چپتر 120: مراسم افتتاحیه (۲)
0حتی حالا، درکسانی قلب جمعیت، اوهلاک در حال پیشروی بود.
این یک پیشرویمیزد فیزیکی نبود، بلکهبرتر تکامل هنرهای رزمیاش بود.
با اینکه در میان دریایی ازشکلی انسانها ایستاده بود، بدنش حتی ذرهایمتوجه تنه نمیخورد یا با کسی برخورد نمیکرد.
از زاویهای دیگر، به نظرمیزد میرسید مردمی که از کنارشنزدیک میگذرند، عمداً از او دوری میکنند.
گام توهمی دسته پروانهها.
قدمزنی توهمی.
نردبان صعود به خلأ.
یک حرکت پای جدید؛ ترکیب ماهرانهای از هنرهای حرکتی انحصارینزدیک کسانی که در کوه سونجونگ هلاک شده بودند، از جمله تانگصاعقهای او، داشت به شکلی طبیعی در بدنش جذب و نهادینه میشد.
با اینکه هیچکس متوجه نبود،سونجونگ دونگ بونگسو بدون لحظهای استراحت درداشت حال صیقل دادن هنرهای رزمیاش بود.
در تمام این مدت، پنهانحقیقی در زیر لباسهایش، در حال تمرینتشخیص هنر الهی اینونتوری خود نیز بود.
تمام اینها به همانتانگ طبیعیتی انجام میشد کهجذب یک انسان معمولی نفس میکشد.
سپس، درمیآمد لحظهای خاص،صدا حرکاتش متوقف شد.
«پس اینجا بودی!»
ها سون-هیانگ.
دونگ بونگسوبودند سرش راتانگ بالا آورد.
دختر جوان و بامزهای با موهایمیدان بافتهشدهی دوتایی، در حالی که به سمتتشخیص او پایین میآمد، نامش را صدا میزد.
میدان چی حقیقی برتر دونگ بونگسو از قبلبودند نزدیک شدن ها سون-هیانگ را از آسمان تشخیصمیشد داده بود، بنابراین او حتی ذرهای هم غافلگیر نشد.
با این حال.
«چـ-چی؟»
«آخ!»
مردمی که از کنار دونگ بونگسوهلاک میگذشتند، انگار صاعقهای از آسمان صافشکلی بر سرشان فرود آمده باشد، شوکه شدند.
از آسمانی کاملاً صاف، نهحقیقی باران بارید و نه برف،آسمان بلکه یک دوشیزهی زیبا فرود آمد.
چطور میتوانستند حیرتزده نشوند؟
«مـ-متأسفم!»
با فرود او در جادهسونجونگ بزرگ مرکزی که از قبل کیپداشت تا کیپ پر از آدم بود...
ها سون-هیانگ از کسی که روی سرش پا گذاشته بود عذرخواهی کردداده - اینکه اشتباهی بود یا نه، بستگی به زاویه دید داشت -باشد و در فضای کوچکی که باز شده بود، کنار دونگ بونگسو فرود آمد.
«ببخشید. معذرت میخوام.»
او مدام سرش را خم میکردمیدان و از مردمی که از هر طرفتشخیص به او خیره شده بودند، عذرخواهی میکرد.
آیا دلیلش این بود؟
مردم خیلیصدا زود به راهحقیقی خود ادامه دادند.
البته نه به این خاطر که عذرخواهی او رانهادینه با روی باز پذیرفته باشند، بلکه به این دلیل کهدادن شمشیر آویزانشده به صورت مورب در پشت او را دیدند.
شمشیری که یک منگولهیصدا شکوفهی آلوی سرخ بابرتر بیخیالی از آن آویزان بود.
فرقه کوه هوا.
همه میدانستند که اعتبار نه فرقهبرتر بزرگ در سطحی بسیار فراتر ازداده صرفاً صعود به فینال مسابقات است.
در میان آنها، فرقه کوه هوا در ردههای بالا قرار داشت، پسمتوجه دیگر چه جای بحثی بود؟ در وهلهی اول، آنها فقط تماشاچی بودندلباسهایش و در جایگاهی نبودند که بخواهند دربارهی درست و غلط بحث کنند.
وقتی ها سون-هیانگ متوجه شد که نگاههای مردمبرتر تا حدودی از روی او برداشته شده، سرش رانشد بالا آورد و حالا به دونگ بونگسو نگاه کرد.
یکه خورد.
«تـ-تو اینجا بودی...»
ها سون-هیانگ به لکنت افتاد.
