چپتر 123: معامله پری دریایی
0با وجود اینکه ناو هواپیمابر غولپیکر کشورهای ناوگان در نهایت در مأموریت خود برای فتح بزرگترین لانه لوایتانهاخفه شکست خورد، اما برای اعزامهایی به طول هزاران کیلومتر ساخته شده بود. به همین دلیل، این کشتی بایدعمل میتوانست نیازهای هزاران نفر از خدمه خود را برای سفرهایی که تا شش ماه طول میکشید، تأمین کند.
این نیازها البته شامل ضروریاتی مثل غذا، آب، لباس و محل خواب میشد. اما درآمده میان امکانات آن، یک کتابخانه، یک کلیسای کوچک، یک سالن ورزشی و یک غذاخوری همدست وجود داشت. تمام کارکردهای یک پایگاه کامل روی این کشتی صد هزار تنی بارگذاری شده بود.
و البته، کشتیاعضایی امکانات پزشکی مخصوص بهجراحات خودش را هم داشت.
«فکر کنم تنها نکتهرسیده مثبت ماجرا اینه که عملیاتنداشتند مشترکی با کشورهای ناوگان بود.»
سایه عظیم ناو غولپیکرِ آسیبدیده، مثل لاشهای بزرگ در بندرگاه شبانه خودنمایی میکرد. داستین این حرف راخودشان در حالی زد که نگاهش را از شبح تاریک آن در دوردست میگرفت. او در راهروهای یکماریس بیمارستان نظامی ایستاده بود که روی تپهای کوچک مشرف به دریا و شهر بندری پهناور ساخته شده بود.
اعضایی که در طول عملیات برج سراب شدیدترین جراحات را برداشته بودند، به اینجا منتقل و بستری شده بودند،خودشان هرچند این روند تازه به پایان رسیده بود. بقیه هنوز اجازه ملاقات نداشتند و به همین دلیل در راهروعمل مانده بودند. کسانی که برای دلداری و بردن مجروحان آمده بودند، باید استیصالِ ندیدن آنها را در خودشان خفه میکردند.
بله، مجروحان.
مثل کسی که نوکتیلوکا را مجبورهنوز به عقبنشینی کرده و در اینکسانی راه دستش را از دست داده بود...
داستین شروع کرد به گفتن: «استلا ماریس هممانده اتاق عمل و هم بخش مراقبتهای ویژه داشت. پزشکهاخودشان هم تونستن دقیقاً به موقع درمانش کنن، برای همین...»
رایدن حرفش را قطعبقیه کرد: «میدونم میخوای چینداشتند بگی، داستین. ولی خفه شو.»
صدایش داشت به غرش یک حیوان شبیه میشد. داستین خودش این را فهمیده بود، اماتازه دیگر لاپوشانی کردنِ وضعیت در این نقطه معنای چندانی نداشت. بخش بیمارستانیِ استلا ماریس ازاستیصالِ نظر تکنولوژی پیشرفته و مجهز بود؛ چندین اتاق عمل، بخش مراقبتهای ویژه و امکانات بستری داشت.
از آنجا که ناوگان یتیم اغلب برای مقابله با لوایتانها به دورکسانی از سرزمین اصلی دریانوردی میکرد، چشمانداز بازگرداندنِ بهموقعِ خدمه مجروح به خشکیکسی همیشه واقعبینانه نبود. امکانات کشتی برای جبران همین مسئله ساخته شده بود.
و در واقع، تئو تقریباً به محض نجات پیدا کردن به اتاق عملآمده فرستاده شد، بنابراین با وجود جراحت شدید شریانی که از قلب تا دست چپشدستش امتداد داشت، پیش از آنکه وضعیتش خطرناک و کشنده شود، تحت درمان قرار گرفت.
با این حال...
رایدن با آهی گفت: «حسش اینهشدیدترین که... خب که چی؟ اون هنوزمبستری دستش رو از دست داده، میفهمی؟»
داستین سرشتازه را پایینرسیده انداخت: «...ببخشید.»
میچیهی زیر لب گفت:اجازه «اون... احتمالاً به خاطرمانده جراحتش ترخیص میشه، مگه نه؟»
«اگه خودش شخصاً درخواستبقیه ترخیص نده، احتمالاً فقط بهراهرو یه پست غیررزمی منتقلش میکنن.»
این مارسل بود که به سؤالش جواب داد. همه نگاهشان رامنتقل به او دوختند و او بدون اینکه با کسی چشم درنداشتند چشم شود، نگاهش را پایین انداخت و به حرفش ادامه داد.
«ما افسرهای ویژهایم و ارتش برای آموزشمون پول خرج کرده. راستش رو بخواین، اونا پرسنل کافی ندارن، برای همین دارن از پیش بهبله افسرهای ویژه جدید حقوق میدن به این شرط که بعداً تحصیلات عالیه رو بگذرونن. پس یه جراحت دلیل کافی و خوبی برای ترخیص کردندرمانش کسی نیست... حتی اگه یه افسر جراحتی برداره که دیگه نتونه بجنگه، ارتش فقط بهش پیشنهاد میده که به عنوان یه نیروی غیررزمی بمونه.»
شین که در آکادمی افسران ویژه همدورهای او بود، آنجا حضور نداشت؛ بنابراین هراستیصالِ کسی که از جراحت مارسل خبر داشت، فقط از روی شنیدهها میدانست که اودست قبل از مجروح شدن و تغییر پستش به افسر کنترل، خلبان واناگاندر بوده است.
«و تازه، افسرهای ویژه زیادی هستن که تو ارتش میمونن چون راه دیگهای برای امرار معاش ندارن، پس تا وقتی اوضاعمیکردند خیلی خراب نشه استعفا نمیدن. و، امم... در مورد هشتاد و ششها، راستش... خب، بین آموزشی که به عنوان افسر بهتون دادنتونستن و رفتار ویژهای که باهاتون میشه، ارتش پول زیادی براتون خرج کرده... پس نمیتونم تصور کنم که به این راحتیها ولتون کنن.»
آنجو با تردید شروعبرج کرد: «اما...» ولی بعدبرداشته تصمیم گرفت حرفی نزند.
داستین حرف او رارسیده تکمیل کرد: «اون دیگهملاقات نمیتونه یه پردازشگر باشه.»
هیچ هشتاد و ششی، حتی یک نامدار، نمیتوانست از پس هدایت یک وسیله نقلیه رزمی چندپا فقط با یک دست بربیاید. جنگافزارهای زرهیمجبور نیازمند واکنشهایی در کسری از ثانیه بودند که اغلب مرز بین مرگ و زندگی را تعیین میکردند. انجام مانورهای خلبانی که به دورایدن دست نیاز داشت، تنها با یک دست بیش از حد دشوار بود. مخصوصاً با رگینلیف که برای نبردهای با تحرک بالا تخصصی شده بود.
پیوند زدن دست قطعشدهاش غیرممکنهنوز بود، چون زیر امواج غرقمانده شده بود. چیزی که باقی میماند...
رایدن تقریباً طوری کهبرج انگار به آخرین امیدش چنگبودند میزد، پرسید: «دست مصنوعی چطور...؟»
برنهولت با بیتفاوتی گفت: «حدس میزدم این بحث پیش بیاد، برای همین از چندتابردن افسر فنیِ پادشاهی متحد و اتحاد پرسوجو کردم. اما هیچکدوم از این دو کشورکرده اندام مصنوعیای ندارن که اونقدر پیشرفته باشه تا بتونه نبرد با رگینلیف رو تاب بیاره.»
کشورهای بزرگ شمال و جنوب، هر دو به تکنولوژی بسیار پیشرفتهشانبردن میبالیدند. پادشاهی متحد میتوانست اندامهای مصنوعی مبتنی بر تکنولوژی سیرینها داشته باشدمجبور و اتحاد دارای تکنولوژی اتصال حسی بود که در اشتولنوورم استفاده میشد.
«پروتزهای پادشاهی متحد برای استفاده تو باروشکا ماتوشکاهای به شدت زرهپوششون ساخته شدن. اونا حتی برای استفاده توآنها واناگاندر هم به اندازه کافی واکنشپذیر نیستن، چه برسه به رگینلیف. پروتزهای اتحاد چابکتر و دقیقترن، اما ازماریس اونجایی که سیستم خلبانی اشتولنوورم از پایه بر اساس اتصال حسی ساخته شده، این تکنولوژی با رگینلیف سازگار نیست.»
