چپتر 451: تأثیر
0یعنی میخواد منو بکشه؟!
لردِ رونها به پشتِ سرش نگاه کرد. حتیمیکنم یک نگهبان هم جلو نیامد. مقامات هم آنمختار دوردستها پنهان شده بودند و جرئت نداشتند آفتابی شوند.
لردِ رونها به وحشت افتاد. دندانهایش را به هم فشرد، گویی تصمیمش را گرفته باشد. ناگهان مجسمه را چنگ زد،دلش چند قدم عقب رفت و آن را جلوی خودش گرفت. سپس شمشیرِ رونیِ یکی از نگهبانان را قاپید، نوکش رابود به سمتِ مجسمه نشانه رفت و با خشم فریاد زد: «از جات تکون نخور، وگرنه چیزی رو که دنبالشی نابود میکنم!»
هان شیائو از جایش تکان نخوردمردمِ و با رفتارش فهماند که لردِ رونهاچشمانشان مختار است هر کاری دلش میخواهد بکند.
هان شیائو با لحنی تمسخرآمیزنابود گفت: «خب نابودش کن. اگهتکان واقعاً بتونی، از جونت میگذرم.»
ظاهرِ مجسمه چوبی به نظر میرسید، اما حتی پس از سقوطجایش از فضا هم آخ نگفته بود. چطور ممکن بود با یکلحنی شمشیر نابود شود؟ لردِ رونها پاک عقلش را از دست داده بود.
بنگ!
سوراخی خونین روی پیشانیِ لردِ رونها پدیدار شد.لرزه چشمانِ پیرمرد از شدتِ کینه گشاد شد، امااحساسِ لحظهای بعد رنگِ مرگ گرفت و نقشِ زمین شد.
مردمِ شهرِ رونها به لرزه افتادند. از اینکه میدیدند حاکمشان جلوی چشمانشان کشته میشود احساسِ دوگانهایکاری داشتند، اما چندان خشمگین نبودند. از آنجا که ساکنانِ سیارهٔ رازِ آبی مدام در حالِ مهاجرتمیرسید بودند، حسِ تعلقِ ملیِ چندان قدرتمندی نداشتند. گذشته از این، لردِ رونها هم میانِ مردمش محبوبیتی نداشت.
هان شیائو تفنگش را غلاف کرد و مجسمهمیکنم را برداشت. چند قطره خون روی مجسمه پاشیده بوداست و ظاهرِ عجیبش را مورمورکنندهتر از پیش کرده بود.
هان شیائو نگاهیتکون به آسمان انداختچیزی و گفت: «بریم.»
درست در لحظهای که مردم گیج شده بودند او دارد چه کار میکند، صدای ویزّزِ موتوریاحساسِ از آسمان به گوش رسید. سفینهای بهسرعت جو را شکافت و در آسمان، صدها متر بالاتر ازقدرتمندی هان شیائو، متوقف شد. پرتوِ آبیرنگی به پایین شلیک کرد و هان شیائو را در بر گرفت.
هان شیائو در برابرِ نگاهِ خیرهٔمیکنم صدها نفر از زمین کنده شدرفتارش و به داخلِ سفینه کشیده شد.
روی زمین،تکون مردمِ شهرِ رونهاچیزی ماتومبهوت مانده بودند.
«یعنی این همونتکون وسیلهایه که آدمهایچیزی فضایی باهاش سفر میکنن؟»
«انگار یه جور ماشینه.نقشِ یعنی ممکنه فناوریِ قلعهٔلرزه آتشِ آهنین درستترین راه باشه؟»
ویژژژ!
در گیرودارِ همین بحثها، سفینه چرخید. آتشِ آبیرنگیمیکنم از پیشرانههای دمش زبانه کشید و در یکمختار چشمبههمزدن دیوارِ صوتی را شکست و ناپدید شد.
...
بیگانه به همین سادگی رفت، اما شهرِشهرِ رونها و دیگر سازمانهای سیارهٔ رازِ آبیکشته هنوز از شوکِ این ماجرا بیرون نیامده بودند.
بقیهٔ سازمانها، با شنیدنِ بلایی که سرِ لردِ رونها آمده بود،نخورد خدا را شکر میکردند که بیگانه بهجای قلمروِ آنها در نزدیکیِگفت شهرِ رونها فرود آمده است، وگرنه همان سرنوشت در انتظارِ خودشان بود.
