چپتر 184: دنیای مهربان و زیبایی که ملکه ماریِ زیبا و مهربان وعده داده بود
0«تو در نهایت فقط یه نمادی. چراخانوادهاش باید در قبال هشتاد و ششیا احساسآموزش مسئولیت کنی؟ در قبال یه مشت سرباز ساده؟»
اگر واقعاً چیزی جز یکدرگذشته نماد نبود، نیازی نداشت اینکاملاً مسئولیت را به دوش بکشد.
وقتی این سؤال بیمقدمه از او پرسیده شد، فردریکا با خود فکر کرد که بالاخره وقتش رسیده است. خاندان امپراتوری آدل-آدلر بهاسپرِ حاکمانی دستنشانده تنزل یافته بودند و بهندرت خود را به اشراف ردهپایین نشان میدادند، چه رسد به مردم عادی. از آنجا که پدرش،حفظ امپراتور، درگذشته بود و او در نوزادی بر تخت نشسته بود، کاملاً طبیعی بود که شهروند یک کشور دیگر هویت واقعیاش را نشناسد.
اما افعیای که اکنون روبهرویش قرار داشت، آمتیستوسِ خاندان ایدیناروک بود؛ کسی که قدرتهای اسپرِاکنون او، خرد و بینشی در حد امور ماوراءطبیعی به او بخشیده بود. فردریکا آنقدر سادهلوحسادهلوح یا خوشبین نبود که باور کند میتواند رازش را برای همیشه از او پنهان نگه دارد.
بنابراین با احتیاط با اودورگه روبهرو شد و نقاب خونسردیاش رانپذیرفتند حفظ کرد تا متوجه چیزی نشود.
«من...»
روی کاغذ، پیشینه فردریکا اینطور نشان میداد که او فرزند نامشروع یک اشرافزاده قدرتمند است. اشراف امپراتوری از بچههای دورگه بیزار بودند، بنابراین خانوادهاش هرگز او رابخشیده بهطور علنی نپذیرفتند، اما بهعنوان یک دختر اشرافزاده، آموزش عالی و مناسبی دریافت کرد. او توسط یکی از اشرافِ حامیِ رئیسجمهور، ارنست زیمرمن، تحت سرپرستی او قرار گرفتاشرافزاده و بنا به خواستهی خانواده پدریاش، به گروه ضربت هشتاد و ششم فرستاده شد؛ گروهی که هم بهعنوان یک یگان زبده و هم بهعنوان ابزار تبلیغاتی عمل میکرد.
فردریکا خودش را آماده کرد تا جوابی را که از قبلواقعیاش بر اساس این پیشینهی دروغین آماده کرده بود، به زبان بیاورد.قدرتهای همان جوابی که از دختر یک اشرافزادهی نظامی امپراتوری انتظار میرفت.
«من، فردریکا روزنفورت، تنها اشرافزادهی امپراتوری در این گروه ضربت هستم. حتی اگر اجدادم من رو بهدریافت رسمیت نشناسن، من غرور اشراف این کشور رو حفظ میکنم و در میدان نبرد میایستم تا سربازها روفرستاده هدایت کنم. حتی اگه فقط یه نماد باشم، باز هم یه سربازم و حفظ روحیه، وظیفهی اصلی منه.»
ویکا یک بار پلکامپراتور زد. «که اینطور. پس شرایطینشسته داری که نمیتونی فاششون کنی.»
«...!»
«لو دادن چیزی که ازت پرسیدهطبیعی نشده، مثل اینه که علناً به دروغگوییاما اعتراف کنی... تو اصلاً دروغگوی خوبی نیستی.»
این بار نوبت فردریکا بود که زبانش بند بیاید. درحالیکه رنگ از رخسار فردریکا میپرید، ویکا با سردیتوسط به او نگاه کرد. او نمیتوانست احساساتش را پنهان کند. فقط کافی بود کمی او را دستپاچه کندگروهی تا بلافاصله رنگش بپرد. آیا واقعاً برای گفتن یک دروغ ساده، آدم باید اینقدر به خودش فشار میآورد؟
اگر او واقعاً در یک خانوادهی اشرافی به دنیا آمده بود، باید از همان کودکی آموزش میدید تا احساسات و حالات چهرهاشقرار را کنترل کند، اما به نظر میرسید فردریکا هرگز چنین آموزشهایی ندیده است. و اگر خانوادهی پدریاش آنقدر برایش ارزش قائل نبودند کهدارد چنین چیزهایی را به او یاد بدهند، احتمالاً شرایط او آنقدرها هم که خودش فکر میکرد یا ویکا شک کرده بود، مهم نبود.
ویکا شروع کرد: «خب، نمیتونم بگم کهکشور شرایطت خیلی برام مهمه، برای همین قضیهاکنون رو همینجا رها میکنم. با این حال...»
شاهزادهی افعیصفت میخواست حرفش را ادامه دهد، اما ناگهان سرش را کج کرد. حالا که فکرش را میکرد، فردریکا بیش از حد بهاسپرِ شین نزدیک بود؛ کسی که شاید اهل جمهوری بود، اما همچنان از نوادگان مستقیم مارکی نوزن به شمار میرفت. اگر او از شاخههایحفظ فرعی این خط خونی به دنیا آمده بود، شاید بهاشتباه قدرت و وظیفهی خاندان نوزن را از آنِ خود میپنداشت. اگر اینطور بود...
«...سعی داری از چی محافظت کنی؟ ازخانوادهاش سربازها، یا از وجدان خودت که ازآموزش رها کردن و آسیب زدن بهشون وحشت داره؟»
«من... من...»
«باید بتونی این تفاوت رو درک کنی. اگه ترس از خیانت به وجدانت باعث میشه باقرار وجود نداشتن قدرتِ محافظت ازشون، اصرار به دخالت داشته باشی و در نهایت تلاشهات برای کمک بامیتواند شکست مواجه بشه و فقط به فرار کردنت ختم بشه، همون بهتر که از اول رهاشون میکردی.»
بیچهره به شبکهی منطقهای.
درست مانند اولین حملهیامپراتور گسترده، تماشای ویرانههای وطنش هیچنشسته احساسی را در او برنمیانگیخت.
درحالیکه منظرهی مقر در حال سوختنِ ارتش ملی بار دیگر در حسگراما نوریاش منعکس میشد، این فکر از ذهن دایناسوریایی که با نام بیچهرهبینشی شناخته میشد، عبور کرد؛ شپردی که زمانی به نام واتسلاو میلیزه شناخته میشد.
بدنه و برجک او پشت به مجسمهیشهروند سنت مگنولیا قرار داشت؛ مجسمهای که درافعیای میان شعلههای آتش در حال فرو ریختن بود.
تمامی مناطق جمهوری سن مگنولیا با موفقیت تصرف شد. تمامی مراحل عملیات پسیونیس اکنون تکمیل شده است.
واحدهای فرماندهی اطراف که به نظر میرسید از این نتیجه راضی هستند، حسگرهایافعیای نوری خود را به سمت بیچهره چرخاندند. همهی آنها دایناسوریاهایی بودند که باماوراءطبیعی باورهای کینهتوزانهی سربازان کودک تسخیر شده و به لژیونهای انتقامجو تبدیل شده بودند.
زمانی، آنها بهعنوان هشتادنشسته و شش شناخته میشدند.کشور اما نام جدیدشان این بود...
بیچهره به تمامی واحدهای فرماندهی در شبکهی منطقهای؛ خطاب به تمامی آگنوسها.
با استفاده از دادههای جمعآوریشده از نمونهی اولیهی نوع تحرک بالا که توسط زلن بیرکنباوم توسعه یافته بود - با اسم رمز میسترسخرد - و آزمایشهای مربوط به نوع نبردناو تهاجمی دوزیست، شورتوال، و نوع نبردناو سطحی، فردیناند، واحدهای فرماندهی توانسته بودند به جاودانگی دست یابند.متوجه آنها ارتقا یافته و به آگنوس تبدیل شده بودند؛ موجوداتی که با تیغهی انسانها کشته نمیشدند و قادر بودند پس از مرگ دوباره برخیزند.
بهمنظور نابودی پایگاههای باقیماندهی نفوذ بشر، عملیات بعدی اکنون آغاز خواهد شد. شبکهی منطقهای اول موظف است با جمعآوری اطلاعات از نیروهای بازماندهی جمهوری، در راستای فتح جمهوری فدرال گیاد اقدام کند.