میچیهی اضافه کرد: «سروان اولیویا هم به فشار روانیای که این تکنولوژی ایجاد میکنه اشاره کرده بود. بیشتر شهروندان اتحاد تو ارتش خدمت میکنن وکسانی پورتهای اتصال عصبی تو بدنشون کاشته شده، برای همین از اینکه پورت عملیاتیِ یه عضو مصنوعی مستقیماً تو سرشون نصب بشه ترسی ندارن. اما برایماریس غریبهها، مثل مردم فدراسیون و ما، فقط این حس رو میده که دارن اجسام خارجی رو وارد بدنمون میکنن و بیشتر مردم از انجام دادنش میترسن...»
«و حتی اگه تا این حد هم پیش برین، اصلاح رگینلیفمانده برای کار با سیستم اتصال عصبی فقط به خاطر تئو دردسرمیکردند خیلی زیادی داره. انجام دادن هر دو طرف این قضیه خیلی سخته.»
مارسل با نگرانی پرسید: «مگه جمهوری قبل از جنگ، امم، تکنولوژی بیولوژیکیمجروحان یا شبهبیولوژیکی یا یه همچین چیزی نداشت؟ میتونن یه پروتز بسازن کهعقبنشینی بشه مثل دست واقعی تکونش داد یا یه چیزی تو همین مایهها؟»
پیش از جنگ، تخصص جمهوری در تحقیق روی کشت ومانده بازتولید بافتهای بیولوژیکی از مواد مصنوعی بود. کریستالهای شبهعصبی کهخفه در دستگاه رِید استفاده میشدند، یکی از نتایج همان تحقیقات بودند.
اگر از این میگذشتیم که آیا تئو به عنوان یک هشتاد و شش حاضر بودتازه از چیزی که جمهوری ساخته استفاده کند یا نه، این یک گزینه به حساب میآمد.استیصالِ اما داستین با حس کردن نگاههایی که رویش بود، به آرامی سرش را تکان داد.
«اگه قبل از حمله همهجانبهبقیه بود، شاید امکانش وجود داشت...راهرو اما دیگه نه... الان نه...»
بسیاری از محققان و تکنسینهای پشت تکنولوژیهای جمهوری در جریان حمله همهجانبه از بیناستیصالِ رفته بودند. سوابق آنها کاملاً از بین نرفته بود، بنابراین این تکنولوژیها میتوانستند در نهایتداده دوباره از سر گرفته و کامل شوند. اما این اتفاق در آینده نزدیک رخ نمیداد.
«...»
هر کاری که کسی میتوانست برای کمک به تئو انجام دهد، ازبستری قبل انجام شده بود. کار دیگری از دستشان برنمیآمد، اما این موضوعمانده پذیرش وضعیت را آسانتر نمیکرد. رایدن تنها توانست در سکوتی غمانگیز فرو برود.
هجده نفر از اعضای اسکادران بریسینگامن در طول نبرد کشته یا مفقود شده بودند. بعضیها در خودتخریبی ریلگان گرفتارآنها شدند و بقیه نتوانستند از فروپاشی قلعه دریایی فرار کنند یا در دریای سوزان سقوط کردند. تنها مرگ تعداد انگشتشماریعمل از آنها تأیید و بقایایشان جمعآوری شد. در مورد بقیه، حتی قطعهای از واحدهایشان هم از اقیانوس بیرون کشیده نشد.
یکی ازبقیه آنها معاوناجازه اسکادران، شانا بود.
«میگن تا بالاترین طبقه بالا رفت تا دشمن روراهرو با اسنایپر بزنه، و برای همین نتونست فرار کنه.آنها نه اینکه اصلاً تو اسنایپ کردن مهارتی داشته باشه...»
شیدن یکی از معدود کسانی بود که به موقع نجات پیدا کرد. لِنا به ملاقاتش آمده بود و در ورودی اتاق بیمارستانش ایستادهراهرو بود؛ اتاقی که مثل کابینهای کشتیهای جنگی، کوچک و تنگ به نظر میرسید. شیدن روی تختش نشسته بود، باندهایی دور قسمتهای مختلف بدنششروع پیچیده شده بود و سرش را در زانوهایش فرو برده بود. چراغهای کابین خاموش بودند و ملحفههای سفید مثل امواج خروشان نامرتب بودند.
«...فکر کنمتازه اینم یهرسیده جور رفتنه.»
درست قبل از اینکه سایکلوپس درنداشتند اقیانوس سقوط کند، تشدید شیدن با شاناآمده قطع شد و دیگر هرگز وصل نشد.
«گفت: "خیلی سرده."رسیده این آخرین کلماتش بود...ملاقات احتمالاً از خونریزی مرد.»
لِنا زیر لب گفت: «...شیدن.»
«فکر کنم یه چهار سال و خردهای میشه. این مدتیه که میشناسمش. اولش اصلاً نمیتونستیم همدیگه رو تحمل کنیم. اوایل خیلی با هم درگیر میشدیم. امامجبور بعدش همه همتیمیهامون یکییکی شروع کردن به مردن، پس چه میخواستیم چه نه، مجبور شدیم با هم کنار بیایم. آخر سر، فقط من و اون موندیممیدونم که سروان جوخهمون رو خاک کردیم. و حتی اون موقع هم به همدیگه میگفتیم قبر بعدی رو بکنیم و چرتوپرتهایی مثل "نفر بعدی تویی" به هم میگفتیم.»
و به این ترتیب، از طریق بحث کردن، سرشاخ شدن و همکاری در تمام آن شرایط، آنها باخفه هم از آن میدان نبردِ مرگ حتمی جان سالم به در بردند. آنها حتی از حمله همهجانبه نیزعمل زنده بیرون آمدند و با کمک فدراسیون راه خود را به بیرون از منطقه هشتاد و ششم باز کردند.
آنها با هم از همههنوز اینها جان سالم به درمانده بردند، و با این حال...
شیدن موهایپهناور قرمز و موجدارشسراب را چنگ زد.
«اگه تو منطقه هشتاد و ششم مرده بود... تو همون میدون نبردی که میشناختیم، بازم میرفت همون جایی که بهش تعلق داشت.میکردند نمیدونم اونجا بهشته یا جهنم یا هر کوفت دیگهای، اما خیالم راحت بود که میدونستم رفته اونجا. حتی بدون داشتن قبر، بازمتونستن جسدی از خودش به جا نمیذاشت. حتی اگه حیوونی به بقایاش میرسید و در نهایت به زمین برمیگشت... میتونستم باهاش کنار بیام. اما...»
کسانی که در دریااجازه میمیرند، غرقشدگان... اجسادشان هرگزمانده به سطح آب نمیآید.
«چه بلایی سر اونایی که غرق میشن میاد...؟ میرنراهرو همون جایی که بقیه میرن؟ وقتی نوبت رفتنِ منآنها برسه، اونم اونجاست...؟ یا اون لوایتانها با خودشون بردنش؟»
به جای آناعضایی عزرائیلِ احمق، رویشدیدترین اعصاب... و هیبتانگیز؟
لِنا به آرامی چشمانش را پایین انداخت. آن را تصور کرد. اعماق تاریک اقیانوس، جاییمجروحان که هیچ نوری به آن نمیرسید. تصویر بدن شانا که زیر فشار آب له ودستش خرد میشد، با جریان آب کشیده میشد و در خانه موجودات وحشتناک و بینام رها میگردید.
اگر روی خشکی مرده بود، بقایایش از هم میپاشید،کسانی طعمه حیوانات تشنه به خون میشد و با بادخفه و باران از بین میرفت. شاید آنقدرها هم تفاوتی نداشت.
«مطمئنم اونجا میبینیش.»
لِنا دزدکی نگاهی به او انداخت. چشم چپ رنگپریده شیدن، مثل برفیبستری در سایه، به نظر میرسید در تاریکیِ ضعیف اتاق روشن شده است. درکسانی حالی که شیدن با اطمینان سر تکان داد، نگاهش را به لِنا برگرداند.
اگر در یک مکان میمردند، راهشان را به یک مکان پیدا میکردند. اگر این چیزیمجروحان بود که شیدن و هشتاد و ششها میتوانستند به آن باور داشته باشند، آن هم پسدست از آنکه تمام باورشان به خدا و بهشت را دور انداخته بودند، پس باید حقیقت میداشت.
«چون هر دوتاتون هشتاد و شش هستین.راهرو تو، شانا، تمام همرزمهاتون... همهتون تو یهاستیصالِ مکان به آرامش میرسین... من اینطور فکر میکنم.»
«...خب پس. در موردبقیه تعقیب واحد جدید لژیون، نوکتیلوکا،راهرو و عملیات بعدیِ گروه حمله.»
