چپتر 142: ۳
0زادگاهشان، جمهوری سن مگنولیا، بیشتر محل سکونت آلباهای مو نقرهای و چشمنقرهای بود. ظاهراً دلیلش همین بود. آلیس دقیقاًدستشان سر در نمیآورد. در هر صورت، آلیس و امثال او از حاشیه امن هشتاد و پنج منطقه اداری وسربازان دیوارهای دژمانندشان بیرون رانده شده بودند. تبعید از آن بهشتی که فقط برای آلباها ساخته شده بود؛ برای انسانها.
و به منطقهی وجودنداشتهی هشتاد و ششم طرد شدند.این مجبورشان کردند در اردوگاههای بازداشت و میدانهای نبرد، مثل خوکهاییمانده در کالبد انسانی زندگی کنند؛ به عنوان هشتاد و شش.
از آنجا که بشردوستی یکی از سیاستهای ملی جمهوری بود، آنها فرستادن شهروندانشان به میدان نبرد را جایزقدرت نمیدانستند. با این وجود، در ساخت پهپادی که بتواند با قدرت لژیون برابری کند هم ناکام مانده بودند. دفاعحساب ملی و آرمانهایشان با هم در تضاد بود، اما خیلی زود به راهحلی بیش از حد ساده دست یافتند.
هشتاد و ششها انسان به حساب نمیآمدند وقرار هر ماشین جنگی که آنها هدایتش میکردند، نه یکآورده واحد سرنشیندار، بلکه یک پهپاد در نظر گرفته میشد.
و اینگونه بود که پهپاد رزمی سرنشیندار، یعنی جاگرنات، متولد شد. هشتاد و ششها به عنوان «پردازشگر» درون آنها قرارمیگذاشتند میگرفتند. جمهوری جاگرنات را به عنوان سلاحی پیشرفته و بشردوستانه که میدان نبردی با تلفات صفر به ارمغان آورده بود،انداخت میستود. و حالا، آلیس و دیگر هشتاد و ششها، هر روز جانشان را کف دستشان میگذاشتند تا با لژیون بجنگند.
هشتاد و ششها، چه پردازشگرها و چه بقیه، همگی نسبتاًوجود جوان بودند. در طول چند سال اول جنگ، بیشتر هشتاد وآرمانهایشان ششهای بزرگسال کشته شده بودند و فقط بچهها باقی مانده بودند.
آلیس نگاهی به واحد سربازان خردسالش انداخت. با هفده سال سن، او یکی از بزرگترین افراد آنجا بود. آنها در پایگاه خط مقدممانده جبههی شرقی حضور داشتند؛ جایی که صد کیلومتر و چندین میدان مینِ ضد نفر و ضد تانک با دیوارهای دژ گران مور فاصلهپهپاد داشت. آنها در پادگانشان، ساختمانی که رنگش زیر آفتاب و باران پریده بود، داخل اتاق جلسهای در مجاورت آشیانه دور هم جمع شده بودند.
«خسته نباشید بچهها... متأسفانه نمیتونممتولد بگم امروز رو بدون تلفات پشتپیشرفته سر گذاشتیم، اما همهتون سنگتمام گذاشتید.»
موهای بلند، صاف و مشکی. چشمهای تیره و کشیده. آلیس در اتاق جلسه ایستاده بود و هیکلروز آبدیدهاش در نبرد، لباس فرم استتارش را پر کرده بود. او پردازشگری در سومین سال خدمتش بود.کشته دستمالگردنی به رنگ آبی آسمانی دور گردنش بسته بود که زیبایی طبیعیاش را بیشتر به چشم میآورد.
نگاهش را به گوشهای ازشهروندانشان اتاق دوخت و لبخندی رویوجود لبهای رنگپریده و بیرنگولعابش نقش بست.
«...شینی نوزن. بین این همهسیاستهای آدم، تو یکی داری وسط جلسهجایز توجیهی من میخوابی؟ خیلی رو داریا.»
با این سرزنش، هیکل کوچکی که روی صندلی تاشوی فلزی در انتهای اتاق چرت میزد، از جا پرید و سیخ نشست. با آن چشمهای سرخ وپردازشگرها خونین خاصش، با حالتی بچگانه که به سن و سال کمش میخورد، به آلیس خیره شد. موهایش حتی از موهای آلیس هم سیاهتر بود و تضادحضور عجیبی با پوست روشن و مرمرین صورتش داشت. آلیس نگاهی به گردن او انداخت؛ چشمش به منظرهی ناخوشایند بانداژهایی افتاد که از زیر یقهاش بیرون زده بود.
«ببخشید.»
صدایش کمی زیر بود. هنوز دورگه نشده بود. لحن صدایش باعث شد آلیس تمام قصدش برای سرزنشکند کردن او را از دست بدهد و فقط لبخند کنایهآمیزش پررنگتر شود. چیزی در وجود این پسر، اوماشین را یاد یکی از اعضای خانوادهاش میانداخت؛ کسی که صدایش برای همیشه همانطور زیر و بچگانه باقی ماند.
«خب، اشکالی نداره. امروز اولین نبردِت بود، پس حتماً خستهای... ما در نهایتاین فقط قطعات یه پهپادیم. خوکهایی مثل ما هر چقدر هم که بخوان ادایتضاد سربازهای باشکوه جمهوری رو دربیارن، تهش چیزی بیشتر از یه نمایش مضحک نیست.»
جاگرنات به عنوان یک پهپاد، هیچ اهمیتی برای پردازشگرهای غیرانسانیاش قائل نبود. کابینش تنگ و خفهکننده بود. صندلی باکالیت آن بهروز قدری سفت و ناراحتکننده بود که توهینی به علم ارگونومی محسوب میشد. صفحات آلومینیومی نازکی هم که صرفاً ادای زره راسربازان درمیآوردند، کمک چندانی به محافظت از خلبان در برابر گرمای ساطعشده از بستههای قدرت یا لرزشهای شدید چهار پای دستگاه نمیکردند.
انسانها میتوانستند تقریباً با هر شرایطی سازگار شوند، اما سوار شدن بر جاگرنات در دفعات اول، برای تازهکارها با آن بدنهای ضعیف و به بلوغنسبتاً نرسیدهشان به شدت طاقتفرسا بود. مانورهای جنگی باعث میشد دست و پایشان به درد بیفتد و بسیاری از بچهها دیگر توان جنگیدن نداشته باشند؛ اتفاقی کهکیلومتر در نهایت به دور انداخته شدنشان ختم میشد. و تمام اینها با شدت مضحک و وحشتناک نبردهایی که مجبور بودند به دلشان بزنند، بدتر هم میشد.
«خب، مطمئنم خیلیهامون دیگه داریم از حال میریم، پساین جلسه توجیهی امروز همینجا تموم میشه... نوزن، میتونی بریناکام بخوابی؛ فقط اول مطمئن شو که رسیدی به اتاقت.»
شوخی سبکسرانهی آلیس باعث شد همتیمیهای بازماندهاش بعد از مدتها برای اولین باراین ریز بخندند. بعضی از تازهکارهایی که مجبور شده بودند مرگ دوستانشان را بهتضاد چشم ببینند، هنوز چهرههای نسبتاً خشکی داشتند، اما لبهایشان کمی به خنده باز شد.
اما حتی در میان آنها، میدید که پسر چشمسرخمیگرفتند سرش را پایین انداخته و کوچکترین اثری از احساساتمیستود در چهرهاش دیده نمیشود. این موضوع او را نگران میکرد.
«میتونم یهپردازشگر چیزی ازتقرار بپرسم، آلیس؟ کاپیتان؟»
با اینکه پایگاه بیشتر پر از دخترها و پسرهای نوجوان بود، خدمهی تعمیر و نگهداری جاگرنات از این قاعده مستثنی بودند. بیشترشان بالای بیست سال داشتند. خیلی ازساده آنها سربازان سابقی بودند که در میدان نبرد مانده بودند، یا هشتاد و ششهای مجروحی که حالا به کار تعمیرات گماشته شده بودند. برخلاف پردازشگرها که رویهمرفته یکبارمصرف وبشردوستانه قابلجایگزینی بودند، دانش حرفهای تعمیرات، ضروری و ارزشمند به حساب میآمد. برای همین، حتی هشتاد و ششهایی که دیگر توان جنگیدن نداشتند هم به این راحتیها دور انداخته نمیشدند.
«در مورد این دستگاه. اونی که سوارش میشد یه بچهمدرسهای بود که اولیناین نبردش رو تجربه میکرد، درسته؟ میتونم بپرسم این الفبچه چه نمایشی از خودشتضاد درآورده که فقط بعد از یه مبارزه، سیستم تعلیق رو اینطوری به فنا داده؟»
گورن، رئیس بخش تعمیرات، در حالی که دستهایش را روی یک جاگرناتِبشردوستانه آمادهبهکار تکیه داده بود، با چهرهای درهمرفته این را از آلیس پرسید.میگذاشتند او مرد جوان موقرمزی بود که هفت سال از آلیس بزرگتر بود.
او سه سال به عنوان مکانیکِ اولین واحد دفاعیِ بخش سی و پنجمآورده خدمت کرده بود. خوب میدانست که درگیریها در اینجا چقدر میتواند وحشیانه باشدجوان و اگر چنین قیافهای به خودش گرفته بود، یعنی وضعیت دستگاه واقعاً افتضاح بود.
«اینقدر بد بود؟»
«محرک کاملاً داغون شده. اصلاً ارزش تعمیر کردن نداره؛ باید کلشجایز رو عوض کنیم.» این را گفت و بعد چشمهای آبیاش را بهمانده آلیس دوخت، انگار که برای گرفتن جواب سؤالش به او فشار میآورد.
آلیس گفت: «خب، باورتجاگرنات بشه یا نه، اون تنبهتنمیگرفتند با یه شیر درگیر شد.»
دهان گورنپردازشگر از تعجبقرار باز ماند.
«...جدی میگی؟»
«آره. و تنهایی از پا درش آورد. البته بعدش موتورش از کارنمیدانستند افتاد و مجبور شدیم پوششش بدیم... ولی این اولین نبردش بود. یهدفاع تازهکار... اونم با این سن کم. مورمورم میشه وقتی بهش فکر میکنم.»
کلافگیاش طبیعی بود. بیشتر تازهکارها در اولین نبردشان اگر اشتباهی به یکی از خودیها شلیک نمیکردند، خیلی شانس آوردهحالا بودند. و با نرخ بالای مرگومیر در منطقهی هشتاد و ششم، بیشترشان در بهترین حالت فقط بالا میآوردند وکشته در بدترین حالت جانشان را از دست میدادند. همین که زنده برمیگشتند، یعنی کارشان را عالی انجام داده بودند.