شبِ گذشته و با دریافتِ اولین گزارشها، همین افراد جلساتِ اضطراری تشکیل داده بودند تا برای مقابله با بیگانه چارهای بیندیشند.بکند خیلیهایشان نقشه میکشیدند بیگانه را از چنگِ شهرِ رونها دربیاورند. از دیدِ آنها، شهرِ رونها بهاحتمالِ زیاد در دستگیریِ بیگانه موفقشمشیر میشد. حالا همان کسانی که دیشب خشنترین پیشنهادها را میدادند و از همه بلندتر فریاد میزدند، غرق در عرقِ سرد شده بودند.
از ورودِ هان شیائو تنها حدودِ ده ساعت میگذشت، اما تأثیرِ عظیمی که بر سیارهٔ رازِ آبی گذاشتهاست بود، دیدگاهِ این سیاره به جهان را از پایه و اساس تغییر داد. اولین تماسشان با یک بیگانه نهسقوط صلحآمیز بود و نه ارتباطِ عمیقی در آن شکل گرفت، اما تأثیرِ هان شیائو بر آنها در وصف نمیگنجید.
سازمانها پس از آنکه از قدرتِ هان شیائو شوکه شدند، به طمع افتادند تا خودشان هم به چنین قدرتیچندان دست یابند. جنگجویانی که در پیِ یافتنِ راههایی برای تمرین و پیشرفت بودند، هان شیائو را هدفِ غاییِ خودمحبوبیتی قرار دادند. آنها تمامِ حرکاتِ او در نبرد با ارتش را موشکافی کردند تا شاید راهی برای قویتر شدن بیابند.
سازمانهای مختلفِ سیارهٔ رازِ آبی، با دیدنِ قدرتِ یک مزدورِ کهکشانی، تا حدودی از خوابِ غفلت بیدار شدند.میخواهد تازه فهمیدند که جنگهای داخلیشان چقدر بیهوده است. شاید در چشمِ آن فضاییها، آنها چیزی جز چند مورچه نبودندبود که به جانِ هم افتادهاند. همین موضوع ارادهشان را برای برقراریِ صلح و پایان دادن به جنگها دوچندان کرد.
به همین دلیل، این رویداد در تاریخِ سیارهٔمیکنم رازِ آبی ثبت شد. فیلسوفان نیز از زوایایمختار مختلف به تحلیلِ تأثیرِ این بیگانه بر جامعه پرداختند.
همزمان، از آنجا که دیدند سفینهٔ میانستارهای یک ماشین است، فناوری در سیارهٔ رازِ آبی سرانجام نشانههایی از یکپارچگی بروز داد. فناوریِ ماشینیِ قلعهٔ آتشِ آهنین تبدیل به «حقیقتی» شدجونت که تمامِ سازمانها بر سرش توافق داشتند. به این نتیجه رسیدند که این همان مسیری است که یک تمدن باید در آینده طی کند. از این رو، تحقیقات روی دیگرلحظهای نظامها را متوقف کردند و تمامِ تمرکزشان را روی فناوری گذاشتند. قلعهٔ آتشِ آهنین نیز زیرِ فشارِ دیگر سازمانها چارهای نداشت جز اینکه تمامِ دانش خود را به اشتراک بگذارد.
از آن پس، بیشترِ مردمِ سیارهٔمردمِ رازِ آبی مادیگرا شدند و ساختارِحاکمشان اجتماعیشان بیآنکه خودشان متوجه شوند تغییر کرد.
هرچند هان شیائو فقط برای دردسر درست کردن به آنجا رفته بود، اما تأثیرِ حضورش بسیار مثبت از آب درآمد. ساکنانِ سیارهٔ رازِ آبی از جهل و تصمیماتِ اشتباهشان درس گرفتند. حالامیرسید درکِ تازهای از قدرتِ فضاییها داشتند و به همین دلیل محتاطتر شدند. بعدها که سرانجام با یک تمدنِ کهکشانی ارتباط برقرار کردند، سازمانهای سیارهٔ رازِ آبی از تهِ دل خوشحال بودند کهشهرِ اولین بیگانهٔ سیارهشان مزدوری بوده که به آنها فرصتِ جبران داده است. اگر در آن دورانِ غرور و تکبر با یک تمدنِ سطح بالا درمیافتادند، بعدها... نه، اصلاً «بعدها»یی در کار نبود.