گروه حمله هشتاد و ششم از چهار لشکر زرهی تشکیل میشد که فرمانده هر لشکر بر پردازشگرهای گروهبقیه خود نظارت داشت. شین فرمانده لشکر یکم زرهی بود که در حال حاضر در کشورهای ناوگان مستقر بود. لشکرکسی دوم زرهی که در حال حاضر در پایگاه فرماندهی فدراسیون در حال آموزش بود، تحت فرماندهی سیری قرار داشت.
لشکر سوم زرهی و فرماندهاش در حال حاضر در مدرسه وابسته به پایگاه در مرخصی بودند،آمده در حالی که لشکر چهارم زرهی و فرماندهاش در حال حاضر در اتحاد والد مستقر بودند.داده با وجود فواصل زیاد بین آنها، هر چهار سروان از طریق خطوط ارتباطی گرد هم آمدند.
از میان افراد آسیبدیده در عملیات برج سراب، تنها مجروحان بدحال درمجروحان بیمارستان نظامی پذیرش میشدند. کسانی که جراحات نسبتاً سبکی داشتند، در عوضعقبنشینی در بخش پزشکی استلا ماریس که پهلو گرفته بود، نگه داشته میشدند.
شین در یکی از تختهای بخش پزشکی دراز کشیده بود. او هنگامدلداری سقوط در اقیانوس مجروح شده بود و شاید به دلیل کمخونی یانوکتیلوکا تحلیل رفتنِ کلیِ استقامتش، تلاش برای بلند شدن باعث میشد دچار سرگیجه شود.
او نفسی بیرون داد. سیری در پنجره هولوگرامی که ازاینجا ترمینال اطلاعاتیِ روی میز کنار تختش پخش میشد، اخمهایش رااجازه در هم کشید، هرچند قصد نداشت از او ایراد بگیرد.
«قبل از اینکه به اونبقیه بپردازیم... نوزن، حالت خوبه؟ البتهراهرو جراحت خودت هست، و وضعیت ریکا...»
«...آره.» شین میخواست بگوید حالشملاقات خوب است، اما نظرش عوضدلداری شد و سرش را تکان داد.
البته که حال همهشان خوب نبود. تئو، همرزمی که حتی از مأموریت شناسایی ویژه هم در کنار او جان سالم بهمیکردند در برده بود، مجبور شد خطوط نبرد را ترک کند. هرچند این اتفاق به خاطر جراحت بود نه مرگ... اما دردیپزشکها بود که فارغ از اینکه کسی به آن اشاره کند یا نه، مدام از آن آگاه بودند. دردی که باید تحملش میکردند.
«فکر کنم همهمون از این قضیه حسابی بهبرداشته هم ریختیم. اگه چیزی گفتم که زیادهروی بهپایان نظر رسید، راحت باشین و بهم تذکر بدین.»
«میفهمم چه حسی داری. حتی اگه بدونی ممکنه ایننداشتند اتفاق بیفته، حتی وقتی فکر میکنی بهش عادت کردی، اینکهآنها ببینی یه دوست اینطوری از خدمت فعال خارج میشه... دردناکه.»
پسری که در همان پنجره سیری حضور داشت، سر تکان داد. او پوستی تیره وندیدن صورتی باریک داشت. موهایش قهوهای مایل به قرمز بود و عینکی با فریم نقرهای به چشمکرد داشت. این کنعان نیود بود، فرمانده لشکر سوم زرهی و سروانِ اولین اسکادران آن: اسکادران لانگبو.
آن اسکادران لانگبو همنام اولین واحد دفاعی جبهه غربی درمانده منطقه هشتاد و ششم بود. این پسر در آن زمان معاونمیکردند آن بود؛ سروان آن در جریان حمله همهجانبه جان باخته بود.
«و این موضوع وقتی بیشتر صدق میکنه که اونا همرزمی باشن که مدتها باهاشون بودی.تازه یه جایی تو اعماق وجودت، فقط این رو بدیهی میدونی که اونا همیشه از هراستیصالِ مخمصهای جون سالم به در میبرن... من این حس رو میشناسم. برای ما هم همینطوره.»
این حرف را شخصی در یک پنجره هولوگرامی مجزا از آن دوکسانی نفر زد؛ دختری با موهای قرمز بلند که بافته شده بود. سوییکسی توکانیا، فرمانده لشکر چهارم زرهی و سروانِ اولین اسکادران آن، اسکادران اسلجهمر.
اسکادران اصلی اسلجهمر که اولین واحد دفاعی در جبهه شمالی منطقه هشتاد و ششم بود، درآنها جریان حمله همهجانبه به استثنای سروانش به طور کامل نابود شده بود. به همین دلیل، سوییگفتن و اسکادرانش که مسئولیت بخش دوم را بر عهده داشتند، نام آنها را به ارث بردند.
سیری آهی کشید: «برای همین میخواستم قبل از این کنفرانس بهتکسانی زمان بیشتری برای استراحت بدم. اما تو اینجور مواقع، ارتش فدراسیون نمیتونهکسی به نقش بازی کردنش به عنوان آدمبزرگهای مهربون و صبور ادامه بده.»
«از نظر من مشکلی نیست. اونا برایجراحات زمان تحت فشارن؛ هم برای این کنفرانسروند و هم برای تصمیمگیری در مورد کلیت عملیات.»
گروه حمله تازه همین امروز صبح موقعیت نوکتیلوکا را کشف کردهمانده بود. حتی اگر تلگرافِ ارسالی به کشورهای ناوگان فوراً با فدراسیونمیکردند به اشتراک گذاشته میشد، هنوز حتی یک روز هم نگذشته بود.
«فکر کنم کلهگندهها خیلی وحشت کردن. ریلگان دیوارهای جمهوری رودلداری پارهپاره کرد و تو یه روز چهارتا پایگاه فدراسیون رو ازکسی بین برد، و حالا دوباره برگشته. فکر نکنم بتونیم سرزنششون کنیم.»
«فعلاً بیایم چیزایی که در مورد این وضعیت اضطراری میدونیم رو مقایسه و تنظیم کنیم... گزارش کشورهای ناوگان میگه نوکتیلوکا آسیب شدیدی دیده و زیر آب فرار کرده،راه و از اون موقع محل اختفاش نامعلومه. ناو هواپیمابر نتونسته تعقیبش کنه و سونار ثابت تو آبهای سرزمینی کشورهای ناوگان هم نتونسته ردی ازش بگیره. احتمالاً به دریایغرش آزاد هم فرار نکرده، چون اونجا قلمرو لوایتانهاست. این یعنی در امتداد مرزهای بین دریای آزاد و آبهای سرزمینی متعلق به ما انسانها در حال حرکت بوده. درسته؟»
«آره... کشورهای ناوگان به جای استلا ماریس، کشتیهای جنگی رو برای پیدا کردنش فرستادن. اما...تازه امضاهای صوتیش تو طول نبرد ثبت شده. با وجود شرایطی که اینطوری چیده شده، اونااستیصالِ باید بتونن ردی ازش بگیرن حتی اگه خیلی دور شده باشه. اما هنوز پیداش نکردن.»
شین باتازه تلخی اخمهایش رابقیه در هم کشید.
«کاش میتونستم حرکتش رواجازه ردیابی کنم... متأسفم. بعدمانده از عملیات نمیتونستم تکون بخورم.»
وقتی شنید که بازماندگان دیگر، از جمله تئو، جمعآوری شده و برای درمان پزشکی آورده شدهاند، تنشی کهآنها او را هوشیار نگه داشته بود احتمالاً از بین رفت. ناگهان همهچیز تاریک شد و خاطراتش در همانجا بهاتاق پایان رسید. وقتی به هوش آمد، در یک تخت بیمارستان بود و صدای نوکتیلوکا در دوردست محو شده بود.
«شنیدم چقدر بد مجروح شده بودی.شدیدترین هیچکس سرزنشت نمیکنه. تازه، دیوونگی کردی کههرچند با اون وضعیت رفتی رو پل فرماندهی.»
«و تو همون حین عملیات آسیب دیدی، پس احتمالاًنداشتند بلافاصله بعد از مجروح شدنت نمیتونستی خودت راه بری. وقتیآنها حتی نمیتونستی رو پاهای خودت وایسی، باید تو تخت میموندی.»
«وقتی فرمانده همچین کارای دیوانهواری میکنه، زیردستهات هم مجبور میشندلداری برای همگام شدن با تو دست به کارای جنونآمیزی بزنن.بله باید بدونی که این کار برای بقیه دردسر درست میکنه.»
«...»
شین ساکت شد و حتی نالهای هم نکرد.برداشته او این بار عمداً کار دیوانهواری انجام نداده بود.رسیده سیری نفس بلند و خشمگینی از بینیاش بیرون داد.
