چپتر 18: بخش دوم
0ماموریت شناسایی ویژه روانتر از حد انتظارسفرشان پیش رفت و آنها خیلی بیشتر از چیزینمیخورد که تصور میکردند، به جلو پیشروی کرده بودند.
شاید نابود کردن دشمن در همان روز اول ماموریت، اتفاق خوبی بود. پس از عبور از منطقه مورد مناقشه،شاهد وارد منطقه تحت کنترل لیجن شدند؛ جایی که گشتهای دشمن کمتر بود. با توانایی شین، آنها میدانستند لیجن کجاستسپس و در حین پیشروی به سمت شرق، برای جلوگیری از درگیری یا پنهان میشدند یا مسیرشان را دور میکردند.
پاییز فرا رسیده بود و هنگام چادر زدن در فضای باز کمکم احساس سرمانقطه میکردند. جیرههای غذای مصنوعیشان خشک و بیمزه بود و پیشرویشان تا بینهایت ادامه داشت. باهدف این حال، برای آنها این اولین سفر آزادانهی زندگیشان پس از آن همه سختی بود.
مناطقی که اکنون تحت کنترل لیجن بود، زمانی محل زندگی مردم بود و با وجود اینکه حالا خالی از سکنه شده بود، شهرها و روستاهایمناطقی ساختهشده هنوز پابرجا بودند. اگر فرصتی پیش میآمد، برای شناسایی وارد این خرابهها میشدند و حیوانات اهلی را که حالا آزاد شده بودند، شکار میکردند. اگراجازه شرایط اجازه میداد، حتی آتشی هم روشن میکردند. شهرهایی که در مسیرشان میدیدند با هم تفاوت داشتند و مناظر زیبای طبیعی، لذت زیادی به سفرشان میبخشید.
اواسط پاییز بود که دیگر اثری ازسفرشان نشانههای جمهوری در خرابهها به چشم نمیخورد. درنمیخورد عوض، نشانههای امپراتوری جای آنها را گرفته بود.
در آنسفرشان نقطه، آنهااواسط بالاخره رسیده بودند.
«فیدو.»
«تو تا اینجا شاهد سفر مااحساس بودی... بهت دستور میدیم استراحت کنی، تاپیشرویشان زمانی که بپوسی و از بین بری.»
فیدو که از پهلو هدف گلوله توپ قرارمیبخشید گرفته بود، برای همیشه خاموش شد. شین کنارش زانوامپراتوری زد و سپس به آرامی از جا بلند شد.
معلوم نبود که آیا این «لاشخور» متلاشیشده، آخرین دستور او را دریافت کردهجای است یا نه. با توجه به توانایی پردازش ضعیفش، مشخص نبود که آیابپوسی این رباتِ قراضهجمعکن اصلاً میتوانست نیت پشت آن کلمات را درک کند یا خیر.
برگشت ومیبخشید دید کهدیگر رایدن برگشته است.
«همین کافیه، مگه نه؟»
پس از کمی فکر، چیزی بهزیادی خاطرش آمد. گورهای آلومینیومی که نامنشانههای همرزمان کشتهشدهاش روی آنها حک شده بود.
با احتساب گور برادرش، تعدادشان به پانصد و هفتادچشم و شش میرسید. او تصمیم گرفته بود این گورهااینجا را همراه با فیدو و بقایای «جاگرنات»ها همانجا رها کند.
«آره. به هراواسط حال ما همنشانههای نمیتونیم زیاد دووم بیاریم.»
در نبرد قبلی، تمام «جاگرنات»ها به جز «متصدی کفن و دفن» از بین رفته بودند،ادامه اما خوشبختانه هر پنج نفرشان به همراه فیدو جان سالم به در برده بودند. حالا،مردم تنها سلاحهای سبکی برای دفاع از خود داشتند که در برابر قدرت عظیم لیجن هیچ بود.
در نبردمناظر بعدی، کارشانطبیعی واقعاً تمام بود.
اما شین تنها لبخند محوی زد ونشانههای با نوک انگشتش به محفظه سوختهای کهگرفته روی فیدو نصب شده بود، ضربه آرامی زد.
«این تنها کاریه که برای جبراننشانههای زحماتش از دستم برمیاد... دیگه نیازیجای نیست این رفیقمون رو با خودمون ببریم.»
آن لاشخور وفادار کهباز زره مردگان را جداجیرههای میکرد، دیگر در کنارشان نبود.
رایدن هم خندید. درطبیعی این نقطه، دیگر برایمیبخشید آنها خیلی دیر شده بود.
پایان کارسفرشان درست پیشاواسط رویشان بود.
«پس سفر شاداواسط و خرم مانشانههای داره به آخر میرسه؟»
لبخند از روی لبانش محو شداحساس و به غرب نگاه کرد؛ بهبیمزه مسیری که تا اینجا پیموده بودند.
زیر آسمان آبی، برهوتی خشک و بیثمر قرار داشت. نسیمی که میوزید، گلبرگهای زرد باقیمانده را باامپراتوری خود میبرد و هشت خط آهن سیاهی که پیش رویشان تا افق بیانتها امتداد داشت، به شکلپهلو کنایهآمیزی خودنمایی میکرد. این تنها دلیلی بود که نشان میداد روزگاری مردمی در این دشتهای خالی زندگی میکردند.
«ولی هیچوقتسفرشان فکر نمیکردم تعدادشوندیگر اینقدر زیاد باشه.»
«...آره.»
آنها به سختی توانسته بودند از عمیقترین مناطق تحتغذای کنترل عبور کنند و تعداد دشمنان بسیار بیشتر ازحال چیزی بود که شین میتوانست از نالههایشان حدس بزند.
بر فراز علفزارها، تا جایی که چشم کار میکرد، واحدهای شیر و دایناسوریا در حالت آمادهباش قرار داشتند و موزاییکی فلزی و بدون هیچ درز و شکافی را تشکیل داده بودند.بپوسی واحدهای جمعآوری تاوزندفوسر مانند دو رودخانه خروشان بودند؛ یکی از عقب به جلو حرکت میکرد و دیگری برعکس. اینتاگسفلیگهها با بالهای پنهانشده بر فراز جنگل پژمرده نشسته بودند و قندیلهایی نقرهای ساختهپشت بودند. گهگاه بر روی برهوت یک کوه فروریخته یا یک دهانه آتشفشانی فرود میآمدند. به نظر میرسید مواد معدنی کاملاً استخراج شده بود و منظره پیش رو، شبیه به پایان دنیا بود.
همچنین یک وایزل، یا شاید یک واحد ادمیرال آنجا بود؛ هیولایی عظیمالجثه که در میان مه غلیظ صبحگاهی کمینشاهد کرده بود. آنقدر بزرگ بود که نمیشد کل شبح آن را تشخیص داد. لیجنهایی که در اطرافشان حرکت میکردندسپس به شدت متراکم بودند و گاهی اوقات مجبور میشدند روزهای متمادی را در زیر باران سرد، همانجا پنهان شوند.
چگونه میشد در برابردیگر این ارتش عظیم ازچشم ماشینهای نامیرا مبارزه کرد؟
قطعاً جمهوریزدن در اینباز جنگ شکست میخورد.
یا بهترمناظر است بگوییم، بشریتلذت قطعاً شکست میخورد.
«یک روز، اگر اواواسط به اینجا برسد... اماجمهوری آیا آن روز فرا میرسد؟»
اَنجل منابع باقیمانده را در آخرین محفظه جداشده قرارنمیخورد داد، آن را با سیم و وینچ به «متصدیشاهد کفن و دفن» بست و پیش آن دو نفر برگشت.
«کار من تموم شد، شما دو تا؛ دیگهجیرههای وقت رفتنه. اگه بیشتر از این لفتش بدیم، بقیهاین لیجنها با شنیدن صدای این نبرد خودشون رو میرسونن.»
کرِنا و سئو همطبیعی کار نصبشان را تمام کردنداواسط و از «جاگرنات»هایشان پایین پریدند.
هر پنج نفرشان تصمیم گرفته بودند در حین پیشروی، بهنمیخورد نوبت هدایت «جاگرنات» را بر عهده بگیرند و اگر با لیجنبهت روبرو شدند، کسی که خلبان است بجنگد و بقیه پنهان شوند.
سئو کمرش را کش واثری قوسی داد، دستهایش را پشت سرشامپراتوری گره زد و با دلخوری گفت:
«ولی از بین این همه، ما "جاگرنات" شین روغذای داریم... تنظیمات سیستمعاملش خیلی حساسه. راستش رو بخواین، یه کماولین از روندنش میترسم. چند تا از محدودکنندههاش هم خراب شده.»
این همان دلیلی بود که «متصدی کفن و دفن» میتوانست به گونهای حرکتجمهوری کند که یک «جاگرنات» معمولی قادر به آن نبود. البته، این همان دلیلیبهت بود که مهارتهای خلبانی شین را در میان «دارندگان اسم رمز» متمایز میکرد.
در اینسفرشان لحظه، کرِنا دستشدیگر را بالا برد.
«پس من اول میرونمش. واحداثری من اولین چیزی بود که نابودامپراتوری شد، برای همین زیاد خسته نیستم.»
آنها تا این لحظه دوام آورده بودند، اما «متصدی کفن و دفن» به دلیل عدم تعمیر و نگهداری طولانیمدت، کاملاًسفر فرسوده شده بود و هدایت آن خطرناکتر از راندن واحدی بود که خلبان به آن عادت نداشت. کرِنا ماشین راهنوز به حرکت درآورد و شین که روی محفظه در حال کشیده شدن نشسته بود، ناگهان توجهش را به آنها جلب کرد.
مدت زیادی بودزیبای که یک واحدزیادی در تعقیبشان بود.
و به دلایلی، به آنها حمله نمیکرد. شاید یک آمایزه بود، یا شاید فقط داشت حرکاتشان را زیر نظر میگرفت. با این حال، واحدهای دیگر را خبر نمیکرد و تنها از پشت سر درهمیشه کمینشان بود. اگر سعی میکردند برایش کمین کنند، او هم متوقف میشد. اگر به همانجایی که از آن آمده بودند برمیگشتند، او هم همین کار را میکرد. سلاحهای «جاگرنات» برای دقت بالا طراحی شدهکافیه بودند و برد کمی داشتند؛ تنها قادر به حمله به اهدافی بودند که در تیررس دیدشان قرار داشت. از آنجا که این واحد قصد حمله نداشت، شین موضوع را به آن چهار نفر نگفت.
از روی صدا، تشخیص داد که یک «شپرد» است.نمیخورد صدا خفه بود و نمیتوانست کلماتش را بشنود، اماشاهد به خاطر داشت که قبلاً این صدا را شنیده است.
دقیقاً کی بود...؟
†
وقتی بایدسفرشان میمردم، نتونستماواسط بمیرم. این کارماست؟
ری بدنی را که کنترلش دشوار بود به دنبالنمیخورد خود میکشید و با استفاده از سیستم عصبی نانوماشینیشاهد که در آستانه فروپاشی بود، چنین فکری از سرش گذشت.
برای حفظ و جمعآوری دادههای نبرد، ضبطکننده ماموریت دادهها را از یکبیمزه واحد نابودشده به نزدیکترین واحد منتقل میکرد. اگر واحد نابودشده یک «شپرد»سختی بود، پردازنده مرکزی داخل واحد نیز به واحدِ در حال آمادهباش ارسال میشد.
میتوانست «گوسفند سیاه»های زیادی برگرفتهلذت از انسانها وجود داشته باشد، امااثری تنها باید یک «شپرد» وجود میداشت.