با وجود اینکه خیلی از وقت خواب گذشته بود، لِنا نمیتوانستطبیعی بخوابد. او درحالیکه شال و لباس خواب به تن داشت، پشت میزداشت اتاقش نشسته بود و ذهنش پر از افکار پیدرپی و بیوقفه بود.
پایگاه اصلی گروه ضربت، یعنی روستکامر، دیگر امن نبود. در این وقت شب، تمام پردهها باید کاملاً کشیده میشدند و با اجرای قانونخرد خاموشی، دفتر کار کاملاً تاریک بود. حالا که همه در خواب عمیقی فرو رفته بودند، فضای پایگاه تا حدودی خفهکننده به نظر میرسیدمتوجه و تیپی با حالتی خوابآلود زیر نور چراغ مطالعه نشسته بود و بهوضوح کلافه بود. لِنا با لبخندی زورکی به گربه نگاه کرد.
«...میدونی، میتونی بری بخوابی.»
گربه به او میو کرد، که احتمالاً نشانهی مخالفت بود؛ انگار میخواست بگوید که نمیخواهد بدون او بخوابد، یایکی برای استراحت کردن بیش از حد مضطرب است، یا چیزی شبیه به این. گربهی سیاه و لوس، چشمان سبزشزبده را برای او پلک زد. لِنا درحالیکه با محبت روی سرش دست میکشید، دوباره در افکار پیچیدهاش غرق شد.
قطاری در حال سوختن. جیغ و فریاد و رنگ شعلهها. وطنش، جمهوری سن مگنولیا، که مهروموم شده و به ضیافتی فاسد از انتقام تبدیل شده بود. شهروندان جمهوری که برای حفظ جانشانماوراءطبیعی به داخل گرانمور فرار میکردند. صدای شلیک گلولههایی که مثل تشویق تماشاچیان به گوش میرسید. اخگرهایی که مانند آتشِ اردوگاه به هوا برمیخاستند. دیوارهای فروریختهی قلعهای که نتوانست نجاتشان دهد، که رهایشان کرد،بیزار که آنها را به حال خود گذاشت تا بمیرند. رنگهای آتش و خون. صداهای نفرت و کینه. دستههایی از پروانههای ریزماشینهای مایع که به سمت آسمان اوج میگرفتند، گویی به بهشت صعود میکردند.
ارواح هشتاد و شش که با انتخاب نفرت و عطش انتقام،نشناسد به چوپانها تبدیل شدند و به صفوف ماشینهای کشتار پیوستند. صداهایشاناسپرِ که شعار میدادند، فریاد میکشیدند و فقط یک چیز میخواستند: کشتار.
ما انتقاممون رو میگیریم.
سطحی از نفرت و کینه که بههیچوجه با تصویر او از ستوان لو آودرهت همخوانی نداشت. مردی که از روی میل به نجات همسر وتحت فرزندش، تصمیم گرفت هویت خود را بهعنوان یک آلبا پنهان کند و برای جنگیدن به منطقه هشتاد و ششم برود. همان مردی که در پادگان اسکادرانزبان پیشتاز، در محل دفع نهاییشان، نگران آن بچهها و جاگرناتهایشان بود. کسی که هر شش ماه یک بار، قدم برداشتن آنها را بهسوی مرگ تماشا میکرد.
آیا موفقآنجا شد کینهاشامپراتور را تسکین دهد؟
او حاضر بود اجازه دهد بچههایی که مراقبشان بود، او را بکشند.اما او خودش را صرفاً به خاطر شهروند جمهوری بودن، گناهکار میدانست. آیابینشی کشته شدن به دست ریتو، همان کفارهای بود که آرزویش را داشت؟
اگر حتی آودرهت هم گناهکار بود، آیا سایرکشور شهروندان جمهوری که آنجا قربانی خشم هشتاد وروبهرویش شش شدند، اجازه داشتند با مرگشان تاوان پس بدهند؟
آیا آن چشمانداز جهنمی، آن دوزخ مرگ و کینه، همان چیزی بودبهعنوان که آن هشتاد و ششهای بیشمارِ کشتهشده و آن رئیس پیرِ بخشزیمرمن تعمیرات در پایان نفرتشان آرزو میکردند؟ در پایان خشمشان؟ اگر اینطور بود...
این افکار لِنا را رها نمیکردند و خواب ارزشمندش را از اوشهروند میگرفتند. هر بار که چشمانش را میبست، صدای جیغ شهروندان جمهوری و نفرتایدیناروک هشتاد و ششها را میشنید. چطور کسی میتوانست در این وضعیت استراحت کند؟
اما ناگهان، صدای تقتق نرم و محتاطانهای روی در،هویت سکوت شب را شکست. تیپی گوشهایش را تیز کردآمتیستوسِ و زودتر از لِنا خودش را به در رساند.
«لِنا؟ هنوز بیداری؟»
شین بود.
لِنا از جایش بلند شد و با خود فکر کرد که چه چیزی اودیگر را به اینجا کشانده است. لحظهای که صدای او را شنید، روحیهی گرفتهاش تااسپرِ حدودی بهتر شد و بلافاصله به خاطر آن هیجانِ لحظهای و بیقیدوشرط، احساس گناه کرد.
جواب داد: «آره، چیزی شده؟»
در را باز کرد و شین را دید که با چهرهای درهمرفته آنجا ایستادهافعیای است. با وجود اینکه شب بود، او لباس کامل نظامی به تن داشت وبخشیده کراواتش کاملاً مرتب بود. پشت سر او، آجودان لِنا، ستوان دوم ایزابلا پرشمن ایستاده بود.
«ستوان دوم همینقدرتمند رو گفت، اما...بیزار میبینم که واقعیت داره.»
«ها؟»
نزدیک به یک ماه میشد که زلن در محفظهی محافظتشدهاش به حال خود رها شده و تمام ارتباطش با دنیای بیرون قطع شده بود. پس ازماوراءطبیعی آغاز دومین حملهی گسترده، شین حتی یک بار هم به دیدن او نیامده بود. ویکا نیز پس از حمله تنها یک بار او را دیده بودمیداد و از آن زمان به بعد دیگر به ملاقاتش نیامده بود. پرسنل اطلاعاتی که تا پیش از این او را مدیریت میکردند نیز دیگر هیچکجا دیده نمیشدند.
اگر او انسان بود، این دورهی طولانی حبس در سکوت و تاریکی مطلق غیرقابلتحملافعیای میشد، اما زلن یک لژیون بود، بنابراین انزوایش مسئلهی بیاهمیتی به شمار میرفت. ارتش فدراسیونآنقدر این را میدانست، پس این کار نباید با هدف بازجویی یا شکنجه انجام شده باشد.
آنها یا در حال بررسی اطلاعاتی بودند که اوبهطور در اختیارشان قرار داده بود، یا کلاً از اوتوسط بهعنوان یک منبع اطلاعاتی قابلاعتماد قطع امید کرده بودند.
...او فقط میتوانستپدرش امیدوار باشد که موردنوزادی دوم حقیقت نداشته باشد.
زلن درحالیکه در تاریکیِ خاموشِ سلولش نشسته بود، با آهی بیصدا اینطور فکر کرد. او اجازه داده بود فدراسیون دستگیرش کند تا لژیون بشریت را نابود نکندبخشیده و چوپانها را متوقف سازد؛ چوپانهایی که اکنون نه با آخرین فرمان امپراتوری، بلکه با عطش انتقامجویی خودشان هدایت میشدند. اما حالا تمام اطلاعاتی که به آنهانامشروع داده بود زیر سؤال رفته بود و احتمالاً اطلاعات مربوط به روند خاموش کردن لژیون را نیز بهعنوان اطلاعات جعلی رد میکردند. او نمیتوانست چنین اجازهای بدهد.
اما در همان لحظه،نشسته دوربینها و میکروفونهای متصل بهدیگر محفظه از بیرون روشن شدند.
