چپتر 173: ۱۰.۱۲
0روز عملیات به علاوه یازده
زره سیاه «او» سوراخ شده بود و احشای مکانیکیاش باتشریح بیرحمی از هم دریده شده بودند. اما لژیون دردی حسدردها نمیکرد. بنابراین، بدنش دیگر مانند آخرین لحظات زندگیاش درد نمیکرد.
«نیدهوگ به شبکه سراسری. نیدهوگ آسیب حیاتی دیده است. واحد بیرونی رها میشود.»
از شکافهای زره درهمشکستهاش و فضای بین شاخکهای لولهاش، ریزماشینهای مایع به شکل پروانههایی نقرهای به بیرون تراوش کردند. ریزماشینهاییبرابر که پردازشگر مرکزیاش را تشکیل میدادند، به شکل دستهای رنگارنگ از پروانهها از هم باز شدند و تلاش کردند تاهشتاد به جای امنی بگریزند. این همان ویژگی جاودانگی بود که توسط فونیکس آزمایش شده و سپس به چوپانها اضافه شده بود.
سیستم عصبی مرکزیِ ساختهشدهاش ذوب شده بود و میچکید، از هم میپاشید و محو میشد، اما شبحی که با نام نیدهوگسرخوشیِ شناخته میشد، هیچ ترسی حس نمیکرد. بین تبدیل شدن به یک ماشین و ادغام شدن در لژیون، و جنونی که در زمانمیدان زندهبودنش به آن دچار شده بود، این ویژگی که عملاً مغزش را تکهتکه میکرد و از هم میشکافت، دیگر اصلاً ترسناک نبود.
اما بیشتر از هر چیز، این در مقایسه با پایانی که یک بارگران تجربه کرده بود، هیچ بود. در مقایسه با اینکه چگونه پشت خطوط مقدم،فکر زمانی که لژیونهای بیشمار از میان گران مورِ فروریخته هجوم آوردند، جان داده بود.
در مقایسه با درد زندهزنده تشریح شدن، و عذاب به جوشهنوز آمدن مغزش که هنوز فکر میکرد. احساس تکهتکه شدن پردازشگر مرکزیاشبرای و سپس پیوند دوبارهی آن، در برابر آن دردها هیچ بود.
و در برابر سرخوشیِ محضِ برآورده شدنآوردند آرزویی که برای رسیدن به آن تا اینهنوز حد پیش رفته بود، اصلاً به چشم نمیآمد.
او با تمام وجودش این را آرزو کرده بود. اینکه ببیند گران مور نفرتانگیزهنوز و جمهوری—بخش جهنمی هشتاد و شش که او را اسیر کرده بود—فرو میریزد. در میدانچشم نبرد جبهه شمالی، در برابر ارواح همرزمانش که حالا به هیولاهایی فلزی تبدیل شده بودند.
پایان فرا رسیده. پس... الانچگونه وقتشه، مگه نه؟ تا الانلژیونهای تحمل کردیم، پس حالا نوبت ماست.
پروانههای نقرهای درآوردند آسمان پرستارهی شبزندهزنده پاییزی اوج گرفتند.
«برنامه شلیک در هر صورت تکمیل شد. عملیات پسیونیس به فاز دوم منتقل میشود.»
چه در قالب یک اژدهای تاریک و چه بهزمانی شکل پروانههایی بیشمار، او بارها و بارها با کلماتیجان که تنها عزرائیل در دوردست میتوانست بشنود، فریاد زد.
حالا نوبت ماست.
شین با تلخی نوچی کرد. به نظر میرسید کامپفداده فاو وظیفهاش را انجام داده است. توانایی او میتوانستپیوند به وضوح بشنود که ناله مورفو قطع شده است.
با این حال.
«واحد دشمن ساکت شد. اما همهپشت واحدها، حواستون جمع باشه! ریلگان دشمنمیان موفق شد یک شلیک انجام بده!»
با هشدار شین، تشدید پارا-رِید بلافاصله پر از تنش شد. مورفو شکست خورده بود،پیوند این حقیقت داشت، اما توانایی شین درست یک لحظه قبل از نابودیِ مورفو، متوجه شدوجودش که صدای زوزهی آن به شدت بالا رفته است—همان زوزهای که مخصوص زمان حمله بود.
عطش خون مصنوعیِ این شبح مکانیکی، شبحآوردند ناشناختهای که مورفو را تسخیر کرده بود، درهنوز آخرین لحظه از کشیدن ماشه غافل نشده بود.
لِنا پرسید:گران «هیچ نشانهای ازهجوم بازیابی مورفو هست...؟»
شین جواب داد:کرده «هیچی. میتونیم فرضپشت کنیم که نابود شده.»
در طول نبرد با نوکتیلوکا و هالسیون، آنها دیده بودند که لژیونها قادرند پردازشگرهای مرکزی خود را به پروانه تبدیل کنند تا بگریزند و دوبارهرفته احیا شوند. شین این احتمال را پیشبینی کرده بود، اما هیچ نشانهای از وقوع آن وجود نداشت. یا به طور دقیقتر، ممکن بود مورفو بهفرا پروانه تبدیل شده و فرار کرده باشد، اما هیچ نشانهای از تجمع دوبارهی آن دیده نمیشد. احتمالاً تصمیم گرفته بود میدان نبرد را ترک کند.
«دریافت شد. این موضوعمورِ رو همراه با هشدارت بهداده هنگ توپخانه ویژه گزارش میدم.»
حضور لِنا موقتاً از تشدید ناپدید شد. همانطور که اوتشریح گفت، این احتمال وجود داشت که شلیک نهایی مورفو بهدردها سمت کامپف فاو و هنگ توپخانه ویژه هدفگیری شده باشد.
در واقع، احتمال این موضوع بسیار زیاد بود. مورفو برای شلیک گلولههای بزرگ با سرعت بالا طراحی شده بود و اهدافتشریح ثابتی مانند توپخانه سنگین دشمن، پایگاهها یا قلعهها را هدف میگرفت. این سلاحی بود که برای درهمکوبیدن خودِ میدان نبرد ساختهتمام شده بود و ارزش خود را به عنوان یک سلاح تاکتیکی در هنگام حمله به دژهای مستحکم و استحکامات نشان میداد.
هدف اصلی آن احتمالاً تشکیلات ذخیره فدراسیون یا پادشاهی متحد بود. حتی اگر برنامههایشپیوند تغییر کرده بود، در عوض برای شلیک یک ضدحمله به سمت کامپف فاو اقدامتمام میکرد. احتمال اینکه به سمت میدان نبردِ گروه ضربت شلیک کرده باشد بسیار بعید بود.
این توپی نبود که برای حمله به فلدرسهای معمولی ساخته شده باشد. لشکر زرهیآمدن آنها در گسترهای به وسعت صدها کیلومتر پخش شده بود؛ حتی اگر کل میدان نبردرفته آنها را هدف میگرفت، و حتی اگر گلولههای ترکشدار شلیک میکرد، آسیب چندانی وارد نمیکرد.
و به همین دلیل بود که وقتی رادارهای ضدتوپخانهزندهزنده و ضدآتشبارِ واحد هویتزرِ گروه ضربت گزارش خود رادوبارهی ارائه دادند، همه برای لحظهای دچار شک و تردید شدند.
«توی رادار یه چیزی داریم!چگونه گلولههای با سرعت بالا... ریلگانلژیونهای به سمت ما شلیک کرده!»
«گروه ضربت رو هدفجان گرفته...؟! الان؟! آخه چراعذاب باید ما رو هدف بگیره؟!»