یک «شپرد» با شخصیت متمایزش، نمیتوانست واحدهای دیگری با ویژگیهای مشابه را تحمل کند. بانقطه این حال، لیجن تمایلی به از دست دادن این «شپرد»ها که توانایی پردازش بهتری داشتند،هدف نداشت و واحدهای پشتیبان و یک سیستم انتقال ویژه را برای مواقع اضطراری آماده کرده بود.
خود ریمیبخشید احساس میکرد ایناثری سیستم بیفایده است.
در لحظهای که سرنگون میشدند، انتقال دادههایی که عملاً نابود شده بودند، غیرممکنپیشرویشان بود. احتمالاً بیشتر آنها نمیتوانستند دادهها را منتقل کنند و حتی اگر موفق بهزمانی این کار میشدند، تصور اینکه واحد آمادهباش به طور عادی کار کند، دشوار بود.
در واقع، پس از اصابت ترکشهای کلاهکسفرشان ضدتانک شدیدالانفجار، دادههای سوراخسوراخشدهی ری به سختی منتقلنمیخورد شده بود، اما در آستانه فروپاشی قرار داشت.
نمیتوانست زیاد دوام بیاورد.
این را میفهمید و به همین دلیل، تصمیم گرفت درعوض کمین شین بماند. میخواست مطمئن شود که دیده نمیشود وبهت از پشت سر تعقیبشان میکرد... میخواست شاهد پایان سفر آنها باشد.
دایناسوریای یدکی و قدیمیباز در حین پیشروی بهجیرههای جلو، تقتق صدا میکرد.
ناگهان به خاطرزیبای آورد که اوزیادی روح شوری نوزن است.
با گذشت زمان، دادههایش به تدریج در حال فروپاشی بود، با این حال خاطره آخرین نبردش را حفظ کرده بود. غرایز ماشین جنگیمیدیم با جنون خودش برای محافظت و کشتن در هم آمیخته بود. او همه چیز را به یاد میآورد؛ از توهم دختر مو نقرهایآخرین که برای محافظت ایستادگی کرد، تا صدایی که چندین بار سعی کرد او را بکشد، اما تا آخرین لحظه او را برادر صدا زد.
در منطقه تحت کنترلی که لیجنها مدام در آننمیخورد تردد میکردند، شین و همرزمانش از میان آنها عبورشاهد کردند و در حین پیشروی از درگیری اجتناب نمودند.
همین خوبه.
ری با خود فکر کرد. نیازی به جنگیدن در نبردهای ناامیدکننده نبود، در عوض، آنها بایدعوض به این فکر میکردند که چگونه بیشتر پیشروی کنند. آن سوی این منطقه، خاک فدراسیون بود؛بین بزرگترین سنگر بشریت که از دنیای بیرون جدا افتاده بود، اما همچنان در برابر لیجن میجنگید.
و به محض اینکهاواسط به فدراسیون میرسیدند، قطعاً شینچشم و بقیه در امان بودند.
در مقایسه با جمهوری، سربازان فدراسیون بسیار عادیتر بودند. سربازانش ازامپراتوری رنگها و نژادهای مختلف در کنار یکدیگر میجنگیدند و هرگز همرزمانمیدیم خود را رها نمیکردند، حتی اگر به جنازه تبدیل شده بودند.
محال بود که آنها پنجکمکم کودکی را که از گودالهایمصنوعیشان مرگ فرار کرده بودند، نادیده بگیرند.
تا آن موقع،زیبای قطعاً من محوزیادی میشم. همین خوبه.
اگرچه به سختی میتوانست هوشیاریاش را حفظ کند،جمهوری اما دیوانه شدنش فقط مسئله زمان بود. تمام خاطراتش،فیدو تمام آرزوهایش «ریشهکن» میشد... و سپس، دوباره احضار میشد.
اگر احضار میشد، قطعاً به دنبال او میگشت. برادر کوچک وامپراتوری مهربانی که نتوانست برادر بزرگتر و قاتلش را که مرده بود رهااستراحت کند و پنج سال در جهنمی به نام میدان نبرد پرسه زد.
ببخشید، امازدن این بارباز باید برم.
دایناسوریا به راه افتاد. به نظر میرسید درمیبخشید حال دعا کردن است، به این امید کهعوض آخرین آرزویی که از آن محافظت میکرد، بخشیده شود.
†
«اَنجل، نوبت منه.»
اَنجل که در حال هدایت «متصدی کفن و دفن» بود، با شنیدن ناگهانی صدای شین از طریق پارا-رِید احساس گیجی کرد. اینزندگیشان دومین روز پس از خداحافظی آنها با فیدو بود. ابرها در آسمان پاییزی در ارتفاع بالایی قرار داشتند و نور خورشید ازمیآمد میان شکاف برگها میتابید و لکههای نور را روشن میکرد؛ برگهای قرمز افرا در جنگل با وزش باد به رقص درآمده بودند.
«زود نیست؟ قرارزیبای نبود تا استراحتزیادی ظهر ادامه بدم؟»
«حوصلهام سر رفت.»
اَنجل با شنیدن پاسخ ساده و ناگهانی او چهره در همامپراتوری کشید. راستش را بخواهید، الان وقت پرحرفی نبود و انتظار میرفتمیدیم که آنها فقط با تماشای مناظر احساس خستگی و بیحوصلگی کنند.
«اگه میدونستی اینقدر حوصلهات سرکمکم میره، میتونستی تو راه بامصنوعیشان خودت یه کتاب بیاری، شین.»
اَنجل با لحنی کنایهآمیزطبیعی گفت و دستش را بهاواسط سمت اهرم دریچه دراز کرد.
†
ری در حالی که نزدیک شدن شین و بقیه راعوض به خاک فدراسیون تماشا میکرد، نفس راحتی کشید. روند تفکرشبهت شروع به از هم پاشیدن کرده و کند شده بود.
اگر همینطور پیش میرفتند، به خط گشت فدراسیون میرسیدند. لیجنهای آنجا فقط به ارتش فدراسیون کهداشت پیش رویشان بود اهمیت میدادند و نه به یک واحد که از پشت به آنها نزدیک میشد.حالا اگر میتوانستند از عوارض زمین برای پنهان شدن استفاده کنند، عبور از آنجا هنوز هم امکانپذیر بود.
ری نمیدانست بدنش تا کی میتواندزیادی دوام بیاورد... اما آنها باید درنشانههای امان میبودند. او میتوانست استراحت کند.
—آره.
به سختی توانست به اطلاعات نیروهای متفقین در پیوندنمیخورد داده متصل شود. به محض اینکه موقعیتیابی را دید، احساسبودی کرد چیزی در شبکه عصبی مصنوعیاش در حال سوختن است.
این بده...!
†
هنگامی که از مسیر صخرهمانند، عمودی و خطرناک پایین میآمدند، «متصدی کفنامپراتوری و دفن» ناگهان متوقف شد. رایدن که پتویی از واحد خودش بیروناستراحت آورده بود و روی محفظه دراز کشیده بود، ناگهان از جا پرید.
«چی شده، شین؟»
شین به حرف آمد. صدایشکمکم مثل همیشه سرد و بیتفاوتمصنوعیشان بود، اما با ارادهای محکم.
«هر کی این روطبیعی میرونه باید بجنگه. درمیبخشید موردش حرف زده بودیم.»
در آن لحظه، رایدن فهمید.
«هی! ازمیبخشید همون موقعدیگر فهمیده بودی؟!»
هر چقدر هم که تلاش میکردند، نمیتوانستند از دستغذای لیجنها فرار کنند... احتمالاً او از همان زمانی کهحال هدایت ماشین را از اَنجل گرفت، این را میدانست.
اَنجل که از ترسطبیعی مضطرب شده بود، با عجلهاواسط از روی محفظه پایین پرید.
«نه، شین! منمیبخشید هیچوقت ازت نخواستماثری این کار رو بکنی!»
خواست نزدیک شود، اما شین یک سیم قلابدار درست به سمت او شلیک کرد. اَنجل جاخالی داد و «متصدی کفن و دفن» ازاستراحت فرصت استفاده کرد تا از شیب بالا برود و به قله برسد. شیب تند عملاً یک صخره بود و بالا رفتن از آندریافت برای هیچ انسانی ممکن نبود. هیچ مسیر پر پیچ و خمی دیده نمیشد و احتمالاً به همین دلیل آنها را به اینجا کشانده بود.
حسگرهای نوری قرمز که چندین ترک روی آن بود، به سمت آن چهار نفربینهایت چرخید. «جاگرنات» کاملاً داغان شده بود، بازوهای رزمیاش در دو طرف دیگر دیده نمیشد؛محل آثار سوختگی روی تمام زرهاش بود و سیستم پیشرانش به شدت آسیب دیده بود.
«به حرکت تو همین مسیر ادامه بدین. وقتی وارد جنگل بشین،اثری احتمالاً کسی پیداتون نمیکنه... یه کم جلوتر، دیگه هیچ صدایی ازفیدو لیجنها نیست. اگه بازماندهای اونجا بود، در صورت امکان ازشون پناه بخواین.»
اینها اخباری بود کهاواسط در میدان نبرد هشتادجمهوری و ششیها شنیده بودند.
انتظار میرفت که آنها کشف نشوند. با توجه به اینکه یک واحدجای دشمن در منطقه تحت کنترل وجود داشت، یعنی «متصدی کفن و دفن»، واحدهایبپوسی مجاور به سادگی روی آن تمرکز میکردند و به چیز دیگری اهمیت نمیدادند.
احتمالاً او اینفضای بخش را هماحساس در نظر گرفته بود.
«داری شوخی میکنی!زیبای این یعنی میخوایزیادی اینجا طعمه بشی؟!»
«مگه نگفتیم همه بااواسط هم میریم؟! من نمیذارمجمهوری تو لحظه آخر تنها بمیری—!»
«متصدی کفن و دفن» بیتوجه به فریادهای سئوچشم و گریههای کرِنا، ارتباط را در پارا-رِید قطعفیدو کرد و در میان سبزی جنگل ناپدید شد.
رایدن بیاختیارزدن مشتی بهباز محفظه کوبید.
«لعنتی...!»
وقتی با لیجن روبرو میشدند، خلبان باید میجنگید. مهم نبود چه کسی برای آخرین نبرد داوطلب میشد، بقیه هرگز موافقت نمیکردند. بنابراین، آنها به نقشهایکنی فکر کردند که عادلانهتر به نظر میرسید، نقشهای متکی به شانس. با این حال، چیزی را فراموش کرده بودند؛ اینکه شین میتوانست حضور لیجنها راپردازش از دور حس کند و وقتی متوجه واحدی از دشمن میشدند که نمیتوانستند از آن دوری کنند، او میتوانست انتخاب کند که چه کسی بمیرد.
و برای فرار ازدیگر این انتخاب، او تصمیمچشم گرفت خودش را فدا کند.
«اون احمق...!»
رایدن تفنگ تهاجمیزیبای کنارش را برداشت،زیادی مسلح کرد و ایستاد.
†
جوخه گشت ناگهان مورد حمله یک ماشین ناشناس قرار گرفت و بلافاصلهجای سیستم تشخیص دوست از دشمن خود را بازنویسی کرد؛ پیوند داده نبردکنی آن به محض ورود به میدان جنگ، به تاکتیک درگیری تغییر یافت.
