چپتر 203: چگونه باید پاسخ دهم؟
0بمبگذاری آکتئون در سانکت جدر،باید بیشترین تلفات جانی را تامایل به امروز به همراه داشت.
این همچنین اولین بمبگذاری آکتئون بود که با سوءنیت آشکار انجام شد. او در وسط یک بازار بزرگ جشن تولد مقدس منفجر شد، بدون اینکه از مردم دوریبمبهای کند یا هشداری بدهد. بدتر از آن، دختر مقدار زیادی میخ به همراه داشت. این ترکشهای فلزی قدرت کشندگی انفجارش را بیشتر کرده بود و او عمداً بهدلیل میان جمعیت رفته بود تا خودش را منفجر کند؛ او با دقت مکان جشنی را انتخاب کرده بود که مردم در آن، بهرغم روزهای سخت، اجازه داشتند شاد باشند.
و بدترین بخش ماجرا، انگار که مقدمهایصرفاً بر این فاجعه باشد، این بود کهکافی حقیقت دربارهٔ آکتئون برای عموم فاش شده بود.
جمهوری. باز هم جمهوری. سلاحهای بمبگذاری انتحاریعادی که مخفیانه ساخته شده بودند. بمبهای انتحاریمظنون که از هشتادوششها بهعنوان قطعات خود استفاده میکردند.
در پی این اتفاق، پوشش خبری دربارهٔ آکتئون با تمام قوا از سر گرفته شد و مردم خواستار شکار آنها شدند؛ اینکه تا آخرینتازه نفرشان دستگیر و در سریعترین زمان ممکن نابود شوند. سلاحهای انتحاریِ انساننما، صرفاً به دلیل غیرقابلتشخیص بودن از افراد عادی، بهاندازهٔ کافی خطرناک بودند،معمولاً بنابراین هر کسی که به این موضوع مظنون بود باید فوراً دستگیر میشد. به همراه مردم وحشتناک و غیرانسانیِ جمهوری که آنها را ساخته بودند.
مایل درحالیکه به چنین برنامههای رادیویی گوش میداد، اخم کرد و سرمای ترسی غیرقابلتوضیحباشد را در وجودش حس کرد. وقتی تازه به این کشور آمده بود، اخبار اینقدر بیرحمانههشتادوششها نبود و هر برنامهٔ رادیویی هم اینطور از دشمنی و سوءظن آشکار لبریز نشده بود.
این موضوع هم در مورد آکتئون و هم مردم جمهوریبودن مثل مایل صدق میکرد. احساس نمیشد که آنها... از جمهوریباید متنفر یا بیزار باشند، بلکه بیشتر شبیه این بود که...
«از ما میترسن...؟»
معمولاً افسران ستاد و سروانهای گردان، تلویزیون سالن غذاخوری را روی اخبار صبحگاهیبرنامههای میگذاشتند تا از اتفاقات اخیر باخبر شوند، اما در این مقطع، شیدن و گروهشاخبار دیگر طاقت تماشای آن را نداشتند. همهچیز فقط گزارش و بحث دربارهٔ آکتئون بود.
شیدن بدون اینکه مخاطباجازه خاصی داشته باشد، زمزمهبدترین کرد: «چه فضای مزخرفیه.»
رایدن جواب داد: «من قبلاً این فضا رودلیل دیدم. اینکه کی اشتباه کرده، مقصر کیه، خائنها کیکسی هستن... و چطور باید این خائنها رو مجازات کرد.»
بله، درست مثل زمانی بود کهافراد در جمهوری بچه بودند و اخبارکسی مراحل اولیهٔ جنگ لژیون همهجا پخش میشد.
البته آن زمان، شیدن به شکل سادهای به آن فکر میکرد. امپراتوری آدمبده بود و خواهر کوچکترش که حالا ازترسی دنیا رفته بود، حرفهای او را طوطیوار تکرار میکرد. اما رایدن مدت بیشتری در جمهوری در امان مانده بود، پسمیکرد شاید دیده بود که اخبار بعد از آن چطور بود. اینکه چطور مردم و اخبار، احساسات یکدیگر را شعلهور میکردند.
میچیهی زمزمه کرد: «انگار دنبال... نه،شاد انگار تشنهٔ یه دشمنن... دشمنی که لژیونفاجعه نباشه، بلکه یه چیز خیلی سادهتر باشه.»
دشمنی که راحتتر بشودشوند یکطرفه لهاش کرد؛ ضعیفتردلیل باشد و تعدادش هم کمتر.
درحالیکه تیپی به پنجره نزدیک میشد و سعیبهاندازهٔ میکرد پردهٔ نیمهبسته را باز کند، جوناس زمزمهفوراً کرد: «...این همون چیزیه که لرد ویلم ازش میترسید.»
چشمان سیاهش با نگرانی بهباید بیرون از اتاق، به پایگاهِمایل بیرون از اقامتگاه خیره شده بود.
لِنا با شکسخت و تردید پرسید:شاد «...منظورت از "این" چیه؟»
جوناس برای لحظهای با گیجی به او نگاه کرد و بعد سر تکان داد. «اوه، درسته، تو نمیتونی بشنوی... غیرنظامیها بیرون پایگاه دارن سروصدا میکنن. شاید میخوانچنین خواستههاشون رو به گوش ستاد فرماندهی ارتش برسونن، یا شاید هم فقط میخوان رهگذرها رو تحریک کنن. "حقیقت رو به ما بگید. هر کسی که به آکتئون،صدق مردم جمهوری و پناهندهها ربط داره رو دستگیر کنید. محل سربازهای مجروح و برگشته رو فاش کنید. ما میدونیم اونا آلوده شدن، پس فقط همهشون رو نابود کنید."»
آنت با شوک به او نگاه کرد.عادی استفاده از کلمهٔ نابود کردن برای انسانهامظنون بهخودیخود وحشتناک بود، اما بدتر از آن...
«صبر کن... تو میتونی صداهایباید بیرون پایگاه رو به اینمایل وضوح بشنوی؟ اونم با پنجرهٔ بسته؟»
«خاندان دگن خط خونیایاجازه هستن که تو بینبدترین اونیکسها همچین قدرتی دارن.»
مهارت رزمیِ برتر، قدرت منحصربهفرد نژاد اونیکس بود و برخی از قبیلههای آنها حواس بسیار تیز و دقیقی داشتند. خانوادهٔباید ویلم، رئیس ستاد، یا بهتر است بگوییم خانوادهٔ ملازمِ قبیلهٔ جنگجوی قدیمی او، در نتیجهٔ همین موضوع چنین قدرتی داشتند.کشور یا شاید هم به خاطر موقعیتشان بهعنوان ملازم، این قدرت را در طول زمان به دست آورده و حفظ کرده بودند.
«سلولهای دیر فقط رفتاری شبیه به ویروسها دارن، اما قابلیت سرایت ندارن. بااینحال انگار غیرنظامیها باورفوراً دارن که آکتئونها به یه ویروس بمبی آلوده شدن و با صدای بلند میخوان که باوجودش افراد آلوده برخورد بشه. یا در غیر این صورت، اجازه بدن خود غیرنظامیها باهاشون برخورد کنن.»
به عبارتکسی دیگر، کشف، قرنطینهباید و نابودیِ «آلودهشدگان».
اما البته، ازآنجاکه در واقع هیچکس آلوده نشده بود، کسی هم برای کشف یا قرنطینه وجود نداشت. ارتش و پلیس مشغول افشایباز اطلاعات دقیق بودند، که باعث میشد به نظر برسد نسبت به «ویروس بمب انتحاری» بیتفاوتاند یا در بدترین حالت، در تلاشاند تاشدند اطلاعات را پس از وقوع حادثه پنهان کنند، که این موضوع شهروندان را بیشتر عصبانی میکرد. و نتیجهٔ آن، همین وضعیت بود.
«...همین الانش هم چند مورد بوده که قربانیهای بمبگذاریها و خانوادههاشون، سربازهای برگشته و پناهندهها رو توکسی چیزی که بهش میگن "شکار آکتئون" تعقیب کردن. اونا تحتتأثیر این نظریه قرار گرفتن که منشأ ویروس،سرمای لژیونه... و هر کسی که تو میدون نبرد و تمام مناطق نزدیک به اونه، از قبل آلوده شده.»