همهٔ اینها تغییراتی بود که پسدنبالشی از رفتنِ مکانیکِ بزرگ هان رخ دادنخورد و او هیچ اهمیتی به آنها نمیداد.
هان شیائو پس از جمعآوریِ تمامِ مجسمهها،دنبالشی بیدرنگ به چن شینگ خبر نداد، بلکهنخورد به نزدیکترین سیارهٔ مستعمرهنشینِ یک تمدنِ منظومهای رفت.
هدفش خریدِ چند آیتمِ مصرفیِزمین خاص بود، چیزهایی که میشداینکه روی مجسمه به کار برد.
...
چند روز بعد، سفینه به منظومهٔ رین بازگشت. چن شینگ پسجایش از جشنِ روزِ اتحاد، برای تورِ کنسرتهایش در اتحادِ فیلنِ جدیدلحنی مانده بود. با دریافتِ پیامِ هان شیائو، شوکه و غافلگیر شد.
فقط چند روز گذشته،نخور ولی اون دو تانابود مجسمهٔ دیگه هم پیدا شدن؟
خدای من،رنگِ این دیگهنقشِ چه سرعتِ عملیه!
چیزی که سالها دنبالش میگشت، در عرضِهان چند روز به دستِ این گروهِ مزدورانمختار پیدا شده بود. آنها واقعاً حرفهای بودند!
سفینه در یکی از سیاراتِ مستعمرهنشینِ اتحادِ فیلنِ جدید پهلو گرفت. چن شینگنخورد در یکی از شهرهای آنجا برنامه اجرا میکرد. با استقبالِ گرمِ دستیارش، هاناگه شیائو و بقیه در گرانترین سوئیتِ یک هتلِ مجلل با چن شینگ دیدار کردند.
چن شینگ که از خوشحالی در پوستِ خود نمیگنجید و چهرهاش ازجایش هیجان کمی سرخ شده بود، خندید: «هاهاها، ستارهٔ سیاه، واقعاً غافلگیرم کردی.تمسخرآمیز اصلاً فکر نمیکردم بتونی به این زودی همهٔ مجسمهها رو پیدا کنی.»
این بار هان شیائو همه را با خود آوردهافتادند بود. این اولین بار بود که هرلوس چن شینگداشتند را میدید. زمزمه کرد: «با اینهمه خوشگلی، مرده یا زن؟»
چن شینگ زمزمهٔ هرلوس رانابود شنید و با لبخند جوابتکان داد: «من مَردم. این زیباییِ طبیعیه.»
هان شیائو سرفهای کرد و گفت: «جنس رومیکنم آوردم. بعداً برای گپ زدن وقت زیاده. فکرمختار کنم بهتر باشه اول معاملهٔ مقدسمون رو انجام بدیم.»
چن شینگ نگاهی دلربا به او انداخت، خندید ومیکنم گفت: «چقدر عجول. خیلی خب، من از سرعتِ عملتون خیلیکاری راضیم. برای جبرانِ این غافلگیری، دو برابرِ پاداش رو میپردازم.»
سیلویا با انگشتانش حساب کردزمین و دهانش باز ماند: «دواینکه برابر؟ اینطوری میشه... دویست... دویست هزارتا!»
هان شیائو ضربهای به سرش زد و گفت: «آرومجایش باش، جوری رفتار نکن که انگار تا حالا پولمیخواهد ندیدی.» افرادِ مشهور طبیعتاً ثروتمند بودند؛ جای تعجب نداشت.
چهار مجسمه روی میز چیده شد. چن شینگمیکنم آنها را بررسی کرد، از درست بودنشان مطمئنمختار شد و در دم پول را پرداخت کرد.
مأموریت تکمیل شد: [جستوجوی مجسمه]
در حالِ رتبهبندیِ مأموریت...
رتبهبندی تکمیل شد.
رتبهٔ مأموریت: باورنکردنی
پاداشِ ویژهٔ رتبهٔ [باورنکردنی] را دریافت کردید: ۱۲۰٪ تجربهٔ بیشتر (۱٬۳۲۰٬۰۰۰)، ۱۰۰٬۰۰۰ اِنای بیشتر، ۱ پاداشِ تصادفی، ۱ آیتمِ ویژه.