واحد دشمن تئوری معمول نیروهای مسلح را نادیده گرفت، زیرا ناگهان یک شیر را بمباران کرد و قبل از یورش به سمت دشمن، آن را از پا درآورد. جوخههای گشت هیچ سابقهایاینکه از چنین دشمنی در دادههای محلی خود نداشتند، اما پس از جستجو در دادههای گسترده، نوعی واحد را کشف کردند که با این ویژگیها مطابقت داشت؛ سلاح اصلی جمهوری سن مگنولیا، بازیادی شناسه «جاگرنات». سطح تهدید پایین بود، تا حدی که از نظر قدرت آتش و زره در مقایسه با یک واحد زرهی معمولی ضعیفتر بود. این ماشین اساساً یک نیروی زرهی پیاده بود.
در این دشت مسطح و بدون هیچ مانعی، هیچاواسط راهی وجود نداشت که بتواند با شیر که ازجای قدرت آتش کوبنده و زرهی مستحکم بهره میبرد، برابری کند.
اما این «جاگرنات» تواناییهای رزمی فراتر از تصوری از خود نشان داد. با ایجادگرفته هرج و مرج در میدان نبرد، این واحد از خود در برابر بمباران زره ضخیمپهلو شیر دفاع کرد و حتی برای جبران کمبود قدرت آتش، از فاصله نزدیک شلیک میکرد.
«جاگرنات»ی که برای نبرد نزدیک استفاده میشد،جمهوری از نظر مشخصات هیچ تفاوتی با واحدهای دیگربالاخره نداشت. تفاوت اصلی در پردازنده مرکزی آن بود.
چهار شیر در حال گشتزنی در منطقهسرما نابود شدند و جوخه ۴۵ درصد ازبینهایت قدرت جنگی خود را از دست داد.
با این حال، هیولاهای ماشینی به هیچ وجه احساس اضطراب از خود نشان ندادند. آنها به سادگیامپراتوری سطح تهدید را به سطح ماشینهای رزمی اصلی فدراسیون با اسم رمز «وانارگاند» ارتقا دادند. با توجه بههدف قدرت فعلیشان، سرکوب آن غیرممکن بود. آنها از نیروهای اصلی خود و جوخههای اطراف درخواست نیروی کمکی کردند.
یک درخواست ویژه؛میبخشید توصیهای برای زندهاثری دستگیر کردن آن.
در عرض چند میلیثانیه، گزارش ونشانههای درخواست در شبکه ثبت شد وجای لیجن دوباره شروع به حرکت کرد.
†
... تغییریمناظر در حرکات دشمنلذت ایجاد شده بود.
هنگامی که چهارمین دشمن را نابوداثری کرد، شین متوجه تغییر الگوی لیجن شدجای و به سرعت اطرافش را اسکن کرد.
معمولاً هنگام محاصره هر دشمنی، نیروها و واحدها از هم فاصله میگرفتند تا از شلیک به نیروهای خودی جلوگیری کنند. این موضوع برایاستراحت لیجن هم صدق میکرد، زیرا در صورت لزوم میتوانستند متحدان خود را بدون تردید منفجر کنند. با این حال، لیجنهایی که روبروی شیندریافت بودند، مدام در خط آتش نیروهای خودی پیشروی میکردند و سعی داشتند به پشت سر او برسند و راه فرارش را قطع کنند.
شین تشخیص داد که این یک تاکتیک تاخیری است. او حس کرد که واحدهای همسایه در حال حرکتحال هستند. نزدیکترین آنها، که احتمالاً نیروهای اصلی این جوخه گشت بودند، حدود هشت هزار متر فاصله داشتند. باشده توجه به سرعت حرکت یک شیر، این منطقه در کمتر از یک دقیقه در تیررس آنها قرار میگرفت.
اگر نیروهای کمکی میرسیدند، او واقعاً در خطر میافتاد. او از ضربه یک گرگ خاکستری که به سمتش میآمد جاخالی داد، توپش رااینجا به عقب نشانه گرفت، آن را سرنگون کرد و از شکافی که در همان لحظه ایجاد شده بود بیرون پرید. گلولههای مسلسل سنگینمعلوم از کنارش زوزه کشان رد شدند و چراغهای هشداردهنده که نشاندهنده فشار بیش از حد روی پای عقب سمت چپ بود، روشن شدند.
لیجن هدف گرفته بود،
او اینطور فکراواسط کرد و با تلخیجمهوری چشمانش را ریز کرد.
این
سر
، هان؟
«گوسفند سیاه» و «شپرد»ها. آنها واحدهاییاثری بودند که مغز انسانهای مرده راامپراتوری جذب میکردند و مانند جنزدهها عمل میکردند.
اما شین که طولانیترین سابقه خدمتنشانههای را در میان پردازشگرها داشت، هرگزجای قبلاً به این موضوع فکر نکرده بود.
انتظارش هم میرفت. تا این لحظه، او تنها باغذای یک «شپرد» روبرو شده بود و اگر در میانحال «گوسفند سیاه»ها پنهان میشد، تعیین موقعیت آن دشوار بود.
علاوه بر این، خود شین گفته بود که هدف اصلی «شپرد» تسلطنشانههای بر یک منطقه وسیع یا نابودی اهداف خاص است. تصور اینکه یکیشاهد از آنها برای مقابله با یک واحد زرهی مستقر شود، سخت بود.
میتوانست آنسفرشان نگاه خیرهاواسط را حس کند.
کینهای شدیدی از منطقهای بسیار دورتر از برد یکنمیخورد عقرب احساس میشد و حتی میشد توهمی از چشمانشاهد سیاهی را که پر از جنون بودند، حس کرد.
«میکشمت.»
کلمات هیچ تفاوتی نداشتند و صدازیادی به طرز عجیبی شبیه صدای برادرشنشانههای بود که باید او را راهی میکرد.
شبی که کشته شد در برابر چشمانشنشانههای ظاهر گشت و دستانی که اهرمهای کنترل رانقطه گرفته بودند، در هالهای از ترس یخ زدند.
میکشمت.
این تصاویر مدام به درون آگاهیاش نفوذ میکرد. اینها خاطرات خود شین نبود.پیشرویشان خاطرات شخص دیگری بود که او گهگاه موفق میشد به آنها نگاهی بیندازد؛ گوییزمانی از طریق پارا-رِید یا از طریق تواناییای که زمانی داشت، به اشتراک گذاشته میشد.
یک روز ابری. خرابهها. سنگهای خردشده. در این منظره خاکستری، گناهکاری بهنشانههای دار آویخته شده در هوا معلق به نظر میرسید و شنل کودکی کهبودی به رنگ قرمز لاکی درآمده بود، به طرز حیرتانگیزی روشن به نظر میرسید.
میکشمت.
مردان، زنان، کودکان، سالمندان، اشراف،اثری عوام... همه کسانی که منعوض را به این روز انداختند.
در منطقه هشتاد و ششم جمهوری،احساس در منطقه نبرد اول که اسکادرانبیمزه پیشتاز مسئولیت آن را بر عهده داشت.
در طول آن نبرد، چهار نفر مردند.سفرشان با یک شلیک از فاصلهای فراتر ازچشم برد رادار، «جاگرنات»ها را با خاک یکسان کرد.
«...!»
شین بلافاصله «متصدی کفن و دفن» راجمهوری به عقب پرش داد، زیرا تجربه قبلیاش ازبالاخره آن رویارویی و غرایز جنگجویانهاش به کار افتادند.
رادار بلافاصله هشداری راباز نشان داد که به دنبالغذای آن یک برخورد رخ داد.
با سرعت اولیه تا چهار هزار متر و جرمی معادلدیگر چند تن، توپ انرژی جنبشی عظیمی را با خود حمل میکردبالاخره و بدون توجه به جوخههای شناسایی لیجن، بر محیط اطراف بارید.
صدای انفجار کرکنندهای به گوش رسید، آنقدرنشانههای بلند که میتوانست آدم را کر کند ونقطه نور خیرهکنندهای همهچیز را در سفیدی فرو برد.
امواج ضربهای مهیب همهچیز را در بر گرفت و ترکشهای پرسرعت پراکندهشده، زره مستحکم لیجنها را در هم پیچید و همهچیز رامیدیم به دوردست پرتاب کرد. لرزشهای سطح زمین به تدریج موجی دایرهای و در حال گسترش تشکیل داد که مقدار زیادی گرد و غبارآخرین و خاک را به هوا بلند کرد و دهانهای را به وجود آورد که گویی در اثر برخورد یک سیارک ایجاد شده بود.
یک علفزار زیبا و آرام در فصلسرما پاییز، در یک چشم به هم زدنبینهایت به برهوتی عظیم و بایر تبدیل شد.
با انفجارهای کرکننده و تندبادهای وحشیانهای که مستقیماً به سمتش میآمد، «متصدی کفن و دفن» به سختی توانست ازگرفته شعاع برخورد فرار کند، اما نه بدون آسیب. ترکشها به داخل کابین خلبان نفوذ کردند و صفحه نمایش اصلیقرار خاموش شد. دادههای ژیروسکوپ و سیستم خنککننده ناپدید شدند و تمام پیامهای روی پنجرههای هولوگرافیک به اجبار بسته شدند.
تنها نقطه امید این بود که سیستمهای پیشرانه و سلاحها هنوز کار میکردند. دشمنان باقی ماندهبالاخره بودند. او ناخودآگاه با یک دست هدایت ماشین را بر عهده گرفت تا آسیب را کنترل کندقرار و در حالی که صفحه نمایش اصلیِ از کار افتاده را نادیده میگرفت، به دنبال دشمنان گشت.
در این لحظه، پای عقب سمتنشانههای چپ که فشار زیادی را تحملجای کرده بود، از ناحیه مفصل شکست.
«!»
با سه پای باقیمانده، به سختی توانست ماشین را سرپا نگه دارد و از افتادن آن جلوگیری کند، اما ایننقطه تمام کاری بود که میتوانست انجام دهد. توپها و بدنه «جاگرنات» سنگینتر بود و در قسمت عقب نصب شده بود. بنابراین،کنارش اگر یک پای عقب از دست میرفت، «جاگرنات» که مرکز ثقلش به سمت عقب متمایل بود، اصلاً قادر به حرکت نبود.
غرولندهای نوستالژیک سرمکانیکمیبخشید پیر در گوشاثری شین طنینانداز شد.
—چرخهاش اونقدرها هم پایداردیگر نیستن، چند بار بهتچشم گفتم اینقدر بیکله بازی درنیار؟!
—یکی از همینفضای روزا، تو یهاحساس نبرد احمقانه کشته میشی!
پس حالا وقتشه، هان؟
یک شیر که نیمی از پاهایش را از دست دادهنمیخورد بود، با عجله از میان دیوار خاک و شنی کهبودی به هوا برخاسته بود عبور کرد و به داخل پرید.
شین در حالی که تماشا میکرد دشمنجمهوری پای جلوییاش را به سمت او درازنقطه میکند، تنها توانست لبخندی تلخ و نامناسب بزند.
«متصدی کفن و دفن»باز به عقب پرتاب شدجیرههای و زرهاش از هم پاشید.
رایدن و بقیه که بالاخره توانسته بودند ازمیبخشید شیب بالا بروند، با دنبال کردن صداها ازعوض جنگل بیرون دویدند و شاهد این صحنه بودند.
این اولین باری بود کهدیگر آنها شاهد شکست خدای مرگنمیخورد خود بودند، حتی برای رایدن.
غرایز بقای آنها بلافاصله هشدار داد؛ باجمهوری توجه به بدنهای فیزیکیشان، هیچ راهی وجودنقطه نداشت که بتوانند با یک شیر مقابله کنند.
منطقشان آنها را به زندگی چسباندهاحساس بود؛ اگر از این مکان بیرونبیمزه میپریدند، مرگ شین واقعاً بیفایده میشد.
به جهنم.
مکثی لحظهای بود و به محض اینکهنشانههای صدای قدمهای همرزمانش را شنید که بهگرفته جلو میدویدند، رایدن از جنگل بیرون پرید.