«به هر حال، برگردیم به نوکتیلوکا. اگهاجازه اجازه داشته باشیم یکم خوشبینانه فکر کنیم، شایدمجروحان بعد از نبرد غرق شده و مرده باشه.»
کنعان وسط حرف سیری پرید: «اما مشخصهراهرو که این اتفاق نیفتاده. به احتمال زیاد فقطندیدن از محدودهای که نوزن میتونه بشنوه خارج شده.»
حالت چهره سیری ناراضیتر شد.هنوز کنعان بیتوجه به او، عینکشمانده را با انگشت میانیاش تنظیم کرد.
«اما با این وجود، بعیده با اون سوراخ گنده رو پهلوش بتونه به شمال، شرق یا غربرسیده قاره حرکت کنه. تازه لژیون هم پایگاههایی به اون دوری نداره. اون به تعمیرات نیاز داره و بایدمیکردند مهماتش رو هم تجدید کنه. هرچند با اون رآکتور هستهایش، احتمالاً برای تولید نیرو نیازی به کمک نداره.»
«پس این یعنی باید یه جایی یه وایزل ونداشتند یه ادمیرال پیدا کنه. اما به جز برج سراب،ندیدن هیچ کشور دیگهای گزارشی از شناسایی پایگاههای دریایی لژیون نداده.»
بر اساس آنچه اسماعیل به شین گفته بود، مناطق دیگر اقیانوس در امتداد سواحلاستیصالِ شمالی قاره برای ساخت پایگاههای دریایی روی آب چندان مناسب نبودند. فاصله تا بستر دریاداده و قلمرو لوایتانها، ایجاد پایگاهی در سطح برج سراب را در آن مناطق دشوار میکرد.
«پس با در نظر گرفتن همه اینا، نوکتیلوکا باید یه جایی در امتداد ساحل شمالی قاره مخفی شدهآنها باشه. و باید یه پایگاه تولیدی لژیون با اندازه و مقیاس مناسب هم وجود داشته باشه. بنابراین مأموریت بعدیاتاق گروه حمله اینه که نوکتیلوکا رو تعقیب کنه و همزمان، یه حمله همهجانبه به چندین پایگاه تولیدی ترتیب بده.»
«هدف ما نابود کردن نوکتیلوکا و جمعآوری اطلاعاته.برداشته بهمون هم گفتن که توقیف قطعات تولیدی وایزلپایان رو تو اولویت قرار بدیم؛ مخصوصاً هستههای کنترلشون رو.»
لژیون از گفتار انسانی استفاده نمیکرد و با وجود اینتاگسفلیگهها که قلمروشان را پوشانده بودند، آنها از مخابره پیام همخودشان استفاده نمیکردند و درگیر روابط خارجی یا تجارت نمیشدند. تنها راه جمعآوری اطلاعات در مورد آنها، به جز مشاهده حرکاتشانبخش در زمان واقعی، تسخیر هسته فرماندهیِ یک پایگاه تولیدی و استخراج اطلاعات در مورد خط تولید و سایر مسائلشان بود.
«ما به لژیون یورش میبریم تا وقت نکنن مواضع دفاعیدلداری بگیرن، که یعنی بالاخره از تجهیزات جدیدی استفاده میکنیم کهبله مجبور شدیم تو برج سراب از استقرارشون چشمپوشی کنیم. آرمه فوریوز.»
آرمه فوریوز؛ تسلیحات جدید رگینلیف. استفاده از آن در ناو هواپیمابر در عملیات قبلی بسیار دشوار تلقیندیدن شده بود. گذشته از این، با توجه به ماهیت عملیات، احتمال انجام یک یورش غافلگیرانه به خودگفتن برج سراب نزدیک به صفر بود و به همین دلیل، استفاده از این تجهیزات جدید به تعویق افتاد.
علاوه بر آن، تا زمانی که عملیات در کشورهای ناوگان به پایان رسید، تنها لشکرتازه یکم زرهیِ شین به طور مؤثر برای استفاده از آن آموزش دیده بود. آنها نمیتوانستنداستیصالِ ریسک کنند و این تسلیحات جدید را فقط به خاطر یک پایگاه برای لژیون فاش کنند.
کنعان گفت: «این بار، گروه سیری آموزش مناسب رو دیدن و لشکر سوم زرهی من هم ملحق میشه. ما میتونیم حداقل بهمیکردند سه مکان به طور همزمان حمله کنیم... ما آموزشمون رو در اسرع وقت تموم کردیم و وارد دوره آزمایشیمون شدیم. سرهنگ گرته ودقیقاً فرمانده تاکتیکیمون از این بابت اخمهاشون رفت تو هم، اما خب، ما بهش عادت داریم. هر چی باشه ما هشتاد و شش هستیم.»
در منطقه هشتاد و ششم حتی یک روز هم به آنها مرخصی داده نشده بود،ندیدن و با این وجود، سالها از نبرد جان سالم به در برده بودند. تنها کسانی کهکرد میتوانستند مهارتهای جنگی خود را بدون استراحت بازآموزی کنند، اجازه داشتند در آن محیط زنده بمانند.
سویی گفت: «لشکر چهارم زرهی تو مرخصی میمونه و به عنوان نیروی ذخیره تو پایگاه فرماندهیاستیصالِ مستقر میشه، اما ما قرار گذاشتیم آموزش رو به مرخصیمون ترجیح بدیم. ما اینجا با لژیون روبهروییم؛کرد هیچوقت نمیتونیم پیشبینی کنیم چه اتفاقی ممکنه بیفته. باید هر چه زودتر رو آرمه فوریوز مسلط بشیم.»
«...و چون شما بچهها این موضوع رو پیش کشیدین، سرهنگ گرته مثلبستری یه بانشی جیغوجیغ میکنه... همهش میگه وقتی جنگ تموم بشه، هیچکدوممون تامانده وقتی به درسهامون نرسیم و تمام واحدهای اجباریمون رو پاس نکنیم، ترخیص نمیشیم.»
چشمان سیری هنگام صحبت کردن خیره به دوردستملاقات بود. ظاهراً او به همراه کنعان به جایآمده سویی که در اتحاد مستقر بود، سرزنش شده بودند.
سویی با لبخندی محو و کنایهآمیز روی لبهایش گفت:کسانی «...خب، آره... من قدردانم که سرهنگ... که فدراسیون همچینخفه حسی داره. مبارزه تنها چیزی نیست که اهمیت داره.»
کنعان گفت: «راستش، از وقتی ما رو فرستادن مدرسه، دلم میخواد تادلداری وقتی تمام واحدهای اجباریِ عقبافتادهمون رو تموم نکردیم به رفتن ادامه بدم.نوکتیلوکا خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم، اما دانشآموز بودن واقعاً کیف میده.»
«حتی بعد از اومدن به فدراسیون هم مجبور بودم شک کنم کهبستری آیا جنگ واقعاً قراره تموم بشه یا نه. اما فکر کنم دیگهمانده نمیتونیم به این احتمال که تا ابد ادامه پیدا کنه فکر کنیم.»
در طول شش ماه گذشته، گروه حمله به کشورهای هممرز با جبهههای فدراسیون اعزام شده بود. همانطوراستیصالِ که شین و لشکر یکم زرهی با سیرینها در پادشاهی متحد و قبیلههای دریای آزاد در کشورهایکرد ناوگان ملاقات کردند، سیری، کنعان و سویی نیز در طول مأموریتهای خود تجربیات زیادی به دست آورده بودند.
آنها تجربیات زیادی داشتند که برایشان در منطقهمانده هشتاد و ششم، جایی که بین کینه انسانیآنها و ارتش لژیون گرفتار شده بودند، غیرممکن بود.
شین با لبخندی که کمی زورکیاجازه بود گفت: «برای ما فرماندهها یه مدتیبردن طول میکشه تا به برنامههای درسیمون برسیم.»
«دقیقاً...»
«تو همیشه بدترینپایان چیز رو برای گفتناجازه پیدا میکنی، مگه نه؟»
«فعلاً همینجا بحثش رو ببندیم. وقتینداشتند جنگ تموم شد میتونیم هر چقدرمجروحان دلمون خواست در موردش غر بزنیم.»
از هر چهار فرمانده، و همچنین سروانهای جوخهها و ستوانهایشان، انتظار میرفت کهبردن علاوه بر برنامه درسیِ عادی، برنامه درسی افسران ویژه خود را نیز تکمیلعقبنشینی کنند، و هیچکدام از آنها برنامه اولی را به درستی تمام نکرده بودند.