«تو نمردهای... خب، نه، فکر کنمبیزار از نظر فنی مرده باشی. اما هنوزدختر از کار نیفتادی، مگه نه، زلن بیرکنباوم؟»
در تصویر پیکسلیِ دوربینِ ارزانقیمت، افسر جوان و ناآشنایی ایستاده بود. به نظر میرسید حدوداً بیست ساله باشد. یک اونیکس اصیل با چشمان و موهای کاملاًکسی سیاه که یادآور آسمانِ شبِ بدون ستاره بود. او ویژگیهای رنگپریدهی معمولِ اشراف امپراتوری را داشت، حالت چهرهاش به سردی و بیرحمی یک نیزه بود ومتوجه چشمان کشیدهاش با تحکم میدرخشید. او مانند یک تیغهی تیز و مرگبار بود؛ تیغهای که هر کسی را که جرئت میکرد لمسش کند، بیصدا و بیدردسر میبرید.
روی بازوبند او نشان یگانی به شکل یک دست اسکلتی نقش بسته بود کهاکنون شمشیر بلندی را در میان شعلههای طیفی در چنگ داشت. زلن غرق در نفرتیآنقدر سرد شد. حتی صدای الکترونیکیاش، با وجود مصنوعی بودنش، رنگوبویی از کینه در خود داشت.
...خاندان نوزن.
این نشان متعلق به یک یگان زبده در خدمت خانوادهای بود که بر امپراتوریدیگر و ارتش امپراتوری حکومت میکردند. آنها به فلدرسهای شخصیسازیشده مجهز بودند و تنها از کسانیخرد تشکیل میشدند که خون نوزن در رگهایشان جریان داشت؛ آنها قویترین برگ برندهی اونیکسها بودند.
«یاتارای نوزن هستم.نشسته وارث خاندان نوزن وکشور فرماندهی لشکر استخوانهای دیوانه.»
صدای بم او در اتاق طنینانداز شد که با رفتارهویت باوقار و برقِ سرد و خونسردِ چشمانش همخوانی داشت. تندی لحنکسی او میتوانست بیشتر مردم را مرعوب کند، اما زلن بیتفاوت ماند.
من حرفی با هیچکدوم از نوزنها ندارم، بهجز شینی، از نوادگان فاتحان.
اینکه کسی دوباره به اینجا آمده بود، نشان میداد که فدراسیون قصد دارد اطلاعات بیشتری از اوداشت بیرون بکشد. شاید آنها به زلن، به چشم یک واحد لژیون اعتماد نداشتند، اما همانطور که اورازش زیرکانه نتیجهگیری کرده بود، در نهایت پذیرفته بودند که اطلاعاتی که او میتواند ارائه دهد، دقیق است.
در این صورت، هنوز جای مانوری برای این نوع مذاکره وجود داشت.نشناسد حتی اگر این به معنای اجازهی ادامهی کار به لژیون و بیکفاره ماندنبینشی گناهانش بود، او حاضر نبود با آنها، از بین تمام آدمها، صحبت کند.
یاتارای لبخند محوی زد، گویی به نیت او پی بردهعلنی بود. لبخندی از روی محاسبات سرد بود. پوزخند حاکمی کهاشرافِ به کسانی که زیر پا له میکرد، هیچ رحمی نشان نمیداد.
«حالا که فکرش رو میکنم، تو از یه خانوادهینشسته سطحپایینِ پیروپ اومدی، مگه نه، بیرکنباوم؟ در واقع، منطقیهاما که از یه اونیکس کینه به دل داشته باشی.»
...
نفرت او نسبت به اونیکسها. نسبت به فاتحانی مثل او. خشمی کهبهعنوان در طول هزار سال رسواییهای مکرر انباشته شده بود؛ این احساس بسیارزیمرمن شدیدتر از آن بود که بتوان آن را صرفاً یک «کینه» نامید.
«اما تو اصلاً درامپراتور جایگاهی نیستی که بتونیتخت چنین حرفایی بزنی، هیولای قراضه.»
با وجود اینکه آنها از یک خط خونی بودند، آن پسر خوشقلب هرگز کاری را که این مردِ نوزن کرد،کسی انجام نمیداد؛ اینکه با بیخیالی او را با همان اصطلاح تحقیرآمیزِ رایجی صدا کند که انسانها برای لژیون به کار میبردند.احتیاط او به زلن یادآوری کرد که دیگر انسان نیست، بلکه فقط تکهای آهنپاره است که باید دور انداخته و نابود شود.
«اگه نخوای چیزایی رو که میدونی به اشتراک بذاری، برای ما فرقی نمیکنه. فقط از شرت خلاص میشیم... و اینایدیناروک فقط به ضرر توئه. اگه نخوای حرف بزنی، این آرزوی توئه که برآورده نمیشه، نه ما. این روی وجدانت سنگینی میکنهبنابراین و دیگه هیچ امیدی برات باقی نمیمونه. تمام چیزایی که برای رسیدن بهشون تلاش کردی، نابود میشه و به باد میره.»
سکوت اواشرافزاده دیگر ابزاریبچههای برای مذاکره نبود.
«حالا که فقط یه ماشین بیجانی، تشنهی فرصتی هستی تا کار مفیدیشهروند انجام بدی و جون آدمها رو نجات بدی. همینطوره، مگه نه، زلنآمتیستوسِ بیرکنباوم؟ اگه اطلاعاتی داری، همین الان و همینجا بریزش بیرون. و بعد...»
او احتمالاً از ورای سکوت زلن، افکارش را میخواند.هویت این نوزنِ نسل جدید با پوزخندی مغرورانه و بیرحمانهآمتیستوسِ که برازندهی خط خونی فاتحان بود، به او نگاه کرد.
«...ما تصمیم میگیریمتخت که حرفات ارزشیطبیعی دارن یا نه.»
پس از اینکه یاتارای به یک افسر اطلاعاتی دستور داد تا آخرین قطرهی اطلاعات را از او بیرون بکشد، اتاق حبس را ترک کرد. با عقبنشینیسرپرستی جبههی غربی، محفظهی زلن نیز باید جابهجا میشد. مقر فعلی ادارهی اطلاعات در یک روستای متروکه قرار داشت و محفظهی او در سرداب کلیسای آنجا نگهداریبیاورد میشد. قرار دادن زنی که ده سال پیش مرده بود و اکنون یک شبح مکانیکی به شمار میرفت در استراحتگاه مردگان، طعنهی تلخی در خود داشت.
یاتارای از درهای فلزی ضخیمی که در ورودیتخت سرداب نصب شده بودند گذشت و سپس کاملاً ناگهانی،نشناسد شانههایش را پایین انداخت و شروع به غرولند کرد.
«آاااه، خدایتخت من. اینکاملاً کار خیلی استرسزاست.»
او درحالیکه اخم کرده بود سرش را پایین انداخت و بدون ذرهای وقار یا انگیزه، قوز کرد. رفتار خشن او در چند لحظه پیش و آن حالوهوای رعبآورِ رئیس بعدیِ خاندان جنگجوی بزرگکند نوزن، بدون هیچ ردی از بین رفته بود. ستوان یکمی که بهعنوان افسر امنیتی خدمت میکرد، با تعجبی آشکار به او خیره شد و برای لحظهای فراموش کرد به او ادای احترام کند.بهعنوان یاتارای از بیادبی افسر ناراحت نشد، یا بهتر است بگوییم اصلاً متوجه آن نشد. درست مانند خانوادههای سلطنتی در گذشته، مردم عادی به اندازهی مگس روی دیوار هم ارزش توجه او را نداشتند.
«انگار پسر سوم و اعصابخردکنِ ارنفرید و اون رئیسجمهور لعنتی که مثل همیشه ترسناکه کافیعالی نبودن، حالا اون عجوزهی نفرتانگیز برانتولوت هم از کوره در رفته. همه خیلی زورگو شدن.خانواده چرا من باید همهی اینا رو تحمل کنم؟ مگه چیکار کردم که حقم این باشه؟»
درحالیکه یاتارای با ناامیدی روی خودش خمنوزادی شده بود، یوشکا که بیرون منتظرش بود،دیگر با لحنی تمسخرآمیز او را صدا زد.
«پس، نوزن، بالاخره اعتراف کردی کهشهروند قراره رئیس بعدی باشی... خودت رواما اینطوری به خانم زلن معرفی کردی، نه؟»
یاتارای بانوزادی نارضایتی لبولوچهاشنشسته را آویزان کرد.