صدای شلیک گلولههااواسط از یک تفنگنشانههای تهاجمی به گوش رسید.
شین صدای تیز و آشنا را شنید و با تلاش فراوان پلکهایشبیمزه را باز کرد. تمام صفحات و دستگاههای نوری از بین رفته بودند ومناطقی او در کابین خلبان «جاگرنات» که به پهلو افتاده بود، دراز کشیده بود.
نفس کشیدن برایش بسیار دشوار بود. به نظر میرسید درون ریههایش میسوزد وجمهوری بوی خون در نفسهایش حس میشد. در حالی که احساس نمیکرد خونریزی دارد،بهت بدنش به طرز عجیبی سرد بود و با وجود جراحت، تنها احساس بیحسی میکرد.
به نظر میرسید هنوز زنده است و بدنش هنوز باید قادرعوض به حرکت باشد. میخواست حداقل کلتش را بیرون بکشد تا کاردستور خودش را تمام کند، اما نمیتوانست حتی یک انگشتش را تکان دهد.
بیرون از زره نازک، میتوانست صداینشانههای غرشها و شلیک گلولههای همرزمانی راجای بشنود که باید آنها را رها میکرد.
چقدر احمقانه.
او اینطور فکر کرد و سپسزیادی متوجه شد که به آنچه حقش بودهجمهوری رسیده است و نتوانست به آنها بخندد.
شاید این پایان، با وجود بیمعنیاثری بودنش، کاملاً منطقی بود؛ پایانی مناسبامپراتوری برای این نبرد احمقانه و بیمعنی.
دوباره، شینمیبخشید لبخندی تلخدیگر و بیموقع زد.
او شخصاً با برادرش خداحافظی کرده بود و پس از آن،خشک به طور غیرمنتظرهای تا اینجا پیش آمده بود، بدون هیچ حسرت باقیماندهای...همه اما در این لحظه، با خود فکر کرد که واقعاً نمیخواهد بمیرد.
اگر میمرد، آیازیبای او هم به یکیسفرشان از لیجنها تبدیل میشد؟
اگر بخشی ازمیبخشید لیجن میشد، نام چهنشانههای کسی را صدا میزد؟
سعی کرد شخصی را بهاثری یاد بیاورد که ظاهرش را نمیشناختامپراتوری و کمی حسرت در دلش نشست.
غرشها وزدن صدای تیراندازیباز ناگهان ناپدید شدند.
تا آخرین لحظه، با تواناییاش در شنیدن صدایمیبخشید مردگان، میدانست که لیجن درست روبروی اوست وعوض آماده میشود تا دریچه کابین خلبان را جدا کند.
—اما یک گلوله تنگستن از میاناثری زره ضخیم شلیک شد و صدایامپراتوری تیز و فلزیِ جیغمانندی به وجود آورد.
و این آخرین چیزی بوداثری که شین شنید، پیش ازعوض آنکه هوشیاریاش در تاریکی فرو رود.
†
به محض اینکه مطمئن شد پنج دشمن قادر بهاواسط مقابله نیستند، تنها شیر باقیمانده پیامی را به کلجای شبکه منطقه مخابره کرد که نشاندهنده پایان نبرد بود.
در همان زمان، درخواست تنظیمی برای «نمونه اولیه»ای کرد که پشتیبانی آتش را فراهم کرده بود. در حالی که اولویت را برایدستور زنده دستگیر کردن دشمن درخواست کرده بود، نمونه اولیه با قصد نابودی شلیک کرده بود و یک جوخه کامل را فقط برایلاشخور مقابله با یک دشمن به خاک و خون کشیده بود. به نظر میرسید سیستم پردازش مرکزی هنوز در توانایی قضاوت نقص دارد.
پس از ارسال درخواست، حسگرهایاثری نوری خود را به سمتعوض «جاگرنات» از کار افتاده نشانه رفت.
با احتساب چهار بدن دیگر، واحد دشمن زنده مانده بود. پردازنده مرکزی دشمن به شدت ضعیف بود و اگراولین بیرون آورده و اسکن میشد، ساختارش از بین میرفت؛ بدتر از آن، اگر علائم حیاتیاش از کار میافتاد، بدنروستاهای بلافاصله شروع به متلاشی شدن میکرد. برای زنده دستگیر کردنش، باید تا حد امکان او را زنده نگه میداشت.
این پردازشگرمناظر دشمن که «جاگرنات»لذت را هدایت میکرد.
تواناییهایش آنقدر بالا بود که تفاوت درنشانههای مشخصات را جبران میکرد. اگر روی واحدهایگرفته خودشان استفاده میشد، قطعاً عملکردشان بسیار بهبود مییافت.
در این لحظه، سیستم تشخیص دوست از دشمن (IFF) سیگنال پاسخی را از یک نیروی خودی که در حال نزدیک شدن بود، شناسایی کرد.
یک دایناسوریا بود که به هیچاحساس واحدی تعلق نداشت. شاید با حس کردنپیشرویشان حمله توپخانه در حال نزدیک شدن بود—
یک انفجار.
قسمت جلوی شیر دارای زرهی کامپوزیت معادل ورقهای فولادی به ضخامت ۶۵۰ میلیمترجای بود که میتوانست در برابر انفجار مدلی مشابه از فاصله نزدیک مقاومت کند؛بپوسی اما به راحتی توسط یک گلوله زرهشکاف ۱۵۵ میلیمتری در هم شکسته شد.
این شلیکی از سوی دایناسوریا بود. ماشین خودکار نه ترسیعوض میشناخت و نه غافلگیریای، و مدتی طول کشید تا اینبهت موضوع را درک کند. برای آنها، این چیزی غیرممکن بود.
شاید آتش خودی بود. نه، بین آنها در سیستم IFF ارتباط وجود داشت. میدانست که یک نیروی خودی است، و با این حال حمله کرد. به عبارت دیگر، او یک دشمن بود.
خوب شد که گلوله استفاده شده، یک گلوله زرهشکاف تنگستن قدیمی بود. اگر یک کلاهک ضدتانک شدیدالانفجار یا یک گلوله سوراخکننده اورانیوم ضعیفشده بود، داخلش کاملاً میسوخت و از پا درمیآمد. سیستم IFF را بهروزرسانی کرد و آن را به عنوان دشمن شناسایی کرد. با استفاده از گزارش درگیری در پیوند داده، آماده مقابله شد—
شلیک دوم.
عملاً بلافاصله پس از شلیک اول شلیک شدچشم و پردازنده مرکزی را که به سختی توانستهفیدو بود از شلیک اول فرار کند، کاملاً نابود کرد.
دایناسوریا از کلاهک ضدتانک شدیدالانفجار استفاده نکرد، بلکه از یک گلوله زرهشکاف استفادهپیشرویشان کرد تا از انفجار واحد و آسیب رساندن به «جاگرنات» مجاور جلوگیری کند.اکنون طبیعتاً، شیری که از پا درآمده بود نمیتوانست این موضوع را درک کند.
«بازوی» نانوماشین نقرهای از دایناسوریا به بیرون کشیدهمیبخشید شد و این آخرین صحنهای بود که حسگرهای نوریامپراتوری خردشده، پیش از از کار افتادن شیر ثبت کردند.
†
شین خواب میدید.
در خوابش، شین هنوز کودک بود و کسی او را در آغوش گرفته و میبرد.ادامه به جز او، همهجا تاریکی مطلق بود و هیچ چیز دیده نمیشد. این تاریکی درمردم اعماق آگاهی و روح او بود؛ منطقهای که میتوانست ارواح ماشینها را از آنجا بشنود.
با نگاهمناظر به بالا، چهرهلذت برادرش را دید.
برادرش چند سال بزرگتر از آخریناثری دیدارشان به نظر میرسید، احتمالاً درامپراتوری اوایل بیست سالگیاش... زمانی که مرد.
«برادر...؟»
ری لبخند زد.فضای لبخندش بسیار ملایماحساس و نوستالژیک بود.
«بالاخره بیدار شدی؟»
ایستاد، زانو زد و شین را روی زمین گذاشت.چشم بدن کوچکش نمیتوانست تعادلش را به درستی حفظ کند.اینجا شین کمی تلوتلو خورد و دوباره سرش را بالا آورد.
ری همچنان چمباتمه زده بود، امانشانههای هنوز کمی از شین بلندتر بود. درگرفته حالی که به چشمانش نگاه میکرد، گفت:
«من همینجا متوقف میشم. میتونی خودتاحساس به راهت ادامه بدی، مگه نه؟بیمزه تو هنوز دوستانی داری که منتظرت هستن.»
ری بامناظر گفتن اینطبیعی حرف ایستاد.
شین به نگاه کردن به بالا ادامهنشانههای داد. با اینکه برادرش ایستاده بود، بهگرفته نظر نمیرسید فاصله بین آنها تغییری کرده باشد.
«چقدر بزرگ شدی.»
شین به پایین نگاه کردکمکم و متوجه شد که بهمصنوعیشان بدن شانزده سالگیاش بازگشته است.
برادر... سعی کرد حرفطبیعی بزند، اما نتوانست صداییمیبخشید از گلویش خارج کند.
برای ارواح، مردگانمیبخشید هرگز نمیتوانستند بااثری زندگان گفتگو کنند.
و با نگاه به چشماناثری خیره و ساکت شین، ریعوض ناگهان چهرهای دردمند به خود گرفت.
ری دستش را دراز کرد و به آرامیجیرههای جای زخم را نوازش کرد. کف دست بزرگداشت برادرش درست مثل همان شب بود؛ همان میدان نبرد.
«ببخشید. فکر کنم درد میکنه، هان...زیادی نتونستم بمیرم و مدام صدات میکردمنشانههای و تو رو به همچین جایی کشوندم.»
اینطور نیست.
شین میخواست جواب دهد. سعی کرد سرش راچشم به نشانه انکار تکان دهد، اما متوجه شدفیدو که بدنش از او اطاعت نمیکند و بیحرکت ماند.
دروغ بود اگر میگفت درد ندارد. کینهای که احساس میکرد نوعی شکنجه بود. «همه اینها تقصیر توئه»، او هر شب اینآزادانهی سرزنشها را میشنید و خواب شبی را میدید که خفه شده بود. هر چقدر هم که گوشهایش را میگرفت، جیغها ناپدید نمیشدندفرصتی و بارها و بارها به او میگفتند که هرگز بخشیده نخواهد شد، تا آخرین لحظه. او به خاطر این موضوع درد میکشید.
اما به خاطر همین،طبیعی او تمام این مسیر رااواسط تا اینجا طی کرده بود.
چه دوئلهای بیپایان در برابر لیجنها بود، چه هر روز در میدان نبرد کهگرفته ممکن بود بیهوده بمیرد، جایی که جوخههایش نابود میشدند، چه شبهای تنهایی که سپری میکرد؛پهلو او توانسته بود دوام بیاورد، زیرا هدف و ارادهای محکم برای راهی کردن برادرش داشت.
در غیر این صورت،دیگر اینقدر تحمل نمیکرد و بهنمیخورد عنوان یک جسد متلاشیشده میمرد.
به خاطر توئه. باباز وجود اینکه مردی، به خاطرغذای اینه که پیش روم منتظرمی.
حرفهای زیادیمناظر بود که میخواستلذت بگوید، اما نمیتوانست.
«نیازی نیست خودتمیبخشید رو پایبند من بدونی.نشانههای من رو فراموش کن.»
نمیخوام.
«آه... نه، فکر کنم دلم میخواد بازم من رو به یاد بیاری.بیمزه خیلی عالی میشه اگه بتونی برای بقیه زندگیای که متعلق به خودته، آزادیمناطقی و خوشبختی به دست بیاری و هر از گاهی به یاد من بیفتی.»