چشمان کنعان پشت عینکش به طرزشدیدترین عجیبی دو دو میزد، و پیشنهادبستری داد که به بحث اصلی برگردند.
«از اونجا که قراره بیشتر از سه پایگاه رو بگیریم، فدراسیون برنامه داره چند واحد دیگهآمده بفرسته. اما چون ارتش فدراسیون نیروی اضافهای نداره، ارتشهای خصوصی اشرافزادههای بزرگ مصادره میشن و توداده عملیات شرکت میکنن. این کمتر از ده هنگ میشه، اما همهشون رو برای این عملیات میارن.»
این موضوع باعث شد شین متوجه شود که مقامات عالیرتبه ارتش واقعاً به بنبست رسیدهاند. ارتش فدراسیون دیگر نمیتوانست بابله حملات رودررو پیشروی کند، و به همین دلیل بود که گروه ضربت تأسیس شده بود. اما حالا آنها نیروهایی خارجپزشکها از ارتش را به خدمت گرفته بودند و آنها را همراه با واحدی که هدفش جمعآوری اطلاعات بود، به میدان میآوردند.
این نشان میداد که مقامات عالیرتبه ارتش به شدت از جانب نوکتیلوکا احساسبردن خطر میکردند—یا بهتر بود بگوید، از اهداف لژیون. یا شاید هدف دیگری درعقبنشینی سر داشتند و صرفاً آن را پشت بهانه مقابله با نوکتیلوکا پنهان میکردند.
مصادره نیروهای خصوصی و سازماندهی آنها در قالب یک واحد نظامی—حتیمنتقل اگر در مجموع کمتر از ده هنگ میشد—چیزی نبود که یکروزه انجامراهرو شود. این باید برنامهای میبود که از قبل برایش نقشه کشیده بودند.
شاید این ماجرا از یک ماه پیش شروع شده بود، زمانی که شین احتمال متوقف کردنآمده لژیون را فاش کرد. یکی از کلیدهای این هدف، پایگاه مخفی بود، بنابراین احتمالاً به این فکرشروع افتاده بودند که برای جبران کمبود نیروهای فدراسیون در تسخیر این پایگاه، از ارتشهای خصوصی استفاده کنند.
«دریافت شد. پس لشکراجازه اول زرهی قراره بهمانده کدوم پایگاه حمله کنه؟»
«درسته، تو همون کشوریه که قراراجازه بود بعد از کشورهای ناوگان بهشدلداری سر بزنی، نوزن. حکومت الهی نوآریاناروسه.»
این ملت به عنوان رهبر کشورهای بومی اوراتا شناخته میشد که در دورترین نقطه شمال غربیپایان قاره قرار داشتند. کشوری بیگانه بود که حتی از جمهوری و چند کشور کوچک دیگر همآنها دورتر بود. هیچ مرز مشترکی با جمهوری یا فدراسیون نداشت و فرهنگ و زبانش کاملاً متفاوت بود.
به نظر میرسید جمهوری و کشورهای کوچک دوردست غربی همگی در جنگ با لژیون ویران شده بودند. دو ماه پیش، پادشاهی متحد پیامی را رهگیری کرد که تداوم حیات برخیدستش از کشورها را در آن منطقه تأیید میکرد. ظاهراً در این یازده سالی که از آغاز جنگ لژیون میگذشت، آنها در حالی که از هر طرف در محاصره دشمن بودند، میجنگیدند.دیگر حکومت الهی که در شمالیترین نقطه غرب دور واقع شده بود، از گذشته تا همین حالا در مکانی که به عنوان بخش خالی شناخته میشد، در حال نبرد با لژیون بود.
بخش خالی شبهجزیرهای بود که حتی پیش از آغاز جنگ لژیونبردن غیرمسکونی بود. به همین دلیل، از همان مراحل اولیه جنگ، ساختنوکتیلوکا چندین پایگاه تولیدی در مقیاس بزرگ در آنجا تأیید شده بود.
در نتیجه، موقعیت حکومت الهی در جنگ کاملاً متزلزل بود. قرار بود لشکر اول زرهیآمده پیش از اعزام به کشورهای ناوگان، به آنها کمک کند. ظاهر شدن نوکتیلوکا تا حدودیدست اهدافشان را در آنجا تغییر داده بود، اما هنوز هم به همان مکان اعزام میشدند.
بله.
شین چشمانش را ریز کرد. بخش خالی در شمالیتریننداشتند نقطه غرب قاره. شین پیش از آنکه روی پل ازآنها هوش برود، شنیده بود که نوکتیلوکا به سمت غرب میرود.
«تصمیم بر این شده که لشکر اول زرهی به سمتدلداری غرب بره، جایی که به احتمال زیاد نوکتیلوکا به اونجابله رفته... امیدوارم فرصتش رو پیدا کنی که انتقامت رو بگیری.»
«مطمئنم خودت هم میدونی، اما نمیتونیم اجازه بدیم تو اعزاممانده به حکومت الهی شرکت کنی، ویکا. باید مراقب باشیم کهخفه اطلاعات مربوط به دفاع ملیمون لو نره، مثل پرندههای کوچولوی دوستداشتنیت.»
درست همانطور که لِنا به عنوان فرمانده تاکتیکی و رایدن که به جای شین وظیفه فرماندهی عملیات را برهنوز عهده گرفته بود، درگیر نتایج عملیات بودند، ویکا هم به عنوان شاهزاده پادشاهی متحد و یک افسر اعزامی وظایفنوکتیلوکا خودش را داشت. او جزئیات عملیات منار مخروطی سراب را گزارش داده و برای ردیابی نوکتیلوکا درخواست کمک کرده بود.
پس از پایان پرسوجوها در این مورد، برادر بزرگترش آن هشدار راکسانی اضافه کرد و ویکا در پاسخ سر تکان داد. او در اتاقش درنوکتیلوکا پایگاهی که در یکی از شهرهای بندری کشورهای ناوگان مستقر بودند، حضور داشت.
حکومت الهیبقیه نوآریاناروسه. کشوراجازه دیوانه، نوآریاناروسه.
«میدونم، برادر ظفر. ارزشهای اون کشور بیش از حد با ارزشهای ما در تضاده، اونقدر که بتونیم بهش بگیمخودشان یه کشور دیوانه. کشوری که حداقلِ احترام رو برای اخلاقیات قائل نیست، نمیتونه به عنوان یه کشور دوست مورد اعتمادبخش ما باشه. فکر میکنم فدراسیون هم هیچ قصدی برای فاش کردن جزئیات مربوط به تشدید حسی یا توانایی نوزن نداره.»
«منم همین فکر رو میکردم... آه درسته،جراحات باید در این مورد هم بهت هشدارروند بدم. فقط برای اینکه خیالمون راحت باشه.»
«از قبل میدونم. به هشتادبقیه و ششها نمیگم چرا بهراهرو حکومت الهی میگن کشور دیوانه.»
ظفر با ظرافتهنوز لبخندی زد، انگار کهراهرو میخواست بگوید، بسیار عالی.
«ممنون میشم اگه سعی کنی از این مرخصیت برای تبادل اطلاعات بادلداری ژنرالهای فدراسیون استفاده کنی. همونطور که خیلی خوب اشاره کردی، منار مخروطینوکتیلوکا سراب و نوکتیلوکا به نظرم عجیب میان. راستی، حرف از مرخصی شد...»
برادر بزرگترش، ولیعهد، با لحنی معمولی صحبت میکرد وبودند به همین دلیل ویکا انتظار داشت برای موضوعی پیشپاافتاده وهنوز عادی سرزنش شود و گارد نگرفته بود. از این رو...
«...از زمان مرخصی گروه ضربتبقیه تو اتحاد، چیزی هست که داریمانده از من پنهان میکنی. مگه نه؟»
...این حرف ویکا را کاملاً غافلگیر کرد. حتی او با تمام هوش و ذکاوتش،استیصالِ از این حرف جا خورد. اما بدون اینکه حتی حالت چهرهاش را تغییر دهد—در واقعداده آنقدر مسلط بود که حتی اخم هم نکرد یا تار مویی را تکان نداد—پاسخ داد:
«البته که نه. منبقیه هرگز چیزی رو ازنداشتند شما پنهان نمیکنم، برادر ظفر.»
لژیون در حال آماده شدن برای دومینجراحات حمله همهجانبه است و تلاش میکند تاروند خود را اصلاح کرده و ارتقا دهد.
ویکا به پدرش، پادشاه؛ و ظفر، ولیعهد، گفته بود که این تمام اطلاعاتی است که زلنه به آنهاندیدن داده است. او درباره روش خاموش کردن کل لژیون چیزی به آنها نگفت، زیرا در عمل غیرقابل استفادهاستلا بود و به اشتراک گذاشتن این اطلاعات تنها تأثیر بیموردی بر جایگاه فدراسیون در میان دیگر کشورهای قاره میگذاشت.