«دلیلش اینه که برادر بزرگترم، میتز، بهعنوان جانشین انتخاب شده. من هیچ علاقهای به پیروی از اوندریافت ندارم، اما بچههاش همه دخترن و اون یکی برادرم، توتسوکا هم تو جنگ کشته شده، که ازششم نظر فنی من رو به نفر بعدی برای جانشینی این عنوان تبدیل میکنه... البته ترجیح میدم اینطور نباشه.»
او باید آنقدر از ایدهی جانشینی متنفر بوده باشد که حتی پس از پذیرش اجتنابناپذیر بودن آن، احساس میکرد مجبور است تأکید کند که چقدر اینکسی نقش را نمیخواهد؛ آن هم نه یک بار، بلکه دو بار. خاندان نوزن، خانوادهای که حتی در زمان جوانیِ امپراتوری نیز قدیمی محسوب میشد، پرجمعیت بود ونشود اعضای بسیاری داشت که در دولت، ارتش و شرکتهای بیشمار نفوذ کرده بودند. اما خدمت بهعنوان رئیس چنین خانوادهای، آنقدرها هم که آدم فکر میکرد جذاب نبود.
اگرچه این موقعیت نویدبخش قدرت عظیمی بود، اما مسئولیتها و تصمیماتی که فرد باید برروبهرویش عهده میگرفت نیز به همان اندازه بزرگ بودند، چه رسد به دسیسهها و طمعهایی کهخوشبین در معرض آنها قرار میگرفت... آن هم در کنار هزار سال تاریخ، کینهها و مرگومیرها.
«و بعدش هم نوهی رئیس فعلیه کهشهروند سال پیش پیداش شد. در نهایت، اونافعیای از شرکت تو رقابت جانشینی نوزن کنارهگیری کرد.»
یوشکا هومی کرد و دستبهسینه ایستاد. تمام پسرانِ رئیس فعلی خاندان نوزن، یعنی سیئی نوزن، یا فرار کرده بودند، یا بر اثر بیماری و یا در جنگ کشته شده بودند کهپدریاش این موضوع، مشکل جانشینیای را به وجود آورده بود که خاندان نوزن سالها با آن دستوپنجه نرم میکرد. این چیزی بود که یوشکا، یکی از اعضای خانوادهی اشرافی مایکا، دربارهاش شنیدهاجدادم بود. درگیریهای قدرت در درون خاندان نوزن سرانجام زمانی فروکش کرد که میتز - پسر بزرگِ برادر کوچکترِ مارکی نوزن - و برادر کوچکترش، یاتارای، بهطور موقت بهعنوان وارثان نامیده شدند.
اما سپس مشخص شد که نوهی مارکی، یعنیتخت شینی، هنوز زنده است و این موضوع مسئلهیواقعیاش جانشینی را در پشت پرده بیشتر متزلزل کرد.
یوشکا گفت: «منظورم اینه که شین هیچ پشتوانهای نداره. اونواقعیاش آموزشی رو که اشراف امپراتوری میبینن ندیده، برای همین حتی اگهقدرتهای بهزور اون رو بهعنوان وارث منصوب کنید، نمیدونه باید چیکار کنه.»
«البته اگه با یکی از دخترهایطبیعی میتز ازدواج میکرد، هم من و هماما میتز با کمال میل ازش حمایت میکردیم.»
اما خانوادههای شاخهی فرعی نوزن دخترانی در سن ازدواج داشتند و دخترانبهعنوان مارکی سیئی با خانوادههای اشرافی بزرگ دیگری ازدواج کرده بودند. یوشکا بازیمرمن این فکر که احتمالاً آنها هم پیشنهاد مشابهی داده بودند، پاسخ داد:
«این کار عملی نیست.»
هر چه باشد، شین همین حالا هم یک دوستدختر داشت. علاوه بر این، ایدهی ازدواجِروبهرویش ترتیبدادهشده برای اهداف سیاسی، درحالیکه روابط عاشقانه برای صیغهها و معشوقهها محفوظ بود، یکی ازخوشبین ارزشهای فدراسیون به شمار میرفت. برای شین که اهل جمهوری بود، پذیرش چنین چیزی سخت بود.
یاتارای نفسش را بیرون داد: «آره، اینطور به نظردیگر میرسه. رئیس فعلی نمیخواد بارِ نام نوزن رو رویداشت دوش نوهاش بذاره. و احتمالاً در مورد مایکاها هم همینطوره.»
«...خب، آره. مارکیز میخواد شین بچهیبیزار عزیزش بمونه و خودش هم توبهعنوان چشمای اون یه مادربزرگ مهربون باقی بمونه.»
یوشکا میتوانست درک کند؛ هم احساس مارکیز گلدا مایکا را و هم احساس مارکی نوزن را. شین بچهای بود که خون آنها را در رگهایشایدیناروک داشت، اما کسی بود که مجبور نبودند در کنارش مثل رؤسای خانواده رفتار کنند. نوهای که میتوانستند او را بزرگ کنند، بدون اینکه مجبور باشندخونسردیاش به چشم مهرهای برای بقای خاندان یا سربازی برای تقویت قدرتشان به او نگاه کنند؛ نوهای که میتوانستند بهسادگی و بدون قیدوشرط دوستش داشته باشند.
بچهای مانند او چیزی بود کهشهروند آنها، بهعنوان اشراف سابق امپراتوری، هرگزاما اجازهی امیدواری به داشتنش را نداشتند.
با این حال،تخت یاتارای حالت چهرهی کمیشهروند عجیبی به خود گرفت.
«...نه، ممکنه هم رئیس خانواده وبیزار هم مارکیز مایکا همچین احساسی داشتهبهعنوان باشن، اما قضیه فقط این نیست.»
یوشکا با کنجکاوی به یاتارای خیره شد، اماتخت یاتارای نگاهش را پاسخ نداد. چشمان سیاهش؛ آن نگاهنشناسد بیرحمانه، در تاریکی خط خونی نوزن غرق شده بود.
«ریپر بیسرِ گروه ضربت. تکخال و فرماندهی یگان زبده و برگ برندهی فدراسیون... پادشاه جنگجویروبهرویش هشتاد و شش. هم مارکی نوزن و هم مارکیز مایکا اونقدر احمق نیستن که باخوشبین این وضعیتِ افتضاحِ جنگ، برای به دوش کشیدن نام خانواده بهش گیر بدن. واقعیتِ ماجرا همینه.»
تنها نیمی از ماه از عملیات در جمهوری گذشته بود. خطوط مقدم دهها کیلومتر به عقب رانده شدهداشت بود و تا الان، غرش دوردست توپخانهها به صدای پسزمینهی روزمرهی پایگاه روستکامر تبدیل شده بود. و بهبرای همین ترتیب، زندگی روزمرهی کاپیتانها و معاونانشان نیز با اضافهشدن آموزشهای منظمِ فرماندهیِ سطح بالا تغییر کرده بود.
درحالیکه رایدن به سخنرانی کارکنان تدارکات لشکر دوم زرهی گوش میداد، به کمبود فعلی افسران ستاد ارتش فکر میکرد.یکی بسیاری از سربازان، درجهداران و افسران ستاد در جریان دومین حملهی گسترده جان خود را از دست دادند وزبده افراد بسیار بیشتری در عواقب پس از آن و در تلاش برای حفظ بنبست در هر جبهه کشته شدند.
از سوی دیگر، گروه ضربت تعداد افسران ستادیِ بیشتر از حد مقرری داشت که برای کمک به افسران گروهانی مانند رایدن و سایر کاپیتانها و معاونانی کهقدرتهای فاقد اختیار بودند، در نظر گرفته شده بودند. این افسران ستاد میتوانستند در هر زمانی برای کمک به یگانهای سایر جبههها دوباره اعزام شوند. بنابراین برای اطمینانروی از اینکه سربازان جوان در غیاب آنها از مدیریت موقعیتها عاجز نمانند، افسران ستاد داوطلب شدند تا بهنوبت سخنرانیهای ویژهای مانند این را برای آنها برگزار کنند.
اما در این میان،کاملاً گروه ضربت هنوز دستورات بعدیهویت خود را دریافت نکرده بود.
در حقیقت، مکانی که قرار بود در مرحلهی بعد به آنجا اعزام شوند از قبل مشخصروبهرویش شده بود، اما دستورات مربوط به مأموریت بعدیشان یا هرگونه اطلاعات پیشزمینهای دربارهی آن، هنوز به دستکند رایدن نرسیده بود. آیا آنها در تعیین دقیق مقصد مشکل داشتند، یا نگران درز کردن اطلاعات بودند؟
«...نه اینکه دیگهقدرتمند بهمون اعتماد نداشتهبیزار باشن یا همچین چیزی.»