یکی از اعضای اسکادران فریاد زد و شکِ شین را به زبان آورد. اما در همان حین که او حرف میزد، شلیک شیطانی با سرعت هشت هزار متر بر ثانیه در حرکت بود و از آسمان شب به آنهاجهنمی نزدیک میشد. هشدار گردان توپخانه باعث شد چند اسکادران و یک گروهان واناگاندر موقعیت خود را که در محدوده پیشبینیشدهی برخورد گلولهها بود، تخلیه کنند. یک قطار تخلیه که تازه میخواست حرکت کند، سرعتش را کم کرد و پشت سرتاریک آنها متوقف شد تا در برابر امواج شوکِ گلوله مقاومت کند. رگینلیفها در همه جهات پراکنده شدند و به دنبال پناهگاه گشتند. واناگاندرهای تنومند به جلوی عنکبوتهایی که زره نازکتری داشتند پریدند و آنها را از نقطه برخورد محافظت کردند.
«آمادهی برخورد باشید!»
درخشش یک لحظه.
و سپس گلولههای ۸۰۰ میلیمتری به آنها رسیدند و منفجرآمدن شدند. رگینلیفها، واناگاندرها و راهآهن پرسرعتی که از آن محافظتبرآورده میکردند، در امواج شدیدی از آتش و انرژی جنبشی غرق شدند.
یک هشتادمیان و ششمورِ زمانی گفته بود:
اگر مجبور باشیم بین جنگیدن با لژیون و مردن، یا تسلیم شدن و مردن یکی رواحساس انتخاب کنیم، بهتره بجنگیم و تا جایی که میتونیم زنده بمونیم. ما هرگز تسلیم نمیشیم یا راهمونآرزو رو گم نمیکنیم. به خاطر همینه که میجنگیم—این تمام مدرکیه که نیاز داریم تا بدونیم وجود داشتیم.
آنها غرورشان را به نام انتقام لکهدارخطوط نمیکردند. انتقام نگرفتن از جمهوری، بخشی ازمورِ هویت آنها به عنوان هشتاد و شش بود.
اما این موضوع به این دلیل هم بود که میدانستند انتقام گرفتن هیچ فایدهای ندارد. به خطر انداختن جانشان برای این کار،برای باعث نمیشد خوکهای سفید به اشتباهاتشان فکر کنند. آنها نسبت به اینکه چقدر بیفایده، ناآماده و احمق بودند کور میماندند و درارواح حالی که فکر میکردند قهرمانانی تراژیک هستند، میمردند. و هشتاد و ششها هرگز به معنای واقعی کلمه به انتقامی که میخواستند نمیرسیدند.
و علاوه بر این، انتقام گرفتن از آنها از نظر واقعبینانه ممکن نبود. گران مور بسته بود و مسیر رسیدنبرابر به آن با توپهای رهگیر و میادین مین مسدود شده بود. به هر حال این جمهوری بود که کنترل میکرد آنهااسیر چه مقدار و چه نوع تدارکاتی دریافت کنند، و مهمتر از همه، لژیون روز و شب به صورت موجی حمله میکرد.
تنها چیزی که داشتند جاگرناتهایشان بودآوردند که دستکمی از تابوت نداشتند، بنابراین حملهآمدن به هشتاد و پنج بخش غیرممکن بود.
به همین دلیل بود که هشتاد و ششها هرگز انتقام را انتخاب نکردند.گران آنها ترجیح دادند به جای چسبیدن به آرزویی که قطعاً به پوچی ختمفکر میشد، از آن اندک غروری که هنوز برایشان باقی مانده بود محافظت کنند.
اما اینهجوم موضوع، سوالی راداده به وجود میآورد.
آنها انتخاب کردند که حتی به قیمت جانشان از غرورشان محافظت کنند. اماجوش اگر میتوانستند این کار را بکنند، اگر میتوانستند جانشان را به خاطر چیزی فدارسیدن کنند، آیا منطقی نبود که انتخاب کنند جانشان را به نام انتقام فدا کنند؟
عجیب نبود اگر کسی چنین آرزویی داشته باشد. اگر کسی برای شرافتجوش و عدالت خود بیشتر از زنده ماندن ارزش قائل بود، پس وقتیآرزویی غرور و انتقام در کفههای ترازو قرار میگرفتند، قطعاً وزن یکسانی داشتند.
پس آیا منطقی نبود که برخی از هشتاد و ششها انتقام را برگران غرورشان ترجیح دهند؟ در واقع، همانطور که پیشتر گفته شد، انتقام ممکن نبود.فکر هشتاد و ششها قدرت لازم برای انتقام گرفتن از مردم جمهوری را نداشتند.
اما اگر آنهاآوردند دیگر هشتاد وزندهزنده شش نبودند چه؟
در مورد همان ارتش ارواح مکانیکی که تهدید میکرد همزندهزنده جمهوری و هم هشتاد و ششها را در هم میکوبد ودردها همیشه به دنبال تقویت صفوف خود با کشتهشدگان جنگ بود، چطور؟
این موضوعگران سوال دیگریفروریخته را مطرح میکرد.
اگر کسی آنقدر آرزوی انتقام داشت که جانش را برای آن به خطر بیندازد، قطعاً دیگر از مرگجان خودش نمیترسید. پس آیا آنها با میل و رغبت نمیخواستند به یک لژیون تبدیل شوند؟ تبدیل شدن به یکرسیدن چوپان، در حالی که خاطرات مردگان روی آنها کپی شده و در پردازشگر مرکزیِ ریزماشین مایعِ آنها بازسازی میشد؟
آیا کسی میتوانست با قطعیت بگوید که هیچ هشتاد و ششی وجودفکر نداشت که با میل و رغبت به صفوف آن ارواح فلزی قدرتمندپیش و تهدیدآمیز پیوسته باشد—حتی اگر به قیمت جان و انسانیتشان تمام میشد؟
به دلایلی، گلولههای ۸۰۰ میلیمتری حتی حاوی هیچ ترکشی نبودند. آنها گلولههایی مخصوص بودند، با حداقل پوسته بیرونیپیوند که پر از مواد منفجره قوی بود. این یک گلوله ترکشدار سنگین نبود که میتوانست در برابر واحدهایمور زرهیِ پراکنده در یک منطقه وسیع بسیار مؤثر باشد و به خصوص در برابر رگینلیفهای سبکزره، کشنده عمل کند.
برای پرتابههای ضد نفر و ضد تانک، افزودن ترکشزندهزنده و قطعات خردشده در مقایسه با تکیه صرف بردوبارهی مواد منفجره و امواج شوک، آنها را مرگبارتر میکرد.
این گلولهها مخصوصاً برای ایجاد انفجار ساخته شده بودند. و در حالی که چندین تن مواد منفجره قوی انفجار بسیار قدرتمندی ایجاد میکرد، رگینلیفهاآمدن هنوز هم سلاحهایی زرهی بودند، حتی اگر نسبتاً شکننده محسوب میشدند. یک وسیله نقلیه غیرنظامیِ بدون زرهِ یک تنی با چنین موج شوکی به هواجهنمی پرتاب میشد، اما یک تانک ده تنی به عقب رانده نمیشد. به هر حال، اینها واحدهایی بودند که توسط هشتاد و ششهای باتجربه هدایت میشدند.
متصدی کفن و دفن و رگینلیفها روی زمین چمباتمه زدند تا به عقب پرتاب نشوند، و موج شوک انفجار از بالاآرزویی بر آنها آوار شد. کمکفنرهای قدرتمند و محرکهای آنها در برابر فشار شدیدی که آنها را به زمین میدوخت مقاومت کردندجبهه و برای کمتر از یک ثانیه، والکیریهای بیسر در جای خود قفل شدند و از نفس شعلهور اژدهای شیطانی جاخالی دادند.
آن لحظهی بیحرکتی، دقیقاً همان چیزی بود که مورفو با این حملهعذاب غیرمنطقی به دنبالش بود. این همان چیزی بود که لژیون میخواست وبرآورده آنقدر غیرقابلتصور بود که هشتاد و ششها هرگز نمیتوانستند آن را پیشبینی کنند.