اختلاف عملکرد بین یک واحد معمولی لژیون و جاگرنات تا این حد فاحش بود. امپراتوری گیاد یک غولجانشان تکنولوژی و ابرقدرت نظامی بود و لژیونها را با پیشرفتهترین فناوریها و بالاترین سطح از درندگی جنگیِ ممکن ساختهنگاهی و تجهیز کرده بود. در مقایسه با آنها، جاگرنات چیزی جز یک آهنپارهی قراضه و پر از ایراد نبود.
قدرت آتش ضعیفی داشت، زرهاش بیدوام بود و تحرک محدودش حتی اجازه نمیداد درستوحسابی بپرد. طراحیبرابری و ساختش فراتر از یک حماقت محض بود؛ سلاحی بود که فقط برای به کشتن دادنانسان هشتاد و ششهای یکبارمصرف ساخته شده بود و تنها مزیتش این بود که حداقل میتوانست شلیک کند.
حتی مبارزه با مدلهای سبکوزنِ گرگ خاکستری هم برای جاگرنات یک چالش بزرگ بود. برای همین، شاخبهشاخ شدنقدرت با یک شیر که واحد مرکزی و نماد قدرت تهاجمی لژیون به حساب میآمد، کاملاً مضحک بود... حتیانسان آلیس هم که دیگر داشت به یک کهنهسرباز تبدیل میشد، مطمئن نبود که بتواند از پس چنین کاری بربیاید.
«اعتراف میکنم در موردش اشتباهمتولد میکردم. بیشتر بچههایی مثل اونسلاحی معمولاً زیاد عمر نمیکنن، اما...»
این روزها بیشتر و بیشتر از این دست بچهها را بین تازهکارها میدید. بچههایی کهحالا انگار یک چیز حیاتی را درونشان گم کرده بودند. کسانی که به نظر میرسید احساساتشان راجنگ کشتهاند و نسبت به همهچیزِ اطرافشان بیتفاوت شدهاند. بچههایی که از ارتباط با دیگران دوری میکردند.
چنین بچههایی اولین کسانی بودند که در منطقهی هشتاد و ششم میمردند. آنها نمیتوانستند از همرزمانشان بخواهندکند که پوشششان بدهند و انگار هیچ اهمیتی هم برای زنده ماندن خودشان قائل نبودند. در بیشتر مواقع، ازماشین اولین نبردشان جان سالم به در نمیبردند. و حتی اگر از اولی زنده بیرون میآمدند... از دومی برنمیگشتند.
البته آلیس نمیتوانست آنها را به خاطر اینطور شدنشان سرزنش کند. وقتی جنگ شروع شد و اوبتواند را همراه بقیهی هشتاد و ششها به اردوگاههای بازداشت فرستادند، سیزده سالش بود. او درک نسبی ازیافتند دنیای اطرافش داشت و تا آن زمان، هویت و درک از خویشتن در وجودش شکل گرفته بود.
اما بچههایی مثل شین آن زمان فقط هفت یا هشت سالشان بود. ناگهان اسلحهها را روی سرشان گذاشته بودند و آنها را به اردوگاههای بازداشتیبجنگند که با میدانهای مین و سیمخاردار محاصره شده بود، فرستاده بودند؛ جایی که مجبور بودند مثل حیوانات زندگی کنند. در عرض دو سال، پدر و مادر،شرقی پدربزرگ و مادربزرگ و خواهر و برادرهایشان را از دست داده بودند... هیچ بچهای نمیتوانست اینهمه درد را تحمل کند و از نظر روانی سالم بماند.
البته وضعیت شین از این هم بدتر بود. کاملاً مشخص بود که خون اشرافزادگان امپراتوری در رگهایش جریان دارد؛دستشان همان امپراتوریای که از همان اول لژیون را ساخته بود. در اردوگاههای بازداشت، آدمهایی مثل او را مقصر جنگسربازان میدانستند و از آنها متنفر بودند. این از آن دست اصالتهایی بود که خواهناخواه شدیدترین تبعیضها را به همراه داشت.
هشتاد و ششها خودشان قربانی تبعیض بودند، اما لزوماً قربانیانوجود بیگناهی به حساب نمیآمدند. دنیا همیشه راهی پیدا میکرد تا باآرمانهایشان افراد ضعیف و در اقلیت، به بیرحمانهترین شکل ممکن تا کند.
گورن پوزخندی زد و گفت:سیاستهای «...پس اسم اون بچه شینمیدان بود، آره؟ باید حواست بهش باشه.»
این حرف باعثیعنی شد آلیس باپردازشگر گیجی پلک بزند.
«خب... من کاپیتان جوخهشم،قرار پس معلومه که اینبشردوستانه کار رو میکنم. ولی چرا؟»
گورن نگاهش راآنها از او گرفت وجایز به جاگرناتِ روبهرویش دوخت.
«نمیتونم دقیقاً خیلی واضح ببینمش، ولی...ملی فکر کنم از بچههای بزرگتر میترسه. بچههایاین همسنوسال تو. همهشون قدبلندترن و صداشون بمتره...»
«...؟»
ظاهراً گورن توانایی ماوراءطبیعی برای «دیدن» احساسات آدمها داشت. میگفتند این توانایی را از خون پدر موقرمزش بهجانشان ارث برده و به شکلی نسبتاً ضعیف در او بروز کرده است. اما همین توانایی خواندن احساسات دیگران،باقی در گذشته کمک بزرگی به آلیس کرده بود. برای همین حالا هم قرار نبود به حرفش شک کند.
«ولی خوشبختانه تو زنی. بهشهروندانشان نظر نمیرسه هنوز از تو بترسه.ساخت برای همین گفتم بهتره بهت بگم.»
«خب، یعنی... یعنی مردها تویسیاستهای مرکز آموزشی اردوگاه بلایی سرش آوردن؟جایز یعنی... کتکش زدن یا همچین چیزی؟»
هرگونه مفهومی از نظم عمومی مدتها بود که در اردوگاههای بازداشت از بین رفته بود،صفر و تمام سربازان جمهوری که با هشتاد و ششها سروکار داشتند—چه در مراکز آموزشی، چه درطول حین جابهجایی، یا هنگام فرماندهی در میدان نبرد—اگر بخواهیم مؤدبانه بگوییم، یک مشت آشغالِ تمامعیار بودند.
«راستش، من همچین چیزی ندیدم، پس نمیدونم، ولی... شرط میبندم یه داستانیارمغان پشت اون اتفاقی که برای گردنش افتاده هست. یه احساسی دور گلوش پیچیده...نسبتاً مثل یه قلاده، یا یه زنجیر، که داره زیر اون بانداژها خفهش میکنه.»
«...»
تمام پردازشگرها برای استفاده از پارا-رِید، دستگاههای رِید در پشت گردنشان داشتند. ایناین وسیله برای زنده ماندن در منطقهی هشتاد و ششم کاملاً ضروری بود، اماتضاد روشی که جمهوری آنها را در بدنشان میکاشت، به شدت خشن و دردناک بود.
کریستالِ شبهعصبی زیر پوست کاشته میشد، اما در موارد نادری، به ستون فقرات پردازشگرها آسیب میرسید وآورده منجر به فلج شدنشان میشد. البته این پردازشگرها بلافاصله حذف میشدند. و از آنجا که کل این عملجنگ بدون هیچگونه بیحسی یا مواد ضدعفونیکننده انجام میشد، زخمی که به جا میماند لزوماً همیشه التیام پیدا نمیکرد.
آلیس همیشه فکر میکرد شین به این خاطر دورنبردی گردنش بانداژ میبندد که زخمِ ناشی از کاشت دستگاهجانشان هنوز خوب نشده، اما ظاهراً قضیه چیز دیگری بود...؟
«...فهمیدم. حواسم بهش هست.»
۳
روز بعد، آلیس خیلی زودمتولد خودش را درگیر وضعیت نگرانکنندهایسلاحی در مورد آن پسر دید.
«...فقط دو ثانیه چشمم رو ازش برداشتمپیشرفته و یهو غیبش زد. لعنتی، کی میدونه،میستود شاید نوزن خودش راه افتاده رفته باشه...»
وقتی کاپیتان جوخهی شین بعد از گشتزنی با چهرهای رنگپریده پیش اوپهپادی آمد و خبر داد که جاگرنات شین گم شده، آلیس سرش راخیلی تکان داد تا جلوی سردرد میگرنیای که داشت به سراغش میآمد را بگیرد.
به لطف واحدهای اختلالگر قدرتمند لژیون، یعنی اینتاگسفلیگهها، هم رادار و هم ارتباطات رادیویی کاملاً بیاثر شده بودند. برای جلوگیری از هرگونهناکام حملهی غافلگیرانه، پردازشگرها مجبور بودند مدام در منطقهی جنگی گشتزنی کنند. گاهی اوقات به پست واحدهای پیشتاز لژیون میخوردند که میتوانست بهسرنشیندار یک درگیری تمامعیار ختم شود. همین موضوع، این گشتزنیها را به یک کار روتینِ پر از استرس برای تمام اسکادرانها تبدیل کرده بود.
و درست وسط یکیجاگرنات از همین گشتزنیهای اعصابخردکن، کمسنترینمیگرفتند تازهکار اسکادران گم شده بود.
«...دریافت شد. به جوخهمقرار میگم دنبالش بگردن. بقیهیبشردوستانه جوخهها به گشتزنیشون ادامه بدن.»
خوشبختانه طولی نکشیدآنها که آن دردسرسازمیدان کوچک را پیدا کرد.
«...نوزن.»
با شنیدن صدای او، شین کهپردازشگر بیحرکت روی تپهای از لاشههای پوشیده ازنبردی برف ایستاده بود، برگشت و نگاهش کرد.
ارتش جمهوری در همان دو هفتهی اول جنگ توسط لژیون نابود شده بود و شهروندان جمهوری مجبور شدهجانشان بودند بخش عظیمی از قلمروی خود را رها کنند و پشت دیوارهای دژ پناه بگیرند. به همین دلیل،باقی ویرانههای شهری که حالا میدان نبرد منطقهی هشتاد و ششم را تشکیل میدادند، خالی از هرگونه حضور انسانی بودند...
...البته بهملی استثنای هشتادفرستادن و ششهای غیرانسانی.
آلیس جاگرناتش را روی زمین نشاند و بعد با لبخندی تلخ به سمتاین او رفت. اصلاً چرا فکر میکرد این پسر بالغ و حرفگوشکن است؟ حالاتضاد که به او نگاه میکرد، کاملاً مشخص بود که عجب پسر سرکشی است.
