---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مکانیک افسانه ای

چپتر 434: اخاذی در روزِ روشن • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 434: اخاذی در روزِ روشن

0

ویزّز!

در این لحظه، هولوگرامی در وسطِ سالن ظاهر شد. شخصی با لباس‌های فاخر بود که‌مالک​ ظاهری شبیهِ مارمولک‌ها داشت. او نگاهی به کلِ محیط انداخت، به هان شیائو چشم دوخت و‌دفاعش​ با لحنی گیج پرسید: «سیستمِ یکی از سفینه‌های سازمانِ ما هک شده. ستارهٔ سیاه، کارِ شماست؟»

هان شیائو به پشتیِ مبل تکیه داد و در حالی‌آژانسِ​ که موقتاً پروندهٔ سیلویا را کنار گذاشته بود، به مردِ مارمولکی‌بیگانه‌ای​ نگاه کرد و گفت: «خیلی دیر واکنش نشان دادید؛ منتظرتان بودم.»

این سفینه متعلق به یک آژانسِ مسافرتیِ کهکشانی بود، بنابراین سازمان بالاترین سطحِ دسترسی را داشت. به‌محضِ اینکه شخصِ بیگانه‌ای کنترلِ سفینه را به دست می‌گرفت، سازمان فوراً‌کرده​ متوجه می‌شد و سفینه را ردیابی می‌کرد، مگر آنکه ارتباط را قطع می‌کردند. با این حال، این کار نه‌تنها به فناوریِ هک، بلکه به انواعِ سخت‌افزارهای اختلال‌گر و‌دگرگون​ نفوذی نیاز داشت تا بتوان بالاترین سطحِ دسترسی را مسدود کرد. هان شیائو دسترسیِ ناخدا را گرفته بود، پس از همان اول می‌دانست مالکِ اصلیِ سفینه پیدایش می‌کند.

هرچند سفینه تحتِ کنترلِ او بود، اما هیچ راهی برای مسدود کردنِ نظارتِ دوربردِ مالک وجود نداشت. با سطحِ فناوریِ او، تغییرِ‌فکر​ تنظیماتِ پایهٔ سفینه و پاک کردنِ حقوقِ بالاترین سطحِ دسترسی، از چند روز تا نیم ماه طول می‌کشید. هرچه سطحِ دسترسی عمیق‌تر‌سفر​ بود، دفاعش هم قوی‌تر می‌شد؛ تفاوتِ سختیِ این دو با هک کردنِ یک شرکتِ کوچک و هک کردنِ سیستمِ دولت فرقی نداشت.

مردِ مارمولکی فکر کرده بود سفینه دزدیده شده، اما‌هیچ​ با دیدنِ وضعیتِ فعلی، به نظر می‌رسید پای چیزِ دیگری‌تنظیماتِ​ در میان است. خشمش را فروخورد و پرسید چه شده.

هان شیائو ماجرا را ساده توضیح داد. با فهمیدنِ اینکه ناخدا عوض شده‌بنابراین​ و کسی در طولِ سفر قصدِ جانِ مسافران را داشته، چهرهٔ مردِ مارمولکی‌متوجه​ به‌شدت دگرگون شد... اما انسان‌های حاضر در آنجا نمی‌توانستند این تغییر را تشخیص دهند.

هان شیائو دست روی قلبش گذاشت و در روزِ روشن با لحنی اغراق‌آمیز شروع به اخاذی کرد: «من چون به آژانسِ مسافرتی‌تان اعتماد داشتم سوارِ سفینه‌تان شدم، اما‌کرده​ با چنین خطرِ بزرگی روبه‌رو شدم. اعتبارتان واقعاً ناامیدکننده است! اگر مشتریانِ احتمالی این را بشنوند، دیگر چه کسی حاضر می‌شود سوارِ سفینهٔ به این ناامنی شود؟ نوچ...‌دگرگون​ هنوز از آن وحشت بیرون نیامده‌ام. خیلی حالم بد است. باید خسارتش را به من بپردازید، از جمله آسیبِ روانی، دستمزدِ ازدست‌رفته، معاینهٔ پس از سانحه و چیزهای دیگر.»

مردِ مارمولکی دمش را تکان داد و با کلافگی گفت:‌طول​ «متأسفم، این کوتاهی از جانبِ سازمانِ ماست. قطعاً به این‌دولت​ موضوع رسیدگی می‌کنیم و خسارتِ شما را هم مطابقِ آن می‌پردازیم...»

جلوگیری از ترور کارِ سختی بود. آژانسِ مسافرتیِ او هم‌راهی​ به این دردسر کشیده شده بود، اما کاری از دستش‌پایهٔ​ برنمی‌آمد. هرچه باشد، دردسر در سفینهٔ او رخ داده بود.

