چپتر 454: تسخیرِ ذهن
0اسکیزوفرنی؟ پارانویا؟ تظاهر؟ستارهٔ همه گیج شده بودند.کمک این یارو چه مرگشه؟
هان شیائواستفاده با صدایی آرامبهشدت گفت: «تسخیرِ ذهن.»
با شنیدنِ این حرف، برقی ازدرصدِ تعجب در چشمانِ فیدین درخشید. انتظارشدنِ نداشت هان شیائو حقیقت را بداند.
«توقع نداشتم بفهمی.» بعد چیزی به ذهنِ فیدین خطورروحشان کرد؛ معلوم شد هان شیائو به این دلیل ناگهان بهمرگِ او حمله کرده که رازِ چن شینگ را فهمیده است.
با فهمیدنِ دلیلِ حملهٔ هان شیائو، شکاک شد. چرا این مزدور کهبدونِ ستارهٔ سیاه نام داشت، به او کمک کرده بود؟ مزدوران کسانی نبودندقضیه که بدونِ چشمداشت به دیگران لطف کنند؛ قطعاً پای انگیزهای در میان بود.
کوچکترین برادرِ ولگا که قضیه را گرفته بود، گفت: «پس تسخیرِجداسازی ذهن در کار است...» و بیدرنگ ماجرا را برای بقیه توضیحمتلاشی داد. او هم یک سایکیک بود و میدانست تسخیرِ ذهن چیست.
همانطور که یک رزمیکار بدنش را تمرین میداد، یک سایکیک ذهن وشدنِ روحش را پرورش میداد. سایکیکهای قوی میتوانستند با جدا کردنِ روح ومگر آگاهیشان از بدن و تسخیرِ ذهنِ دیگری، زندگیِ دومی برای خود دستوپا کنند.
معمولاً فقط زمانی از این طلسم استفاده میکردند که بدنشان بهشدت آسیب دیده بود و چارهٔباعثِ دیگری نداشتند، چرا که فرایندِ جداسازی آسیبِ جبرانناپذیری به روحشان میزد. علاوه بر این، درصدِ موفقیتهیچ فقط ۰٫۳٪ بود و شکست در آن باعثِ متلاشی شدنِ روح و مرگِ در جایشان میشد.
بیشترِ مردم حاضر نبودند بدنِ اصلیشان را رها کنند و به بدنِ شخصِ دیگری بروند، مگرکنند اینکه هیچ راهِ دیگری برایشان نمانده باشد. چن شینگ نمونهٔ بارزِ این موضوع بود. او یک زنسایکیک بود، پس چرا باید دلش بخواهد واردِ بدنِ یک مرد شود؟ آنها حتی سختافزارِ مشترکی هم نداشتند!
برای سایکیکها غیرممکن بود ذهنِ کسی را که از خودشان قویتر بود تسخیر کنند. بهمحضِ اینکه سایکیک ذهنِ کسی۰٫۳٪ را با موفقیت تسخیر میکرد، کنترلِ آن بدن را به دست میگرفت و ذهنِ صاحبِ اصلی در سلولی حبسراهِ میشد. صاحبِ اصلی میتوانست تمامِ حسهای بدن را درک کند، اما مثلِ یک تماشاچی هیچ کنترلی روی آن نداشت.
چن شینگ بهشدت مجروح شده بود و ذهنش ضعفِشکست شدیدی داشت، پس باید استراحت میکرد. از این رو، فیدینبدنِ کنترلِ بدنش را پس گرفت و چن شینگ تماشاچی شد.
هان شیائو حمله کرده بود چون میخواست فیدین را ببیند و آسیب زدن به ذهنِ چن شینگ مستقیمترین راهمرگِ برای رسیدن به این هدف بود. از قضا کارتِ احضارِ شخصیتِ هیلا را هم داشت که میتوانست به ذهنبارزِ حمله کند، پس نیازی نبود بدنِ فیدین را تا سرحدِ مرگ کتک بزند... هرچند جراحتش هنوز هم کم نبود.