«داشتم با خودم فکر میکردم یهو چت شد کهمیگرفتند وسط گشتزنی غیبت زد... هیچوقت نمیتونی بفهمی لژیون کجامیستود ممکنه کمین کرده باشه. دیگه هیچوقت تنهایی راه نیفت برو.»
حتی یک شیر با آن وزن پنجاهتنیاش هم میتوانست بدون ایجاد هیچارمغان صدایی حرکت کند. مواردی پیش آمده بود که پردازشگرها متوجه نزدیک شدنهمگی لژیون نشده بودند، تا اینکه خودشان را چشمتویچشمِ این هیولاهای مکانیکی دیده بودند.
«و اینکه اینطوری پیاده و بیرون ازجایز دستگاهت تو میدون نبرد راه بیفتی... اگه یهلژیون مین خودکار پیدات کنه، تو یه چشمبههمزدن میمیری.»
«ببخشید... ولی الانبشردوستی هیچ لژیونی توملی این منطقه نیست.»
آلیس مکث کرد و با گیجی به پسر خیره شد. لحنش به طرز عجیبی در این مورد مطمئن بود. شین از رویجانشان کوه کوچکی از آوار و بتن مسلح پایین آمد. به آلیس نزدیک شد؛ با وجود کف سفت پوتینهای جنگیاش، صدای قدمهایش بهانداخت سختی شنیده میشد. یک تفنگ تهاجمی ۷.۶۲ میلیمتری روی شانهاش انداخته بود؛ اسلحهای که به وضوح برای جثهی کوچکش خیلی بزرگ بود.
آلیس پرسید:پردازشگر «خب، اینجاقرار چیکار میکردی؟»
وقتی پیدایش کرده بود، روی تپهی بتنی چمباتمه زدهاین بود و به نظر میرسید دنبال چیزی میگردد. با شنیدنمانده این سؤال، چشمهای سرخ و خونینش کمی در هم رفت.
«...میخواستم دنبالآنجا یه چیزییکی از تیتو بگردم.»
این جواب باعثیعنی شد آلیس لحظهایپردازشگر زبانش بند بیاید.
«جسدش که احتمالاً از بین رفته، برایپیشرفته همین دنبال یه تیکهای از دستگاهش گشتم...میستود حداقل، فکر کردم این کاریه که باید بکنم.»
شین نگاهش را به خیابان اصلیِ ویرانههای شهر دوخت، اما به جز رد سوختگیهایی که روی آسفالت جا مانده بود،دفاع هیچچیز دیگری آنجا نبود. نه جاگرنات متلاشیشدهی تیتو و نه شیری که شین از پا درآورده بود. حتی از آن سهبلکه واحد سبکوزنی که همتیمیهایش بعداً نابود کرده بودند هم خبری نبود. حتی یک تکهی کوچک هم از هیچکدامشان باقی نمانده بود.
«...لژیون یه سری واحدهای مخصوص داره که لاشهها روشهروندانشان جمع میکنن... تاوزندفوسلرها. اونا میتونن بقایای نبردی به اونقدرت بزرگی رو تو کمتر از یه شب پاکسازی کنن.»
آنها هر چیزی را که پیدا میکردند، بدون هیچ فرقی با خود میبردند. چه دوست و چه دشمن. لاشهی واحدهای نابودشده، ترکشِ گلولههای توپ، وسایل نقلیه و هواپیماهای رهاشده درجوان پایگاههای نظامی متروکه. همهچیز را با حرص و ولع جمع میکردند و به شکم وایزلهایی میبردند که در اعماق قلمرو لژیون جا خوش کرده بودند. خود وایزلها کارخانههای غولپیکر و خودمختاریمور بودند که این لاشهها را میبلعیدند و از آنها برای ساختن لژیونهای بیشتر استفاده میکردند؛ لژیونهایی که با سرعتی به اندازهی دود سیاهِ خروجی از اگزوزشان، تولید و روانهی میدان میشدند.
تمام اینها فقط برای نابودیمیگرفتند دشمن تعیینشدهشان بود: هر انسانی کهصفر بخشی از امپراتوریِ سازندهی آنها نبود.
پایگاههای خط مقدم جمهوری هم در واقع واحدهای خودمختاری داشتند که تقریباً همین کار را میکردند. این پایگاهها کارخانههای تولیدی کوچکآرمانهایشان و خودکاری داشتند که باعث میشد حتی در میدان نبرد هم خودکفا باشند. البته، از آنجا که انسانهای والامقام حاضر نبودندپهپاد حاشیهی امن دیوارهایشان را ترک کنند، به یکجور سیستم تغذیهی خودکار نیاز داشتند تا شکم هشتاد و ششها را سیر کنند.
بنابراین تا جایی که آلیس میدانست، دستگاه تیتو احتمالاً همین الان در کورهی بازیافت پایگاهشان بود... اما این را به او نگفت.ناکام اینکه به کسی بگویی جاگرناتش از قطعات بازیافتیِ لاشهی دستگاه یک دوستِ مرده ساخته شده، ممکن بود این حس را به او بدهدبلکه که انگار دارد گوشت همرزمانش را میخورد. و این حقیقتِ بیرحمانهای بود که شین نیازی نداشت با آن روبهرو شود... حداقل نه فعلاً.
در هر صورت، آلیس به او لبخند زد. واقعاً در مورد این بچه زود قضاوت کرده بود.آورده شاید احساسات و حالتهای چهرهاش کمرنگ بود. شاید به نظر میرسید نسبت به اتفاقات اطرافش بیتفاوت استاول و اینکه از نگاه کردن توی چشمهایش طفره میرفت، نشان میداد که تمایلی به ارتباط با دیگران ندارد.
اما نسبت به اطرافیانشقرار کاملاً هم بیتفاوت نبود.بشردوستانه در واقع، کاملاً برعکس بود.
«...چقدر مهربونی. میخواستی یهفرستادن چیزی برای یادگاری ازشنمیدانستند داشته باشی، مگه نه؟»
یعنی فقط به همین خاطر، توی این میدان نبردِشهروندانشان بیرحم که مرگ در هر گوشهاش کمین کرده بود، راهلژیون افتاده بود؟ اما شین به آرامی سرش را تکان داد.
«میخواستم بهشرزمی هشدار بدم،جاگرنات ولی نتونستم.»
رد پای محوی از یکمیگرفتند احساس در پشت چشمهای سرختلفات و خونینش جرقه زد. عذاب وجدان...؟
«اولین باری بود که یه واحد لژیون اونقدر بهم نزدیک میشد،ساخت برای همین فکر نمیکردم اونقدر سریع حرکت کنن. ولی میفهمیدم کهتضاد همون نزدیکیهاست. پس میتونستم بهش هشدار بدم... و چون بیدقتی کردم، اون—»
آلیس دستش را دراز کرد و روی سر پسر گذاشت. آلیس قدبلند بود ووجود شین هنوز جثهی کوچکی داشت. اختلاف قدشان کاملاً به چشم میآمد. با قطع شدن حرفش،زود شین از تعجب خشکش زد و سرش را بالا آورد. آلیس نگاهش کرد و گفت:
«هر کسی که تو همچین موقعیتهاییپردازشگر نیاز داشته باشه بقیه بهش هشدار بدن،نبردی همین الانشم یه مرده به حساب میاد.»
این کلمات بیرحمانه و سرد بودند. او دربشردوستانه حالی که به چشمهای زرشکی پسر که حالا ازروز تعجب گشاد شده بود خیره شده بود، ادامه داد:
«میدون نبردی که ما توش هستیم اینطوریه. اگه سعی نکنی ازساخت خودت محافظت کنی، بالاخره میمیری. و ما هم همیشه اونجا نیستیمتضاد تا از کسایی که نمیتونن این کار رو بکنن، پرستاری کنیم.»
قدرت آتش جاگرنات ضعیف بود و استراتژی اصلیاش بر پایهی همکاری چند واحد با یکدیگر برای شلیک به پهلولژیون و پشت دشمن بنا شده بود؛ جایی که زرهشان از همهجا نازکتر بود. همرزمان برای زنده ماندن در ایننمیآمدند میدان نبرد باید با هم همکاری میکردند. اما در نهایت، محافظت از جان هر کس، بر عهدهی خودش بود.
زمانهایی پیش میآمد که آدم وسط نبرد گیر میافتاد. زمانی که واحدهای همراه نمیتوانستند هیچ پشتیبانیای بدهند. و زمانی کهدیگر تمام همتیمیها... تارومار میشدند. چنین اتفاقاتی همیشه رخ میداد. و کسانی که برای پوشش دادن نیاز به دیگران داشتند، معمولاًباقی در چنین موقعیتهایی زنده نمیماندند. و مسئولیت مرگشان هم بر گردن کسانی نبود که نتوانسته بودند از آنها محافظت کنند.
«پس نذار اتفاقی که برای تیتو افتاد روی دوشتنبردی سنگینی کنه. تقصیر تو نیست... تازه، فکر کنم اون خوشحالدستشان بود که تو لحظات آخر، دوستی مثل تو کنارش بوده.»
«...»
«پس به یادش باش...یکی این بزرگترین ادای احترامیهفرستادن که میتونی در حقش بکنی.»
و تنها ادای احترامی کهمتولد یک نفر میتوانست در اینسلاحی میدان نبرد به دیگری بکند.
«...همین کار رو میکنم.»
«اگه کسی توآنها این اتفاق مقصر باشه،جایز اون منم، کاپیتانش... متأسفم.»
شین یک بار دیگر به آرامی سرش را تکان داد. آلیس با دیدن این واکنشِ کوتاه لبخندی زد و دوباره دستیکند روی موهای مشکیاش کشید. هرچه که بود، پسر مهربانی بود. برای این دنیای بیرحم زیادی مهربان بود. اما طولی نکشید کهمیکردند شین با نارضایتی نگاهی به او انداخت... ظاهراً از اینکه مثل یک بچه با او رفتار میشد، چندان دلِ خوشی نداشت.
آلیس ولش کرد و شینمتولد چند قدمی دور شد، تا اینکهپیشرفته دوباره نگاهش را به او دوخت.
«کاپیتان آرایش—»
«بهم بگو آلیس.آنها درجهم که به هرجایز حال هیچ معنیای نداره.»
صرفاً برای مشخص بودن سلسلهمراتب فرماندهی، به تمام پردازشگرها درجههای نظامی دادهنمیدانستند میشد. اما از آنجا که نه رفتار بهتری با آنها میشد و نهآرمانهایشان حقوقی بابتش میگرفتند، این درجهها در بهترین حالت فقط یک اسمِ توخالی بودند.