او این اطلاعات رااجازه حتی با آنها هممانده در میان نگذاشته بود.
لبخند ظفر تغییری نکرد.
«میفهمم. پس بالاخره یاد گرفتیسراب این رازهایی رو که نداریاینجا پنهان کنی... حتی از من.»
«...برادر ظفر.»
«خدا رو شکر. حداقلاجازه به نظر میرسه با هشتادکسانی و ششها خوب کنار میای.»
با این حال ظفربقیه با چهرهای بینهایت خوشحالنداشتند به او نگاه کرد.
«اینکه بچهها در برابر پدر و مادر و خواهر و برادرهای بزرگترشون سرکشی میکننروند و قول و قرار با دوستاشون رو تو اولویت قرار میدن، نشونه رشده... تو اینآمده مورد، فرض رو بر این میذارم که هیچ رازی نداری که از من پنهان کنی.»
او از اینپایان موضوع چشمپوشی میکرد—به احتراماجازه برادر کوچک و عزیزش.
«اگه جنگ تموم بشه، نظرت چیه بری تو یکی از دانشگاههای فدراسیونمجروحان درس بخونی؟ هر چی باشه، تو این جنگ تقریباً اصلاً مدرسه نرفتی.عقبنشینی فکر میکنم وقتی بالاخره این ماجراها تموم بشه، از زندگی دانشجویی لذت ببری.»
لبخند تلخ و کمرنگی روی لبان ویکاملاقات نشست. این حالتی بود که او فقطمجروحان به پدر و برادر بزرگترش نشان میداد...
میگی بزرگ شدم، برادربرج ظفر، اما هنوز هم مثلبودند یه بچه باهام رفتار میکنی.
«اگه شماتازه و پدر بهمبقیه اجازه بدین، حتماً.»
وقتی که جنگ بالاخره تمام میشد... شین و بقیه هشتاد و ششها چه کار میکردند؟ندیدن این سؤال نه از روی علاقه، بلکه صرفاً از سر کنجکاوی به ذهنش خطور کرد. وقتیکرد آنها برای اولین بار به پادشاهی متحد آمدند، پاسخی برای این سؤال نداشتند، اما حالا چطور؟
حالا که سئو دیگربقیه نمیتوانست مانند همرزمانش درنداشتند میدان نبرد بایستد، چه میگفت؟
ویکا با پایان دادن به تماسش، ترمینال خود رابودند خاموش کرد و رو به پیکری چرخید که بدونبقیه گفتن حتی یک کلمه، منتظر تمام شدن مکالمهاش مانده بود.
«...چند بار باید بهترسیده بگم نری بیرون وملاقات خودت رو لتوپار نکنی؟»
«شرمندگی منبقیه حد واجازه مرزی نداره...»
لرچه که بالاخره دوباره فعال شده بود، بار دیگر تقریباً نیمی از بدنش را از دست داده بود. این بار، به جای اینکه به صورت افقیعقبنشینی خرد شود، تقریباً نیمی از بدنش با زاویهای مورب از بین رفته بود. سیستمهای خنککننده و تأمین انرژیاش در وضعیت بسیار اسفناکی قرار داشتند. بخشی ازمیخوای پوست صورتش که از روی چهره یک زن جوان الگوبرداری شده بود، کنده شده بود. او شبیه جسد غرقشدهای بود که ماهیها به آن نوک زده باشند.
ویکا با نگاهی به سرتاپایسراب او آهی کشید. تعمیر ایناینجا حجم از آسیب زمان میبرد.
«خب، حالا وقتی برگردم فدراسیون کارایی دارم که باید بهشونراهرو برسم، و همونطور که شنیدی، تو اعزام بعدی شرکت نمیکنم،خودشان پس وقت دارم. اما حواست باشه که زیاد وقت تلف نکنی.»
«اعلیحضرت، بعد ازهنوز اینکه من... چهنداشتند اتفاقی برای نوکتیلوکا افتاد؟»
«یه ضربه فلجکننده بهش زدیم، اما فرار کرد. از اونجا کهکسانی این رو نمیدونستی، احتمالاً خبر نداری که نوزن از نبرد جون سالمکسی به در برده. انتظار دارم لیست بازماندهها و کشتهشدهها رو هم ندونی.»
«میـمیفهمم. پس عالیجناب ریپر... زنده موندن. شنیدنش خوشحالکنندهست. عالیجناببودند یوتو چطور؟ عالیجناب گرگینه؟ بانو جادوگر برفی؟ شاهزاده سایکلاپس... وهنوز عالیجناب روباه، که آخرین نفری بودن که سر پا موندن؟»
ویکا با سردی پلک زد. او آنقدر وقت آزادنداشتند نداشت که وضعیت تکتک اعضا را بررسی کند و برخلافآنها شین و لِنا، تکتک آنها را هم آنقدر خوب نمیشناخت.
«فعلاً اسم ریکا رواجازه جلوی نوزن، شوگا، آنجومانده اما و کورنا نیار.»
«یعنی...؟»
«نمرده، اما سالم هم بیرون نیومده. جزئیاتجراحات و بقیه تلفات رو تو یه گزارشروند مینویسم و برات میفرستم، بعداً خودت چکش کن.»
لرچه با اندوه آهی کشید. سیرینها نفس نمیکشیدند،ملاقات اما ویکا به آنها این قابلیت را دادهآمده بود که احساساتشان را به این شکل ابراز کنند.
«می...فهمم. این... مطمئنمهنوز عالیجناب ریپر بهنداشتند شدت عذاب میکشن...»
«این بار به طرز غافلگیرکنندهایهنوز تلفات زیادی داشتیم. همه بهمانده خاطرش حسابی داغونن، از جمله نوزن.»
«طبیعیه که باشن... این واقعاً چیزیه که نباید جلوی عالیجناب ریپر، عالیجناب گرگینه، بانو جادوگر برفی ورسیده بانو تکتیرانداز به زبون بیاد.» سپس لرچه با حالتی خجالتزده اضافه کرد: «اعلیحضرت، امیدوارم که برای نجاتخفه من به هیچ وجه اولویتی قائل نشده باشن و جون هیچکس به خاطرش به خطر نیفتاده باشه...؟»
ویکا با شنیدن این سؤالبقیه ابرویی بالا انداخت. چنین چیزیراهرو برای سیرینی مثل لرچه دردسرساز بود.
«اینطور نبود،بقیه پس نیازیاجازه نیست نگرانش باشی.»
تغییر دادن ترتیب نجات قربانیان به خاطر احساسات شخصیاش، جایگاه او را به عنوان یک رهبر زیر سؤال میبرد.خودشان صرف نظر از اینکه او یا حتی سیرینها چه احساسی در این باره داشتند، فردریکا و تیمهای امداد کشورهای ناوگان،بخش سیرینها را در پایینترین سطح اولویت قرار داده بودند. نجات پیدا کردن لرچه در این میان فقط یک تصادف بود.
«از قضا یکی دیگه دقیقاً همون جایی که تو سقوط کردی افتاده بود، برای همین توپایان رو هم باهاش آوردن. فکر کنم یکی به اسم ساکی یا یه همچین چیزی بود، ازآنها اسکادران تاندربولت. اگه دیدیش حتماً ازش تشکر کن. تصور میکنم دوتاییتون با هم حسابی سنگین بودین.»
ظاهراً این شخص که ساکی نام داشت، از فاصله نزدیک هدف گلوله یک توپ مسلسلمجروحان قرار گرفته بود. او به بیرون پرتاب شده و از روی نوکتیلوکا پایین غلتیده بوددستش و در حالی که منتظر نیروهای امداد بود، چایکای لرچه هم از آنجا سقوط کرده بود.
ساکی پیش از غرق شدن چایکا، به طریقی کابین خلبان را به زور باز کرده و بقایای لرچه را بیرون کشیدهکسی بود. حتی زمانی که قایق نجات او را سوار کرد، به نظر میرسید هیچکس متوجه نشده که لرچه یک سیرین است.دقیقاً ویکا پیش از شنیدن این گزارش، خود را برای این واقعیت آماده کرده بود که لرچه برای همیشه از دست رفته است...
آه درسته.
در حالی کهاعضایی نگاهی بیتفاوت به بیرونجراحات پنجره میانداخت، اضافه کرد:
«یادم رفت این رو بگم،بقیه اما خوب کاری کردی کهراهرو برگشتی... این رو بهت اطمینان میدم.»