زوزهی ارواح در دوردست بلند شد. این فریادی بود که ارواح ساکن در لژیونهنوز هنگام حمله سر میدادند. صداها دور بودند، اما نه به دوریِ یک توپ دوربردرفته مانند مورفو—این محدودهای بود که مختص نیروهای هویتزر لژیون، یعنی نوع توپچی دوربرد، اسکورپیون بود.
رگینلیفهای مجهز به توپخانه در جای خود متوقف شده بودند و نمیتوانستند پیشگران از موعد آنها را شناسایی کرده و به آنها حمله کنند. و تمامفکر امواج شوک اطرافشان باعث میشد حتی اگر آنها را شناسایی میکردند، نتوانند فرار کنند.
بارانی از گلوله بر سرشان بارید و ستارهها را پوشاند. در حالی که رگینلیفهاپیوند خود را بازیابی کرده و در حالت دفاعی قرار گرفتند، گلولهها از ارتفاع بسیارتمام بالایی از روی سرشان گذشتند و ردی از شعلههای آتش را به جا گذاشتند.
«...!»
شین متوجه شد که آنها چه چیزی را هدف گرفتهاند و برگشت تاآمدن به سمتی که میرفتند نگاه کند—درست در همان لحظه، گلولههای آتشزا به قطاررسیدن پناهندگان برخورد کرد که برای مقاومت در برابر موج انفجار متوقف شده بود.
شین در حالی کهاینکه از شوک آب دهانشمقدم را قورت میداد، گفت: «چی...؟!»
نفسش در سینه حبس شد—منظرهی پیشزندهزنده چشمانش آنقدر جهنمی بود که حتی اواحساس را هم در جای خود خشک کرد.
کمی قبل از برخورد، پوسته بیرونی گلولهها از هم شکافت و ساچمههای آتشزای بیشماریآمدن به بیرون ریخت که به راحتی در بدنه آلیاژ آلومینیومِ بدون زرهِ قطار نفوذ کردند.رفته آنها به داخل لوکوموتیو نفوذ کرده و بیرحمانه آتش جهنمی درون خود را آزاد کردند.
بمبهای آتشزا دارای مایع قابل اشتعال در درون پوسته خود بودند که روی موانع پاشیده میشداحساس تا آنها را به آتش بکشد. دمای شعلههای آنها از هزار و سیصد درجه سانتیگراد فراتر میرفت.آرزو حتی درختان زنده که سوزاندنشان دشوار به نظر میرسید، در برابر این حجم از گرما بیدفاع بودند.
این بدان معنا بود که بدن انسان—که با لباس و موبیشمار پوشیده شده بود و با وجود داشتن درصد بالایی از آب،عذاب حاوی روغن و چربی نیز بود—طبیعتاً در برابر چنین جهنمی بیدفاع میماند.
قطار با آلیاژ آلومینیومی فوراًداده آتش گرفت و همراه باآمدن هزاران پناهندهی درونش در آتش سوخت.
« »
در زیر پوشش شب تاریک و پرستاره، شعلههای سرخ زبانه کشیدند. شعلهها مانند یک آتشِ اردوی باشکوه، در مقابل رگینلیفها به روشنی میدرخشیدند. به نظر میرسید تنها چیزیرفته که نمیتوانستند بشنوند، زوزهی قربانیانِ داخل قطار بود. بدن برخی از آنها توسط ساچمهها سوراخ شده بود؛ لباس یا بدن برخی دیگر آتش گرفته بود. هر تلاشی برایوقتشه فریاد زدن، تنها باعث میشد هوای داغ و شعلهها را به درون ریههایشان بکشند، گلو و ریههایشان بسوزد و در نتیجه نتوانند هیچ صدایی از خود تولید کنند.
به جای نالههایشان، دستهای بیشماری از بدنه شکافتهشده قطار و پنجرههای شکسته به بیرونمورِ دراز شده بود. آنها دیوانهوار به خود میپیچیدند و به دنبال کمک بودند، وپیوند شعلههای شفافی که دورشان میپیچید، عذابشان را واضحتر و عمیقتر از هر کلمهای توصیف میکرد.
با توجه به اینکه پناهندگان به صورت فشرده در قطار چپیده بودند، هیچ شانسی برای فراربرابر از شعلهها و این جهنمِ پرآشوب نداشتند. وحشتی که همراه با آتش بر سرشان بارید، عقلمور و هوشی را که برای باز کردن دستیِ قفل درها نیاز داشتند، از آنها ربوده بود.
علاوه بر آن، ناپالم با مخلوط کردن مواد غلیظکننده با سوخت ساخته میشد که آن را بسیار چسبناکپیوند میکرد. این ماده به قربانیان میچسبید و شعلهها را گسترش میداد. قربانیان به مشعلهای انسانی تبدیل میشدند ومور مایع چسبناک حتی اجازه نمیداد به خود بپیچند، به این معنا که تنها میتوانستند بیحرکت بایستند و بسوزند.
صحنهی عجیب و جهنمیای بود.
«چـ... چی؟!»
«آآآآآآآآآآه!»
«آتیش! داریم میسوزیم!»
«بهمون حمله شده!»
«واگن عقبی...!»
مسافران واگنهای جلو و عقب، با روشن شدن تاریکی توسط شعلههای آتش، متوجه وضعیت شدند. دیری نگذشت که وحشت و گمانهزنیآرزویی مانند یک طاعون گسترش یافت. مسافران سعی کردند دور شوند و برای فرار از آتش دویدند، که این کار تنها باعث گسترششمالی سردرگمی به واگنهای مجاور شد. هیچ نشانهای از اینکه کسی بخواهد به قربانیان—هموطنان خودشان—که زنده در آتش میسوختند کمک کند، دیده نمیشد.
و صادقانه بگویم، با گسترش بسیار زیاد شعلهها، یک فردزندهزنده آماتور نمیتوانست بدون منبع آب برای خاموش کردن آتش کمکی کند.دردها و از همان ابتدا هم آتشِ ناپالم با آب خاموش نمیشد.
خیلی دیر بود.مورِ برای همه چیزآوردند خیلی دیر بود.
و به دلیل اینکه این را میدانستند، هشتاد و ششها و سربازان فدراسیون در جای خود متوقف شدند. برخوردداده گلولههای ۸۰۰ میلیمتری و انفجار آنها، سلاحهای دردسرساز فدراسیون را با امواج شوک خود از کار انداخت. علاوه بر آن،رفته آنها مجبور بودند برای جلوگیری از حمله مورفو پراکنده شوند. همه اینها به لژیون زمان کافی برای نزدیک شدن داد.
و بنابراین در هماهنگی کامل با بمباران مورفو، نقاط چشمکزنِآمدن لژیون به سرعت صفحات رادار آنها را پر کرد. هشداربرآورده نزدیکی دشمن با صدای بلندی در کابین شین به صدا درآمد.
«تچ...!»
مرگبارترین خطایی که مرتکب شده بودند این بود که مقابله با مورفو را در اولویت قرار دادند، کهدوبارهی به واحد دشمن اجازه داد نزدیک شود، اما خوشبختانه، توانایی شین به اسکادرانِ تحت فرمان او اجازه دادنفرتانگیز تا نزدیک شدن دشمن را حس کنند. این دادهها با تمام اسکادرانهای دیگر و واناگاندرها به اشتراک گذاشته شد.
رگینلیفها و واناگاندرها با چشم برداشتن از جهنمی که درلژیونهای همان نزدیکی جان انسانها را میبلعید، به سرعت تغییر مسیرزندهزنده دادند و برای رویارویی با لژیونِ در حال نزدیک شدن، چرخیدند.
«همه واحدها، به اختیار خودتون شلیک کنید، اماعذاب ریلها یا قطار رو از بین نبرید. هربرابر دشمنی رو که در توانتون هست نابود کنید!»