«...شما برای چی اینجایید، کاپیتان؟»
انگار صدا زدن یک فردمیگرفتند بزرگتر با اسم کوچکش، برایتلفات او کار خیلی سختی بود.
«اوه، به همون دلیلِ تو... فکر کردم تیتونمیدانستند ممکنه چیزی از خودش جا گذاشته باشه، برایبرابری همین اومدم ببینم چیزی برای برداشتن هست یا نه.»
دلیل واقعیاش این بود که آمده بود دنبالفرستادن یک وروجکِ دردسرساز بگردد که وسط گشتزنی یکهوپهپادی غیبش زده بود—اما این را به زبان نیاورد.
شین سرش را کج کرد. خود آلیس همین الان گفته بود کهبشردوستانه تاوزندفوسلرها قطعات لاشهی جاگرنات را جمع میکنند. احتمالاً نمیفهمید اگر آلیس اینمیگذاشتند را میداند، پس چرا برای پیدا کردن وسایل تیتو به اینجا آمده است.
«آها، راستی هنوز اینو به شما تازهکارها نگفتم...بشردوستانه خب، وقتی برگشتیم پایگاه برات توضیح میدم. شریکتدیگر رو اونجا ول کردی. سوار شو تا برگردیم.»
جاگرنات شین پشت مقداری آوارشهروندانشان کز کرده بود و بهوجود شدت بیکسورها به نظر میرسید.
«اینا سنگقبر کساییه که دیروزسیاستهای مردن. تیتو کوروسو، آتوری لایشی،میدان نانا اوکا و آمالا کی.»
آلیس روبهروی همتیمیهایش—که تعدادشان بعد از تلفات روز گذشته به چهارده نفر کاهش پیدا کرده بود—چیزی را بالا گرفت تا همهروز ببینند. تکهفلزهای کوچکی که فقط چند سانتیمتر بودند و اسم هر کدامشان روی آنها حک شده بود. تکههای شکستهای که تصادفاًسربازان پیدا کرده بودند و با میخ اسمها را رویشان کنده بودند. به عنوان سنگقبر، خیلی ابتدایی و زمخت به نظر میرسیدند.
شهروندان جمهوریِ داخل دیوارها احتمالاً با دیدن این سنگقبرهای مضحک از خنده رودهبر میشدند. اماحالا هیچکدام از دخترها و پسرهای داخل این اتاق نخندیدند. چهارده جفت چشم، هر کدام بااول رنگی متفاوت و خاص، با خلوص و جدیت به این تکههای فلزی خیره شده بودند.
این تکهفلزها تنها مایهی تسلاییشهروندانشان بود که میشد در این میدانساخت نبردِ زندانمانند به آن امید داشت.
«ما هشتاد و ششها قبری نداریم. اسمامون از تمام مدارک پاک شده و به هر حال هیچبتواند جسدی هم ازمون باقی نمیمونه. پس اینا میشن سنگقبرمون. ما اسم کسایی که مردن رو حک میکنیمیافتند و یه روزی، اسم ما هم همینجوری ثبت میشه... این مدرکیه که نشون میده ما وجود داشتیم.»
حتی اگر این مدارک کوچک و ناچیز، روزی گوشهای از میدان نبرد زنگ بزنند وصفر بپوسند، بدون اینکه کسی برایشان عزاداری کند یا حتی آنها را ببیند. حتی اگر باد وطول شن روزی آنقدر آنها را بسابند تا کاملاً از بین بروند و دیگر هیچکجا پیدا نشوند.
«بیاین همهمون یه قولی به هم بدیم. اسم کسایی که میمیرن رو روی تیکههایمیستود دستگاهشون حک میکنیم و میدیم کسایی که زنده موندن با خودشون ببرن. اینجوری، اونایی کهسال تا آخرِ آخر زنده میمونن، میتونن بقیه رو هم با خودشون به مقصد نهاییشون ببرن.»
در میدان نبردی مثل منطقهی هشتاد و ششم که تحت سلطهیساخت لژیون بود، یک تکه از جاگرناتِ شخص یا یک تکه فلزتضاد یا چوب، نهایت چیزی بود که میشد به آن امید داشت.
«بیاین همرزمایی که کنارمون جنگیدنسیاستهای رو به یاد داشته باشیم. حتیجایز اگه شده فقط برای یه لحظه.»
آلیس سه سال در منطقهی هشتاد و ششم جنگیده بود؛ جایی کهبشردوستانه نرخ بقای سالانهی یک پردازشگر کمتر از ۰.۱ درصد بود. و تماممیگذاشتند کسانی که در این مدت کنار او جنگیده بودند، حالا دیگر زنده نبودند.
احتمالاً تمام افراددرون این واحد هم روزیپیشرفته او را تنها میگذاشتند.
او به چشمهای شفاف و زرشکیرنگی کهجایز از روی صندلی تاشوی گوشهی ردیف آخر بهلژیون او نگاه میکردند خیره شد و لبخند زد.
او دقیقاً شبیه برادر کوچکترش بود که در اردوگاه بازداشت برجایز اثر بیماری مرده بود. اگر هنوز زنده بود، احتمالاً الان همسنوسالناکام همین پسر میشد. اما او هرگز به این سن نرسیده بود.
«وقتی وقتش برسه، همهتون رومتولد با خودم میبرم. پس شما...سلاحی هیچ دلیلی برای ترسیدن ندارین.»
۲
«لعنتی.»
صدای وحشتزدهی کسی را از طریق پارا-رِید شنید. و کمتر از یک لحظه بعد، دید که جاگرناتبتواند شین در ابری از خاک و غبار سیاه بلعیده شد. چیزی از آسمان فرود آمده بود ویافتند با یک موج انفجاری زمین را شکافته و حجم عظیمی از خاک را به هوا پرتاب کرده بود.
نیروی این موج سیاه، جاگرنات سبکوزن رادرون به هوا پرتاب کرد و شین همتلفات بیدفاع همراه با دستگاهش به گوشهای پرت شد.
چشمهای سرخ و خونین شین باز شد. دو بار پلک زد و بعد برای بار سوم، و سرش را چرخاند تا اطراف را نگاههمگی کند. مشخص بود که هنوز متوجه موقعیتی که در آن قرار دارد نشده است. آلیس که کنار تخت فلزی و سادهی او نشسته بودحضور و مراقبش بود، با خودش فکر کرد که این واکنش کاملاً طبیعی است. کتاب جلدسختی که در دست داشت را بست و صدایش کرد.
«بیدار شدی، نوزن؟»
«...کاپیتان.»
با صدایی گرفته جواب داد، اما خوشبختانه لحن و نگاهش هوشیار بود. ظاهراً آسیب جدی و کشندهایآورده به مغزش وارد نشده بود. دستش را روی ملحفههای رنگورورفته گذاشت و خودش را بالا کشید. وقتیاول فهمید که در اتاق خودش در پادگان قدیمی و پیشساخته است، با نگاهی نگران به آلیس چشم دوخت.
«...چرا؟»
«آره، حدس میزدم یادت نیاد. واحدهای دوربرد لژیون... بمباران مدلهای اسکورپیون تو رو پرت کرد و از هوش رفتی.مانده لژیونها وقت عقبنشینی، از خطوط پشتیشون پشتیبانی توپخونهای میگیرن. از وقتی تو اومدی تا حالا ازشون استفاده نکرده بودن، اما...واحد ظاهراً الان فعال شدن. پس حالا دیگه میدونی که حتی اگه لژیون شروع به عقبنشینی کرد، بازم نباید بیاحتیاطی کنی.»
مدلهای اسکورپیون واحدهای توپخانهی لژیون بودند که به توپهای پرتابهی ۱۵۵ میلیمتری مجهزاین بودند. آنها همیشه در اعماق قلمرو لژیون پنهان میماندند و آلیس تا بهتضاد حال حتی یکی از آنها را هم به چشم ندیده بود. هرچه باشد...
«مدلهای اسکورپیون بردی بین سی تا چهل کیلومترقرار دارن. خیلی فراتر از بردِ ردیابی جاگرناتن. تاارمغان وقتی شروع به شلیک نکنن، نمیفهمیم اونجان یا نه.»
تسلیحات مدرن بردی به طرز حیرتانگیزی طولانی داشتند. حتی یک لولهی کوتاه تانک که برایحالا درگیریهای نزدیک طراحی شده بود، میتوانست تا شعاع دو کیلومتری در هر جهتی شلیک کند وجنگ بسته به نوع مهمات، یک هویتزر میتوانست هدفی در فاصلهی چهل کیلومتری را هدف قرار دهد.
حملهای که از فاصلهای بسیار دورتر از محدودهینمیدانستند دید انسان صورت میگرفت. از فاصلهای که یکبرابری فرد بیتجربه در جنگ حتی نمیتوانست تصورش را بکند.
به آلیس و هشتاد و ششها سلاح توپخانهایِ همترازی داده نشده بود،نمیدانستند بنابراین اگر سروکلهی یک اسکورپیون پیدا میشد، همیشه خارج از برد توپدفاع ۵۷ میلیمتری جاگرناتهایشان بود و آنها در برابر بمباران دشمن کاملاً بیدفاع میماندند.
شین پرسید: «و نمیتونین بفهمین...؟»
«خب، بر اساس تعدادقرار آمایزههایی که این اطرافن،بشردوستانه شاید بتونیم یه حدسایی بزنیم.»
لژیون هم نمیتوانست چهل کیلومتر جلوتر را ببیند. حتی پیشرفتهترین حسگرهای نوری هم نمیتوانستند چیزی را کهکند فراتر از افق پنهان شده بود، تشخیص دهند. از آنجا که واحدهای دوربرد نمیتوانستند مسیر پرتاب را تأییدماشین کنند یا به تنهایی نشانهگیری کنند، به کمک واحدهای دیدهبانی که نزدیک محل بمباران مستقر میشدند نیاز داشتند.
«...»
اما درک این حرفها برای یک تازهوارددرون در میدان نبرد کمی سنگین بود. شینتلفات در سکوتی متفکرانه و ظاهراً گیجکننده فرو رفت.
«در هر حال، خوشحالمقرار که حالت خوبه... یعنی، معمولاًنبردی باید این رو بگم، اما...»
شین سرش را بالا آورد و به چشمان آلیس نگاه کرد و آلیس هم متقابلاً به اجزای صورت اومانده خیره شد. گونههایش هنوز گردی کودکانهای داشتند و باندهای سفیدی درست بالای ابروها و دور بازوهای باریکش بسته شده بود.واحد کبودیها و بریدگیهای دیگری هم در سراسر بدنش به چشم میخورد که آنقدر زیاد بودند که نمیشد همهشان را پوشاند.