از گوشه چشم دیداجازه که لبان لرچه بهمانده لبخند کوچکی باز شد.
«سپاسگزارم.»
«...همم. اشتباه برداشت نکن، باشه؟ نمیگم این اتفاقبرداشته بدیه یا نمیپرسم چرا هنوز زندهای. واقعاً، واقعاًپایان خوشحالم که جون سالم به در بردی، اما...»
سربازان مجروح در اتاق بزرگی که برای بیماران بستری بیمارستان در نظر گرفته شده بود، اسکان دادهاستیصالِ شدند. ساختمان قدیمی، اما به طرز قابلتوجهی تمیز بود. ریتو که روی یک صندلی گرد نشسته بود،کرد نگاه لرزان و پر از احساسش را به پیکری دوخت که با آرامش روی تخت دراز کشیده بود.
«تعجب میکنمبقیه که سالماجازه بیرون اومدی، یوتو.»
«منم همینطور.»
کلمه سالم برای هر کسی که وضعیت او را بدون دانستن ماجرا میدید، اصلاً دقیق به نظر نمیرسید. یوتو در حالیملاقات که غرق در باندپیچی بود و دست و پاهایش در گچهای پلاستیکی قرار داشت، سر تکان داد. او کبودیهای شدید و چندیندستش استخوان شکسته داشت، از جمله قفسه سینهاش که باعث سوراخ شدن ریهاش شده بود—و این آسیب از بیرون هم قابل مشاهده بود.
اما حتی با در نظر گرفتن تمام اینها، با توجه به اینکه ماشینش توسط یک برجک ۸۰۰ میلیمتری باآنها صدها تن وزن خرد شده بود، همین که زنده مانده بود چیزی شبیه به معجزه بود. جاگرنات او، انگاراتاق که خواسته باشد ضربه را به جای او تحمل کند، به حدی آسیب دیده بود که دیگر قابل تعمیر نبود.
یوتو با صدایی که مثل همیشه یکنواخت بود و به هیچ وجه آن درد و عذاب را نشانخفه نمیداد، گفت: «شکستن دندهها از هر دو طرف و سوراخ شدن یکی از ریهها یه جهنم واقعیه. نفسعمل کشیدن درد داره، اما کاری هم از دستم برنمیاد. باعث میشه به خاطر زنده موندم به خودم لعنت بفرستم.»
ریتو با لحنی عذرخواهانه پرسید:هنوز «اوه، حرف زدن هم دردمانده داره؟ شاید باید دیرتر میاومدم.»
«نه، خوبه که اینجایی. حرف زدن باجراحات یکی حواسم رو پرت میکنه، و توروند هم که نمیدونی کِی باید دهنت رو ببندی.»
ریتو در حالی که لبولوچهاش را آویزاناجازه کرده بود گفت: «بوی توهین میداد،» امابردن به نظر نمیرسید واقعاً به او برخورده باشد.
یوتو همیشه کمحرف بود، اما امروز به طرز عجیبی پرحرف شده بود. احتمالاً واقعاً بهندیدن چیزی نیاز داشت تا حواسش را از درد پرت کند. درد با هر نفس به اوکرد هجوم میآورد و آدم فقط تا یک جایی میتوانست در برابر نفس کشیدن مقاومت کند. و...
«شانس آوردم که زندهام، برایهنوز همین ترجیح میدم شکایت نکنم.مانده پرت شدن حواسم خیلی کمک میکنه.»
...او همچنین نیاز داشت حواسش را از درد عاطفی از دست دادن همرزمان کشتهشدهشان پرت کند. بسیاری از اعضای اسکادراناجازه تاندربولتِ یوتو، به ویژه نیروهای پیشقراول، یا مرده بودند یا مفقود شده بودند. درست مثل شیدن و اسکادران بریسینگامن، اسکادرانهایعقبنشینی آنها هم باید تا عملیات بعدی منحل و دوباره سازماندهی میشدند. اما بعید بود یوتو تا آن زمان بهبود پیدا کند.
«...آره. اما شرط میبندم نفس کشیدن هنوزم درد داره، پس فعلاً منکسانی سرت رو میبرم. بهت میگم وقتی بیهوش بودی چی شد. آه راستی، لویاتان!نوکتیلوکا فکر کنم بهش میگفتن موسوکورا. وقتی بهتر شدی بهم بگو چه شکلی بود!»
«...شرمنده، وقتی پیداشهنوز شد من زیرنداشتند آب بیهوش بودم.»
«آه درسته. پس، امم... فکر کنم نتونم از کاپیتان نوزن در موردش بپرسم، اما میتونم از شاهزاده بپرسم! ولی حدس میزنم اونبله فکر کنه حرف زدن در موردش خیلی خستهکنندهست، یا مثلاً، برداشتش از اون به نوبه خودش عجیب باشه... احتمالاً میگه خوشمزه بهدقیقاً نظر میرسید یا یه همچین چیزی. میتونم تصور کنم که شاهزاده همچین نظری بده. فکر کنم باید بعداً از کاپیتان در موردش بپرسم!»
«...»
واقعاً نمیدونه کِی باید دهنش رو ببنده. یا بهتره بگمراهرو اونقدر هیجانزده میشه که آخرش به جاده خاکی میزنه. وخودشان تو اینجور مواقع... این دقیقاً همون چیزیه که بهش نیاز دارم.
ریتو سایه مرگی را که به نظر میرسید بر سر بسیاری از هشتاد و ششهایندیدن دیگر سایه افکنده بود، نداشت. او همیشه میتوانست بدون هیچ دغدغهای درباره روز بعد صحبت کند.کرد او با اطمینان از اینکه همیشه برای دیدن فردا زنده خواهد ماند، به حرفهایش ادامه میداد.
منم یه بازماندهام... از منطقه هشتاد و ششم، از حمله همهجانبه جون سالم به در بردم... حتیندیدن از اون صعود به سمت مرگ رو منار مخروطی سراب هم زنده بیرون اومدم. من جون سالم بهاستلا در بردم. من زندهام. پس شاید، این امتیاز رو به دست آورده باشم که به آینده فکر کنم...
او به پیش از آغاز عملیات فکر کرد—به کاپیتان کشتی ضدلویاتان که منظره افق را از فانوس دریاییبقیه به او نشان داده بود. او همان کسی بود که به یوتو گفته بود دوباره به دیدنش بیاید،بله آن هم درست چند روز پیش از آنکه به عنوان طعمه به دل امواج بزند و دیگر هرگز بازنگردد.
ذهنش به سمت شین رفت، که برایشان تعریف کرده بود چگونه در جوانی اسکلت لویاتانمجروحان را دیده بود. مکالمهای احمقانه و دلگرمکننده بود که به یوتو نشان داد حتی ریپرِدستش سنگدل هم زمانی روی بانمکی داشته—رویی که با دیدن یک هیولای غولپیکر شگفتزده و مجذوب میشد.
پس شاید حالا، مشکلی نداشت. شاید حالا، یوتو هم میتوانستدلداری رویاهای کودکانه و پیشپاافتاده کودکیاش را که مجبور شده بودبله در منطقه هشتاد و ششم دور بیندازد، دوباره دنبال کند.
«...در این صورت،رسیده بذار منم یهاجازه چیزی ازت بپرسم.»
ریتو با کنجکاوی به او نگاه کرد. یوتوبرداشته با وجود تلاش زیادی که برای انجام اینپایان حرکت لازم بود، شانههایش را کمی بالا انداخت.
«در مورد اسکلت لویاتان...رسیده دوست دارم دفعه بعدملاقات خودم با چشمای خودم ببینمش.»
دفعه بعد، او به عنوان یک توریست ساده به آنجادلداری میرفت. وقتی که جنگ تمام میشد... درست همانطور که آنبله کاپیتان به او گفته بود. آخرین خواسته او از یوتو.
«و محض اطلاع... یکی از خدمه بهم گفت کهراهرو بعضی از انواع لویاتانها واقعاً خوشمزهن. اونا تازهش روآنها به تیکههای کوچیک برش میزنن، با ماهی میپزن و میخورن.»
«...واقعاً اون چیزا رو میخورن...؟»
«خب، اونا ازپایان نظر فنی حیوانهنوز محسوب میشن... فکر کنم...؟»
آره، حیواناتیبقیه که لیزراجازه شلیک میکنن...
«...حیوان حساب میشن، مگه نه؟»
«از من نپرس، یوتو!»