قطارِ در حال سوختن شروع به حرکت کرد، در حالی که هنوز درجوش آتش میسوخت. احتمالاً فرض کرده بود که ماندن در آنجا فقط سد راهبرای نبرد میشود—اما با وجود اینکه این یک عامل بود، آنها دلیل دیگری هم داشتند.
اگر در اینجا میماندند، هیچ کمک پزشکی یا نجاتی برای مجروحان وجودجوش نداشت. هیچ راهی برای خاموش کردن آتش ناپالم در اینجا نبود، و همهبرای غیرنظامیان—از جمله پزشکان نظامی بسیار ارزشمند—جزو اولین کسانی بودند که تخلیه شده بودند.
اما اگر میتوانستند به فدراسیون برسند، اگر میتوانستند این سفر چهارصدبیشمار کیلومتری تا قلمرو فدراسیون را به پایان برسانند، احتمالاً میتوانستند برخیعذاب از قربانیانِ در حال مرگ و به شدت مجروح را نجات دهند.
چرخهای قطار تخلیه با استیصالِ حیوانی که پاهای خود را روی زمین میکشد میچرخیدند، و در نهایت سرعت کافیمحضِ برای فرار به دل تاریکی شب را به دست آوردند. در حالی که از جهنم خروشان و همچنین قربانیانی کهمیریزد در درون آن میسوختند دور میشدند، با این درک سرد و بیرحمانه عمل کردند که نمیتوانستند همه را نجات دهند.
شین با نگاهی آن را بدرقه کرد و سپسداده چشمانش را ریز کرد و روی زوزهها و جیغهای دردوبارهی حال مرگی که گوشهایش را پر کرده بود، تمرکز کرد.
جیغهای در حال مرگ.
اینها سگهای گله نبودند که شخصیتهایشان پاک شده باشد. اینها چوپانها بودند، وگران تعدادشان بسیار زیاد بود. درست روی صفحه رادار، او میتوانست دهها دایناسوریا را ببینداحساس که توسط لژیونهای سبکوزن همراهی میشدند و با حداکثر سرعت به آنها نزدیک میشدند.
گزارشی از اسکادران جلوییجان که به عنوان شبکهعذاب ایمنیِ آنها عمل میکرد، رسید.
«اونا تو تیررسگران ما هستن. باهجوم دشمن درگیر میشیم—»
لحظه بعد،گران لژیون برفروریخته سرشان آوار شد.
همانطور که صفحه رادار نشان میداد، آرایش عجیبی بود. دایناسوریاها پیشگام حمله بودند و پشت سرشان چیزیآوردند جز آمایزهها نبود. بالای بدنه دایناسوریاها، یعنی روی برجکشان، پر از مینهای خودکششی بود که مانند پیادهنظامِبرآورده سوار بر تانک روی آن نشسته بودند—تعدادشان آنقدر زیاد بود که سایهی آنها را به وضوح متفاوت میکرد.
حتی حضور آنها هم از عجیب بودن این آرایش کم نمیکرد. به خصوص با در نظربرابر گرفتن اینکه آنها در برابر واناگاندرهایی قرار داشتند که زره و تسلیحاتشان برای لژیونهای سبکوزن بیش ازنفرتانگیز حد سنگین بود—و رگینلیفهایی که برای یک دایناسوریا بیش از حد چابک بودند تا بتواند پابهپایشان بیاید.
و بعد،میان صدای آنهامورِ به گوش رسید.
«همهتون رو قتلعام میکنیم»
این صدای واضح یک دختر بود، مانند صدای زنگِ یک گوی بلورین. صدایگران دختر آواز میخواند، صدایی یخزده که در عین حال با کینهای جهنمی وفکر عطش خون میسوخت. آخرین کلماتش، آخرین خواستهای که قبل از مرگش احساس کرده بود.
او یک کودکسرباز بود.جان و به احتمال زیاد،عذاب یک هشتاد و شش.
به دنبال صدای او، زوزهی سایر دایناسوریاها—دیگر چوپانها—مانندجان طوفانی گوشخراش بلند شد، با غرشهایی بم وفکر جیغهایی گوشخراش که هوای شب را به لرزه درآورد.
«همهتون رو قتلعام میکنیم»
«همهشون رو بکشید»
«انتقام بگیرید»
«خوکهای سفید»
«انتقام از جمهوری»
«درس عبرت میگیرید» «لهتون میکنم»
«تیکهتیکهتون میکنم»هجوم «جیغ بزنیدجان و بمیرید» «حقتونه»
«برای جونتون التماس کنید» «توی آتیش بمیرید» «بهشون شلیک کنید» «لهشون کنید» «زجرتون میدم» «هرگز نمیبخشمتون» «همون جهنم رو بهتون نشون میدم» «مجازات بدتری میشید» «درد» «تا وقتی که راضی بشم» «میشکنمتون» «لعنت به جمهوری» «جمهوری رو بکشید» «خوکهای سفید رو بکشید» «چطور جرئت میکنید» «نابود بشید» «تیکهتیکهتونارواح میکنم» «لهتون میکنم» «کینه من رو حس کنید» «طعم انتقامم رو بچشید» «بمیرید» «توی آتیش بمیرید» «تقاص پس میدید» «انتقام» «تیکهتیکهشون کنید» «خوکهای سفید» «بذارید همهشون بمیرن» «همهشون» «شما دوستام رو کشتید» «خانوادهام رو» «اونا رو پس بدید» «همهش تقصیر اوناست» «اونا کسایی هستن که باید بمیرن» «درسوظیفهاش عبرتتون رو میگیرید» «خوکهای سفید رو بکشید» «کینه من» «سقوط کنید» «جمهوری» «خوکهای سفید» «تقاص پس میدید» «بکشید» «قتلعام» «اونا رو» «انتقام» «همه چیز» «کینه» «بذارید همهشون بمیرن» «بمیرید» «نابود کنید» «بکشید» «همه» «همه» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «بکشید» «قتلعام» «قتلعام»
«قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام»آمدن «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام»رسیدن «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام» «قتلعام»
همه چیز و همه کس.
«قتلعام!»
مانند یک طوفان، مانند یک آتش شعلهور، صدای ارواح مکانیکی با جیغ، با زوزه، با عذاب، با ضجه، با خشم، با غضب، با نفرت، باآرزویی عطش خون و با نفرین طنینانداز شد. حتی زمانی که سرهایشان کنده شده و از آنها گرفته شده بود، در آخرین لحظاتشان، این احساسات بود کههیولاهایی در ذهنشان میسوخت: نفرت شدید از آلبا و جمهوری، از بخش هشتاد و ششم و میدان نبرد، از همه کسانی که به آنها ستم کرده بودند.
و با کپی شدن ساختار مغزشان در آن لحظهزندهزنده مرگ، حتی سالها بعد، آن نفرت هرگز التیام نیافتدوبارهی و با تمام شدتِ تکاندهندهاش چرک کرد و باقی ماند.
تکتک این چوپانها یک هشتاد وپشت شش بودند—شبحی که حتی تا پایمیان مرگ نیز نفرت میورزید و خشمگین بود.
«...!»
شین ناخودآگاه مجبور شد گوشهایش را بگیرد. این حرکت بیمعنی بود، اما احساس میکرد اگر این کاراحساس را نکند، این گرداب شدیدِ زوزهها او را به پایین میکشد و میبلعد. هشتاد و ششها تصمیمآرزو گرفته بودند که نبرد را به نام کینههایشان رها نکنند. که اجازه ندهند نفرت، غرورشان را لکهدار کند.
اما با این وجود، هیچکدام از آنها نمیتوانستند بگویند که هرگز نسبت به نحوه رفتار جمهوری با آنها احساس نفرتدردها یا خشم نکردهاند. و بنابراین او نمیتوانست حداقل تا حدودی با نفرتی که این چوپانها در دل داشتند همزادپنداری نکند.اسیر و احساس میکرد هر چه بیشتر مجبور باشد به آن گوش دهد، بیشتر به کشیده شدن در آن نفرت نزدیک میشود.
