چپتر 135: فصل 135
0تنها تغییری که ایجاد شد این بود که چهرههای پنهانشین زیر کلاههایشان کمی به سمت یکدیگر متمایل شد؛ نگاهی ردنوجوان و بدل کردند و شروع به پچپچ با یکدیگر کردند.
لِنا جلوی خودش را گرفت تا نوچ نکند. فقط واحدهای خط مقدمهیلنا در این قضیه دست نداشتند، بلکه پای افسران ستاد هم در میان بود.سوءظن در کمترین حالت، کل سپاه سوم ارتش، یعنی شیگا تورا، دشمنشان محسوب میشدند.
اما گذشته از آن، متوجه چیز غیرعادیِ دیگری هم شده بود: صدای افسران ستاد تئوکراسیکوچکتر و خط فکشان که از زیر کلاهها کمی پیدا بود. خیلی جوانتر از چیزی بودند کههشتاد تصور میکرد. در بهترین حالت همسنوسال شین و لِنا بودند، اگر یکی دو سال کوچکتر نبودند.
البته در این دوره و زمانه، دیدن افسران نوجوان چندان هم عجیب نبود. فدراسیون افسران ویژه خودش رایکی داشت و لِنا هم که طبیعتاً به بودن در کنار هشتاد و ششها عادت کرده بود. اما اینجا مرکزششها فرماندهی سپاه بود. و حتی با وجود کاهش تعداد سربازانشان، مسنترین سربازان تئوکراسی تازه در دهه بیست زندگیشان بودند.
عجیب بود. انگار همهچیز نشان میداد که ارتش تئوکراسی کاملاً از نوجوانها و جوانها تشکیلنبودند شده... و راستش، لِنا از وقتی به تئوکراسی رسیده بود، یادش نمیآمد حتی یک سربازهشتاد بزرگسال دیده باشد. افسران ستاد، مترجمها، سربازان کودکی که برای بازی با آنها پیدایشان میشد...
همهشان جوان بودند.
و اینگونه، هیلنا با چشمانی بیتفاوت به لِنا که ساکت و بیحرف ایستاده بود، خیره شد.نبودند نگاهش را به افسران فدراسیون با آن یونیفرمهای مشکیفلزیشان دوخت؛ در حالی که حالت چهرهشان ازششها شک و سوءظن به احتیاط و در نهایت به پریشانی تغییر میکرد. سپس سؤالش را تکرار کرد.
«حاضرید به کشور ما پناهنده بشید؟ هشتاد و ششها، رینایچیزی خونین، و شما افسرهای ستاد. دستاوردها و کارهای قهرمانانهتون رو...کوچکتر یعنی خودِ وجودتون رو... به عنوان پیشکش به ما تقدیم کنید.»