فضایی که هنگام فرود او ایجاد شده بود، ازقبل قبل پر شده بود و فاصلهی بین او وکنار دونگ بونگسو را به کمتر از یک وجب رسانده بود.
احساس میکرد قلبش فقط با گرفتن دستشده او منفجر میشود، اما حالا که صورتهایشانجذب تا این حد به هم نزدیک بود...
بدتر از آن، وقتی دونگ بونگسو از بالا بهشدن او نگاه میکرد، موهای بلند و سفید و نرمش جلویصاعقهای چشمان دختر تکان میخورد و انگار پیشانیاش را نوازش میکرد...
«دنبالم میگشتی؟»
در آن لحظه، درصدا حالی که قلب هابرتر سون-هیانگ در سینهاش میکوبید.
صدای بیتفاوت دونگ بونگسو قلبسونجونگ او را به دو، وتانگ سپس به سه تکه خرد کرد.
«...»
ها سون-هیانگبودند نتوانست کلمهایتانگ به زبان بیاورد.
اگر میگفت دنبالش میگشته،صدا خیلی گستاخانه به نظربرتر میرسید و اگر میگفت نه...
به دلایلی، به شدتکوه میترسید که در نظربودند این مرد هیچچیز نباشد.
در حقیقت،صدا او هیچچیزمیدان نبود، مطلقاً هیچچیز.
اما با این حال...
در حالی که ها سون-هیانگ سرش راحقیقی پایین انداخته بود و این کلمات را بابنابراین خودش تکرار میکرد، دونگ بونگسو دوباره حرف زد.
«اینجا خیلی شلوغه.»
سپس، بدون ذرهای تردید، به سمتبرتر سقف عمارت مهمانان افتخاری، همان جاییداده که ها سون-هیانگ قبلاً بود، جهید.
ها سون-هیانگ که کمی آشفته شدهشکلی بود، به لطف او توانست بدون اینکهدونگ مجبور به پاسخگویی باشد، قسر در برود.
او فکر کردنامش که دونگ بونگسو مراعاتحقیقی حالش را کرده است.
این واقعاًانحصاری چیزی نبود،کوه اما، نه...
میتوانست... چیزی باشد؟ یا نه؟
چه اهمیتی داشت؟
اگر یک سوءتفاهم خوبصدا باشد، پس حتی سوءتفاهم همقبل چیز خوبی است، مگر نه؟
او لبخند درخشانی زدکوه و به دنبال دونگ بونگسو،جمله به سمت سقف پرواز کرد.
تاپ.
دونگ بونگسو از قبل با دستانی به سینه گرهخورده،نهادینه در همان نقطهای ایستاده بود که از آنجا بهصیقل شیطان سلاح و جاده بزرگ مرکزی نگاه کرده بود.
ها سون-هیانگ بهنامش طور طبیعی درمیدان کنار او فرود آمد.
او آنقدر قدکوتاه بود که پیشانیاشهلاک فقط به شانهی مرد میرسید، اما...شکلی که چه؟ او فقط خوشحال بود.
در واقع، در چند روز گذشته، اوقبل هر روز برای دیدنش به اینجا میآمد،غافلگیر اما هیچ اثری از دونگ بونگسو نبود.
فکر میکردبودند دونگ بونگسو ازداشت او دوری میکند.
وقتی شجاعت به خرج داده ومیدان از او خواسته بود با هم غذاتشخیص بخورند، بهانهای آورده و جیم شده بود...
تنها امروز، وقتیکسانی مسابقات شروع شد، توانستشده دوباره او را ببیند.
راستش را بخواهید، تا همین چند لحظه پیش وشدن قبل از دیدن او در پایین، حتی احساس عصبانیتانگار میکرد و از خودش میپرسید چرا از او دوری میکند.
اما چنین احساساتی درتانگ یک چشم به همجذب زدن، مثل برف آب شدند.
«چه اهمیتیمیآمد داره؟ من الانمیزد دقیقاً کنارش ایستادم.»
همین برایش کافی بود.
برای او...
از سوی دیگر، دونگ بونگسو بدون توجه به اینکهنهادینه ها سون-هیانگ در کنارش به چه چیزی فکر میکرد،صیقل فقط به محوطهی اطراف صحنهی هنرهای رزمی خیره شده بود.
با این حال، حتی بامیزد وجود این بیتفاوتی، او در حالشدن خواندن تمام تغییرات درون دختر بود.
دوپامین، فنیلاتیلامین،انحصاری اندورفین وکوه به خصوص اکسیتوسین.