این فکر آرام از لبانش جاری شد. تمام دستاوردهایشان به هیچ تقلیل یافته بود و دو هفته پیش،اما در عملیات نجات جمهوری شکست خورده بودند. از نظر فنی در هدف اصلیشان موفق شده بودند؛ یعنی کمک بهباور عقبنشینی نیروی امدادی، اما فرماندهشان، ریچارد آلتنر، در حین انجام وظیفه کشته شده بود و جمهوری سقوط کرده بود.
برای رایدن، اینها شکستهای واضحی بودند و بایددیگر از خودش میپرسید که آیا چنین ناکامیهایی رویقرار رویکرد ارتش فدراسیون تأثیر گذاشته است یا نه.
فعلاً این وضعیت را به حساب مرخصیای میگذاشت که فدراسیون برای ماهنشناسد اکتبر به آنها قول داده بود. خوشبختانه برخلاف منطقه هشتاد و ششم،خرد سرپرستان قانونیشان برایشان سرگرمیهای فراوانی مثل فیلم، کارتون و کتابهای کمیک فرستاده بودند،
بنابراین هیچ کمبودی برای سرگرم شدن نداشتند. اینکههرگز ورق جنگ به ضررشان برگشته بود، هنوز رویمناسبی مقدار یا کیفیت غذایشان هم تأثیری نگذاشته بود.
حتی شهر مجاور، فورترپید، که بیشتر شهروندانش را تخلیه کردهکاملاً بود، هنوز تعدادی از کافیشاپها، فروشگاهها و کافههایش را باز نگهروبهرویش داشته بود تا به وارگوسها و اعضای گروه ضربت خدمات بدهند.
اما با این حال.
«حس میکنمنوزادی یه جایی بایدکاملاً بالاخره راه بیفتیم...»
حس تلخ بیهودگیای که پس از عملیات در جمهوری به جانپذیرفتند مانده بود؛ عقبنشینیای که آنها را مجبور کرده بود شهروندان جمهوریرئیسجمهور را پشت سر رها کنند... او نمیخواست این پایان کارشان باشد.
«مشغول کردن خودتپدرش کمک میکنه حواستبود پرت بشه، مگه نه؟»
علاوه بر سروانها و معاونانشان که مخاطبان اصلی این سخنرانی ویژه بودند، تمام هشتاد و ششهایی کهداشت درجه فرمانده جوخه و بالاتر داشتند نیز موظف به شرکت در آن بودند، چرا که در صورترازش نیاز ممکن بود مجبور شوند جای مافوقهایشان را پر کنند. این یعنی کورنا و آنجو هم باید میرفتند.
اما از آنجا که تعدادشان خیلی زیاد بود، برای رعایت حال وظایف روزمره پردازشگرها، آنها را به چند کلاس تقسیم کرده بودند. در حال حاضر کلاس صبحگاهی برای معاونان درسادهلوح حال برگزاری بود و کلاس این دو دختر به بعد از ناهار موکول شده بود. آنها با دقت در حال مطالعه متنی بودند که برای آمادگی پیش از سخنرانی به آنهاخانوادهاش داده شده بود. آنها در اتاق آنجو بودند که با گلهای خشک و تزئینات مختلف به زیبایی آراسته شده بود، هرچند کورنا مجبور شده بود از اتاق خودش یک صندلی بیاورد.
...تا الان، کورنا اغلب از انجام تکالیفش طفره میرفت و به همین خاطر برای آماده شدن برای سخنرانی به دردسر افتاده بود.رئیسجمهور کورنا لب برچید؛ کاش یک ماه پیش برای درس خواندن و انجام تکالیفش وقت گذاشته بود. فکرش را هم نمیکرد که حالا،آماده در حالی که اوضاع جنگ به هم ریخته بود و وقت اضافهای نداشتند، مجبور شود با دستپاچگی برای جبران آن تقلا کند.
در حالی که کورنا خودکار رابود در دستش همزمان با افکار آشفتهاششهروند میچرخاند، آنجو فقط توانست لبخند تلخی بزند.
«واقعاً فکر میکنم اگهکاملاً یه مروری روی مباحثدیگر پایه داشته باشی برات خوبه.»
«اوهوم... فکر کنم. با خودمکاملاً گفتم وقت کافی برای این کارواقعیاش نیست، ولی احتمالاً حق با توئه...»
او متن پیشنیاز را بست و فایل دفترچه راهنمای پایه را باز کرد. این دفترچهعالی همان جلد ضخیم و غیرقابلفهمی را داشت که مختص متون نظامی بود. طراحی آن بلافاصلهخانواده او را دلزده کرد، اما کورنا نارضایتیاش را فرو خورد و فایل را باز کرد.
وقتی کورنا به فصل مربوطه رفتبود و با ابروهای گرهخورده شروع به خواندنکشور آن کرد، آنجو به بحث اصلی برگشت.
«شاید این سخنرانیهای ویژه رو ترتیبشهروند دادن تا سرمون شلوغ بشه واما زیاد به اوضاع فکر نکنیم. ولی...»
کورنا جملهاش را کامل کرد: «آره. نمیتونیم بهکشور همین راحتی بهش فکر نکنیم، ولی از اون طرفقرار هم نمیخوایم تو پرت کردن حواس خودمون زیادهروی کنیم.»
هر دو باقدرتمند فکر کردن بهبیزار یک نفر، آه کشیدند.
کورنا گفت: «...لِنا.»
«حالش خوب میشه؟»
لِنا در حال حاضر یونیفرم به تن داشت، اما چمدان کنارش پر از لباسهای معمولیاکنون بود. همچنین شامل وسایل ضروری شخصیاش و چند مجموعه شعری بود که میخواند؛ اما هیچچیزسادهلوح مربوط به کار در آن نبود. و در کنار آن، باکس حمل تیپی قرار داشت.
لِنا با شانههاییقدرتمند افتاده و حالتی افسردهخانوادهاش کنار چمدانش ایستاده بود.
او گفت: «...متأسفم.»
آنها در فرودگاه پایگاه روستکامر، منتظر یک هواپیمای ترابری بودند. شین با یک دستاکنون باکس تیپی را نگه داشته بود و در جواب او سرش را به نشانهآنقدر نفی تکان داد. گربه مدام میومیو میکرد، انگار که داشت برای چیزی التماس میکرد.
«نباش. فقط خوشحالم قبل ازکاملاً اینکه بیش از حد بههویت خودت فشار بیاری، متوجهش شدم.»
او به صورت لِنا نگاه کرد کهخانوادهاش علاوه بر اخم، کمی هم رنگپریده بهآموزش نظر میرسید، و سپس با ملایمت ادامه داد:
«میدونم ممکنه سخت باشه که یهو تغییر رویه بدینشسته و بری مرخصی، ولی فقط اینطوری بهش نگاه کن:اما دونستن اینکه کِی باید استراحت کنی هم بخشی از کاره.»
«اون نابودی وطنش رو با چشمای خودش دید و علاوه بر اون، مجبور شداکنون شاهد تیر خوردن و زنده زنده سوختن آدمای زیادی باشه. حتماً براش خیلی سختآنقدر بوده. حتی ما هم بیتفاوت نموندیم، پس تصور کن برای اون چه حسی داشته.»
کورنا در حالی که لبهایش راطبیعی جمع کرده بود، سر تکان داد: «...آره.اما فقط یادآوریش حالم رو به هم میزنه.»
روشی که لژیون بیرحمانه آنهمه آدم بیگناه را قتلعام کرد... روشی که جمهوری بیرحمانه مادرعالی و پدرش را به گلوله بست. وقتی در جمهوری میجنگید، و بعداً هنگام عقبنشینی، کورنا توانستهپدریاش بود خونسردیاش را حفظ کند. در آن زمان، حتی به این موضوع فکر هم نکرده بود.
در بحبوحه نبرد، با تمام تمرکزی کهنوزادی روی پیشروی و امنیت اطرافش داشت، هیچدیگر وقتی برای غصه خوردن برای مرگ والدینش نداشت.