«خیلی بیگدار به آب میزنی... چندملی بار باید بهت بگم؟ دست ازنمیدانستند این بردار که تنهایی با لژیون بجنگی.»
تمام جراحاتش تازه و مال نبرد امروز بودند.قرار بعضیهایشان به خاطر موج انفجار شلیک اسکورپیون بود،ارمغان اما بیشترشان را قبل از آن اتفاق برداشته بود.
بیش از حد به یک گرگ خاکستری نزدیک شده و از یکی از تیغههای فرکانس بالای آن جاخالی داده بود.میگذاشتند با اینکه از برخورد مستقیم در امان مانده بود، اما تیغه باز هم به بلوک کابین خلبانش کشیده شده و یکهفده صفحهی نوری را خرد کرده بود. ترکشهای آن در سراسر بلوک کابین پخش شده و مثل باران روی سرش ریخته بودند.
یک ماه از مستقر شدن شین در اسکادران او میگذشت. با اینکه او بهتنهایی کاراییایلژیون از خود نشان میداد که هرگز از یک تازهکار انتظار نمیرفت، اما در طول نبردهایافتند مرتباً آرایش تیمی را میشکست و یکتنه به مصاف لژیون میرفت. کارهایش بهشکل احمقانهای خطرناک بودند.
آلیس فقط توانست با کلافگی آهی بکشد. مجبور بودشهروندانشان در هر جلسهی ارزیابی پس از نبرد او راقدرت بابت این موضوع سرزنش کند، اما شین هرگز گوش نمیداد.
«ما در قالب یگانهای هماهنگ با لژیون میجنگیم. اینجا تو منطقهی هشتاد و ششم، نیازیصفر به افتخارآفرینی نیست. برای هیچکس مهم نیست که اولین شکار رو تو میزنی یا توجوان یه نبرد تنبهتن یه دشمن رو شکست میدی. بیاحتیاطی مساوی با خودکشیه. با همتیمیهات همکاری کن.»
«...اگه خطوط لژیون روقرار به هم بریزم، بهبشردوستانه همتیمیهام فرصت حمله میده.»
«شاید بده، اما اینافرستادن کارایی نیستن که بتونی بااین اون تابوت متحرک انجامشون بدی.»
زره آلیاژ آلومینیومی جاگرنات بیش از حد نازک و شکننده بود. حتی محکمترین بخش آن، یعنی زره جلویی، نمیتوانست در برابر شلیک مسلسل مقاومت کند. درتضاد نهایت، تنها کاری که از دستشان برمیآمد جاخالی دادن از حملات لژیون بود، اما تحرک جاگرنات به مراتب ضعیفتر از آنها بود. بنابراین، با اینکه شایدیعنی میتوانستند از فاصلهای امن از حملات طفره بروند، اما اگر دشمن آنها را در تیررس خود قرار میداد، دیگر قادر به جاخالی دادن در نبرد نزدیک نبودند.
شین با پافشاریای که ازمتولد او بعید بود، سعی کردسلاحی به بحث ادامه دهد: «اما...»
آلیس با صداییدرون پایین حرفش راسلاحی قطع کرد: «نوزن.»
ظاهراً این موضوعی بود که او حاضر بود سرش جان بدهد. وپهپادی احتمالاً این کار را از روی تمایل قلبیاش برای محافظت از همتیمیهایشخیلی انجام میداد. اما آلیس هم حاضر نبود در این مورد کوتاه بیاید. هیچوقت.
«دیگه کافیه. نمیخوام هیچکدوم از همتیمیهام مجبورآنها بشن با این عذاب وجدان زندگی کنن کهساخت یه دوست مرده تا اونا بتونن زنده بمونن.»
شرم و بزدلیِ زنده ماندن به این دلیل که کسی خودش را برایتنبردی فدا کرده است. آلیس هنوز غرورش را از دست نداده بود. او ازپردازشگرها آن دسته آدمهای حقیر نبود که اجازه دهد جوانترین تازهکارِ گروه سپر بلایش شود.
«یا اینکه واقعاً داری سعی میکنی خودتپیشرفته رو به کشتن بدی؟ چون همین الانمیستود بهت میگم، تو یگان من هیچ جایی برای...»
«من نمیتونم بمیرم.»
این بار شین بود که میان حرفش پرید. لحنش بهطور غیرعادیای تند بود که باساخت رفتار آرام و همیشگیاش تضاد داشت. آلیس ساکت شد و برای لحظهای فقط نگاهش کرد.راهحلی شین نگاه زرشکیاش را پایین انداخت و از نگاه کردن به چشمان او طفره رفت.
«من حقرزمی مردن ندارم. هنوزمتولد نه. پس... نمیمیرم.»
چشمان و لحنش بهشدت خشک بودند. انگارپیشرفته از روی احساس وظیفه حرف میزد، امامیستود هالهای تاریک و غمانگیز در آن نهفته بود.
انگار داشت ازآنها عزم و ارادهاش حرفجایز میزد. از وسواس فکریاش.
پیش از آنکه آلیس بتواند جلوی خودش رافرستادن بگیرد، این سؤال از لبانش خارج شد: «اینپهپادی موضوع... ربطی به اون... جای زخم روی گردنت داره؟»
میتوانست ببیند که شین برای لحظهای نفسش را حبس کرد. بهسرعت دستش را روی گلویش گذاشت و آنمیستود را لمس کرد و وقتی متوجه شد که نمیتواند باندها را حس کند، چشمان زرشکیاش گشاد شدند. آلیسششهای با اضطراب لبهای قرمزش را روی هم فشرد. همان یک حرکت، بیشتر از هر کلمهای گویای همهچیز بود.
گورن قبلاً دردرون این باره بهسلاحی او گفته بود.
شرط میبندم داستانیآنها پشت اون اتفاقی کهجایز برای گردنش افتاده هست.
احساسی دور گلوش پیچیده... مثلسیاستهای یه قلاده یا زنجیر کهمیدان داره زیر اون باندها خفهش میکنه.
اما این چیزی به سادگی یک احساس نبود. روی گردن رنگپریده و باریکش، یک کبودی دندانهدار، پیچدرپیچ و خونیرنگحالا وجود داشت. جای زخم طوری بود که انگار سرش قطع شده و دوباره سر جایش بخیه خورده بود. هر اتفاقیبچهها که برایش افتاده بود، مشخصاً از روی کینهتوزی انجام شده بود. نگاه کردن به آن جای زخم کار سختی بود.
آلیس متوجه چشمان گشاد و قرمزش شد که به او نگاه میکردند. با گره خوردن نگاهش به آن چشماندستشان یخزده، آلیس جا خورد. او وحشتزده بود. این پسر که با دیدن مرگ دوستش یا شدت نبرد حتی کوچکترینسربازان ترسی از خود نشان نمیداد، حالا با ترسی به او خیره شده بود که آلیس هرگز در او ندیده بود.
او از اینکه در موردش سؤالمیدان شود میترسید. از به یاد آوردنشپهپادی میترسید. از... حرف زدن دربارهاش میترسید.
آلیس با عجله عقبنشینییکی کرد: «آه، متأسفم. اشتباه ازشهروندانشان من بود. نمیخواستم نگاه کنم.»
او بیهوش شده بود و آلیس کسی بود که پس از شل کردن لباسهایش،تلفات باندها را باز کرده بود، چون فکر میکرد ممکن است باعث خفگیاش شوند. —جمهوریهمگی هیچ دکتری اعزام نمیکرد، چون اینجا میدان نبرد پهپادها بود و آنها خوکهای انساننما بودند.—
قصد نداشت آن را ببیند، اما دیدهپیشرفته بود. کاملاً مشخص بود که این چیزیمیستود است که او نمیخواهد دیگران متوجهش شوند.
«متأسفم. با خودم گفتم بعد ازمیدان بیدار شدن میتونی دوباره ببندیشون، اما نبایدبتواند میپرسیدم... صبر کن، این کار رو نکن!»
ظاهراً شین به حرفهایش گوش نمیداد. انگشتانش را که روی گلویش قرار داشتند، محکمتر کرد. ناخنهایش داشتند در جایلژیون زخم فرو میرفتند. آلیس با درک این موضوع، دستش را گرفت. بهآرامی، تا او را غافلگیر نکند یا نترساند.نمیآمدند و پس از اطمینان از اینکه در برابر چنگش مقاومتی نمیکند، بهنرمی دست او را از گردنش دور کرد.
با اینکه دیگر سعی نمیکرد به خودش آسیبی برساند، اما نفسهایش همچنان تندنبردی و سطحی بودند. انگار هنوز در چنگال یخی وحشت گرفتار بود. اجزای صورتپردازشگرها جوانش خشک و مثل گچ سفید شده بودند و مردمکهایش منقبض شده بودند.
نگاه یخزدهاش به گذشتهقرار خیره مانده بود و نمیتوانستنبردی واقعیت پیش رویش را ببیند.
«...نوزن.»
او جوابی نداد.
«نوزن. به من نگاه کن.»
باز هم جوابی نیامد...قرار شاید صدا زدنش با نامنبردی خانوادگی، چندان برایش ملموس نبود.
«شین.»
چشمانش که روی نقطهای در فضا ثابت مانده بودند، خیلی نامحسوس لرزیدند. توجهش، هرچند اندک،ساخت به سمت او جلب شده بود. آلیس با غنیمت شمردن این فرصت به حرف زدنراهحلی ادامه داد و مراقب بود تا صدایش را تا حد امکان آرام و خونسرد نگه دارد.
«شین. به من نگاهجاگرنات کن. الان جات امنه.قرار به من نگاه کن.»
او این کلمات را در حالی که دستانش رانبردی بهآرامی گرفته بود تکرار کرد. پس از مدتی... مدتیجانشان نسبتاً طولانی، بدن کوچک و منقبضش بالاخره آرام گرفت.
چشمانش را بست وفرستادن نفسش را بیرون دادنمیدانستند و همزمان به حرف آمد:
«...متأسفم.»
آلیس در حالی کهجاگرنات سرش را بهآرامی تکانقرار میداد، گفت: «اشکالی نداره.»
اشارهی بیدقت به جایقرار زخمش، اشتباه از جانب اونبردی بود. شین نباید عذرخواهی میکرد.
«فقط... یکم حالم بدفرستادن شد، همین. هیچ ربطینمیدانستند به جای زخم نداره.»
طرز بیانش باعث شد آلیس متوجه چیزی شود. روشی که او جای زخمشاین را پنهان میکرد، ترسی که از دیدن آن توسط دیگران داشت... فقط اینتضاد نبود که نمیخواست مردم فضولی کنند یا اینکه نمیخواست آن را به یاد بیاورد.