چطور میتوانست متوجه چنین تغییراتی نشود، آن هم وقتیشدن به چهرهی زنی نگاه میکرد که هورمونهای عشقش بهانگار مقادیر غیرعادی و بیش از حدی در حال ترشح بودند؟
دانش، بهترینبودند ردیاب وتانگ کنترلکنندهی احساسات است.
دونگ بونگسو پیش از این هورمونهامیدان را مطالعه کرده بود و ازآسمان اثرات و واکنشهایشان کاملاً آگاه بود.
بنابراین، او بهتر از هر کس دیگریشده در این دشتهای مرکزی میدانست که چطورجذب احساسات را در این موقعیت به اوج برساند.
تنها کاری کهمیزد باید میکرد، این بودقبل که همینطور بیحرکت بایستد.
برای دونگ بونگسوی کنونی.
همین کافی بود.
و به این ترتیب، زمان گذشت درشده حالی که هر دو در سکوت بهجذب صحنهی پایین سکوی هنرهای رزمی نگاه میکردند.
دونگ بونگسو منتظر بود تا فریادها و شورنزدیک و حرارت آن دیوانگان فوران کند، در حالیکنار که ها سون-هیانگ تشنهی توجه دونگ بونگسو بود.
خورشید رفتهرفته بالاتر رفتتانگ تا اینکه در مقطعی، درستنهادینه در میانهی آسمان قرار گرفت.
«چیکار میکننمیآمد پس؟ چراصدا شروع نمیکنن؟»
«بجنبید دیگه،انحصاری مسخرهبازی روکوه شروع کنید!»
با نزدیک شدن بهمیدان زمان افتتاحیه مسابقات، نارضایتی جمعیتشدن تا مرز انفجار بالا رفت.
درست در همان لحظه.
فیشــ
با صدای به هم خوردن یقهایهلاک در باد، شخصی به پرواز درآمدشکلی و روی سکوی هنرهای رزمی نشست.
او زنی چنان زیبا بود که به یک دوشیزه جاودانه شباهتتشخیص داشت؛ با دامنی مایل به آبی که پایینتنهاش را مانند ابری پوشاندهآمده بود و موهایی همچون ابریشم سیاه که پشت سرش در باد میرقصید.
او مسافت قابلتوجهی در حدود بیست یاردطبیعی را در هوا طی کرد و بهبونگسو سبکی یک برگ پاییزی روی سکو فرود آمد.
این یک مهارت سبکی بینظیرمیزد بود که طبیعتاً نفسهای تحسینآمیزنزدیک همه را در سینه حبس کرد.
وااااه~.
«پریبانوی موریمه!»
او کسیبودند نبود جزتانگ نامگونگ هیه.
ظهور ناگهانی اونامش در یک لحظه جمعیتحقیقی را به وجد آورد.
این فقط بهکسانی خاطر زیبایی یاهلاک مهارت سبکی او نبود.
نامگونگ هیه یکی از استراتژیستهای متعدد اتحادقبل رزمی بود، بنابراین حضور او روی سکو بهنشد این معنا بود که شروع مسابقات قریبالوقوع است.
ها سون-هیانگ با چهرهایتانگ پر از انتظار گفت:جذب «مثل اینکه داره شروع میشه.»
دونگ بونگسو بانامش لحنی بیتفاوت جوابمیدان داد: «انگار همینطوره.»
نگاهش از قبل روی نامگونگ هیه قفل شده بود؛جمله کسی که در لبهی سکو فرود آمده بود ومتوجه حالا با وقار به سمت مرکز آن قدم برمیداشت.
نامگونگ هیهصدا خیلی زود بهحقیقی وسط سکو رسید.
حالا تمام قامت او بهداشت راحتی از هر گوشهای ازمیشد آن حوالی قابل مشاهده بود.
او به آرامی نگاهی به قهرمانانیمیدان که جاده بزرگ مرکزی را پر کردهتشخیص بودند انداخت و شروع به صحبت کرد.
«ابتدا، از طرف رهبر اتحاد، مایلم از قهرمانانبودند جهان و رفقای جیانگهو که با وجود برنامههای شلوغشانهیچکس برای بازدید از اتحاد ما آمدهاند، صمیمانه تشکر کنم.»
نامگونگ هیه دامن آبی کمرنگش را کمی بالانزدیک برد و سرش را به نشانه احترام و بامیگذشتند یک تعظیم ساده به چهار جهت اصلی تکان داد.
«واو...»
«اووه...!»