غیرنظامیها از قبل هم از دست پناهندگان آواره ناراضی بودند، چون آنها آرامش و فراوانیشان را میبلعیدند، بنابراین به هرمایل دلیلی که به آنها اجازه میداد پرخاش کنند و بیرونشان بیندازند، چنگ میزدند. آنها برچسب آکتئون را از روی سوژههاینبود آزمایشگاهی سلولهای دیر فراتر بردند و به پناهندگان مناطق دیگر هم چسباندند، چرا که آنها زندگی آرامشان را مختل کرده بودند.
و بعد آن را به کارکنان ارتش هم نسبت دادند که مدام ناامیدشان میکردند و شکست میخوردند. اگرکرد منشأ عفونت از میدان نبرد بود، پس کسانی که در منطقهٔ پایتخت و دور از آنجا زندگی میکردند،نشده باید پاک باشند. و چون پاک بودند، نیازی نبود که طرد شوند؛ پذیرش این منطق بسیار آسان بود.
جوناس چشمانش را ریز کرد. شنوایی تیز او احتمالاًبخش چیزهایی را میشنید که لِنا نمیتوانست: کلمات وحشتناکی ازعموم طرد شدن و خشم که تا حد تهوعآوری تکرار میشدند.
«این باعث میشه فکر کنن جمهوری، با اونهمه خیانتش، شرِ واقعیه و اونبهاندازهٔ شر باید بیرون انداخته بشه... اینکه اونا اجازه دارن مردم جمهوری رو تادرحالیکه زمانی که دلیل موجهی دارن، طرد کنن. این همون چیزیه که اون ازش میترسید.»
در این میان، سربازان حاضر در میدان نبردبهاندازهٔ که تصور میشد همگی احتمالاً آلوده باشند، نمیخواستندفوراً خودشان را بهعنوان اهدافی برای طرد شدن ببینند.
«...بمبهای انتحاری انسانی واقعاً مزخرفن. هیچفوراً راهی نداره که یه ویروس بتونهچنین آدما رو تبدیل به بمب کنه.»
آنها آکتئونروزهای نبودند. هیچ ویروسداشتند بمب انتحاریای نداشتند.
«مطمئنی اونا یه نوع مین خودکششیانساننما جدید نیستن...؟ شاید فقط خوب مخفیشعادی کردن چون از یه آدم قابلتشخیص نیست...»
گذشته از اینها، اگر بمبی در بدنشان بود، مسلماً میشد با یک عمل جراحی آن رافوراً بیرون آورد. اگر بیماری بود، میشد درمانش کرد. اگر آنها در اصل انسان بودند، میتوانستند بهوجودش سادگی بگویند چه اتفاقی افتاده و همه با کمال میل به آنها کمک میکردند، مگر نه؟
اما آنها این کار را نکردند، پس حتماً مدل جدیدی از مینهایچنین خودکششی بودند. آیا این ثابت نمیکرد که آنها نوعی سلاح متخاصماند که نمیشودکشور رویشان عمل جراحی انجام داد و از انسانها هم اطاعت نمیکنند؟ درست است؟
«و همهشون قضیهٔ شنودهااجازه رو مخفی کردن، مگهبدترین نه؟ جمهوری، هشتادوششها، افسرهای ردهبالا.»
وقتی کار به جاهای باریک میکشید،انساننما اشراف بزرگ، ژنرالهایی که در راحتیِعادی دفاتر امن خود در پایتخت نشسته بودند...
«شاید دارن چیز دیگهای روبودن هم از ما پنهان میکنن.خطرناک چیزی که نمیخوان ما بدونیم.»
«...کاش میتونستن با یهمظنون عمل جراحی بمبها رووحشتناک از تو بدنمون دربیارن.»
سیتری درحالیکه کرمی را به قلاب ماهیگیری میبست وبخش آن را در آب میانداخت، با دیدن امواجی کهعموم روی سطح آب پخش میشد، این را زیر لب گفت.
آنها درحالیکه از اردوگاههای برپاشده توسط ارتش جبههٔ غربی دوری میکردند، از قلمرو وسا گذشتند و داشتند به آرایش دفاعی مستقر در امتداد خط سانتیس-هیستوریکس نزدیکتر میشدند. اما در حالگوش حاضر، آنها در درهٔ عمیقی داخل جنگل بودند، به این معنی که صدایشان خیلی دور نمیرفت، بنابراین کیکی و بقیه درحالیکه با صدای بلند پچپچ میکردند، از ماهیگیری لذت میبردند. یوتوشبیه به آنها هشدار داده بود که ممکن است ماهیها را فراری دهند، اما معلوم شد که آنها بسیار موفق بودهاند. در واقع، یوتو تنها کسی بود که بهطرز عجیبی ناموفق بود.
او که ظاهراً تسلیم شده بود، بدون قلاب ماهیگیریاش کنار رودخانه نشست و به درخششباید آبی خیره شد که نور ضعیف خورشید زمستانی را که از میان شاخوبرگ درختان میتابید،ترسی منعکس میکرد. با شنیدن حرف او، نگاهی به سیتری انداخت و سیتری به صحبتش ادامه داد.
او به تمام کارهایی که امروز انجام داده بود، کاملاً افتخار میکرد. خودش قلاب ماهیگیری را ساخته بود،کرد آنقدر شجاع بود که کرمی را از زیر سنگی وارونه بردارد و بدون کمک یوتو آن را بهنشده قلاب ببندد. پس حالا که توانسته بود این کارها را بکند... میخواست دربارهٔ این موضوع هم حرف بزند.
یوتو نپرسیده بود که در آن آزمایشگاه تحقیقاتی دقیقاً چه بلایی سرشان آمده،فاجعه احتمالاً به این دلیل که حس میکرد آنها نمیخواهند دربارهاش حرف بزنند. وساخته همین ملاحظهکاری او بود که باعث میشد سیتری بخواهد همهچیز را به او بگوید.
تا داستانِ... داستانِنابود ضعف و حیلهگری خودشصرفاً را برایش تعریف کند.
«همونطور که اولش گفتم، به آکتئونها یه محدودیتبهاندازهٔ زمانی مشخص داده شده بود که بعد ازفوراً اون منفجر بشن، اما این تنظیمات ناقص بود.»
مینها با اعمال فشار فعال میشدند، اما یک ویژگی ایمنی هم داشتند که باعث میشد پس از زمان مشخصی منفجر شوند و اینوقتی هم تقریباً به همان شکل بود. باقی ماندن مینهای مدفون در میدان نبرد، مدتها پس از پایان جنگ خطرناک بود و بیرون کشیدن مینهایمیترسن بیشمار به زمان و تلاش نیاز داشت. گاهی اوقات لازم بود سلاحها خودتخریبی داشته باشند تا در نهایت به مردم کشور خودی آسیب نرسانند.
اما در مورد سلولهای دیر، محققانشاد نتوانستند این ویژگی ایمنی را چه درفاجعه آزمایشهای حیوانی و چه انسانی کامل کنند.
یوتو نگاهشممکن را به جریانانتحاریِ درخشان آب برگرداند.
«...و برای همین همهتونغیرقابلتشخیص تصمیم گرفتین قبل ازبهاندازهٔ دسامبر از خونه فرار کنین.»
«آره. محدودیت زمانی ما برای جشن تولد مقدس امسال تنظیم شده بود، بنابراینبرنامههای هیچ راهی نداریم که بگیم کِی توی دسامبر ممکنه این اتفاق بیفته. راستش،آمده حتی زودتر از اون هم خطرناک شده بود، پس باید زودتر فرار میکردیم.»
بهعنوان یک اقدام ایمنی، به آنها سلولهای فعالکنندهای تزریق شده بود که با سلولهای دیرحقیقت تعامل داشتند و پس از زمان تعیینشده آنها را بیدار میکردند. اما آنها پیش ازبهعنوان موعدِ مقرر فعال شده بودند و باعث میشدند آکتئونها در زمانهای زودهنگام و غیرقابلپیشبینی منفجر شوند.
اگر قرار بود ده روز دیگر منفجر شوند، ممکن بود چند روز زودتر یا چند روز دیرتر اتفاق بیفتد. و وقتی ماهها یا سالها جلوتر تنظیم میشدند، این اختلاف حتیگوش بیشتر هم میشد. سلاحی که ممکن بود در حین حملونقل یا در حالت آمادهباش بهطور غیرقابلپیشبینی منفجر شود، سلاحی بود که نمیشد از آن استفاده کرد، اما در عین حال،بلکه فرستادن فردی که به بمب تبدیل شده به میدان نبرد بدون وسیلهای برای نابودی یا منفجر کردنش، ممکن نبود. بهخصوص اگر آن افراد به زور به بمب تبدیل شده بودند.