او نمیخواست کسی که این جای زخم وحشتناک رامیگرفتند به جا گذاشته بود، مقصر شناخته شود. حتی بامیستود وجود اینکه آنها عمداً این کار را کرده بودند.
در این صورت...
آلیس بهسرعت شالگردن دور گردنش را باز کرد. هر دو دستش را درازبتواند کرد، آنها را از روی شانههای شین رد کرد و شالگردن را دورراهحلی گردن او انداخت. پس از زدن یک گرهی نرم، بدنش را رها کرد.
با این کار، بدن شین خشک شد. آلیس روی او خم شده بود، انگار که میخواستپهپادی او را در آغوش بگیرد. اما با احساس لطافت دور گلویش، شین یک بار پلک زد.ساده نگاهش را پایین انداخت و با حرکتی کودکانه، پارچهی نازک و لاجوردی را بهآرامی بین انگشتانش گرفت.
«اینجوری میتونی خیلی عادیتر پنهانش کنی،پردازشگر بدون اینکه کسی سؤال بپرسه. اونبشردوستانه باندها خیلی دردناک به نظر میرسن.»
بستن باند، مثل روشی بیصدامیگرفتند برای گفتن این بود کهتلفات نوعی جراحت زیر آنها وجود دارد.
«...ولی درد نمیکنه.»
آلیس با یادآوریبشردوستی چیزی که تازه دیدهآنها بود گفت: «آره. اما...»
صادقانه نمیتوانست احساس شین را درک کند. کسی به قدری به او آسیب رسانده بود که چنین جای زخم ماندگار و دردناکی روی گلویش بهبجنگند جا گذاشته بود. و قلبش هم از این بابت زخم خورده بود. فقط نگاه کردن کسی به این جای زخم، او را به خاطرات گذشتهجبههی پرتاب میکرد. و با این حال، او اصرار داشت که شخص مسبب این کار را مقصر نداند. آلیس نمیتوانست تصور کند که چنین احساسی داشته باشد.
با این وجود.
«...دلت نمیخواد جلب توجه کنه یا کسی اون رو ببینه،وجود مگه نه؟ نمیخوای مقصرِ این اتفاق سرزنش بشه و نمیخوایدفاع بقیه هم سرزنشش کنن. میخوای از اون آدم محافظت کنی، درسته؟»
احساس این پسر بایدیکی همین میبود. این برداشتیفرستادن بود که آلیس داشت.
«...!»
این کلمات باعث شد شین دوباره سرش را بالا بیاورد و به او نگاه کند. برای یک لحظه... فقط برای یک لحظه، آن چشمان سرخنسبتاً و بیاحساس چنان لرزیدند که انگار هر لحظه ممکن بود زیر گریه بزند. آلیس متقابلاً به چشمانش خیره شد و لبخند زد. انگار میخواست بگویدجایی اگر نیاز دارد میتواند گریه کند، اما در عین حال، وانمود کرد متوجه این نشده که چطور اشکهایش با درماندگی از جاری شدن امتناع میکنند.
«این عذرخواهیِ من بابت نگاه کردنممیدان بود. میتونی نگهش داری... شالگردن خیلیپهپادی خوبیه، میدونی. خوب ازش مراقبت کن.»
«اما... مگه برایبشردوستی شما خیلی باارزشملی نیست، سروان؟ همیشه گردنتونه...»
«اوه، نگران اون نباش. اون زمان کهدرون به اولین اسکادرانم ملحق شدم، سروانِ قبلیم اینصفر رو بهم داد. من یه عادت بد داشتم...»
انگشتش را مثل یکقرار چنگال خم کرد وبشردوستانه آن را روی گلویش کشید.
«مدام گردنم رو اینجوری میخاروندم. برای همینجایز اونا فکر کردن اگه چیزی دور گردنمقدرت باشه، شاید دیگه اینقدر خودم رو نخارونم.»
این عادتی بود که پس از مرگ برادر کوچکش پیدا کرده بود. بیماری جانش را گرفته بود و مرگش اصلاً آرام و بیدرد نبود. آلیس تیک عصبیای پیدا کرده بود که هر وقت به اینششها موضوع فکر میکرد، خودش را تا حد زخم شدن میخاراند. سروانش نمیتوانست این صحنه را تحمل کند و شالگردنی را که نماد و مشخصهی خودش بود، به او داد. آن سروان، یکی از نامزدهای خلبانیروز در نیروی هوایی جمهوری بود. آنها پس از تبدیل شدن به یک هشتاد و شش، در میدان نبرد رها شده بودند و آن شالگردن یکی از آخرین وسایل شخصیای بود که برایشان باقی مانده بود.
میگفتند در گذشته، زمانی که تنها راه تشخیص دشمن تکیه بر چشمان خودشان بود، خلبانان جنگندهارمغان شالگردن میپوشیدند. نه از روی هوس، بلکه به این دلیل که چرخاندن سر باعث میشد گردنشانچند به یقهی لباس کارشان کشیده شود. این واقعاً یکی از تجهیزات ضروری برای خلبانان آن زمان بود.
اما پس از آنکه برجهای رادار و هواپیماهای جت به نیروی اصلی هوایی تبدیل شدند—وحالا بهویژه پس از آنکه لژیون برتری هوایی را از نژاد بشر ربود—این شالگردن در بهتریناول حالت به چیزی بیش از نمادی از دلتنگی برای گذشته یا یک طلسم خوششانسی تبدیل نشد.
بنابراین اگر هیچ فایدهی دیگری نداشت،میدان دستکم میتوانست برای در امان نگهداشتنپهپادی تو از احساس گناهِ خودت مفید باشد.
از آن زمان به بعد، آن شالگردن برایش یک یادگاری شده بود. سروان قدیمیاش دورهی خدمتش را در آن یگان بهکند پایان رساند و به اسکادران پیشتاز منتقل شد؛ اولین یگان دفاعی از بخش اولِ جبههی شرقی. جایی که نبردها در آنمیکردند به وحشیانهترین شکل ممکن در جریان بود. یکی از مرگبارترین بخشهای منطقهی هشتاد و ششم که جان میلیونها نفر را گرفته بود.
«تا همین الانش هم به اندازهیپردازشگر کافی کمکم کرده. پس از اینبشردوستانه به بعد، از تو محافظت میکنه.»
۱
پس از مدتی، رنگ و رویش به حالتنمیدانستند عادی برگشت و رفتار آرام و همیشگیاش رابرابری بازیافت. آلیس از این فرصت استفاده کرد و پرسید:
«فکر میکنیآنجا بتونی چیزی بخوری؟سیاستهای تقریباً وقت شامه.»
حتی آسایشگاههای هشتاد و ششیهای مادونانسان هم از امکانات اولیهای برخوردار بود. هر چهتلفات باشد، جمهوری پردازشگرها را چیزی بیش از قطعات یک پهپاد نمیدانست، بنابراین رها کردنهمگی آنها برای تلف شدن پیش از آنکه در نبرد به کار بیایند، نتیجهی معکوس داشت.
سالن غذاخوریشان شاید رقتانگیزترین آشپزخانهی دنیا را داشت، اما حداقل زیرساختهای لازم درآورده آن فراهم بود. سالن غذاخوریِ فرسودهی این آسایشگاهِ پیشساخته احتمالاً در جایی تَرَکجوان داشت، چون همیشه نسیم سردی در آن میوزید و فضا را کمی سرد میکرد.
همانطور که آلیس شین را از ورودی مستطیلشکلِ سالن غذاخوری به داخل راهنمایی میکرد، گورن که در آشپزخانه ایستاده بود، به آنهاتضاد نگاه کرد. با چشمان آبیاش که با تردید پلک میزدند، نگاهی به آلیس انداخت و سپس نگاهش را به شین دوخت وگرفته یکی از ابروهایش را بالا داد. آلیس در ابتدا مطمئن نبود که او از چه چیزی تعجب کرده، اما بعد متوجه شد. شالگردن.
«میبینم کهآنجا این فسقلی بهسیاستهای هوش اومده. خوبه.»
«بله. متأسفمرزمی اگه نگرانتونجاگرنات کردم، سرمکانیک.»
«بهتره که باشی. نوزن، محض رضای خدا، میشه دستنبردی از اینطوری داغون کردنِ جاگرناتت برداری؟ قطعاتی که منفجرجانشان شدن یه طرف، سیستم تعلیقت هم دوباره به تقوقوق افتاده.»
«...متأسفم.» به نظر میرسید شین درمیدان ابتدا از حرفهای او جا خوردهپهپادی بود، اما توانست این جواب را بدهد.
با دیدن این صحنه، آلیس متوجه چیزی شد. ظاهراً او با افراد بزرگتر از خودش مشکل داشت. مثل سربازان کودکی که در اواخر دورهیدفاع نوجوانیشان بودند یا اعضای تیم تعمیر و نگهداری که مثل گورن در اوایل دههی بیست زندگیشان به سر میبردند. آلیس دقت کرده بود کهگرفته هرگز ندیده بود شین به اعضای بزرگترِ گروه نزدیک شود یا با آنها صحبت کند، مگر اینکه آنها اول سر صحبت را باز میکردند.
پردازشگرهای پسر به لطف استقامتشان نرخ بقای بالاتری داشتند و دخترانی مثل آلیس که بسیار بیشترارمغان از امید به زندگیِ معمولشان زنده میماندند، نادر بودند. شاید به همین دلیل بود که اوچند در اینجا اینقدر منزوی به نظر میرسید. پسران تازهکارِ همسنوسال او، همگی هفتهها پیش کشته شده بودند.
گورن که از همان ابتدا به این موضوع اشارهنبردی کرده بود، در واکنش به رفتار شین شانهای بالاجانشان انداخت و نشان داد که چندان برایش اهمیتی ندارد.
آلیس در حالی که به پیشبندی که گورننمیدانستند روی لباس کارش پوشیده بود نگاه میکرد، بابرابری لحنی شوخطبعانه پرسید: «خب، سرآشپز. شام چی داریم؟»
«خب، شاهزاده خانم، غذای لوکسِ امروز شامل خوراکی از جیرههایمیدان ترکیبیِ لذیذِ میهنِ پرافتخارمون میشه، به همراه دورچینی از جیرههایبرابری ترکیبیِ همزده. لطفاً منتظر وعدهای با طعمی واقعاً ماورایی باشید.»