«آه...»
یک رجینلیف عقب کشید، انگار که خلبانش ناخواسته اینجوش کار را کرده باشد. عقب کشیدند، بیآنکه صداهایی راسرخوشیِ که به سویشان هجوم میآورد نادیده بگیرند یا پس بزنند.
شین درحالیکه یک چشمش را نیمهباز نگه داشته بود، گفت:زندهزنده «...همه واحدها. اگه حس میکنید براتون سنگینه، ارتباطات رو قطعبرابر کنید. به هر حال تو این نقطه، شناسایی دیگه بیمعنیه.»
میتوانست با آنها همزادپنداری کند، احساساتشان را بفهمد،داده و همین باعث میشد همهچیز با عقل جوراحساس دربیاید. کارهای غیرمنطقی مورفو و شپردها دلیلی داشت.
یک دایناسوریا درست از روبهروچگونه نزدیک میشد و صدای بم وبیشمار آشنای مردی از درونش ناله میکرد.
«برات انتقام میگیرم»
شین احساس کرد نفسش در سینه حبس شد. این صدا. شین هنوزعذاب همان نشان شخصیای را داشت که آن زمان داشت. شین شک داشت کهآرزویی به همین دلیل به خودش زحمت داده تا در برابرش ظاهر شود، اما...
این صدا.
این صدا.
—شین! شینی نوزن!آوردند باز هم کهزندهزنده گند زدی، پسرهی کلهخر!
—نمیگم عذرخواهی کنی، میگم رویهتفروریخته رو عوض کن! این سبک جنگیدنتشریح دیوانهوارت یه روز به کشتنت میده!
این صدا بعد از هر عملیات بر سرش فریاد میکشید. سیستم تعلیق جاگرناتآمدن جمهوری به خودی خود ضعیف بود، برای همین سرپرست تیم تعمیر و نگهداریرسیدن همیشه نگران بود که خلبانیِ شین چطور به آن فشار میآورد و آسیب میرساند.
شین او را به یاد آورد. در پادگان اسکادران پیشتازِ بخش اول. اینکهگران چطور سرپرست ارشد تیم تعمیرات، با صدایی به بمی و کلفتی یک شیر، عینکاحساس خود را برداشته بود تا چشمان نقرهای پنهان در پشت آن را نشان دهد.
«ستوان آودرهت...»
با شنیدن نامی که شین از طریقآوردند رزونانس به زبان آورد، رایدن، آنجو، کورنا، ریتوهنوز و لِنا همگی با شوک واکنش نشان دادند.
«آودرهت...؟!»
«نه! آخه چرا...؟!»
درحالیکه صدای همه در هالهای اززندهزنده شوک و اندوه در هم میآمیخت،فکر ریتو نالهای مات و مبهوت سر داد.
«تو بهمیان ما گفتیمورِ فرار کنیم.»
ریتو کسی بود که آودرهت در آخر با اوزندهزنده صحبت کرده بود. در مواجهه با تهاجم گستردهی لژیون، اوبرابر ریتو و همرزمانش را با این کلمات بدرقه کرده بود.
فرار کنید. مهمکرده نیست کجا، فقط فرارخطوط کنید و زنده بمونید.
و آخرین چیزی که ریتو از او دید، این بود که چطور او و تیم تعمیراتبرابر در پایگاه ماندند، درحالیکه به چیزی جز سلاحهای کمری مسلح نبودند. او از دست لژیون فرار نکرد،نفرتانگیز بلکه عقب ماند، انگار که به استقبال مرگ میرفت؛ انگار که داشت مجازاتِ بهحق خود را میپذیرفت.
«گفتی هیچجا رو نداریمورِ که بری. گفتی هیچجان جایی برات نیست. پس تو...»
تیم تعمیرات گفته بودند بعد از رها کردن آنهمه سرباز کودکِ اسکادران پیشتاز، دیگر جاییفکر برای رفتن ندارند. انگار با وظیفهشان بهعنوان نگهبانان گورِ سربازان بیشماری که در این اسکادراننمیآمد مرده بودند اما هرگز گوری به آنها تعلق نگرفته بود، به آن مکان زنجیر شده بودند.
او قسم خورده بود که تاپشت آخرین نفس به این وظیفه عمل کند.گران این قول او بود. با این حال...
«چرا رفتی سمت لژیون...؟!»
...در نهایت، او منطقه هشتاد وهجوم ششم را رها کرد؛ همان گورستانعذاب عظیمِ تمام آن سربازانِ کشتهشده را.
«آودرهت» متکبرانه در میدان نبرد ایستاده بود و در نور آتشیعذاب که هیزمش بدن انسانها بود روشن شده بود، انگار که داشتمحضِ خودنمایی میکرد. زوزههایش بهخاطر توانایی شین، بیوقفه در گوشهای او میپیچید.
«برات انتقام میگیرم» «انتقام» «انتقام» «انتقام میگیرم»خطوط «انتقام» «انتقام» «برات انتقام میگیرم» «انتقام» «انتقام»مورِ «انتقام» «تو» «انتقام میگیرم» «تو» «انتقام» «انتقام» «انتقااااااااااام»
شین دندانهایشهجوم را محکمجان روی هم فشرد.
«—مگه بهتمیان نگفتم هیچمورِ لژیونی دنبالت نمیگرده؟!»
حالا دیگر شبیه به گذشتهای دور به نظر میرسید، اما دو سال پیش، در پایگاه اسکادران پیشتاز، شیندوبارهی این را در آشیانه به او گفته بود. این قبل از مرگ هاروتو بود، بنابراین در آن زماننفرتانگیز شش جاگرنات باقی مانده بود. او درحالیکه در آشیانهی حالا تقریباً خالی ایستاده بود، از شین سؤالی پرسیده بود.
پرسیده بود که آیا همسر و دخترش تبدیل به لژیون شدهاند و هنوزگران از او کینه به دل دارند و دنبالش میگردند یا نه. و شینفکر از طریق تواناییاش میدانست که اینطور نبود. پس همین را به او گفته بود.
حتی اگر ارواحی بودند که آودرهت را صدا میزدند، شین آن را مخفی نمیکرد. هرچه باشد، خوددردها شین پنج سال سرگردان بود و به دنبال برادرش میگشت که هنوز در میدان نبرد اسیر بود.جمهوری—بخش پس اگر آودرهت فراخوانده میشد—اگر روحی بود که نامش را صدا میزد—چرا شین باید آن را پنهان میکرد؟
اما خانواده آودرهتگران در میدان نبرد منطقهآوردند هشتاد و ششم نبودند.
«میتونستی بریگران اون دنیا، پیشهجوم اونا—خودت اینطوری گفتی!»
و با وجود این...
«انتقام»
«برات انتقام میگیرم»
...آودرهت این کلمات را تکرار میکرد؛ آرزویی که در لحظه مرگش کردهجوش بود. انتقام برای دختر و همسرش. انتقام از جمهوری—سرزمین مادری خودش، هموطنان خودش—کهبرای عزیزانش را به میدان نبرد انداخته بود. او به نام آنها انتقام میگرفت.
اگر آودرهت میمرد، میتوانست به سادگی آنها رامقدم در آن دنیا دوباره ببیند. اما با این حال،آوردند در آخرین لحظه آن آرزو را کنار گذاشته بود.
«زن و دخترتآوردند حتماً منتظرتن. چرا؟زندهزنده چرا نرفتی پیششون...؟!»
حتی اگر برایگران این بود که بهآوردند نام آنها انتقام بگیرد.
شین پس از یک لحظه طولانی فشردن دندانهایش روی هم،تشریح با عصبانیت کلیدهای بیسیم و بلندگوی خارجی را کوبید و آنسرخوشیِ را روی تمام فرکانسهای ارتش فدراسیون—از جمله فرکانسهای اضطراری رمزگذارینشده—تنظیم کرد.