آژانس‌های مسافرتیِ کهکشانیِ زیادی در کیهان وجود داشت، برای همین رقابت کاملاً فشرده بود. اگر این موضوع‌دسترسی​ با پیازداغِ زیاد پخش می‌شد، قطعاً به وجههٔ برندشان لطمه می‌خورد. دست‌کم ستارهٔ سیاه گروهِ مزدوری بود که‌حال​ برای پول کار می‌کرد و سرِ حرفش می‌ماند—او حاضر بود خسارت بدهد و جلوی ضررهای بعدی را بگیرد.

این آژانسِ مسافرتی ده‌ها سفینه داشت و روزانه نزدیک به ۱٬۰۰۰ اِنا درآمد کسب می‌کرد، حیف‌می‌کشید​ بود اگر هان شیائو وادارشان نمی‌کرد پول بدهند. هان شیائو بی‌مقدمه مبلغِ نجومی و عجیبی را‌فعلی​ پیشنهاد داد و پس از کمی چانه‌زنی، هر دو به‌زور روی خسارتِ ۳۰٬۰۰۰ اِنا توافق کردند.

هان شیائو با دریافتِ این ۳۰٬۰۰۰ اِنا، حالا حدودِ ۸۴۰٬۰۰۰ اِنا داشت.‌هرچه​ در دلش آهی کشید و حس کرد اخاذی در مقایسه با مزدور بودن،‌دیدنِ​ راهِ خیلی سریع‌تری برای پول درآوردن است... اما نه به‌سرعتِ دوشیدنِ جیبِ بازیکنان.

هان شیائو گفت: «قبل از اینکه این سفینه‌اما​ را پس بگیرید، چند روزی آن را به من‌نداشت​ قرض بدهید. به‌هرحال می‌توانید ردیابیش کنید و می‌دانید کجاست.»

«این... باشه.»

مردِ مارمولکیِ کلافه‌مالک​ پس از موافقت،‌تغییرِ​ ارتباط را قطع کرد.

هان شیائو قصد نداشت سفینه را برای خودش بردارد. او بچه نبود که بتواند همین‌طوری آب‌نباتِ یکی دیگر را بقاپد. دزدیدنِ سفینه‌ای که مالکِ رسمی داشت، باعث می‌شد تحتِ تعقیب قرار بگیرد، مگر آنکه شاهدی به جا نمی‌گذاشت. ضررهایش بیشتر‌فهمیدنِ​ از سودش بود و به‌اندازهٔ اخاذی از مالکان امنیت نداشت. در زندگیِ قبلی، بازیکنانِ زیادی عواقبِ دزدیدنِ سفینه را در عمل ثابت کرده بودند. فارغ از اینکه موفق می‌شدند یا شکست می‌خوردند، تحتِ تعقیب قرار می‌گرفتند و مزدوران، جایزه‌بگیران و‌ناامیدکننده​ نیروهای گشتِ مجریِ قانونِ همهٔ تمدن‌ها می‌افتادند دنبالشان. محبوبیتِ اولیه‌شان نزدِ جناح‌های قانون‌مدارِ مختلف هم به‌شدت افت می‌کرد. همچنین، اگر در شهرها یا سیاراتِ متعلق به جناح‌های قانون‌مدار شناسایی می‌شدند، نگهبانان محاصره‌شان می‌کردند و به زندان می‌افتادند. اصلاً به دردسرش نمی‌ارزید.

هان شیائو هیچ علاقه‌ای نداشت همان مسیر را برود. نیازِ فوری به سفینه‌نظارتِ​ نداشت، پس نمی‌خواست ریسک کند. گذشته از این، راهِ به‌دست‌آوردنِ سفینه‌های مجانی و‌ماه​ بدونِ عوارضِ جانبی را می‌دانست، پس طبیعتاً علاقه‌ای به دزدیدنِ این سفینه نداشت.

پس از حل‌وفصلِ این‌نشان​ موضوع، هان شیائو دوباره‌سفینه​ به سیلویا نگاه کرد.

این دخترِ نوجوان محکم بسته شده بود و گوشه‌ای افتاده بود. مژه‌های پایین‌افتاده‌اش‌نیم​ مدام می‌لرزید و ظاهری به‌شدت ترحم‌انگیز و دل‌خراش داشت. با این حال، این صحنه‌فکر​ مطلقاً هیچ تأثیری روی مکانیکِ بزرگ هان نداشت. تنها دشمنِ خوب، دشمنِ مرده بود...

