چپتر 436: عملیاتِ تغییرِ عقیده
0هان شیائو و بقیه به سالنِ استراحتخانهاش رسیدند. رئیسِ زندان بعد از چند کلمه صحبت،سرش آنها را در اتاق تنها گذاشت و رفت.
مأموریت تکمیل شد.رسید حالا باید تکلیفِ اینتصمیم دختره رو روشن کنم.
هان شیائو سیلویا را روی صندلیهیچ انداخت. به دخترِ نوجوانِ بیهوش نگاهسرش کرد و به فکر فرو رفت.
کاری کردم سیلویا با گوشهای خودش بشنوه باباش چه کارایی کرده. با توجه به اتفاقاتی که تو زندگیِ قبلیم افتاده بود، الان باید تغییر کنه... اما قطعی نیست. اولاً، تو زندگیِخیلی قبلی اون تازه بعد از سالها جنگیدن حقیقت رو فهمید؛ بزرگتر و پختهتر شده بود، برای همین بهتر میتونست با قضیه کنار بیاد. اما الان فقط یه بچهست. شاید هنوزم ازم متنفرخانهاش باشه یا فعلاً بخواد از واقعیت فرار کنه. ثانیاً، تو زندگیِ قبلی لنگلی خیلی وقت پیش مرده بود، ولی الان زندهست و این موضوع تأثیرِ نامعلومی روش میذاره. البته احتمالاً به نفعمه.
هان شیائو پس از کمی تأمل،درِ به این نتیجه رسید که اول واکنشِبدهد سیلویا را ببیند و بعد تصمیم بگیرد.
از دیدِ او، قطعاً بهتر بود کاری کند که سیلویا بماند. یک منبعِ اِنپیسی با پای خودشدرِ تا دمِ درِ خانهاش آمده بود و هیچ دلیلی نداشت که از دستش بدهد. حتی به سرش زدمیشود که تاریخچهٔ گروهِ مزدوران را شخم بزند تا ببیند باز هم از این فرصتها پیدا میشود یا نه.
هان شیائو درست میخواست با سیلی سیلویا را بیدار کند، اما ناگهانسرش یادش آمد که نونبزنبهسگ کنارش ایستاده است، پس دست نگه داشت. دوسیلی قدم عقب رفت، سرش را چرخاند و به آروشیا گفت: «بیدارش کن.»
آروشیا جلو رفت و سیلیِجنگیدن محکمی به صورتِ سیلویا زد.شده سیلویا آرام به هوش آمد.
«هوم... صورتم چقدر بیحسه.»
سیلویا چشمانش را باز کرد.واکنشِ کرختی را در صورتش حسقطعاً میکرد و کمی هم درد داشت.
نگاهی به اطراف انداخت و لحظهای که چشمش به هان شیائو افتاد، ناخودآگاه خواستگروهِ عصبانی شود، اما ناگهان اتفاقاتِ قبل از بیهوشیاش را به یاد آورد و خشمش فروکشنونبزنبهسگ کرد. در عوض، روحیهاش بهشدت افت کرد. با چهرهای گرفته، به نوکِ پاهایش خیره شد.
همیشه فکر میکرد پدرش آدمِ بزرگی است، اما در واقعیت، لنگلی یک خائن بود. حتی بدونِ ستارهٔبیاد سیاه هم، پدرش دیر یا زود به دستِ مزدورانِ دیگر شکست میخورد. از طرفی، پدرش فقط بهمرده این دلیل زنده بود که هان شیائو دست نگه داشته بود، بنابراین دشمنیاش با او از بین رفت.
اگر کسی که میخواست انتقامش را بگیرد یک خائن بود، حتی اگردستش آن شخص پدرش میبود، باز هم حس میکرد کارش اشتباه است. لنگلیمیشود خودش باعثِ رنجِ خودش شده بود، پس دلیلی برای انتقام گرفتن وجود نداشت.
تصویرِ باشکوهِ پدرش در قلبش فروریخت. احساساتِ سیلویا نسبت به لنگلی پیچیده و متناقض شده بود. باور داشتخانهاش که عشقِ پدرش به او واقعی است، اما کارهایی که کرده بود، فراتر از حدِ تحمل و پذیرشِدرست او بود. پدرش تمامِ این مدت به او دروغ گفته بود. طبیعتاً بابتِ این موضوع از او نفرت داشت.