ویژگی انفجار و نابودی در صورتی که یک قطعهٔ مکانیکیِ محرک در آن گنجانده میشد، میتوانست کارساز باشد، اما سلولهای دیر طوریچنین طراحی شده بودند که با تزریق به افرادی که قرار بود اسیر شوند، بذر شک و تردید را در کشور دشمن بکارند. یکلبریز قطعهٔ مکانیکی برای بدن آنها یک جسم خارجی محسوب میشد و بنابراین بهراحتی قابلتشخیص بود و هدف دستگاه ایمنی را از بین میبرد.
«...اول از همه، سلولهای دیر به اون سادگیایوحشتناک نیستن که جمهوری سالها پیش میگفت، وقتی که امپراتوریاخم رو با تبدیل کردن حیوونا به بمب تهدید کرد.
«فعالکنندهٔ اون باید با جراحی کاشته بشه، و ما تو طول جراحی بیهوش بودیم، پسحقیقت دقیقاً نمیدونیم بافتهای سلولی کجا قرار گرفتن. و از اونجا که سلولهای دیر از سلولهایبهعنوان خود آکتئون ساخته شدن، جسم خارجی محسوب نمیشن و هیچ اسکنری نمیتونه اونا رو تشخیص بده.»
سیتری و یوتو صدای هیچ پرندهای را نمیشنیدند، شاید به این دلیل که به میدان نبرد بسیار نزدیک بودند،مظنون و هوا آنقدر سرد بود که صدای جیرجیر هیچ حشرهای هم به گوش نمیرسید. تنها چیزی که میشنیدند، صدای شرشرتازه آب رودخانه، خشخش گهگاه برگها در دوردست و صدای کیکی، آشیها، ایمنو و شیوحی بود که با هم بازی میکردند.
سیتری مکث کرد و گفت: «و حتی اگه راه دیگهای برای پیدا کردن سلولهای دیر وجود داشت، همیشه این خطر هست که ما تورادیویی طول معاینه یا عمل منفجر بشیم. دکتر و پرستارایی که سعی میکنن به ما کمک کنن ممکنه بمیرن، پس شک دارم فدراسیون اصلاً تلاشیمثل برای نجات ما بکنه. و اگه این کار رو هم میکرد، این دلیل محکمتریه که اون دکترا نباید بمیرن... و بیشتر از هر چیزی...»
او تصمیم گرفت دربارهٔ ضعف و حیلهگریاشمیشد به یوتو بگوید. اما بااینحال، آشکار کردنرادیویی ذات پلیدش برای این شخص قوی، شجاعت میخواست.
«...میترسیدم فدراسیون هم با ما مثلشاد موش آزمایشگاهی رفتار کنه. اینکه ما روفاجعه حبس کنن، بدنمون رو بشکافن و بکشنمون.»
پس فرار کرد، بدون اینکه به کسی حرفی بزند. میدانست در هر صورت میمیرد،کافی اما هیچچیز بیشتر از این او را نمیترساند که دوباره مثل آزمایشگاه منطقهٔ هشتادوششمبرنامههای با او رفتار شود. ایدهٔ حبس شدن و کشته شدن، از هر چیزی ترسناکتر بود.
یوتو به نرمی کنارش زمزمهبودن کرد تا بقیه صدایش راخطرناک نشنوند: «تو... از مردن میترسیدی.»
کششی روی قلابش احساس کرد. یک ماهی گرفته بود. قلاب را عقبچنین کشید و ماهیِ در حال تقلا را گرفت و پس از جمع کردنکشور شجاعتش، آن را به سنگِ نزدیکش کوبید تا بکشد. این غذای امروزشان میشد.
دولت فدراسیون جلوی مطبوعات آزاد را نگرفت. درخواستها برای شکار آکتئونها آزادانه ازفاجعه طریق امواج رادیویی پخش میشد و به سراسر فدراسیون میرسید. حتی به خطوط مقدم،بودند جایی که سربازانِ مستقر در آنجا با نیروهای مناطق مرزی در هم آمیخته بودند.
پناهندگان مرزی را که از مناطق آلوده به ویروسِ مینبودن خودکششیِ جدید میآیند، قرنطینه کنید. دیگر اجازه ندهید این رعیتهای بیمصرففوراً که فقط غذای ما را میبلعند، امنیت مردم را تهدید کنند.
سربازان منطقهٔ پایتخت خشمگین بودند. آنها اینجا بودند،بهاندازهٔ میجنگیدند و جانشان را به خطر میانداختند، درحالیکهفوراً رعیتهای نمکنشناس، خانوادههایشان را در خانه تهدید میکردند.
سربازان مناطق مرزی خشمگین بودند... آنها اینجا بودند،وحشتناک میجنگیدند و جانشان را به خطر میانداختند، درحالیکهمیداد متجاوزان در پایتخت تلاش میکردند خانوادههایشان را بیرون بیندازند.
و با وجود تمام اینها،داشتند آنها—ما هنوز باید برای محافظتماجرا از رعیتها، از متجاوزان میجنگیدیم.
از زمان فاجعهٔ بازار به بعد، شین مدام از اتفاقات نگرانکنندهٔ فزایندهایعادی هم در خطوط مقدم و هم در جبههٔ داخلی میشنید. این موضوع اومایل را بیشتر از این بابت آزار میداد که نمیتوانست خواستار آزادی لِنا شود.
ارتش فدراسیون در اثر اختلافات داخلی در حال فروپاشی بود. شکاف و دشمنی فقط مردم جمهوری را هدف قرار نمیداد، بلکهدرحالیکه همه را از هر طرف نشانه گرفته بود. و اگر این دشمنی به خشونت تبدیل میشد—مثلاً لِنا بر اثر عواقب آناینطور آسیب میدید—ارتش فدراسیون در کل از کنترل خارج میشد و تمام نظم و یکپارچگیاش را بهعنوان یک سازمان از دست میداد.
بنابراین برای حفظ ساختار ارتش فدراسیونفوراً بهعنوان یک ارتش و نیروی جنگی،چنین نمیتوانستند لِنا را به خطوط مقدم برگردانند.
او میخواست جنگ را در کنار او به پایان برساند. اما اگر قرار بود عملیات اورلرد بهطور قطعی انجام شود، آنها نمیتوانستند اجازهسلاحهای دهند ارتش فدراسیون از هم بپاشد. و با در نظر گرفتن امنیت او، بهتر بود بهجای فرستادنش به خطوط مقدم، در جبههٔ داخلینفرشان بماند؛ جایی که دور از ذهن نبود یکی از سربازان خودی به خاطر اهل جمهوری بودنش، اسلحهای را به سمت او نشانه برود.
اما حتی با دانستن این موضوع، شین نمیتوانست خشم خود را مهار کند. گذشته از اینها، این کار برخلاف میلباید او انجام میشد، آزادیاش نقض میشد و شین فقط میتوانست بیکار بایستد و تماشا کند. لِنا از آن دسته آدمهاییکشور نبود که بخواهد یکطرفه از او محافظت شود، و شین هم نمیخواست به این شکل از حضور او محروم شود.
اگر به خاطر وظایفش بهعنوان فرمانده نبود—اگر رفتن او بر فرماندهی و روحیهٔ کل گروه ضربت تأثیری نمیگذاشت—در اسرع وقت میشتافت تاچنین او را برگرداند... این حسِ مسئولیت که اینقدر سنگین روی دوشش سنگینی میکرد، بیشتر از هر چیزی آزارش میداد. این واقعیت که مجبورلبریز بود نقش یک بزرگسالِ مسئولیتپذیر و فهمیده را بازی کند و نمیتوانست به کمک او برود، باعث میشد از دست خودش خشمگین شود.
و علاوه بر تمام اینها، از این عصبانی بودغیرانسانیِ که تنها کاری که از دستش برمیآمد، این بودکرد که آنجا بنشیند و با احساسات متناقضش دستوپنجه نرم کند.
«لعنتی...!»
در این مقطع، گزارشها دربارهٔ آکتئون هیچ تفاوتی با نوع اخباریافراد نداشت که در گذشته در جمهوری میدیدند؛ زمانی که هشتادوششها مقصرمیشد شناخته میشدند، طرد میشدند و به اردوگاههای کار اجباری فرستاده میشدند.