شپردها—دایناسوریا—بدنهایشان را مانند حیواناتی که آمادهی پریدن باشند، خم کردند. شین بامیان نگاه به بالا، برجکی را دید که روی هیکلهای غولپیکر چهار متریشانآمدن قرار داشت و متوجه دو مسلسل گاتلینگ شد که روی آنها میچرخیدند.
بله، مسلسلهای گاتلینگ.
و آنها در برد مؤثرش بودند. باآوردند نزدیک شدن بیش از حد شپردها، احتمالاًآمدن هیچکدامشان جان سالم به در نمیبردند، اما...
«پناهندهها رو تخلیهمورِ کنید! اونا میخوان شهروندایجان جمهوری رو قتلعام کنن!»
«...!»
...دایناسوریا به جلو جهیدند و رجینلیفها و واناگاندرها سعی کردند تا جایی که میتوانند جلوی آنها را بگیرند. آنها از خط آتش برجکرسیدن قدرتمند ۱۵۵ میلیمتریاش دور ماندند و به پشت سرشان خزیدند تا بتوانند قسمت بالایی زرهشان را که دفاع ضعیفی داشت هدف بگیرند. آنها سعیهیولاهایی کردند معطلشان کنند و در همین حین، مینهای خودکششی را که سر راهشان قرار میگرفتند، با آتش مسلسل یا شلیکهای پراکنده از بین میبردند.
اما حتی واناگاندرها با زره محکمشان هم نمیتوانستند خطر کنند و خود را در معرض برجک اصلی دایناسوریا قرار دهند تا با بدنهایشان ازبرآورده جمعیت در برابر رگبار گلولههای دشمن محافظت کنند. به همین ترتیب، زره رجینلیفها تنها میتوانست در برابر گلولههای ۱۲.۷ میلیمتری مقاومت کند و آنهاارواح نمیتوانستند ریسک کنند و جلوی شلیک مسلسلهای دایناسوریا را بگیرند. دایناسوریاهایی که فدراسیون با آنها روبهرو میشد، معمولاً به مسلسلهای ۱۴ میلیمتری مجهز بودند.
علاوه بر این، نمیشد از افسران اداری جمهوری وزندهزنده شهروندان آموزشندیدهی آن انتظار داشت که سرعت واکنشی برابردوبارهی با هشتاد و ششها و سربازان فدراسیون داشته باشند.
رگبار مقطع و رعدآسای گلوله—سبکتر از غرش یک توپزمانی اما بینهایت کرکنندهتر از شلیک یک سلاح کمری—هوا راجان شکافت. مسلسلهای سنگین ۱۲.۷ میلیمتری یا شاید ۱۴ میلیمتری.
اینها تسلیحاتی بودند که در برابر اهداف زرهی بسیار ضعیف به حساب میآمدند. آنها از هربرابر زاویهای در برابر زره تانک بیتأثیر بودند و در برخی موقعیتها، حتی روی ضعیفترین نقاط زرهمور یعنی شنیها و برجک هم اثری نداشتند. حتی پیادهنظام زرهی هم میتوانست این مهمات را دفع کند.
اما در برابر اهداف بدون زره، گلولههایی فوقالعاده قدرتمند بودند. آنها میتوانستند موتور یک وسیله نقلیه را تکهتکه کننددوبارهی و سنگرهای بتنی را به آوار تبدیل کنند. پس نیازی به گفتن نبود که در برابر انسانهای ضعیف وجمهوری—بخش شکنندهای که برای محافظت از مغز و اندامهای حیاتیشان چیزی جز پوستی نازک و استخوانهایی شکننده نداشتند، بهشدت کشنده بودند.
گلولههای مسلسل سنگین برد مؤثری در حدود دو هزار متر داشتند. درگیریها در فاصله تقریباً دو کیلومتری آغاز شد؛ فاصلهای که برایمحضِ چشمان انسان دور به نظر میرسید، در میدان پایانهای که آنسوی گرانمور قرار داشت و به نظر میرسید توسط دیوارهای فروریخته محافظتنبرد میشد. لبهی دیگر جمعیت برای تخلیه در آنجا جمع شده بودند. گروهی که بین خیابان اصلی و میدان ایستاده بودند، مثل انار ترکیدند.
«...!»
گلولههای مسلسل و تفنگ، پرتابههای سنگینی داشتند که با سرعت بالا حرکت میکردند. وقتی به بدن انسان برخورد میکردند، فقطبرآورده سوراخهایی خونین به اندازه قطرشان ایجاد نمیکردند. نه، برخورد گلوله و انرژی جنبشی آن، بافتهای اطراف را در ناحیهای وسیعمیدان پاره میکرد و ماهیچهها، رگهای خونی، اعصاب و اندامهای داخلی را در یک چشم به هم زدن خرد کرده و میدرید.
اینها از همان ابتدا گلولههایی نبودند که برای از بین بردن انسانها ساخته شدهآمدن باشند، که همین امر آنها را برای استفاده علیه نیروی انسانی بیش از حدپیش قدرتمند میکرد. آنها بدن انسان را در مقیاسی بسیار بزرگتر از حد معمول نابود میکردند.
کسانی که از ناحیه سر هدف قرار میگرفتند، هر چیزی که بالاتر از گردنشان بود متلاشی میشد. دست و پاها به غباری از خونآرزویی تبدیل میشدند. شکمها پاره میشدند و بدنها را به دو نیم میکردند که روی هم میافتادند. این یک مرگ آنی بود، آنقدر سریع کههمرزمانش قربانیان حتی فرصت فریاد زدن هم پیدا نمیکردند. حتی صدای افتادن تکههای گوشت و استخوان روی زمین هم در هیاهوی میدان نبرد گم میشد.
شهروندان جمهوری درحالیکه خون هموطنانشان روی سرشان میبارید، خشکشان زده بود، اما شپردهاگران همچنان مسلسلهایشان را میچرخاندند. با وجود قدرت بالای این گلولهها، آنها از بدنهافکر عبور نمیکردند تا به کسانی که پشت سرِ افرادِ تیرخورده ایستاده بودند اصابت کنند.
اینها گلولههای غلتان بودند که برای کشتن پرسنل طراحی شده بودند و پساحساس از نفوذ به بدن انسان، از آن عبور نمیکردند، بلکه با انرژی جنبشی خودنمیآمد درون بدن باقی میماندند و آسیب وارده به اندامهای داخلی قربانی را بیشتر میکردند.
این نوع مهماتی نبود که دایناسوریاها، که معمولاً با اهداف زرهیتشریح سنگین سروکار داشتند، در مسلسلهایشان بارگذاری کنند. این هیولاهای مکانیکیِ دایناسورمانندسرخوشیِ از همان ابتدا به چیزی به شکنندگی بدن انسان شلیک نمیکردند.
همهچیز فقطگران از رویفروریخته کینهتوزیِ محض بود.
«قتلعام»
«قتلعام» «قتلعام»هجوم «قتلعامشون کن»جان «قتلعام» «قتلعام» «قتلعامقتلعامقتلعامقتلعامقتلعامقتلعام»
مسلسلها میچرخیدند و تغییر مسیر میدادند و خطوط آتش و زوزههایشان با هم تلاقیآمدن میکرد. درختانِ نزدیک طوری سرنگون شدند که انگار موجی جزر و مدی آنها را بارفته خود برده است و در این لحظه بود که غیرنظامیان بالاخره فهمیدند باید فرار کنند.
غیرنظامیان عقب کشیدند و سعی کردند فرار کنند. صدای افسران اداری که در سیل شهروندانِفکر در حال فرار غرق شده بود، بهسختی شنیده میشد. دایناسوریاها به دنبالشان راه افتادند. آنهانمیآمد به جلو یورش بردند و با غرور، واناگاندرها و رجینلیفهای پیش رویشان را نادیده گرفتند.