اما وقتی به پایگاه روستکامر برگشتند؛ به نوعی آسایش یکواقعیاش خانه، وقتی وارد اتاقش شد و بالاخره توانست آرام بگیرد،کسی خاطرات به سویش هجوم آوردند و به زخمهای کهنهاش خنجر زدند.
در خواب دید که والدینش به قتل میرسند و با جیغ از خواب پرید. تنهااکنون وقتی دختری که در اتاق بغلیاش بود؛ دختری از جوخهاش، با عجله به سراغش آمدسادهلوح تا بپرسد چه اتفاقی افتاده، کورنا بالاخره فهمید که همه اینها فقط یک خواب بوده است.
«کورنا، حالت خوبه؟!»
وقتی دختر این را گفت، کورنا آنقدر خشکش زده بود که نتوانست جوابیکشور بدهد. دختر نگران برایش کمی کاکائوی داغ درست کرد؛ هر اتاق به یککسی کتری برقی مجهز بود، و کورنا تازه بعد از نوشیدن آن توانست آرام بگیرد.
این اتفاق برای چند شب تکرار شد. او از خوابیدن میترسید و چند روزاکنون بعد، درست زمانی که داشت به این فکر میکرد که اگر باز هم نتوانستآنقدر استراحت کند با کادر پزشکی مشورت کند، کابوسها متوقف شدند. فعلاً حالش خوب بود، اما...
«از دیدن مرگ آدما خوشم نمیاد... و این فکر که ستوانواقعیاش آودرهت و تمام اون هشتاد و ششهایی که نمیشناسیم اونقدر زجر کشیدناسپرِ که دلشون میخواد بقیه هم به درد اونا گرفتار بشن، اینم دردناکه...»
«...آره.»
دیدن هشتاد و ششهایی درست مثل خودشان که مغلوب چنین نفرت عظیمی شده بودند و تماشای آدمهایی که به چنین مرگهای وحشتناک و فجیعی میمردند، تجربهای دردناک بود، حتی اگر آنها در هیچکدام ازآنقدر دو طرف این درگیری نبودند. این واقعاً دردناک بود؛ حتی برای هشتاد و ششها که به دیدن اجساد متلاشیشده عادت داشتند... که عادت داشتند آدمها را در آن مرز وحشتناک ببینند؛ مرزی که دربهطور آن بیش از حد مجروح شده بودند که زنده بمانند، اما نه آنقدر که سریع بمیرند. برخی از آنها پس از عملیات مجبور شدند به مشاوره بروند و دستور گرفتند که برای بهبودی مرخصی بگیرند.
و با اینکه لِنا شاید ملکهشهروند هشتاد و ششها بود، اما جمهوری وطنافعیای او بود و مردم آن، هموطنانش بودند.
«حداقل شین اون دور وکاملاً بر بود و متوجه شدهویت که لِنا دیگه غذا نمیخوره.»
او با درک اینکه مشکلی وجود دارد، از ستوان دوم پرشمن پرسوجو کرد و او هم تأیید کردتوسط که لِنا نمیخوابد. او فهمید که لِنا، با آن شخصیتی که داشت، خودش را تا مرز فروپاشی پیشگروهی میبرد، بنابراین موضوع را به گرته گزارش داد و او هم جلسهای با تیم سلامت روان ترتیب داد.
درمان تجویزشده این بود که لِنا به مدت یک ماه ازطبیعی وظایفش معاف شود و به مرخصی برود، و قرار بود اواخرقرار همان روز با پرواز ترابری برای استراحت و بهبودی اعزام شود.
لِنا از شنیدن دستور پزشک شوکه شد و خیلی زودواقعیاش روحیهاش را باخت و مدام عذرخواهی میکرد. او چند روزکسی بین ویزیت پزشکی و پروازش را در حالتی از افسردگی گذراند.
«...ظاهراً داستین و آرنت کهکاملاً حالشون خوب بود. پس چرا فقطواقعیاش به من دستور دادن استراحت کنم...؟»
«شنیدم به داستین هم گفتن از شرکت تو نبردبهطور فعال خودداری کنه، برای همین نمیتونیم تو عملیات بعدی ببریمش.یکی ریتا هم که از همون اول تو میدون نبرد نبود.»
لِنا با دلخوریپدرش گونههایش را بادبود کرد. «...اسمش آرنته، شین.»
شین خندید: «بیخیال،نشسته میتونی از اینشهروند یکی چشمپوشی کنی.»
«نه. بهش بگو آرنت.»
«باشه، باشه،اشرافزاده آرنت... مراقببچههای خودت باش، لِنا.»
با شنیدن این حرف،امپراتور لِنا بالاخره توانست لبخندتخت کوچکی بزند. «سعیام رو میکنم.»
سپس دستانش را به هم کوبیدشهروند و به جلو خم شد تااما سعی کند به خودش روحیه بدهد.
«ظاهراً اون مرکز پزشکی نظامی که دارم میرم، مزرعه خودش رو داره واما بهت یاد میدن چطوری با حیوونا ارتباط برقرار کنی. فکر کنم یه سریامور بهش بزنم. شاید یاد بگیرم چطوری اسبسواری کنم! تو بلدی اسبسواری کنی، شین؟»
«من تا حالا سوار اسب نشدم... میدونمخانوادهاش چطوری موتور برونم، و به عنوان بخشیآموزش از آموزشم مجبور شدم گواهینامه رانندگی هم بگیرم.»
از موتورها برای شناسایی و از ماشینها برای حملونقل استفاده میشد، بنابراین با وجود اینکه شین یک اپراتور فلدرس بود، در کلاسهای تئوریداشت شرکت کرده و آموزشهای پایهای برای کار با وسایل نقلیه دیگر را دیده بود. او نمیتوانست تریلیهای بزرگ و وسایلی از این دست رااحتیاط براند و در حال حاضر، تنها گارد احترام و واحدهای شناسایی در مناطق خاصی از اسب استفاده میکردند، بنابراین او اسبسواری هم بلد نبود.
شین باتخت لبخندی شیطنتآمیز بهطبیعی او نگاه کرد.
«اما قبل از اینکه اینکاملاً کار رو بکنی، باید یادهویت بگیری چطوری یه تخممرغ رو بشکنی.»
«من خیلی هم خوب بلدم تخممرغبیزار بشکنم، خودت هم میدونی! هر دومونبهعنوان آشپزی رو به عنوان واحد اختیاری برداشتیم!»
زمانی بود که آنها در طول مرخصی برنامهریزیشدهشان، در مدرسهای که در فورترپید ساخته شده بود درس میخواندند. تعداد دانشآموزاناکنون نسبت به زمان تأسیس گروه ضربت بیشتر شده بود و همانجا بود که لِنا یاد گرفت برای شکستن تخممرغ نیازی بهبرای چکش ندارد و شین هم کشف کرد که تا وقتی دستورالعمل را دنبال کند، میتواند غذایی با طعم قابلقبول درست کند.
البته تاتخت زمانی که دستورالعملطبیعی را دنبال میکرد...
ستوان دوم پرشمن به او نزدیک شد. او چشمانی سبز و موهایینشناسد قرمز داشت که پشت سرش گوجهای بسته بود. اندام ظریفی داشت، عینکیخرد با فریم نقرهای به چشم میزد و با کمری کاملاً صاف میایستاد.
او با لحنی جدی گفت: «بهشون گفتم یه اسب رام براتون انتخاب کنن. در ضمن، شنیدم رئیس مرکزتوسط پزشکی املتهای خیلی خوبی درست میکنه، پس باید ازشون بخواین بهتون یاد بدن... ممکنه در نهایت کارتون از یهیگان سروان خاص که اسمش رو نمیبرم و مدام مراحل سادهای مثل هم زدن تخممرغ رو نادیده میگیره، بهتر بشه.»
شین دستانش را بالا برد،درگذشته انگار میخواست از او بخواهدکاملاً که اینقدر سر به سرش نگذارد.
لِنا گفت: «به نظر میرسه دارهشهروند بهت خوش میگذره.» و توانست لبخندی بزند،افعیای هرچند هنوز کمی زورکی به نظر میرسید.
«بله، خب... شما تونشسته مرخصی هستین، سرهنگ. سعیکشور کنین یکم بهتون خوش بگذره.»
«باشه...»
ریتو در حالی که صندلیاش را کج کرده بود وکاملاً به سقف نگاه میکرد، با خودش زمزمه کرد: «راستش یهاکنون جورایی به لِنا حسودیم میشه... مرخصی باید چیز خوبی باشه.»