کوچکترین برادرِ ولگا سازوکارِ تسخیرِ ذهنداشت را بهاختصار توضیح داد و بقیهبدونِ بالاخره فهمیدند ماجرا از چه قرار است.
جای تعجب نداشت که رفتارِ چن شینگدیده اینقدر زنانه بود؛ معلوم شد او ازروحشان همان اول هم یک زن بوده است.
هرلوس باجبرانناپذیری کنجکاوی پرسید:میزد «کِی تسخیر شدی؟»
فیدین شانه بالا انداخت و گفت: «منظورت این است که آخرین باردرصدِ کِی کنترلِ این بدن دستم بود؟ ۴ سال و ۹ ماه وحاضر ۱۴ روز و ۸ ساعت و ۲۳ دقیقه... اوه، الان شد ۲۴ دقیقه.»
سیلویا که بیدار شده بود، گفت: «حدودِ پنج سالمزدوران پیش...» او مکالمهشان را شنیده بود و گیج میزد. «اینانگیزهای همان زمانی نیست که چن شینگ کارش را شروع کرد؟»
«بله... خانهٔ من در منظومهای دورافتاده در حلقهٔ ستارهایِ شکسته است. از سیارهٔ اصلی که کاملاً دستکاری شده بود خوشم نمیآمد، برای همین به یک سیارهٔ دورافتاده و نیمهمستعمره مهاجرت کردم. آن سیاره محلِ تجمعِ فقراست و در چشمِ دیگران سیارهای متروکه به حساب میآید.باید با این حال، حس میکردم آنجا از شهری که با آهن و فولاد محاصره شده، سرزندهتر است. در طبیعت زندگی میکردم و از راهِ کشاورزی و شکار روزگار میگذراندم. همهچیز در آرامش بود. یک روز، سفینهای در زمینِ خانهام سقوط کرد و داخلش زنِ بیهوشیمستقیمترین بود که بهشدت مجروح شده بود. او چن شینگ بود. نجاتش دادم و زخمهایش را بستم، اما جراحاتش خیلی عمیق بود. قبل از اینکه بمیرد، بدنم را گرفت و با آن به زندگی ادامه داد، بعد هم تبدیل به یک سلبریتی شد. خلاصهٔ ماجرا همین است.»
فیدین با آرامشِ تمام حرف میزد، گویی از اینکه بدنش را دزدیده بودندمرگِ خشم یا کینهٔ چندانی به دل نداشت. در طولِ این پنج سال با شرایطراهِ سازگار شده بود، پس دیگر خبری از آن خشم و انزجارِ روزهای اول نبود.
هان شیائو سر تکان داد. با وجودِ اینکه چن شینگ بدونِ هیچ مقاومتی زیرِ دستِ او له شده بود، دلیلش این بود که هنگامِحاضر بیرون کشیدنِ روح از بدنش، قدرتِ او آسیبِ شدیدی دیده بود. قدرتِ او زمانی بسیار نزدیک به رتبهٔ آ بود. بهخاطرِ تغییرِ بدن، بهشدت ضعیفمشترکی شد و تقریباً به رتبهٔ سی سقوط کرد. به همین دلیل بود که چیزهایی مثلِ این مجسمهها را جمع میکرد؛ میخواست قدرتهایش را بازیابی کند.
چن شینگمزدور شخصیتِ اصلی نبود،نام اما فیدین بود!
علاوه بر این، شانسِ او از هرلوس کهچارهٔ فقط یک شخصیتِ اصلیِ محلی بود، قویتر بود.علاوه درخششِ شانسِ او در سطحِ بالایی قرار داشت!
ماندگار شدنِ شخصی به این قدرتمندی در ذهن، یک خطِ داستانیِ استاندارد برایمرگِ شخصیتِ اصلی بود. با این حال، برای بقیه این شخصِ قدرتمند یک پیرمردهیچ بود، در حالی که برای فیدین یک زنِ جوان از آب درآمده بود.