برادر.
ری لبخند زد.
«این بار دیگه منتظرت نمیمونم... همین الانشم از انتظارنمیخورد خسته شدم. تو هنوز راه خیلی خیلی درازی در پیشبودی داری... پس به زندگی ادامه بده. برات آرزوی خوشبختی میکنم.»
دستش را رها کرد.
و برگشتمناظر و به سمتلذت تاریکی قدم برداشت.
به درون همان ورطهای کهدیگر پدر، مادرش و بیشمار همرزمانشنمیخورد در آن سقوط کرده بودند.
اگر بهمیبخشید آنجا میرفت، دیگراثری راه برگشتی نداشت.
دیگر هرگز همدیگر را نمیدیدند.
ناگهان، بدنمناظر شین ازطبیعی بند رها شد.
«برادر.»
دستش را دراز کرد، امااثری دستش به او نرسید. فریادعوض زد، اما صدایش به جایی نرسید.
مرز مشخصی که زندگی و مرگ راسرما از هم جدا میکرد پیش رویش بود وادامه نمیتوانست قدم بعدی را به سوی برادرش بردارد.
«برادر!»
ری برگشت، به او لبخندیدیگر زد و در ورطه تاریکینمیخورد ذوب شد و از بین رفت.
درست مثل پایان آن نبرد؛ دست پهنجمهوری و مهربان برادرش که در نوری محونقطه شد که دست شین هرگز به آن نمیرسید.
«برادر.»
شین بامناظر صدای خودشطبیعی از خواب پرید.
لحظهای به سقف تاریک و بیروحاثری خیره شد و پلک زد؛ چشمانامپراتوری سرخ و خونینش هنوز تار بودند.
سقفی به سفیدی برف بود که تا به حال ندیده بود. چهار دیوارگرفته با همان سفیدی برف او را احاطه کرده بودند. صدای ریتمیک الکترونیکی ازبین یک دستگاه مانیتور به گوش میرسید که با بوی تند مواد ضدعفونیکننده همراه بود.
شین روی تختی تمیز در اتاقی تنگ دراز کشیده بود و یک سرم و سیمهایی که به مانیتور وصلاولین بودند، به بدنش متصل شده بود. با توجه به اینکه او از کودکی به اردوگاه کار اجباری فرستاده شدهروستاهای بود و هرگز درمان پزشکی مناسبی دریافت نکرده بود، تصور اینکه اینجا یک اتاق بیمارستان باشد برایش سخت بود.
ناگهان احساس کرد بغض راه گلویشزیادی را بسته است، دست چپش رانشانههای دراز کرد و چشمانش را پوشاند.
حس آرامش عمیقی با حس ناامیدیاثری مشابهی که از ناکجاآباد پیدایش شده بودجای همراه شد و چشمانش را تار کرد.
بالاخره به یاد آورد.
اما در واقع...فضای او واقعاً نمیخواستاحساس از دستش بدهد.
روی بازوی چپش، علاوه بر حسگرهای دیگر، یک سرم وصل بود و به محض اینکهنمیخورد آرنجش را تکان داد، صدای زنگی به صدا درآمد. صدا حالت اضطراری نداشت و به جایبپوسی یک هشدار مستقیم، بیشتر شبیه علامتی بود که نشان میداد بیمارِ تحت نظر بیدار شده است.
دیوار سفید کنار تختش کمکم ناپدیداثری و شفاف شد. آن سوی دیوار، مردجای بالغی با کت و شلوار نمایان شد.
مرد که از نژاد جِت بود، عینکی با قاب نقرهای و نمره بالا به چشم داشت، رگههایی از سفیدی در موهای سیاهش دیده میشد و ظاهرش کاملاًبری شبیه به یک فرد فرهیخته بود. پشت سرش پرستاری ایستاده بود و کمی دورتر، راهرویی به همان بیروحیِ این اتاق قرار داشت. به نظر میرسید «دیواری» کهاصلاً تازه شفاف شده بود، در واقع یک در بود. درهای مشابهی در امتداد راهرو دیده میشدند و انگار در هر دو طرف راهرو چنین اتاقهایی وجود داشت.
«بالاخره بیدار شدی؟»
صدای متین او، شین رالذت به یاد شخص خاصی انداختدیگر که مدتها پیش فراموشش کرده بود.
شین که نمیدانست چه خبر است، خواست چیزیجمهوری بپرسد، اما صدایش درنیامد. درد ناگهانی باعث شد چهرهاشفیدو در هم برود. پرستار پشت سر مرد اخم کرد.
«عالیجناب، ایشون تازه بهوشدیگر اومدن و بعد از عملنمیخورد هنوز تب دارن. بهتره که...»
«میدونم. فقط چند کلمه.»
مرد با لبخندی آرام به غرغرهایزیادی پرستار پاسخ داد و دست راستشنشانههای را به سمت در دراز کرد.
دست یک سرباز بود. شین در میان هوشیاریِ مهآلودش اینطور فکر کرد. دستجای محکم و زمختش نشان میداد که در استفاده از سلاح کمری مهارت دارد.بپوسی با این حال، حلقه نقرهای در انگشت حلقهاش، شین را کمی کنجکاو کرد.
«سلام... اول ازاواسط همه، ممکنه اسمتنشانههای رو بهم بگی؟»
برای پاسخ به چنین سؤال سادهای نیازی به فکر کردن نبود، اما شین زمان زیادیادامه صرف کرد تا این جواب را از میان خاطراتش پیدا کند. ذهنش اصلاً یاری نمیکرد.مردم نمیدانست این به خاطر داروی بیهوشی است یا اینکه چطور کارش به اینجا کشیده بود.
قبلاً هم شخص خاصی دقیقاً همینطور اسمشسفرشان را پرسیده بود؛ آن خاطره در ذهنشچشم جرقه زد و او ناخودآگاه جواب داد.
تنها چیزی که دید، توهمِدیگر موهای نقرهای و بلندی بود کهعوض هرگز تا به حال ندیده بود.
«شینی... نوزن.»
مرد سر تکان داد.
«من ارنست زیمرمنزیبای هستم، رئیسجمهور موقتزیادی فدراسیون جمهوری گیاد.»
†
به نظر میرسید در آن روز، گزارشهایی در فرکانسهای خبریعوض فدراسیون پخش شده بود مبنی بر اینکه پنج سرباز جوانبهت خارجی در جبهه غربی پیدا شده و تحت حمایت قرار گرفتهاند.
گفته میشد که این پنج نفر توسطسرما یک دایناسوریا ی «شکارچی» که به دست نیروهایادامه خط مقدم سرنگون شده بود، زندانی شده بودند.
با نگاهی به لباسهای استتارشان و یک سیستممیبخشید عملیاتی چندپا با مدلی ناشناخته، به نظر میرسیدعوض آنها سربازانی از جمهوری سن مگنولیا در غرب باشند.
فدراسیون غرق در شادی شد. آنها هرگز انتظار نداشتندچشم کشور بازمانده دیگری جز خودشان وجود داشته باشد. کشورهایاینجا بازمانده دیگری هم وجود داشتند. آنها هنوز تنها نبودند.
در عین حال، نگران وضعیت همسایگان خود بودند. با خودعوض فکر میکردند که آیا جمهوری تا این حد در تنگنا قراردستور گرفته که مجبور شده کودکان خردسال را به میدان نبرد بفرستد.
و پس از آنکه نتایج بازجویی از این جوانان برای عموم فاشبیمزه شد، مردم دلایل منزجرکنندهای را که باعث اعزام آنها به میدان نبردسختی شده بود درک کردند و نگرانیِ قلبهایشان جای خود را به خشم داد.
با این حال،زیبای بیشتر مردم همچنان نگرانسفرشان جوانان کشور همسایه بودند.
چه بچههای ترحمانگیزی؛ تحت ستم کشورشان قرارنشانههای گرفته بودند، اما باز هم جنگیده، فرار کردهنقطه و راهشان را تا اینجا پیدا کرده بودند.
حداقل بایدمیبخشید زندگی راحتی دراثری فدراسیون داشته باشند.
†
«و این اتفاقی بود که بعدزیادی از نجات پیدا کردنتون توسط ارتشنشانههای ما افتاد. نمیدونم چقدرش رو یادت میاد.»
با شنیدن این سؤال، شین به ایننشانههای فکر افتاد که چطور باید جواب بدهد ونقطه احساس کرد ذهنش دارد دوباره به کار میافتد.
ناگهان وضعیت قبل از بیهوش شدنشنشانههای را به یاد آورد و بهجای اطراف نگاه کرد؛ اما هیچکس را ندید.
امکان نداره.
آه، ارنست لبخند زد.
«عذر میخوام. تو هنوز خواب بودی، براینشانههای همین دید رو به صفر رسوندیم... جای تعجبنقطه نیست که نگران شدی... یه لحظه صبر کن.»
مرد برگشت و چیزی بهاثری پرستار گفت. رنگدانههای روی دیوارهایعوض چپ و راست محو شدند.
پشت دیوارهای شفاف، اتاقهایی بیروح درست شبیهسرما همین اتاق قرار داشتند. او میتوانست همرزمانش راادامه در چهار اتاق مجاور در سمت چپ ببیند.
کنارش رایدن بودزیبای که نفس راحتی کشیدسفرشان و بعد اخم کرد.
«سه روزِ تمام خواب بودی.»
صدا همچنان ازاواسط بلندگوهای روی سقفنشانههای به گوش میرسید.
پس پارا-رِید چی؟
شین با خودش فکر کرد و متوجه شد که نمیتواند آن را فعالجمهوری کند. دستگاه رِید که زمانی در پشت گردنش کاشته شده بود، درد میکرد.بهت گوشوارههایی که پردازشگرها نمیتوانستند خودشان آنها را در بیاورند هم ناپدید شده بودند.
«...چه خبره؟»
نه فاعلی در کار بود و نه فعلی، فقطنمیخورد یک ابهام بود. با این حال، به نظر میرسیدشاهد رایدن منظورش را فهمیده است، چرا که شانهای بالا انداخت.
«کی میدونه؟ وقتی بیدار شدیم، تو اینسرما اتاق زندانی بودیم. گفتن یه دایناسوریا مابینهایت رو اسیر کرده بوده... ولی هیچکس چیزی ندیده.»
سپس، شین خوابی راطبیعی که چند لحظه پیشمیبخشید دیده بود به یاد آورد.
برادری که قرار بود اودیگر را بدرقه کرده باشد، اما هنوزعوض در عمیقترین بخشِ دایناسوریا زندانی بود.
به دلایلی، میدانستاواسط که برادرش واقعاً دیگرجمهوری در این دنیا نیست.
اما نیازی ندید که این را به زبان بیاورد و بهخشک آرامی سرش را تکان داد، که باعث شد کمی احساس سرگیجهزندگیشان کند. فوراً چشمانش را بست و سئو با نگرانی اخم کرد.
«اگه هنوز درد داری، به خودت فشار نیار. تازه دیروزدیگر از اتاق درمان مرکزی برگشتی. هنوز به یه کم استراحت نیازبالاخره داری... کرِنا تا همین دیروز داشت با صدای بلند گریه میکرد.»
«من گریه نمیکردم!»
کرِنا در حالی که چشمانشاثری هنوز سرخ و متورم بودعوض اعتراض کرد، اما همه نادیدهاش گرفتند.
و در دورترین اتاق، اَنجل در سکوت بهجیرههای شین خیره شده بود و لبخند جذابی شبیهداشت به شکفتن یک گل سفید بر لب داشت.