اما در عین حال، خشم خاصی در آنها وجودزمانی داشت—خشم از همتایان هشتاد و ششِ خود که سرجان راهشان ایستاده بودند و از شهروندان جمهوری محافظت میکردند.
«لعنتی...!»
«گندش بزنن! جلوشون رو بگیرید!»
و در همان زمان، آودرهت در برابر شین به جلو یورشعذاب برد. هشت پای او تاب برداشت و خم شد و بدن صدبرآورده تنیِ این هیولای فلزی از حالت سکون به سرعتِ مضحکِ حداکثریاش جهید.
«انتقام»
با این حال، یورش او متوقف شد،تشریح چرا که میلانِ ریتو از پهلو بهپیوند دایناسوریا حملهور شد و به بدنش چسبید.
شین فریاد زد: «ریتو!»
«من کسی هستم که تو آخرین لحظات ستوان آودرهتزندهزنده اونجا بودم و بدرقهاش کردم! نه شما، کاپیتان! پس متوقفبرابر کردنِ این ستوان یکم باید وظیفهی من باشه، نه شما!»
میلان مانند عنکبوتی که به سمت شکارش میپرد، پاهایش را باز کرد و به بالایفروریخته برجک دایناسوریا چسبید. پاسخ ریتو درحالی شنیده شد که او در برابر نیروی لژیون که بدنشدردها را بهسرعت به اطراف میچرخاند تا این مزاحمِ چسبیده به خودش را دور بیندازد، مقاومت میکرد.
تنها سنسورهای نوری قرمزِجان میلان به سمت متصدیعذاب کفن و دفن چرخیدند.
«پس شما برید جلو، کاپیتان! الان هیچ شانسیجان برای متوقف کردن همهشون نیست، اما... اونا همفکر مثل ما هشتاد و شش هستن! متوقفشون کنید!»
فریاد از تهدل او باعث شد شینجان لبهایش را روی هم فشار دهد. سپسهنوز یک نفس کشید و پاسخش را داد.
«کارش رو بساز.»
«حتماً!»
اما متأسفانه، همانطور بود که ریتو میگفت. دایناسوریاها گارد پیشقراول لژیون بودند که به تعداد زیاد فرستادهاحساس شده بودند تا خطوط دفاعی مستحکم بشریت را در هم بشکنند. آنها واحدی بودند که برای زیرآرزو پا گذاشتن همهچیز، از مینها و موانع ضدتانک گرفته تا سربازان و حتی فلدرسها، طراحی شده بودند.
عقب راندن یورش آنها بدون هیچگونه امکانات دفاعی یا پشتیبانی توپخانه برای گروهی ازهنوز فلدرسها دشوار بود. بهخصوص رجینلیفها که تحرک را بر قدرت آتش و زره ترجیح میدادند،چشم چرا که برای ایستادگی در جای خود و سد کردن راه حریف، تجهیزات ضعیفی داشتند.
آنها میتوانستند از پسِ نبردی بربیایند که در آن حرکات لژیون را پیشبینی میکردند و قادر بودندآوردند در یک اقدامِ دفاع تهاجمی، یک یورش پیشدستانه انجام دهند. اما نه نبردی که در آن مجبوربرآورده بودند از واحدهایی در چند کیلومتریِ پشت سرشان محافظت کنند، آن هم بدون هیچ گزینهای برای عقبنشینی.
واحدهای فلزی نقرهای و شکننده با عجله یک خط دفاعی تشکیل دادند، اما درگیری آن با موج زرهی لژیون تنها چند لحظه طول کشید؛ دایناسوریاها بهسرعت آننمیآمد را در هم شکستند و شروع به پیشروی به سمت اهداف پشت سرشان کردند. درحین عبور، گلولههای ۸۸ میلیمتری به سمت لژیون شلیک شد، اما زره ضخیمشانمگه بدون هیچ لرزشی گلولهها را دفع کرد. دایناسوریاها با سرعتی که با وزن عظیمشان در تضاد بود، از چنگ فلدرسها لیز خوردند و از درگیری تنبهتن اجتناب کردند.
سرعت و وزن سنگینشان به سلاحی علیهآوردند اهداف انسانیشان تبدیل شد، چرا که دایناسوریاهاآمدن با سر به میان جمعیت پناهندگان شیرجه زدند.
تا زمانی که وِروُلفِ رایدن به جلو یورش برد، بیش از ده دایناسوریا به منطقه هشتاد و سوم نفوذ کرده بودند. آنها هنوز چند کیلومتر با پایانه شهر ایلکسچشم فاصله داشتند، جایی که قطاری در سکو منتظر حرکت بود و در حال حاضر پناهندگان را سوار میکرد. کسانی که داخل قطار یا منتظر روی سکو بودند خارج از خطکردیم آتش ماندند، اما گروهی از مردم در میدان ایستاده بودند و منتظر قطار بعدی بودند، و همچنین گروههایی در دوازده خیابانی که بهصورت شعاعی از میدان امتداد مییافتند، حضور داشتند.
همهی آنها برای نجات جان خود شروع به دویدن کردند و منظرهی شبانهی منطقه هشتاد و سوم راجان به گردابی از هرجومرج کشاندند. مردم از ترسِ منظرهی تهدیدآمیز و شلیک گلولههای دایناسوریاها پراکنده شدند و فرار کردند.رسیدن نه، آنها سعی کردند فرار کنند اما در عوض مدام به هم برخورد میکردند و راه یکدیگر را میبستند.
با وجود هزاران نفری که در میدان و جادهها جمع شده بودند، این یک فاجعه بود. غیرنظامیان مدام سر راه یکدیگر قراربرای میگرفتند و قادر به حرکت نبودند و صداهایی که سعی میکردند آنها را بهطور منظم راهنمایی کنند، در میان جیغها و زوزهی گلولههاهمرزمانش غرق میشدند. هیچ تخلیهی منظمی در کار نبود—تنها یک جمعیت کور و سردرگم برای شپردها تا با خیال راحت آنها را سلاخی کنند.
البته رجینلیفها نمیتوانستند به میان جمعیت بپرند و وِروُلف هم نمیتوانست با وجود مردمی کههنوز در خط آتش بودند، از توپ خودکار و مسلسلهایش استفاده کند. حتی اگر سعی میکرد ازنمیآمد بلندگوی خارجیاش استفاده کند تا آنها را دور کند، بعید بود این جمعیت وحشتزده گوش دهند.
«لعنتی...!»
واحدهای دشمن، این قتلعام—همهی اینها خارج از کنترل اوزمانی بود و او را ناامید میکرد. رایدن حتی نمیتوانست درداده کابین خلبانش از روی تلخکامی دندانهایش را به هم بساید.
«لعنت بهش... این دقیقاً مثل همونزندهزنده تهاجم گستردهست! اون خوکهای سفیدِ احمق! همینطوریاحساس میدوَن اینور و اونور و دستوپاگیر میشن!»
کلود صدای غرغر تورومورِ را از درون جابرووکجان که در کنارش میدوید، شنید.
کلود از درون بندرسنچ پاسخ داد:آوردند «منم قبول دارم که دستوپاگیرن، اما...جوش این اصلاً شبیه تهاجم گسترده نیست، تورو.»
این اتفاق یک سال پیش رخ داده بود، که حالا به نظر میرسید یکمورِ ابدیت از آن گذشته است؛ در روز سقوط نهایی جمهوری. تهاجم گسترده. در آن زمان،دوبارهی لژیون و در میان آنها دایناسوریاها نیز مانند بهمن بر سر غیرنظامیان آوار شدند. اما...
«اون موقع اینقدر پافشاری نمیکردن...داده اونا طوری آدم نمیکشتن کهآمدن انگار یه جور شکار انسانه.»