اگر چن شینگ نبود، فیدین با آن شخصیتِ پیرمردگونهاش هرگز پتانسیلش را به حداکثر نمیرساند و برای همیشه یک آدمِ عادی باقی میماند. با وجود اینکه چن شینگ بدنشبروند را گرفته بود، او را به مسیری ناشناخته هم کشانده بود. اگر این اتفاق نمیافتاد، چن شینگ هرگز نمیفهمید او چقدر پتانسیل دارد. علاوه بر این، رویارویی با اینکنترلِ وضعیتِ دشوار فقط موقتی بود. گرچه هان شیائو زمانِ دقیقش را نمیدانست، اما خبر داشت که فیدین در آینده از چن شینگ قویتر میشود و بدنش را پس میگیرد.
خطِ داستانیِ رشدِستارهٔ شخصیِ فیدین، «افسانهٔداشت یک خواننده» بود!
یک شخصیتِ اصلی با درخششِ شانسِ سطح بالا چقدر قوی بود؟جداسازی فیدین در دورانِ اوجش به اندازهٔ هیلا قدرت داشت. صدایش میتوانستمتلاشی بدونِ نیاز به هوا برای انتشار، مستقیماً به روحِ افراد نفوذ کند.
او میتوانست با صدای مقدسش، ارواحِ پرموفقیت از خشم و کینه را پاک کند ومیشد همهچیز را غرق در آرامش و شادی سازد.
یک آوازِ او، جنگینداشتند کهکشانی را که درجبرانناپذیری آستانهٔ وقوع بود، متوقف کرد!
آوازهٔ فیدین از همینجا میآمد!
علاوه بر این، فیدین رازهایش را برای خودش نگه نمیداشت. او دانشِ سایکیکِ خود را علناً بهدرصدِ دیگران آموزش میداد. بازیکنانِ کلاسِ سایکیک میتوانستند روشِ استفاده از قدرتهای سایکیک از طریقِ آواز را ازبروند او یاد بگیرند که یکی از سبکهای نبردِ سایکیکها بود. فیدین مثلِ یک مربیِ سایکیکِ سطح بالا بود.
وقتی هان شیائو به این مأموریت فکر کرد، از قبل نقشهٔ کاملی کشیده بود. اگر میتوانست کارتِ تکمیلِ مأموریت را به دست بیاورد، فعلاً کاری بههیچ کارِ چن شینگ نداشت و اول سراغِ ارتقا میرفت. اما اگر کارتِ تکمیلِ مأموریت را نمیگرفت، این خطِ داستانی را فعال میکرد. بازیکنانی که مأموریتِ جستوجویکنترلِ مجسمه را انجام داده بودند، طبیعتاً از رازهای چن شینگ خبر نداشتند. خیلی از بازیکنان تازه بعدها با حسرت فهمیدند که این شخصیت خطِ داستانی داشته است.
گرچه هان شیائو نمیدانست فعال کردنِ این خطِ داستانی در این مقطع چه نتیجهای در بر دارد، تصمیم گرفت شانسشجایشان را امتحان کند، چون کاملاً هم بیاطلاع نبود. او تا حدودی با شخصیتِ فیدین آشنا بود و میتوانست حدس بزندباید اوضاع چطور پیش میرود. نمیتوانست بگوید صددرصد مطمئن است، اما قطعاً منافعی در کار بود که میتوانست به دست بیاورد.
هان شیائو گفت: «میتونم کمکت کنم بدنت رو کنترلمزدوران کنی و این مهمون رو از ذهنت بیرون بندازی،پای وگرنه وقتی حالش جا بیاد، بدنت دوباره میافته دستش.»
فیدین تحتتأثیر قرار نگرفتبدنشان و گفت: «چی میخوای؟ بعیدنداشتند میدونم این کمک مجانی باشه.»
هان شیائو گفت: «چن شینگ خیلی پولداره. تو۰٫۳٪ و اون توی یه بدن شریک هستین، پس حتماًمردم حساب و رمزش رو میدونی. من پساندازش رو میخوام.»