شکِ اینکه شاید هان شیائو پدرش را مجبور به گفتنِ آن حرفها کرده باشد، فقط کسری از ثانیه در ذهنش دوام آورد، چون هان شیائو این کار را بیش از حد واضح، با اعتمادبهنفس و بدونِ هیچ پنهانکاریای انجام داده بود. با کمیسیلیِ فکر کردن فهمید که چنین چیزی غیرممکن است. هر چه نباشد، او فقط دختربچهای بود که در ترورِ هان شیائو شکست خورده بود؛ چرا باید فرماندهِ یک گروهِ مزدوریِ پرآوازه اینقدر به زحمت بیفتد تا به او دروغ بگوید؟ هان شیائو لنگلی راخائن با دستهای خودش دستگیر کرده بود. اگر هویتِ واقعیِ پدرش را نمیدانست، چرا باید ناگهان او را میبرد تا خودش از پدرش بازجویی کند؟ علاوه بر این، پدرش جزئیاتِ زیادی از جنایاتی که مرتکب شده بود به زبان آورد و همهٔ آنها واقعی بودند.
شاید وقتی آن زمان تحقیق میکرد، هنوز کورسوی امیدی در دلش داشت وبهتر حس میکرد تمامِ آن سوءظنها دروغ است. اما حالا که منبعِ اصلیِ این اتفاقات،واقعیت آن جنایات را با جزئیات شرح داده بود، تمامِ خیالاتش نقش بر آب شد.
سیلویا با احساساتی بسیار پیچیده به هان شیائو نگاه کرد. با اینکه این فرماندهٔ گروهِ مزدوری تمامِ مدت او رابزند ترسانده بود، اما کارهایش واقعاً به او کمک کرده بود. بعد از دستگیریِ پدرش، او سردی و گرمیِ روابطِ آدمهاعقب را چشیده بود. نمیدانست در برابرِ این لطف از سوی یک غریبه چه واکنشی نشان دهد و احساسِ گناه میکرد.
وقتی شعلههای خشمی که منطقشواکنشِ را سوزانده بود فروکش کرد،قطعاً سرانجام حرفِ دلش را زد.
«ممنونم. شما آدمِدرِ خوبی هستید... و...هیچ متأسفم، واقعاً متأسفم...»
هان شیائو ابرو بالا انداخت.
انگار عملیاتِمنبعِ تغییرِ عقیدهشپای موفقیتآمیز بود.
نونبزنبهسگ دست به کمر زد وببیند با خنده گفت: «فرماندهٔ ما بهبماند مکانیک هانِ زندوست معروفه، فکر کردی چی؟»
هان شیائو خودش راخانهاش به نشنیدن زد ونداشت سیلویا را برانداز کرد.
این دختر دیگر بدخلق نبود؛ آرام و زیبا به نظر میرسید. با اینکه بعد از چند روز اسارتفقط حسابی آشفته شده بود، اما گردوخاکِ روی صورتش نمیتوانست زیباییاش را پنهان کند. بهعنوانِ یکی از محبوبترین سوژههایزندهست صنعتِ پارودی در زندگیِ قبلیاش، از همین حالا میتوانست پیشبینی کند که سیلویا در آینده چقدر زیبا میشود.
هان شیائو با صدایی بم پرسید: «فعلاً نمیخوامآمده به چیزِ دیگهای اهمیت بدم. به من بگو، کدومگروهِ سازمان کمکت کرد تا از جای من باخبر بشی؟»
سیلویا دیگر چیزیرسید را پنهان نکردببیند و حقیقت را گفت.
«یه سازمانِ فروشِ اطلاعات به اسمِ "مایتار" بود. من بخشی از پساندازم رو خرج کردم و بهشون گفتم حواسشون بهپیدا رفتوآمدِ شما باشه، بعدش این اطلاعات رو ازشون خریدم. اون اِسپرِ تغییرشکلدهندهای که استخدام کردم، یه قاتلِ آزاد بود. منگفت و اون با هم نقشهٔ ترور رو کشیدیم. گازِ سمی و زهر همهش مالِ اون بود، اما شما همون موقع کشتینش...»
سیلویا مکث کرد. ناگهان متوجه شدحقیقت که هان شیائو شخصِ دیگری راهمین کشته، اما او را زنده گذاشته است.
آیا به ایناِنپیسی خاطر بود کهدرِ او را میشناخت؟
سپس سؤالی را پرسید که تمامِببیند این مدت میخواست بپرسد: «شما چطوربماند من رو شناختید؟ پدرم بهتون گفت؟»
«تصادفی بود.»