صدای مسلسلهای دایناسوریا سبک شد. شین متوجه شد که آنهازندهزنده در مقطعی، شلیک به غیرنظامیان با مسلسلهای سنگین را متوقفبرابر کرده و در عوض به مسلسلهای همهکاره روی آورده بودند.
دو مجموعه مسلسل چرخان روی برجک دایناسوریا وجود داشت. ظاهراً یکی از آنهاآمدن با یک مسلسل همهکاره تعویض شده بود: یک مسلسل ضدنفر با کالیبر ۷.۶۲رسیدن میلیمتر، که حتی آمایزهها هم بهندرت در جبهه فدراسیون از آن استفاده میکردند.
گلولههای کاملِ تفنگِ ۷.۶۲ میلیمتری میتوانستند بهراحتی در وسایل نقلیهی بدون زره و مصالح ساختمانی ضعیف نفوذآوردند کرده و آنها را نابود کنند، که به این معنی بود که برای کشتن انسانها بیش از حدآرزویی کافی بودند. و برخلاف گلولههای هیولاوارِ مسلسلهای سنگین، در صورت اصابت لزوماً اهداف خود را در دم نمیکشتند.
درحالیکه غیرنظامیان میدویدند، دایناسوریاها به پشتِ بیدفاع آنها شلیک میکردند و بیرحمانه آنها را درو میکردند. سرعت بالای شلیک باعث شد غرش گلولهها به یک زوزهی واحد شبیه بهوجودش جیغ یک گراز دیوانه تبدیل شود، اما زمانی که این صدا فروکش کرد، تنها چیزی که باقی ماند منظرهی هولناکِ اندامهای پارهپاره و جمعیتی بود که روی زمین افتاده بودندپروانههای و شکمهایشان دریده شده و محتویاتش بیرون ریخته بود. کسانی که جمجمههایشان مانند هندوانههای لهشده ترکیده بود یا نیمی از سرشان از بین رفته بود، تقریباً خوششانس به نظر میرسیدند.
«تچ...»
او نمیتوانست سنسورهای نوری یا صوتیاش را خاموش کند، بنابراین چارهای جز تماشای این صحنه وحشتناک نداشت. جیغهایدوبارهی ضعیف و صداهای گریه ناگزیر به گوشش میرسیدند. اما آنها اعصابش را خیلی بیشتر از زوزهی آشنای ارواحنفرتانگیز متشنج میکردند و گریههای یک کودک بهطور خاص در گوشش طنینانداز میشد و باعث میشد ناخودآگاه نوچ کند.
فقط نگاه کردن به پناهندگانِ درپشت حال مرگ همهچیز را روشن میکرد.میان هیچ راه نجاتی برای آنها وجود نداشت.
و تعدادشان آنقدر زیاد بود که نمیتوانست به آنها شلیک کند و خلاصشان کند. علاوه بر این، این یکمحضِ درگیری واقعی بود، بنابراین نمیتوانست هیچ گلولهای را هدر دهد. و او از سلاح کمریِ غیرقابلاعتمادش فقط برای خلاصبود—فرو کردن همرزمانش از عذاب یا کشتن خودش استفاده میکرد، به همین دلیل هیچ خشاب یدکیای برای آن حمل نمیکرد.
هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
حتی نمیتوانست آنها را زیر بگیرد، چرا که هر مادهی چسبندهای که ممکنآمدن بود به پاهای واحدش بچسبد، میتوانست تأثیر نامطلوبی بر حرکت یا جاخالی دادنشرسیدن داشته باشد. او این را میدانست، با این حال صدایشان همچنان به گوشش میرسید.
«خواهش میکنم» «کمکم کن»
دست کوچکی به سمتش دراز شد، اما شینعذاب فوراً تشخیص داد که این یک مین خودکششیبرابر است و با لگد آن را دور کرد.
...البته که مینهای خودکششی هم اینجا بودند. آنها واحدهای لژیونی بودند که برای سوءاستفاده از این نوع موقعیتها و حالاتبرابر روانیِ ناشی از آنها طراحی شده بودند. لِنا که از طریق لینک دادهها متوجه وضعیت شده بود، فوراً به بقیه واحداسیر دستور داد هوشیار بمانند. و پس از یک لحظه تردید، همان هشدار را از طریق بلندگوی خارجی به شهروندان جمهوری داد.
«بیاحتیاط به مجروحان یا کشتهشدگان نزدیک نشید.جان به هیچ صدایی که درخواست کمک میکنه گوشفکر ندید، مگه اینکه شخصاً اون فرد رو بشناسید.»
صدایش سردیِ ساختگیای داشت، آنقدر کهپشت تحت فشار و مضطرب به نظرمیان میرسید، مانند شیشهای در آستانهی شکستن.
چراغهای خیابان مدتها پیش توسط گلولههای سرگردان از بین رفته بودند و با توجه بهدوبارهی اینکه تنها منبع نور در این تاریکی، آتشهایی بود که اینجا و آنجا میسوخت، یکآرزو نفر بهسختی میتوانست یک مجروح افتاده روی زمین را از یک مین خودکششی تشخیص دهد.
و بنابراین لِنا، یک شهروند جمهوری، مجبور بود بهداده دیگر شهروندان جمهوری دستور دهد که خودشان را نجاتپیوند دهند، حتی اگر این به معنای رها کردن هموطنانشان باشد.
اما سپس فوران شعلهای در تاریکی شب امتداد یافت، انگار که میخواست با تمسخر روشنفکر کند که این اندوه تنها هیزم این آتش را بیشتر میکند. یک شعلهافکن—سلاحی که نه توسطتمام نیروهای زمینی، بلکه توسط مهندسان رزمی استفاده میشد—به قویترین واحد زمینی، یعنی دایناسوریا متصل شده بود.
شعلهافکنها سلاح ناشناختهای برای استفاده علیه انسانها نبودند، اما در مقایسه با مسلسلهای سنگین، چهفروریخته رسد به برجک تانک، برد آنها بسیار کوتاه بود. فوارهی سوخت بهسختی به صد متر جلوتردردها میرسید، که عملاً آن را در مقایسه با سایر تسلیحاتش به یک تفنگ آبپاش تبدیل میکرد.
و با اینآوردند حال دایناسوریا اززندهزنده آن استفاده کرد.
نازل یک شعلهافکن به دهانهی آن اضافه شده بود که از آن خط آتشی کشیده و تقریباً مضحک بیرون میداد. آنهادردها با نادیده گرفتن تمام قراردادها و قوانین نبرد تانکها به جلو حرکت میکردند و انسانهای کندی را که سعی میکردند از دستشانمیریزد فرار کنند، میسوزاندند و دود میکردند. شعلههای ناپالم که از هزار و سیصد درجه سانتیگراد فراتر میرفت، بدن انسان را جزغاله میکرد.
سنسورهای نوری دایناسوریا احتمالاً دارای سنسورهای ضدنفرِ متصل به خود بودند،عذاب اما حتی آن هم توسط شعلههای آتش مختل شده بود. درحالیکهمحضِ سایههایشان از میان آتش میگذشت، سنسورها دیوانهوار به اینسو و آنسو میچرخیدند.
نگاهشان تقریباًتجربه شادمانه بهاینکه نظر میرسید.
آنها به معنای واقعی کلمه دیوانهوار میرقصیدند، به اینسو و آنسو میدویدند و سایههای پیچیدهای در میان آتشهای در حال سوختن میانداختند. نور و تاریکی بهطرز رازآلودی باتمام هم تلاقی میکردند و در یک لحظهی کورکننده، یک واناگاندر اجازه داد تا یک مین خودکششی به یکی از پاهایش نزدیک شود. مین یک لحظه قبل از اینکه بانوبت لگد دور شود، منفجر شد. به دلیل وزن واناگاندر، پای آن به جای اینکه به هوا پرتاب شود، افتاد و یک غیرنظامیِ مجروحِ بدشانس—یا شاید هم خوششانس—را له کرد.