شین میدانست کهزیبای این نگاهِ خشمگین اوستسفرشان و نگاهش را دزدید.
«شین، میدونم که هنوز از جراحاتت بهبودنشانههای پیدا نکردی، ولی یادت نره وقتی حالت خوبنقطه شد یه سیلی از من طلب داری، باشه؟»
«شرمنده، ولی همهمون با ایناثری قضیه موافقیم. دفعه بعد که اونامپراتوری کار رو بکنی، حسابی کتکت میزنم.»
با این حرففضای سئو، شین نگاهیاحساس کلافه به او انداخت.
«...من هیچوقت قصد مردن نداشتم.»
«آره ارواح عمهت. حتیاواسط اگه قصد مردن همجمهوری نداشتی، خودت میدونستی که میمیری.»
اگر به دور کردن دشمن ادامه میداد، فقطچشم مسئله زمان بود تا واحدش فرسوده شود یافیدو مهماتش به پایان برسد و در نتیجه کشته شود.
«فکر کردی ما به این چیزا فکر نمیکنیم؟ برای همینه که نمیتونیمبیمزه به خاطر کاری که کردی ببخشیمت، شین. تو میدونستی و میتونستی از پسشمناطقی بربیای، ولی این کارت خیلی خودخواهی بود... دیگه هیچوقت این کار رو نکن.»
«همهمون خیلی نگران بودیم.»
این بار، کرِنا دوباره بهدیگر گریه افتاد. شین چشمانش را بستعوض و سرش را روی بالش گذاشت.
«تقصیر من بود.»
ارنست که در سکوتباز این صحنه را تماشاجیرههای میکرد، با لبخندی ادامه داد:
«دلیل اصلی اینکه شما رو اینجا حبس کردیم، فقط ترس از خطرات بیولوژیکیهجمهوری و نه هیچ چیز دیگه، پس خیالتون راحت باشه. به هر حال، شما اولیندستور مهمانان خارجی ما از زمان تأسیس این کشور هستید؛ به فدراسیون گیاد خوش اومدید!»
ارنست با اغراق دستانش را از هم باز کرد، امانمیخورد تنها با سکوت و نگاههای سرد آنها مواجه شد. با اینبهت حال، او فقط شانهای بالا انداخت و خونسردیاش را حفظ کرد.
«به هر حال، موضوع از این قراره. نه شمانمیخورد و نه ما دقیقاً نمیدونیم چه اتفاقی افتاده. اگهشاهد چیزی یادتون اومد، خیلی دلم میخواد که بهمون بگید.»
سئو ابرویی بالا انداخت و خواست چیزیسرما بگوید که ارنست دستش را بالا برد تاادامه او را متوقف کند و لبخند تلخی زد.
«اما شما وقت دارید، پس میتونید بعداً بهش فکراواسط کنید. زیاد حرف زدن خیلی خستهکنندهست... و قراره ازجای طرف یه خواهر بزرگِ ترسناک که اینجاست، حسابی دعوا بشم.»
پرستاری که پشت سر رئیسجمهور ایستادهاثری بود، با نگاهی پر از فشارامپراتوری خاموش به پشت او خیره شده بود.
درست همانطور که آن رئیسجمهور، یا هر کسی که بود،عوض حدس میزد، شین که هنوز مجروح بود برای بیدار ماندنبهت مشکل داشت. مدت کوتاهی پس از رفتن آنها، به خواب رفت.
با نگاه به شین که بدون اینکه بتواند حرف زیادی بزند به خواب رفته بود، کرِنا نزدیک بود دوباره زیر گریهآزادانهی بزند، در حالی که اَنجل به او دلداری میداد و سئو سر به سرش میگذاشت. سه روز پیش، وقتی کرِنا بیداراگر شد و نتوانست شین را ببیند، با صدای بلند زده بود زیر گریه. حتی حالا هم هر از گاهی گریه میکرد.
کاملاً طبیعیه.
رایدن در حالی که چهارزانو رویاثری تختِ این اتاق کوچک و زندانمانندامپراتوری نشسته بود، اینطور با خود فکر کرد.
اگر از این واقعیت که آنها زندانی شده بودند بگذریم، باز هم رفتار نسبتاً خوبی با آنها میشد. وعدههای غذایی مناسبی به آنها دادهکنی میشد و اتاقها و تختهایشان واقعاً تمیز بود. بازجوییها و تحقیقات انفرادی به آرامی پیش رفت و همه آنها تا حدودی تحت عمل جراحیتوجه قرار گرفتند، از جمله شین که به دلیل جراحات شدیدش نیاز به عمل داشت. جمهوری قطعاً شین را به حال خود رها میکرد تا بمیرد.
با این حال،فضای این دلیلی برایاحساس اعتماد کردن نبود.
کشور خودشان آنها را به چشم احشامی میدید که به شکل انسان درآمدهاند. حتیچشم اگر طرف مقابل انسان بود، حتی اگر این پایان سفرشان بود، آنها آنقدر سادهلوحمیدیم نبودند که باور کنند بدون هیچ قید و شرطی مورد حمایت و کمک قرار میگیرند.
اگر قرار بود اینجا زندانی شونداثری و تمام اطلاعاتی را که میدانستندامپراتوری لو بدهند، به احتمال زیاد اعدام میشدند.
در هر صورت، او هنوزاثری نمیتوانست حرکت کند. شین همچنانعوض به کمک آنها نیاز داشت.
جداً، خیلی زور دارهباز که تو یه همچین جاییغذای اینطوری به پایان خط برسیم.
رایدن به سقف اتاق کوچکی که نهسفرشان پنجرهای داشت و نه نوری به آن میتابیدنمیخورد نگاه کرد و نفس عمیق و صداداری کشید.
در حالی که فدراسیون به شدت با اینجمهوری جوانان همدردی میکرد، ارنست به عنوان رهبر کشورشبالاخره نمیتوانست صرفاً بر اساس شفقت و ترحم عمل کند.
به محض اینکه از ماژول پناهگاه خارج شد و بهعوض ماژول بیمارستانیِ متصل به آن قدم گذاشت، ارنست به اتاقبهت درمانی رسید که به اتاق جلسات موقت تبدیل شده بود.
«تحلیلها چطور پیش میره؟»
ماژول پناهگاه میتوانست به عنوان یک محفظه قرنطینه دراواسط برابر خطرات بیولوژیکی و همچنین به عنوان یک زندان عملگرفته کند؛ هر اتاق دارای دوربینها و تجهیزات نظارتی مختلفی بود.
افسران اطلاعاتی تمام تحلیلهایاواسط دادهها را خلاصه کرده وچشم روی صفحات هولوگرافیک نشان دادند.
«نتیجهگیری اینه که اونا نهاثری جاسوسان جمهوری سن مگنولیا هستنعوض و نه هیچ جای دیگه.»
با وجود اینکه جوانان محتاط بودند، هیچ نشانهای از آموزش دیدن در چنین زمینههایی نشان نمیدادند. حتی در مکالماتاولین پیشپاافتاده، با توجه به دفعات صحبت کردنشان، نقاط تمرکز سؤالات و تعداد دفعاتی که نامها ذکر میشد، میشد سلسلهمراتبروستاهای یک سازمان را استنتاج کرد. با این حال، آنها هرگز متوجه نشدند که در حال تجزیه و تحلیل شدن هستند.
حتی اگر آنها آنقدر آموزش دیده بودند که بتوانند هر تحلیلی را به اندازه کافی فریب دهند، کشورشان هیچگرفته دلیلی نداشت که به آنها دستور دهد از منطقه تحت کنترلی عبور کنند که مرگ در آن حتمی بود.قرار با وجود پهپادهای آینتاگسفلیگه که سیگنالها را مختل میکردند، نه فدراسیون و نه جمهوری نمیتوانستند وجود یکدیگر را تأیید کنند.
«شاید اونا یکم بیش از حد محتاط باشن، اما اگه شرایطشون همونطور باشه که گفتن،نقطه ممکنه این رفتار براشون عادی باشه. اون معاون فرمانده، رایدن، فکر کنم تمام مدت مضطربهدف بود، ولی با دیدن وضعیت فرماندهشون درک این موضوع سخت نیست. فرماندهشون الان عملاً گروگان ماست.»
در واقع، فدراسیون چنین قصدی نداشت. با اینکه رایدننمیخورد در وهله اول آدم خوشبرخوردی نبود، اما با فرمانبرداریشاهد به تمام سؤالات پاسخ داد و نیازی به گروگانگیری نبود.
با این حال، این از روی اعتماد نبود؛ بلکه به خاطرخشک بیمیلی به بازجوییهای طولانی و بیفایدهای بود که در صورت امتناع اوهمه پیش میآمد. برای آنها، جمهوری کشوری نبود که ارزش محافظت داشته باشد.
«و یه چیز دیگه؛ ممکنه اونازیادی ناقل سلاحهای بیولوژیکی از مدلهای جدید لژیونجمهوری یا یه چیزی شبیه به اون باشن؟»
«باید قبل از نتیجهگیری نهایی، تمام بررسیها رو تموم کنیم. با نگاهی به دادههای فعلینقطه و اسکنهایی که بعد از آوردنشون انجام شده، به نظر نمیرسه هیچ ناهنجاریای وجود داشتههدف باشه. ضمناً، لژیون نمیتونه سلاحهایی بسازه که تقلیدی از انسانها یا ارگانیسمهای دیگه باشن، درسته؟»
لژیون نمیتوانست هیچ سلاح بیولوژیکی بسازد یا از آن استفاده کند، به خصوص هرنقطه واحدی که دارای سلاحهای ویروسی و باکتریایی باشد یا ظاهر هر ارگانیسم شناختهشدهای راپهلو تقلید کند. کدی در سیستم پردازش آن وجود داشت که این کار را ممنوع میکرد.
درک این موضوع آسان بود، با توجه به اینکه لژیون در ابتدا توسط امپراتوری برای سرکوب دشمناناین خارجیشان ساخته شده بود. مقابله با سلاحهای بیولوژیکی که کورکورانه حمله میکردند، یا اندرویدهایی که تشخیص تفاوتخالی بین انسان و ربات را دشوار میکردند، دردسرساز میشد. زشتیِ مینهای زمینی خودکار نیز به همین دلیل بود.
و علاوه بر این، با توجه به اینکه تعریف هرگونه سلاح بیولوژیکی بسیار سختگیرانه بود، حتی افرادی که دوستگرفته تلقی میشدند، در صورت در دست داشتن یک چاقو، ناقض قوانین محسوب میشدند. بنابراین، امپراتوری قدیم نمیتوانست به لژیون اجازههمیشه دهد در کنار ارتش انسانی وارد میدان نبرد شود و به همین دلیل به مضحکه عام و خاص تبدیل شد.
با این حال، سیستم کنترل لژیون، به خصوص الگوریتمهای تاکتیکی و رزمی، به روشی بسیار پیچیده رمزگذاری شده بودند و ساختار واحدها به گونهای بود کهبپوسی در صورت اصابت ضربه، انفجارهای ایجاد شده در درون آنها، ساختارهای داخلی را کاملاً میسوزاند و در نتیجه تحلیل لژیون اساساً به جایی نمیرسید. ثابت شده بودرباتِ که لژیون با کپی کردن ساختار مغز مردگان بر مشکل طول عمر خود غلبه کرده است و این موضوع دیگری بود که باید به آن توجه میشد.
«دستگاههایی که تو اسکن پیدا کردیم، همونطور که خودشون گفتن، اساساً یک دستگاهگرفته ارتباطیه. پایروپها افرادی رو دارن که میتونن به صورت ذهنی با همنوعان خودشون ارتباطبری برقرار کنن و این دستگاه دقیقاً همون تأثیر رو به شکل مصنوعی ایجاد میکنه.»