«صبر کنید‌تنظیماتِ​ ببینم... کی‌پاک​ این‌طوری بستش؟»

هان شیائو تازه متوجهِ مهارتِ‌می‌کند​ فوق‌العاده‌ای شده بود که در‌راهی​ بستنِ سیلویا به کار رفته بود.

[نون‌بزن‌به‌سگ] فوراً مثلِ دانش‌آموزِ خوبی که می‌خواهد به‌سفینه​ سؤالی جواب دهد، دستش را بالا برد. با‌سطحِ​ لبخندی درخشان روی صورتش گفت: «من بستمش. محشر نشده؟»

گوشهٔ لبِ [تیغِ دیوانه]‌وجود​ پرید و گفت: «دیگه‌پایهٔ​ داری شورش رو درمی‌آری.»

آن‌طرف، هرلوس سر تکان‌پاک​ داد و پرسید: «ستارهٔ‌نیم​ سیاه، می‌خوای باهاش چی‌کار کنی؟»

هان شیائو سلاحی را در دست چرخاند، نگاهی به او‌راهی​ انداخت و گفت: «از لحنت پیداست که پیشنهادی داری. اگه‌پایهٔ​ حرفی داری بگو. من دیکتاتور نیستم، به دموکراسی اعتقاد دارم.»

هرلوس مکث کرد و کلماتش را با دقت سنجید: «گفت: "شما مزدورانِ بی‌شرف به اون ظالم‌ها کمک کردید‌به‌محضِ​ تا مردمی رو که دارن زجر می‌کشن سرکوب کنن." فکر کنم حتماً یه چیزهایی رو اشتباه فهمیده. همهٔ‌کار​ ما خیلی خوب می‌دونیم لنگلی چه جور آدمیه، اما ظاهراً اون نمی‌دونه. به نظرم... بهتر نیست اول ازش بپرسیم؟»

سپس آهی کشید و گفت: «به هر حال، من انگیزهٔ انتقام رو‌روز​ درک می‌کنم. گذشته از اینکه فقط یه بچه‌ست، اگه فرصتی پیش می‌اومد‌کوچک​ تا رهبرِ ستارهٔ تاریک رو ترور کنم، حتی یه لحظه هم تردید نمی‌کردم.»

گوشهٔ لبِ هان شیائو پرید: «که این‌طور.‌روز​ خوش به حالت.» برگشت، به بازیکنانِ پشتِ سرش‌قوی‌تر​ نگاه کرد و پرسید: «شماها چی؟ پیشنهادی دارید؟»

بازیکنان که انتظارِ‌اصلیِ​ چنین سؤالی را‌هرچند​ نداشتند، خشکشان زد.

«ما؟ هر چی شما بگی.»

«هر چی باشه خوبه.»

«هر تصمیمی بگیری‌پایهٔ​ خوبه... ولی کدومش‌چند​ پاداشِ بهتری می‌ده؟»

«این دختره‌مالکِ​ خیلی خوشگله،‌پیدایش​ حیفه بکشیمش.»

بازیکنان بی‌خیال جواب دادند. بیشترشان مرد بودند و ترجیح می‌دادند قاطعانه‌مسافرتیِ​ عمل کنند و کار را یکسره کنند. بازیکنانِ زن مثلِ [کیمِ‌کنترلِ​ بارانی] و [ماهِ افرا] ملایم‌تر بودند و پیشنهاد دادند دنبالِ حقیقت بگردند.

سیلویا دندان‌هایش را محکم به هم فشرد و تمامِ تلاشش را کرد‌روز​ تا چهره‌ای درنده نشان دهد، اما بدنش همچنان می‌لرزید. هیچ توانی برای‌کوچک​ مقاومت نداشت و فقط می‌توانست منتظر بماند تا دیگران دربارهٔ سرنوشتش تصمیم بگیرند.

هان شیائو چشمانش را‌پاک​ ریز کرد و غرق در‌ماه​ فکر به او خیره ماند.

راه‌های زیادی برای برخورد با این ماجرا داشت؛ کشتن ساده‌ترینشان بود. کافی بود ماشه را روی سیلویا که ادعای سرسختی می‌کرد اما‌حقوقِ​ از ترس می‌لرزید بکشد تا بازیکنانِ آینده هزاران سوژهٔ طنز را از دست بدهند و سفرِ این دختر پیش از شروع، به‌فعلی​ دستِ او پایان یابد. برای این کار دلیل داشت. فقط داشت یک دشمن را می‌کشت، پس هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید کارش ایرادی دارد.

هان شیائو که خونِ آدم‌های بی‌شماری روی‌بودم​ دستانش بود، اهمیتی نمی‌داد که یک شخصیتِ‌سازمان​ شناخته‌شدهٔ آینده را هم به آن‌ها اضافه کند.