همانطور که گورن حرف میزد، بشقابی آلومینیومی را بلند کرد که چهار بلوک شبیه به خاک رس روی آن قرار داشت.روز این همان غذای ترکیبی بود که هر روز توسط کارخانهی تولیدیِ متصل به پایگاه ساخته میشد. برخلاف توصیفات پرزرقوبرقِ گورن، تنهاسربازان غذایی که به هشتاد و ششیها داده میشد، آجرهایی بیرنگورو برای تأمین انرژی بود که فقط در یک نوع عرضه میشدند.
شین در حالی که به گفتگوی شاد آنها گوش میداد، لبخندصفر کوچکی زد. لبخند واقعاً کوچکی بود و در صدایش هم بازتابیپردازشگرها نداشت، اما همین کافی بود تا چشمان آلیس از تعجب گشاد شود.
به یاد نمیآورد که قبلاً هرگز لبخندجایز او را دیده باشد. شاید بالاخره برای اولینلژیون بار در این ماه، کمی احساس آرامش میکرد.
تنها چیز طبیعیای که در این آشپزخانه سرو میشد، قوری چایی بود که از جوشاندن علفهای روییده در آن منطقه به جای برگمانده چای درست شده بود. هر دو لیوانهای چای را گرفتند و صندلیهای خالیای کنار میز طولانی پیدا کردند. از آنجایی که غذای ترکیبیشان حکمنظر جیرهی جنگی را هم داشت، نیازی به پختن نداشت و واقعاً لزومی نداشت که پردازشگرها آن را در زمان مشخصی یا بهصورت گروهی بخورند.
اما به جز کسانی که بهشدت مردمگریز بودند، بیشتر پردازشگرها ترجیح میدادند سه وعده غذای روزانهشان راآورده با دوستانشان بخورند. و از آنجا که جیرههای ترکیبیشان حتی شبیه غذا هم نبود، ترجیح میدادند سعیاول کنند آن را طوری «بپزند» که حداقل ظاهر قابلخوردنی پیدا کند، حتی اگر فقط برای حفظ ظاهر بود.
هشتاد و ششیها بهعنوان دامهای مادونانسان در نظر گرفته میشدند و بنابراین جمهوری فکر نمیکرد آنها نیازی به چیز متمدنانهای مثل آشپزیپردازشگرها داشته باشند. علوفهای که به آنها میدادند فقط برای هدف عملگرایانهی تأمین مواد مغذیِ لازم برای کار کردن مفید بود. اما اگرپایگاه آنها میخواستند به همین شکل مطیعانه خواستهی جمهوری را بپذیرند، هشتاد و ششیها واقعاً به چیزی بیش از قطعات سلاح تبدیل نمیشدند.
بنابراین، هر چقدر هم که این کار از نظر عملی بیمعنی بود، گورن غذایشان را به شکلهای قابلقبولتری برش میداد و بشقابهاتضاد را با کارد و چنگال میچید. این شکلِ متواضعانهی مقاومتِ او بود. بیشترین کاری که واقعاً میتوانستند در آن آشپزخانهی رقتانگیز انجامگرفته دهند جوشاندن آب بود، اما سعی میکردند چای و جایگزینهای قهوه سرو کنند و تلاشی برای بهبود بخشیدن به وعدههای غذاییشان انجام دهند.
بهعنوان بخشی از این تلاش، گورن نوعی سس قهوهایرنگ روی بلوکهای غذای ترکیبی ریخت. این یکی جدید بود.قدرت بوی شیرینی از آن به مشام میرسید و شین قبل از اینکه آن را به سمت لبهایش ببرد،انسان یکی دو بار چنگالش را در آن فرو برد. سپس آن را جوید... و بهطرز عجیبی خشکش زد.
آلیس با لبخندی بیروح گفت: «...خب،پردازشگر اون هر چقدر هم که بخواد طعمشنبردی رو بهتر کنه، آشغال بازم همون آشغاله.»
بله. این غذای ترکیبی فقط ظاهر بدی نداشت؛ بلکه طعم لجن هم میداد. پس از پنج سال حضور در اردوگاههای کاربجنگند اجباری و میدان نبرد، هشتاد و ششیها با اکراه به این طعم عادت کرده بودند. و با این حال، این واقعیتبزرگترین که آدم هنوز هم میتوانست بعد از این همه سال، دوباره از بدطعم بودن آن شوکه شود، در نوع خود تحسینبرانگیز بود.
طعم... هیچچیز میداد. مثل چیزی که حتی ذرهای شبیه به غذا نبود. به خاطر شکلش، بیشتربرابری مردم طعم آن را به مواد منفجرهی پلاستیکی تشبیه میکردند. و شاید این توصیف دقیقی بود.انسان این طعم به نوعی ترکیبی معجزهآسا از طعم پلاستیک و مواد منفجره بود. ترکیبی زننده و تهوعآور.
از قضا، ظاهراً مواد منفجرهی پلاستیکیِ واقعی کمی شیرین هستند، اما درنمیدانستند صورت مصرف سمی و کشندهاند. آلیس خدا را شکر میکرد که بادفاع هیچ احمق کلهشق یا درماندهای که بخواهد واقعاً آنها را بچشد، آشنایی نداشت.
«...»
شین شبهغذای توی دهانش را با حالتی عجیب ونبردی مردد جوید و سپس توانست با کمی چای آن رادستشان قورت دهد، پیش از آنکه در نهایت نظرش را بگوید:
«...بدطعم بودنش چیز جدیدیفرستادن نیست، اما... همم، چاشنیِنمیدانستند امروزش یه جورِ خاصی...»
آلیس هم کمی از آنسیاستهای را به لبهایش نزدیک کردمیدان و برای لحظهای ساکت شد.
«...فکر کنم فهمیدم. سسش اونقدر بهش میاد کهقرار در واقع طعمش رو بدتر کرده. اصلاً اینارمغان چه جور چاشنیایه؟ من این طعمدهنده رو نمیشناسم.»
صدایی از آشپزخانه بلند شد: «سسسلاحی سویا و شکر!» و باعث شدارمغان آلیس چهرهاش را در هم بکشد.
«بازم ازملی این چیزایفرستادن عجیبوغریب...؟ طعمش چطوریه؟»
شین با کنجکاوی سرش را کج کرد.آنها این واقعاً حرکتی کودکانه بود؛ یادآوریِ اینکهوجود او واقعاً پسری در اوایل نوجوانیاش است.
«راستی، این چاشنیها از کجا میان؟ کارخونههایدرون تولیدی فقط غذای ترکیبی درست میکنن وتلفات فکر نمیکنم هواپیماهای ترابری هم اونا رو بیارن...»
آلیس لحظهای پلکدرون زد. مگر قبلاًسلاحی به او نگفته بود؟
«اوه... فکر کنم از وقتی که اومدی نرفتیم اونجا...این راستش، نزدیک مرز منطقه، خرابههای یه شهر متروکه هست. برایمانده همین اونا رو از انبار مغازهها و خونههای اونجا میآریم.»
«...؟»
به نظر نمیرسید متوجه شدهمتولد باشد و در عوض سرشسلاحی را به سمت دیگری کج کرد.
«وقتی بعد از شروع جنگ غیرنظامیها رو تخلیه کردن، این کار باارمغان عجله انجام شد. چیزای زیادی هست که جا گذاشتن. و تو خرابههایهمگی شهر، میتونی انواع و اقسام کنسروها و مواد غذایی موندگار رو پیدا کنی.»
با دیدن اینکه او از روی تعجب سرش را بالا آورد، آلیسپهپادی نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. آن آشغالِ بیمزه باید واقعاً بد میبودخیلی که حتی این پسر بیتفاوت را هم وادار میکرد چیز دیگری بخواهد.
«اما ما خیلی وقت نمیکنیم برای گشتن بریم اونجا...شهروندانشان مطمئنم تا الان دیگه متوجه شدی، ولی وظایف گشتزنیقدرت تو منطقهی هشتاد و ششم کل روزمون رو میگیره.»
لژیون راهی برای فرار از ردیابی رادارها داشت،قرار بنابراین هشتاد و ششیها مجبور بودند روزهایشان را بهآورده گشتزنی بگذرانند تا از هرگونه حملهی غافلگیرکنندهای جلوگیری کنند.
«پس در نهایت، باید بهت یاد بدیم چطور شکارنبردی کنی و حیوونا رو قصابی کنی... اما اینطوریه کهجانشان ما این سس یا هر چیزی که اسمشه رو داریم.»
علاوه بر خرگوشهای وحشی، گوزنها و گرازها، منطقهی هشتاد و ششم مرغها، خوکها و گاوهای وحشیای هم داشت که از مزارع فرار کردهاما بودند. گرفتن پرندگان و خرگوشها نسبتاً آسان بود، اما وقتی نوبت به شکار و پوستکندن حیوانات بزرگتر میرسید، تمام هشتاد و ششیها واینگونه تیم تعمیر و نگهداری باید دست به دست هم میدادند. آلیس با یادآوری آن مواقع، لبخندی تلخ و شیرین بر لبانش نقش بست.
«...کاش میتونستم بدم بقیهی تازهکارا همملی طعمش رو بچشن... تنها چیزی که مردماین تو اردوگاهها دارن همون غذای ترکیبیه، درسته؟»
از آنجا که اردوگاههای کار اجباری با میادین مین و سیمخاردار پوشیده شده بودند، حتی حیوانات وحشی هم نمیتوانستند بهدیگر داخل آنها نفوذ کنند و تمام گیاهان خوراکی در همان روزهای اولیهی اسارت از بین رفته بودند. کودکانی مثل شینباقی که از سنین پایین در اردوگاهها بودند، ممکن بود هیچ خاطرهای از خوردن یک وعده غذای درست و حسابی نداشته باشند.
شین نمیتوانست مستقیماً به کلمات پرحسرت آلیس پاسخبشردوستانه دهد. در عوض، به سالن غذاخوریِ نسبتاً ساکتدیگر و صندلیهای خالیِ بسیارش نگاه کرد و زمزمه کرد:
«...الان تعدادمون خیلی کمتر شده.»
«آره.»
آنها در نبرد امروز دو نفر دیگر را هم از دست داده بودند و تعدادصفر اعضای گروه اولیهشان از بیست و چهار پردازشگر، به تنها دوازده نفر کاهش یافته بود. بهطول نقطهای رسیده بودند که جوخهشان یا به افراد بیشتری نیاز داشت یا به یک سازماندهی مجدد.
«این اجتنابناپذیره.پردازشگر جنگ تو اینمیگرفتند بخش خیلی وحشیانهست.»