میکا که روبهروی او نشسته بودشهروند و گونهاش را به دستش تکیهاما داده بود، پرسید: «واقعاً همچین حسی داری؟»
ریتو بانوزادی بیتفاوتی جواب داد:کاملاً «معلومه که نه.»
او هرگز رفقایش را پشت سر رها نمیکرد تا به سفر برود و لِنا همعالی احتمالاً بیشتر از او با این ایده راحت نبود. بیشتر از هر چیز، ایده رهاخانواده کردن شین در میدان نبرد و رفتن به جایی دور، احتمالاً اصلاً به مذاقش خوش نمیآمد.
«منظورم اینه که الان رو ببین. داریمنوزادی استراحت میکنیم چون بهمون گفتن باید ایندیگر کار رو بکنیم، ولی... همهمون یه جورایی بیقراریم.»
احساس میکردند باید کاری انجام دهند... انگار نمیتوانستند یک جاواقعیاش نشستن را تحمل کنند. اما در این وضعیت هیچ کاریکسی از دستشان برنمیآمد و این موضوع آنها را سردرگم کرده بود.
میچیهی گفت: «دقیقاً به خاطرکاملاً همینه که وحشتزده و گیجیم... کهواقعیاش باید درست و حسابی استراحت کنیم.»
به آنها گفته شده بود که مرخصی بگیرندهرگز تا احساسات متناقض و آزاردهندهشان را از بینمناسبی ببرند یا اینکه آنها را ببلعند و سرکوب کنند.
«پس ازمون میخوانپدرش مثل مجروحا توبود رختخواب دراز بکشیم؟»
«فکر کنم خیلینشسته خوبه که بهمونشهروند وقت استراحت میدن.»
با توجه به اینکه هر اسکادران در منطقه هشتاد و ششم تعداد مشخصیاما عضو داشت، حتی مجروحان و بیماران هم نمیتوانستند از جنگیدن معاف شوند. باورشامور سخت بود که به آنها برای آسیبهای روحی یا روانی زمان داده میشد.
شیدن نگاهی به یک طرف میز انداخت: «فکرهرگز کنم برای کلود هم خوب شد. بهش فرصتمناسبی داد تا برادر و باباش رو پیدا کنه.»
«البته کلودآنجا حسابی ازامپراتور دستشون عصبانی بود.»
«با در نظر گرفتنکاملاً همه چیز، هر کسیدیگر جای اون بود عصبانی میشد...»
برادر ناتنیاش از طرف پدری، بدون اینکه به او بگوید به عنوان کنترلکننده واحد کلود خدمت کرده و پیش از اولین حمله گسترده درخرد کنار او جنگیده بود. سپس، بعد از آن، کلود ارتباطش را با او از دست داد. برادرش آنقدر شرمنده بود که نمیتوانست نامش رانشود فاش کند، اما حالا که جمهوری کاملاً سقوط کرده بود، از روی نگرانی برای وضعیت پیشآمده داوطلب شده بود تا به عنوان سرباز خدمت کند.
ناگفته نماند که احتمال مرگ برادرش در جریان حمله گسترده، سایه سنگینی روی ذهن کلود انداختهمناسبی بود، بنابراین شوک این کشف باعث شد خشمش فوران کند. در طول اولین ملاقاتی که ارتشگروه فدراسیون برایشان ترتیب داد، کلود آنقدر عصبانی شد که مجبور شدند جلسه را به تعویق بیندازند.
تورو، گرته، پیرزن و کشیش همگی مجبور شدند مداخله کنند تا او را آرام کرده و متقاعدش کنند کهافعیای با یک تلاش دیگر موافقت کند. اما حتی در آن زمان هم، کلود بر سر برادرش فریاد زده وکند از او پرسیده بود که بعد از اینهمه مدت با چه حقی آن قیافه لعنتیاش را به او نشان میدهد.
وقتی بقیه به او نگاه کردند، به نظردیگر میرسید حال کلود بهشدت گرفته است. حتی اشارهقرار به نام برادرش هم او را عصبی میکرد.
«...خب، فکر کنم سر وکاملاً کله زدن با اون عوضیهویت باعث میشه حواسم خوب پرت بشه.»
تورو از صندلیقدرتمند کنار او بابیزار بیحالی گفت: «منم همینطور...»
با وجود اینکه تورو نزدیکترین و قدیمیترین رفیقش بود، اما هرگز ندیده بود کلود با چنین خشمی واکنش نشان دهد؛ نه نسبت به هیچکس. بنابراینایدیناروک بودن در کنار او وقتی در چنین حالی بود، خستهکننده به نظر میرسید. با این حال، همانطور که کلود گفت، این موضوع کمک میکرد ذهنشانخونسردیاش از چیزهایی مثل قتلعام شهروندان جمهوری، نفرت چوپانها که حالا ذهن رفقای کشتهشدهشان را در خود جای داده بودند و دشمنی غیرمنطقی شهروندان جمهوری منحرف شود.
اینها همگی نگرانیهای غیرضروریای بودند که کلود و تورو برای فکر کردن به آنها بیشروبهرویش از حد سرشان شلوغ بود. و شاید در نگرانی برای کلود، این موضوع در مورد پیرزنباور و کشیش هم که بهتازگی از دست دادن غیرقابلبرگشت کشورشان را تجربه کرده بودند، صدق میکرد.
«ولی کلود، دیگه وقتشه برادرت رو ببخشی. اگه خیلی تندهویت پسش بزنی، ممکنه کلاً بیخیال بشه، و اگه برای هرایدیناروک کدومتون اتفاقی بیفته، اونی که زنده میمونه تا ابد پشیمون میشه.»
کلود با تلخی از پشتدورگه عینکش چشمغره رفت: «خفه شو... خودمنپذیرفتند میدونم. دفعه بعد باهاش حرف میزنم.»
سپس چشمان سفیدپدرش برفیاش را بهبود سمت ریتو چرخاند.
«حالا که حرف پرت کردن حواس شد، تو بایدهویت از همه شرایطت سختتر باشه، ریتو. نباید سعی کنی یهایدیناروک کاری کنی که حواست رو از این چیزا پرت کنی؟»
ریتو با شنیدن اسمش از جا پرید.شهروند کلود احتمالاً به این اشاره میکرد کهافعیای او مجبور شده بود آودرهت را بکشد.
«اوه، من...؟ من خوبم...»
شیدن، میکا و میچیهیامپراتور هماهنگ با هم گفتند:تخت «به خودت فشار نیار.»
«اون چوپانی کهنشسته شکستش دادی، کسی بودکشور که قبلاً میشناختیش، درسته؟»
«هرچی بیشتر روی یه چیزی غصهطبیعی بخوری، بار احساسیش سنگینتر میشه. حتینشناسد لِنا هم مجبور شد مرخصی بگیره.»
«اگه داره اذیتت میکنه، حتماً یه کم استراحت کن.بهطور یا این کار رو بکن یا همونطور که کلودتوسط گفت یه چیزی پیدا کن که حواست رو پرت کنه.»
ریتو بعد از لحظهای مکث گفت: «اوهوم... باشه. فردا اجازه میگیرم که مرخصیکشور بگیرم و از پایگاه برم بیرون. شاید بتونم برم پیادهروی یا تو کتابخونهکسی دنبال کتابای عجیب و غریب بگردم و تو یه کافیشاپ کلی کیک بخورم.»
«صبر کن، کتابخونه بازه؟»
«الان فقط کتابدار ارشد و همسرش اونجان. هنوزمکشور کتاب امانت میدن و به جای سینما فیلمروبهرویش پخش میکنن و برای بچههای وارگوسها قصه میگن.»
شین در حالی که وارد اتاق میشد، گفت: «سالن غذاخوریعلنی و فروشگاه پایگاه هم دارن یه برنامههایی میچینن. اگه میخوایناشرافِ حال و هواتون عوض بشه، میتونین به اونا سر بزنین.»
اگر او اینجا بود، یعنی پرواز لِنا رفته بود. پس ازطبیعی آن، رایدن از سخنرانیاش برگشت و به دنبال او کورنایی کهقرار بهطرز عجیبی خسته به نظر میرسید و آنجویی آرام وارد شدند.