هان شیائو جوابِ سربالایی دادجنگیدن و دربارهٔ آن سازمانِ اطلاعاتی بهبرای نامِ مایتار به فکر فرو رفت.
سازمانهای اطلاعاتی معمولاً بیطرف بودند. اگر مشتری اطلاعاتِ شخص یا سازمانی رادستش میخواست که زورِ سازمان به آنها نمیرسید، از فروش سر باز میزدند.میشود درنیفتادن با آدمهای زیادی قوی، قانونِ نانوشتهٔ سازمانهای اطلاعاتی به شمار میرفت.
مشخصاً برخلافِ رئیسش، ایمز، که واقعاً نمیشدتصمیم با او درافتاد، هان شیائو در چشمِاِنپیسی این سازمانهای اطلاعاتی در آن فهرست جایگاهی نداشت.
راستش را بخواهید، هان شیائو از لو رفتنِ ردش خوشش نمیآمد، اما فعلاً چارهای نداشت. اینشخم وضعیتی اجتنابناپذیر بود. برای حلِ آن فقط میتوانست قویتر شود. چه از نظرِ قدرت، چه نفوذاست و چه آوازه، همین که به سازمانهای اطلاعاتی میفهماند نباید با او دربیفتند، دیگر اطلاعاتش را نمیفروختند.
انگار باید بیشتر تلاش کنم.
هان شیائو این موضوع رادمِ گوشهٔ ذهنش سپرد، چشمانش رادلیلی ریز کرد و پرسید: «برنامهات چیست؟»
سیلویا سرنتیجه تکان داد.اول سردرگم بود.
پس از اینکه ناگهان هدفش را از دستنداشت داده بود، نمیدانست کجا برود. گلکسی به اینشخم پهناوری بود، اما او جایی برای رفتن نداشت.
«پدرم... با اینکه آدمِ خوبی نیست، اما حقیقت رو بهم گفت. شایدهمین به این خاطره که نمیخواد منو با خودش پایین بکشه و نمیخوادباشه به خاطرِ اون زندگیم رو تباه کنم. میخواد زندگیِ خودم رو داشته باشم...»
سیلویا پس از اینکه آرام شد، تا حدودی فهمید پدرش این کار را برای نجاتِ او کرده است، وگرنه چرا باید تصویریفرصتها را که سالها در دلِ دخترش ساخته بود خراب میکرد؟ با اینکه هنوز از این موضوع دلخور بود، چارهای جز پذیرشِ واقعیتبیدارش نداشت. آرام گفت: «کیهان خیلی بزرگه. احتمالاً میرم جاهای مختلف رو میگردم... به این امید که هدفِ دیگهای برای خودم پیدا کنم...»
هان شیائو با چهرهایاول بیتفاوت گفت: «میخواهی بروی؟بگیرد مگر من اجازه دادم بروی؟»
سیلویا خشکش زد.
هان شیائو دستبهسینه ایستاد و پوزخند زد: «قانونِ اولِ مزدوران: هر کاری دستمزدی دارد. کمکِ ماکنار مجانی نبود. تازه، فکر کردی از اینکه قصدِ جانم را داشتی میگذرم؟ حالم خوب است ووقت نمیخواهم بکشمت، اما معنایش این نیست که نباید تاوان بدهی. باید تمامِ خسارتهایم را جبران کنی.»
سیلویا با خجالت گفت: «مـ... من الان پولی ندارم.» و معذب سردستش جایش تکان خورد. تمامِ پساندازش را خرجِ این ترور کرده بود؛ همانمیشود پولی که لنگلی برایش به جا گذاشته بود. واقعاً آه در بساط نداشت.
هان شیائو با چهرهایاول بیتفاوت گفت: «پول نداری؟ پسدیدِ باید با بدنت تاوان بدهی.»
چشمانِ سیلویا در دم گشاد شد. سرخدلیلی شد و به تتهپته افتاد: «تـ... تو... مـ...مزدوران من فقط یه بچهام. مـ... من نـ... نمیتونم...»
بازیکنان همگی جا خوردندسالها و با ناباوری بهبزرگتر هان شیائو خیره شدند.
یا خدا،منبعِ نمیدونستیم تو همچیندمِ شبحِ سیاهی هستی!
ما از یه قماشیم!
نونبزنبهسگ با ذوقوشوق مشغولِ ضبطآمده بود. حسابی کیف کرده بود؛بدهد این صحنه زیادی جنجالی بود!
آروشیا سرش را کج کردجنگیدن و زیرِ لب گفت: «اینشده باید همون سیگنالِ جفتگیریِ انسانها باشه.»