با شنیدن غرش بلند امواج اقیانوس که بر صدای رو به کاهش ماشینآلات سنگین غلبه میکرد، کورنا متوجهندیدن شد که استلا ماریس به بندر رسیده است. سیستم جاگرنات او در حالت آمادهبهکار بود. اما وقتی ناگهان یکماریس پنجره هولوگرامی در مقابلش ظاهر شد، کورنا—که در کابین خلبان هفتتیرکش چمباتمه زده بود—با بیحالی سرش را بلند کرد.
با بررسی پنجره،هنوز فردریکا را دید کهراهرو کنار هفتتیرکش ایستاده بود.
«—چیه؟»
کورنا زحمت باز کردن سایبان واحد را به خود نداد ومنتقل به جای آن، این سؤال را با لحنی تند از طریقنداشتند بلندگوی خارجی پرسید. فردریکا با شنیدن صدای بلند او خشکش زد.
«...فـفقط اینکه کمکم وقتشه پردازشگرها برن بیرون. چطوره قبلش یه چیزی بخوری؟کسانی الان نزدیک نصف روزه که اون تویی. این همه مدت غذا نخوردنکسی اصلاً برات خوب نیست، و بدنت به استراحت نیاز داره. و برای همین—»
«حالم خوبه.»
«اما...»
«گفتم حالم خوبه... خب یه روز غذا نخوردم—که چی؟ تو منطقه هشتادبستری و ششم، خیلی وقتها پیش میاومد که کل روز رو میجنگیدیم. تو فدراسیونکسانی هم همچین اتفاقاتی افتاد. اگه گرسنگی میتونست من رو بکشه، الان اینجا نبودم.»
«برو کنار، فسقلی.»
احتمالاً شخص دیگری در نقطه کور سنسور نوری او ایستاده بود، زیرا آن کلمات آخر توسط کسی گفته شدهمیکردند بود که نمیتوانست ببیند. کمی بعد، سایبان بدون اینکه او آن را فعال کند بالا رفت. شخصی رمز عبورمراقبتهای اضطراری را که بین تمام جاگرناتها مشترک بود وارد کرده و اهرم باز کردن قفل خارجی سایبان را کشیده بود.
کورنا ناخودآگاه با عصبانیت به جلو خیره شد و حالا چشمانش در چشمان شخصیمجروحان گره خورد که همان لباس پرواز فولادیرنگ او را به تن داشت. یک دخترراه هشتاد و شش، یکی از کاپیتانهای جوخه از اسکادران بریسینگامنِ شیدن و شانا. میکا.
«سالن غذاخوری کشتی آمار کسایی که برای غذابرداشته خوردن میان و کسایی که نمیان رو داره.پایان تکتک آشپزها نگرانن چون یه دختر اصلاً پیداش نشده.»
او سینی غذای سردی را بههنوز سمت کورنا هل داد، اما کورنا بادلداری تندی نگاهش را دزدید. ابروی میکا پرید.
«تازه—و میدونم داری تمام تلاشت رو میکنی که وانمود کنی متوجه این واقعیت نیستی—ما خیلی وقته پهلو گرفتیم. همه سربازای مجروح از قبل منتقل شدن، و باید جاگرناتها رو ببرن بیرون. همه پردازشگرهااستلا دارن آماده میشن که پیاده بشن، به جز اونایی که اینجا بستری شدن... باید واضحتر بگم؟ اینکه اونجا نشستی و زانوی غم بغل گرفتی داره مانع کارشون میشه. پس جلسه گزارش چی میشه؟ دونظر تا از کاپیتانهای جوخهت از کار افتادن، و رایدن مجبوره به عنوان فرمانده عملیات جایگزین بشه. در همین حال، تو اینجا داری از زیر کار در میری در حالی که حتی صدمه هم ندیدی.»
کورنا میتوانست چهرههای آشنایی از تیم تعمیر و نگهداری را ببیند که از فاصله کمی بهاستیصالِ آنها نگاه میکردند. او متوجه شد، شاید خیلی دیر، که تمام جاگرناتهای دیگر اسکادران پیشتاز از قبلکرد از کشتی خارج شده بودند. احتمالاً به خاطر مراعات حال او، او را برای آخر گذاشته بودند.
و همانطور که میکا گفت، شین بیهوش بود، رایدن جای او را پر کرده بود، و سئو... به محض اینکه پیدا شدهنداشتند بود، با عجله به اتاق عمل منتقل شده بود. با رفتن هر سه آنها و ماندن کورنا در کابین، بالاترین افسران ردهبالایی کهداده میتوانستند جلسه گزارش را اداره کنند، آنجو اما و کاپیتان جوخه چهارم بودند. او میتوانست تصور کند که این کار چقدر سخت بود.
او با عصبانیت به میکا خیره شد و سعینداشتند کرد احساس گناه را از خود دور کند. انگارندیدن میخواست به او بگوید دست از گفتن حرفهای منطقی بردارد.
«...یالا، بگو. این ربطی به این نداره که من برای بقیهبردن دردسر درست میکنم؛ تو فقط از من متنفری. یالا، بگو. مرگنوکتیلوکا شانا تقصیر من بود—این همون چیزیه که میخوای بگی، مگه نه؟!»
میکا ناگهان دستش را دراز کرداجازه و یقه یونیفرم کورنا را گرفتدلداری و او را به سمت خود کشید.
او در حالی که آنقدر نزدیک شده بود که تقریباً بینیهایشان به هم میخورد و عنبیههای طلایی چشمان سبز آونتورایش باملاقات خشمی سرد میدرخشید، گفت: «این چیزیه که تو میخوای من بگم. اما من قرار نیست بازی تو رو بازی کنم... شانا مرددستش چون جنگید. اون خودش انتخاب کرد که تا آخرین نفس بجنگه. و تو حق نداری... مسئولیت این کار رو به گردن بگیری.
تو فقط داری احساس گناهت رو فرافکنی میکنی تا بتونی تومانده ترحم به خودت غرق بشی... اینکه بذاری بقیه سرزنشت کنن فقطمیکردند یه راه فرار آسون بهت میده. من اجازه نمیدم این اتفاق بیفته.
نه تو. نه وقتی که وسط عملیات نتونستی بجنگی چون نگران گم شدن شین یا صدمه دیدن سئو بودی. نه تو...!کسی مشکلت چیه؟! شین زنده موند، سئو هم همینطور، لعنتی! شماها قسر در رفتین! ما شانا، آلتو، سانا، هانی و مریو رودقیقاً از دست دادیم! هیچکدومشون برنمیگردن! اما ما هنوز زندهایم، پس الان وقتش نیست که اونجا بشینی و زانوی غم بغل بگیری!»
مردمکهای طلایی کورنارسیده منقبض شدند. بازی من؟ملاقات ما قسر در رفتیم...؟!
او یقهپهناور میکا رابرج گرفت و غرید.
«تو به اینپایان میگی "قسر درهنوز رفتن"؟! کجای این بهتره؟!»
هم سئو وهنوز هم من... مانداشتند هشتاد و ششها، ما...!
«جنگیدن تنها چیزیه که داریم. ما نه خانوادهاینداشتند داریم، نه خونهای، نه هیچ چیز دیگهای. اگه اینندیدن رو از دست بدیم... اگه دیگه حتی نتونیم بجنگیم...»
غرور—آخرین بقایای هویت آنها. جمهوری هر چیز دیگری را از آنها گرفتهبستری بود، و تنها چیزی که برایشان باقی مانده بود، غروری بود کهمانده در کوره جنگ آبدیده شده و به سختی به دست آمده بود.
و حالا... حتیپایان آن هم داشتهنوز از بین میرفت.
«پس اگه اینمهنوز از بین بره...نداشتند ما چی هستیم؟!»
این سؤال هرگز مدت زیادی در ذهنش باقی نمیماند، اما در حال حاضر، مستقیماً به او زل زده بود. واقعیتِ سلب شدنبله آن غرور—و مجبور بودن به ادامه زندگی در غیاب آن—جلوی چشمانش به تصویر کشیده میشد. او باید با این واقعیت روبرو میشددقیقاً که آیندهای که در آن مجبور بودند از هشتاد و شش بودن دست بکشند، میتوانست برای او و سئو اتفاق بیفتد. پس چطور...؟
«چطور میتونم آروم بمونم...؟»
کورنا با نالهای کودکانه و به شدت رقتانگیز، میکا را به عقب هل داد و دوید. وقتی میکا برای اولین بار او رابله گرفت، سینی غذا را به زمین انداخته بود. میکا با نگاه به پایین و درک کاری که کرده بود، برگشت و دید کهموقع فردریکا حالا آن را در دستان کوچکش نگه داشته است. ظاهراً وقتی میکا ناخواسته آن را هل داده بود، فردریکا آن را گرفته بود.