با این حال، آدمِ تشنه‌به‌خونی‌نداشت​ نبود. برای او، کشتن فقط یک‌چند​ روش بود؛ هدفِ واقعی‌اش سود بود.

سؤالی که در ذهنش می‌چرخید این بود که‌نیم​ آیا می‌تواند سودِ بیشتری از سیلویا ببرد و‌تفاوتِ​ اینکه کشتن یا نکشتنش کدام‌یک منفعتِ بیشتری دارد.

مهم نبود سیلویا در آینده خوب می‌شود یا شرور؛ مکانیکِ بزرگ هان فقط به کسی نیاز داشت که ارزش داشته باشد، درست مثلِ آن زنِ دیوانه، هیلا.‌طول​ نه صبر کن، او آرورا را نجات داده بود، پس هیلا دیوانه نبود. اما در خطِ داستانیِ زندگیِ قبلی‌اش، هیلا جانِ ساکنانِ سیاره‌های کامل را گرفته بود،‌ماجرا​ پس اگر او را بی‌نهایت پلید می‌خواندند اغراق نبود. چیزی که هان شیائو به آن توجه داشت قدرتِ او بود، نه شخصیت، زیبایی یا چیزهایی از این دست.

دشمنان انواعِ مختلفی داشتند. دشمنانِ خونی که نمی‌شد با آن‌ها مذاکره کرد مثلِ سازمانِ جوانه و ستارهٔ تاریک،‌به‌محضِ​ رقبایی که می‌توانستند دوست یا دشمن باشند، دشمنانی که بر اثرِ سوءتفاهم به وجود آمده بودند و غیره. از‌نه‌تنها​ نگاهِ او، سیلویا دشمنی بود که از یک سوءتفاهم زاده شده بود و هان شیائو می‌دانست این سوءتفاهم چیست.

لنگلی شورشیِ جنایتکاری بود، اما در مقامِ پدر قطعاً چیزهایی را از دخترش پنهان‌ماه​ کرده یا حتی به او دروغ گفته بود تا برای کارهایش بهانه‌ای بتراشد. از‌کرده​ این رو، سیلویا فکر می‌کرد کارهای پدرش مبارزه با یک ظالم و نجاتِ مردمش است.

طبقِ تجربهٔ زندگیِ قبلی‌اش، سیلویا کاملاً حق‌طلب بود، فقط کینه و دروغ کورش کرده بود. اگر می‌فهمید پدرش چه جور آدمی‌فرقی​ است، شاید مثلِ زندگیِ قبلیِ هان شیائو از انتقام دست می‌کشید. هان شیائو از خیلی وقت پیش حقیقت را می‌دانست و‌کسی​ خبر داشت چطور باید به‌سرعت دیدگاهِ سیلویا را تغییر دهد. برای او، این‌ها فقط کارهای کوچکی بود... اما نکتهٔ اصلی این نبود.

نکتهٔ اصلی این بود‌پیدایش​ که از این کار‌اما​ چه سودی نصیبش می‌شد؟

همم... شاید بشه یه مأموریتِ خاص رو فعال کرد. از اونجا که پاداش‌هایی در کار هست،‌سطحِ​ پس هنوز یه ارزشی داره. همین کار رو می‌کنم، فعلاً زنده‌ش می‌ذارم و اول مأموریت رو‌ارتباط​ تکمیل می‌کنم، بعد بسته به شرایط به حسابش می‌رسم. اگه بازم دشمنی کرد... اون‌وقت چالش می‌کنم.

آزادش کند؟‌دوربردِ​ اصلاً حرفش‌وجود​ را هم نزن.

از دیدگاهِ یک تاجر، سیلویا فقط یک آدم نبود، بلکه‌طول​ منبعی ارزشمند بود. دارایی‌های او آن‌قدر زیاد نبود که بتواند‌دولت​ پولش را در خیابان دور بریزد و منابع را هدر دهد.

با این افکار، هان شیائو برخاست و‌تحتِ​ گفت: «وسایل رو جمع کنید و آمادهٔ‌دوربردِ​ حرکت بشید. بیهوشش کنید و بندازیدش تو سلول.»

چهرهٔ کوچکِ سیلویا پر از‌دادید​ شوک شد. سرش را بالا آورد‌مسافرتیِ​ و پرسید: «من رو کجا می‌برید؟»

هان شیائو‌دوربردِ​ با سردی گفت:‌نداشت​ «به دیدنِ پدرت.»

چشمانِ سیلویا‌تنظیماتِ​ در دم گشاد‌حقوقِ​ شد؛ باورش نمی‌شد.

ناولها | novelha.net