این موضوع داستین را میترساند.
اگر هر برنامهای در اخبار و هر غیرنظامیای آنها را دشمن میدانست، بهطور فزایندهای محتمل به نظر میرسید کهسرمای فدراسیون تلاشی برای نجات سیتری و بقیه نکند؛ بلکه در عوض، واقعاً آنها را شکار کرده و به قتلمثل برساند. آنها همان کاری را میکردند که جمهوری کرد: آنها را مجرم و احشام میدانستند و سپس همهشان را میکشتند.
با این فکر در سر، روی نقشهٔ میدان نبرد خم شدانگار و مسیری را که یوتو به او گفته بود، بررسی کرد. نیواسلاحهای نوا به نویدافونه، سپس نیانتمیس، و بعد به قلمرو جمهوری در نئونارکیس.
«...هاه.»
لبخندی از روی تمسخرِ خود روی لبهای مجروحبهاندازهٔ و خراشیدهاش نقش بست. مسیر تخمینیای که یوتو بهمیشد او گفته بود... اصلاً از آن سر در نمیآورد.
از قلمرو وسا به قلمرو جنگیِ نیوا نوا. سپس به سمت جنوبچنین به قلمرو جنگیِ نویدافونه، بعد به سمت غرب به قلمرو جنگیِ نیانتمیس،تازه و از آنجا باز هم به سمت غرب به مقصدشان در نئونارکیس.
داستین و آماری برای رسیدن به آنجا باید از میان هر دو ارتشِ متخاصم عبور میکردند. بعید بود که طبق برنامه برسند، اما آماریانتحاری نقطهٔ بینراهی را که به سمتش میرفتند، به او گفته بود. اما بااینحال، او نمیتوانست مسیری را که برای رسیدن به آنجا طی میکردند، ببیند.زمان حتی با در نظر گرفتن هر مسیر انحرافیِ موجود در طول آن راه، و موقعیتهای پیشبینیشدهٔ واحدهای گشتیِ لژیون که باید مخفیانه از کنارشان میگذشتند.
فقط با آن دستورالعملها، داستین نمیتوانست باصرفاً آنها ملاقات کند. او مهارتهای ناوبری لازمکافی برای حدس زدن مسیر یوتو را نداشت.
«هاها، درسته... تنها کاری که میتونم بکنم اینه کهکافی مسیری رو که بهم داده دنبال کنم. حتی اگهوحشتناک ازم بخواد برم کمکش، نمیتونم راهم رو پیدا کنم...»
—این وضعیتکسی تا کِیمظنون ادامه داره؟
فقط فریاد زدنِ این کلمات کافی نبود. هیچوقت کافی نبود، اما تماممقدمهای کاری که او میکرد، فریاد زدنشان بود. هیچ کار دیگری نمیکرد و فقطمخفیانه بقیه را مقصر میدانست. او فقط حرف میزد و توانایی عمل کردن نداشت.
او ابزار رسیدن به سیتری و مهارت زنده ماندن در اینافراد سفر را نداشت. و حتی اگر پیدایشان میکرد، چطور میخواست نجاتشمیشد دهد؟ داستین دانش پزشکی لازم برای استخراج سلولهای دیر را نداشت.
—این وضعیت تا کِی ادامه داره؟ تا کِی قراره اینطوری بمونم؟بنابراین اینقدر بیقدرت؟ اینقدر کور نسبت به اینکه چقدر ناتوانم؟ کور نسبتچنین به اینکه فکر میکنم دارم کاری انجام میدم، اما به هیچچیزی نرسیدم؟
دستانش را گره کرد و صدایفوراً مچاله شدن نقشه در مشتش، مانندچنین خندهای تمسخرآمیز در گوشش طنینانداز شد.
درحالیکه در اتاق جلسهٔ تاریک و خالی ایستاده بودبخش و به پشت او نگاه میکرد—که در چیزی شبیهعموم به نالهای بیصدا خم شده بود—آنجو بالاخره تصمیمش را گرفت.
«...داستین.»
داستین بهتنهایی زنده برنمیگشت. پس او بهسادگی باید داستین را با خودش میبرد. تا او را راهنمایی کرده وغیرانسانیِ از او محافظت کند، درحالیکه به سمت مکانی که به دنبالش بود میرفتند؛ جایی که دوست دوران کودکیاش منتظراینقدر بود. با مهارتهایی که آنجو در طول سالهای متمادی بهعنوان پردازشگر پرورش داده بود، میتوانست این کار را انجام دهد.
به خاطرکسی من تقلبمظنون کن. نمیر.
این کلمات برای داستین سم بودند. آن کلمات او را مانند نفرینی بهفاجعه بند کشیده بودند و آنجو، بهعنوان کسی که با چهرهٔ عشق این نفرین رابودند بر او تحمیل کرده بود، میدانست که شکستن این طلسم بر عهدهٔ خود اوست.
«داستین، گوش کن...نابود من باهات میام. منصرفاً تا اونجا راهنماییت میکنم.»
با آنها بهعنوان فراری رفتار میشد، اما برایش مهم نبود. این کار دردسر زیادی هم برای رفقایشان ایجاد نمیکرد. اومایل برای شین که بین احساساتش به لِنا و وظایفش بهعنوان فرمانده گیر افتاده بود، احساس بدی داشت، اما در نهایت، اوبرنامهٔ فقط سروانِ یک جوخه بود. رفتن او به اندازهٔ رفتن شین، بر روحیه و پتانسیل جنگیِ کل گروه ضربت تأثیر نمیگذاشت.
او این را میدانست. این تقلب بود. و نه چیزی به بیخطریِ آرزوی متواضعانه و بیش ازاخم حد خالصانهٔ داستین—بلکه یک تقلبِ واقعاً ناعادلانه. این خیانت بود، از آن نوع خیانتهایی که هیچ راهسوءظن برگشتی از آن وجود نداشت. اما اگر هیچ فایدهٔ دیگری هم نداشت، حداقل از قلب داستین محافظت میکرد.
«مطمئنم هنوز هم میتونیم به موقعشاد برسیم. اگه همین الان با هممقدمهای بریم اونجا... بیا بریم نجاتش بدیم.»
داستین برای یک لحظهٔ طولانی برنگشت تا بهدلیل او نگاه کند. اما بعد چشمان سرد وبنابراین نقرهایاش را چرخاند تا به او خیره شود.
—با هم.صرفاً بیا بریمغیرقابلتشخیص نجاتش بدیم.
تو به من گفتی... که نمیرم. که زنده برگردم، حتی اگهدرحالیکه مجبور شم برای این کار تقلب کنم... تو من رو نفرینوجودش کردی و بهم دستور دادی سیتری رو رها کنم. و بااینحال...
«تو داری این رواجازه به من میگی؟ این هیچبخش ربطی به تو نداره، آنجو.»
بله، اگر کمک آنجو را قبول میکرد، احتمالاً بهموقع به سیتریافراد میرسید. یک نامدارِ هشتادوشش، و یکی از باتجربهترینهایشان، میتوانست از میانمیشد نیروهای لژیون عبور کند و خودش را به محل اختفای سیتری برساند.
برخلاف داستین، اودلیل میتوانست این کارافراد را انجام دهد.
برخلاف داستین، او قوی بود.
و دقیقاً به همین دلیل بود که این موضوع هیچ ربطی به اوفاجعه نداشت. ضعف او، ناامیدیاش از اینکه چقدر بیقدرت بود، چیزی بود که آنجوساخته کاملاً از آن جدا بود. و بنابراین اگر هیچچیز دیگری هم نبود، کلمات او—
من تا اونجا راهنماییت میکنم
—مثل این بود که آنجو ضعف وعادی سستی او را به نمایش بگذارد. اومظنون نمیخواست آنجو این کلمات را به او بگوید.
«خسته شدم از بسمظنون نفرین این جادوگر روموحشتناک بوده... فقط تنهام بذار.»
و تنها وقتی این را گفت، بالاخره متوجه آن شد. تنها زمانی که صدای نفسنفس زدندربارهٔ تند پشت سرش را شنید، معنیِ چیزی که تازه گفته بود در ذهنش ثبت شد. اینکهخود اجازه دادن به احساسات و خشمش برای غلبه بر او، باعث شده بود چه چیزی بگوید.