نمایان شدن جزئی مچ پاسونجونگ و قوزک او، آههای تحسینآمیزیتانگ را از مردان بیرون کشید.
کمتر کسی میتوانست بگوید که این کار عمدی بودشدن یا نه، اما به نظر میرسید غریزه یک مردانگار به طور طبیعی باعث میشد چنین واکنشی نشان دهند.
به هر حال، یکتانگ گل زیبا محکوم به انحصارنهادینه نگاه و عشق تمام زنبورهاست.
قورت.
شخصی ناشناس با صدای بلندی آب دهانششده را قورت داد و انگار که اینجذب یک نشانه باشد، غرش جمعیت فروکش کرد.
تحریک نامحسوس نامگونگ هیه نه تنها توجهقبل همه را جلب کرده بود، بلکه جمعیت پرنشد سر و صدا را نیز ساکت کرده بود.
جاده بزرگ مرکزیجمله در نهایت درشکلی سکوت فرو رفت.
نامگونگ هیه راست ایستادصدا و دوباره دهان بازبرتر کرد تا صحبت کند.
«پیش از افتتاحیه مسابقات رزمی جوانان زیر آسمان، نمای کلی از این رویداد ارائه خواهم داد. این مسابقات با سایر رقابتهایی که صرفاً هدفشان انتخاب یک برنده از طریق مبارزات رزمی بود، تفاوت دارد. این مسابقات رزمیاینها جوانان زیر آسمان توسط رهبر اتحاد رزمی، استاد حقیقی هیون چئون، به طور گسترده به جهانیان اعلام شد تا هدف والای نجات جیانگهو که در بحران فرو رفته است، محقق شود. به ویژه، اساتید نامدار موریم توافقشدن کردهاند که برای صلح و امنیت جیانگهو برای صد یا هزار سال آینده، باید فعالانه استعدادهای جدید را کشف و پرورش دهیم. بنابراین، تصمیم گرفتیم این مسابقات را برای قهرمانان جوان زیر سی سال برگزار کنیم. همچنین!»
او لحظهای مکث کرد،میدان سپس رویش را به سمتشدن دیگری برگرداند و ادامه داد.
«تمام متخصصان جوانی که به مراحل نهایی راه یابند، صلاحیت عضویت در گروه ستاره الهیبدون لاجوردی، یک گروه رزمی جدید که توسط رهبر اتحاد رزمی تشکیل میشود را به دستنیز خواهند آورد و همچنین آموزشهای فشرده هنرهای رزمی را از استاد بزرگ سونگچان دریافت خواهند کرد.»
عضویت در گروه ستاره الهیمیزد لاجوردی و آموزشهای فشرده هنرهاینزدیک رزمی از استاد بزرگ سونگچان!
با ذکر این مزایای باورنکردنی،سونجونگ یک بار دیگر غرش کرکنندهایتانگ از میان جمعیت فوران کرد.
«گروه ستاره الهی لاجوردیمیدان در آینده رهبری موریمنزدیک رو به عهده میگیره!»
«استاد شماره یک زیر آسمانداشت بعدی جیانگهو قطعاً یکی ازمیشد متخصصان جوان اون گروه خواهد بود!»
«واو! استاد بزرگ سونگچان!»
«میشه ازانحصاری استاد شماره یکسونجونگ موریم آموزش دید؟!»
«فکرش رو بکن، اون،میدان خدای جنگ، دوباره ازنزدیک کوه سونگ پایین اومده!»
این غرش ابتدا از یکداشت گوشه فوران کرد اما بهمیشد سرعت در همه جهات پخش شد.
خیلی زود، جاده بزرگ مرکزی بامیدان فریادهای همزمان هزاران قهرمان به طرزآسمان کرکنندهای پر سر و صدا شد.
این غرش حتی از آن سویهلاک دروازه شکوه رزمی و از تالارشکلی داخلی در آن جلوتر نیز شنیده میشد.
به احتمال زیاد، استراتژیستهای دیگری غیر ازقبل نامگونگ هیه روی سکوهای آنجا بودند وغافلگیر همان چیزهایی را میگفتند که او میگفت.
سونگچان.
یکی از دو خدا،صدا در کنار شیطان الهی کوهستانقبل بهشتی، ارباب قلعه شیطان بهشتی.
برادر کوچکتر راهب اعظم فعلی شائولین، یکشده موجود مطلق و شکستناپذیر که از زمانجذب قدم گذاشتن در جیانگهو هرگز شکست نخورده بود!
و مهمتر از همه.
استاد بزرگبودند سونگچان، اربابتانگ تالار کینارا بود.