هان شیائو با شنیدنِ حرفِ آروشیا چیزی نمانده بود چهرهٔ جدیاش رادستش از دست بدهد. چشمانش را ریز کرد و گفت: «شماها پیشِ خودتانمیشود چه فکری کردید؟ من هیچ علاقهای به بدنت ندارم؛ من آزادیات را میخواهم.»
سیلویا فوراً نفسِ راحتی کشیدواکنشِ و با دلهره به هانقطعاً شیائو نگاه کرد: «آزادی؟ منظورت چیه؟»
«باید دهدمِ سال برایمخانهاش کار کنی.»
سیلویا با لحنی خودشیرینانه گفت: «ده سالفهمید خیلی طولانیه. میشه یکم کمترش کنی؟» ومیتونست با دستش علامتِ «یکذره» را نشان داد.
«دوازده سال.»
سیلویا با دستپاچگی دستانش راواکنشِ در هوا تکان داد: «نهقطعاً نه نه، همون ده سال خوبه.»
هان شیائو با لحنِ سردی گفت: «در این ده سال زیردستِ من خواهیتاریخچهٔ بود. اگر بخواهی فرار کنی یا به من خیانت کنی، شانسِ دومی در کاریادش نخواهد بود. شاید خودت بتوانی فرار کنی، اما پدرت جایی برای قایم شدن ندارد.»
با شنیدنِ این تهدید، چهرهٔ سیلویا برای یک ثانیه جدی شد. خشمش گرفته بود اما کاری ازبیاد دستش برنمیآمد. با احساساتی متلاطم سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «من از اشتباهاتِ خودم فرارمرده نمیکنم. فقط ده ساله. هنوز جوونم و وقت دارم... تازه، الان جای دیگهای هم برای رفتن ندارم.»
از آنجا که هان شیائو تصمیم گرفته بود سیلویا را زنده بگذارد، قطعاً باید از ارزشِ او بهره میبرد و سودی بیشتر از کشتنش به جیب میزد. سیلویا در زندگیِیادش قبلیاش در دورانِ اوج حداقل یک سوپرِ رتبهٔ آ شده بود، پس گزینهٔ آیندهداری به حساب میآمد. با جذبِ او، میتوانست روی داشتنِ یک افسرِ ردهبالای دیگر حساب کند. علاوهنگاهی بر این، او در کلاسِ مکانیک استعداد داشت که با تواناییهای خودش همخوانی داشت. میتوانست دستیارش شود. با اینکه برای رشد به زمان نیاز داشت، اما ارزشِ این سرمایهگذاری را داشت.
هان شیائو سوپرهای رتبهٔ آ پخته و باتجربه هم میخواست، اما گول زدنِمنبعِ کسی با رتبهٔ بالا بسیار دشوار بود. آدمهای زیادی پیدا نمیشدند که مثلِسرش هرلوس راحت خام شوند، و حتی خام کردنِ هرلوس هم آنقدرها آسان نبود.
با توجه به شخصیتِ سیلویا در زندگیِ قبلی، با اینکه گاهی تندروی میکرد،تاریخچهٔ اما پس از دست کشیدن از انتقام میشد او را فردی عادی در نظریادش گرفت. حالا این فرایند سالها زودتر طی شده بود که اتفاقِ بسیار بهتری بود.
گذشته از اینها، سیلویا در هر صورت شخصیتِ محبوبی بود.شده این موضوع میتوانست بهطور غیرمستقیم محبوبیتِ جناحش را در میانِشاید بازیکنان افزایش دهد و آوازهٔ بیشتری برایش به ارمغان بیاورد.
با پیوستنِ سیلویا به او، دیگر خبری از حرفهٔ دزدیِدلیلی دریاییِ کهکشانیاش نمیشد. با این حال، او پایههای لازم رابزند داشت. اگر درست تربیت میشد، قطعاً دستکمی از زندگیِ قبلیاش نداشت...
در موردِ احتمالِ از دست دادنِ کنترلِ او در آینده، مکانیکِ بزرگ هان اصلاً نگران نبود. نه بهخانهاش این خاطر که مغرور بود، بلکه چون حتی سرعتِ رشدِ بازیکنان هم به گردِ پایش نمیرسید. اگر همیندرست یک ذره اعتمادبهنفس را نداشت، همان بهتر که به سیارهٔ آکوامارین برمیگشت و یک مزرعهٔ پرورشِ خوک راه میانداخت.