با عجله برگشت، اما فقط دید که آنجو پشت کرده و دور میشود. تصویر موهای بلندبنابراین و نقرهای مایل به آبیِ او که مثل یک رد محو پشت سرش تاب میخورد، در چشمانشکرد حک شد. به همین خاطر، داستین نتوانست ببیند آنجو در آن لحظه چه حالتی توی چهرهاش داشت.
همانجا خشکش زده بود تا اینکه فردریکا با عجله آمد و جای آنجو رامظنون گرفت؛ شاید این صحنه را «دیده» بود، یا شاید فقط فهمیده بود که یک جایسرمای کار میلنگد. بعد با عصبانیت و پرخاش سرش داد زد و او را احمق خواند.
«دارین چیکار میکنین؟! اونجا میدون مینه!» هنری با دیدنغیرانسانیِ سربازی از یک گروهان دیگر که سربازهای جوان و بیتجربهسرمای را به سمت میدان مین میفرستاد، با عصبانیت فریاد کشید.
آنجا گوشهای از خط مقدم بود که از قضا هیچ درگیری و جنگی درباشد آن جریان نداشت. با این حال، سربازها با نیشخندی روی لب جوابش را دادند؛بمبهای آنها قصد داشتند از این دستهی تازهوارد برای تمرین تیراندازی یا پاکسازی مینها استفاده کنند.
«بیخیال، فقطممکن داریم میفرستیمششوند پیش مامانش.»
«باید مطمئن بشیم که از اون مینهای متحرکِ جدید نیستن،خطرناک مگه نه؟ اگه زنده برگردن یعنی مین هستن؛ اگه برنگردنمایل هم که خب تبریک میگم، اونا هم یکی از ما بودن.»
«سخت نگیر، فقطموضوع یه شوخی کوچیکه.فوراً تازه، اونا ناهمرنگن.»
ناهمرنگ. آدمهایی که رنگ پوست، مو یا چشمهایشان با بقیه فرق داشت. خودشان هم واقعاً باور نداشتند که این سربازها مینهایجمهوری متحرک باشند؛ فقط با لبخند اعتراف میکردند که این کار را صرفاً به خاطر متفاوت بودن نژاد آنها انجام میدهند. آنهاشکار از آزار دادن دیگران لذت میبردند و آشکارا از این کار به عنوان یکی از معدود تفریحاتشان در میدان نبرد استفاده میکردند.
«فکر کردین میتونین اینجا از این شوخیا بکنین؟ اصلاً به این میگین شوخی؟بهاندازهٔ به ردهبالاها گزارش میدم. من از گروهان شما نیستم؛ مجبور نیستم در ایندرحالیکه مورد سکوت کنم. برین همینا رو به فرمانده گردانتون یا پلیس نظامی بگین.»
مجبور بود کار را به ردههای بالا بکشاند، چون در کمال تعجب، حتیموضوع سروان و معاون گروهان هم در این قضیه دست داشتند. سربازها با خصومت بهاخم او خیره شدند، از اینکه هنری مدام عیششان را کور میکرد، کلافه شده بودند.
«اوه، خفه شو بابا...!»
«سرت تو کار خودت باشه، موسفید!شاد فکر کردی چون از جمهوری اومدیمقدمهای میتونی هر چی دلت خواست بگی؟!»
اما توهینهایشانممکن فقط اوشوند را جسورتر کرد.
«آره، من از جمهوریام. و دقیقاً بهعادی همین خاطره که وقتی میگم از کارتونمظنون پشیمون میشین، باید حرفم رو جدی بگیرین!»
وقتی هنری مستقیم بر سرش فریاد کشید، سروان گروهان جا خورد. در حالی که از روی ترس کمی عقب میرفت، هنری انگشتش را بهتازه سمت صورت او نشانه رفت. یادش آمد جایی شنیده بود که اشاره کردن به یک نفر، مانع از این میشود که او مثل یکمعمولاً عضو بیچهره و بیمسئولیت در گروه حل شود؛ در عوض، او را به عنوان فردی متمایز میکند که باید پاسخگوی انتخابها و اعمالش باشد.
«تو... آره، خود تو،اجازه ستوان یکم کارلی. سیمونی کارلی.بخش شنیدم تازگیها ازدواج کردی، درسته؟»
«داری چی...؟»
«میتونی حرفایی که الان به من زدی رو به زنت هم بگی؟ میتونی پیشش پز بدی که آدمای نژادهای دیگه رو اونقدر آزاربرنامههای دادی تا برن و به دست لژیون کشته بشن؟ وقتی بچهدار شدی چی؟ میتونی بهشون بگی که باباشون بچههای همسن و سال اونا رومورد فقط به خاطر نژادشون ول کرد تا بمیرن؟ نه، نمیتونی. تو همچین کاری نمیکنی، ستوان یکم. و تو، یا تو، یا تو هم نمیتونین!»
او به تکتک چهرههای حاضر در آنجا اشاره کرد. همهمایل همان حالت عجیب و غریبی را داشتند که وقتی افکار فردیشانغیرقابلتوضیح تحتالشعاع گروهی که در آن بودند قرار میگرفت، به خود میگرفتند.
سربازی که نامش را برده و از گروه جدایش کرده بود، با احساس گناه نگاهش را دزدید؛ صورتشعموم از چیزی که شاید خشم بود، سرخ شد. خشم کورکورانهی ناشی از بیرون کشیده شدن از حاشیهی امنپوشش گروه و پرتاب شدن به دنیای فردیت؛ جایی که میشد او را به خاطر اعمالش سرزنش و تحقیر کرد.
«مـ... منممکن که مجبورشوند نیستم بهشون بگم...»
«احمقی چیزی هستی؟» هنری با تمسخر حرفش را قطع کرد. «فکر میکنی مردم نمیفهمن؟ وقتی جمهوری این کار رو کرد، گندش دراومد؛چنین اونم در حالی که کل کشور سعی داشت مخفیش کنه. اما تمام دنیا فهمیدن. پس کاری که شما دارین میکنین هم بالاخرهسوءظن فاش میشه. اونوقت میخوام ببینمتون، وقتی به خاطر کاراتون بهتون بگن شیطان. وقتی تا آخر عمرتون به عنوان هیولاهای بیرحم شناخته بشین!»
بدون اینکه خودش متوجه شود، شروع به خندیدن کرده بود. لبهایشدرحالیکه مثل زخمی که روی صورتش کشیده شده باشد، به سمت بالاوجودش کج شد و دندانهایش را با برقی جنونآمیز در چشمانش نشان داد.
«و حتی اگه اینطور هم نشه... حتی اگه هیچکس دیگهای هم نفهمه، خودتون که میدونین.حقیقت بقیه شاید ندونن، اما خودتون که میدونین. پس راه فراری از این قضیه نیست. حقیقتبهعنوان یه روزی خودش رو میکوبه تو صورتتون. خودتون این کار رو با خودتون میکنین. من...»
آره، من... من بخشی از جمهوریام؛ همون کشوری که هشتاد و ششها روبهاندازهٔ بیرون انداخت و قتلعام کرد، حتی وقتی این اتفاق برای خانوادهی نامادریام، خانوادهیدرحالیکه کلود افتاد. من روم رو برگردوندم و به زندگیم ادامه دادم. و برای همین...
«منم مثل شمام! منم خانوادهم رو ول کردم. ده سال، طوری راه میرفتم و زندگی میکردم که انگار هیچ اتفاقیمایل نیفتاده، انگار همهچی روبهراهه. اما روبهراه نبود... برادر کوچیکم هنوز زنده بود. و وقتی اینو فهمیدم، نابود شدم. خودم فهمیدم کهبرنامهٔ چه آشغالی بودم که برادرم رو انداختم جلو سگا و ده سال طوری زندگی کردم که انگار هیچ کار اشتباهی نکردم!»
و به همین دلیل بود که هنری نمیتوانست این موضوع رادرحالیکه ببخشد. او نمیتوانست گناهان خودش را ببخشد. مدام خودش را بهوجودش خاطر اینکه از تبعید و قتلعام چشمپوشی کرده بود، سرزنش میکرد.
«پس راه فراری از این نیست. ده سال دیگه یا یه چیزی تو همین حدود، وقتی بچههاتون بزرگ بشن، یا وقتیجمهوری فقط یه بچه رو تو شهر ببینین، عذاب وجدان مثل یه پتک رو سرتون آوار میشه. هیچ راه فراری نیست. یهشکار روزی گیر خودتون میافتین. پس قبل از اینکه کار به اونجا بکشه، تمومش کنین. قبل از اینکه بشین یکی مثل من!»