«شاید برای پیشنهاد دادنش یکم دیر باشه،کشور ولی بیاین قبل از مأموریت بعدیمون یه مهمونیروبهرویش بگیریم. برای جشن هالووین و بالا بردن روحیه.»
بیشتر کارکنان سالن غذاخوری و فروشگاه در واقع سرباز نبودند، بلکه غیرنظامیانی بودند که وارد خدمت نظامی شده بودند. با عقبنشینیکسی خطوط مقدم و نزدیکتر شدن این پایگاه به منطقه جنگی بیش از هر زمان دیگری، آنها بدون شک میترسیدند، اما همچنان هرروبهرو کاری از دستشان برمیآمد برای حفظ روحیه انجام میدادند. برگزاری یک مهمانی، راه خوبی برای قدردانی از تمام زحمات آنها نیز بود.
ریتو در حالی که به جلو خمخانوادهاش میشد گفت: «به نظر باحال میاد، منآموزش پایهام! و کاپیتان، تو میتونی لباس عزرائیل بپوشی!»
شین سرش را تکان داد:درگذشته «نه، لباس پوشیدن اجباری نیست،کاملاً پس من لباس خاصی نمیپوشم.»
رایدن حرفش را قطع کرد: «نهشهروند بابا شین، باید بپوشی. باید یهاما کم فضا رو شاد کنیم، میفهمی؟»
آنجو خندید: «لحظهای که از لبخند زدن دست برداری،دیگر باختی، مگه نه؟ بیاین از این فرصت استفاده کنیم وآمتیستوسِ بریم تماشای ماه، همونطور که کوجو میخواست.» او لبخند زد.
کلود به این کلمهبچههای ناآشنا واکنش نشان داد:هرگز «ها؟ 'تماشای ماه' دیگه چیه؟»
میچیهی که این اصطلاحامپراتور را میشناخت، با تعجب پرسید:نشسته «میخواین کیک ماه درست کنین؟»
همه با گیجینشسته کلمه را تکرارشهروند کردند: «کیک ماه؟»
«داستین، یه دقیقه وقتنشسته داری؟ درخواستهای مربوط بهکشور جلسه اکران بعدی رو گرفتم.»
«اوه، ممنون.»
وقتی در راه سالن غذاخوری از کنار هم ردنشسته میشدند، مارسل داستین را صدا زد و دفترچهای بهاما او داد که داستین با قدردانی آن را گرفت.
پس از هشدار جدی مشاور تیم سلامت روان، تصمیم بر این شد که داستین در عملیات پیش رو شرکتایدیناروک نکند. همچنین به او گفته شد که فعلاً در تمرینات هم شرکت نکند، بنابراین با وجود اینکه ذهنش درگیرنگه بود، وقت آزاد زیادی برای گذراندن داشت. به همین دلیل بود که شروع به سازماندهی شبهای فیلم کرده بود.
هر روز ژانر فیلم را عوض میکردند؛ یک روز اکشن، روز بعد عاشقانه، و او در اتاقهای جلسه خالیآمتیستوسِ صندلیهای تاشو میچید و نور را کم میکرد تا فضای سینما را شبیهسازی کند. وقتی اولیویا و اعضای نیروی اعزامینگه ائتلاف از ایده داستین باخبر شدند، از کارکنان فروشگاه خواستند تا غرفههایی برای فروش پاپکورن و نوشابههای گازدار برپا کنند.
اکرانها همیشه موفقیتآمیز بودند. تعدادی از پردازشگرها درخواست ماراتن فیلمهای اسلشر داده بودند و داستین با خودش فکر میکرد که آیا بعد از عملیات اخیرشان اینسرپرستی ایده خوبی است یا نه. او شخصاً برای تماشای آن حضور نداشت، اما از ویکا خواسته بود تا به جای او نظارت کند. خود ویکا همبیاورد فیلم را تماشا کرد و برخلاف نگرانیهای داستین، پردازشگرها با دیدن خون و رودهای که مثل تکههای گوجهفرنگی رسیده روی صفحه پخش میشد، با اشتیاق میخندیدند.
داستین تنها توانست به ایندرگذشته نتیجه برسد که این همکاملاً راهی برای کاهش استرس است.
جبهه غربی فدراسیون بسیار عقبتر از زمان تأسیس گروه ضربت رانده شده بود؛ حتی عقبتر از دوداشت سال پیش، زمانی که شین و گروهش را نجات دادند. پس از عملیات کمک به جمهوری که دربرای اصل یک شکست مفتضحانه بود، بیشتر هشتاد و ششها در این پایگاه نگه داشته شدند و همانجا ماندند.
وطن ویکا، پادشاهی متحد، نیز در طول ماه گذشته مجبور به ادامه عقبنشینی شده بود. ارتباطات هنوز برقرار بود، بنابراینایدیناروک او میدانست که پدرش، پادشاه، و برادرش، ولیعهد، هنوز زندهاند. زمینهای کشاورزی جنوبی به میدان نبرد تبدیل شده بودند، اما بابنابراین این حال توانسته بودند محصولات را برداشت کنند. با وجود این، هیچکس نمیدانست بعد از زمستان پیش رو چه خواهند کرد.
خود داستین به لطف این ایدهاش توانسته بود ذهنش را از مسائل دور نگه دارد. ومناسبی به عنوان مزیت برنامهریز بودن، همیشه میتوانست بهترین صندلیها را برای هر فیلم عاشقانهای که آنجوگروه میخواست ببیند رزرو کند و اگر فرصتی پیش میآمد، شاید آنها را با او تماشا کند.
هرچند زاشیا و آرنت به خاطر این کارش طورینشسته به او نگاه میکردند که انگار یک زباله انسانیاما است. که همین موضوع چیزی را به یادش آورد...
«هی، مارسل... چند روزیهکاملاً آرنت رو این دور وهویت بر ندیدم. تو جایی ندیدیش؟»
مارسل براینوزادی فکر کردننشسته مکثی کرد.
«حالا که بهشقدرتمند فکر میکنم، منمبیزار ندیدمش. نمیدونم کجاست.»
سئو در حال حاضر در پایگاهی در حومه پایتخت گیاد، یعنی سانکت جدر مستقر بود. در مقایسه با ماه گذشته،اکنون راهروها پر از سربازان ذخیرهای بود که برای تمرینات نظامی جمع شده بودند. وقتی سئو با همکاران جدیدش در حالیرازش که وسایل آموزشی را حمل میکردند از راهروها میگذشت، برق آشنای موهای نقرهای-سفیدی را دید و در جایش خشکش زد.
یکی ازتخت همکارانش پرسید:کاملاً «چیزی شده، سئو؟»
«اوه، هیچی، فقطتخت فکر کردم یکیطبیعی از آشناها رو دیدم...»
آیا داشت خیالاتی میشد؟ نه، با نگاهی دوباره، واقعاً کسی بود که میشناخت. یونیفرم آبی پروسیمناسبی او در میان دریای یونیفرمهای فولادیرنگ فدراسیون، همراه با اندام ظریفش که اصلاً به یک سرباز نمیخورد،ضربت کاملاً به چشم میآمد. او در حالی دور شد که چهرهاش جدیتر و عبوستر از همیشه بود...
«آرنت...؟»
او اینجا چه کار میکرد؟
درست قبل از ناهار، داستین و مارسل وارد سالن غذاخوری اول شدند. با این حال، حتی بعد از شروع آن وعده غذایی پر سر و صدا، هنوز هیچ اثریآنقدر از آرنت نبود. با شلوغ شدن سالن، گرته و آجودانش که به نقطه توقفی در کارشان رسیده بودند، به آنها ملحق شدند. شین دستش را بالا برد و بهبچههای دو صندلی خالی برای آنها اشاره کرد. رایدن صندلیها را بیرون کشید و تورو و کلود رفتند تا برایشان سینی غذا بیاورند، چرا که هر دو خسته به نظر میرسیدند.
«ممنون.»
«خواهش میکنم... سرهنگ،پدرش میدونین آرنت کجاست؟بود برای بدرقه لِنا نیومد.»
شین این سؤال را خیلیطبیعی عادی پرسید، اما گرته وواقعیاش آجودانش برای لحظهای ساکت شدند.
«برای کاری رفته سانکت جدر... رفته تا بچههایکشور هشتاد و شش رو ببینه. همون کوچولوهایی که برایقرار رفتن به میدون نبرد خیلی کمسن و سال بودن.»