«خیلی پیشرفتهست.»
«آره. با توجه به شهادتهاشون و تمام دادههای مربوطاواسط به منطقه تحت کنترل تو دستگاههای ضبط مأموریتشون، اگهجای اونا واقعاً جاسوس باشن، این اطلاعات یه هدیه خیلی بزرگه.»
به دلیل پارازیت الکترونیکی آینتاگسفلیگه،دیگر فدراسیون نمیتوانست در خطوط مقدم ازعوض طریق سیگنالهای بیسیم ارتباط برقرار کند.
«واحدی که جمعآوری شده، فکر کنم اسمش "جاگرنات" باشه، درسته؟ اگهامپراتوری از مشخصات اون چیز بگذریم، گزارشهای نبردش واقعاً شگفتانگیزه. خلبانش احتمالاً هموناستراحت فرمانده جوونه. وقتی حالش خوب شد، باید باهاش یه صحبتی داشته باشیم.»
«اوه؟ اولویت باید با ما باشه. ما میخوایم اون خلبان آزمایشی ما بشه. عمراً بذاریمادامه بیاد پیش شما. دادههای رزمی با تحرک بالا و یه خلبان با تجربه واقعی، کاملاًمردم با نمونه اولیه من همخوانی داره. حیفِ که بذاریم بره سراغ اون قراضهای مثل "وانارگاند".»
«چی گفتی، دختر عنکبوتی؟»
«چی گفتی، سوسکِ پهپاد؟»
«اگه میخواید صحبت کنید، میتونید وقتی آروم شدن ازشون بپرسید.عوض با این حال، عمراً بذاریم اونا خلبان بشن. اگه اینبهت کار رو بکنیم، ما هم میشیم مثل جمهوری، مگه نه؟»
ارنست با لحنی قاطعانه گوشزد کرداحساس و دو فرماندهی که در حالبیمزه جر و بحث بودند ساکت شدند.
«هر علتی نتایج خودش رو به دنبال داره. اونا جونشون رو به خطر انداختن و تا اینجاامپراتوری جنگیدن و حالا باید یه زندگی آروم داشته باشن. از اونجا که کشورشون نتونست این کار رو بکنه،هدف فدراسیون ما باید بیشتر روی عدالتش پافشاری کنه. اینا آرمانها و باورهایی هستن که بشریت باید داشته باشه.»
فرمانده جبههسفرشان غربی بهاواسط حرف آمد:
«...در نهایت ما بایددیگر اونا رو اعدام میکردیم.چشم این به نفع امنیت فدراسیونه.»
«سپهبد، بحث ما در اینکمکم مورد تموم شده. شما کهمصنوعیشان این قطعنامه رو پذیرفتید، مگه نه؟»
«بله. اما همونطور که شما اصرار داشتید عالیجناب، اولویت ما بهاثری عنوان سرباز تضمین امنیت مردممونه. ما در طول دوره قرنطینهِ پیشبینیشدهفیدو از قوانین پیروی میکنیم و به بررسیها و بازجوییهای دقیق ادامه میدیم.»
«البته. محض احتیاط، سربازانی کهدیگر ازشون محافظت میکردن هم بهنمیخورد اتاقهای قرنطینه فرستاده شدن، درسته؟»
در این مقطع، آنها نمیتوانستنداثری این احتمال را که آنهاعوض ناقلان خاموش باشند رد کنند.
و علاوه بر این...
ناگهان، ارنستمناظر خنده از تهلذت دلی سر داد.
«علاوه بر این... مسئله مهاجرتشون چیاثری میشه؟ اونقدر درگیر لژیون بودیم کهامپراتوری این موضوع رو کلاً فراموش کردیم.»
پیش از او، مسئول ایناثری امر با عجله در حالعوض رسیدگی به مراحل قانونی لازم بود.
†
«خب، از امروززیبای به بعد، شمازیادی شهروندان فدراسیون هستید.»
«...یه ماه از آشناییمون میگذرهدیگر و تو با این حرف شروععوض میکنی؟ "خب"؟ به نظرت عجیب نیست؟»
صدای رایدن از پشت دیوارهای اکریلیک تقویتشده به گوش میرسید کهامپراتوری همچنان پر از کینه بود، اما دیگر خبری از آن احتیاطمیدیم اولیه نبود. تمام چیزی که او نشان میداد صرفاً نارضایتی بود.
ارنست همچنان خونسردفضای ماند. کاملاً طبیعیه،احساس با خود فکر کرد.
آنها جوانانی بودند که باید در این سن و سال سرزنده و پرانرژی میبودند، اما یکعوض ماه بود که حبس شده بودند و هر روز معاینات خستهکننده مختلفی را انجام میدادند؛ طبیعیبین بود که کمی غر بزنند. با دیدن رفتار نوجوانیِ متناسب با سنشان، او کمی احساس آرامش کرد.
«در هر صورت، برای مدتی من از شما مراقبتچشم خواهم کرد. خوب استراحت کنید، این کشور رو ببینید وشاهد به این فکر کنید که برای آیندهتون چه برنامهای دارید.»
در آینده.
در واقع، مسئول مربوطه قبلاً چشمانداز آیندهسرما آنها را توضیح داده و خواستههایشان را پرسیدهادامه بود. ارنست از قبل گزارشها را خوانده بود.
هر پنجمناظر نفرشان آرزو داشتندلذت وارد ارتش شوند.
آیا مسئول مربوطه درست توضیح نداده بود،نشانههای یا آنها چیزی را اشتباه متوجه شده بودند...نقطه یا اینکه اصلاً چیزی جز میدان نبرد نمیشناختند؟
او گزارشهای مشابهیاواسط از پرستاران، پزشکان وجمهوری مشاوران دریافت کرده بود.
همه آنها احساس کرده بودندکمکم که این پنج نفر نمیتوانندمصنوعیشان برای مدت طولانی در اتاقهایشان بمانند.
اضطرابِ زندانی بودن، بیحوصلگیای که نمیتوانستند از شرش خلاص شوند واثری مهمتر از همه، کنجکاویشان در مورد اینکه جنگ چطور پیش میرودفیدو و بیقراری از این واقعیت که در جایی که باید باشند، نیستند.
آنها از حاکمیت جمهوری فرار کرده بودند،نشانههای از میدان نبرد جهنمی گریخته بودند... اماگرفته هرگز از شر فشار روانی خلاص نشده بودند.
سئو پوزخند زد.
«مطمئنی؟ ما بچههایی از مناطق ناشناختهایم که از یهغذای کشور دشمن فرار کردیم، از منطقه تحت کنترل دشمن گذشتیماولین و تا اینجا اومدیم. راحتتر نیست که فقط اعداممون کنید؟»
«یعنی دلتون میخواد اعدامتون کنیم؟»
ارنست باسفرشان لبخند جواب داد.دیگر سئو ساکت شد.
او درک میکرد. آنها نمیخواستند کشته شوند.جمهوری آنها سعی داشتند با استفاده از تجربیاتنقطه قبلی خود، این محیط را درک کنند.
این چیزی نبودفضای که بتوانند تغییرش دهندسرما و اشتباه هم نمیکردند.
شین بهمناظر آرامی بهطبیعی حرف آمد.
با دیدن اینکه زخمهای او پساثری از یک ماه بهبود یافته بود، بارجای سنگینی از روی قلب ارنست برداشته شد.
«پس نجاتمیبخشید دادن ما چهاثری سودی براتون داره؟»
«اگه هیچ سودی نداشته باشه و قرار باشه ما این بچههایی روبیمزه که جلومون هستن به حال خودشون رها کنیم تا بمیرن، این برای هیچکدوممونمناطقی مفید نخواهد بود. یکی از آرمانهای اساسی جامعه، همکاریه... و علاوه بر این.»
ناگهان، ارنست خندید.
خندهاش آنقدر بیرحمانه و تلخ بوداثری که بچههایی را که اعماق جهنم راجای به چشم دیده بودند، به وحشت انداخت.
«از مناطق ناشناخته. اگه ما واقعاً برایجمهوری زنده موندن مجبور باشیم بچهها رو بکشیم،نقطه همون بهتر که نسل بشریت منقرض بشه.»
درِ اتاقهای قرنطینه باز شد و جوانان که دستور داشتند لباسهایشان را عوضپیشرویشان کنند، در حالی که هنوز محتاط بودند بیرون آمدند. هیچ لباس غیرنظامیای دراکنون خطوط مقدم آماده نشده بود و آنها فقط میتوانستند یونیفرم فدراسیون را بپوشند.
آیا قرار بود آنها را برای اعدام به جای دیگری ببرند، یا قرار بودچشم به یک آزمایشگاه تجربی یا زندان منتقل شوند؟ در هر صورت، آنها ترجیح میدادندمیدیم فرار کنند و از پشت تیر بخورند تا اینکه صرفاً با یک اعدام روبهرو شوند.
ارنست با دیدن اینکه آنها به دنبال فرصتی میگردند، وانمود کرد که متوجه نشده استنقطه و مخفیانه دستور داد تا تدابیر امنیتی را افزایش دهند. حتی اگر آنها فرار میکردند، کسیگلوله از پشت به آنها شلیک نمیکرد، اما اگر پس از دستگیری تصادفاً صدمه میدیدند، دردسرساز میشد.
آنها را سوار یک وسیله نقلیه ترابریجمهوری کردند که بر فراز شهر پرواز کردنقطه و شک و تردید در دلشان جوانه زد.
هواپیما در پایگاهی در حومه پایتخت فرود آمدجیرههای و آنها سوار ماشینی شدند که برایشان تدارک دیدهاین شده بود، که این موضوع جوانان را آشفتهتر کرد.
ماشین از دروازههای پایگاه بیرونلذت پرید و وارد خیابان اصلی پایتختاثری فدراسیون گیاد، یعنی سنت یِدر شد.
«...آه.»
کرِنا با تعجب گفت و به پنجره تکیه داد. اَنجل و سئو هم همیننقطه کار را کردند. شین و رایدن واکنش آشکاری نشان ندادند، اما حتی آنها همپهلو در حالی که با دقت به بیرون نگاه میکردند، نفسشان در سینه حبس شد.
افراد بیشماری با رنگهای مختلف،کمکم درست مثل خودشان، در خیابانهامصنوعیشان در حال رفت و آمد بودند.
دختربچهای دست پدر و مادرش را گرفته بود و با خوشحالی پرحرفی میکرد.جمهوری یک زوج مسن در فضای بازِ یک کافه نشسته بودند. دانشآموزانی که ازبهت مدرسه برمیگشتند، میخندیدند و شوخی میکردند. زوجهای عاشق از فروشنده یک گلفروشی سؤال میپرسیدند.
چشمانشان مرطوب و دیدشان تار شده بود.نشانههای آنها احساس دلتنگی و تجدید خاطره میکردند ونقطه با این حال، به شدت احساس غریبگی داشتند.
بیرون از پنجرهها، صحنههای معمولیاثری و آرامِ خیابانها بود که پسامپراتوری از نُه سال دوباره شاهدش بودند.
«بالاخره رسیدید، مگه نه،باز ای مردمان ترحمانگیزی کهجیرههای از کشورتون طرد شدید.»
ماشین جلوی خانهای در یک منطقه مسکونی آراممیبخشید پارک شده بود. آنجا محل اقامت ارنست بودعوض که البته او بیشتر اوقات در دفتر کارش میماند.
در هر صورت، ارنست پس از ورود بهجمهوری سالن و شنیدن این کلمات، دستش را روی پیشانیاشفیدو گذاشت و جوانان با گیجی سرهایشان را کج کردند.