ستوان یکم کارلی در حالی که با چشمانی وحشتزدهغیرقابلتشخیص به هنری نگاه میکرد و مثل یک بچهی خشمگینموضوع پایش را روی زمین میکوبید، گفت: «بـ... باشه، فهمیدم! لعنتی!»
«اصلاً بعد از اینهمه داد و بیدادعادی دیگه حسش نیست. بیایین تمومش کنیم ومظنون دیگه هم این کار رو نکنیم. راضی شدی؟»
به نظر میرسید این تلاش برای آرام کردنوحشتناک هنری، بیشتر شبیه این بود که بخواهد دهانمیداد او را ببندد. سپس نگاهی به سربازان جوان انداخت.
«...ببخشید. شوخیمون از حد گذشت.»
هرچند که نمیشدنابود اسم این کارانساننما را شوخی گذاشت.
وقتی او رفت، سربازان کودک هم به دنبالش رفتند. این یگان آنها بودموضوع و چارهای جز پیروی نداشتند. یکی از آنها قبل از رفتن برگشت ومیداد به هنری نگاه کرد. او پوست تیره، موهای طلاییِ رنگپریده و چشمانی روشن داشت.
«...موسفید.»
هنری همانجا که ایستاده بود، خشکش زد. پسرک حق داشتماجرا و هنری هم دخالت نکرده بود تا مثل یک قهرمان بهجمهوری نظر برسد و از او تشکر کنند، اما با این حال...
ستوان یکم نینو که با شنیدن این مشاجره با عجله خودش را رسانده و همهچیز را دیدهکسی بود، دستش را برای دلداری روی شانه او گذاشت. او همان کسی بود که تماس تلفنی کلودسرمای را به هنری اطلاع داده بود و در نتیجه، آن دو با هم شروع به صحبت کرده بودند.
«ستوان یکم... میفهمم.»
«...آره.»
«...سروان نوزن.»
شین متوجه شد که حتماً عصبانیتش کاملاًصرفاً در ظاهرش نمایان بوده که یک سربازکافی خارجی مثل اولیویا مجبور شده صدایش کند.
«سروان اولیویا. من...»
اولیویا به عنوان سربازی از یک ارتش دیگر، تحت فرمان شین نبود و با وجود اینکه هر دو درجهی سروان داشتند، اولیویاوجودش مدت طولانیتری افسر بود، چه رسد به اینکه سن بیشتری داشت و یک فرد بالغ محسوب میشد. نه اینکه آنقدر بزرگ باشد کهبلکه جای پدرش باشد... اما مثل یک برادر بزرگتر یا پسرعمو بود و در نتیجه، کسی بود که شین میتوانست پیش او گلایه کند.
«باید چیکار کنم؟ من اینجا دست رو دست گذاشتم و منتظر موندم تا این قضیه خودبهخود حل بشه و اون برگرده خونه،باز اما این اتفاق نیفتاده. در واقع داره بدتر هم میشه. حس میکنم از همون اول باید دستورات رو نادیده میگرفتم و میرفتم تاآخرین برش گردونم. چون فرماندهام، چون سربازم، باید همیشه از این دستورات اطاعت کنم؟ میخوام برم نجاتش بدم، اما اگه این کار رو بکنم...»
من، به عنوان فرماندهی عملیات، به عنوان افسر فرمانده،غیرقابلتشخیص به عنوان یه سرباز، به عنوان رهبر پردازشگرهای گروه تهاجمی...مظنون اما لِنا اینجا نیست و من میخوام برم برش گردونم...
«بزرگ شدن و بچه نبودن یعنی...افراد هیچچیز اونطور که میخوای پیش نمیرهکسی و نمیتونی هیچ کاری در موردش بکنی؟»
اولیویا با شنیدن اینمظنون سؤالِ واقعاً بچگانهی شین،وحشتناک مختصر و مفید جواب داد:
«بله.»
چشمان آبیاشممکن سخت و سردانتحاریِ به نظر میرسیدند.
«بزرگسال بودن یعنی دیگه بچهای نیستی که تحت حمایت بزرگترها باشه. یعنی چیزهایی داری که باید ازشون محافظت کنی ومایل فقط مربوط به رفاه و آسایش خودت نیستن. یعنی باید مسئولیت چیزهای بیشتری رو به عهده بگیری. یعنی فقط براینبود خودت زندگی نمیکنی و وقتی برای انتخابهات نیاز به فداکاری داری، خودت تنها چیزی نیستی که ممکنه مجبور بشی فدا کنی.»
«...»
درست مثل آن سرلشکر یکچشم که همهکار را به نام فدراسیون، به نام مأموریت و برای جلوگیری از تبدیل شدن سربازان کودک به قاتل انجاممخفیانه داده بود. او این وظیفه را به عهده گرفت، حتی اگر به معنای رها کردن همسر و فرزندانش بود. و این کار را با اینممکن هدف انجام داد که آیندهای را که همسر و فرزندانش در آن زندگی خواهند کرد، به ارتش فدراسیون بسپارد - به شین و گروه تهاجمی.
میخوام بهش بگم که منانتحاریِ یه سربازم. اون کسی بودبودن که بهم گفت درست زندگی کنم.
«و بله، دلیل اینکه الان نمیدونی باید چیکار کنی اینه که سنگینیِ مسئولیتهات رو درک میکنی. چون داری نتایج انتخابهات رو میسنجی. تو به سرهنگ میلیزهمیداد اهمیت میدی، به رفقات اهمیت میدی، و میدونی که مسئولیتهایی داری که باید بهشون عمل کنی... و مهمتر از همه، میدونی که نمیتونی سرهنگ میلیزه رو تومتنفر معرض خطر قرار بدی. تو از قبل انتخابت رو کردی، چون میدونی الان وقتشه که صبر کنی و از جایی که اون قراره بهش برگرده، محافظت کنی.»
«...اما.»
دیگر نمیتوانست تحمل کند. دست خودش نبود و حس میکرد باید راهی وجود داشته باشدحقیقت تا مطمئن شود همهچیز هم برای لِنا و هم برای گروه تهاجمی خوب پیش میرود،بهعنوان و نمیتوانست این حقیقت را که قادر به پیدا کردن آن راه نیست، تحمل کند.
«سروان، تو عملیات قبلی رو دیدی. همیشه یه انتخاب ایدهآل وجودافراد نداره که باعث بشه همهچیز درست پیش بره. بعضی وقتا، تنها گزینهتوحشتناک اینه که انتخابی رو بکنی که بدترین نتیجهی ممکن رو نداشته باشه.»
و بعضی اوقات، کار به جایی میرسید که فقط باید میپذیرفتی تلفاتی وجود دارد که نمیتوانی جبرانشان کنی. اوغیرانسانیِ به یاد هنگ «هیل مری» افتاد که بارها و بارها دوستان و خانههایشان را از دست داده بودند تااینقدر اینکه دیگر نتوانستند تحمل کنند. او به فرماندهی زن آنها و آن پسرهایی فکر کرد که هرگز نامشان را نفهمید.
آنها دیگر نتوانستند تحمل کنند و اقداماتشان به فاجعهغیرانسانیِ ختم شد. آنها از انتخابی که بدترین نتیجهی ممکن راسرمای نداشت غفلت کردند و در وحشتناکترین مسیر ممکن قدم گذاشتند.
...من بدترینروزهای فکرا رواجازه در موردشون کردم.
تازه الان که خودش به بنبست خورده بود، این را میفهمید. دیگر نمیخواستبهاندازهٔ چیزی را از دست بدهد. اینکه دیگر هیچچیز از او گرفته نشود ودرحالیکه مجبور باشد با این انگیزه و میل درونی کنار بیاید، به شدت آزاردهنده بود.
اینقدر دردناک بود، فقطغیرقابلتشخیص به این خاطر که اوکافی بیش از حد اهمیت میداد.
در حالی که شین سرشباید را پایین انداخته بود، اولیویا بادرحالیکه لبخندی زورکی به او نگاه کرد.
«اما با تمام این حرفا، هنوزم باید خشمت رو خالی کنی، مگه نه؟ راستش رو بخوای، دفعهی بعد بایدفاش قبل از اینکه حالت اینقدر بد بشه، یه کاری کنی تا خودت رو تخلیه کنی... فعلاً برات اجازه گرفتم تاقوا تو زمین مانور یه کم تمرین مبارزهی تنبهتن کنی. اگه بخوای میتونیم همین الان یه دور با هم مبارزه کنیم.»