نبرد با لژیون هرگز آسان نبود، اما درگیریها در برخی مناطق بیرحمانهتر از بقیه بود. منطقهی سیکند و پنجم یکی از همین میدانهای نبرد بود. اما آلیس به محض گفتن این حرف، لبش رانمیآمدند گاز گرفت. او تازه با این مرگها مثل اتفاقات روزمره برخورد کرده بود... چطور میتوانست چنین حرفی بزند؟
«...نه، اینطور نیست. اجتنابناپذیر نبود.»
مردن انسانها هرگز اجتنابناپذیر نیست. جنگیدن بچههایدرون همسنوسال آلیس و مرگهای دلخراششان نمیتوانست اجتنابناپذیرتلفات باشد. چطور کسی میتوانست بگوید که هست؟
«سروان؟»
«ببخشید. اجتنابناپذیر نیست. همهشون تا اینجا زنده موندهنمیدانستند بودن و تکتکِ اونا برای خودشون یه دنیابرابری بودن. از دست دادن این جونها نمیتونه اجتنابناپذیر باشه.»
حتی اگر فکر کردن به اینکه آنها اجتنابناپذیر بودند، میتوانست زنده ماندننمیدانستند در این میدان نبرد را آسانتر کند. شاید فرسوده شدن و بیحسدفاع شدن تا مرز کرختیِ کامل، یک موهبت بود. اما با این حال...
«اونا دوستات بودن.یعنی آدمایی که هرگز نمیخواستیدرون از دستشون بدی... متأسفم.»
شین بهآرامی سرش را تکان داد: «نباش...» و سپس طوری کهصفر انگار تصمیمی گرفته باشد، سرش را بالا آورد و به اوپردازشگرها نگاه کرد. «سروان... اگه میتونستید پیشبینی کنید نوعِ اسکورپیون کی اونجاست...»
آلیس که از تغییر ناگهانی موضوع جا خوردهنمیدانستند بود، با چهرهای بیحالت به او خیره شدبرابری و شین با استیصال به حرفش ادامه داد:
«اگه میتونستید حملات رو پیشبینی کنید... اگه میتونستیدفرستادن بگید لژیون قراره چه کار کنه، اون وقتپهپادی میشد کاری کرد که بقیهی اعضای یگان نمیرن...؟»
آلیس قبل از اینکه لبخندیمتولد تلخ و بدبینانه بزند، چندسلاحی بار با تعجب پلک زد.
«اگه یه جوریدرون میتونستیم این کارسلاحی رو بکنیم، شاید.»
اما اگر میتوانستند چنین کاری کنند، آلیس و صادقانه بگویم، هر کدام از هشتاد و ششیهای دیگریکند که قبل از آنها آمده بودند، خیلی وقت پیش این کار را کرده بودند. به نظر میرسیدنمیآمدند شین میخواهد با حرارت چیز دیگری بگوید، اما آلیس دستش را بالا برد تا او را متوقف کند.
«...همم. ببخشید، اما یه پیامسیاستهای از فرماندهی دریافت کردم. یهمیدان وقت دیگه در موردش بهم بگو.»
به نظر میرسید شین هنوزمتولد مشتاق است چیز دیگری بگوید، اماپیشرفته سر تکان داد و کوتاه آمد.
«...بله.»
آلیس به گفتگویشان پایان داد و بهسرعت سالن غذاخوری را ترک کرد،پهپادی زیرا شخص آنسوی خط، پارا-رِید را بهطور یکطرفه فعال کرده بود. اوخیلی نمیخواست شین مکالمهاش با آنها را بشنود. نمیخواست شین صدای سردش را بشنود.
«...خیلی طولآنجا کشید تا جوابسیاستهای بدی، خوکِ ماده.»
«عذر میخوام،رزمی کنترلکننده یک.جاگرنات اونجا شلوغ بود.»
صدای مغرور و زورگویانهی آنسوی رزونانس، متعلقپیشرفته به افسر فرماندهشان بود؛ یک سرباز جمهوری کهحالا با خیالی آسوده درون دیوارها پنهان شده بود.
پارا-رِید یک دستگاه ارتباطی بود که از ناخودآگاه جمعی برایوجود انتقال حواس و گفتار افراد استفاده میکرد. موانعی مانند مسافت، موانعآرمانهایشان فیزیکی و تداخلات الکترومغناطیسی در برابر این فناوریِ پیشگامانه بیاثر بودند.
«شلوغ؟ برای من اینطور به نظر میرسید که داشتی با یه تولهسگ کوچولویاین بانمک بازی میکردی. هرچند برای کشوندنش به رختخواب یکم زیادی کوچیکه، اینطور فکرتضاد نمیکنی؟ یا داشتی به این فکر میکردی که زودتر از موعد رامش کنی؟»
آلیس بارزمی انزجار گفت:جاگرنات «تو یه آشغالی.»
افسر با لذت قهقهه زد. دست انداختنِپیشرفته یک سگ از فاصلهای که نتواند گازت بگیرد،حالا احتمالاً بهترین سرگرمیای بود که میتوانست داشته باشد.
«وقتی اینقدر لطف کردم که بهت یه گزارش جدید بدم، باهام اینطوری حرفبتواند میزنی؟ جسورانهست... نشانههایی از حرکت یه گروه پیشاهنگ لژیون دیده میشه. احتمالاً بهزودیراهحلی یه حملهی دیگه رو شروع میکنن، پس به محض اینکه پیداشون کردید، نابودشون کنید.»
لرزِ سردی بربشردوستی تن آلیس نشستملی و پاسخ داد:
«...صبر کن. پس نیروهای کمکیِ پردازشگری که درخواستقرار دادم چی؟ تعداد نیروهای جنگیِ ما به کمترارمغان از نصف رسیده. نیرویی به اندازهی ما نمیتونه...»
«دست از لوسبازی بردار، خوکِ ماده. تعداد شما فقط به این دلیل داره کم میشه که حتیروز اگه جون بیارزشتون هم بهش وابسته باشه، باز هم امیدی نیست که بتونید لژیون رو با کاراییکشته بالا از بین ببرید. واقعاً انتظار داری انسانها وقتشون رو برای لکههای ننگِ پستی مثل شما تلف کنن؟»
آلیس تقریباً میخواست او را به چالش بکشد تا برای یک بار هم که شده سعی کند آنها را رهبری کند و ببیند واقعاً چه اتفاقی میافتد،بیش اما توانست جلوی خودش را بگیرد. جمهوری پس از واگذاریِ تمام نبردها به هشتاد و ششیها و محبوس کردن خودشان در پشت دیوارها، مطلقاً هیچ قصدی برای جنگیدنسلاحی در این جنگ نداشت. و با وجود اینکه این وظیفه و شغلِ او بود، این کنترلکننده به خودش زحمت نمیداد تا واقعاً آنها را در نبرد فرماندهی کند.
اصلاً از همان اول هم بهتر بود که او رزونانس نمیکرد. شنیدن خندهی یک کنترلکننده در حالی کهقدرت کشته شدن دوستانش را مثل تماشای یک فیلم اکشن میدید، تحقیری بود که آلیس قبلاً هم تجربهاش کرده بود.حساب و تا جایی که میتوانست کاری در موردش انجام دهد، ترجیح میداد دیگر هرگز آن را تجربه نکند. هیچوقت.
«جوابت رو بده، خوکِ ماده.»
«—دریافت شد، قربان.»
۰
نخستین یگان دفاعیِ منطقهی سیسیاستهای و پنجم، اسکادران هالبرد، هرگزمیدان از آن مأموریت اعزامی بازنگشت.
اما این اتفاقی عادی در منطقهی هشتاد و ششم بود. آشیانه حالا خالی و سوتوکورصفر بود و تمام جاگرناتهایی که تا همین یک روز پیش در خود جای داده بود،جوان دیگر وجود نداشتند. گورن با نگاهی به اطرافِ آشیانهی متروک و خالی، آهی سنگین کشید.
حاضر بود هر چه دارد بدهد تا همین الان یک نخ سیگارارمغان بکشد. مخصوصاً در چنین مواقعی. اما البته، از آنجا که اینجا میدانهمگی نبردی برای خوکهای انساننما بود، هیچکس چنین کالاهایی را به اینجا تحویل نمیداد.
اینجا میدان نبردِ مرگِ حتمی بود. تنها سهم هشتاد و ششیها از زندگی، جنگیدن و مردنبرابری بود. بنابراین در این نقطه، دیدن مرگ دیگران حتی نباید دردناک میبود. این اتفاقی از پیش تعیینشدهحساب به نظر میرسید. حداقل برای آلباهای بزرگ و مغروری که در امنیتِ پشت دیوارها بودند، اینطور بود.
در حالی که روی ستونیسیاستهای که به آن تکیه داده بودجایز سر میخورد، روی زمین بتنی نشست.
«لعنت به این وضعیت...»
آن زمان که جنگ تازه شروع شده بود، او مینشست و تمام سوابق تعمیر و نگهداری را بررسی میکرد و خودش راپردازشگرها عذاب میداد که نکند او و تیمش اشتباهی مرتکب شده باشند. اما حالا دیگر این کار را متوقف کرده بود. و خیلی وقتمقدم بود که از تلاش برای پیدا کردن نوعی تغییر و اصلاح که شاید آن تابوتهای آلومینیومی را کمی امنتر کند، دست کشیده بود.
آن زمان، نمیتوانست از خودش نپرسد که آیا کار بیشتریوجود از دستش برنمیآمد تا به کسانی که مردند کمک کند...دفاع که شاید، میتوانستند اوضاع را تغییر دهند. اما دیگر نه.
هیچ کاری نبود که او هرگز بتواند انجام دهد. تا الان دیگر این را فهمیدهساخت بود. پس از دیدن آن همه مرگ، آن همه جسدی که با چنان سهولتِ بیرحمانهای پیشبیش رویش روی هم تلنبار شده بودند، این واقعیت مثل یک میخ در قلبش فرو رفته بود.
ما ناتوانیم. ما قدرت این رو نداریم که حتی ذرهای از این سرنوشتِ تحمیلشدهتلفات بهمون رو تغییر بدیم. و هشتاد و ششیها، بهعنوان موجودات پست و غیرانسانیای که هستن،نسبتاً حتی اجازهی این رو ندارن که امتیازِ فکر کردن به این کار رو داشته باشن.
با شنیدن صدای قدمهای بیقرارِ یک جفت چکمهی ایمنی، اعضای تیم تعمیر و نگهداری با بیحالیدیگر سرهایشان را بالا آوردند. از همان صبح که متوجه شده بودند هیچکس قرار نیست برگردد، صورتهایشانششهای اصلاحنشده باقی مانده بود. یکی از اعضای تیم از ورودیِ منتهی به آسایشگاه به داخل آشیانه دوید.
و گفت: «گورن.»