دختربچهای با چشمان سرخ که احتمالاً فقط ده سال داشت، باامپراتوری صدایی تیز و لحنی تمسخرآمیز و مغرورانه صحبت میکرد. او رویمیدیم یک سکو ایستاده بود، دستبهسینه بود و چانهاش را بالا گرفته بود.
«ما فدراسیون گیاد با شفقت و همدردی ازجیرههای شما مردمان ترحمانگیز استقبال میکنیم. خدا رو شکر کنیداین که شما عوامالناس نیازی به جبران لطف ما ندارید!»
او به شین اشاره کرد. تحسینبرانگیز بودسفرشان که توانسته بود در چنین زمان کوتاهیچشم سلسلهمراتب جوخه را تشخیص دهد. با این حال...
«هی، چشمقرمز، چرامیبخشید داری پشت سرتاثری رو نگاه میکنی!!؟»
«...فکر کردم یکی پشتمه.»
طبیعتاً، صدای شینفضای مثل همیشه سرداحساس و بیتفاوت بود.
«مگه من نبودم کهطبیعی در رو بستم؟ منمیبخشید رو احمق فرض کردی؟»
شین جوابی نداد،میبخشید اما به احتمال زیادنشانههای همینطور فرض کرده بود.
«...داشتم میگفتم، عوامالناس جمهوری...دیگر با اینکه من خون سلطنتینمیخورد امپراتوری رو تو رگهام دارم...»
با گفتن اینفضای حرف، چشمان دختر ناگهانسرما متوجه چیز خاصی شد.
«...آخه چهمناظر بلایی سرطبیعی گردنت اومده...؟»
«!»
شین فوراًمیبخشید نفسش را دراثری سینه حبس کرد.
چشمان خونینی که از بالا به دختر نگاهجیرههای میکردند سرد شدند و به قدری یخزده بهداشت نظر رسیدند که دختر را به وحشت انداختند.
ارنست آهیمناظر کشید وطبیعی به حرف آمد.
او متوجه جای زخم روی گردن شین شده بودچشم که در این لحظه با یقه یونیفرمش پوشیده شدهاینجا بود، اما هرگز در مورد آن سؤالی نکرده بود.
«کافیه، فردریکا. من که وضعیتشون رو برات توضیحچشم دادم... هر کسی زخمهایی داره که نمیخواد درفیدو موردشون صحبت کنه. تو هم باید همینطور باشی.»
«...عذر میخوام.»
در کمال تعجب،زیبای دختر سرش را بهسفرشان نشانه عذرخواهی پایین انداخت.
رایدن با دیدنمیبخشید رفتار مطیعانه او،اثری رو به ارنست کرد.
«دخترتونه؟ ...شاید به من ربطیاثری نداشته باشه، ولی فکر کنمعوض باید یه کم بیشتر تربیتش کنید.»
«آه، نه،زدن اون دخترباز من نیست.»
«کی حاضره دخترزیبای این مردکِ شنگولزیادی و جلف باشه؟»
دختر این را گفت و سینه تختشنشانههای را با افتخار جلو داد، اما نزدیک بودنقطه بیفتد که معصومیت بامزهای را به نمایش گذاشت.
«من،»
«فردریکا روزنفورت هستم. بهباز خاطر شرایط خاصی، اونجیرههای موقتاً تحت سرپرستی منه.»
فردریکا به ارنست چشمغرهطبیعی رفت و ارنست وانمودمیبخشید کرد که متوجه نشده است.
«توضیح دادنش دردسر داره، برای همین تو اسناد رسمی به عنوانعوض دختر من ثبت شده. اوه راستی، شما هم فعلاً فرزندخوندههای مندستور هستید... اگه دلتون میخواد، میتونید من رو هم بابا صدا کنید.»
مکثی به وجود آمد.
«...فقط شوخی کردم.فضای نیازی نیست اینقدراحساس بیمیلی نشون بدید...»
حتی شینمناظر هم نگاه سردیلذت به او انداخت.
«خیلی خب. فعلاً همهتون قراره با هم بمونید. این بچهنمیخورد ممکنه چیز زیادی ندونه، ولی امیدوارم بتونید به چشم یهبودی خواهر کوچیکتر بهش نگاه کنید و باهاش خوب کنار بیاید.»
فردریکا بامیبخشید پوزخندی تمسخرآمیز لبهایشاثری را کج کرد.
«شما عوامالناس ترحمانگیز مورد ستم قرار گرفتید و جنگیدید.غذای مطمئناً قلبهاتون در هم شکسته. میتونید من رو به چشماولین یه حیوون خونگی ببینید که قراره روحتون رو تسکین بده.»
شین اخم کرد.
فردریکا که دستمیبخشید همه را خواندهاثری بود، ریز خندید.
عمراً هیچکدومتون بتونید درک کنید.
او با این فکر وکمکم با حس عجیبی از همبستگی،مصنوعیشان نگاهی موذیانه به آنها انداخت.
«چون نه تنها من، بلکه تکتک افراد اینجا همین شرایط رو براتون فراهم کردن. یه خونه امن و راحت، یه خدمتکار مادرانه، یه پدرِ حامی، یه خواهردستور کوچولوی دوستداشتنی؛ همه اینا توسط دولت فدراسیون و با در نظر گرفتن از دست دادن خانوادهها و بستگانتون تو این سن کم، براتون مهیا شده... خواهران وتوجه برادران من، میتونید هر چقدر که دلتون میخواد بهم محبت کنید. به عنوان آدمایی که جای ترحم دارن، ما باید همدیگه رو دوست داشته باشیم و... وااای!؟»
قبل از هر چیز،
شین بدون هیچ حرفی دستش را دراز کرد و موهای فردریکا را به شدت به هم ریخت کهشاهد باعث شد او جیغ بکشد. فردریکا مدام سرش را تکان میداد تا دست شین را پس بزند وزانو در حالی که ناله میکرد، به پشت سرِ خدمتکار لاغراندامی با موهای بلوند و چشمان زمردی پناه برد.
«وااای... ترزا! اونافضای به این زودی شروعسرما کردن به کشیدن موهام!»
«بله بله، بانوزیبای فردریکا. هرچند که تمامسفرشان مدت تقصیر خودتون بود.»
ترزا با کنایه ادامه داددیگر و چهرهاش که شبیه ملکه برفیعوض بود، لبخند ملایمی را نشان داد.
«سفر طولانیای داشتید، بچهها.دیگر اول از همه، دوستچشم دارید یکم قهوه بخورید؟»
آنها زودتر از حد معمول شام خوردندسرما و هر پنج نفر به اتاقهای تعیینشدهشانبینهایت رفتند و خیلی زود به خواب رفتند.
کاملاً طبیعیه.
ارنست در حالی که تنها پشت میز ناهارخوری نشسته بود، اینطور با خود فکر کرد. اینجا یک اقامتگاه مجللشاهد در شهری امن بود که او به زندگی در آن عادت داشت، اما برای آنها که سالها از دنیای بیرونآرامی جدا بودند، ورود به یک دنیای کاملاً متفاوت و محیطی کاملاً جدید بود. جای تعجب نداشت که اینقدر خسته باشند.
فردریکا در حالی کهدیگر لبهایش را با ناراحتیچشم کج کرده بود، وارد شد.
«...اونا خوابیدن. منفضای میخواستم حرفاشون رو دربارهسرما جمهوری بشنوم. چقدر خستهکننده.»
او در دستان کوچکش یک دست ورق بازیمیبخشید گرفته بود و به وضوح قصد داشت در حالیامپراتوری که به داستانهایشان گوش میدهد، با آنها بازی کند.
«شیر میخوای، نخستوزیر سابق؟»
«هیس. چقدر بیعرضهای. من یادم نمیادنشانههای که کنارهگیری کرده باشم. تازه، کیجای شیر میخواد؟ من دیگه بچه نیستم.»
«برای یه بچهفضای خوب نیست که قبلسرما از خواب قهوه بخوره.»
ارنست جواب داد. ترزا که کار تمیزکاری و آماده کردندیگر صبحانه فردا صبح را تمام کرده بود، وارد شد. اونقطه چند فنجان قهوه آورد؛ یکی برای فردریکا و یکی برای خودش.
«خسته نباشی، ترزا.»
«خواهش میکنم. اون بچهها تو سننشانههای رشد هستن و خیلی هم غذاجای خوردن. منم برای آشپزی خیلی ذوق داشتم.»
چشمان آبیاش به گوشهای خیره شد و کاملاً ناراحت به نظر میرسید. شما به خاطرادامه کارهای اداری به ندرت خونه هستید، برای همین بانو فردریکا همیشه تنها غذا میخوره. اونمردم خیلی تنهاست. این غرغر نادری که ترزا کرده بود، هنوز در ذهن ارنست تازه بود.
«عذر میخوام... توزیبای آینده هم بیشترزیادی به زحمتت میندازم.»
آن پنج بچه چیزیاواسط جز ستم، میدان نبرد،جمهوری کینه و مرگ نمیشناختند.
برای آنها سخت بود کهاثری به دنیای متضادِ پر ازعوض راحتی و آرامش عادت کنند.
«شما خیلی لطففضای دارید، ارباب. مراقبتاحساس از شما وظیفه منه.»
«...فکر میکنیمناظر دارم بیش ازلذت حد فضولی میکنم؟»
ترزا جوابی نداد واواسط تنها در سکوت نگاهجمهوری خیره او را پذیرفت.
او هیچ تفاوتی با زن محبوب ارنستجمهوری نداشت، حتی دقیقاً کپی برابر اصل اونقطه بود، اما قلبش هرگز تکان نخورده بود.
«یه جبرانزدن احمقانه... دارم اوناکمکم رو جایگزین میکنم؟»
«نه، ارباب.»
اما برخلاف کلماتش، صدای ترزا بهاثری شدت سرد بود. چهره ملکه برفیاشامپراتوری هم به طرز استثناییای یخزده بود.
این تنها راهیه که میتونم در حضور شما رفتار کنم.عوض ترزا یک بار این را گفته بود. و از قضابهت این دقیقاً همان چیزی بود که ارنست به آن امید داشت.
یک بخششِزدن گذرا واقعاًباز برازنده او نبود.
«هیچکس نمیتونه جای کس دیگهایلذت رو بگیره. برای ما انسانها،دیگر هر شخص یه وجود منحصربهفرده...»
فردریکا باسفرشان لحنی قاطعانهاواسط خاطرنشان کرد.
«اما آدما به روشهایدیگر مختلفی انتخاب میکنن کهچشم دیگران رو رستگار کنن.»
ارنست یکزدن جرعه ازباز قهوهاش نوشید.
«و منظورمناظر شما ممکنه چهلذت کسی باشه، اعلیحضرت؟»
«اون...»
فردریکا بامیبخشید گفتن ایندیگر حرف ساکت ماند.
موجهای روی سطح قهوه سیاه،کمکم قلب او را منعکس میکردندمصنوعیشان و او لبهایش را جمع کرد.
او با شنیدنزیبای دلاوریهایش و خواندنزیادی اطلاعاتش، شوکه شده بود.
او نتوانست حیرتش را پنهان کند؛اثری هم وقتی عکسش را دید وامپراتوری هم وقتی شخصاً با او ملاقات کرد.
اما چرا... چرااواسط آنها اینقدر بهنشانههای هم شبیه بودند.
اگر به خاطر این نبود که او شخص دیگری است... یکخشک فرد ترحمانگیز که درست مثل خودش در یک قفس گیر افتاده، حتماًهمه تصویر او را با تصویر شخصی که در قلبش بود تطابق میداد.
«...کیری...»