شین که سعی میکرد چیزی شبیه به لبخند رویغیرقابلتشخیص لبهایش بیاورد، به شوخی گفت: «که اینطور. پس برایموضوع این کار مشتهام رو رو سینهی شما خالی میکنم، سروان.»
لبخند اولیویا عمیقتر شد. «این یه کم لحنش عجیبه...کافی فقط خواستم بدونی، من تو مبارزهی تنبهتن به اندازهی نبردغیرانسانیِ زرهی خوب نیستم. به ستوان یکم شوگا میگم باهامون بیاد...»
«رایدن کافی نیست.موضوع به یک، شایدم دومیشد نفر دیگه نیاز دارین.»
شین با وجود غیبت رایدن، با لحنی تمسخرآمیز حرف کاملاً بیادبانهای دربارهاش زد، اماباشد ناگهان رایدن از راه رسید و رک و راست به او گفت: «فکر میکردمبمبهای همچین حرفی بزنی، شین... برای همین از کشیش عزیزت خواستم بیاد و بهمون ملحق بشه.»
شین با لرز از پشت سر او نگاه کرد و او را دید -کافی کشیش را - که کمتر شبیه یک انسان و بیشتر شبیه یک خرس گریزلی بودرادیویی که خواب زمستانیاش را فراموش کرده و داشت بازوهای حجیم و عضلانیاش را منقبض میکرد.
شین ناگهان احساسدلیل کرد که به شدتعادی در مخمصه افتاده است.
ریتو و بقیه به وضوح میدیدند که شین به خاطر بازداشت لِنا پس از ماجرای آکتئون، ناامیدی و خشم فروخوردهیترسی زیادی دارد. بنابراین شاید به عنوان راهی برای تخلیهی این فشار، شین شروع به یک مبارزهی دوستانهی تنبهتن با رایدن،میکرد اولیویا و به دلایلی نامعلوم با کشیش نظامی کرد، که حتی باعث تعجب و شگفتی هشتاد و ششها هم شد.
اینکه کشیش یک هیولا بود چیز جدیدی به حساب نمیآمد، اما رایدن داشت تمام توانش را به کار میگرفت و شین هم قطعاً وحشیتر از چیزی بودبودند که در طول تمرینات از او دیده بودند. اولیویا اولین نفری بود که از دور خارج شد، چون مبارزهی تنبهتن نقطهقوتش نبود، اما پسرها و دخترهایی کهانساننما برای تماشا دورشان جمع شده بودند، با فریادهای «مبارزهی خوبی بود، سروان!» و «تعجب میکنم وقتی کاپیتان اینقدر اعصابش خورده، به مبارزه دعوتش کردین» او را بدرقه کردند.
ریتو با تعجب غرولند کرد: «...اما پسر، کاپیتان امروزغیرقابلتشخیص واقعاً سگاعصاب شده... معاون شوگا داره خوب مقاومت میکنه،موضوع حتی با اینکه جناب کشیش هم داره بهش کمک میکنه.»
«همم، کار جالبی دارن میکنن. گرگینهی کوچولو، اگه شرافت اجازه میده شاید منم بتونم کمکت کنم!» شیدن در حالی که دیالوگی از فیلمی رارادیویی که چند روز پیش در یک جشنوارهی فیلم دیده بود تکرار میکرد، قدم پیش گذاشت و به مبارزه ملحق شد. رایدن پرید و همگاممثل با او به سمت شین یورش برد و از کنار کشیش گذشت. در این لحظه، چهرهی شین رنگی از خشم آشکار به خود گرفت.
«ما همکسی باید بریممظنون تو، مگه نه؟»
«بیا بریم مارسل!»
«منم؟!»
و به این ترتیب تورو، کلود و مارسل هم وارد مبارزه شدند و با ناکاوت شدنِ فوریِ مارسل، نبرد به یکدرحالیکه مبارزهی چهار به یک تبدیل شد. اما با وجود همهی اینها، در نهایت، ریپرِ جبههی شرقی توانست از شرافت خود دفاعاینطور کند و همهی آنها را شکست دهد، و این کار حتی شین را کاملاً خسته هم نکرد. هرچند که داشت نفسنفس میزد.
کشیش که به محضمظنون ورود شیدن کاملاً در حالتغیرانسانیِ تدافعی قرار گرفته بود، پرسید:
«یه کم آروم شدی؟»
شین در حالی که عرقشانتحاریِ را با آستینش پاک میکرد جوابافراد داد: «بله. فعلاً ذهنم آروم شد.»
تورو روی زمین افتاد و از شینعادی خواست برایشان نوشیدنی بیاورد، و شیدن هممظنون با مشت گرهکردهاش موافقت خود را اعلام کرد.
«دارین از من میخواینمظنون براتون چای دم کنم؟وحشتناک از من؟ بین اینهمه آدم؟»
به نظر میرسید شین واقعاً کمی آرامباشند شده است، چون میتوانست مثل همیشه شوخیباشد کند. رایدن از پشت زد پسِ کلهاش.
«فقط صاف و پوستکندهشوند نگو که میخوای شکردلیل رو با نمک قاطی کنی.»
«نه، با نشاستهی ذرت.»
«منظورم اینه که با غذا بازی نکن،میشد احمق. با این وضعیتی که الان داریم،رادیویی بچههای تدارکات سرت رو از تنت جدا میکنن.»
با دیدن این صحنه، ریتو که تاباشند آن لحظه به عنوان یک تماشاچی صدایشباشد را پایین نگه داشته بود، زمزمه کرد:
«راستش اونقدرها همنابود بد نمیشه. یهجورایی تبدیلصرفاً میشه به ژلهی چای.»
میچیهی که به آنها نزدیک میشد،افراد با نیملبخند عجیبی گفت: «شاید اگه سروانموضوع نوزن درستش نمیکرد، واقعاً طعم خوبی میگرفت...»
«...شاید وقتی یوتو برگشتمظنون باید بدیم اون امتحانش کنهغیرانسانیِ و بهمون بگه مزهش چطوره.»
یوتو، همانی که اطلاعات مربوط به آکتئون را به جمهوریماجرا سپرده بود و با آن دخترها رفت. او که حالاشده فراری بود و از دست ارتش فدراسیون و پلیس میگریخت.
او میدانست که این اتفاق میافتد، به همین دلیل بهبودن هیچکس چیزی نگفت و خودش به تنهایی رفت و تمام مسئولیتفوراً آن را به تنهایی بر عهده گرفت. و با این حال...
میچیهی لبخندصرفاً ملایمی زد. «آره...بودن وقتی که برگرده.»
درست همانطور که یوتو گفته بود، کمی طول کشید، اما آنها ازچنین خط دفاعی جبههی غربی در منطقهی جنگی نیوا نووا و همچنین خطوط گشتزنیکشور لژیون عبور کردند. این یک مسیر کوتاه و در عین حال طولانی بود.
آنها اکنون در بخش غربی منطقهی نویدافونه بودند که حالا دیگر کاملاً در قلمرو لژیون قرار داشت، و در اعماق جنگلی بینام در حاشیهیانتحاری شمالی آن متوقف شدند. آنها در کنار دریاچهی بزرگی بودند که آن هم نامی نداشت، جز هر نام محلیای که ساکنانِ قبلیِ آن حوالیسریعترین زمانی روی آن گذاشته بودند. و در حاشیهی آن دریاچه، در سایهی درختان بلند و روی تمام شاخهها، پرندگان سفید و گردندرازی پراکنده بودند.
حتی شیوهی که چشمان افتادهاش معمولاً مثلصرفاً آدمهای خوابآلود نیمهباز بود، با چشمانی گشادکافی به آنها نگاه کرد و زمزمه کرد:
«...قو؟»
«چند تا قوموضوع اینجاست، اما... اینافوراً بیشترشون غاز هستن.»
یا شاید هم اردک - یوتو همیشه نمیتوانست آنها را از هممقدمهای تشخیص دهد. او در منطقهی هشتاد و ششم پرندگانی شبیه به اینها رامخفیانه دیده بود که مرغ نبودند. اگر آنها را شکار میکردند، قابل خوردن بودند.