چن شینگ واقعاً ثروتمند بود، اما این هدفِ اصلیِ مکانیکِ بزرگ هان نبود. با اینشکست حال، نمیتوانست مستقیماً بگوید که به استعدادِ فیدین چشم دوخته است، وگرنه نمیتوانست اعتمادش را جلباینکه کند. هدف گرفتنِ پول متقاعدکنندهتر بود و باعث میشد فیدین تا حدودی گاردش را پایین بیاورد.
به هر حال، بدن متعلق به فیدینکمک بود—او ترجیح میداد چن شینگ کنترلش کنددیگران تا اینکه کلِ بدنش را به خطر بیندازد.
فیدین فوراً متقاعد شد؛ پول خواستنِ مزدوران از هر چیزی طبیعیتر بود.آسیبِ علاوه بر این، این کار آدمربایی محسوب نمیشد، بلکه کمک به کسی بودجایشان که تسخیر شده بود، بنابراین آنها قراردادِ مزدوری را هم زیر پا نمیگذاشتند.
فیدین با خودش فکر کرد که ایدهٔ خوبی است. گرچهباعثِ چن شینگ این پول را درآورده بود، اما داشت ازاصلیشان بدنِ او استفاده میکرد، بنابراین از خرج کردنش هیچ عذابوجدانی نداشت.
فیدین به سرش اشاره کرد، لبخندِ تلخی زد و گفت: «فکرِ خوبیه... اما اگه پول رو همینمتلاشی الان میخوای، متأسفانه نمیتونم کاری برات بکنم. همین الان تهدیدم کرد و گفت اگه به پساندازش دستبرایشان بزنم، خودش رو با من میکشه. برای همین، تا وقتی مشکلش حل نشه، نمیتونم دستمزدت رو بدم.»
چشمانِ هان شیائو برقی زد. وقتی این درخواست را مطرح کرد، از قبل واکنشِ چن شینگ را حدس زده بود وکوچکترین این نتیجه دقیقاً همان چیزی بود که میخواست. در دلش قند آب میکردند. سر تکان داد و گفت: «پس باید تمامِپرورش مدت دنبالم بیای—فقط اینجوری میتونم چن شینگ رو برات سرکوب کنم. تا وقتی که یه راهی برای حلِ کاملِ مشکلش پیدا کنیم.»
فیدین مکثی کرد و گفت: «امیدوارم جونش به خطر نیفته. اون از روی ناچاری بدنم روعلاوه تسخیر کرد و از بدنم هم سوءاستفاده نکرد. تو این پنج سال، با اینکه صدام رو مسدودشخصِ کرده بود چون فکر میکرد خیلی رو مخم، تمامِ خاطراتش رو دیدم و اون واقعاً آدمِ ترحمانگیزیه.»
معمولاً وقتی بدنِ کسی غصب میشد، صاحبِ بدن به احتمالِ زیاد دلش میخواست غاصبجایشان خاکستر شود. اما فیدین بهعنوانِ یک شخصیتِ اصلی، شخصیتِ منحصربهفردی داشت. او حتی دربرایشان این شرایط هم به فکرِ چن شینگ بود، چیزی که بقیه را شگفتزده میکرد.
«باشه.»
هان شیائو سر تکان داد. در ظاهر خیلی مطمئن به نظر میرسید، اما در واقع، حتی خودش هم نمیدانست چطورمیان باید با تسخیرِ ذهن مقابله کند. پیش از این هیچ بازیکنی این خطِ داستانی را فعال نکرده بود، بنابراین فقطمیداد خودش باید راهش را پیدا میکرد. با این حال، این موضوع مانع از آن نشد که در وهلهٔ اول موافقت کند.
«حالا که به توافق رسیدیم، باید بهدیده اوضاعِ فعلی رسیدگی کنی. فقط کافیه یه کلمهمیزد حرف بزنی تا وضعیتِ تحتِ تعقیبمون لغو بشه.»
فیدین لبخندِ ملایمی زد. در آینه به صورتِ پرشکست از کبودیاش نگاه کرد و گفت: «مشکلی نیست. اما اولبدنِ باید زخمهای صورتم رو درمان کنم، وگرنه اصلاً متقاعدکننده نمیشه.»