوع چندان هم از حقیقت دور نبود. این پسر،متشکل ریتو، زیردست شین و رایدن در واحدی بود که دو سال پیش، قبل از پیوستن به اسکادران پیشتاز، در آن خدمت میکردند. تا جایی که او میدانست، شیننوزن و رایدن مرده بودند. شین هم به همان اندازه از دیدن آشنایی از دو سال پیش که هنوز زنده مانده بود تعجب کرد، اما واکنش ریتو اینطور بود:
«واو، سروان، نگو که واقعاً نفله شدیکارهای و شغلت رو به یه عزرائیل واقعیمگنولیا تغییر دادی؟! یعنی واقعاً الان همهمون مردیم؟!»
رایدن با شنیدن این ایدهدنبال مضحک زد زیر خنده، درعوض حالی که شین آه عمیقی کشید.
پس از سقوط گرانمور، شهروندانی از جمهوری بودند—هرچند اندک—که به صفوف ارتش پیوستندجدیدی و خلبان جاگرنات شدند. و یک نفر هم بود که تصمیم گرفت از محافظتچندشآور مستقیم از وطنش چشمپوشی کند و برای گروه ضربت داوطلب شود. تنها یک سرباز.
«ستوان دوم داستین یگر.ساختمانی از امروز تحت فرماندهی شمافرماندهی خواهم بود. از دیدارتون خوشحالم.»
وقتی پسر سلنا با یونیفرم آبیتیره جمهوریاش بهطور ناشیانهای سلام نظامی داد، فضای معذبی بین گروه پنجنفره ارشدهای شین به وجود آمد. از قبل در مورد اوبرداشته به آنها گفته شده بود، اما با این حال... یک شهروند جمهوری. آنها نمیتوانستند جلوی حس مقاومتی که در درونشان شکل میگرفت را بگیرند. شین که متوجهجامعهشان فضای سنگینی که روی رفقایش سایه انداخته بود شد، پرسید: «تو که از اول سرباز نبودی—چرا داوطلب شدی؟ میتونی تشریفات رو هم کنار بذاری—اینجا همه ما مثل خودتیم.»
و تفاوت بین رفتار کردن با یک نفروقت مثل یک انسان و رفتار کردن با اوباشکوه مثل یک پهپاد، دقیقاً در همینجا نهفته بود.
«تأیید میشه، قربان... اِ،باشکوه ببخشید! آره، من قبل ازپادگانی وقوع حمله همهجانبه دانشجو بودم.»
داستین که هول شده بود، با دیدن چشمان زرشکی شین که کمیپادگانی باریک شدند، جملهبندی جوابش را تغییر داد. همانطور که از او خواستهگروه شده بود، بدون هیچگونه تشریفاتی در مقابل هشتاد و ششها صحبت کرد.
«...راستش، خیلی از همکلاسیهای من هشتاد و ششهایی بودن که تو نبرد با لژیون کشته شدن. و تنها کاری که از دستمامپریالیست برمیاومد تماشا کردن بود. برای همین فکر کردم که به دوش کشیدن این ننگ برای من یه چیز بدیهیه. اما دلم نمیخوادبیروح بچهها و نوههام هم مجبور بشن این بار رو به دوش بکشن. پس برای شکستن این چرخه، من... شهروندان جمهوری باید بجنگن.»
«هر اتفاقی که بعد از کشته شدنتدوستانشان تو جنگ بیفته دیگه به تو ربطیزمانی پیدا نمیکنه. هنوزم در این مورد مطمئنی؟»
داستین لبهایشزمانی را رویباشکوه هم فشرد.
«حتی اگه بمیرم، تأثیر کارهام باقی میمونه. و این رویارتش آینده تأثیر میذاره. پس به من مربوط میشه... اگه مناعزام رو بپذیرید، مصمم هستم که این کار رو انجام بدم.»
«ستوان دوم شیدن آیدا از گروه ضربت هشتادطاقتفرسای و ششم، فرمانده واحد بریسینگامن، مسئول دفاع ازدولت مقر فرماندهی. خوشحالم که بالاخره میبینمتون، جناب سروان نوزن.»
واحدی که بعدها به نام شوالیههای ملکه شناخته شد، در نهایت پانزده عضو داشت که از حمله همهجانبه جان سالم بهپادگانی در برده بودند. شین به او، ستوان دوم شیدن آیدا، ملقب به سایکلاپس، نگاه میکرد که پشت به پنج پردازشگر دختری کهسعی در مرکز گروه ایستاده بودند، سلام نظامی شلختهای داد. لِنا مجبور شد خندهاش را از واکنش سرد و بیتفاوت شین پنهان کند.
صدای شیدن یک آلتوی دورگه بود که تشخیص جنسیتش را سخت میکرد. موهای قرمز و نامرتبش کوتاه شدهخود بود، پوستی قهوهایروشن داشت و قدش به اندازه یک مرد معمولی بلند بود. در مقابل، سینههای پر اوکثیفشان که بزرگتر از بیشتر زنانی بود که لِنا میشناخت، کراوات یونیفرم فدراسیونش را با زاویه تندی خم کرده بود.
احتمالاً چشمانش منبع الهام نام مستعارش بودند. چشم راستش نیلیتیره و چشم چپش به سفیدیواحد برف بود که این حس را القا میکرد که او فقط یک چشم دارد. وقتیچندشآور دندانهای نیش تیزش را بیرون انداخت و مثل یک حیوان وحشی پوزخند زد، چشمانش باریک شدند.
بله، شیدنحمایت آیدا یکارائه زن بود.
لِنا هرگز به این موضوع اشاره نکرده بود، و به نظر میرسید شین هم اصلاً انتظار نداشت که او یک زن باشد. گفته میشدواحد که نرخ بقا در منطقه هشتاد و ششم برای مردان بالاتر است. در میدان نبرد بیرحمانه، تفاوت در استقامت و توان بدنی بهطور قابلتوجهیکثیفشان روی نرخ بقا تأثیر میگذاشت. و از آنجایی که سربازان زن معمولاً استقامت فیزیکی سربازان مرد را نداشتند، میانگین امید به زندگی کوتاهتری داشتند.
در یک اتاق توجیهی، در حالی کهارتش تمام پردازشگرها در یک جا جمع شده بودند،امسال شیدن از مرکز گروه شروع به صحبت کرد.
«راستی، اسباببازیت رو پس گرفتی،زمانی دخترکُش؟ همونی که شش ماهارتش پیش تو اون دشت گل انداختی؟»
وقتی شین چشمانش را باریک کرد، شیدن پوزخندی زد. اوآموزشهای واقعاً برای یک دختر قدبلند بود. او چشمتویچشمِ شین ایستادهپوتینهای بود که از میانگین پسرهای همسن و سال خودش بلندتر بود.
«من از جزئیاتش خبر ندارم، ولی عصبانیتت رو سرمیگذراندند زنی که تا جایی که میدونستی میتونست کلاً یه غریبهارتش باشه خالی نکن، احمق. اون کارت دیگه تهِ آبروریزی بود.»
«انکارش نمیکنم... ولی توباشکوه چه حقی داری کهحالا اینو به من بگی؟»