برخی از گاوها و دامهایی که در طول تخلیه آزاد شده بودند، احتمالاً به دلیل درگیریهای پس از آن فرار کرده و در نهایتغیرانسانیِ در مناطق تحت کنترل لژیون جمع شده بودند. این موضوع باعث میشد از حیواناتی مثل خرسها و گرگها که لژیون آنها را به عنواندشمنی اهداف تهاجمی میشناخت، در امان بمانند و به دامهای کوچکتر اجازه میداد حتی پس از عقبنشینی خط مقدم، با امنیت در اینجا زندگی کنند.
از طرفی، روباهها و پرندگان شکاری هم هدف لژیون نبودند، و این دامها حیوانات اهلیای بودندفوراً که به زندگی تحت مراقبت انسانها عادت داشتند. یوتو با خود فکر کرد که پیدا کردنوجودش طعمه احتمالاً برای گربههای کوهی یا روباههایی که در آن حوالی زندگی میکنند، مشکلی نخواهد بود.
اما یوتو این افکار خشن را به زبان نیاورد، بنابراین سیتری و بقیه ازرادیویی آنها خبر نداشتند. در عوض، آنها به پرندگان نزدیک شدند، برای دستهای از غازها کهبیرحمانه به مراقبت توسط انسانها عادت داشتند صدا درآوردند و با خوشحالی به آنها لبخند زدند.
«خیلی خونگرمن!»
«خیلی نازن... و پشمالو...!»
اوه...
یوتو با دیدن این صحنهباید فهمید که بهتر است بیخیالِ شکاردرحالیکه یکی از آنها برای شام شود.
او نهتنها در نجات سیتری ناتوان بود، بلکه علاوه بر آن به آنجو هم صدمه زده بود. او حرف غیرقابلتحملی به دوستدختر عزیزش زده بود. این درکبودند در نهایت داستین را به گوشهای راند. شاید باید فقط به سمت میدان نبرد میدوید تا او را پیدا کند، حتی با اینکه میدانست هرگز به آنجاانساننما نخواهد رسید. با توجه به وضعیتی که در آن قرار داشت، شاید فقط باید به آنجو خیانت میکرد و راه میافتاد، گور بابای برگشتن یا زنده ماندن.
او میخواست کسی با او موافقت کند. به او بگوید که حق با اوست. اماخطرناک هیچکس اینطور با او مدارا نکرد، بنابراین دوباره آماری را صدا زد، به دنبال کلماتی بودمیداد که او را به جلو براند. اما لحظهای که آماری او را دید، چشمانش گشاد شد.
«...متأسفم. یه کم دیرغیرقابلتشخیص شده که اینو بگم، اماکافی شاید اصلاً نباید بهت میگفتم.»
«چیز دیگهای همموضوع گفت؟ سیتری چیزفوراً دیگهای هم گفت؟»
حرفهایشان با هم تلاقی پیدا کرد، اما او نتوانست خودش را کنترل کند و ادامه داد. عذرخواهیِ آماری برایش مهم نبود. حرفهای سیتریسلاحهای اهمیت بیشتری داشت. او میخواست بشنود که سیتری او را به خاطر ناتوانیاش سرزنش کرده است. اینکه حرفی زده باشد که او را واداردستگیر کند بدون نگاه کردن به پشت سر، به سمت میدان نبرد یورش ببرد و تا زمانی که تمام توانش را از دست بدهد، بدود.
«پرسید چرا نجاتش ندادم؟شوند بهم گفت آشغال؟ گفتدلیل که باید فقط... بمیرم؟»
آماری کمی سرش را کج کرد. چهرهی داستینبهاندازهٔ به وضوح افتضاح بود، بنابراین از اینکه اوفوراً اینقدر آشفته حرف میزد، زیاد تعجب نکرد. اما...
«اون نخواست که نجاتش بدی...»
«نگاه کن، یوتو!»
سیتری با عجله به سمتش آمد، در حالی که یکی از آن پرندهها -کافی یک غاز یا اردک - را در آغوش داشت. ظاهراً غاز برای جلب توجه بهرادیویی آغوش او پریده بود و سیتری مثل یک بچه از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.
«خیلی خونگرمه! و لوس همبودن هست. دوست داره نوازشش کنی. بیابنابراین یوتو، امتحان کن و نازش کن!»
چشمان بنفشِ کمرنگش از خوشحالی برق میزدند و برای اولین بار، یوتو دید که او واقعاً لبخندی بیخیال و از تهدل میزند. اووقتی تقریباً ناخودآگاه و با تشویق حرفهای سیتری دستش را دراز کرد - نه برای غازی که با چشمان سیاهش به او نگاه میکرد،شبیه بلکه برای موهای بلند و کتانمانند سیتری. برای گونهی صاف و رنگپریدهاش که در زیر موهایش به خاطر سفر طولانیشان کثیف شده بود.
چشمان سیتری ازسخت تعجب گشاد شد،شاد اما فرار نکرد.
اما لحظهی بعد، پرندهای روی دریاچه - یک قوی واقعی - جیغ مهیبی کشید که هرگز از فرم ظریف و زیبای آن انتظار نمیرفتغیرانسانیِ و از روی آب پرواز کرد. و با وجود اینکه این صدا از موجود دیگری بلند شده بود، یک فریاد هشدار و پریشانی بود وسوءظن باعث شد غازها با وحشت فرار کنند. غازی که در آغوش سیتری نشسته بود نیز با بالبال زدن و ریختن پرهایش پرواز کرد و رفت.
«آه!»
«اوه!»
البته هر دو از سر راه کنار رفتند و یوتو قبل از اینکه بتواند او را لمس کند، دستش را عقب کشید. غازهای دیگرانتحاری همگی در اطرافشان به پرواز درآمدند و فضا را پر از پر کردند. تقریباً شبیه برف بود - با این تفاوت که بیش ازسریعترین حد پفدار و کثیف بود. آنها به یکدیگر خیره شدند؛ با پرهایی که سر و موهایشان را پوشانده بود، ظاهر مضحکی پیدا کرده بودند.
و بعد سیتری و یوتو هر دو همزمان زیر خنده زدند. هرعادی دو سعی کردند با خنده از این موضوع بگذرند و وانمود کنندغیرانسانیِ متوجه آن کشش عجیبی که لحظهای پیش آنها را هدایت کرده بود، نشدهاند.
چهرهی آماری مردد به نظر میرسید، انگار گیج شدهکافی بود که چرا داستین باید طوری به این موضوع فکرغیرانسانیِ کند که همهچیز را پیچیدهتر از آنچه باید باشد، بکند.
«اون فقط گفت که میخواد تو رو ببینه. گفت که میخواد برای آخرین بار دوستشگوش رو ببینه... با وجود این حمله، نگرانت بود. اما بعد از اینکه شنید حالت خوبه،نبود گفت که میخواد قبل از پایان کار ببینتت، چون تو بهترین دوستش بودی... اوه، راستی.»
در حالی که داستین نفسش را درباشند سینه حبس کرده بود، آماری طوری کهباشد انگار تازه چیزی یادش آمده باشد، ادامه داد.
«گفت که میخواد درست و حسابی ازت عذرخواهی کنه. به خاطرافراد زیر پا گذاشتن قولی که داده بودین فردا با هم برینمیشد مدرسه و بازی کنین. میخواست به خاطر ناپدید شدنش عذرخواهی کنه.»
اینها کلماتی بودند که او انتظارشان را نداشت. و... راستش رابنابراین بخواهید، وقتی ایستاد تا به آن فکر کند، این یک خواستهی کاملاًبرنامههای واضح و بدیهی بود. این موضوع داستین را مات و مبهوت کرد.
«...فقط برایکسی همین میخواستمظنون منو ببینه؟»
او دیگر به سختی آن قول را به یاد میآورد.ماجرا حتی نمیتوانست تصور کند که آرزوی سیتری چیزی به اینشده سادگی و بدیهی باشد؛ اینکه بخواهد دوباره دوستش را ببیند.
اصلاً چطور میتونستم سیتری رو نجات بدم؟ از کِی شروع کردم به فرض کردن اینکه سیتری اصلاً دلش میخواست من نجاتش بدم؟ دارم یهجوری رفتار میکنم انگار یه فرد برگزیدهام،گوش یه منجی. یا یه جور قدیسِ توبهکار که گناهان آدمای احمق رو به دوش میکشه. با سیتری و تمام دوستایی که از اون شهر جدید برده شدن، طوری رفتار کردمبلکه انگار اونا یه فاجعهن که برای من اتفاق افتاده. من اونا رو مثل یه پرچم بالا بردم تا نشون بدم که تو جبههی حق هستم، که منم طعم فاجعه رو چشیدم.