دریافت کردید: [کارتِ احضارِ شخصیت - چن شینگ]
کارتِ احضارِ شخصیت - چن شینگ: [لبخندِ دلربا]: ۶۸۸+ جذبه. مدتزمان: ۱۵ ثانیه. دفعاتِ استفاده: ۰/۳
هان شیائو بامرگ دیدنِ تأثیرِ کارتِمردمِ احضارِ شخصیت، سکوت کرد.
کلمهای جزوگرنه «مسخره» برای توصیفشنابود به ذهنش نمیرسید.
۶۸۸ امتیاز افزایشِ ویژگی، اونهم تو جذبه‽ قراره با اینشیائو کار دشمنا از خوندماغ شدن بمیرن‽ اگه این افزایش مالِمیخواهد هوش بود، همین الان میرفتم یه رتبهٔ آ رو کتک میزدم!
گوشهٔ لبِ هانتکون شیائو پرید. زبانشچیزی بند آمده بود.
لبخندِ دلربا؟ جدی میگی‽
ویژگیِ جذبه همیشه یک ویژگیِ فرعی بود. عمدتاً برای گرفتنِ تخفیف در معاملات، تقویتِ تواناییهای توهم، قرابت با موجودات، رام کردنِ جانوران، فارم کردنِ محبوبیت و کارهایی ازمیگذرم این دست به کار میرفت. تقریباً هیچ بازیکنی روی افزایشِ جذبهٔ شخصیتش تمرکز نمیکرد... مگر بعضی از بازیکنانِ زن. از نظرِ فنی، هیچ بازیکنی اینهمه امتیاز خرجِ جذبه نمیکرد.لحظهای هان شیائو حس میکرد این مقدار جذبه به او دلرباییِ طبیعی میبخشد و هر کسی که به او نگاه میکرد، باید مقاومتِ روانیِ بالایی میداشت تا تحتِتأثیر قرار نگیرد.
آخه چرا بایدنخور جذبه باشه! خودمدنبالشی به اندازهٔ کافی دارم!
گذشته از پاداشِ ویژه، ۲٬۴۳۰٬۰۰۰ تجربه و ۲۰۰٬۰۰۰ اِنا دریافت کرده بود.جایش پاداشِ نقدی واقعاً چشمگیر بود؛ افرادِ مشهور انصافاً دستودلباز بودند. پساندازش سرانجامتمسخرآمیز از یک میلیون فراتر رفت و به بیش از ۱٫۱ میلیون رسید.
رتبهٔ تکمیلِ مأموریتش بسیار بالا بود، اما چون دشواریِ خودِ مأموریت فقط در حدِ رتبهٔ سی بود، هیچ امتیازِ افسانهای یا مدالِ افتخاری نگرفت.سیارهٔ او پیشتر یک مدالِ افتخار به نامِ قاتلِ سازمانِ جوانه داشت که پس از نابودیِ سازمانِ جوانه به دست آورده بود. تأثیرش افزایشِ ۳پیش درصدیِ تمامِ ویژگیها بود. جمعآوریِ سه مدالِ افتخار، آنها را به یک مدالِ دستاوردِ ویژه تبدیل میکرد که ۱۲ درصد افزایش در تمامِ ویژگیها میداد.
با این حال،چیزی پاداشِ تصادفیِ رتبهٔ مأموریتِهان باورنکردنی، اصلِ ماجرا بود.
چشمانِ هان شیائو مصمم شد.چیزی هرلوس را کنار کشید وشیائو به سر و رویش دست کشید.
هرلوس که لرزِ چندشآوری بهوگرنه تنش افتاده بود، با شتاب عقبشیائو پرید و پرسید: «داری چیکار میکنی؟»
هان شیائو دستانش را به هم مالید و گفت: «دارم یکم از شانست رو میگیرم.»میشود او بهخوبی از وضعیتِ شانسِ خودش خبر داشت. هرلوسِ پیر دستکم یک شخصیتِ اصلی بودحسِ و هالهٔ شانس داشت، بنابراین در چنین مواقعی حاضر بود به خرافات هم متوسل شود.
مکانیکِ بزرگ هان نفسِ عمیقینابود کشید. با چهرهای جدی و باوقار،نخورد بهآرامی روی دکمهٔ «تأیید» کلیک کرد.
در حالِ انتخابِ تصادفی...
انتخابِ تصادفی تکمیل شد.
نوعِ پاداشِ تصادفیِ دریافتی: [موهبت]
«لعنتی!»